پاسخ به:بزرگترین مشاعره آنلاین اینترنتی جهان
نعره زد عشق که خونین جگری پیدا شد
حسن لرزید که صاحب نظری پیدا شد
اقبال لاهوری
دل به هر کس کی سپارم من در دلها مقیم تا نتوانم شمع مجلس شد چرا پروانه باشم آزمودم آشنایان را فغان از آشنایی آرزومندم که با هر آشنا بیگانه باشم مرغ خوشخوانم وگر در حلقه زاغان نشینم کی توانم لحظه ای در نغمه مستانه باشم مردمی گم شد میان آشنایان از تو پرسم با چنین نامردمان بیگانه باشم یا نباشم مهدی سهیلی
مات و مبهوت رود فرات است
ساحل ابری چشم دریا
دجله و نیل و کارون خروشان
شاهد عینی خشم دریا
ایجاز شاعرانه چشم تو تاکنون ما را کشانده است به اعجازی از جنون
مرتضی آخرتی
نیست مفهوم،شده حبس،به خود می پیچد
ناله ی بی رمق قاری قرآن تنور
روح من نیز به دنبال تو گیرد پرواز دگر از صحبت این دلشده سیر آمده است استاد شهریار
تا تو نگاه می کنی کار من آه کردن است ای به فدای چیم تو این چه نگاه کردن است؟
تا ظهورت چقدر فاصله داریم آقا
آه از جمعه ی بی تو گله داریم آقا
زلف شب را به سراپای سحر می ریزم
تا خود صبح به راه تو قمر می ریزم
منم آن شاخه بر نخل محبت
که حسرت سایه و محنت برستم
نه کار آخرت کردم نه دنیا
یکی بی سایه نخل بیبرستم
مرا از آتش دوزخ چه غم بی
که دوزخ جزوی از خاکسترستم
سمندر وش میان آتش هجر
پریشان مرغ بیبال و پرستم
امام صادق عليه السلام:
مؤمنان، در نيكى كردن و مهرورزى و همدردى نسبت به يكديگر، همانند يك پيكرند كه هرگاه [عضوى از آن] به درد آيد، ديگر اعضا را بى خوابى و تب، فرا مى گيرد.
بحارالانوار جلد 74 ص 274
دست می لرزید وپیشانی کمی تبداربود روبرویم قاب چشمان تو بر دیوار بود بی تفاوت گریه ها بردرد مرهم می کشید هرنفس می مرد واین روشن ترین انکاربود
دیشب که به صد فتنه و آشوب گذشت
از مهر به من آن مه محبوب گذشت
آن ماه دو هفته را چو دیدم امسال
یک ماه شب و روز به من خوب گذشت
فرخی یزدی
تا کسی رخ ننماید، نبرد دل زکسی
دلبر ما، دل ما برد و به ما رخ ننمود
در مسلک مالک ملکی سالک شد
از عشق به ملک آن ملک هالک شد
آورد فشار چون به مستاجر خویش
نامش به زبان دوزخی مالک شد