0

بانک مقالات معارف قرآن

 
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

نقش علماء در دين خاتم

نقش علماء در دين خاتم

استاد شهيد مرتضى مطهرى

بسم الله الرحمن الرحيم
الحمد لله رب العالمين . . . اعوذ بالله من الشيطان الرجيم
و ما كان المؤمنون لينفروا كافة فلو لا نفر من كل فرقة منهم طائفة ليتفقهوا فى الدين و لينذروا قومهم اذا رجعوا اليهم لعلهم يحذرون (1) .
قال اميرالمؤمنين عليه السلام : ان من احب عباد الله اليه عبدا اعانه الله على نفسه . . . ( 2 )
اين خطبه را كه البته من قسمتى از آن را براى شما خواندم مخصوصا خواندم , چون در نظر دارم جمله هايى از اين خطبه را براى شما توضيح و تفسير كنم , و به علاوه از آن خطب بسيار عالى و لطيف و نورانى اميرالمؤمنين است , از آن جمله ها و كلماتى است كه اگر فرض كنيم كه فقط به عنوان تيمن و تبرك هم بخواهيم بخوانيم و به معنى و تفسير اين كلمات توجهى نداشته باشيم باز شايسته است .
اين خطبه در واقع درباره شرائط عالم دينى است , با اينكه ابتداى خطبه اينچنين نمى فهماند . و علت اينكه ديده نشده است اين خطبه را جزء اوصاف علماء ( البته علماء واقعى اسلامى ) ذكر كنند و بگويند اين خطبه جزء شرايطى است كه يك عالم دينى بايد داشته باشد اينست كه در ابتداى خطبه , عنوانش اين مطلب نيست و جمله هاى اول هم نمى رساند .
ولى اين اوصاف , اوصاف يك عالم دينى اسلامى است , يعنى اسلام آن عالمى را بعنوان يك مرجع دينى مى شناسد كه داراى اين صفاتى باشد كه در اين خطبه بيان شده است .
حالا ما به چه مناسبت آيه : ما كان المؤمنون . . . را كه معروف به آيه ( تفقه ( يا ( نفر ( است با اين خطبه كه درباره اوصاف يك عالم دينى است امشب عنوان كرديم , با اينكه بحث ما درباره خاتميت است ؟ تناسب آن را بايد عرض بكنم .
ما در جلسات قبل اهميت اين مبحث را از جهات مختلف ذكر كرديم , درباره آيه ا ى كه كلمه ( خاتم النبيين ( در آن هست بحث كرديم و بعد آن سؤال بسيار معروف عمومى را طرح كرديم راجع به اينكه چگونه است كه نبوت به يك نقطه معين كه رسيد خاتمه پيدا كرد ؟ چرا نبوت در طول اعصار و قرون ادامه پيدا نكرد ؟ راز تكرار انبياء در قرون گذشته چه بوده است ؟ انبيائى كه مىآمدند برخى از آنها كه چهار پنج تا هم بيشتر نبوده اند مشرع بوده اند , قوانين جديد آورده اند و بعضى ديگر تابع شريعت سابقه بوده اند . با ختم رسالت بايد بپذيريم كه بعد از خاتم الانبياء , ديگر نه فلسفه آمدن پيغمبران تابع وجود دارد و نه فلسفه آمدن پيغمبرى كه شريعت را عوض كند و شريعت جديدى بجاى شريعت سابقه بگذارد .
نمى خواهم امشب آن مسائل را تكرار بكنم , همين مقدار فهرست وار اشاره مى كنم كه رابطه اش با بحث امشب ما روشن بشود .

دو وظيفه بزرگ علما

ما در آن مباحث جزء مطالب و مباحثى كه گفتيم اين بود كه يك تفاوت ميان عصر خاتم الانبياء به بعد و اعصار پيشين اين است كه در اعصار پيشين , بشر دوره اى را طى مى كرد كه ما از نظر علمى نام آن را دوره قبل از بلوغ گذاشتيم . در آن ادوار راه احياء شرايع سابق منحصر بود به اينكه پيغمبرانى كه از طريق وحى , مطالب به آنها القاء شده است بيايند و مطالب را براى مردم روشن بكنند . علم و عالم آنقدر تكامل نيافته بود كه بتواند مواريث انبياء را حفظ كند و زنده نگه دارد و لهذا هيچ كتاب آسمانى غير از قرآن باقى نماند , يگانه كتاب آسمانى كه خودش محفوظ ماند قرآن است . شما غير از قرآن يك . كتاب آسمانى پيدا نمى كنيد كه كسى بتواند از روى قطع و يقين نشان بدهد كه اين همان كتاب است كه آن پيغمبرى كه صاحب اين كتاب است آورده است . بشر قبلى درست حالت بچه مكتبى ها را داشته است كه جزوه الفبا را ضمن اينكه مى خواند پاره پاره مى كند و به دور مى ريزد .
بشر بعد از آن دوره يعنى در دوره خاتميت , لااقل اين خصيصه را داشته كه كتاب آسمانى را كه اصل و مرجع اصلى است حفظ كند , يك سلسله مواريث قطعى از سنن پيغمبر خودش را نيز حفظ كند كه ديگر احتياج به اينكه عده اى از طريق وحى بيايند و بگويند كه آقا شما يك همچو آيات و دستورات آسمانى داشته ايد نباشد , خود بشر از طريق علم و رشد عقلى اينها را نگاه داشته است , ديگر لازم نيست كه يكى بيايد و بگويد كه بر پيغمبر شما يك سوره اى نازل شده است كه كيفيت آن اينست : بسم الله الرحمن الرحيم , قل هو الله احد . . . . اينست كه پيغمبر اكرم فرمود : العلماء ورثة الانبياء ( 3 ) علما جانشينان پيغمبران هستند , در چه قسمت ؟ در اينكه به آنها وحى مى شود ؟ خير , در اينكه حافظ و نگهدارنده مواريث انبياء هستند .
اما يك وظيفه ديگر غير از وظيفه حفظ مواريث انبيا هست كه در اهميت كمتر نيست . آن وظيفه عبارت است از جزئيات را بر كليات منطبق كردن , فروع را بر اصول تطبيق دادن و برگردانيدن كه نام آن ( اجتهاد ( است . چه جمله خوبى دارد محمد اقبال پاكستانى . مى گويد : اجتهاد در اسلام نيروى محركه دين است .
در اين خطبه اى كه خواندم اميرالمؤمنين جمله اى دارد كه بايد بگويم اين جمله ما فوق اينست كه ما براى آن قيمت تعيين بكنيم , و روى اين جهات است كه من مى گويم اين صفات , مخصوص مطلق مؤمنين و متقين نيست . مى فرمايد :
قد نصب نفسه لله سبحانه فى ارفع الامور , خودش را در آن بالاترين درجات قرار مى دهد كه ديگر جائى و مقامى در اسلام بالاتر از آن نيست . آن چه مقامى است ؟ من اصدار كل وارد عليه و تصيير كل فرع الى اصله ( 4 ). هر واردى را ( هر سؤالى كه بر او عرضه بشود ) جواب نداده رد نمى كند , بلكه آن را در اين كارخانه روحى و فكرى خود وارد مى كند و بعد حل كرده , و حل شده آن را صادر مى كند و مى داند كه هر فرعى و شاخه اى را با كدام تنه و ريشه بايد متصل كرد , هر جزئى را به كدام كل بايد برگردانيد . بنابراين بحث ما درباره اين مسأله است كه يكى از فروع مسأله خاتميت است , مسأله ( وظايف و نقش عالم دينى در اسلام ( .

ضرورت وجود علما در دين خاتم

اين مطلب را من بايد براى شما شرح بدهم كه تا توضيح داده نشود مقصود روشن نخواهد شد . هر دينى و از آن جمله اسلام خواه ناخواه به يك فرقه و دسته و گروهى نيازمند است كه آنها علما و دانايان و متخصصان آن دين باشند . همه اديان دنيا يك فرقه و طبقه اى دارند كه آن را به نامهاى مختلف مى خوانند . اينها را يك وقتى كهنه مى گفتند , مسيحيان ( كشيش ) مى گويند كه در قرآن ( قسيس ( معرب آن است . يهوديها در عصر قرآن علماى خود را ( احبار ( مى گفته اند .
آيا اسلام وجود يك طبقه اى را كه آنها عالم دين باشند پذيرفته است ؟ البته پذيرفته است , غير از اين نمى شده است . پس اگر كسى خيال كند كه ما مسلمانيم ولى عالم دينى لازم نداريم , حرف مفت است . دين كارشناس مى خواهد . اگر دينى عالم دينى نداشته باشد جاهلها چيزى از آن دين باقى نمى گذارند . مخصوصا در اسلام از آن جهت كه دين خاتم است علماء و دانشمندان ركن بزرگى به شمار مى روند . بسيارى از وظايف انبياء را در اين عصر علماء بايد انجام دهند . اما يك مطلب هست كه به آن بايد خيلى توجه كرد . بسيارى از شؤون هست كه آن شؤون را اسلام براى علماء دين نپذيرفته است و اگر كسى دقت بكند در آنچه كه اسلام راجع به علماى دين گفته است و آن را با آنچه كه در اديان ديگر است مقايسه كند جزء معجزات اسلام به نظرش خواهد آمد كه چقدر اين دين يك دين منطقى و معقولى است , همين طور كه ساير دستورهايش بر ساير اديان مزيت دارد آنچه هم كه درباره علماء گفته است مزيت دارد , معقول و منطقى است . من اول جنبه هاى منفى قضيه را مى خواهم براى شما عرض كنم .

جنبه هاى منفى عالم دينى در برخى اديان

در بعضى از اديان دنيا علماى دين انحصارا بايد از نژاد مخصوص باشند , يعنى فقط يك نژاد مخصوص حق دارد عالم و مرجع دينى باشد و آن مزاياى عالم دينى را داشته باشد , مثل اينكه مى گويند در قوم يهود فقط اولاد لاوى از اسباط بنى اسرائيل مى توانستند عالم دينى باشند , غير آنها نه . در ايران خودمان در دين زرتشت كه البته از بدعتهاى موبدهاى زردشتى است فقط يك طبقه مخصوصى يعنى خود موبدها و فرزندانشان حق داشتند موبد باشند . مثلا يك نفر كه تاجر است خود يا فرزندش نمى توانستند جزء طبقه موبدها واقع شوند , يا يك بچه نجار و بچه كشاورز . در ايران ساسانى اصولا طبقات مطلقا بسته بوده است , طبقات مقفل بوده است . مثلا جز ارتشى و بچه ارتشى نمى توانسته است ارتشى باشد . اگر احيانا از ساير طبقات يك كسى مى خواست وارد ارتش بشود آنقدر تشريفات داشته كه به ندرت صورت مى گرفته است .
آيا در اسلام يك قوم و طبقه و نژاد بالخصوصى هستند كه فقط آنها مى توانند عالم دينى باشند ؟ نه , اين را ديگر همه كس مى داند . آيا مثلا تنها سادات چون از اولاد پيغمبرند مى توانند عالم و ملاى دين باشند ؟ نه . آيا تنها ملازاده ها و روحانى زاده ها مى توانند ؟ نه . يك بچه دهاتى كه ابا عن جد آباء و اجدادش همه دهاتى و دنبال گاو و خر بوده اند مىآيد تحصيل علوم دينى مى كند و از ديگران پيش مى افتد و بعد مى شود مرجع تقليد . اكثر مراجع تقليد از اين طبقات بوده اند . اتفاقا كم اتفاق افتاده است كه از طبقات اعيان و اشراف و حتى ملازاده ها يك ملا و يك مرجع تقليد حسابى به وجود آمده باشد .
يكى ديگر از جنبه هاى منفى , اسم گذارى است . كمتر افراد به اين مطلب توجه دارند . حتى اسلام براى علماء دينى اسم و عنوان خاصى انتخاب نكرده است با اينكه علماى دين در آن زمانها اسم داشتند : كشيش و قسيس و يا رهبان كه آن زهادشان بودند , احبار كه علماى يهود بودند . اسلام فقط گفت ( عالم ) همان اسمى كه از حقيقت حكايت مى كند . اگر بگوئيد كه اين اسمهائى كه بعدها پيدا شده , اين اسمهائى كه الان هست : شيخ , ملا , آخوند , روحانى چيست ؟ مى گوئيم اينها اسمهائى است كه بعدها خود مردم انتخاب كرده اند . البته نمى خواهيم بگويم بدعت است چون اينها را كسى به قصد اينكه از اسلام است نمى گويد . اگر كسى واقعا خيال كند كه يكى از دستورهاى اسلام اينست كه به يك عالم دينى بايد گفت شيخ يا آخوند يا ملا , اشتباه كرده است . آن جورى كه من فكر مى كنم تا قرن چهارم هجرى و شايد اوائل قرن پنجم , تا چهار قرن پس از پيدايش اسلام ما يك نفر عالم دينى نداريم كه يك اسم مخصوصى براى او گذاشته باشند , مثلا كلمه ( شيخ ) به او اطلاق كرده باشند , فقط از قرن چهارم و پنجم است كه مى بينيم در ميان علماء و فلاسفه و بزرگان كلمه ( شيخ ) بر اكابر علماء اطلاق مى شده است , مثلا شيعه به شيخ طوسى گفت ( شيخ ) يعنى بسيار عالم , كثير العلم , چون اين مرد واقعا بسيار عالم بود . فلاسفه و منطقيين به بوعلى سينا گفتند ( شيخ ) , علماى ادب به عبدالقادر جرجانى گفتند ( شيخ ) , شعرا به سعدى گفتند ( شيخ ) , ديگر بعد شايع شد و به هر طلبه اى هم گفتند ( شيخ ) . لفظ آخوند و ملا تا آنجا كه من تفحص كرده ام تا ده قرن بعد از اسلام به احدى گفته نمى شده است , در زمان صفويه بود كه اين القاب پيدا شد . حتى در معنى اين الفاظ هم بحث است كه آخوند يعنى چه ؟ گفته اند مخفف ( آقا خوانده ) است . ( ملا ) برخى گفته اند تحريف شده ( مولا ) است . من هنوز پيدا نكرده ام كه به يك عالمى قبل از دوره صفويه كلمه آخوند يا ملا اطلاق كرده باشند . لفظ ( روحانى ( كه خيلى جديد الولادة است , معاصر است با خودمان , يعنى با نسل ما . شما در شصت هفتاد سال پيش يعنى قبل از مشروطه يك جا پيدا نمى كنيد كه به علماى دين روحانيين گفته باشند . اين اقتباس از مسيحيت است . مسيحيها روى حساب اينكه در نظر آنها روح از تن , آخرت از دنيا , معنى از ظاهر جدا است , و عالم دينى بايد به اصطلاح تارك دنيا باشد به علماى خودشان مى گفتند روحانيون , و بعد هم اين اصطلاح در ايران ما شايع شد . به هر حال اسلام جزء كارهايى كه نكرده است يكى اينست كه براى علماء دين اسم مخصوص انتخاب نكرده است , همچنانكه لباس مخصوص هم انتخاب نكرده است , يعنى اسلام نگفته است آن عده كه علماى دين اند چون علماى دين اند بايد يك لباس مخصوص داشته باشند .
البته مسلم است كه افرادى كه عمامه به سرشان مى گذارند يا ردا مى پوشند مجموعا با مقايسه با لباس ديگران كه امروز شايع است , لباسشان به لباس پيغمبر اكرم نزديك تر است . اين اختصاص به علماء ندارد , شما هم اگر به قصد اينكه چون پيغمبر اكرم عمامه به سر مى گذاشته است , عمامه بگذاريد و قصد تأسى داشته باشيد , شايد اجر و ثوابى داشته باشيد . اگر كسى خيال كند كه اسلام براى علماى دين يك لباس بخصوصى وضع كرده و گفته است كه چون تو عالم دينى هستى بايد لباسى داشته باشى كه با غير عالم فرق بكند , خير ما در دين يك چنين چيزى نداريم . ما در اخبار و احاديث , باب لباس پوشيدن و كيفيت لباس پوشيدن , آداب و مستحبات آن داريم اما هيچكدام اختصاص به علماء ندارد , اگر يك لباس با كيفيت بالخصوصى مستحب باشد همينطورى كه براى عالم مستحب است براى غير عالم هم مستحب است , و اگر مكروه باشد همان جورى كه براى علما مكروه است براى غير علماء هم مكروه است .
باز از جمله كارهايى كه اسلام درباره علماء دين نكرده است اينست كه در قانون خودش امتياز و استثناء براى عالم دينى قائل نشده است , مثلا نگفته جاهلان چهار ركعت نماز بخوانند و علماء دو ركعت , شما اگر ثروتمند شديد زكات بدهيد و علماء ندهند , شما اگر مالى داشتيد كه خمس به آن تعلق مى گيرد خمس بدهيد و علماء ندهند , در اديان ديگر بوده است , مثلا در دين برهمائى و زردشتى , برهمن و موبد از ماليات دادن معاف بوده اند , ولى اسلام هيچ فرقى ميان عالم و غير عالم نه در مقررات عمومى و نه در مجازاتها قرار نداده است , نگفته است كه اگر فلان گناه را عالم بكند مجازات او از غير عالم كمتر است , حتى در مجازات اخروى مجازات عالم را بيشتر نيز دانسته است , ولى در دنيا فرقى ندارد . حق فهم و تفسير و تخصص منحصر به طبقه معينى نيست , بلكه شرط آن را علم و صلاحيت فنى دانسته است . در بسيارى از اديان , شما تشريفاتى را مى بينيد براى مولود يا مرده يا ذبيحه يا معبد و يا عروسى كه اين تشريفات اختصاص به روحانيون دارد . فرضا آنكه بايد به گوش بچه نوزاد دعا بخواند منحصرا بايد مثلأ كاهن باشد , روحانى باشد , يا آنكه نامگذارى مى كند روحانى باشد , آنكه مثلا براى مرده دعا مى كند يا نماز ميت مى خواند روحانى باشد . اسلام مى گويد نماز ميت را هر كس مى تواند بخواند , دعاى مستحبى را به گوش بچه هر كس مى تواند بخواند , ذبح حيوانات همينطور . مثلا يهوديها مى گويند حتما خاخام بايد باشد تا اين مرغ يا حيوان ديگر را بكشد . اسلام هيچوقت براى افراد اين امتياز را قائل نشده است . اسلام البته براى ذبيحه شرايطى قائل شده است , مثلا گفته رو به قبله باشد , نام خدا بر آن جارى شود , كشنده مسلمان باشد ( تازه اين را نيز گفته كه صرفا از اين جهت كه مسلمان باشد شرط نيست بلكه غير مسلمان چون اين دستورها را اجرا نمى كند نبايد ذبح كند و به عقيده برخى از فقها اگر غير مسلمانى هم اين دستورات را اجرا كند مانعى ندارد ) اما نمى گويد كه فقط علماء دين حق دارند گوسفندها يا مرغها را ذبح كنند , و اگر غير آنها ذبح بكنند قبول نيست و حرام است . چنين چيزى در اسلام نيست .

امامت جماعت

اگر امروزه درپاره اى از تشريفات به علماء مراجعه مى كنند , از آن جهت است كه خود مردم مى خواهند , چون به علماء اعتماد بيشترى دارند , و الا اسلام نگفته است . مثلا امامت جماعت . آيا اسلام گفته است كه امام جماعت بايد از علماء باشد ؟ خير , گفته است كه بايد عادل باشد , ولى البته چون مردم از نظر عدالت به علماء بيشتر اعتماد دارند , كم اتفاق مى افتد كه براى امامت جماعت , غير عالمى را انتخاب بكنند . امام جماعت از نظر فضائل انسانى : تقوا , علم , سيادت , حتى احيانا از نظر صباحت منظر و زيبائى , از نظر هر چيزى كه براى بشر خوبى شمرده مى شود , هر چه فضائل بيشترى داشته باشد بهتر است , ولى به هر حال اين يك وظيفه اختصاصى كه مربوط به علماء باشد نيست .

استخاره

يك چيزهائى هم هست كه بعد مردم آمده اند و براى علماء ساخته اند مثل استخاره كردن كه در اصل استخاره كردنش يك عده حرف دارند تا چه رسد به اينكه حتما استخاره را علماء بايد بكنند , و اين چه مصيبتى هم هست : آدم در خانه نشسته است و مشغول مطالعه يا نوشتن است , تلفن زنگ مى زند كه آقا خواهش مى كنم يك استخاره بفرمائيد . آن چيزى كه من خودم خيلى عصبانى مى شوم اينست كه در كوچه يا خيابان دارم مى روم و عادت هم دارم كه تند راه مى روم و يك عادت بدى هم كه دارم اينست كه تسبيح در دست من است و با آن بازى مى كنم , چشمشان كه به تسبيح مى افتد به ياد استخاره مى افتند و يك دفعه آدم را ميخكوب مى كنند كه آقا يك استخاره بفرمائيد . اينها ديگر چيزهائى است كه خود ما مردم در آورده ايم . البته من خودم استخاره مى كنم و مخالف با آن نيستم , ولى بهتر اينست كه هر كسى خودش استخاره كند . حتى بعضى مى گويند استخاره كسى براى كس ديگر درست نيست و هر كس خودش بايد استخاره كند , نه اينكه علماء يكى از وظايفشان استخاره كردن است . ما اين را بايد بدانيم كه به هر حال اينها به اسلام مربوط نيست .
يكى ديگر از آن چيزها مسئله ختم است . اين به علماء مربوط نيست به عنوان يك وظيفه اى كه عالم بايد انجام بدهد . اينها كارهاى غلطى است .
ما اينها را بايد بدانيم و در مقابل , بايد بدانيم كه اسلام وظايف مثبتى از عالم خواسته است . وظايفى هم ما در مقابل علماى دين داريم و آنها را فراموش كرده ايم . ما نمى دانيم كه يك عالم در مقابل اسلام چه وظايفى دارد . اگر بدانيم , علماى حقيقى و واقعى را از غير آنها تميز مى دهيم . هم نمى دانيم خودمان در مقابل علماء چه وظايفى داريم . در مقابل آمده ايم و يك حرفها و مسائل ديگرى را از خودمان وضع كرده ايم كه گاهى سر به جاهاى عجيب مى زند .

داستان ميرزاى قمى و خواندن شاهنامه

درباره ميرزاى قمى قضيه اى معروف است . اين مرد شاگرد وحيد بهبهانى آن مرد عالم فحل بزرگ كه عده زيادى از مجتهدين بزرگ شاگرد او بوده اند بوده است . ميرزاى قمى كه اهل شمال ايران بوده است پس از اينكه تحصيلات خود را در كربلا در محضر وحيد انجام مى دهد بر مى گردد به وطن خود و مردم همه مى گويند كه ميرزا ابوالقاسم برگشته است . ولى مردم دهاتى وظيفه او را هيچ تشخيص ندادند . بالاخره شب از او در يك جلسه اى دعوت مى كنند كه آقا حالا ملا شده است بيايد و وظيفه اش را انجام بدهد . وقتى مىآيد و آنجا مى نشيند , يك شاهنامه مىآورند و جلوى او مى گذارند و مى گويند قدرى شاهنامه براى ما بخوان . بيچاره چيزى كه به عمرش نخوانده است شاهنامه است . به هر حال شروع مى كند قدرى يواش يواش خواندن . آنها سرها را تكان مى دهند و مى گويند كه اى افسوس , حيف اين چند سال درس خواندن و پولهائى كه خرج كرديد , برويد فلان ملا را بگوئيد بيايد . آن ملا مىآيد , دامن رابالا مى زند و شمشير را به دست مى گيرد و يك شاهنامه اى درست مثل آن شاهنامه اى كه در قهوه خانه ها مى خواندند مى خواند , و به او مى گويند شاهنامه خواندن اينست , پس تو چه درسى خوانده اى ؟ !
در يكى از شهرستانهاى ايران كه يك سال به آنجا رفته بودم , هنگامى كه مى خواستم از عرض يك خيابان عبور كنم همان وسط خيابان يك مردى جلوى مرا گرفت و از من پرسيد كه آقا غسل جنابت به تن تعلق مى گيرد يا به جان ؟ گفتم اين را من نمى فهمم كه ( غسل جنابت به تن تعلق مى گيرد يا به جان ( يعنى چه . غسل جنابت يك نيت دارد كه اين مربوط به روح است و بعد ترتيبى دارد كه بايد نخست سرو گردن و بعد طرف راست و بعد طرف چپ را شست و اين مربوط به بدن است . آن مرد سرى تكان داد و گفت پس اين عمامه را براى چه به سرت هشته اى ؟

سؤالات قلندرى

عده اى از مردم از علماء جوابگوئى مسائل قلندرى را مى خواهند . اتفاقا عوام يهود هم مى رفتند و از پيغمبر اينگونه سؤالات را مى كردند , مثلا مى گفتند بگو آن وقتى كه نه جزء روز است و نه جزء شب چه وقت است ؟ بايد گفت بين الطلوعين . بعضى از مردم گاهى مى پرسند كه آن چيست كه در نماز اگر بگوئى نماز باطل مى شود و اگر هم نگوئى باطل مى شود ؟ مى گويند آن نيت است كه اگر در حال نماز بر زبان بياورى نماز باطل مى شود و اگر هم نيت نكنى نماز باطل است . يادم هست در وقتى كه ما بچه بوديم يك كسى بود كه از اين مسائل قلندرى خيلى بلد بود , يك وقت يك مسأله اى طرح كرد كه احدى نتوانست جواب او را بدهد , گفت آن كدام نماز است كه با صداى الاغ باطل مى شود ؟ هيچ كس نتوانست جواب بدهد , بالاخره خودش گفت : شما يك وقت در بيابان با الاغ مشغول رفتن هستيد و آب هم در بار الاغ داريد , بعد اين الاغ را گم مى كنيد و هر چه مى گرديد او را پيدا نمى كنيد و از آب مأيوس مى شويد , ناچار براى نماز تيمم مى كنيد و چون مشغول نماز مى شويد ص داى عرعر الاغ بلند مى شود , در اينجا نماز شما باطل است , بايد وضو بگيريد و نماز بخوانيد , پس اين نمازى است كه با صداى الاغ باطل مى شود .
اينها انحراف و گمراهى است . چقدر دين مقدس اسلام راجع به علماء , پاك و منزه بحث كرده است . آن چيزى كه در درجه اول از عالم خواسته است تقوا است ( آن خطبه اى كه خواندم آنها را مى گويد ) صفا است , معنويت است , مبارزه با هواى نفس است : قد خلع سرابيل الشهوات , جامه هاى شهوت را از تن خود كنده است . اينها صفاتى است كه اميرالمؤمنين على عليه السلام درباره عالم دينى ذكر مى كند , درباره كسى كه صلاحيت دارد كه در آن بالاترين مقامات دينى قرار بگيرد همانطورى كه على عليه السلام فرمود : قد نصب نفسه لله فى ارفع الامور , من اصدار كل وارد عليه و تصيير كل فرع الى اصله . همچو كسى حق دارد اظهار نظر كند . يك قرينه ديگر هم دارم كه اين خطبه راجع به عالم است . آن اينكه بعد در نقطه مقابل , علماى سوء را ذكر مى فرمايد : و آخر قد تسمى عالما و ليس به , يعنى يك نفر ديگر هم هست كه فقط اسمش عالم است , خودش خودش را عالم مى داند ولى اسلام او را عالم نمى شناسد . آن كيست ؟ براى آن هم صفاتى ذكر مى فرمايد : كه ان شاء الله شايد در جلسه آينده براى شما بگويم .

