پاسخ به:بزرگترین مشاعره آنلاین اینترنتی جهان
ای نوش کرده نیش را بیخویش کن باخویش را
باخویش کن بیخویش را چیزی بده درویش را
«مولوی»
اشتیاقی که به دیدار تو دارد دل من
دل من داند و من دانم و دل داند و من
مولوی
نی تو گفتی از جفای آن جفاگر نشکنم
نی تو گفتی عالمی در عشق او برهم زنم
مژده اى دل كه مسيحا نفسى مى آيد
كه ز انفاس خوشش بوى كسى مى آيد
حافظ
در غریبی کی فتند از جستجو روشندلان؟
در سفر کردن به جز خود نیست منزل بحر را
«صائب تبریزی»
اى كه دستت مى رسد كارى بكن
پيش از آن كز تو نيايد هيچ كار
روزی که ترا ببینم آدینهٔ ماست
هر روز به دولتت به از دینهٔ ماست
گر چرخ و هزار چرخ در کینهٔ ماست
غم نیست چو مهر یار در سینهٔ ماست
توانا بود هر كه دانا بود
ز دانش دل پير برنا بود
دود دل ما نشان سوداست دلا
و اندود که از دل است پیداست دلا
هر موج که میزند دل از خون ای دل
آن دل نبود مگر که دریاست دلا
ای عاشقان ای عاشقان پیمانه را گم کرده ام
در کنج ویران مانده ام،خمخانه را گم کرده ام
مرغ اندیشه که اندر همه دلها بپری
به خدا کز دل و از دلبر ما بیاثری
یک نفس بی یار نتوانم نشست
بی رخ دلدار نتوانم نشست
از سر می می نخواهم خاستن
یک زمان هشیار نتوانم نشست
تا قفل قفس باز شد آن سوخته پر رفت دلواپس ما بود وليكن به سفر رفت
تنور سینه ی سوزان ما به یاد آرید
کز آتش دل ما پخته گشت خام شما
ای مکرم هر مسکین و ای راحم هر غمگین
ای مالک یوم الدینهاده چه به درویشان