پاسخ به:بزرگترین مشاعره آنلاین اینترنتی جهان
در کهن گلشن طوفانزده خاطر من
چمن پرسمن تازه بهار آمده بود
«مولوی»
دل سنگین ترا اشک من آورد به راه
سنگ را سیل تواند به لب دریا برد
دیدمت دورنمای در و بام ای شیراز
سرم آمد به بر سینه سلام ای شیراز
«شهریار»
ز روزگار جوانی خبر چه می پرسی
چون برق آمد و چون ابر نوبهار گذشت
تا چراگاه فلک هست و غزالان نجوم
دختر ماه بر این گله شبان خواهد بود
در دست هر که هست ز خوبی قراضه هاست
آن معدن ملاحت و آن کانم آرزوست
تو خود شعری و چون سحر و پری افسانه را مانی
به افسون کدامین شعر در دام من افتادی
یا رب آن یوسف گمگشته به من باز رسان
تا طربخانه کنی بیت حزن باز رسان
ندار عشقم و با دل سر قمارم نیست
که تاب و طاقت آن مستی و خمارم نیست
تو مگر سایه لطفی به سر وقت من آری
که من آن مایه ندارم که به مقدار تو باشم
مردان خدا پرده پندار دريدند
يعنی همه جا غير خدا هيچ نديدند
دوباره شوق سحر،هم غروب هم افطار
دوباره موسم شادی اهل ایمان شد
دلت گر به راه خطا مایلست
ترا دشمن اندر جهان خود دلست
تا که میجستم ندیدم تا بدیدم گم شدم
گم شده گم کرده را هرگز کجا یابد نشان
نه وصلت دیده بودم کاشکی ای گل نه هجرانت
که جانم در جوانی سوخت ای جانم به قربانت
شهریار