پی نوشت ها:

1 . سوره توبه , آيه 122 .
2 . نهج البلاغه , خطبه 86 .
3 . اصول كافى , ج 1 , ص 32 .
4 . نهج البلاغه , خطبه 86 .
سه شنبه 18 مهر 1391  12:48 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

تحرك و انعطاف

تحرك و انعطاف

استاد شهيد مرتضى مطهرى

طرح مسائلى از قبيل جبر تاريخ , تغيير نيازمنديها , مقتضيات زمان همين اندازه مفيد است كه بدانيم نمى توان اين امور را بهانه قرار داد و چشم بسته قانونى را محكوم كرد و منكر جاويد بودنش شد .
ولى بديهى است كه طرح اين مسائل به تنهايى كافى نيست مشكل جاويد بودن را حل نمايد , زيرا مسلما يك قانون جاودانه اگر بخواهد بر تمام صور متغير زندگى احاطه نمايد و راه حل تمام مشكلات را ارائه دهد و هر مشكلى را به صورت خاصى حل نمايد , بايد از نوعى ديناميسم و تحرك و از نوعى انعطاف بهره مند باشد , خشك و جامد و انعطاف ناپذير نباشد .
اكنون بايد ببينيم اسلام با حفظ اصل ( حلال محمد حلال الى يوم القيامه و حرام محمد حرام الى يوم القيامه ) چگونه راه حلهاى مختلف در صور گوناگون زندگى نشان مى دهد ؟ مسلما بايد در سيستم قانونگذارى اسلام راز و رمزى نهفته باشد تا بتواند بر اين مشكل عظيم فائق آيد .
مادر و منبع همه رازها و رمزها روح منطقى اسلام و وابستگى كامل آن به فطرت و طبيعت انسان و اجتماع و جهان است .
اسلام در وضع قوانين و مقررات خود رسما احترام فطرت و وابستگى خود را با قوانين فطرى اعلام نموده است . اين جهت است كه به قوانين اسلام امكان جاويدانى بودن داده است .
اتكاء و وابستگى اسلام را با فطرت با مشخصات ذيل مى توان شناخت :
1 . پذيرش و وارد كردن عقل در حريم ذهن : هيچ دينى مانند اسلام با عقل پيوند نزديك نداشته است و براى او ( حق) قائل نشده است . كدام دين را مى توان پيدا كرد كه عقل را يكى از منابع احكام خود معرفى كند ؟ فقهاى اسلام منابع و مدارك احكام را چهار چيز شمرده اند : كتاب , سنت , اجماع , عقل . فقهاى اسلام ميان عقل و شرع رابطه ناگسستنى قائل اند و آن را ( قاعده ملازمه) مى نامند , مى گويند :
كل ما حكم به العقل حكم به الشرع و كل ما حكم به الشرع حكم به العقل .
هر چه را عقل دريابد , شرع بر طبق آن حكم مى كند , و هر چه شرع حكم كند , مبناى عقلى دارد
عقل در فقه اسلامى , هم مى تواند خود اكتشاف كننده يك قانون باشد و هم مى تواند قانونى را تقييد و تحديد كند و يا آن را تعميم دهد و هم مى تواند در استنباط از ساير منابع و مدارك مددكار خوبى باشد .
حق دخالت عقل از آنجا پيدا شده كه مقررات اسلامى با واقعيت زندگى سر و كار دارد . اسلام براى تعليمات خود رمزهاى مجهول لاينحل آسمانى قائل نشده است .
2 . جامعيت , و به تعبير خود قرآن ( وسطيت) : يكجانبه بودن يك قانون يا يك مكتب دليل منسوخ شدن خود را همراه دارد . عوامل موثر و حاكم بر زندگى انسان فراوان است . چشم پوشى از هر يك از آنها خود به خود عدم تعادل ايجاد مى كند . مهمترين ركن جاويد ماندن توجه به همه جوانب مادى و روحى و فردى و اجتماعى است . جامعيت و همه جانبه بودن تعليمات اسلامى مورد قبول اسلام شناسان است . بحث تفصيلى درباره اين مطلب از عهده اين گفتار بيرون است .
3 . اسلام هرگز به شكل و صورت و ظاهر زندگى نپرداخته است . تعليمات اسلامى همه متوجه روح و معنى و راهى است كه بشر را به آن هدفها و معانى مى رساند . اسلام هدفها و معانى و ارائه طريقه رسيدن به آن هدفها و معانى را در قلمرو خود گرفته و بشر را در غير اين امر آزاد گذاشته است و به اين وسيله از هر گونه تصادمى با توسعه تمدن و فرهنگ پرهيز كرده است .
در اسلام يك وسيله مادى و يك شكل ظاهرى نمى توان يافت كه جنبه ( تقدس) داشته باشد و مسلمان وظيفه خود بداند كه آن شكل و ظاهر را حفظ نمايد , از اين رو , پرهيز از تصادم با مظاهر توسعه علم و تمدن يكى از جهاتى است كه كار انطباق اين دين را با مقتضيات زمان آسان كرده و مانع بزرگ جاويد ماندن را از ميان بر مى دارد .
4 . رمز ديگر خاتميت و جاودانى بودن اين دين كه آن نيز از هماهنگى با قوانين فطرى سرچشمه مى گيرد اين است كه براى احتياجات ثابت و دائم بشر قوانين ثابت و لايتغيرى در نظر گرفته و براى اوضاع و احوال متغير وى وضع متغيرى را پيش بينى كرده است .
قبلا گفتيم كه پاره اى از احتياجات بشر , چه در زمينه هاى فردى و چه در زمينه هاى اجتماعى , وضع ثابتى دارد و در همه زمانها يكسان است . نظامى كه انسان بايد به غرايز خود بدهد كه ( اخلاق) ناميده مى شود و نظامى كه بايد به اجتماع بدهد كه ( عدالت) خوانده مى شود و رابطه اى كه بايد با خالق خود داشته باشد و ايمان خود را تجديد و تكميل كند كه ( عبادت) ناميده مى شود , از اين قبيل است .
قسمتى ديگر از احتياجات بشر متغير است و از لحاظ قانون وضع متغيرى را ايجاب مى كند . اسلام براى اين احتياجات متغير وضع متغيرى در نظر گرفته است از اين راه كه اين اوضاع متغير را با اصول ثابت و لايتغير در نظر مربوط كرده است و آن اصول ثابت در هر وضع جديد و متغيرى قانون فرعى خاص و متناسبى توليد مى نمايند . به ذكر دو مثال قناعت مى كنيم :
در اسلام يك اصل اجتماعى هست به اين صورت :
& و اعدوا لهم ما استطعتم من قوه & ( 1 ) .
تا آخرين حد امكان در برابر دشمن نيرو تهيه كنيد و نيرومند باشيد .
اين اصل را ( كتاب) يعنى قرآن به ما تعليم مى دهد . از طرف ديگر , در سنت يك سلسله دستورها رسيده است كه در فقه به نام ( سبق و رمايه) معروف است , دستور رسيده كه خود و فرزندانتان تا حد مهارت كامل , فنون اسب سوارى و تير اندازى را ياد بگيريد . اسبدوانى و تير اندازى جزء فنون نظامى آن عصر و بهترين وسيله تهيه نيرو و نيرومند شدن در مقابل دشمن در آن عصر بوده است . ريشه و اصل قانون ( سبق و رمايه) اصل ( & و اعدوا لهم ما استطعتم من قوه) & است , يعنى تير و شمشير و نيزه و اسب از نظر اسلام اصالت ندارد و جزء هدفهاى اسلامى نيست , آنچه اصالت دارد اين است كه مسلمانان بايد در هر عصر و زمانى تا آخرين حد امكان از لحاظ قواى نظامى و دفاعى در برابر دشمن قوى باشند .
در حقيقت , لزوم مهارت در تير اندازى و اسبدوانى جامه اى است كه به تن لزوم نيرومندى در برابر دشمن پوشانده شده است , و به عبارت ديگر , مهارت در تير اندازى شكل اجرائى نيرومند بودن در آن عصر و زمان بوده است . لزوم نيرومندى در مقابل دشمن , قانون ثابتى است كه از يك احتياج ثابت و دائم سرچشمه مى گيرد , اما لزوم مهارت در تير اندازى و اسبدوانى مظهر يك احتياج موقت است و با مقتضيات زمان و توسعه عوامل فرهنگى و فنى تغيير مى كند و چيزهاى ديگر از قبيل لزوم مهارت در به كار بردن سلاحهاى امروز جاى آن را مى گيرد .
مثال ديگر : پيغمبر اكرم ( ص ) فرموده است طلب دانش بر هر مسلمان واجب است .
دانشمندان اسلامى به ثبوت رسانيده اند كه وجوب تحصيل دانش از نظر اسلام در دو مورد است : يكى در موردى كه تحصيل ايمان , به دانش بستگى دارد , و ديگر در مواردى است كه انجام يك وظيفه بدان بستگى پيدا مى كند .
در مورد دوم مى گويند وجوب طلب دانش ( تهيوى) است , يعنى براى اين است كه انسان را براى عمل و انجام وظيفه آماده نمايد .
اينجاست كه تحصيل علوم از نظر وجوب و عدم وجوب به حسب مقتضيات زمان متفاوت مى شود . در برخى از زمانها انجام تكاليف اسلامى حتى تكاليف اجتماعى از قبيل تجارت , صنعت , سياست و غيره نياز چندانى به تحصيل دانش ندارد , تجربيات عادى كافى است , ولى در زمان ديگر مانند زمان ما انجام اين وظايف آنچنان پيچيده و دشوار است كه سالها درس و تخصص لازم است تا انجام تكاليف اجتماعى اسلامى ( واجبهاى كفايى ) امكان پذير گردد . از اين رو تحصيل علوم سياسى و اقتصادى و فنى و غيره كه در عصرى واجب نبود در عصر ديگر واجب مى شود . چرا ؟ چون اجرا و عملى ساختن اصل لزوم حفظ حيثيت و عزت و استقلال جامعه اسلامى كه يك اصل ثابت و دائم است در شرايط اين زمان جز با تحصيل و تكميل دانش حاصل نمى شود , و انجام اين تكليف در شرايط و زمانهاى مختلف به يك شكل نيست .
از اين گونه مثالها زياد مى توان پيدا كرد .
5 . يكى ديگر از جهاتى كه نشانه هماهنگى تعليمات اسلامى با فطرت و طبيعت است و به آن امكان جاويد ماندن مى دهد , رابطه على و معلولى احكام اسلامى با مصالح و مفاسد واقعى و درجه بندى احكام از اين نظر است .
در اسلام اعلام شده كه احكام تابع يك سلسله مصالح و مفاسد واقعى است و اعلام شده كه اين مصالح و مفاسد در يك درجه نمى باشند .
اين جهت سبب شده كه باب مخصوصى در فقه اسلامى به نام باب ( تزاحم ) يا ( اهم و مهم) باز شود و كار فقها و كارشناسان اسلامى را در موارد برخورد و اجتماع مصالح و مفاسد گوناگون آسان نمايد . اسلام خود اجازه داده است كه در اين گونه موارد علماى امت درجه اهميت مصلحتها را با توجه به راهنماييهاى خود اسلام بسنجند و مصالح مهمتر را بر مصالح كم اهميت تر ترجيح دهند و خود را از بن بست خارج نمايند . از رسول اكرم ( ص ) روايت شده :
اذا اجتمعت حرمتان طرحت الصغرى للكبرى .
آنجا كه دو امر واجب الاحترام جمع شد بايد از كوچكتر به خاطر بزرگتر صرف نظر كرد .
ابن اثير در النهايه اين حديث را نقل مى كند و مى گويد :
اى اذا كان امر فيه منفعه للناس و مضره على الخاصه قدمت منفعه العامه .
اگر چيزى باشد كه در آن فايده جمع و زيان فرد باشد , منفعت جمع بر زيان فرد مقدم است .
آنچه ابن اثير گفته است يكى از موارد تقدم مصلحت مهمتر بر مصلحت كوچكتر است , مفاد حديث منحصر به اين يك مورد نيست .
تشريح بدن ميت كه در عصر ما براى پيشرفت علم ضرورى شناخته شده است يكى از مصاديق باب ( تزاحم) است . چنانكه مى دانيم اسلام احترام بدن مسلمان و تسريع در مراسم تجهيز ميت را لازم شمرده است . از طرفى قسمتى از تحقيقات و تعليمات پزشكى در عصر ما متوقف بر تشريح است . دو مصلحت در جهت مخالف يكديگر قرار گرفته اند . بديهى است مصلحت تحقيقات و تعليمات پزشكى بر مصلحت تسريع تجهيز ميت و احترام بدن او ترجيح دارد . در صورت انحصار به ميت مسلمان و كافى نبودن غير مسلمان , و با مقدم داشتن ميت ناشناخته بر ميت شناخته شده و رعايت بعضى خصوصيات ديگر , به حكم قاعده ( اهم و مهم) از تشريح بدن ميت مسلمان رفع منع مى شود . اين قاعده نيز مثالهاى فراوان دارد .
6 . چيز ديگرى كه به مقررات اسلامى خاصيت انعطاف و تحرك و انطباق بخشيده و آن را جاويد نگه مى دارد , وجود يك سلسله قواعد كنترل كننده است كه در متن مقررات اسلامى قرار گرفته است . فقها نام بسيار زيبايى روى آنها نهاده , آنها را ( قواعد حاكمه) مى نامند , يعنى قواعدى كه بر سراسر احكام و مقررات اسلامى تسلط دارد و بر همه آنها حكومت مى كند . اين قواعد مانند يك عده بازرس عالى , احكام و مقررات را تحت نظر قرار مى دهد و آنها را كنترل مى كند . قاعده ( حرج) و قاعده ( لاضرر) از اين دسته است . در حقيقت , اسلام براى اين قواعد حق ( وتو) قائل شده است . اين قواعد نيز داستان جالب و مفصلى دارد .
7 . يكى ديگر اختياراتى است كه اسلام به حكومت اسلامى , و به عبارت ديگر , به اجتماع اسلامى داده است . اين اختيارات در درجه اول مربوط به حكومت شخص پيغمبر است و از او به حكومت امام و از او به هر حكومت شرعى ديگر منتقل مى شود . قرآن كريم مى فرمايد :
& النبى اولى بالمومنين من انفسهم & ( 2 ) .
پيغمبر از خود مومنان بر آنها حق تسلط بيشترى دارد .
اين اختيارات دامنه وسيعى دارد . حكومت اسلامى در شرايط جديد و نيازمنديهاى جديد مى تواند با توجه به اصول و مبانى اساسى اسلامى , يك سلسله مقررات وضع نمايد كه در گذشته موضوعا منتفى بوده است ( 3 ) . اختيارات قوه حاكمه اسلامى , شرط لازم حسن اجراى قوانين آسمانى و حسن تطبيق با مقتضيات زمان و حسن تنظيم برنامه هاى مخصوص هر دوره است . اين اختيارات حدود و شرايطى دارد كه اكنون مجال سخن درباره آنها نيست .

انتقال وظيفه

گفته هاى گذشته روشن كرد كه بلوغ عقلى و علمى بشر و طلوع دوره توانايى وى بر دريافت حقايق كليه معارف و قوانين الهى و بر حفظ مواريث دينى و مبارزه با تحريفها و بدعتها , دعوت و تبليغ و اشاعه دين , زمينه اصلى پايان يافتن پيامبرى است . قسمت عمده وظايفى كه در دوره كودكى بشر اجبارا ( وحى) انجام مى داده است در دوره رشد و بلوغ عقل و علم نيروى علمى و عقلى انجام مى دهد و ( علما وارث انبياء) مى گردند .
با اينكه اسلام بر خلاف سنت رايج مذهب , هيچ گونه امتيازى براى علماى امت كه منجر به نوعى امتياز طبقاتى بشود قائل نشده است , ايفاى بزرگترين نقشهاى دينى را بر عهده آنان گذاشته است . در هيچ دينى به اندازه اسلام علماى امت نقش اصيل و موثرى نداشته اند و اين , از خصيصه خاتميت اين دين ناشى مى شود .
اولين ( پستى) كه در دوره خاتميت از پيامبران به عالمان انتقال مى يابد پست دعوت و تبليغ و ارشاد و مبارزه با تحريفها و بدعتهاست .
توده بشر در همه دوره ها نيازمند به دعوت و ارشاد است . قرآن با كمال صراحت اين وظيفه را بر عهده گروهى از خود امت مى گذارد :
& ولتكن منكم امه يدعون الى الخير يامرون بالمعروف و ينهون عن المنكر& ( 4 ) .
بايد گروهى از شما باشند كه دعوت به خير كنند , به نيكى فرمان دهند و از زشتى باز دارند .
همچنين عللى كه منجر به تحريف و بدعت مى شود همه وقت بوده است و خواهد بود , و باز علماى امت هستند كه وظيفه دار مبارزه با تحريفها و بدعتها مى باشند . رسول اكرم فرمود :
اذا ظهرت البدع فعلى العالم ان يظهر علمه و من لم يفعل فعليه لعنه الله ( 5 ) .
آنگاه كه بدعتها پديد مىآيند بر عهده دانشمند است كه دانش خويش را آشكار كند و آن كه نكند لعنت خدا بر او باد .
آن چيزى كه اين مبارزه را ممكن و كار آن را آسان مى كند محفوظ ماندن معيار و مقياس اصلى يعنى قرآن است . رسول اكرم مخصوصا تاكيد كرده است كه براى صحت و سقم چيزهايى كه از زبان او نقل مى شود از مقياس قرآن استفاده كنند .
نگهدارى متون اصلى از دستبرد حوادث , استنباط فروع از اصول و تطبيق كليات بر جزئيات , طرح و اكتشاف مسائل جديد كه هر عصرى با خود مىآورد , جلوگيرى از گرايشهاى يكجانبه , مبارزه با جمود بر شكلها و ظاهرها و عادتها , تفكيك احكام اصلى و ثابت و مادر از مقررات فرعى و نتيجه , تشخيص اهم و مهم و ترجيح اهم , تعيين حدود اختيارات حكومت در وضع قوانين موقت , و بالاخره تنظيم ( برنامه) هاى متناسب با احتياجات روز از اهم وظايف علماى امت در دوره خاتميت است .
علماى امت اسلاميه بر حسب وظيفه و مسووليتى كه دارند عالم ترين مردم به زمان خويش خواهند بود , زيرا تشخيص مقتضيات واقعى زمان از مقتضيات انحرافات اخلاقى و انحطاطات روحى انسانها , بدون آشنايى با روح زمان و عوامل دست اندر كار ساختمان زمان و جهت سير آن عوامل , امكان پذير نمى باشد .

پی نوشت ها:

1 . انفال / 60 .
2 . احزاب / 6 .
3 . رجوع شود به تنبيه الامه مرحوم آيه الله نائينى , ص 97 - 102 و مقاله ( ولايت و زعامت) به قلم علامه طباطبائى در كتاب مرجعيت و روحانيت ( چاپ دوم ) , ص 82 - 84 .
4 . آل عمران / 104 .
5 . اصول كافى , ج 1 / ص 54 .

 
سه شنبه 18 مهر 1391  12:48 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

قابليت پايان ناپذير منابع اسلامى

قابليت پايان ناپذير منابع اسلامى

استاد شهيد مرتضى مطهرى

الحمد لله رب العالمين . . . اعوذ بالله من الشيطان الرجيم
كتاب انزلناه اليك مبارك ليدبروا آياته و ليتذكروا اولوا الالباب ( 1 )
در قسمت چهارم بحث مربوط به ختم نبوت وارد بوديم . بحثى كرديم راجع به انسان و اجتماع از اين نظر كه در انسان و اجتماع چه جنبه هاى ثابت و چه جنبه هاى متغيرى وجود دارد . بحثى هم كرديم درباره قوانين اسلامى و وضع اين قوانين كه چگونه قواعد و اصولى است و چگونه يك سلسله قوانين فرعى هم دارد . بحث ديگرى راجع به علم و عالم و اجتهاد و تخصص علمى در مسائل دين و وظايفى كه در دوره خاتميت به عهده اين طبقه است ايراد كرديم . موضوع چهارم كه بحث فعلى ما است مسأله منابع اسلامى است يعنى قابليت عظيم و پايان ناپذيرى كه منابع اسلامى و در درجه اول قرآن كريم براى تحقيق و مطالعه دارد به طورى كه هيچ دوره اى از دوره ها را نمى توان آخرين دوره مطالعه در قرآن به شمار آورد به گونه اى كه بشر بتواند ادعا بكند كه آنچه كه در اين كتاب بزرگ آسمانى هست همه را كشف كرده و مجهولى از اين جهت باقى نگذاشته است .
در جلسه گذشته مقدارى در اين باره بحث كرديم كه اساسا در صدر اسلام و از زمان پيغمبر اكرم اين مطلب مورد توجه بوده است كه هر چه بر بشر بگذرد به حقايق اسلام و حقايق دين آشناتر مى شود , يعنى كسى گمان نكند مردمى كه در زمان پيغمبر بوده اند قرآن و سخن پيغمبر را يعنى معنى و عمق سخن پيغمبر و قرآن كريم را از مردمان بعدى بهتر مى فهميده اند و بيشتر به عمق آن پى مى برده اند . بر عكس , رسول اكرم صريحا مى فرمود كسانى كه بعدها خواهند آمد ممكن است معنى و مقصودى را كه من از جمله هاى خودم دارم بهتر بفهمند , و لهذا تشويق مى كرد تحت همين عنوان كه شما هر چه از من مى شنويد صحيح و درست ضبط بكنيد و براى آيندگان نقل بكنيد , اى بسا كه آن كسى كه شما براى او نقل مى كنيد او از خود شما كه ناقل هستيد بهتر مقصود مرا بفهمد .

داستان اعمش و ابوحنيفه

حكايت معروفى است , مى گويند : سليمان اعمش كه يكى از محدثين اهل تسنن است , يك وقت مسأله اى را از يكى از فقهاء زمان خويش پرسيد . او جواب داد . از او پرسيد به چه دليل تو اين جواب را مى دهى و از كجا مى دانى كه پاسخ مسأله چنين است ؟ گفت به خاطر روايتى كه تو خودت نقل كرده اى از پيغمبر اكرم . از آن روايت اين مسأله نتيجه مى شود . وقتى استدلال كرد , اعمش ديد درست مى گويد . باز اعمش يك مسأله ديگرى از او پرسيد و او جواب داد . گفت اين را ديگر به چه دليل مى گوئى ؟ گفت به دليل روايت ديگرى كه باز خود تو از پيغمبر اكرم روايت كردى , از آن هم اين مطلب استنباط مى شود . اعمش وقتى فكر كرد و به استدلال او گوش كرد ديد اين را هم درست مى گويد . بعد اين جمله را گفت : انتم الاطباء و نحن الصيادله ( 2 ) . گفت : مثل ما محدثين و شما اهل نظر مثل دوا فروش است با طبيب , ما فقط مى توانيم داروها را تهيه كنيم و در اختيار شما بگذاريم اما طبابت و تشخيص اينكه اين دوا براى چه بيمارى مفيد است و به چه مريضى بايد نسخه كرد كار شما است و من اعتراف مى كنم كه خودم كه ناقل اين احاديث هستم مثل تو نمى توانم معنى و مفهوم اين احاديث را بفهمم و به موارد خودش تطبيق دهم ولى حالا كه تو توضيح مى دهى خوب مى فهمم .
به هر حال وعده داديم كه امشب كه آخرين شبى است كه ما درباره اين موضوع بحث مى كنيم و اين بحث را ختم مى نمائيم , درباره اين جهت صحبت بكنيم كه جريان تاريخى چه نشان مى دهد ؟ اين قرآن چهارده قرن است كه در دست دانشمندان , علماء , محققين از هر علم و فنى بوده است و روى آن مطالعه و فكر و تدبر مى كرده اند چون خودش مردم را به تدبر دعوت كرده است : افلا يتدبرون القرآن ام على قلوب اقفالها ( 3 ) . ملامت كرده است كسانى كه در اين كتاب تدبر نكنند : كتاب انزلناه اليك مبارك ليدبروا آياته و ليتذكروا اولوا الالباب ( 4 ) .

افزايش تدريجى نفوذ قرآن در علوم و فلسفه

قرنى نيست و قرنى نبوده است كه در آن قرن دهها بلكه صدها تفسير درباره اين كتاب كريم نوشته نشود . تازه اين غير از موضوعات خصوصى ئى است كه از اين كتاب در كتابهاى غير تفسيرى هميشه مورد تتبع و مطالعه و تحقيق بوده است . به هر جهت , شما اگر فقه را مطالعه كنيد , در سراسر فقه قسمتى از آيات قرآنى را مى بينيد , اگر اخلاق را مطالعه بفرمائيد , اينهمه كتابهاى اخلاقى كه نوشته شده است , در خلال اين كتابها آيات قرآنى را مى بينيد كه مورد استناد و استشهاد واقع شده است , حكمت الهى را اگر ملاحظه كنيد مى بينيد كه از صدر اسلام هر چه كه گذشته است دوره به دوره قرآن نفوذ بيشترى در حكمت الهى داشته است , يعنى بيشتر براى خود جا باز كرده است , كه اينهم خودش تاريخچه اى دارد , كلام به جاى خودش , عرفان به جاى خودش , حتى شعر و ادب نيز قرن به قرن بيشتر تحت تأثير و نفوذ اسلام قرار گرفته است .
قسمتى از مضامين شعر و ادب عربى و فارسى را قرآن تشكيل داده . يكى از اساتيد فعلى ادب فارسى ايران در يك كتابى كه نوشته است مى گويد : وقتى كه شما تاريخ ادب فارسى را مطالعه مى كنيد مى بينيد در ابتدا از تعاليم و دستورها و اخلاقيات قرآن چيزى پيدا نمى كنيد و هر چه كه زمان بيشترى گذشته است نفوذ قرآن بر ادب فارسى ( تا چه رسد به ادب عربى ) بيشتر شده است . مثلا شما رودكى را كه در اوائل قرن چهارم است در نظر بگيريد , و سعدى كه در قرن هفتم بوده است ( تا چه رسد به كسانى كه در قرون بعد بوده اند مثل جامى و هاتف اصفهانى ) , مى بينيد نفوذ قرآن در آثار سعدى بيش از رودكى است و به طور كلى هر چه زمان مى گذرد بر نفوذ قرآن بر شعر و ادب فارسى افزوده مى شود .
غرضم بيان اين مطلب است كه در تمام اين ادوار , اين كتاب مورد تعمق و مطالعه بوده است . آنوقت شما حساب مى كنيد در تمام اين قسمتها و رشته هاى مختلف مى بينيد هر چه بر معلومات اهل هر فنى افزوده شده است معانى قرآن بهتر تشريح شده و بهتر كشف گرديده است .

توحيد و قرآن

شما فرض كنيد مسأله توحيد و مسائل مربوط به آن را , مسائل مربوط به صفات خدا , صفات ثبوتى و صفات سلبى , مسائل مربوط به قضا و قدر , مسائل مربوط به جبر و اختيار . شما نگاه مى كنيد به كتابهاى مردمان فوق العاده هزار سال پيش مثلا شيخ صدوق , بعد قدرى جلوتر مىآييد و جلوتر مىآييد تا مى رسيد به اين قرنهاى نزديك به خودمان كه علم توحيد پيشرفت بسيار بيشترى كرده است , مى بينيد توجيه و تفسيرهاى شيخ صدوق در مقابل علم تكامل يافته توحيد بچه گانه به نظر مى رسد . آدم تعجب مى كند كه اين مرد چطور نمى توانسته است آيات قرآن درباره توحيد را توجيه و تفسير كند ؟ ! مثلا مى رسد به صفات خدا , حتى صفات ثبوتيه را بر مى گرداند به صفات سلبيه . در قرآن دارد : ان الله عليم , قدير , حى , قيوم . شيخ صدوق نمى تواند اين را درست حل بكند كه اين عليم به راستى مى تواند بر خدا صادق باشد بدون آنكه به اصطلاح به جلال و قدس الوهيت ضربه اى وارد بشود , مى گويد : ان الله عليم اى ليس بجاهل . ( خدا عليم است , عالم است ( يعنى جاهل نيست , ديگر بيشتر از اين نمى توانيم بگوئيم . صفات ثبوتى را به صفات سلبى بر مى گرداند : قدير اى ليس بعاجز , حى اى ليس بميت , همه را بر مى گرداند به يك سلسله صفات سلبى . اين معنايش عجز و ناتوانى است .
البته ما هم اگر در زمان او بوديم و در حد پيشرفت علم توحيد در آن عصر مى بوديم از آن بهتر نمى توانستيم بگوئيم . اينگونه توجيه ها به قول طلبه ها يك نوع اكل از قفا است . وقتى كه تحقيقات توحيدى بيشتر مى شود معلوم مى گردد كه هيچ احتياج به اين توجيه و تأويلها نيست . به قضا و قدر كه مى رسيم , به جبر و اختيار كه مى رسيم مى بينيم با يك شجاعت و صراحتى عموم اراده و عموم فاعليت حق تعالى در سراسر عالم را بيان مى كنند . هر چه علم توحيد جلو رفته است خودش را با اين منطق نزديكتر ديده است , و ديده است كه همين جور است كه قرآن گفته است . در گذشته احتياج به توجيه و تأويل و اين حرفها بيشتر احساس مى شد , اما حالا ديگر اصلا احساس نمى شود .

حقوق زن و قرآن

در فقه و مسائل فقهى اگر وارد شويد عينا جريان همين است . من در چند موضوع بالخصوصى كه مورد مطالعه خودم بود , اين را از نزديك احساس كردم و به قول امروزيها لمس كردم . يكى موضوع حقوق زن بود . وقتى كه انسان دقيق در اين مسأله مطالعه مى كند و مدت زيادى وقت خودش را صرف اين موضوع مى كند مى بيند قرآن يك منطق مخصوصى دارد , از هيچ منطقى پيروى نكرده است , زن در قرآن همان زن در خلقت است , هيچ افراط و تفريط در قرآن نيست , نه آن منطقهاى تفريطى قديمى كه يك افكار خاصى درباره زن داشتند ( از آن حرفها اساسا در قرآن خبرى نيست , در ميان ما مسلمانها هست ولى در قرآن نيست , در قرآن يك منطق ديگرى است ) و نه آن افراط كاريها كه امروز مى گويند و كأنه مى خواهند خلقت را فراموش بكنند ( اين هم در قرآن نيست ) . اگر از ما بخواهند كتابى درباره زن به دانشمندان عرضه بداريم كه همه مطالبش قابل عرضه شدن و دفاع باشد از خود قرآن كتابى بهتر نداريم . از هزار سال پيش و بيش از هزار سال پيش تمام كتابهاى سنى و شيعه را بياوريد هيچ كتابى به اندازه خود قرآن صلاحيت عرضه داشتن به محققين امروز را ندارد . در كتابهاى شيخ طوسى نمى توانيد همه مسائلى را كه فتوا داده است عرضه كنيد . ( جواهر ( , همه اش را نمى توانيد عرضه بداريد . يگانه كتابى كه همه اش صلاحيت عرضه داشتن را دارد قرآن است . از اينجا آدم مى فهمد كه اين كتاب چقدر در هر زمانى از عصر خودش جلو است و تقدم دارد .
وقتى انسان قرآن را ملاحظه مى كند , مى بيند يك منطق مخصوصى است , بعد مراجعه مى كند به احاديث , مى بيند كه اين احاديث به اصطلاح يك شباهتى با قرآن دارند اما يك درجه پائين تر , رنگ بشرى به خود گرفته اند ( 5 ) , مىآيد در فقه مى بيند فقه حتى با حديث هم چندان وفق نمى دهد , يك درجه پائين تر آمده است , مىآيد در ميان مردم و عمل مردم , مى بيند عمل مردم حتى با فقه هم تطبيق نمى كند .
اين نشان مى دهد زنده بودن اين كتاب را كه مى گويد در هر زمانى هر چه عملتان جلو برود من آمادگى بيشترى براى تحقيق و مطالعه دارم , گذشتگان را ملامت مكن .
يكى ديگر موضوع ربا بود كه وقت توضيح دادن ندارم , فقط اشاره مى كنم و مى گذرم ( 6 ) .

قصص و تاريخ گذشتگان و قرآن

اما موضوعات تاريخى . قرآن كتاب تاريخ نيست ولى موضوعاتى را ذكر كرده است به مناسبت اينكه عبرتى و درسى را مى خواسته است بيان بكند , مثل داستان قوم عاد , داستان قوم ثمود , داستان قوم سبا , داستان ذوالقرنين . براى گذشتگان ما اين داستانها غيراز قرآن مدرك ديگرى نداشته است . آيا اين عجيب نيست كه آدم مى بيند در قرن بيستم كه آمده اند و تحقيقاتى مثلا راجع به قوم سبا و تمدنى كه در يمن وجود داشته است كرده اند مى بينند آنچه كه كشف مى شود مطابق در مىآيد با آنچه كه قرآن بيان كرده است ؟ همين طور درباره قوم عاد و قوم ثمود كه به واسطه يك سلسله تحقيقات تاريخى مبتنى بر حفريات خيلى عميقى كه اخيرا اروپائيها كرده اند مسائلى به دست آمده است . يكى از محققين ايرانى كه حقيقه هم محقق است و اروپائى ها نيز از اين جهت براى او ارزش زيادى قائل هستند و در اين جور مسائل اطلاعات دست اخير هميشه در دست او هست چند سال پيش يك سلسله كنفرانسها داده بود . در آنجا مى گويد : آخرين تحقيقاتى كه در اين زمينه ها شده است همين ها است كه در قرآن آمده است .

اخلاق و قرآن

اگر ما موضوع اخلاق را در نظر بگيريم , اين هم يك داستان مفصلى دارد . در جهان اسلامى دو مكتب اخلاقى بيشتر وجود نداشته است , يكى اخلاق سقراطى كه بر يك اساس خاصى تدوين و تنظيم شده است , و يكى هم اخلاق عرفانى يعنى اخلاق صوفيانه كه اين دومى بيشتر بر ادبيات ما تسلط و نفوذ داشته است . اخلاق سقراطى دارد اصلش منسوخ مى شود . در اخلاق عارفانه و صوفيانه يك نقاط ضعف بزرگى وجود دارد كه قابل توجيه و تفسير نيست . در قرآن كريم احيانا بيانهائى در زمينه اخلاق آمده است كه براى مردم آن زمان قابل توجيه نبوده است , يعنى نمى توانسته اند آن را حل بكنند , ولى در قرآن هست . مثلا در قرآن راجع به تهذيب نفس و اينكه بشر نبايد خودخواه و خودپرست باشد مطالبى هست . پيروى از هواى نفس در قرآن كريم مذموم است : افرايت من اتخذ الهه هواه ( 7 ) . تزكيه و تهذيب نفس , از نظر قرآن , مطلوب و لازم و شرط رستگارى است : قد افلح من زكيها ( 8 ) . قرآن درباره نفس بيش از اين ندارد كه بايد نفس را تطهير و اصلاح و پاكيزه كرد . اما در اخلاق عارفانه خودمان يك تعبيرى را مى بينيم كه اگر اين تعبير در قرآن بود امروز ما جواب نداشتيم , و آن ( نفس كشى ( است . در قرآن صحبت نفس كشى نداريم . اصلا نفس كشى به معناى اينكه نفس به راستى كشته شود و لو هواهاى نفس , و لو همان تمايلات نفسانى كه در انسان هست , امكان ندارد , آنهائى هم كه گمان مى كنند نفس را كشته اند يعنى آن را معدوم و اعدام كرده اند , اشتباه كرده اند , همان نفسهاى كشته در شعور باطنشان مشغول فعاليت است . اسلام طرفدار رام كردن , مطيع كردن و ورزش دادن نفس است . على عليه السلام مى فرمايد : و انما هى نفسى اروضها بالتقوى , لتاتى آمنة يوم الخوف الاكبر ( 9 ) . على فرمود : اين نفس من است , با تقوا ورزشش مى دهم , تقويتش مى كنم , مثل يك اسبى كه رياضتش مى دهند , به اصطلاح راهش مى برند تا راه و رفتار را به او ياد بدهند . پيغمبر اكرم فرمود : شيطانى اسلم بيدى . نگفت كه من شيطانم را كشتم و سرش را بريدم و معدومش كردم , فرمود : شيطان من كه هر كسى داراى يك شيطانى است كه همان نفس اماره اش باشد در دست من تسليم شد .
در اخلاق اسلامى به كرامت و عزت نفس به عنوان يك اصل و ريشه براى عموم ملكات اخلاقى اهميت زياد داده شد . عزت و كرامت نفس موضوعى است كه در هيچ كتاب اخلاقى اين موضوع را لااقل به عنوان يك موضوع شاخص و برجسته , و شايد به هيچ عنوانى نمى بينيم . خيال مى كردند كه اگر مؤمن براى عزت نفس خودش اهميت قائل بشود اين خلاف اخلاق است , خودپرستى است . ولى قرآن مؤمن را به حفظ عزت و كرامت و محترم شمردن خودش دعوت مى كند : و لله العزة و لرسوله و للمؤمنين ( 10 ) .
همين طور است موضوعات اجتماعى . مردم چند صد سال پيش تفكر اجتماعى نداشتند . آدم حيرت مى كند وقتى كه با اين طرز تفكر آشنا مى شود و مى بيند كه با منطق قرآن تطبيق مى كند , كه اساسا قرآن براى امت و براى جمعيت وحدت قائل است , حيات قائل است , ممات قائل است , اجل و ضرب الاجل قائل است .
اينها همه اين حقيقت را به ما نشان مى دهد كه اين كتاب آسمانى در اين جهت حكم يك كتاب تأليف شده بشرى را ندارد , بلكه حكم كتاب طبيعت را دارد , هميشه زمينه اش براى تحقيقات آيندگان فراهم است .

نهج البلاغه و تقدم آن بر زمان خودش

حتى نهج البلاغه كه يكى از بچه هاى قرآن است همين طور است . نهج البلاغه كتابى است كه از زمانى كه جمع آورى شده است بيش از هزار سال , و از زمانى كه خطبه هاى آن انشاء شده است در حدود هزار و سيصد و پنجاه سال مى گذرد . اول نگاهى بكنيم به خطبا و وعاظى كه در طول اين مدت از نهج البلاغه استفاده مى كرده اند , بعد نگاهى به محتويات خود اين كتاب مى كنيم . اگر نگاه بكنيد به منطق خطبا , وعاظ و شارحين , از همان هزار سال پيش به اين طرف , تا مى رسيم به همين سى سال پيش خودمان , خواهيد ديد كه فقط قسمتى از تعليمات نهج البلاغه بوده كه توجه آنها را جلب مى كرده كرده و با روحيه آنها هماهنگى داشته است , قسمتهاى ديگر مسكوت عنه بوده است . در سى سال پيش انسان پاى خطابه هر خطيبى كه زبردست تر از او نبوده مى نشست و او مى خواست از نهج البلاغه صحبت بكند , جز خطبه هاى زهدى نهج البلاغه چيزى نمى شنيد كأنه مجموع خطبه هاى نهج البلاغه محدود است به همان خطبه هاى زهدى : دار بالبلاء محفوفة و بالغدر معروفه ( 11 ) انما الدنيا دار مجاز و الاخرة دار قرار , فخذوا من
ممركم لمقركم ( 12) تجهزوا , رحمكم الله , فقد نودى فيكم بالرحيل (13) . همانهائى هم كه حافظ نهج البلاغه بودند اگر مى توانستند نهج البلاغه را عنوان بكنند , موضوعاتى كه مى توانستند درباره آن موضوعات صحبت بكنند از همين خطبه هاى نهج البلاغه كه خطبه هاى زهدى است تجاوز نمى كرد يعنى زمينه بحث براى آنها در قسمتهاى ديگر نهج البلاغه باز نبود و طرز فكر اجازه نمى داد . اين حقيقت است . تا اينكه تحولات اجتماعى اخير پيداشد , و يك عده فيلسوفان اجتماعى در دنيا پيدا شدند و يك سلسله افكار اجتماعى پيدا شد , يكمرتبه راستى بر رونق نهج البلاغه افزوده شد و بازار نهج البلاغه رونق بيشترى پيدا كرد , تازه خطيب و غير خطيب آمادگى پيدا كردند كه مثلا نامه اى كه اميرالمؤمنين به مالك اشتر نوشته است و نكات اجتماعى و سياسى ئى را كه در آن گنجانيده است جمله به جمله بيان كنند و در اطراف آنها شرح بدهند . اين نهج البلاغه كه هزار سال است در دست همه است , اين نامه هم كه هزار سال است كه بود , وقتى هم كه نگاه مى كنيد مى بينيد كه راستى معنى جمله ها هم همين است كه در نهج البلاغه بوده و هيچ از خود به نهج البلاغه نبسته اند , نه لفظى به آن بسته مى شود و نه معنائى توجيه و تفسير مى شود , ولى افراد و افكار آمادگى نداشتند , به عبارت ديگر زمان اجازه نمى داد , ولى اكنون زمان اجازه مى دهد .
اين نشان مى دهد كه اين كتاب كه بچه اى از بچه هاى قرآن كريم است با گذشت زمان آمادگى بيشترى پيدا مى كند براى اينكه در اطراف جمله هايش تحقيق و مطالعه بشود .
غرضم از همه اين مطالبى كه عرض كردم و به طور فشرده براى آن مثالهائى آوردم اين مطلب است كه در اين ركن چهارمى كه ما راجع به ختم نبوت صحبت كرديم به اين نكته توجه كنيم كه نبايد علما و محققين اسلامى جمود فكرى داشته باشند و اين جور فكر بكنند كه مطلب درباره قرآن و درباره سنت قطعى پيغمبر اكرم همان است كه گذشتگان گفته اند , خير , هر چه كه آيندگان بگويند , در مجموع حقايق بيشترى خواهد بود نه كمتر . البته نمى خواهم بگويم كه هر چه بعدى ها بگويند از هر چه كه گذشتگان گفته اند بهتر است , نه در طبيعت هم اينجور نيست , در طبيعت هم اين سيرهاى رجوعى و كروفرها به اصطلاح وجود دارد , يك نظريه اى ممكن است در دو هزار سال پيش پيدا شده باشد و بعد منسوخ بشود ولى پس از دو هزار سال در يك سطح عاليترى دوباره زنده بشود .

ادله توحيد و قرآن

همين اواخر خودم به يك موضوعى برخورد كردم و متوجه شدم . درباره ادله توحيد فكر و مطالعه مى كردم . قبلا در تفسير فخر رازى به مطلبى برخورد كرده بودم كه نظرم را جلب كرده بود , زيرا چنين بيانى در كتب متكلمين و حكما نديده بودم و خود فخر رازى نيز در كتب كلامى و فلسفى خود چنين بيانى ندارد , فقط در تفسير خود ضمن تفسير سبح اسم ربك الاعلى آن را نوشته است ولى به طور اختصار . بديهى است كه اين مطلب را از پرتوى قرآن دارد . فخر رازى چنين مى گويد : در قرآن از طريق مخلوقات بر وجود خداوند به دو شكل استدلال شده است و در حقيقت برهان توحيدى قرآن از طريق مخلوقات دو برهان است : يكى از راه اتقان صنع يعنى نظام مشهود در ساختمان موجودات , آنچنانچه هر سازمان حكيمانه اى بر حكمت و تدبير سازنده اش دلالت مى كند نشان داده شده است , يعنى خلقت اين مخلوقات و نظمى كه در خلقت اينها و در تشكيلات هستى اينها به كار رفته است نشان مى دهد وجود مدبرى را . آيات زيادى در اين باره هست كه احتياج به استشهاد ندارد . يكى ديگر اينكه در قرآن به موضوع هدايت موجودات استدلال شده است و اين از اصل خلقت جدا گرفته شده است , و چند آيه را هم نقل مى كند , مثلا از زبان موسى خطاب به فرعون اينچنين نقل مى كند : قال ربنا الذى اعطى كل شىء خلقا (14) . پروردگار ما همان كسى است كه هر چيزى را آنجورى كه بايست آفريده است , در خلقت او آنچه را كه بايست داده است . تا اينجا استدلال به اتقان صنع است . جمله بعد اينست : ثم هدى : سپس او را هدايت و رهبرى كرد . يعنى پس از آنكه او را خلق كرد و آن جورى كه بايست بيافريند آفريد , او را هدايت كرد . كلمه ( هدى ( را با كلمه ( ثم ( از ما قبل خود جدا كرده است .
در سوره سبح اسم مى فرمايد : الذى خلق فسوى و الذى قدر فهدى ( 15 ) . پس در اينجا نيز هدايت را عليحده ذكر كرده و از خلق و تقدير جدا كرده است . از زبان ابراهيم مى فرمايد : الذى خلقنى فهو يهدين ( 16 ) . درباره انسان بخصوص نيز , هدايت انسان را جدا از خلقت انسان به عنوان يك نعمت عليحده و به عنوان يك موهبت عليحده ذكر مى كند : اقرأ باسم ربك الذى خلق , خلق الانسان من علق . بعد با كلمه ( اقرأ ( جدا مى كند و مى فرمايد : اقرأ و ربك الاكرم الذى علم بالقلم ( 17 ) . اول خلقت انسان را ذكر مى كند و بعد هدايت انسان را .
سخن فخر رازى كه استنباطى است كه از قرآن كريم كرده است مبدأ فكر شد براى من كه آيا واقعا اصل هدايت در موجودات با اصل نظم در خلقت موجودات يك مطلب است يا دو مطلب ؟ فكر به اينجا رسيد كه اگر خلقت موجودات به اصطلاح فلسفى به صورت ماشين مى بود , به اين معنى كه خداوند اين موجودات را كه آفريده است , به صورت يك ماشين كامل و منظمى آفريده است , آنوقت قهرا كارى كه بايد اين ماشين بكند تكليفش روشن است , ديگر براى كارش يك تدبير عليحده اى لازم نيست . مثلا اگر ساعتى را ساعتساز بسازد , ديگر هر چه كه هست در ساختن اين ساعت است , و كار منظم ساعت لازمه جبرى ساعت است . وقتى كه ساعتى با اين نظم و تشكيلات به وجود آمد و ساخته شد , ديگر نمى شود گفت كه در اينجا دو موضوع است : يكى اينكه ساعتى با نظم و دقت ساخته شده است و ديگر اينكه كارش را منظم مى كند , زيرا اين كار يك چيز عليحده نيست بلكه لازمه نظم چنين ساختمانى است . لازمه نظم ساختمان يك اتومبيل اينست كه اگر درست ساخته شده باشد و شما سويچ را بزنيد و اتومبيل سوخته داشته باشد و پا روى گاز بگذاريد و فرمان را در دست داشته باشيد , آن اتومبيل كار خودش را انجام بدهد .
آيا دنياى علم چه مى گويد ؟ آيا دنياى علم مى گويد اين كارى كه موجودات مى كنند مخصوصا در عالم نباتات و حيوانات و انسان لازمه ساختمان مادى اين موجودات است ؟ يا يك نيرو و قدرت و چيز ديگرى كه ما اصلا لفظى هم براى آن جز هدايت و رهبرى نداريم , يك امر ديگرى در عين حال وجود دارد كه باز اين موجود ساخته شده را در كارش رهبرى مى كند ؟ آن امر مرموز را اگر به خدا كه مدير و مدبر موجودات است نسبت دهيم نامش هدايت است , و اگر به خود موجودات نسبت دهيم نامش عشق و محبت و تسليم و اطاعت است . ثم استوى الى السماء و هى دخان فقال لها و للارض ائتيا طوعا او كرها قالتا اتينا طائعين ( 18 ) .
بله همچو چيزى وجود دارد . اين نشان مى دهد كه منطق اين كتاب , ما فوق منطق بشر است . پس بى جهت نيست كه هى دعوت مى كند بشر را كه : افلا يتدبرون القرآن . خود فخر رازى كه اين مطلب را اينجا از زبان قرآن مى گويد , من ياد ندارم , كه در يك كتابش توانسته باشد دنبال اين مطلب را گرفته باشد . آرى كتاب انزلناه اليك مبارك ليدبروا آياته و ليتذكروا اولوا الالباب ( 19 ) .
پس يكى از اركان ختم نبوت , قابليت عجيبى است كه منابع اولى اسلامى و در درجه اول قرآن كريم براى تحقيقات و مطالعات نو و كشفهاى تازه دارد , و اينها است كه نخواهد گذاشت اين دين كهنه بشود و از ميان برود .

پی نوشتها:

1- سوره , ص , آيه 29 .
2- عيون اخبار الرضا , چاپ سنگى ص 239 .
3- سوره محمد , آيه 24 .
4- سوره ص , آيه 29 .
5- احاديث درست است كه گفته پيغمبر و امام است , و گفته پيغمبر و امام با گفته خدا دوتا نيست , اما يك تفاوت در كار هست , گفته خدا را ما مستقيم داريم مى بينيم , ديگر آيات قرآن همان آيات قرآن است , اما احاديث , فلان كس روايت كرده است از فلان كس , و فلان كس روايت كرده است از فلان كس , و همين طور , بالاخره هفت هشت دست گشته است , مثل آب زلالى است كه در يك جويبار و بسترى روان شده است , نمى شود مخلوط نداشته باشد . فلان كس از فلان كس , فلان كس از فلان كس , آخرش يك رنگى از سليقه راويان دارد .
6- علاقمندان مى توانند به كتاب ( مسئله ربا ( اثر استاد شهيد مراجعه نمايند .
7 . سوره جاثيه , آيه 23 .
8 . سوره شمس , آيه 9 .
9 . نهج البلاغه , نامه 45 .
10 . سوره منافقون , آيه 8 .
11 . نهج البلاغه , خطبه 224 .
12 . نهج البلاغه , خطبه 201 .
13 . نهج البلاغه , خطبه 202 .
14 . سوره طه , آيه 50 .
15 . سوره اعلى , آيات 2 و 3 .
16 . سوره شعراء , آيه 78 .
17 . سوره علق , آيات 1 تا 4 .
18 . سوره فصلت , آيه 11 .
19 . سوره ص , آيه 29 .
سه شنبه 18 مهر 1391  12:48 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

اركان خاتميت

اركان خاتميت

استاد شهيد مرتضى مطهرى

بسم الله الرحمن الرحيم
الحمد لله رب العالمين . . . قال على عليه السلام : و اعلموا ان عباد الله المستحفظين علمه , يصونون مصونه و يفجرون عيونه . . . و هذبه التمحيص ( 1)
جلسات بحث ما درباره مسأله خاتميت طولانى شد . اگر تا اندازه اى اين مبحث , نامنظم بيان شده باشد من چندان مقصر نيستم . مسائل و مباحثى كه قبلا از طرف ديگران طرح نشده و در اطراف آن مسائل زياد بحث نشده است و حتى خود شخص گوينده هم به اين كيفيت و به اين طرز طرح نكرده است خواه ناخواه نمى تواند آنطورى كه بايسته و شايسته است در ابتدا منظم طرح شود .
براى اينكه آقايان محترم در اين مبحث كاملا توجه بفرمايند كه به اصطلاح طلاب , ورود و خروج ما در اين مطلب چگونه است , امشب خلاصه مفيدى براى شما عرض مى كنم تا درست مطلب دستگيرتان بشود .

ركن اول خاتميت : انسان و اجتماع

مجموع بحثهاى ما راجع به خاتميت در چهار قسمت است و در واقع بحث ما چهار ركن و چهارپايه دارد . ركن اول و پايه اول آن انسان و اجتماع است از اين نظر كه آيا انسان يك موجود ثابت و جامد و يكنواختى است , از نظر اخلاق , از نظر طرز تربيت و هم از نظر اجتماعى و تشكيلات اجتماعى ؟ آيا انسان طرز زندگيش در تمام زمانها بايد يك جور و يكنواخت باشد مانند زنبور عسل ؟ يا بر عكس , انسان چه از نظر فردى و چه از نظر اجتماعى يك موجود متحول و متكامل و متغيرى است ؟ اگر انسان صددرصد موجود ثابتى باشد قوانين زندگى او هم بايد صددرصد قوانين ثابت و لا يتغيرى باشد , و اگر انسان يك موجود صددرصد متغير و متحولى باشد عكس آن قضيه مى شود , هيچ قانون ثابتى نمى تواند داشته باشد , هميشه بايد قوانينش تغيير بكند . يا آنكه فرض سومى هست كه حقيقت همان است و آن اينكه انسان داراى جنبه هاى ثابت و جنبه هاى متغيرى است , از يك نظر بايد از يك اصول ثابتى پيروى بكند , ولى در قسمتهايى هم بايد از اوضاع متغيرى تبعيت نمايد . از اين جهت درست مانند بدن انسان است كه مجموعه اى از ميلياردها سلول است , قسمت اعظم آن سلولها دائما مى ميرند و نو مى شوند ولى قسمتى از سلولها كه سلسله اعصاب را تشكيل مى دهند و فعاليتهاى اصلى بدن با آنها است ثابت و جاويدند . قوانين زندگى بشر همينطور است . اصول زندگى انسان , طرحهاى اولى زندگى انسان كه زمينه را براى تكامل او فراهم مى كنند قوانين ثابت و لا يتغيرى هستند ولى فروع زندگى انسان تغيير پذير است .

انسان متغير است ولى مدار ثابتى دارد

بعضى به اين تعبير گفته اند : انسان يك موجود متغيرى است ولى مدار تغييرش يك مدار ثابت است , مثل اينكه ماه متغير است و در دو لحظه در يك جانيست اما مدار ماه يك مدار ثابت است و ماه از مدار خودش خارج نمى شود , اگر احيانا از مدار خودش خارج شود , نزديكتر بشود به زمين و يا دورتر بشود از زمين , هم اوضاع زمين آشفته مى شود و هم وضع خود ماه . دانشمندان مى گويند : اگر ماه از اين فاصله معينى كه از زمين دارد مقدارى نزديكتر بشود , درياها طغيان خواهد كرد و روى زمين را خواهد گرفت و يك جاندار صحرائى در روى زمين باقى نخواهد ماند , چون جزر و مد درياها ناشى از ماه است , اين حالت جزر و مدى و اين وضعى كه الان درياها دارند بستگى دارد به اينكه مدار ماه همين است كه هست , و اگر دورتر بشود تغييرات ديگرى پيدا مى شود . ولى ماه در عين اينكه مدار حركتش ثابت است خودش ثابت نيست , خودش دائما در حركت است و هر شب شما مى بينيد كه از يك نقطه بر ما طلوع و در نقطه ديگر غروب مى كند و نقطه هاى طلوع و غروب در هر شب با شب قبل متفاوت است : رب المشارق و المغارب . و همچنين خود زمين نسبت به خورشيد . مدار زمين يك مدار معينى است . اگر زمين از مدار خودش خارج شود و در مدار مريخ يا زحل قرار بگيرد و خلاصه اگر از مدار فعلى خارج شود و نزديكتر يا دورتر از حد فعلى به خورشيد بشود به كلى وضع موجودات روى زمين عوض مى شود . اگر مثلا در مدار عطارد قرار بگيرد تمام جانداران روى زمين كباب مى شوند , و اگر در مدار زحل قرار بگيرد زمين ما شايد قابليت براى حفظ حيات كه با ارزش ترين پديده اين عالم است نداشته باشد .
انسان يك موجود متغير و متحولى است . انسان نبايد در جا بزند بلكه بايد متغير و در حركت باشد اما مدار انسان يك مدار خاص است . مدارش بايد ثابت بماند . اگر بخواهد از مدار خودش خارج شود و در مدار حيوان قرار بگيرد هلاكت است و تباهى , و اگر مثلا بخواهد وارد شود در مدار ملائكه و متشبه به ملائكه بشود باز هم از مدار خود خارج شده است . افراط و تفريطها همه خروج از مدار انسانيت است . مدار انسانيت مدار وسطيت و جامعيت است : و كذلك جعلناكم امة وسطا . . . ( 2 ) زهاد و عباد و كسانى كه به خيال خود مى خواستند جلو بيفتند , مىآمدند از پيغمبر اكرم اجازه بگيرند كه خودشان را اخته كنند . مى گفتند : هل لى ان اختصى ؟ ( 3 ) اجازه مى دهيد كه خودم را اخته كنم ؟ مى خواهم ريشه شهوت را در وجود خودم قطع كنم تا بهتر و فارغ بال تر بتوانم به عبادت پروردگار بپردازم . فكر مى كرد كه اگر بتواند خودش را از قيد خوردن و خوابيدن هم رها بكند , بكند . ولى پيغمبر اكرم اجازه نمى داد و صريحا نهى مى كرد . پيغمبر اكرم انسان را در مدار انسانيت به حركت مىآورد و هرگز نمى خواست انسان را از مدار انسانيت خارج كند . اسلام براى انسان مسير تكوينى و مشخصى قائل است كه از آن به صراط مستقيم تعبير مى كند .
يك ركن مطلب ما اينست كه انسان موجودى است كه هم بايد ثابت بماند و هم بايد تغيير كند , قهرا هم بايد قواعد ثابتى در زندگى داشته باشد و از آنها پيروى كند و هم بايد آئين نامه ها و قوانين متغيرى داشته باشد . پس يك ركن بحث ما انسان است , كه قبلا تحت عنوان ( جبر تاريخ ) درباره آن بحث كرديم .

ركن دوم : وضع خاص قانونگزارى اسلام

ركن ديگر خاتميت وضع قانونگزارى اسلام است . ما راجع به اسلام هم گفتيم كه اسلام اصول ثابتى دارد و فروع متغيرى كه ناشى از همين اصول ثابت است , يعنى به موازات انسان , اسلام قوانين دارد , براى جنبه هاى ثابت انسان و آن چيزهائى كه مدار انسانيت انسان را تشكيل مى دهد و بايد ثابت بماند اسلام قوانين ثابت آورده است , اما براى آن چيزهايى كه مربوط به مدار انسان نيست , مربوط به نقطه اى است كه انسان در مدار قرار گرفته است , اسلام هم فروع متغيرى دارد ولى درمحدوده همان اصول ثابت , و يا اساسا دخالتى نكرده و بشر را مختار و آزاد گذاشته است .

ركن سوم : علم و اجتهاد

موضوع سوم يا پايه سوم سخن ما علم و اجتهاد و علماء و مجتهدين بودند . وقتى عالم به روح اسلام آشنا شد و توانست فروع را به اصول برگرداند , وقتى كه هدفهاى اسلام را شناخت و وسيله ها را هم شناخت , هدف را با وسيله اشتباه نكرد , هدف را بجاى وسيله نگرفت , وسيله را بجاى هدف نگرفت , صحيح را از سقيم شناخت , وقتى كه با روح اسلام آشنا شد , همانطورى شد كه اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود : قد نصب نفسه لله سبحانه فى ارفع الامور من اصدار كل وارد عليه و تصيير كل فرع الى اصله , وظيفه واقعى خود را انجام داده است . علما و مجتهدين واقعى ركن سوم خاتميت به شمار مى روند , و در شريعت ختميه سمت مهندسى اداره اين كارخانه عظيم را دارند , نه سمت سازنده آن را . آنهائى كه مهندسهاى اين كارخانه هستند و مى توانند بفهمند كه اين كارخانه را چه جور بايد راه انداخت , كسانى هستند كه ما در اصطلاح به آنها مجتهد يا فقيه مى گوئيم . مجتهد يا فقيه , كسى است كه بصير در دين است . اين هم ركن سوم مسأله خاتميت .

ركن چهارم : وضع خاص موضوعات تفقه و اجتهاد

ركن چهارم در مسأله خاتميت آن چيزى است كه موضوع تفقه و تفكر و اجتهاد است , يعنى آن چيزى كه تفقه و اجتهاد بايد روى آن صورت بگيرد . آن , قرآن و سنت و اجماع و عقل است , و البته ما فعلا راجع به عقل و اجماع نمى خواهيم بحث كنيم . مسأله قرآن و سنت يك پايه ديگر است . از چه نظر ؟ از اين نظرى كه مى خواهم عرض كنم , و آن اينست : مسأله اى ما داريم كه آيا فهم قرآن و درك معانى و استنباط حقايق قرآن , مطلبى است كه در گذشته انجام شده است ؟ يا خير , قرآن در هر زمانى مى تواند موضوع مطالعه جديد قرار بگيرد و بلكه بايد موضوع مطالعه جديد قرار بگيرد . به عبارت ديگر آيا ( ديدى ) كه با آن ( ديد ) بايد منابع اسلامى مطالعه شود يك ديد ثابت و يكنواخت است يا متغير و متكامل است ؟ اگر من بتوانم مقصود خودم را توضيح بدهم خوب است .
ما در دنيا كتابهائى داريم كه اين كتابها به دست بشر تأليف شده است . اين كتب هر اندازه عالى باشد و هر اندازه مشكل باشد بالاخره يك موضوع محدودى است , يك نفر , دو نفر , پنج نفر متخصص كه روى اينها كار كردند مى توانند پنبه آنها را كاملا حلاجى كنند كه ديگر چيزى براى آيندگان باقى نماند . مثلا گلستان سعدى يك شاهكار است . روى گلستان سعدى چقدر مى توانيم كار كنيم كه درست اين گلستان را , پشت و رويش را , دولا و سه لايش را زيرورو كرده باشيم , تحليل كرده باشيم كه هر بيتى از ابيات گلستان و هر جمله اى از آن نثرهاى عالى آن را اگر از ما بپرسند كه اين را چگونه بايد خواند و چگونه بايد تعبير كرد بتوانيم بگوئيم ؟ مسلما يك چيز محدودى است . چند نفر دانشمند و اديب و فاضل كه به ادبيات عرب و ادبيات فارسى آشنائى داشته باشند , تاريخ زمان سعدى و معلومات دوره او را هم بدانند گلستان را حل مى كنند و حل هم كرده اند , گلستان يك كتاب حل شده است , دو سه تا كلمه در گلستان مانده است كه هنوز قطعى و مسلم نيست و شايد غلط نوشته شده است و شايد هم آن توجيهاتى كه گفته اند درست باشد .
مثلا در ديباچه گلستان مى گويد : ( . . . ذكر جميل سعدى كه در افواه عوام افتاده و قصب الجيب حديثش ) . . . . سر اين كلمه ( قصب الجيب ) مانده اند كه يعنى چه ؟ چون قصب به معنى نى است و جيب به معنى گريبان , ولى قصب الجيب در اينجا چه معنى مى دهد ؟ در فلان نسخه چنين بوده است و فلان نسخه ديگر چنان , كدام فرد چنين گفته و فلان فرد ديگر چنان . همچنين است اين شعر سعدى :
تا مرد سخن نگفته باشد
عيب و هنرش نهفته باشد
هر بيشه گمان مبر كه خالى است
شايد كه پلنگ خفته باشد
اين شعر را چند جور مى توان خواند , يك نوع همين جور كه خواندم , نوع ديگر : هر بيشه گمان مبر كه خالى است ( خال ) شايد كه پلنگ خفته باشد , و ممكن است بيشه نباشد و بيسه باشد : هر بيسه گمان مبر كه خالى است ( خال ) شايد كه پلنگ خفته باشد . خيلى ها گفته اند كه اين آخرى درست است .
شاهنامه فردوسى از همين قبيل است , تاريخ بيهقى از همين قبيل است . تاريخ بيهقى به زبان فارسى است و در عصر غزنويان نوشته شده است و قهرا مشكلاتى دارد , چند نفر آن را شرح كرده اند و بالاخره حل شده است و بعد از اين كسى بخواهد روى آن كار كند يك كار غير لازمى است .

مطالعه طبيعت پايان ناپذير است

ولى يك وقت هست موضوع مطالعه انسان طبيعت است . آيا مطالعه طبيعت مثل مطالعه گلستان سعدى است ؟ يكى , دوتا , سه تا دانشمند كه روى آن مطالعه كردند ديگر حل شد و بقيه مردم ديگر نبايد مطالعه كنند ؟ و آيا مى شود بقيه به پاورقيهائى كه آنها نوشته اند مراجعه كنند ؟ يا خير , هر چه بشر روى طبيعت كار بكند به كشفيات تازه اى نائل مى شود . ارسطو يك مرد طبيعت شناس است , در عين اينكه يك فيلسوف است يك طبيعت شناس هم هست . بوعلى سينا در بسيارى از مطالب با ارسطو مخالفت كرده است . ابن رشد اندلسى كه او هم يك فيلسوف است تعصب شديدى نسبت به ارسطو دارد و به همين جهت تنفر فوق العاده اى از ابن سينا دارد , از دست او عصبانى است كه چرا با ارسطو مخالفت كرده است , كوشش فوق العاده اى دارد كه هر جا بوعلى با ارسطو مخالفتى دارد بوعلى را رد بكند , و مى گويد حرف همان است كه ارسطو گفته و ديگر بالاتر از حرف ارسطو حرفى نيست . فرنگيها هم گفته اند : ( طبيعت را ارسطو تشريح كرد و ارسطو را ابن رشد ) . ابن رشد تمام مساعى خود را به كاربرد براى شرح كلمات ارسطو . ولى مسلم اين اشتباه است , طبيعت خيلى بزرگتر است از اينكه هزارها و صدها هزار ارسطو جمع شوند و بتوانند آن را طورى كه هست شرح بدهند . از زمان ارسطو تا كنون هر چه بشر بيشتر روى طبيعت مطالعه كرده است به عجز خود بيشتر واقف شده است . حالا بعد از دو هزار و چهارصد سال از زمان ارسطو , اينشتين كه بزرگترين طبيعت شناس زمان ما بود , در مقدمه كتاب خود مى گويد : ( بشر پس از اين همه مساعى كه براى خواندن كتاب طبيعت به كار برده است تازه با الفباى آن آشنا شده است ) . يعنى اگر طبيعت را تشبيه بكنيد به يك كتاب طبى بزرگ كه روى اساس علمى نوشته شده است , آن كسى كه الفبا را ياد گرفته چقدر با آن كتاب آشناست ؟ بشر امروز همينقدر با رازهاى طبيعت آشنا شده است . فرض كنيد بچه اى تازه رفته به مدرسه و الفبا را به او ياد داده اند , فقط حروف را از هم تشخيص مى دهد , فاصله اين آدم تا برسد به جائى كه كتابى مثل قانون ابن سينا را بتواند بخواند و مقصود را بفهمد و مشكلات را حل كند , چقدر است ؟ اين مرد طبيعت شناس بزرگ جهان كه در قرن ما در شناختن طبيعت بى جان كسى را مثل او نداشتيم , مى گويد تازه بشر با الفباى قرائت طبيعت آشنا شده است , همه علومى كه به دست آورده اين قدر است . پس گاهى موضوع مطالعه ما كتابى است كه سعدى يا فردوسى تأليف كرده است با آنهمه نبوغشان , ابن سينا تأليف كرده است با آنهمه نبوغش , و گاهى موضوع مطالعه , طبيعت است . كتابى كه به دست بشر تأليف شده بالاخره يك كتاب حل شدنى است . شفاى بوعلى با آنهمه ابهام بالاخره اساتيدى پيدا مى شوند و تمام آن را حل مى كنند . ميرزاى جلوه معروف , استاد فلسفه بوعلى بود , يكى دو جا از شفا بود كه ميرزاى جلوه از حل آنها عاجز بود . مى گويند وقتى كه على محمد باب ظهور كرد ميرزاى جلوه مى گفت : من هيچ معجزه اى از اين پيغمبر جديد نمى خواهم , فقط چند جا از شفاى بوعلى است كه من نتوانسته ام آنها را حل كنم , اگر او بتواند حل كند من به او ايمان مىآورم .
ولى بالاخره مسأله اى كه بشر طرح بكند حل مى شود . خود بوعلى برخى از مسائل را طرح مى كند و بعد مى گويد من كه نتوانستم آن را حل كنم , آيندگان بيايند و حل بكنند . در مسأله ( شوق و عشق ماده به صورت ) مى گويد من كه عاجزم , آيندگان بيايند و حل كنند , صدر المتألهين مىآيد و آن را حل مى كند . شيخ انصارى با آنهمه نبوغش , در مسأله تعاقب ايدى در مكاسب عاجز مى شود , برخى از محققين اعصار بعد مىآيند و حل مى كنند . اما طبيعت اينطور نيست , بشر نمى رسد به جائى كه بگويد بحمد الله همه مشكلات عالم را حل كرديم و ديگر مشكلى باقى نمانده است . نه اين طور نيست .

تشبيه قرآن به طبيعت

قرآن كتاب است , از طرفى يك نوشته است , سخن است آنطورى كه گلستان سعدى هم سخن است , شفاى بوعلى هم سخن است , شاهنامه فردوسى هم سخن است , اما سخنى است كه گوينده اش خدا است نه بشر . از اين جهت مثل طبيعت است . آورنده قرآن آورنده طبيعت است . قرآن خاصيت گلستان سعدى و شفاى بوعلى و شاهنامه فردوسى را ندارد , خاصيت طبيعت را دارد كه در هر زمانى بشر موظف است روى آن تدبر و تفكر كند و استفاده ببرد . اروپائيها يك جمله خوبى دارند , مى گويند : حقيقت آنست كه آيندگان مى گويند يعنى هميشه بشر در كشف حقيقت رو به پيش است ( نمى خواهم بگويم هر چه بشر در زمان متأخر گفت هيچوقت اشتباه نيست و بهتر است از آنچه كه در زمان قبل گفته است , خير , بشر اشتباه هم مى كند , ولى مجموعا و رويهمرفته اينطور است ) بشر در يك همچو سير و مسيرى هست كه تدريجا حقايق را بيشتر كشف مى كند . در مجموع سير خود با همه اينكه گاهى حقيقتى را كشف مى كند و بعد دوباره از آن منحرف مى شود و بعد از صد سال , دويست سال , پانصد سال يا هزار سال باز برمى گردد به همان حرف اول خودش , ولى در يك سطح عاليترى رو به پيش است . اين راجع به حقايق طبيعى .
راجع به قرآن چطور ؟ آيا حقايق قرآن همان چيزهائى است كه نوابغ مفسرين هزار سال پيش گفته اند ؟ همان است كه در تبيان شيخ طوسى و مجمع البيان طبرسى و تفسير كشاف زمخشرى و تفسير كبير امام فخر رازى آمده است ؟ يا خير , خالق و واضع و مدون قرآن همان خالق و واضع و مدون طبيعت است , همانطور كه طبيعت متشابهات و محكمات دارد و تدريجا بايد معماها و مشكلاتش حل شود و تدريجا بشر بايد خود را با حقايق طبيعت آشنا كند , قرآن هم از اين قبيل است .
پس ركن چهارم مسأله خاتميت , فياضيت و پايان ناپذيرى زمينه اجتهاد و استنباط است , جوشانى و تمام ناشدنى آن است , چيزى است كه به موجب آن هر زمان تازه است .

فياضيت قرآن از ديدگاه احاديث

در حديث است كه از امام صادق عليه السلام پرسيدند : ما بال القرآن لا يزيد بالنشر و الدراسة الا غضاضة ؟ يعنى چرا قرآن هر چه بيشتر خوانده و تدبر مى شود بر طراوت و تازگى آن افزوده مى شود ؟ فرمود : لانه لم ينزل لزمان دون زمان و لا لناس دون ناس , و لذلك ففى كل زمان جديد و عند كل ناس غض ( 4 ) . يعنى از آن جهت است كه قرآن براى يك زمان معين و براى مردم معين نازل نشده است , براى همه زمانها و همه مردم است . از اين جهت در هر زمانى نو است و نزد هر مردمى تازه است .
قرآن مثل يك چشمه است كه مرتب بايد از اين چشمه آب كشيد و از آن آب جارى كرد . اميرالمؤمنين على عليه السلام در جمله هائى كه در آغاز سخن خواندم اينچنين مى فرمايد : و اعلموا ان عباد الله المستحفظين علمه يصونون مصونة , بدانيد آن بندگانى كه خداوند آنها را نگهبان علم خود قرار داده است , راز خدا را حفظ مى كنند و يفجرون عيونه و چشمه هاى خدا را جارى مى كنند و آبهاى زير زمينى را بيرون مى كشند ( بعد راجع به خود آنها بياناتى دارد كه گر چه از بحث ما خارج است ولى براى شما ترجمه مى كنم ) يتواصلون بالولاية و يتلاقون بالمحبة ( در اين دو جمله روابطشان را با يكديگر توضيح مى دهد ) يعنى آنهائى كه به حقيقت عالم اسلامى هستند , به حقيقت , خدا به آنها اجازه مى دهد مجتهد و عامل ( و تصير كل فرع الى اصله ( باشند , اولين خاصيتى كه در آنها هست اينست كه و داد و محبت دارند و ميان آنها تواصل است , باهم مرتبط و متصل هستند , از هم جدا نيستند , روابطشان با يكديگر قطع نيست . يتواصلون بالولاية . اگر مقصود از ولايت محبت باشد , يعنى محبت , آنها را به هم مربوط كرده است , و اگر مقصود ولايت الهى باشد , يعنى ولايت الهى آنها را به يكديگر پيوند مى دهد . يتلاقون بالمحبة وقتى كه يكديگر را ملاقات مى كنند , مثل دو عاشق و معشوق هستند , يكديگر را جذب مى كنند , از ملاقات يكديگر دلكن نمى شوند , نه اينكه سر جلو رفتن و عقب رفتن با يكديگر دعوا كنند . و يتساقون بكأس روية . ( تساقى ) از ماده ( سقى ) به معنى سيراب شده است . ( تساقى ) يعنى جامها را رد و بدل كردن . از جامهاى يكديگر سيراب مى شوند , اين به آن مى گويد من فلان حقيقت را كشف كرده ام به تو بگويم , آن به اين مى گويد من فلان حقيقت را كشف كرده ام به تو بگويم , اين از نور علم آن استفاده مى كند و آن از نور علم اين بهره مى برد , اين به او مى تابد و او به اين مى تابد , اين از جامى كه تهيه كرده است به او مى نوشاند و او از جامى كه تهيه كرده است به اين مى نوشاند , سيراب مى كنند يكديگر را . و يصدرون برية , بيرون مىآيند در حالى كه سيراب و اشباع شده اند لا تشوبهم الريبة , ريبه و شك و ترديد در وجود آنها راه پيدا نمى كند, و لا تسرع فيهم الغيبة , در ميان آنها غيبت نفوذ پيدا نمى كند , از يكديگر غيبت و بدگوئى نمى كنند , على ذلك عقد خلقهم و اخلاقهم خداوند خلقت و خوى آنها را اينچنين بسته است , فعليه يتحابون و به يتواصلون پس محبت الهى است كه اينها را گرد يكديگر جمع كرده است , و اساس كارشان خداست , خداست كه اينها را به هم مربوط و متصل ساخته است . فكانوا كتفاضل البذر ينتقى فيؤخذ منه و يلقى , قد ميزه التخليص و هذبه التمحيص . مثل اينها مثل بذر انتخاب شده است . كشاورز وقتى كه مى خواهد زراعت بكند هر دانه اى را نمى پاشد , بهترين دانه ها را به عنوان نمونه پيدا مى كند و آنها را براى پاشيدن و كاشتن انتخاب مى كند . مى فرمايد اينها از اين قبيل هستند . قد ميزه التخليص و هذبه التمحيص ( 5 ) . تلخيص و تمحيص شده اند , انتخاب اصلح در ميان آنها صورت گرفته است . اين هم تتمه جمله هاى حضرت .
غرض اينست : قرآن چون كتاب خدا است حكم كتاب طبيعت را دارد , هر دوره اى و هر زمانى بايد مسلمين و مؤمنين روى آن مطالعه كنند , و لهذا قرآن همانطور كه دستور تدبر و تفكر در طبيعت را به همه مسلمين مى دهد و تشويق مى كند كه تدبر كنيد و تعقل كنيد , درباره خودش نيز همين تأكيد و تشويق را مى كند و مى گويد هر چه بيشتر در قرآن مطالعه كنيد بهتر به حقايق آن پى مى بريد . جمله هايى از بزرگان دين در اين زمينه مى خوانم تا بدانيد كه خود بزرگان دين قرآن را از آن اول همين طور به ما معرفى كرده اند . خطبه معروفى است از رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم كه من قسمتى از آن را در اينجا براى شما مى خوانم . اين خطبه در ( كافى ) هست و خيال مى كنم در كتب اهل تسنن هم عين آن موجود باشد . اينكه از كتب اهل تسنن تأييد مىآورم براى اينست كه اگر حديثى را شيعه از طرق خود , و اهل تسنن از طرق خود نقل كرده باشند , با اينكه طرق اين دو فرقه از هم جدا است , بهتر مورد اطمينان است كه حتما صحيح و معتبر است و از پيغمبر اكرم رسيده است .
پيغمبر اكرم در ابتداى جمله هاشان فرمودند : اذا التبست عليكم الفتن فعليكم بالقرآن هر وقت فتنه ها بر شما روى آورد و امر بر شما مشتبه شد به قرآن مراجعه كنيد . و هو كتاب تفصيل و بيان و تحسين قرآن كتابى است كه تفصيل مى دهد و بيان مى كند , و هو الفصل ليس بالهزل در قرآن امر غير جدى وجود ندارد . له ظهر و بطن , يعنى پشت دارد و شكم دارد , و به تعبير روايت ديگر له ظاهر و باطن ظاهر دارد و باطن دارد فظاهره حكمة و باطنه علم , ظاهر قرآن حكمت و دستور العملهاى ظاهرى است اما از باطن قرآن علم مى جوشد ظاهره انيق و باطنه عميق , ظاهر قرآن زيبا و باطن آن مثل دريا عمق دارد له نجوم و على نجومه نجوم يا: له تخوم و على تخومه تخوم مجموعا حالا چه نجوم باشد و چه تخوم حاصل معنى اينست كه قرآن درجات و مراتب دارد , يك معنى از ظاهرش فهميده مى شود ولى يك درجه كه عميق تر مى رويد به يك حقيقت تازه اى برخورد مى كنيد , باز يك طبقه عميق تر مى رويد به يك حقيقت تازه اى بر مى خوريد . لا تحصى عجائبه و لا تبلى غرائبه شگفتيهاى آن برشمرده نمى شود و تازگيهاى آن كهنه نمى گردد . فيه مصابيح الهدى و منار الحكمة و دليل على المعروف لمن عرف الصفة , چراغهاى هدايت در اين كتاب است , محل نور حكمت در اوست , دليلى بر معروف است براى كسى كه صفت را بشناسد . راجع به اين جمله بحثهاى زيادى كرده اند , نمى توانم توضيح بدهم و فقط يك جمله ديگر از اين خطبه را عرض مى كنم : فليجل جال بصره ( 6 ) . حالا كه اين كتاب يك همچو زمينه اى دارد , پس آنكه چشمى دارد , چشم بصيرت , چشم خود را باز كند و در اين كتاب به جولان بياندازد .
اخبار و احاديث زياد ديگرى در اين زمينه داريم كه امشب به خواندن نمى رسد و ان شاء الله در جلسه آينده , آن اخبار و احاديث را كه مى رساند قرآن در هر زمانى تازه است و در هر زمانى موضوع تفكر و تدبر است , دريائى است و درهايى كه بايد از اين دريا استخراج بشود پايان ناپذير است , براى شما خواهم خواند .
اين هم ركن ديگرى است از اركان مسأله خاتميت , يعنى استعداد پايان ناپذيرى كه قرآن كريم براى استخراج و استنباط حقايق تازه دارد .

پی نوشت ها:

1 . نهج البلاغه , خطبه 212 .
2 . سوره بقره , آيه 143 .
3. در برخى كتب اهل سنت به اين صورت آمده است : الا نختصى ؟ .
4 . عيون اخبار الرضا , چاپ سنگى , ص 239 .
5 . نهج البلاغه , خطبه 212 .
6 . اصول كافى , ج 2 , ص 599
سه شنبه 18 مهر 1391  12:49 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

استعداد پايان ناپذير قرآن و سنت

استعداد پايان ناپذير قرآن و سنت

استاد شهيد مرتضى مطهرى

بسم الله الرحمن الرحيم
الحمد لله رب العالمين . . . اعوذ بالله من الشيطان الرجيم
ان هذا القرآن يهدى للتى هى اقوم ( 1 )
در هفته گذشته بحث ما در اطراف پايه چهارمى بود كه در مبحث ختم نبوت عنوان كرديم . پايه چهارم اين بود كه منابع تفكر اسلامى , قابليت بى پايانى دارد , محدود و پايان ناپذير و تمام نشدنى نيست . عرض كردم بسيارى از چيزها است كه از نظر اينكه موضوع مطالعه و تفكر بشر واقع بشود محدود است , بشر يك اندازه اى كه درباره آنها فكر بكند به عمق و باطن و تمام زير و روى آن پى مى برد و ديگر جائى و مجالى براى تفكر باقى نمى ماند , مثل آثارى كه خود بشر به وجود مىآورد .
ولى يك چيزهايى هست كه بشر هر اندازه كه تفكر مى كند احتياج و نياز خود را به تفكر بيشتر احساس مى كند . طبيعت از اين قبيل است . حتما
در دو هزار سال پيش و دو هزار و پانصد سال پيش بشر آنقدر احساس نمى كرد كه در طبيعت شناسى جاهل است كه امروز با اينهمه پيشرفت علوم احساس مى كند . حكما و فلاسفه دو هزار و پانصد سال پيش با جزم و قاطعيت بيشترى درباره موجودات و حقايق موجودات اين عالم اظهار نظر مى كردند . دانشمندان امروز خيلى بيشتر از دانشمند چند هزار سال پيش , خودش را در مقابل طبيعت , جاهل و نادان مى داند .
قبلا نقل كردم كه اينشتين در مقدمه كتاب ( خلاصه فلسفه نسبيت ( مى گويد : ( شايد بتوان گفت كه بشر بعد از تلاشهاى چند هزار ساله , الفباى قرائت كتاب طبيعت را كشف كرده است , تازه فهميده است كه اين كتاب با چه الفبائى نوشته شده است ( . بچه اى كه تازه الفبا را آموخته است چقدر كتاب خوانده است ؟ او كه هنوز چيزى نمى داند و نمى فهمد كه در كتاب چه مطلب و موضوعى هست , تازه الفبا را ياد گرفته كه بعدها سوادش را پيدا كند و كتابخوان بشود . بله چيزى كه مخلوق خدا است تعجبى ندارد كه بشر در قرائت آن تا اين مقدار ناتوان باشد . نمى گويم هيچگاه نمى تواند هيچ چيز از آن را بخواند , ولى تدريجا قسمتى از آن را خواهد خواند .
كتاب آسمانى قرآن كه معجزه علمى خاتم الانبياء است اين تفاوت را با همه كتابهاى آسمانى دارد كه ضمنا اعجاز آورنده خودش است , به اين معنى كه هر پيغمبرى كه آمده است اعجازش كتاب آسمانيش نبوده است , معجزه اش يك چيز بوده است و كتاب آسمانيش چيز ديگر . تنها خاتم الانبياء بوده كه كتاب آسمانيش در عين اينكه كتاب آسمانى او است معجزه او هم هست . راز آن هم آشكار است : چون دين او بايد باقى بماند معجزه او هم بايد باقى بماند . اينكه سنگريزه اى تسبيح كرد , عصائى تبديل به اژدهايى شد , سنگ بزرگى تبديل به حيوان بزرگى شد , موضوعاتى است كه فقط آنهايى كه در آن زمان و مكان حاضرند مى بينند و بعدها به صورت يك نقل تاريخى در مىآيد , آيا كى باور بكند و كى باور نكند ؟ ولى يك معجزه علمى براى هميشه مى تواند باقى بماند .
قرآن را قرن به قرن بهتر تفسير كرده اند يك فكرى ممكن است در ميان ما وجود داشته باشد و آن اينست كه قرآن و حديث پيغمبر را گذشتگان بهتر فهميده اند . من نمى خواهم بگويم هر كس كه امروز مىآيد از هر كه در گذشته بوده است بهتر مى فهمد . مجموعا اگر بشريت را در حكم يك واحد در نظر بگيريم , تاريخ قرآن نشان مى دهد كه هر قرنى كه بر قرآن و اسلام گذشته است , قرن بعدى كه آمده است آن را بهتر از قرن قبلى فهميده اند , همان طورى كه طبيعت را هم هر چه كه بشر جلوتر آمده است از بشر پيش از خود بهتر فهميده است . آيا اين پيش بينى در خود قرآن كريم هست يا خير ؟
اينجا دو مطلب است . يكى اينكه آيا اين مطلب در صدر اسلام وجود داشته است كه آيندگان از شماها بهتر خواهند فهميد يا نه ؟ مطلب دوم اينكه چه مطالبى هست كه ما مى توانيم نشان بدهيم و بگوئيم كه در قرنهاى گذشته اين مطالب را نمى توانستند حل بكنند ولى در قرنهاى بعدى بهتر فهميده اند . پس ما عجالتا در اين موضوع دو مطلب داريم .
اما مطلب اول : در هفته گذشته حديثى كه نسبتا مفصل بود از رسول اكرم درباره قرآن كريم براى شما خواندم , و احاديث ديگرى نيز در اين زمينه هست و به طور كلى ما يك سلسله اخبار و احاديث داريم به اين مضمون كه قرآن ظهرى دارد و بطنى , و بطن او هم بطنى تا هفت بطن . در برخى از اخبار دارد : ظاهر و باطن و در بعضى ديگر : ظهر و بطن . ظاهرى كه همه مردم درك مى كنند و باطنى كه فقط برخى به آن مى رسند , آن باطنش هم باطنى دارد , يعنى كسانى كه به آن باطن مى رسند برخى در آن مرحله مى مانند و برخى جلوتر مى روند , و آن باطن هم باطنى دارد تا هفت باطن .
پيغمبر اكرم فرمود : قرآن نازل شده است بر هفت حرف ( 2 ) . چقدر مفسرين در اين باره بحث كرده اند كه منظور از اين هفت حرف چيست . محققين گفته اند كه اين هفت حرف با آنجائى كه مى گويد قرآن هفت بطن و هفت باطن دارد يك مقصود بيشتر نيست .
يادم هست در درس اصول مرحوم آية الله بروجردى , سال اولى كه ايشان به قم مشرف شده بودند بحث كشيده شده بود به اين مطلب كه آيا استعمال يك لفظ در اكثر از معنى واحد جايز هست يا خير ؟ مقصود اين است كه اگر ما يك لفظ داشته باشيم كه چند معنى مباين و مغاير داشته باشد , مثل لفظ شير در فارسى , آيا ممكن است اين لفظ در آن واحد در بيش از يك معنى استعمال بشود يا نه ؟ آنهائى كه مدعى هستند كه يك لفظ را در آن واحد مى شود در چند معنى به كار برد از جمله استدلال كرده اند به همين حديث كه پيغمبر اكرم فرمود قرآن بر هفت حرف نازل شده است . آنها ادعا كرده اند كه مقصود پيغمبر اينست كه در قرآن يك لفظ در آن واحد در چند معنى مختلف استعمال شده است .
البته اين سخنى است كه مورد قبول علماء نيست .
مرحوم آية الله بروجردى از همين جا , از درس وارد موعظه شدند كه هم درس را تكميل كردند و هم ضمنا موعظه كردند . گفتند اگر چه ما بسيارى از ادعاها را قبول نداريم و آن را پوچ و بى معنى مى دانيم ( مقصودشان ادعاهاى واهى ئى است كه برخى از متصوفه راجع به بواطن قرآن مى كنند ) ولى اين را هم بدانيد كه مطلب در فهم قرآن اين هم نيست كه ماها خيال مى كنيم , مطلب عميق تر از اين است . آنوقت همين مطلب را تشريح كردند كه قرآن يك ظواهرى دارد , و ظواهر را همه مى توانند درك كنند , يك معلم مى تواند ظواهر قرآن را بفهمد , ولى به تناسب كمالاتى كه شخص پيدا بكند مى تواند به معنائى از معانى ماوراء مفاهيم لفظى كه عموم درك مى كنند پى ببرد . بعد گفتند به هر نسبت كه مراتب انسان كاملتر بشود معانى بيشترى را از قرآن كريم درك مى كند .
غرض اين است كه از صدر اسلام اين مطلب مطرح بوده است كه خيال نكنيد معانى قرآن همانى است كه عربهاى صدر اسلام درك مى كرده اند و ما بايد ببينيم آنها از قرآن چه مى فهميده اند , ديگر قرآن بيش از اين مطلبى ندارد . نه , اين جور نيست , قرآن كه تنها براى آنها نازل نشده , قرآن براى همه بشر نازل شده تا دامنه قيامت . كسى حق ندارد قرآن را مطابق ميل و هواى نفس خودش تفسير بكند ولى همه حق دارند كه در قرآن تدبر بكنند و تا دنيا دنياست افراد حق تدبر دارند و شانس موفقيت دارند كه در تدبرهاى خودشان به مطالب تازه اى برخورد بكنند كه احيانا گذشتگان آنها در تدبرهاى خويش برخورد نكرده اند . حديثى در كافى داريم , مى فرمايد : خداوند تبارك و تعالى مى دانست كه در آخر الزمان اقوامى و گروههايى خواهند آمد متعمقون فى الله كه در خدا و الهيات تعمق مى كنند , يعنى مى خواهند به عمق مسائل وارد بشوند , از اين جهت آيات اول سوره حديد و سوره توحيد , و آيات آخر سوره حشر را فرستاد . يعنى اگر خدا مى دانست كه در آخر الزمان مردم متعمقى در الهيات پيدا نمى شوند , اين آيات را نمى فرستاد , يعنى مردم اين زمان اينها را درك نمى كنند , اين براى آيندگان است . و حقا اگر كسى در الهيات و معارف اسلامى وارد باشد و قرن به قرن مطالعه بكند مى بيند كه پس از هفت قرن و هشت قرن و ده قرن و بيشتر , تازه اهل معارف الهى در مسائل توحيد توانسته اند خودشان را هماهنگ بكنند با همين آيات اول سوره حديد و سوره توحيد , يعنى براى قبل از آنها هنوز غير قابل هضم و غير قابل حل بوده است . اين درباره قرآن كريم .
پس معلوم مى شود كه اين پيش بينى از صدر اسلام و در صدر اسلام وجود داشته است , هيچوقت يك دانشمند اسلامى نبايد اينطور فكر كند كه ما را چه رسد كه تدبر و تعقل بكنيم و دنبال مطلب تازه بگرديم , مطلب همان است كه بزرگان گفته اند . آرى بزرگان بزرگ هستند ولى هرگز بزرگى آنها به اندازه بزرگى قرآن نيست .
كسى نمى تواند ادعا كند و ادعا هم نكرده است كه علماى طبيعت شناسى كه در قرون اخير پيدا شده اند نبوغشان از افلاطون وارسطو و سقراط و بوعلى سينا بيشتر بوده است . ولى همه اين را قبول دارند كه آنچه كه بشر تدريجا به دست آورده است با آنچه آنها به دست آورده بودند قابل مقايسه نيست . مثل خوبى يك مرد عالم از اين نظر آورده است . مى گويد : مثل علماء در پيشرفت علوم مثل آدمهايى است كه روى شانه هاى هم سوار مى شوند و مى خواهند افق را ببينند . اگر يك نفر هر چقدر هم بلند قد باشد , فرض كنيم دو متر بلنديش باشد , در وسط يك صحرايى بايستد و گردن كشد و بخواهد دور دستها را ببيند , بيشتر از شعاعى كه در حد دو متر قد مى توان ديد نمى تواند ببيند . يك آدم ديگر مىآيد و روى شانه اولى مى ايستد . ممكن است دومى قدش از اولى كوتاهتر باشد ولى چون روى دوش اولى ايستاده قطعا افق بيشترى را خواهد ديد . و همين طور اگر سومى بيايد و بردوش دومى سوار شود , او باز افق بيشترى را خواهد ديد . پس حساب اين نيست كه قد اولى بلندتر است يا دومى يا سومى , حساب اين است كه دومى از دوش اولى استفاده كرده است و سومى از دوش دومى و همين طور . . .
علماء اينطور هستند , محقق اولى كه در يك مسأله اى تحقيق مى كند , هر چقدر هم كه با نبوغ باشد همان مرد بلندقد اولى است , در حدودى افق را مى بيند , دومى كه مىآيد از فكر و معلومات اولى استفاده مى كند و با يك نيروى بيشترى وارد كار مى شود , پس در واقع روى شانه اولى ايستاده , چون از معلومات او استفاده كرده , سومى از معلومات اولى و دومى , و چهارمى از معلومات سومى و دومى و اولى , و به همين ترتيب . در مسأله فهم و كشف حقايق قرآنى هم مطلب از همين قبيل است . اين در زمينه قرآن .

استعداد پايان ناپذير سنت

در زمينه سنت چطور ؟ آيا يك همچو پيش بينى در صدر اسلام وجود داشته يا خير ؟ بلى همچو پيش بينى ها شده و به عقيده من خود همين پيش بينى ها نمونه هاى بزرگى از اعجاز و روشن بينى اسلامى است .
در اخبار و احاديثى كه شيعه و سنى روايت كرده اند ما به مضامينى برخورد مى كنيم كه پيغمبر اكرم مخصوصا تأكيد مى كند و مى فرمايد : جمله ها و مضامينى كه از من مى شنويد ضبط كنيد و براى بعدى ها نقل بكنيد , بسا كه شما كه نقل مى كنيد به اندازه آنها نفهميد و آنها از شما بهتر بفهمند . اين جمله را يادم هست در كتب شيعه , در كافى و تحق العقول ديده ام و در كتب اهل تسنن هم قطعا ديده ام , در سنن ابى داود يا صحيح مسلم و يا صحيح بخارى . پيغمبر اكرم فرمود : نضر الله عبدا سمع مقالتى فوعاها و بلغها من لم يسمعها ( 3 ) . خداوند خرم كند آن بنده اى را كه سخن مرا بشنود و آن را ضبط كند . پيغمبر اكرم مخصوصا تأكيد مى كرد كه هر چه را كه از من مى شنويد بنويسيد : اكتبوا عنى در بحار الانوار اخبار بسيارى نقل مى كند از رسول اكرم كه مى فرمود : چيزهائى كه از من مى شنويد بنويسيد . مردم عرب مردمى بودند جاهل و بى سواد , نويسنده در ميانشان كم بود , و همين تشويقهاى نبى اكرم منشأ دو چيز شد , يكى اينكه مردم را در وادى علم و سواد انداخت و تشويق به كتابت و سواد كرد , و ديگر اينكه از صدر اسلام , هم قرآن و هم احاديث نبوى در كتابها ثبت و ضبط شد , هر چند يك چشم زخمى به احاديث نبوى رسيد كه آن چشم زخم به قرآن كريم نرسيد و آن چشم زخم از طرف خليفه دوم بود .
عمر بن الخطاب از نوشتن احاديث پيغمبر نهى مى كرد و مى گفت مى ترسم اگر مردم سر گرم به نوشتن و ضبط احاديث پيغمبر بشوند از حفظ و ضبط قرآن غافل بمانند يا احيانا حديثى را با قرآن مخلوط بكنند . به همين جهت او حديث را ترويج كه نمى كرد هيچ , جلوگيرى هم مى كرد . اين بود كه عده كمى بودند كه روى همان دستورى كه شخص پيغمبر داده بود احاديث نبوى را در حافظه خود و يا در نوشته ها ضبط مى كردند . بالاخره فرمان يك خليفه نمى تواند در مقابل فرمان پيغمبر آن اندازه ها مؤثر باشد , آنهم در كارى كه مربوط به دانشمندان است . عمر بن عبدالعزيز كه در سال 99 هجرى به خلافت رسيد و متأسفانه خلافت او دو سال بيشتر طول نكشيد و خود بنى اميه كلك او را كندند , اين روش عمر را كه جد مادرى خودش بود منسوخ كرد , دستور داد احاديث پيغمبر ضبط و نگهدارى بشود و مانع فراموشى آنها بشوند . به هر حال رابطه قطع نشد , همانطور كه عرض كردم چشم زخمى به احاديث نبوى رسيد ولى طورى نشد كه به كلى از ميان برود , خير , به اين مرحله نرسيد . به علاوه ما كه شيعه هستيم از طريق ائمه احاديث نبوى را داريم . ائمه اطهار بهترين حافظ مواريث نبوى بودند و مى دانيم كه بسيارى از احاديثى را كه اهل تسنن از طرق خودشان نقل كرده اند ائمه ما هم تأييد كرده اند . پس ترديدى باقى نمى ماند كه احاديث نبوى در حدود بسيار زيادى باقى مانده است .
به هر حال پيغمبر اكرم فرمود كه : نضر الله عبدا سمع مقالتى فوعاها , خداى خرم گرداند بنده اى را كه گفتار مرا بشنود و حفظ كند ( وعى ) يعنى حفظ و نگهدارى ) و بلغها من لم يسمعها و برساند به كسى كه آن را نشنيده است . تا اينجا فقط ترغيب و تشويق مردم است كه گفتار مرا ضبط كنيد و به طبقات بعدى برسانيد . شاهد من در قسمت دوم اين سخن است . خيلى جمله عجيب است . اگر آدم مادى هم باشد بايد به نبوغ و روشن بينى اين مرد آفرين بگويد , به اين كه چطور تكليف آينده را هم روشن مى كند . فرمود : رب حامل فقه غير فقيه , و رب حامل فقه الى من هو افقه منه , يعنى بسيارند كسانى كه فقهى را حفظ مى كنند و خود فقيه نيستند , و بسيارند كسانى كه فقهى را براى ديگرى روايت و نقل مى كنند در حالى كه آن ديگرى از خود او فقيه تر است و صلاحيت بيشترى دارد . كلمه ( فقه ) در اصطلاح امروز ما يعنى علم به احكام , و ما فقيه را كسى مى دانيم كه مسائل فرعى مربوط به نماز و روزه و جهاد و حج و غيره را بداند . ولى همه حتى خود فقها هم قبول دارند كه فقه در اصطلاح اصلى خود معنى و سيعترى دارد , هم شامل اين فقه است و هم شامل ساير مطالب اسلامى . ( فقه ) يعنى فهم عميق . در اينجا مقصود رسول خدا از كلمه فقه جمله اى است كه احتياج به فهم عميق دارد : رب حامل فقه غير فقيه يعنى چه بسيارند بردارندگان و حمل كنندگان يك جمله عميق , در حالى كه خود آنها داراى فهم عميق نيستند و قدرت اين كه آن را درك كنند و معنى و مقصود و عمقش را بفهمند ندارند . پس اين جمله براى آنها سودى ندارد . آنها فقط وسيله انتقال به ديگران كه صلاحيت بيشترى دارند هستند : و رب حامل فقه الى من هو افقه منه . بسا كسى يك جمله پرمعنائى را حفظ كند و حمل كند و ببرد تحويل يك نفر ديگر بدهد كه او از خود اين فرد بهتر بفهمد . مى بينيد اين قسمت در دنبال آن قسمت اول است كه فرمود : نضر الله عبدا سمع مقالتى فوعاها و بلغها من لم يسمعها خدا خرم گرداند كسى را كه سخن مرا بشنود و آن را ضبط و حفظ كند و برساند به كسى كه نشنيده است . به دنبال آن مى فرمايد : بسا حامل فقهى كه فقيه نيست و بسا حامل فقهى كه آن را منتقل مى كند به كسى كه از خودش فقيه تر و لايق تر و داناتر است .
باز از كلمات رسول اكرم است : اعطيت جوامع الكلم ( 4 ) . به من سخنان جامع اعطاء شده است . مى خواهد بيان كند كه يكى از موهبتهاى بزرگى كه از طرف پروردگار به من اعطاء شده است كلمات جامع است . كلمات جامعه يعنى چه ؟ يعنى مى توانم يك جمله بگويم بجاى صد جمله , يك جمله بگويم بجاى هزار جمله , يك جمله بگويم به صورت يك قانون و يك اصل كلى كه هر چه بخواهند اين جمله سعه و گسترش داشته باشد, قابليت داشته باشد. جمله ها مى توانم بگويم كه در عين اختصار و كوتاهى سراسر زندگى بشر را فرا گيرد . اين است معنى اعطيت جوامع الكلم . جمله هايى از پيغمبر رسيده است كه موردآن جمله ها مورد بسيار كوچكى بوده و پيغمبر مى توانسته است همان مورد را بيان بكند ولى يك اصل كلى در آن مورد ذكر كرده , اصلى كه براى هميشه زنده بماند .

حديث لاضرر

شخصى مىآيد خدمت رسول اكرم كه يا رسول الله ! من از سمرة بن جندب شكايت دارم , اين مرد در خانه مسكونى من يك درخت خرما دارد و روى قاعده اين حق را دارد كه گاهى به درخت خود سر بزند ولى او هر وقت كه مىآيد قبلا استيذان نمى كند , اطلاع نمى دهد , با اجازه قبلى نمىآيد , سرزده داخل مى شود , به وضعى داخل مى شود كه من نمى خواهم زن و بچه مرا به آن حالت ببيند , و من هر چه به او تذكر مى دهم كه قبلا اطلاع بدهد فائده نمى بخشد . فرمود : او را احضار كنيد بيايد , بعد از آنكه آمد , پيغمبر فرمود اين مرد چنين شكايتى دارد و تو براى داخل شدن در منزل او بايد قبلا اذن بگيرى . گفت : نه يا رسول الله , من اذن نمى گيرم . پيغمبر ديد اين مرد به اين شكل اصلاح نمى شود , از راه ديگرى وارد شد , فرمود بيا من اين درخت را از تو مى خرم و در عوض آن , درخت بهترى در فلان جا به تو مى دهم . قبول نكرد . فرمود : دوتا درخت مى دهم . باز هم قبول نكرد . فرمود : سه تا درخت مى دهم . بالاخره تا ده تا درخت رسيد ولى موافقت نكرد , و در برخى از احاديث دارد كه پيغمبر فرمودند : من در بهشت درختى براى تو ضمانت مى كنم . گفت نمى خواهم كه نمى خواهم , فقط درخت خودم را مى خواهم . در اينوقت نبى اكرم رو كرد به مرد انصارى و گفت : برو درخت اين مرد را از ريشه بكن و قطع كن و بينداز جلوى صورتش فانه لا ضرر و لا ضرار , و در برخى روايات : لا ضرر و لا ضرار فى الاسلام , و در برخى روايات ديگر : لا ضرار و لا ضرار على المؤمن. همين يك جمله قاعده كلى شده است به دست فقها , قاعده اى شده است كه در سراسر فقه حكومت مى كند . من در مقاله اى نوشتم كه اسلام براى قاعده لاضرر و قاعده لا حرج حق و تو قائل شده است . اين درست مثل حق و تو است , اما نه حق و توئى كه وابسته باشد به ميل شخصى نماينده يك دولت بزرگ , بلكه حق و توئى كه ريشه اش ضرر و ضرار است , ريشه اش مصالح مهمتر است . همانطورى كه نماينده يك دولت بزرگ حق و تو دارد و تصميماتى را كه ديگران مى گيرند او و تو مى كند , هر دستورى كه اسلام در هر جا داشته باشد , همين كه به مرز ضرر و ضرار برسد , لاضرر مىآيد جلوى آن را مى گيرد . حالا نمى خواهم راجع به ضرر و ضرار و اينكه فرق آنها چيست و مفهوم لاضرر چيست بحث كنم چون يك بحث طولانى است . به هر حال قاعده ضرر و ضرار يك قاعده كنترل كننده اى است براى جميع قوانين اسلامى , كنترلى كه خود اسلام در دستگاه قوانين خود قرار داده است . اين معناى اعطيت جوامع الكلم است .

نهى از معاملات غررى

يا مثلا باز ما جمله اى در فقه داريم , گفته اند نهى النبى عن البيع الغرر , يعنى پيغمبر اكرم از معاملات غررى نهى كرد . غرر چه نوع معاملاتى است ؟ چه انواعى از معاملات در زمان جاهليت وجود داشت و اين جمله آنها را نهى كرد , و چه انواعى از معاملات امروز مى تواند وجود داشته باشد كه اين جمله آنها را منسوخ مى كند و بايد منسوخ بكند ؟ من يك مفهوم ساده اى از آن برايتان بيان بكنم .
با اين جمله پيغمبر اكرم فرمود در هر معامله اى بايد حدود مورد معامله براى طرفين مشخص باشد يعنى خريدار بايد قبلا برايش تعريف شده باشد ( يا در ديدنيها ديده باشد ) توصيف شده باشد و از هر جهت بداند كه چه چيزى مى خرد و آنچه مى خرد داراى چه اوصاف و چه خصوصياتى است , جاهلانه و كور كورانه قدم بر ندارد و معامله از نوع تير به تاريكى انداختن نباشد , فروشنده نيز ثمنى كه مى گيرد , آن ثمن بايد براى او تعريف و توصيف شده و يا مشهود و ديده شده باشد و معامله از قبيل تير به تاريكى انداختن نباشد . در ميان اعراب جاهليت مرسوم بوده كه معمولا به معاملات شكل شانس و قمار مى داده اند , مثلا شخصى از ميان يك گله گوسفند كه قهرا با يكديگر متفاوت بودند يكى را مى خريد ولى نه يك گوسفند معين , بلكه به اين طرز كه مثلا از ميان صد گوسفند كه ممكن بود در ميان آنها گوسفند پنج درهمى و گوسفند ده درهمى و گوسفند پانزده درهمى باشد , يكى را مى خريد به ده درهم و بعد , از دور مى ايستاد و سنگى پرتاب مى كرد به طرف گوسفندان , آن سنگ به هر يك از گوسفندان كه اصابت مى كرد , همان گوسفند به ده درهم مال او بود , ممكن بود آن گوسفند احيانا يك گوسفند پانزده درهمى باشد , و ممكن بود يك گوسفند پنج درهمى يا كمتر يا بيشتر باشد , بستگى داشت به تصادف , موضوع معامله از اول براى طرفين مشخص و محدود نبود , موفقيت در معامله به خبرويت بستگى نداشت , سرنوشت معامله را تصادف تعيين مى كرد , تير به تاريكى انداختن بود . پيغمبر اكرم اين نوع معامله را كه به ( بيع حصاة ) يعنى معامله سنگريزه معروف بود و يك سلسله معاملات ديگر از اين قبيل را ممنوع كرد و به طور كلى دستور داد كه در معاملات نبايد ( غرر ) وجود داشته باشد , و اين خود اصلى شد كه در سراسر ابواب مكاسب مورد استفاده فقهاء قرار مى گيرد .
پيغمبر اكرم با يك جمله , معاملات را از شكل اينكه به شانس بستگى داشته باشد كه طرف هميشه با دلهره فكر كند آيا مى برم يا خير , بيرون آورد . در حدودى كه ممكن است بايد پايه معاملات بر تشخيص و علم و عمد باشد . و به همين دليل هر كارى كه با شانس و بخت و تصادف وابستگى داشته باشد از نظر اسلام نمى تواند مشروع باشد . اسلام فقط معامله و كارى را مشروع مى داند كه در روشنى بصيرت صورت گرفته باشد و تا حدود ممكن حساب شده باشد , سرنوشت آن كار به دست تصادف و قرعه كشى و غيره نباشد . اينهاست كه معامله را نزديك به قمار مى كند .
يكى از جهاتى كه قمار حرام است اينست كه امرى است كه به تصادف بسته است , به مجهول بسته است , تير به تاريكى انداختن است .
در معارف اسلامى , پيغمبر اكرم جمله هائى فرموده است كه اين جمله ها با اينكه كوچك است , براى عارف يك مفهوم عرفانى بسيار بسيار عالى دارد , براى فيلسوف مفهوم فلسفى عالى دارد , براى يك نفر عامى مفهوم واضح و روشن دارد , هر طبقه اى جمله را كه مى شنود خيال مى كند مخاطب فقط هموبوده است , فقط براى او مفيد است . مثلا فرموده : من عرف نفسه فقد عرف ربه ( 5 ) . آنكه خود را بشناسد خداى خود را مى شناسد . اين جمله براى عارف , براى كسى كه مدعى معرفت شهودى است معنى خاصى دارد . اهل عرفان و معرفت , معرفتى را قائل هستند كه نام آن را معرفت شهودى گذاشته اند . راه معرفت شهودى حق , معرفت نفس است , چون تنها موجودى كه انسان معرفت حضورى به آن دارد نفس خودش است و اگر انسان بتواند نفس خود را آن طورى كه هست درك بكند و بشناسد اين درك و اين شهود از شهود خدا منفك نيست , درست مثل اينكه آئينه كه در درجه اول آن را يك سنگ مى بينيد ولى اگر آن را جلو بياوريد و در آن دقيق شويد صورت خود را در آن مى بينيد . اين از نظر عارف .
اما از نظر فيلسوف . فيلسوف نگاه مى كند , عالم را سراسر متغير مى بيند , ثابتى در عالم نمى بيند . در عين حال مى بيند نظام عالم ثابت است . فكر مى كند كه متغير نمى تواند ثابت را نگه دارد . عالم متغير است مثل آبى كه در حركت است , و اگر شما در اين آب متغير يك نقش ثابت ببينيد مى دانيد كه اين نقش ثابت از آب متغير نيست , نقش ثابت بايد از جاى ديگر به اينجا آمده باشد .
گشت مبدل آب اين جو چند بار عكس ماه و عكس اختر برقرار
بدن انسان حكم همان آب جوى را دارد , دائما در حال تغيير و تبديل است . برخى از سلولهاى بدن , خود سلولها مى ميرند و سلولهاى نوى بجاى آنها مىآيد . برخى از سلولها خود سلول نمى ميرد ولى بدن او دائما تغذى مى كند , بدل ما يتحلل مى گيرد , زوائد را حذف مى كند , يعنى بدن او هم مثل بدن خود انسان دائما در حال تغيير و تبديل است . در نتيجه ماده ثابتى در بدن ما وجود ندارد , ولى در عين حال ما در طول سالهاى عمر علاوه بر اينكه شخصيتمان ثابت است و مى فهميم كه ما همان ما هستيم كه از اول بوده ايم و ( من ) امروز مغاير با ( من ) چهل سال پيش نيست , نظام بدنمان نيز همان نظام است , هر كه ما را در گذشته ديده باشد مى بيند اندام همان اندام و چشم همان چشم و ابرو همان ابرو است . فرسوده تر مى شود ولى نظام عوض نمى شود . پس من عرف نفسه فقد عرف ربه باز اين جمله براى يك نفر عامى مفهوم ديگرى دارد .

پی نوشتها:

1 . سوره اسراء , آيه 9 .
2 . انزل القرآن على سبعة احرف .
3 . اصول كافى , ج 1 ص 3 . 4
4 . بحار الانوار , جلد ششم , چاپ سربى تهران , ص 229 به نقل از امالى صدوق .
5 . غرر الحكم و درر الكلم , فصل 77 حديث 301 .
سه شنبه 18 مهر 1391  12:49 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

ویژگی های امت اسلام

ویژگی های امت اسلام

خليل منصوري

امت به معنای گروهی اجتماعی که به هدف معین و مشخصی چون دین و عقیده یگانه ای گرد هم آمده اند، از ویژگی هایی برخوردار می باشند که بدون آن نمی توان از امت سخن گفت. به این معنا که این خصوصیات و ویژگی هاست که معنا و مفهومی درست به واژه امت می بخشد و مقومات و یا مولفه های ایجادی و بقایی آن را شکل می بخشد. از این رو باز خوانی مفهوم امت با توجه به آموزه های قرآنی امری است که ما را یاری می رساند تا تصویری درست از مفهوم امت و خواسته های خداوندگار از مردم در راستای ایجاد امت داشته باشیم و ترسیم و تصویری واقعی و حقیقی از آن در حوزه خارج از ذهن بدان بخشیم و به عنوان امت اسلام وظایف خود را بشناسیم و به مسئولیت ها و تکالیف و بلکه حقوق خود به عنوان شهروند و یا عضوی از امت اسلام آگاهی یابیم. از این رو در این نوشتار تلاش شده است تا با تحلیل و تبیین آیات قرآنی نگاهی گذار به ویژگی ها و خصوصیات امت از منظر قرآن داشته باشیم.

اسوه و جامعه نمونه و برتر

از ویژگی هایی که قرآن برای امت اسلام بر می شمارد اسوه و الگو بودن است. از این رو امت اسلام می بایست به گونه ای در جهان عمل کند که بتواند به عنوان الگو و سرمشق برای جوامع دیگر انسانی قرار گیرد. تلاش برای ایجاد جامعه ای که بنیاد آن بر امنیت نهاده شده باشد و همه بتوانند در آرامش و آسایش مادی و معنوی از همه ظرفیت ها و توانمندهای خویش برای دست یابی به کمال انسانی بهره گیرند، از جمله خواسته های هر انسان و جامعه انسانی است؛ زیرا جوامع برای دست یابی به این اهداف شکل گرفته و می گیرد و انسان برای دفع زیان ها و جلب سودها و منفعت ها به سوی اجتماع کشیده می شوند و به ایجاد و پدیداری اجتماعات دست می زنند. با این همه انسان به جهاتی در تشکیل جامعه انسانی کامل شکست خورده و جوامع ای را ایجاد می کنند که یا برخی از نیازهای ایشان را از ایجاد جامعه تحقق می بخشد و یا گاه حتی در نقش تقابلی قرار گرفته و بر خلاف اهداف ایجادی جامعه ، انسان ها را با مشکلات دو چندانی مواجه می سازد.
ایجاد و تشکیل جامعه نمونه و برتر که بتواند همه و یا بیشتری از اهداف تشکیل جامعه را تحقق بخشد، امری است که مورد توجه قرآن و خداوند است. خداوند از مومنان واقعی می خواهد تا با تلاش و جان فشانی خویش جامعه ای را شکل بخشند که بتواند به عنوان نمونه و سرمشق عملی برای دیگر جوامع قرار گیرد و انسان و جوامع دیگر بتوانند با بهره گیری از روش ها و شیوه های جامعه برتر، جوامع خود را شکل داده و یا شیوه ها و روش های نادرست آن را اصلاح و بازسازی کنند.
هدف از تشکیل و ایجاد چنین جامعه ای اتمام حجت و پاسخ گویی به انتقادات و اشکالاتی است که از سوی مردمان انجام می شود؛ زیرا بسیاری از مردم بر این باورند که امکان تشکیل جامعه ای کامل و نمونه که بتواند همه اهداف انسانی ایجاد جوامع را بر آورده سازد؛ ناشدنی و دور از دسترس است، هر چند که در حوزه نظر و اندیشه چنین تصویر و ترسیمی ممکن و شدنی است اما امری نوشته بر کاغذ و حکم و تصوری در ذهن است که قابلیت اجرا و تحقق در حازخ را ندارد. ایجاد جامعه کامل و برتر پاسخی قاطع به این انتقادات و اشکالات است تا افزون بر اتمام حجت بر مردمان آنان را به نمونه های عینی و الگوهای خارجی رهنمون سازد. تاکید قرآن بر گواه بودن امت اسلام نسبت به مردمان (بقره آیه 143) از آن روست تا مردمان با پیروی از این سرمشق و الگو عینی جامعه برتر بتوانند خود نیز اقدام به تشکیل و ایجاد آن کنند و مدعی عدم امکان و تحقق نشوند.
بنابراین از ویژگی های مهم و اساسی امت اسلام و جامعه برتر ایمانی، اسوه و سرمشق بودن آن برای دیگر انسان ها و جوامع است. از این رو بر امت اسلام است که به گونه ای جامعه خویش را ایجاد و مدیریت نماید که بتواند الگویی واقعی از جامعه کامل و برتر را ارایه دهد و حجت را بر مردمان تمام کرده و پاسخی قاطع به انتقادات و اشکالاتی دهد که از سوی انسان ها مطرح می شود و بر این باورند که در جهان مادی امکان تحقق جامعه کامل و برتر انسانی وجود ندارد و جامعه در هر حال به سوی فساد و تباهی و بهره کشی می رود. پاسخ به این دست از اشکالات را می بایست نه در مقام نظر و اندیشه بلکه در مقام عمل و انجام به مخالفان و طرفداران عدم امکان جامعه برتر داد.

گواه اعمال

از ویژگی ها امت اسلام آن است که گواه اعمال دیگران است. چنان که گفته شد مردمانی هستند که بر این باورند که نمی توان به جامعه کامل و نمونه دست یافت که همه اهداف ایجادی تشکیل جامعه را فراهم آورد از این رو امت اسلام با تشکیل چنین جامعه ای می کوشد تا امکان و وقوع چنین جامعه ای را در زمین به دیگران نشان دهد. ایجاد برتر این امکان را می بخشد تا منتقدان دست از انتقاد بشویند و دشمنان و مخالفان دلیلی برای مخالفت نیابند.
جامعه اسلامی و امت اسلام این امکان را می دهد تا به عنوان ترازو مورد توجه قرار گیرد و اعمال و رفتار جوامع دیگر بدان سنجیده و ارزیابی شود و کارنامه اعمال جوامع و امت های دیگر بر پایه اصول و معیارهای عینی جامعه اسلام سنجیده و داوری شود. از این رو امت اسلام می بایست به گونه باشد و عمل کند که بتواند معیاری برای داوری و ارزیابی قرار گیرد.(بقره آیه 143)

اتمام حجت خدا

امت اسلام با رفتار و کردار و عقاید مناسب و درست خویش به گونه ای می باشد که حجت بر دیگران تمام می شود. مخالفان و معترضان دلیلی برای مخالفت نخواهند یافت و خداوند بدین وسیله حجت خویش را بر دیگران تمام می کند .
در آیات قرآنی به این نکته توجه داده شده است که خداوند تا زمانی که حجت خویش را بر دیگران به پایان نرسانده و اتمام حجت نکرده باشد، از مردمان گناهکار و بزهکار انتقام نمی گیرد . امت اسلام این امکان را به خدا می دهد تا حجت خویش را ضد مخالفان و دشمنان خدا و پیامبر به پایان برد و هیچ توجیه و عذری برای آنان باقی نماند. از این رو امت اسلام می بایست به گونه ای رفتار نماید که بتواند حجت خدا بر دیگران باشد و عذری و بهانه ای برای مخالفان و دشمنان باقی نماند.(بقره آیه 143)

اعتدال و میانه روی

دومین ویژگی جامعه برتر و امت اسلام قرآنی، اعتدال و میانه روی و پرهیز از افراط و تفریط است. امت اسلام می بایست در همه زمینه ها اصل اعتدال و میانه روی را به عنوان یک روش و اصل حاکم مورد توجه و تاکید قرار دهد و از زیاده روی و کوتاه ورزی در هر امری خودداری ورزد. اعتدال و میانه روی که در آیه 143 سوره بقره به عنوان امت وسط و میانه از آن یاد شده است ، از نظر معنایی و مفهومی گستره گسترده و وسیعی را در بر می گیرد. از این روست که شامل میانه روی در امور اجتماعی ، سیاسی و اقتصادی و مانند آن می شود. برای دست یابی به معنا و مفهوم درست از اعتدال و میانه بودن امت اسلام می بایست به آیاتی مراجعه کرد که به وِیژگی ها ی مومنان توجه داده و مومنان را به عنوان گروهی دور از هر گونه افراط و تفریط و اسراف و تبذیر یاد می کند. بنابراین امت اسلام می بایست برای تحقق میانه و وسطیت کارها و اعمالی را در حوزه عمل اجتماعی انجام دهد که به دور از هر گونه اسراف و تبذیر و افراط و تفریط باشد.
در حقیقت تاکید قرآن بر اعتدال به معنای اهتمام اسلام به مساله عدالت در همه حوزه های فردی و اجتماعی و اقتصادی و سیاسی و نیز در حوزه مادی و معنوی است. اصولا اسلام جهان را بر پایه و محور عدالت می بیند و بیرون رفتن از عدالت و اعتدال را بیرون رفتن از وضع کامل و نمونه ارزیابی و تحلیل می کند. از این روست که از مردمان می خواهد تا همواره بر عدالت و اعتدال رفتار کنند و مواضع و ایستارهای فردی و اجتماعی خویش را بر این محور سامان دهند.

ایمان به خدا

ایمان به خدا به معنای باوری عینی و عملی به اوست. امت اسلام می بایست به گونه به خدا ایمان داشته باشد که در همه حوزه های بینشی و نگرشی این ایمان به خوبی در او نمود داشته باشد. هر کس به این امت بنگرد آن را الگو و سرمشقی کامل از ایمان به خدا بیابد.
اگر امت بر خلاف ایمان خود عمل کند نمی تواند مدعی آن باشد که ایمان واقعی دارد. بنابراین لازم و ضروری است که در بینش و نگرش خویش چنان باشد که هر کس به ایشان بنگرد ایمان آورد و خدا را به عنوان عاملی مهم در راستای ایجاد چنین جامعه موثر ببیند. اگر جامعه با خدا خویش رو راست باشد رفتاری را انجام نمی دهد که از آن بوی کفر و عناد بر می خیرد. بهترین شیوه دعوت دیگران به بینش و نگرشی آن است که خود به درستی به آن عمل کنیم و باورهای خویش را در همه حوزه ها نشان دهیم. (آل عمران آیه 110)

حق گرایی

از ویژگی های امت اسلام، حق گرایی است. امت نه تنها در حوزه اعتقادات در جست و جو حق است و می کوشد تا به حق دست یافته و بدان ایمان آورد و باورهای خویش را بر پایه آن سامان دهد، بلکه در حوزه دیگر نیز در پی حق و حقیقت است. گرایش شدید به حق و حقیقت در ایشان به قدری است که همگان به سادگی می توانند دریابند که بینش و اندیشه حق است که در زندگی ایشان تجلی کرده است و آنان مظهری از حق و حقیقت هستند. خداوند در اندیشه و بینش آنان به عنوان حق مطلق مورد توجه است و به او گرایش دارند. بر این باورند که انه الحق ، خداوند حق مطلق و کامل است و دیگران هر کس که باشد اگر بهره ای از حق و حقیقت برده از سوی او به دست آورده است.
بنابراین از ویژگی های مهم و اساسی امت اسلام را می بایست در حق طلبی و حق خواهی آنان جست. به گونه ای که فقدان آن بیانگر و نشانگر دوری از امت اسلام و اهداف ایجادی جامعه حق طلب است.(اعراف آیه 181)

دعوت به حق

امت اسلام نه تنها خود اهل حق هستند و به حق ایمان داشته و بر مدار حق عمل می کنند بلکه دیگران را نیز به حق و حقیقت می خوانند. حق و حقیقت در مفهوم قرآن گستره وسیعی را در بر می گیرد و شامل مباحث عقیدتی و اجتماعی می شود. از این رو خداوند در اندیشه قرآنی حق است و ایمان به حق به معنا و مفهوم ایمان به خداست. این که همه انسان ها در زیان به سر می برند مگر کسانی که دارای چهار ویژگی ایمان به خدا و عمل نیکو و دعوت به حق و دعوت به عمل نیکو کنند(سوره عصر ) بیان گر این نکته است که حقی که مومن رستگار و رهایی یافته از زیان بدان دعوت می کنند همان ایمان به خداست. حق در مفهوم قرآنی شامل عمل صالح و امر به معروف و نهی از منکر نیز می شود. مومن کسی است که خود به حق ایمان داشته و دیگران را به حق دعوت می کند.
از این رو از ویژگی های امت اسلام آن است که دیگران را به عمل صالح دعوت می کند. روشنگری در بینش قرآنی امری واجب و ضروری است . بنابراین بر مردمان است که دیگران را به حقایق آگاه کرده و از کتمان حق دوری ورزند. این روشنگری شامل حوزه های اعتقادی و حوزه های عمل اجتماعی می شود. امت اسلام می بایست مردمان را به معروف بخواند و از آنان بخواهد تا هنجاری پسندیده را در زندگی اجتماعی خویش در پیش گیرند. در جقیقت عمل صالح شامل عمل به آموزه های شرعی و عرفی است. البته به نظر می رسد که معروف در بینش قرآنی به معنا و مفهوم هنجارهای پسندیده و مفید است؛ از این رو احکام شرعی و عقلی و عقلایی را شامل می شود.
امت اسلام نه تنها خود در مسیر حق و کمال است و در بینش و نگرش خویش اعتقادات حقی دارد و رفتار فردی و اجتماعی خویش را بر پایه موازین عقلی و شرعی و عقلایی سامان می دهد بلکه دیگران را نیز به این بینش و نگرش می خواند.
بنابراین از مسئولیت ها و تکالیف امت اسلام آن است که در حوزه روشنگری اعتقادات کامل و حق را به دیگران بیاموزاند و آنان را به حق و حقیقت آگاه سازد و از آنان بخواهد تا در مسیر کمالی قرار گرفته و رفتار و اعمال خویش را نیز بر پایه آن سامان دهند.( آل عمران آیه 110)

هدایت گری

از ویژگی های امت اسلام ، هدایت دیگران به حق و حقیقت است. چنان که امت اسلام خود بر حق است و به حق و حقیقت ایمان داشته و در جست و جوی آن می باشد و می کوشد تا در زندگی فردی و اجتماعی خویش حق را ظهور و بروز دهد و چنان که می کوشد تا دیگران را به حق و حقیقت دعوت کند، هم چنین تلاش می کند دستگیر ایشان باشد و به دیگران کمک کند تا راه حق را یافته و در مسیر تکاملی آن حرکت کنند. بنابراین هم خود حق خواه هستند و هم دیگران را بدان می خوانند و هم شرایطی را فراهم می آورند تا دیگران بتوانند در مسیر حق قرار گرفته و حرکت کنند. (اعراف آیه 181)
به سخن دیگر، امت اسلام افزون بر مسئولیت روشنگری و بیدارگری موظف است تا شرایط و بستری را فراهم آورد تا دیگران بتوانند در مسیر حق قرار گیرند و از فواید و منافع آن بهره مند گردند. امت اسلام نمی تواند به این بسنده کند که حق را به دیگری یاد آور شده است و او را از حق و باطل آگاه ساخته است و وظیفه روشنفکری را که روشنگری است به سرانجام رسانده است و دیگر وظیفه و مسئولیتی ندارد، بلکه بر اوست تا فضا و بستری را فراهم آورد تا دیگران حق را درک و لمس کرده و ارتباط تنگاتنگی با حق پیدا کنند تا بتوانند در مسیر آن قرار گیرند. این همان چیزی است که قرآن از آن به هدایت دیگران به سوی حق یاد کرده است.( همان)

امت برتر

بنابراین امت اسلام امتی برتر در جوامع اسلامی است. هر کسی به این جامعه می نگرد همه خصوصیات یکی جامعه نمونه و کامل و برتر را در آن می یابد. هیچ نقصی نیست که موجب شود تا جامعه از حالت برتری خویش بیرون رود. همه چیز در حوزه های فردی و اجتماعی و مادی و معنوی و سیاسی و اجتماعی و اقتصادی در سر جای خویش قرار گرفته است . از این رو هر کس بدان می نگرد به سوی آن کشیده و جذب و جلب می شود. (آل عمران آیه 110)
این ها بخشی از ویژگی های امت اسلام است که قرآن در آیاتی چندان بدان اشاره کرده است. این آیات به امت می نمایاند که می بایست چه مسئولیت های داشته باشند و چگونه عمل و رفتار کنند. از این رو اگر امتی مدعی آن است که از امت اسلام به شمار می آید می بایست چنین ویژگی هایی را داشته باشد و از چنین خصوصیات و صفاتی بهره مند باشد.
بر مسلمانان است که برای دست یابی به چنین جامعه ای برتر و کامل تلاش کنند . در حقیقت ایجاد امت چنین کامل و برتر از سوی مسلمانان مسئولیت و وظیفه ای است که از سوی خداوند بر دوش مسلمانان نهاده شده است و بر همگان است که برای ایجاد و تشکیل آن تلاش کنند.(آل عمران آیه 104)
بنابراین فرار از این مسئولیت و وظیفه نه تنها بازتاب های منفی بر زندگی روزانه مسلمانان خواهد گذاشت بلکه موجب می شود تا در قیامت از عدم عمل به مسئولیت و وظیفه بازخواست شده و دچار عذاب سخت و دشوار خداوند گردند.

سه شنبه 18 مهر 1391  12:49 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

فهم بشري در ساحت متن الهي

فهم بشري در ساحت متن الهي

عباس جوار شكيان

 

اشاره:

با توجه به اينكه از زمان ارائه تئوري «قبض و بسط معرفت شريعت» مدت زيادي گذشته و تاكنون نقد و بررسي‏هاي جدي و ارزنده‏اي در اطراف آن از جانب انديشمندان و اهل قلم و نظر انجام گرفته است، شايد چندان وجهي براي طرح مجدد و بازگشت به مطالبي كه اكنون تقريبا كهنه مي‏نمايد، به نظر نرسد، اما از آنجا كه اين تئوري محور اصلي تفكر و انديشه و مايه اولي و محوري اغلب بيانات و آراي آقاي دكتر سروش را در يك دهه اخير تشكيل داده است، با نظر به نتايج و توابع مهم اين تئوري ـ كه ايشان خود مدعي آن است ـ مثل جدايي ايمان و معرفت، جدايي دين و ايدئولوژي، انكار حكومت ديني و هرگونه ولايت و مرجعيت ديني، اعتقاد به سكولاريزم و ليبراليسم تمام عيار براي جوامع اسلامي، حكم به حقانيت و مشروعيت پلوراليسم ديني، انكار خلوص الهي وحي در تجربه نبوي، بسط تجربه نبوي و...، بجاست در يك نگاه عميق‏تر، مداقه ديگري در اين تئوري داشته و جان مايه آن را كه همان «صامت دانستن متن دين» و فاهمه محوري در امر تفسير و هرگونه فهم ديني است مورد تأمل جدي و دقيق‏تري قرار دهيم.بر آشنايان عرصه هرمنوتيك پوشيده نيست كه اين نحوه تلقي در فهم متون، راديكال‏ترين گرايش در اين عرصه است كه آقاي دكتر سروش بدان توسل جسته و نظريه قبض و بسط را در اين راستا پرداخته‏اند.
آنچه در نظريه «قبض و بسط معرفت شريعت» بيش از هر چيز به طرق مختلف بر آن تأكيد شده است، جريان يك سويه تأييد معارف و انديشه‏هاي بيروني، پيش‏فرض‏ها و باورهاي پيشين مفسر و عالم دين در فهم او از متن شريعت است. اين نقش تا آنجا همه جانبه و تعيين كننده تلقي شده است كه نويسنده قبض و بسط بر اين باور است كه اساسا معرفت ديني (فهم ما از شريعت) معرفتي «مطلقا» مصرف كننده است و از اين رو معارف بشري از هر جهت بر معارف ديني تقدم دارند.(1) براساس باور به اين تقدم همه جانبه است كه صاحب اين تئوري با ابرام و تاكيد بسيار مدعي آن است كه معرفت ديني از هر حيث هم سنخ معارف بشري است و كليه احكام و ويژگي‏هاي معرفت بشري چون نسبيت، غير تعييني بودن، متحول و متبدل بودن در هر عصر و دوره، معجوني از خطا و ثواب بودن و در مجموع فاقد اعتبار و بافت عام و ثابت و مطلق بودن در اين حوزه از انديشه نيز كاملاً جاري است.
گرچه تئوري قبض و بسط علاوه بر مدعاي فوق از مباني و مقبولات و ادعاهاي بزرگ ديگري نيز براي قوام خود مدد گرفته است ـ از جمله فرض هويت جمعي داشتن معارف بشري، عصري بودن معرفت،... ولي به جهت اختصار و احتراز از تعدد مطالب و متمركز شدن بحث حول مهمترين مدعاي اين تئوري، در اينجا تنها به نقد و بررسي پايه كانوني و محور اصلي تئوري قبض و بسط يعني ادعاي «مصرف‏كننده مطلق بودن معرفت ديني» مي‏پردازيم، و لوازم و مفروضات و دلايل اين ادعا را مورد تامل قرار مي‏دهيم.
نمي‏توان انكار كرد كه ادراك هر مفسر و انديشمندي از متن دين، در فضاي انديشه و فاهمه او شكل مي‏گيرد و اين فاهمه اوست كه نقش تعيين كننده در نحوه برداشت و دريافت و شناخت او از شريعت و نصوص ديني دارد و بي‏نياز از هر احتجاجي اين امر پذيرفته است كه اختلاف و تفاوت آرا، تعدد تفاسير، پيدايش فِرق و نحل مختلف، همگي ناشي از تفاوت در فاهمه و ادراك و انديشه مفسرين از متن شريعت است. اما اينكه چه عوامل و مؤلفه‏هايي در اختلاف فاهمه مفسرين مؤثرند؟ رابطه اين عوامل و مؤلفه‏ها با يكديگر چگونه است؟ كدام عوامل نقش مباني و اصلي دارند و كدام‏ها نقش فرعي و تبعي؟ نقش پيش فرض‏ها و دانش‏هاي بيروني به عنوان يكي از عوامل موثر در فهم چگونه و به چه ميزاني است؟ چه رابطه‏اي ميان فاهمه مفسر و متن در فرآيند تفسير برقرار مي‏شود؟ نقش خود متن در حل و فصل اختلافات تا چه پايه است؟ آيا صرف وجود اختلافات در فاهمه و تفسير، دليل بر صامت بودن خود متن است؟ و... اين‏ها سؤالات اساسي و مهمي هستند كه آقاي دكتر سروش با بساطت و تسامح نظر بسيار از كنار آنها رد شده، و مفروضات و مدعياتي را در ميان آورده‏اند كه به شدت محل تأمل و نظر است. پس آنچه كه در تئوري قبض و بسط محل بحث و مناقشه است، نه اصل مساله اختلاف فاهمه‏ها، بلكه تعيين عوامل موثر در فهم و تبيين مكانيسم دخالت آنها در تفسير و بخصوص نقش متن در استنباط و فهم مفسر از آن است.

انكار نقش معرفتي متن

آنچه از بيانات مبسوط و مفصل نويسنده اين تئوري حاصل مي‏شود اين است كه گويا تنها عامل موثر در فاهمه مفسر، پيش فرض‏ها و باورها و انديشه‏هاي پيشين و بيروني ذهن اوست، و اين تنها انديشه‏هاي بيروني است كه قالب‏هاي فهم، نحوه نگرش و انتظار از متن، شيوه مراجعه به متن، نحوه استنباط و دريافت و حتي مضمون آن را تعيين مي‏كنند. لذا فهم متن و تفسير آن، نسبت به معارف بيروني كاملاً تبعي و مطلقا مصرف كننده است و چون فهم وحي هيچ بهره‏اي از خود وحي ندارد، بلكه متن وحي در برابر فاهمه مفسر كاملاً صامت و بدون تعيين و اقتضا است، پس اين فهم كاملاً بشري مفسر است كه به جاي متن سخن مي‏گويد.
روشن است كه تأكيد و باور به همين وجه مطلق، و صددرصد دانستن تأثّر فهم ديني از معارف بشري است كه راه را بر نتيجه‏گيري‏ها و ادعاهاي بعدي ايشان يعني غيرمقدس دانستن معارف ديني، قابل حصول نبودن مراد شارع و در نتيجه صدور جواز اختلاف عصري و تباين در فهم شريعت، حكم به شرعي بودن پلوراليسم و انكار هر نوع فهم رسمي از دين و نفي هرگونه ولايت و مرجعيت ديني و... مي‏گشايد. والا دست كشيدن از مطلق بيني و قبول درصدي از دخالت خود متن در تفسير، كافي است كه باب همه اين اجتهادات را ببندد، چرا كه انكار مطلق‏نگري، به معناي آن است كه خود متن نيز تا حدودي گويا و هادي فهم مفسر براي درك مراد شارع است.
مراد شارع نيز چون كلام الهي و مبرا از نسبيت و تحول و امتراج با باطل است، پس مي‏توان به ميزان گويايي متن، به معارف متقن و ثابت و واحدي كه مستند به متن وحي باشد دست يافت. به هر اندازه كه متن را مفيد معرفت و هادي و دخيل در تفسير بدانيم، به همان نسبت معرفت ديني حاصل از آن را بايد از ويژگي ثبات و تقدس و مرجعيت برخوردار دانست، در نتيجه هم «عصري بودنِ مطلق» معرفت ديني خدشه‏دار خواهد شد و هم چون مرجع معتبري براي رفع اختلاف پيدا مي‏شود، وجهي براي صدور حكم پلوراليسم تمام عيار درون ديني باقي نخواهد ماند. از اين رو علي‏الاصول مدعي اين تئوري نمي‏تواند قائل به نقش معرفتي متن در تفسير باشد، لذا حكم به صامت بودن متن و تابعيت مطلق معرفت ديني از معارف بشري مي‏دهد و اين چيزي جز انكار معرفت بخشي وحي و حذف يكي از منابع چهارگانه معرفت (حس و عقل و قلب و وحي) از مجموعه معارف بشري نيست كه البته بيانات ايشان نيز بدان تصريح دارد:
«فهم ديني به طور مطلق به فهم غير ديني مستند است... و منابع فهم‏هاي بيروني در سه دسته جاي مي‏گيرند: تجربه حسي، عقل، تجربه عرفاني؛ لذا فهم دين از علم و فلسفه و عرفان تأثير قطعي مي‏پذيرد.»(2)
در اينجا بجاست قبل از تبيين فرايند تفسير و نقد خام نگري‏هاي اين نظريه در اين خصوص، پاسخ چند سؤال قابل تامل را از ايشان جويا شويم.
1. چگونه تجربه عرفاني را به عنوان يكي از منابع معرفت تلقي مي‏كنيد اما دريافت وحياني (قرآن) را كه عالي‏ترين نوع تجربه عرفاني است، معرفت بخش نمي‏دانيد؟! كسي كه عرفان را يكي از منابع معرفت تلقي مي‏كند حتي اگر گزارش رسول(ص) و تبيين او را از دريافت حضوري‏اش دقيق‏تر و عميق‏تر و معصومانه‏تر از دريافت يك عارف نداند، حداقل بايد در كنار عرفان و در زمره تجربه عرفاني براي وحي نيز حسابي باز كرده، مواجيد وحياني و تفسير پيامبر از تجربه خود را در مجموعه دانش بشري دخيل بداند.
2. منبع فهم بودن تجربه حسي و عقل و تجربه عرفاني، آيا به معناي آن است كه اين سه، منبع معرفت‏اند؟
يعني شناخت‏هايي عيني از واقعيت خارجي در اختيار ما مي‏گذارند، يا اين سه نيز مانند متن شريعت صامتند و غير معرفت بخش؟
نكته بسيار طرفه و عجيب در فرمايش‏هاي آقاي دكتر سروش اين است كه به اين سه منبع نيز وفا نكرده و هركدام را در جاي خود از اعتبار معرفتي ساقط مي‏كنند و اساسا دامن معرفت بشري را از گرد هرگونه معرفت (علم مطابق واقع) به كلي پاك مي‏كنند. در يك جا «فلسفه» را ـ بنا به مشرب فكري خود ـ تابع دانش تجربي دانسته و طبيعيات را اساس مابعدالطبيعه معرفي مي‏كنند(3) و در جاي ديگر، تجربه عرفاني را به مانند تجربه وحياني صامت تلقي كرده و تفسير آن را ـ كه همان معارف عرفاني است ـ كاملاً بشري و تحت تاثير فاهمه و پيش‏فرض‏ها و دانش‏عصري‏عارف مي‏دانند.(4) و به اين ترتيب، خواننده چنين گمان مي‏كند كه گويا ايشان تنها به يك منبع معرفت اصيل و توليد كننده باور دارد كه همان تجربه حسي و علوم تجربي است. اما جالب اينجاست كه به علوم تجربي نيز با همه تعلق خاطري كه دارند وفا نكرده، متن طبيعت را نيز بمانند متن شريعت كاملاً صامت معرفي مي‏كنند؛(5) يعني بنابه قول ايشان دانشمند علوم تجربي نيز در مواجهه با طبيعت، از خود طبيعت چيزي نمي‏شنوند، بلكه اين فاهمه او و پيش‏فرضها و تئوري‏هاي ذهني اوست كه همه كاره‏اند و سخنِ فاهمه را بر ناطقه طبيعت مي‏گذارند و بنابراين دقيقا همان حكمي را دارند كه معرفت ديني در ارتباط با متن شريعت دارد و اين از غرائبِ سخن ايشان است كه با همه اين يكساني كه بين متن طبيعت و متن شريعت قائل‏اند، همواره از مصرف كننده مطلق بودن معرفت ديني، داد سخن داده‏اند و معلوم نيست اين همه بي‏مهري نسبت به معرفت ديني و آن همه ملاطفت و دلدادگي به معارف تجربي بر چه پايه و منطقي استوار است؟!
حال بجاست كه خود ايشان اين معما را حل كنند كه وقتي، هم متن شريعت صامت است و هم متن طبيعت، وقتي هم فلسفه، وابسته و تبعي است و هم عرفان، و هيچ تجربه خالص و نابي نيز از متن واقعيت براي انسان قابل حصول نيست، پس تئوري‏ها و فرضيات، علوم و دانش‏هاي بشري از كجا نشأت يافته‏اند و ريشه در كدام واقعيت دارند؟ اگر متن واقع (طبيعت و شريعت و تجربه عرفاني و وحياني) صامت است و غير قابل حصول، عقل و انديشه آدمي اين همه فرض و تئوري را از كجا الهام گرفته؟ و اساسا دانش او بر چه اساس و پايه‏اي استوار است؟ واقع نمائي آن و معرفت خواندنش به چه معناست؟
آيا جز اين است كه بنا براين مشرب فكري اساسا بايد خط قرمزي بر امكان حصول معرفت كشيد و همه دانش بشري را حدسي و غير واقع نما و پنداري، سيّال و عصري و بي ريشه در متن تكوين دانست؟!
3. اگر فهم متن مستند به معارف بيروني است و معرفت ديني صد درصد ريزه خوار علوم ديگر است، پس اساسا نقش متن در كار تفسير چيست؟ آيا مي‏توان با هر پيش فرضي به سراغ متن رفت، آيا لباس هر فرضيه و تئوري را مي‏توان بر قامت دين پوشاند و هر سخني را بر زبان او گذاشت و با هر فهم و دريافتي دست به تفسير و تبيين شريعت گشود؟
گرچه لازمه و بلكه نتيجه مسلم تئوري قبض و بسط همين است كه متن، منفعل محض در مقابل تئوري هاست و بر اين اساس نه ثباتي در تفسير مي‏توان سراغ گرفت و نه مبنايي براي حجيّت تفسيري بر تفسير ديگر؛ اما نويسنده در اين خصوص بر خلاف لوازم مسلم تئوري خود در مواضع متعددي، مدعي آن است كه متن به هر مفروضي تن نمي‏دهد و با صراحت مدعي است كه كتاب و سنت هر تفسيري را برنمي‏دارد. اما چرايي آن را هرگز ايشان تبيين نمي‏كنند كه چرا متن شريعت هر تئوري را برنمي‏تابد؟ و بر چه اساسي دست رد و قبول بر سينه تئوري‏ها مي‏زند؟ آيا جز اينست كه خود متن گوياست و مشتمل بر معارف و حقايق قابل حصولي است كه وقتي مفسر از آن‏ها آگاه مي‏شود ديگر نمي‏تواند به هر فرضيه‏اي خوش‏آمد گويد و با هر پيش فرضي به سراغ متن رود؟!
نويسنده تئوري قبض و بسط، با خلط دو مقوله «شريعت و طبيعت» و توسل به استدلال تمثيلي در مواضع مختلف، اين دو مقوله را از سنخ هم تلقي كرده، احكام يكي را براي ديگري جاري دانسته است و بر اين پايه چنين گمان داشته كه همچنان كه طبيعت صامت است و در عين حال در آزمايش تجربي، تن به هر تئوري نمي‏دهد، شريعت را نيز مي‏توانيم در عين صامت دانستن، چنان بدانيم كه هر تئوري را نمي‏پذيرد و به هر پيش فرضي تن نمي‏دهد. اين قياس نابجا از آنجا نشأت گرفته است كه نويسنده، «گويايي طبيعت» و «گويايي شريعت» را يكسان دانسته، غافل از آنكه گويايي هر يك از سنخ خود اوست. گويايي طبيعت از سنخ آثار خارجي و خواص فيزيكي و شيميايي پديده‏هاي طبيعي است و گويايي شريعت نيز از سنخ خود، يعني معاني و پديده‏هاي ذهني كه همان معارف و حقايق‏اند، مي‏باشد. اگر متن دين هر تئوري را برنمي‏تابد نه از آن روست كه گزاره‏هاي ديني خواص فيزيكي عيني ويژه‏اي دارند كه در تجربه و آزمايش خارجي با برخي تئوري‏ها موافق درنمي‏آيند! بلكه از آن روست كه خواص معرفتي و معنايي ويژه‏اي دارند كه در آزمايشگاه ذهن آدمي ـ كه عالم معاني و مفاهيم است ـ با هر معرفت و معنايي موافق و سازگار و مطابق نمي‏افتند. اين خواص معرفتي و معنايي، همان معارف و حقايقي است كه متن شريعت در ذهن مفسر و عالم ديني افاده مي‏كند كه عين ناطقيت شريعت و معرفت بخش دين است.
لذا ايشان چاره‏اي جز اين ندارد كه يا به ناطقيت متن اذعان كند و يا با انكار آن، متن دين را كاملاً صامت و منفعل در مقابل هر تئوري و پيش فرضي بداند.
اساسا چنانچه اشاره شد مصرف كننده محض دانستن معرفت ديني، متشابه دانستن همه نصوص و مضامين ديني(6) و انكار امكان توافق آرا و رفع اختلاف (پلوراليسم ديني)(7) جز با منفعل محض دانستن متن دين سازگاري و توافق ندارد، بلكه اين آرا ملازم با يكديگر و مستظهر به هم و متفرع بر يكديگرند. علي‏رغم مدعيات تفسيرشناسانه در تئوري قبض و بسط، بايد اذعان داشت كه اين نگاه يكسويه و افراطي به امر تفسير (مطلق كردن فاهمه مفسر در درك از متن يا خواننده محوري در قبال متن محوري يا مؤلف محوري) نگاهي كاملاً بسيط و عاميانه و بيگانه با فرآيند پيچيده و تو در توي تفسير است. اين ساده‏انديشي در امر تفسير بيش از همه ناشي از حاكميت نگرش «قشري»، «جزء انگاري» به همه حوزه‏هاي معرفت و از جمله حوزه فهم متون و عرصه تفاهم و تفسير است.
«قشري‏نگري» ملازم با مطلق كردن نقش عامل بيروني يعني فاهمه مفسر است و «جزء انگاري» چشم پوشيدن از هيأت‏هاي كلي و پيوندها و روابط معنايي اجزا و غفلت از وحدت هويت اجزاي متن و عدم لحاظ جمعي جوانب مختلف آن است. «قشريگري» نيز كه نوعي رويكرد نوميناليستي و لفظ‏گرايانه در عرصه تفسير مي‏تواند تلقي شود، عدم لحاظ كانون يا كانون‏هاي معنايي و غفلت از درك هويت بنيادي، روح و جان معنوي ساري در كل پيكره متن است. اين سه آفت كه برآمده از نگاهي پوزيتويستي به امر معرفت و تطبيق مدل تحقيق تجربي بر مدل فهم متون و پديده‏هاي انساني است، حوزه تفسير متن را به چنان عرصه‏اي مبدل خواهد كرد كه مرز تفسير از غيرتفسير، تاويل از تحريف، قابل تميز از يكديگر نخواهد بود و به يك ذهن‏انگاري تمام عيار و نسبي نگري مطلق مي‏انجامد.
در اينجا بجاست براي تبيين خام انديشي‏هاي مزبور درخصوص ويژگي‏ها و كيفيت فرايند تفسير متين متن به نكاتي در چند بند اشاره داشته باشيم.
يكم ـ فرايند پويا و متقابل متن و فهم: قبول اينكه هيچ مفسري بدون پيش دانسته‏هايي، چون انتظار از متن و گرايش‏هاي پيشين جهت دهنده و ساير باورها و مفروضات قبلي نيست و تفسير، در فضاي فاهمه و انديشه او انجام مي‏پذيرد، بدان معنا نيست كه نقش فاهمه مفسر را يك سويه و همواره فاعلي تلقي كنيم و متن را منفعل و پذيرنده هر نقش، بلكه اساسا كار تفسير به نحو يك جريان دو سويه و كاملاً پويا در يك دور هرمنوتيكي ميان مفسر و متن صورت مي‏پذيرد. بدين معنا كه گرچه ما نوعا با ذهن خالي و فاهمه بسيط به سراغ متن نمي‏رويم و انتظارات آغازين، پيشن فرضها و دانسته‏هاي قبلي و به طور كلي مجموعه مؤلفه‏هاي فهم ما، در دريافت از متن دخيل و جهت دهنده‏اند، اما خود اين مجموعه نيز در مواجهه با متن به حال خود باقي نمي‏ماند بلكه از همان آغاز مراجعه به متن، تعامل مستمري ميان ذهن و فاهمه مفسر از يك سو و محتويات متن از سوي ديگر برقرار مي‏شود و در همين رابطه تأثير و تأثر متقابل است كه تفسير رفته رفته شكل مي‏گيرد. مواجهه مستمر و همه سويه مفسر با جوانب و زواياي متن، داد و ستد مستمري را ميان فهم او و متن پديد مي‏آورد كه به تدريج منجر به تصحيح و تحول فهم و درك مفسر از متن مي‏شود. با هر تغيير و تصحيحي در فهم، نگاه جديدي به متن پيدا مي‏شود و در پرتو اين منظر و نگاه جديد، نكات و دقايق و جوانب ديگري از مضمون متن بر مفسر رخ مي‏نمايد. در نگاه بعدي باز خود اين اكتشافات و دريافت‏هاي نو، به نوبه خود در فهم مفسر از متن موثر واقع مي‏شوند و دريافت عميق‏تر و سنجيده‏تر و سازگارتري از متن را به او ارزاني مي‏دارند. اين تاثير و تاثر متقابل تا آنجا استمرار مي‏يابد كه فاهمه مفسر و داده‏هاي متن به هماهنگي و تلائم و تطابق با يكديگر رسند بطوريكه در پايان اين روند پويا و دو سويه در بسياري از پيش فرض‏ها و انتظارات آغازين و ذهنيت قبلي مفسر تحولي متناسب با متن رخ داده است، همچنانكه در نظر مفسر متن همان متن خام قبلي نيست، انديشه و فاهمه او نيز همان انديشه و فاهمه اولي و قبلي نخواهد بود.
بديهي است هر اندازه غور و تعمق و اُنس بيشتر و همه جانبه‏تر و نزديكتري با متن برقرار شود فاهمه مفسر نيز بيشتر به متن نزديك مي‏شود تا آنجا كه نهايتا با يكديگر تلاقي كرده به انطباق مي‏رسند يعني هر بياني از متن شاهدي بر انديشه و دريافت او خواهد بود و هر فهم و برداشتي از جانب او، مُبين و مفسري بر نصوص متن در اين مرحله است كه عميق‏ترين نوع دريافت از متن براي مفسر حاصل مي‏شود.
نكته بسيار مهم آنكه اين دريافت ـ حداقل ـ به همان اندازه كه قوام و قيام به فاهمه مفسر دارد، بدون ترديد به طور مشابه قوام و قيام به متن نيز دارد (و اين دقيقا همان چيزي است كه تئوري قبض و بسط و نگرش پلوراليستي به انكار و مغفول داشتن آن كمر بسته است يعني نقش معرفتي متن در فاهمه مفسر و در امر تفسير). به همين دليل به درستي مي‏توان متن را هادي و مبين و معرفت بخش از روشنگر فهم دانست و از همين‏جا مي‏توان به مرز روشن و قاطع ميان تفسير به راي مزموم ـ كه همان تطبيق و تحميل يكسويه نظر خود بر آيات است ـ و تفسير به راي ممدوح و مقبول ـ كه تلائم و توافق دو طرفه و وحدت يافتن متن با راي مفسر است ـ پي برد. بديهي است كسي كه متن شريعت را فاقد معناي واقعي مي‏داند و معتقد است مراد واقعي براي شارع و مؤلف آن نمي‏توان در نظر گرفت بلكه اساسا در عالم متن همواره با يك عدم تعيّن ذاتي و واقعي روبه‏رو هستيم كه هر فهمي از آن را مي‏توان مراد شارع دانست(8)، چنين كسي ـ علي‏رغم ادعايش ـ كار تفسير را نمي‏تواند يك امر پويا و محصول تفاعل دروني و مواجهه فهم و متن بداند، بلكه آن را ساكن و يكسويه و قشري و بيروني تلقي مي‏كند و يا به بيان ديگر همواره متن را مقهور انديشه، و اسير چنگال فاهمه مفسر مي‏بيند لذا هرگز نمي‏تواند به چنين مرزي ميان تفاسير قائل باشد، بلكه همه تفاسير را به صورت يكسان، تفسير به رأي مي‏خواند و سراسر متن شريعت را متشابه و قابل تأويل و تفسيرهاي گوناگون بلكه متعارض مي‏بيند، در نتيجه حكم به معتبر بودن همه تفاسير مي‏دهد.(9) تفسير امثال سيد احمدخان هندي را در كنار تفسير علامه طباطبايي(ره) به يك نسبت تفسير به راي معرفي مي‏كند. نگرش معتزلي را به همان اندازه ارج مي‏نهد كه تفسير اشعري را. به حقانيت تسنن همان اندازه فتوا مي‏دهد كه به حقانيت تشيع، تفسير ماترياليستي و پوزيتويستي برخي از متجددان را از آيات قرآن به همان نسبت معرفت ديني مي‏داند كه تفسير عرفاني يا فلسفي محققان را.
دوّم ـ مؤلفه‏هاي فهم: ساده انديشي بزرگ ديگري كه در نظريه قبض و بسط وجود دارد درخصوص تلقي و تحليلي است كه از فاهمه مفسر و عوامل موثر در آن مطرح است. با فرض پذيرش اين معنا كه اختلاف در تفاسير به اختلاف در فهم‏ها باز مي‏گردد، سؤال اساسي و مهم اين است كه ماهيت فاهمه انسان چيست؟ مؤلفه‏ها و ابعاد اساسي آن كدام‏اند؟ آيا مي‏توان فاهمه انسان را تنها به مفروضات و دانسته‏هاي حصولي او فرو كاست و فاهمه هر كس را همان معلومات اكتسابي او دانست؟ اساسا تفاوت در فهم‏ها ريشه در چه اموري دارد؟ و چه عواملي در آن موثرند؟ تئوري قبض و بسط مدعي آن است مفروضات بيروني و قبلي مفسر، نقش اصلي در فاهمه او را برعهده دارد، بگونه‏اي كه با تحول در اين مفروضات، تفسير نيز متحول مي‏شود و چون اين مفروضات كاملاً تحت تاثير دانش‏هاي بيروني و عصري‏اند، لذا تفسير و معرفت ديني حاصل از آن به نحو تمام عيار عصري است.
ملاحظه مي‏شود در اين تلقي، گويا فاهمه مفسر چيزي جز همان مفروضات و معلومات ذهني او نيست! و چون اين مفروضات و معلومات نيز خود كاملاً از بيرون اخذ شده‏اند پس فاهمه مفسر چيزي جز همان بازتاب ذهني و انعكاس صرف خرد عصري و دانش‏هاي روزگار نمي‏تواند باشد؟!
روشن است كه اين نحو تلقي بسيط از فاهمه انسان، جز به كار اغراض و مقاصد تئوري قبض و بسط نمي‏آيد و با واقعيت پيچيده و تو در تو و چند جانبه فهم آدمي بيگانه است. كمترين تأمل در مسأله فهم، اين واقعيت را آشكار مي‏كند كه دايره و عمق و هويت «فهم» در انسان بسيار وسيع‏تر و پيچيده‏تر از صرف معلومات و مفروضات ذهني است. اين چنين نيست كه فاهمه انسان از هويت تك عنصري و بي‏ارتباط با ابعاد مختلف شخصيت او برخوردار باشد و فهم متن تنها بر چند مفروض ابتدايي و معلومات عصري او تكيه داشته باشد، بلكه عوامل متعدد ديگري چون علائق و سليقه‏ها، ويژگي‏هاي خلقي و رواني، تجربيات روحي و اندوخته معنوي انسان، مراتب ايمان و اعتقاد مفسر به متن، ميزان همخواني شخصيت و انديشه مفسر با سنت و فرهنگي كه متن در آن تكون يافته و يا مبدا آن بوده است، مرتبه درك و حساسيت فكري و روحي و معنوي او، مراتب حقيقت جويي و حريت فكري، قدرت عاقله و توانايي‏هاي ذهني مفسر در تأمل و نقادي، ميزان تسلط و تعمق در آراي پيشينيان و ساير تفاسير، مرتبه تخصص علمي، ميزان انس و آشنايي با متن،.... و به طور كلي همه مولفه‏هاي فكري و رواني و معنوي شخصيت يك مفسر در فاهمه او دخيل‏اند. به گونه‏اي كه به درستي مي‏توان فاهمه انسان را برآيند شخصيت او دانست و انديشه‏اش را آئينه آن. با اين وصف چگونه مي‏توان در فهم متن تنها يك عامل (آشنايي با علوم عصري) را عمده كرده و ساير عوامل را مغفول گذاشت؟! آن هم عاملي كه خود متأثر و متأخر از ساير عوامل ديگر فهم بوده و در مقام تحصيل، خود تحت‏الشعاع همه مؤلفه‏هاي ديگر فهم ما قرار مي‏گيرد (چرا كه در فراگيري علوم عصري باز اين فاهمه ماست كه اين علوم را بايد در فضاي خويش درك و هضم كند).
نگاه و منظر و علائق و حساسيت‏هايي كه منجر به درك لطائف و ظرائف متن مي‏شود پيش از آنكه متاثر از دانش‏هاي بيروني باشد، تحت‏الشعاع كيفيت‏هاي دروني و شخصيت روحي و رواني مفسر است. بر اين پايه است كه عنصر تقواپيشگي، مراتب عبوديت و بندگي، صدق و اخلاص، مرتبه علم و آگاهي، تعقل و تفكر، حريت و حيات معنوي انسان، در فرهنگ قرآن و تعاليم ديني از مقولات اصلي فهم و بهره‏مندي از معارف الهي معرفي شده است. از ميان ده‏ها و صدها شاهد قرآني و روايي تامل در اين آيات كفايت مي‏كند:
ذلك الكتاب لاريب فيه هدي للمتقين (بقره/1) واتقوالله و يعلمكم‏الله (بقره/282) هدي‏وذكري لاولي‏الالباب(غافر/54) ان تسمع الا من يومن بآياتنا فهم مسلمون(نمل/81)
سوّم ـ سنخيت رواني و همدلي با متن: با توجه به آنچه بيان شد؛ يكي از مهمترين عوامل مؤثر در تفسير متن، همسويي جهت‏گيري‏هاي روحي مفسر با جهت‏گيريهاي متن است. تا مفسر از حيث رواني، خود را هم افق با يك متن وحياني و الهي نساخته است و سنخيت لازم را براي اُنس و درك آن در خود فراهم نياورده، با متن بيگانه است و مواجهه او با متن، بيروني است، مانند دو انساني كه همدل نبوده و با وجود گرايش‏ها و باورها و حساسيت‏هاي متباين با يكديگر و عدم سنخيت روحي و فكري لازم بخواهند به تفاهم و دوستي برسند، خلوتي ترتيب داده و مجلس اُنسي برقرار ساخته و به رازگويي و درد دل با يكديگر بپردازند. بديهي است كه حاصل چنين مجلسي جز به سوءظن و كژفهمي و سوء برداشت از كلام و بيان يكديگر نمي‏انجامد.
از اين روست كه در نزد محققين دانش تفسير، از جمله عوامل كاملاً موثر در درك متن، همدلي با متن به ويژه رسوخ در سنتي است كه متن آن را پديد آورده است، باور يا عدم باور به متن اگر چه ظاهرا يك عنصر غير ذهني و معنايي است، اما نقش اصلي در فضا سازي و سپهر معنايي متن در فاهمه مفسر بر عهده دارد از اين رو نقش تعيين‏كننده‏اي در چگونگي فهم و برداشت او از متن خواهد داشت.
واقعيت متن‏هاي انساني و الهي، واقعيتي فيزيكي و مادي نيست كه با مشاهده بيروني و فاصله گرفتن از آن بتوان آن را مورد شناسايي قرار داد، بلكه برعكس، از آنجا كه حقيقت اين نوع متن‏ها امري معنوي و از سنخ معاني و باورها و كيفيات ذهني و دورني انسان است، مشاهده آنها موكول به مواجهه دروني و تلاقي ذهن با ذهن، ضمير با ضمير، روح با روح (مخاطب و متكلم) و در يك كلمه قرار گرفتن در فضاي معنوي متن است، و اين جز با تغيير موضع از منظر «ناظر» به منظر «فاعل» و زيستن در متن سنت و فرهنگ ويژه متن امكان‏پذير نيست.
در امر تفاهم و گفتگو، الفاظ و واژه‏ها نقش ابزاري و واقعيتي قراردادي دارند. از اين رو تنها وقتي مفيد معنا و وسيله انتقال مقاصد و منويّات انسان‏ها هستند كه طرفين گفتگو در درجه نخست مدلول آن الفاظ يعني معاني را در نزد خود داشته باشند و در مرتبه بعد از نحوه اعتبار و دقايق قرار داد و وضع الفاظ نيز مطلع باشند. بديهي است به ميزان آنكه تجربه وجودي و احساس‏ها و معنوي طرفين گفتگو به يكديگر نزديكتر بوده، و اشتراكات روحي و سنخيت معنوي فراهم‏تر باشد گفتگو سهل‏تر و تفاهم بيشتر است. سِرّ اظهار عجز انسان‏هاي برتر، از گزارش آنچه كه ديده و دريافته‏اند و شكوه آنان از تنهايي و علت عجز ما از ادراك عمق كلام و بيان آن بزرگواران چيزي جز فقر معنايي ما و عدم سنخيت معنوي ميان طرفين گفتگو نيست. همچنين پناه بردن عرفا به بيانات كنايي و رمزي و سمبوليك، و وضع اصطلاحات خاص و غيرمتعارف، وجهي جز اين ندارد. اين ويژگي در متون وحياني كه از مبدأ الهي نشات يافته و با تنزل از آن مرتبه رفيع ملكوتي و قدسي در سطح فاهمه ما آدميان قرار گرفته است، به مراتب بيشتر بلكه در حد اعلا و نهايت خود است. مراتب تنزل حكايت از مراتب معنا و مراتب بطون وحي دارد، لذا بهره‏مندي از اين نوع متون كاملاً وابسته به مراتب علو روحي و معنوي شخص و مرتبه قداست و طهارت سِرّ او و ميزان سنخيتش با باطن كتاب الهي است.
لا يمسه الا المطهرون (واقعه/ 79)
و ما يعلم تأويله الا الله والراسخون في‏العلم يقولون امنا به كل من عند ربنا و ما يذكر الا اولاالباب.(آل‏عمران/ 7)
عن علي(ع): «ان الله جل ذكره لسعة رحمتة و رافته بخلقه و علمه بما يحدثه المبطلون من تغيير، قسم كلامه ثلاثه اقسام: نجعل قسما منه يعرفه العالم و الجاهل و قسما لا يعرفه الا الله و انبياءه و و الراسخون في‏العلم...»(10)
قال الصادق(ع): «كتاب الله عزّوجل علي اربعة اشياء: علي العبارة و الاشارة و اللطائف و الحقايق، فالعبارة للعوام، و الاشارة للخواص، و اللطائف لِلاولياء و الحقايق للانبياء»(11)
چه زيبا و بجاست آن كلام فاخر و حكيمانه شيخ الرئيس در پايان نمط نهم اشارات و تنبيهات كه مي‏فرمايد:
«جل جناب الحق عن ان يكون شريعة لكل وارد او يطلع عليه الا واحد بعد واحد.»
اين چنين نيست هر از راه رسيده‏اي كه بويي از معارف و حقايق علوي به مشام جانش نرسيده است و باصره و سامعه جان و ذائقه و شامه روح و سرّ او كر و كور و محروم از ادراك معاني قدسي و لطائف معنوي است، بتواند به ساحت قدسي وحي دست درازي كند و تن به آب نداده و آلوده جان، مدعي استخراج زخارف و گوهرهاي ملكوتي اين بحر بي‏كران باشد. بديهي است كسي كه تار و پود انديشه و احساسش در بستر فرهنگ قرآني و سنت مسلماني و علوم و معارف اسلامي تكون يافته، با آنكه فاهمه‏اش از فرهنگ و سنت ديگري تقوم گرفته، هرگز در فهم معتبر از شريعت يكسان نيستند. اين بيان نه از آن روست كه تفسير را امري اختصاصي و محصور معرفي كنيم بلكه از آن روست كه تفسير همگان را در يك رتبه قرار ندهيم، هر فهمي را معرفت كتاب و سنت تلقي نكنيم و همه فهم‏ها را به يكسان ارج ننهيم، تنها عامل موثر در فهم را معلومات عصري معرفي نكنيم و هر ريزه‏خوار علوم عصري را بر صدر محققان ننشانيم و اگر در فرمايشات پيشوايان معصوم(ع) آمده است كه كلام الهي ذوبطون و چند لايه است، ناشيانه مدعي نشويم كه همان فهم‏هاي متعارض و هم سطح و غيرقابل جمع با يكديگر است(12) تا حكم به پلورالسيم فهم متون دهيم. بلكه مراد از بطون وحي را معاني و حقايقي بدانيم كه يا نسبت طولي با يكديگر دارند، لذا نه هم تراز يكديگرند و نه متعارض و منتهاست با هم، و يا نسبت وجهي با يكديگر و به كلام حق دارند لذا هرگز متنافر و متباين و غيرقابل جمع نخواهند بود، و مهم‏تر اينكه چنانچه گفتيم پي بردن به بطون وحي و مراتب عاليه معنا نيازمند مدد باطني است. ترفع و تعالي روحي لازم دارد. بي‏جهت نيست كه در قران كريم شرط فهم و هدايت‏پذيري از كلام الهي، ايمان و تقوي، طهارت ضمير، لبّ، قلب سليم، تبعيت و تسليم در برابر فرامين الهي و... دانسته شده است.
چهارم ـ كشف كانون‏هاي معنايي و وجهه جمعي متن: يكي ديگر از عوامل بسيار تعيين كننده در تفسير، دريافت كلي و جامع از متن است كه تنها در روند مواجهه تدريجي و مستمر با متن، رفته رفته براي مفسر شكل مي‏گيرد. در زمينه و فضاي اين دريافت كلي از متن است كه معاني اجزاء تحت الشعاع معنا يا معاني اصلي متن قرار گرفته و تفسير صحيح و مناسب خود را مي‏يابد. (دور هر منوتيكي جزء و كل در متن)، بر خلاف مفسر جزءنگر كه دغدغه جمع ميان اجزاء، كشف جهت‏گيري آنها و روح كلي حاكم بر متن، ترسيم نقشه جامع متن و تبيين مناسب و مسانخ با كل و كانون‏هاي معنايي متن را ندارد. بديهي است در اين نوع تفسير بسيار آزادتر عمل مي‏كند و نقش و اثر آراي شخصي و پيش‏فرضها و دانسته‏هاي پيشين او در كار تفسير بسيار وسيع‏تر خواهد بود. در نتيجه اختلاف و كثرت آراء نيز در اين نوع تفاسير بيشتر خواهد بود.
در حاليكه وقتي دغدغه مفسر يافتن هويت يا هويت‏هاي كلي براي اجزاي متن و همنوايي آنها را داشته باشد، كاملاً مقيد به متن خواهد شد. در اين نوع از تفسير از آنجا كه هر جزء مقيد به كل و مقيد به محورها و كانون‏ها و مقاصد اصلي متن است، از كثرت و تباين تفاسير كاسته شده و بر وجوه تشابه و توافق آنها افزوده مي‏شود.
به همين دليل است كه اطلاع و آگاهي همه جانبه مفسر از همه شؤون و زواياي شريعت و بخصوص تعمق و تامل كافي او در درك و كشف محورهاي اصلي و كانون‏هاي معنايي تعاليم و بيانات شرعي، شرط بسيار مهم و موثر در فهم و تفسير از متن شريعت است و ملاك اعتبار سنجي تفسير او.
پنجم ـ وجود هماهنگي تفسير اجزاي متن: عامل مؤثر ديگري كه در زمره لوازم تفسير و شرط اعتبار آن است وجود هماهنگي و همسازي و توافق و تلائم تفسير اجزاي متن با يكديگر است. در تفسير جزءنگر، همچنانكه دغدغه كشف مقاصد كلي و جهت‏گيري‏هاي اصلي متن نيست، دغدغه ارائه تفسيري هماهنگ و بدون تعارض از همه اجزاي متن نيز چندان ملحوظ نيست. روشن است با انكار هويت كلي، عدم هماهنگي و انسجام بلكه تنافي و تعارض ميان اجزاء نيز جايز خواهد بود. و از همين‏جا يكي از آبشخورهاي اصلي و پيش‏فرض‏هاي مبنايي تئوري قبض و بسط نيز آشكار مي‏شود كه همان نگرش كاملاً تاريخي و تجربي به وقايع وحياني است كسي كه انزال وحي را كاملاً انفعالي و ناشي از پيش‏آمدهاي تاريخي خاص و مسائل بي‏ارتباط با يكديگر ــ كه به طور اتفاقي و بي‏حساب و كتاب در مسير تلاش‏هاي پيغمبر پيش آمده است (13) مي‏داند، هرگز نمي‏تواند مجموعه وحي را داراي حقيقت وجداني و هويت كلي و انسجام و وحدت دروني بداند، لذا نه تنها تعارض و اختلاف در تفسير كه اختلاف در متن را نيز جايز مي‏داند. در حالي كه اگر براي متن وحي، هويت كلي و يك نحوه وحدت معنايي ملحوظ شود، ملازم آن خواهد بود كه مفسر نتواند به دلخواه خود و مطابق با دانسته‏ها و علائق و پيش‏فرض‏ها و آراي خويش هر جزئي را تفسير كند، بلكه از آنجا كه هر جزء متن در معناي جزء ديگر دخيل و مقيد به يكديگر و در مجموع مقيد به هويت كلي متن‏اند، تفسير حاصل نيز مقيد به يك يك اجزاي متن و كاملاً سازگار و هماهنگ با همه شؤون متن خواهد بود.
ششم ـ نسبت متن با پيش‏فرض‏هاي بيروني: اين هماهنگي و سازگاري نه تنها ميان اجزاي دروني متن كه بيش از آن و مهم‏تر از آن، ميان پيش‏فرض‏ها و دانسته‏هاي مفسر با محتواي متن بايد لحاظ شود. چنانچه پيش‏تر اشاره شد گرچه مفسر با ذهن خالي به سراغ متن نمي‏رود و خواه ناخواه پيش‏فرض‏ها و دانسته‏هاي او در كار تفسير دخالت دارند، اما از آنجا كه خود متن نيز دربردارنده معارفي است و حداقل اقتضائات معنايي ويژه‏اي دارد، روشن است هر پيش‏فرضي با آن سازگار و موافق نخواهد بود. متن، برخي پيش‏فرض‏ها را به درجات مختلف مي‏پذيرد و در برابر برخي ديگر به درجات مختلف مقاومت مي‏كند. از اين‏رو مفسر براي پرهيز از تفسير به رأي، چاره‏اي جز اين نخواهد داشت كه ابتدا مفروضات و دانسته‏هاي خود را به متن عرضه دارد و بعد از تاييد و تصديق متن و احراز تلائم و سازگاري آن با محتواي متن، آن را در جوانب ديگر تفسير خويش، به كار گيرد.
در اينجا اين اشكال مهم مطرح است كه عرضه مفروضات پيشين به متن و احراز تلائم آنها با محتواي متن، ملازم آن است كه مفسر ابتدا متن را بفهمد تا بتواند تلائم مفروضات خويش را با متن احراز كند و فهميدن متن، همان تفسير و تأويل آن است و تفسير نيز بدون دخالت عناصر ذهني مفسر ـ كه همان مفروضات پيشين اوست ـ امكان‏پذير نيست، بنابراين اين معنا كه بتوان قبل از دست بردن به تفسير، تلائم مفروضات و دانسته‏هاي قبلي را با متن احراز كنيم، قابل حصول و امكانپذير نيست، چرا كه قبل از آنكه هماهنگي دانسته‏هاي خود را با متن احراز كنيم آنها را در فهميدن متن به كار گرفته‏ايم لذا هيچگاه به تعارض آنها با متن نمي‏توانيم پي ببريم و همواره، متن تحت‏الشعاع پيش‏فرض‏هاي ما خواهد بود.
در پاسخ بايد توجه داشت اين اشكال تنها در صورتي وارد است كه مفروضات و دانسته‏هاي پيشين ما همه از سنخ محتويات متن و در عرض آنها نباشد، بلكه حاكم و ناظر به مفاد متن و در طول آن باشد، يعني آنچنان مبنايي و اولي باشند كه قبل از هر حركت تفسيري، چاره‏اي جز متوسل شدن به آنها نباشد. در اين خصوص بايد توجه داشت:
اولاً: تعداد اين نوع پيش‏فرض‏ها بسيار اندك و حتي انگشت شمارند. عمده مفروضاتي كه يك مفسر از معارف بيروني (بيرون از متن) در تفسير خود به كار مي‏گيرد، معارفي هم عرض متن است كه در اغلب موارد در خود متن شريعت به نوعي بدان‏هااشاره شده است. اگر مباحث هستي‏شناسي، انسان‏شناسي، جامعه‏شناسي، تاريخ‏شناسي و دين‏شناسي مباحثي مبنايي و تعيين كننده و موثر در تفسيراند، خود متن شريعت نيز متعرض بسياري از اين معارف شده و درخصوص هر كدام حرف‏هاي زيادي بيان داشته است. لذا يك مفسر تنها در چارچوبه اين شناخت‏ها و تعينات معنايي متن، مجال تحرك تفسيري داشته و در همين حدود معرفتي كه متن ترسيم مي‏كند، آراء و دانسته‏هاي بيروني‏اش را در تفسير به كار مي‏گيرد. ممكن است در مواردي متن به نحو كلي نظر داده باشد كه تفصيل جزئيات ــ اگرچه مستند به آراء بيروني مفسر است ــ هماهنگ و موافق با نظر كلي متن در تفسير ظهور مي‏كند و ممكن است به نحو جزئي، صرفا مصاديق متعددي در متن آمده باشد كه مفسر با استناد به آنها و به كمك دانش‏هاي ديگر، خود نظر كلي دين را استنباط و تبيين مي‏نمايد. به اين ترتيب شرح و تفصيل مفسر همواره محدود به حد و متقوم به دو امر معرفتي است: يكي معارف خود او و ديگر معارف دروني متن و او همواره متكفل هماهنگ و مسانخ كردن اين دو نوع شناخت است.
ثانيا: پيش‏فرض‏هاي طولي و كاملاً اولي نيز اگر چه مقدم بر هر نوع فهمي از متن‏اند اما اين نوع پيش‏فرض‏ها نيز يا آن قدر بنيادي و عام و شامل‏اند كه نه فقط فهم ديني كه مبناي «علم» و «فلسفه» و «عرفان» نيز هستند؛ مثل اعتقاد به وجود جهان خارج، اصل عليت، محال بودن تناقص... و يا آن قدر رايج و جاري در ميان انسان‏ها و مكالمات و مكاتبات روزمره در همه جوامع و اعصارند، كه كمتر كسي ممكن است در آنها ترديد كرده و متوسل به ديدگاه‏هاي رقيب و مقابل آنها شود؛ (مگر در حوزه‏هاي كاملاً تخصصي؛ آن هم تنها در مقام بحث‏هاي كاملاً نظري) مثل اعتقاد به حجيّت ظاهر كلام، اعتقاد به اينكه كلام هر متكلمي صددرصد مجاز گويي نيست و يا علي‏الاصول از انسجام منطقي و هماهنگي دروني برخوردار است و يا صددرصد دروغ و باطل نيست و...
اين باورها اموري نيستند كه اختصاص به تفسير متن دين داشته باشند، بلكه باور به آنها در تفسير هر متني و در فهم هر كلامي در جامعه بشري در همه اعصار رايج و در عرصه‏هاي مختلف معارف انساني همواره متداول بوده و هست، لذا كسي ترديدي در آنها روا نمي‏دارد.
از اين رو در فهم متون متداول ميان انسان‏ها باور به اين نوع پيش‏فرض‏ها كه كاملاً اولي و مقدم بر هر فهمي هستند، امري متعارف و مفروض و مشترك همه انسانها بوده و در گذر اعصار همواره ثابت است. آنچه محل مناقشه و اختلاف نظر و احيانا تحول و تغيير مي‏تواند قرار گيرد، حدود و مصاديق مجازگويي يا حدود حجيت ظواهر و مصاديق تاويل يا حدود امتزاج با باطل و دروغ و يا... است، يعني شارع در كجا مجاز گفته و در كجا كلام او نياز به تاويل دارد و آيا ممكن است كلام دروغ يا باطلي در ضمن متن ــ به لحاظ‏هاي خاصي ــ وارد شده باشد. روشن است كه اين مسائل در امر تفسير بسيار جدي هستند و مفسر بدون تعيين موضع، نمي‏تواند به تفسير معتبر از همه اجزاي متن دست زند. اما دراين‏خصوص نيز بايد توجه داشت كه حكم همه متن‏ها يكسان نيست، اين چنين نيست كه در همه متن‏ها به يك اندازه اين ابهام و مشكل وجود داشته باشد، بلكه همچنانكه حدود مجازگويي و تأويل يا امتزاج با باطل در متن‏هاي مختلف، متفاوت است، بين بودن خود متن نيز در ارائه معيار و ميزان و شواهد و قرائني براي تشخيص موارد مجازگويي يا اعراض از ظاهر و يا صدق خود و... نيز مختلف است. چه بسا متني به طور مستقيم و با صراحت تمام، يا به نحو غيرمستقيم و ضمني اين معيارها را عرضه داشته و مفسر را در تشخيص موارد مجاز يا تاويل خود ياري رساند.
بديهي است كتيبه‏اي به جا مانده از تمدني كه از ميان رفته و هيچ قرينه متني يا بيروني ندارد، هرگز قابل قياس با متني نيست كه به انواع قرائن و شواهد دروني و بيروني مجهز بوده و مستظهر به تاريخي روشن و سنتي زنده است و صدها شرح و تفسير را در جنب خود دارد. متني كه از جانب حكيم و عليم مطلق براي هدايت عموم بشريت نازل شده است با متني بشري كه هم آغوش انواع نقص‏ها و نارسائي‏ها و ويژگي‏هاي بشري و خطاب به گروه خاصي است، هرگز برابر نيستند. به خصوص با توجه به اينكه متن شريعت اعم از كتاب آسماني قرآن و قول و فعل و امضاي آورنده متن و شارحين معصوم آن است، چگونه مي‏توان مدعي شد كه براي شناختن چنين متني ــ با آن گستردگي نصوص وحي، تاريخ و سيره روشن پيشوايان دين(ع)، بيانات تفسيري و معارف و حقايق كثيري كه از اهل بيت وحي صادر شده است، به ويژه سنتي بسيار غني و زنده ــ باز هم هيچ دليل و بيّنه، شاهد و قرينه‏اي براي تميز اينكه در قرآن حد مجاز و حقيقت، تاويل و تفسير، ناسخ و منسوخ مجمل و معضل، مطلق و مقيد،... نباشد؟!
به عنوان مثال شواهد كثيري در خود قرآن و فرمايشات پيامبر گرامي(ص) و ائمه اطهار(ع) وجود دارد، كه پندار هرگونه تجسيم و تشبيه و انسان انگاري نسبت به خداوند را باطل معرفي كرده و تفسير صحيح برخي از آيات به ظاهر تشبيهي قرآن كريم را ارائه داشته‏اند. و از اينجا حدود مجاز و حقيقت و معيار عدول از ظاهر را در اين موارد به نحوي بيان داشته‏اند.
هفتم ـ خطاي فاحش در يكسان‏انگاري متون: نكته بسيار مهمي كه در ضمن بند پيش بدان اشاره رفت، تفاوت متون است. تغافل بزرگ نگاه پلوراليستي به تفسير در همين ناديده انگاشتن تفاوت‏هاي متون با يكديگر است. مترجمان و واردكنندگان انديشه پلوراليستي هرگز توجه نداشته‏اند كه اين باور در بستري اعتقادي و فرهنگي و ديني شكل گرفته است كه متن ديني‏اش (تورات و انجيل) در پرتو تحقيقات تاريخي قرون 19، 20 از وثاقت و اعتبار به كلي تهي شده و تقدسش را از دست داده و تحقيقات متعدد متاخر نشان داده‏اند كه بيش از آنكه الهي باشد، بشري است. دست تطاول محرفان عرصه آن را در طي قرون، بارها در نورديده است. تنها سند و سابقه‏اي كه از مسيح وجود دارد، يك نسل بعد به دست ياران او نگاشته شده. لذا چيزي جز نگاه و تفسير و فهم آنان را باز نمي‏تاباند، يعني وحي خالص و تعبير نشده نيست. از اين رو تعارض و ناسازي، اختلاف و تشتت كثيري سراسر متن را فرا گرفته است و بالاتر آنكه باورهاي ضدعقلي و علمي بسياري را با خود به همراه دارد كه عقل و علم بشري آن را برنمي‏تابند. بديهي است كه هيچ متدين و متفكري به اين متن نمي‏تواند دل خوش داشته و اعتماد كند و اگر در قرون معاصر تلاش همه متفكران مسيحي و انديشمندان طراز اولي را كه به ديانت، تعلق خاطري داشته‏اند، از اين حيث مورد تامل قرار دهيم به روشني در خواهيم يافت كه بزرگترين كوشش آنان ارائه نظرياتي بوده كه بتوان همچنان در مقابل انديشه جديد پرچم ديانت و دين‏دار را در اهتزاز نگاه دارد؛(14) و اين امر امكان‏پذير نخواهد بود مگر آنكه تفسير و تأويل تازه‏اي از «وحي» و تحليل جديدي از «دين» و «ايمان» و «معرفت ديني» ارائه شود.
از نگرش پراگماتيستي كه بر فوائد عملي و دنيوي آراء، باورها و مناسك ديني تاكيد مي‏ورزد تا تلقي ابزاري وسيله‏انگاران، كه گزاره‏هاي ديني را مجعولات و افسانه‏هاي مفيد مي‏خوانند، از تلقي «وحي» نه به عنوان املاي حقايق و گزاره‏ها و كتابي معصوم، بلكه به عنوان خود شخص مسيح (توسط كارل بارت) تا عين واقعه تاريخي و جلوه‏گري خداوند در تاريخ دانستن آن و يا وحي را تجربه و مواجهه هر انساني با مسيح(ع) پنداشتن (توسط نيبور)؛ از اساطيري و كاملاً مجازي خواندن زبان و بيان كتاب مقدس كه صرفا جنبه اهتدايي براي زندگي عملي دارد نه جنبه معرفتي و هستي شناختي (بولتمان) تا نگرش «كاركردي» فلاسفه تحليل زباني كه گزاره‏هاي ديني را مفيد هيچ گونه معرفتي نمي‏دانند، بلكه آنها را عهده‏دار نقش توصيه و تصويب يك نحوه زندگي مي‏انگارند.
استراتژي ناديده انگاشتن خود متن و انكار اصالت ظاهر كتاب مقدس و اصرار بر انكار نقش معرفتي آن و در عوض تكيه و تاكيد بر فوايد عملي يا معاني تاويلي و يا نقش كاركردي دين، دليلي جز همان مخدوش و بشري و نامعقول بودن چنان متني ندارد و بيش از همه از استيصال متكلمين و متفكرين يهودي و مسيحي در مقابل بررسي‏هاي انتقادي از كتاب مقدس و ديانت مسيح خبر مي‏دهد.
از جمله اين استراتژي‏ها كه راه برو نشدي از مخمصه مسيحيت تحريف شده و متن ناموثق آنست، تمايز گوهر و صدف يا جوهر و عرض يا مغز و پوست دين است كه بيش از همه در آثار «شلاير ماخر» به طور جدي موضوعيت يافت. براساس اين آموزه ــ كه مايه اصلي و محوري باور به پلوراليسم ديني است و پلوراليسم بدون آن، اساس استوار و متيني نخواهد يافت ــ به راحتي مي‏توان مدعي شد كه آنچه از اعتقادات و اخلاقيات و سنن و تعاليم عملي دين وجود دارد و مايه تفاوت اديان مختلف و آئين‏ها و مناسك گوناگون است، همگي اموري بشرساخته، و خالي از حقيقت الهي و قدسي و محصول تمدن‏ها و فرهنگ‏هاي بشري است. آنچه اصيل و مقدس و الهي است همان جوهره ديانت است كه البته به دليل فقدان هرگونه تعيّن معرفتي و اعتقادي و نداشتن هيچ‏گونه تشخّص نظري و عملي، به طور مسلم قابل انتساب به هر دين و آيين و نحله و روشن زندگي ديگري نيز مي‏تواند باشد و به اين ترتيب، نه تنها به وحدت جوهري اديان الهي كه به وحدت جوهري همه آئين‏ها و نحله‏هاي ساخته بشر با اديان الهي نيز مي‏توان حكم كرد و فتوا به پلوراليسم تمام عياري در عرصه حيات بشر داد.
نكته مورد تاكيد در اين بند توجه دادن به اين واقعيت است كه انديشه پلوراليستي نسبت به دين در فضاي فكري و بستر فرهنگي و زمينه ديني ويژه‏اي پيدا شده است كه اختصاص به غرب مسيحي و كتاب مقدس و مشكلات و سابقه تاريخي و فرهنگي اين دين دارد. آنچه بر چنان متني و ديني رواست هرگز با متن ديگري چون قرآن و شريعتي بمانند اسلام و بستر فرهنگي و فكري مسلمين سازگاري و سنخيت نداشته و در حكم يك انديشه وارداتي و بيگانه و بي‏ريشه و اساس است.
در نگاه پلوراليستي به حوزه اسلام و مسلمين نيز يكسان انگاري فرق مختلف چون شيعه و سني باز ريشه در همين مغالطه يا غفلت اساسي دارد، كه متن را يگانه انگاشته و تفاوت بارز تفسيرها و تعارض و اختلاف در باورها را يكسره به بيرون از متن ارجاع مي‏دهد، در حالي كه در اين دو حوزه تفسيري هرگز متن‏ها برابر نيستند. كسي كه مجموعه وسيع معارف رسيده از اهل بيت عصمت و طهارت را در كنار قرآن كريم در زمره متن ديني و از مقولات شريعت اسلام و ملازم پيوسته با قرآن مي‏داند، با كسي كه متن دين را تنها به كتاب و روايات نبوي يا اجتهاد برخي صحابه محدود و منحصر مي‏كند، هرگز دريافت واحدي از قرآن نمي‏توانند داشته باشند. نكته قابل توجه اينكه حتي در حوزه تفسيرهاي شيعي نيز نبايد چنين پنداشت كه همواره متن يگانه است و تفاوتي از حيث متن ميان تفسيرهاي شيعي موجود نيست. در اينجا نيز مفسري كه همه روايات رسيده از اهل بيت(ع) را معتبر دانسته و در تميز خبر مجعول از غير مجعول، ضعيف از قوي، به ملاك و ميزاني قايل نيست با آن كس كه با لحاظ همه ضوابط دراية‏الحديث به كثيري از روايات و اخبار اعتماد نكرده و آن‏ها را در فهم قرآن به كار نمي‏گيرد و يا آن كس كه با وجود تفكر شيعي به دليل عدم آشنايي با موازين حديث‏شناسي، يكسره همه احاديث را ظنّي و غيرقابل استناد تلقي كرده و در فهم خود از قرآن، حسابي براي روايت باز نمي‏كند، مسلما اين‏ها متن واحدي را در اختيار ندارند. همچنين كسي كه اسباب نزول، شرايط تاريخي، ويژگي‏هاي فرهنگي، موقعيت اجتماعي و سياسي عصر نزول، سيره و شيوه عملي و نظري پيامبر اكرم(ص) و ائمه(ع)، ويژگي‏هاي فردي و جمعي يا قومي اصحاب و مخاطبين وحي و مخاطبين ائمه اطهار(ع) و به طور كلي ظرف نزول و تبيين وحي را، پيوسته به متن دانسته و به كتاب در بستر تكويني آن مي‏نگرد با كسي كه متن مكتوب را جدا و متفرع از واقعيت و بدون لحاظ متن عيني وحي مورد تامل قرار مي‏دهد، قطعا متن واحد و در نتيجه دريافت واحدي از آن نخواهند داشت.
ممكن است گمان شود كه تشخيص محدوده متن و اينكه متن شريعت كدام است، خود در زمره پيش‏فرض‏هاي بيروني مفسر و وابسته به موضع قبلي او است، لذا باز هم اختلافات به بيرون از متن باز مي‏گردد كه همان دانسته‏ها و جهت‏گيري‏هاي قبلي اوست. اما بايد دانست كه چنين گماني نيز مبتني بر همان مفروض غيرقابل دفاع است كه متن‏ها، همگي از هر حيث يكسانند و خود متن، نقشي در هدايت و روشنگري ذهن مفسر نمي‏تواند داشته باشد.
در حالي كه چه بسا متني خود قلمرو خويش را تعيين كرده و حتي ضوابط كلي فهم خود را در اختيار مفسر قرار دهد و متني ديگر چنين نباشد. به عنوان مثال باور به امامت و اعتقاد به عصمت امام و ضرورت وجود مبين معصوم براي وحي از نظر شيعه مستند به دهها روايت معتبر نبوي و آيات متعدد قرآن و شواهد مسلمّ تاريخي است. روايات معتبر متعددي در منابع فريقين چون حديث ثقلين بر التزام و اعتصام به اهل بيت(ع) و عترت نبوي در فهم قرآن تصريح دارند. به اين ترتيب در عين حال كه متن مشترك فريقين است، خود متن، منابع و قلمرو خود را تعيين كرده و توسعه مي‏دهد، به گونه‏اي كه با انضمام معارف اهل بيت(ع) و بيانات شارحين وحي، متن شريعت براي مفسر صراحت و دقت و عمق و دامنه وسيع‏تري به خود مي‏گيرد. البته مدعيان نگرش پلوراليستي بر اين باورند كه اهل سنت ـــ يا هر فرقه و مرام ديگري ـــ به همين طريق، باور خود را به قرآن و روايت نبوي مستند مي‏كنند و اين حكايت از آن دارد كه در خود متن اقتضاي خاص و دلالت ويژه‏اي نسبت به مدعيات فرق مختلف از جمله شيعه و سني نيست.
صرف‏نظر از اين واقعيت كه ادامه اختلاف فرقه‏اي در جهان اسلام هرگز بدان دليل نيست كه همه كس در مقام تحقيق علمي بر آمده و در عين بررسي عالمانه متن دين همچنان به نتيجه‏اي نرسيده‏اند، بلكه به استناد شواهد مسلم تاريخي، علل و عوامل اجتماعي و سياسي و فرهنگي بسياري در اين اقبال و ادبارها دخيل بوده‏اند، بجاست كه از اينان پرسيده شود آيا به صرف وجود اختلاف ميان فريقين و به صرف ادعاي طرفين به اينكه باورشان مستند به متن است، آيا مي‏توان حكم كرد كه بنابراين متن، هر دو تفسير را به يكسان مي‏پذيرد؟
روشن است حكم به اينكه متن، چنين تفسيرهايي را به خود مي‏پذيرد يا نه؟ و يا اينكه كدام تفسير مؤيدات قويتري از متن دارد و كدام ضعيف‏تر؟ نيازمند بررسي دقيق ادلّه طرفين و تحقيق در مستندات تفسيري آنان است. اين حكم را هرگز از موضع بيروني (موضع معرفت درجه دوم) و از منظر ناظري كه تنها به اختلاف و كثرت آرا و جنبه تاريخي افكار و انديشه‏ها نظر دارد، نمي‏توان در خصوص نسبت متن با تفسيرهاي طرفين صادر كرد. و اين دقيقا مهمترين مغالطه‏اي است كه نظريه قبض و بسط و مدعيان پلوراليسم ديني گرفتار آنند.
مغالطه معرفت درجه دوم و اول: كسي كه در مقام معرفت درجه دوم ايستاده است و به تفاسير مختلف از بيرون مي‏نگرد، همچنانكه نمي‏تواند حكم به صحت و اعتبار يكي از تفاسير دهد هرگز و به طريق اولي نمي‏تواند مدعي اعتبار و صحت همه آنها نيز شود و اساسا نمي‏تواند درباره چگونگي نسبت يك تفسير با متن نظر دهد؛ چرا كه لازمه آن، تنزل از مقام درجه دوم و وارد شدن در مباحث تفسيري است كه مقام درجه اول است. اين مغالطه آشكار را چگونه مي‏توان پذيرفت كه:
«چون تفسيرهاي مختلف وجود دارد، پس متن قرآن نسبت به همه آنها علي‏السويه و فاقد تعيّن و اقتضاي ويژه‏اي است و در نتيجه همه آنها به يكسان معتبرند.»(15)
به عبارت ديگر، چون كثرت تحقق دارد پس همه، حقيقت نيز هستند؟!! (مغالطه واقعيت و حقيقت) آيا بدون وارد شدن در جرگه معارف درجه اول يعني تطبيق دادن متن با هر يك از تفسيرها و بررسي دلايل و شواهد و مستندات تفسيري هر تفسير، مي‏توان به يكسان بودن نسبت تمامي تفاسير با متن شريعت پي برد و از عدم تعين معنايي متن سخن گفت و حكم به معتبر بودن همه آنها داد؟!
اين استدلال پلوراليستي كه «چون اهل سنت همچنان سني باقي مانده‏اند و شيعه نيز شيعي، پس معلوم مي‏شود دلايل و ادعاهاي طرفين از قوت و قدرت يكساني برخوردار است و متن مورد استناد، طرفين را به يكسان تاييد مي‏كند»، تكيه‏گاهي جز مغالطه آشكار مقام ثبوت و مقام اثبات ندارد و چيزي جز خلط علت و دليل نيست. ابتدا بايد ثابت كرد كه علت تامه سني بودن هر سني و شيعه بودن هر شيعي، همان دلايل و براهين و مراجعه به كتاب و سنت است (يعني مطابقت دليل و علت را بايد ابتدا ثابت كرد.) و در مرتبه بعد بايد ثابت كرد كه هيچ يك از آحاد شيعه و سني در اقامه چنان دلايلي خطا نداشته و همگي از استقامت ذهني و دقت منطقي در استدلال و احتجاج به متن، برخوردار بوده‏اند، تا بعد بتوان چنين استدلال مشعشعي را انجام داد كه: «پس صرف وجود اختلاف، دليل بر صامت بودن متن است.»
استبعاد اين نحوه استدلال پيش از همه از كسي است كه خود، اكثريت متدينين فريقين را از اهل تقليد دانسته و دينداري آنان را معلّل مي‏داند نه مدلّل!!(16) به تصريح خود ايشان همواره عده قليلي اهل تحقيق و منطق و استدلال وجود دارند، اگر چنين است چگونه همه اختلافات فرقه‏اي را ناشي از اختلاف در فهم كتاب و سنت مي‏داند و در نتيجه حكم به جواز تكّه فهم مي‏دهد؟!
ادعاي نويسنده درخصوص اديان مختلف كه همگي بر صراط مستقيم‏اند (در مقاله صراط‏هاي مستقيم) نيز آبشخوري جز همين مغالطه اساسي ميان مقام معرفت درجه دوم و معرفت درجه اول ندارد. در اينجا نيز بايد پرسيد كه آيا اين نظريه از سنخ معارف درجه دوم و موضعي معرفت‏شناسانه است يا از سنخ معارف درجه اول و تفسيري؟ اگر از موضع معرفت درجه دوم است چگونه به اين نتيجه دست يافته‏ايد كه همه اديان و مذاهب، نحله‏ها و فِرق و... بر صراط مستقيم‏اند و همگي بهره‏اي مساوي از هدايت دارند؟ آيا بدون تبيين و تعيين «صراط مستقيم»، «جوهر دين»، «هدايت»، «حق و باطل» مي‏توان مدعي شد كه همه نحله‏ها بر صراط مستقيم‏اند و همه اديان از جوهره حقيقي دين برخوردارند و همه پوينده راه هدايتند و در همه آرا حق و باطل وجود دارد و...؟ و آيا تعيين و تبيين موارد مذكور ملازم با ورود در معركه آراي درجه اول نيست؟ معرفت درجه دوم بنا به تصريحات ايشان كاري به حق و باطل بودن آرا و تفاسير و معارف ديني ندارد، بلكه صرفا روند تاريخي آرا و انديشه‏ها را لحاظ مي‏كند؛ لذا هرگز نمي‏تواند درباره اعتبار آنها، ميزان قوت و ضعف، صحت و سقم، نزديكي يا دوري آنها از متن دين يا حقيقت دين اظهار نظر كند.

نگاه تاريخي و درجه دوم تنها خبر از كثرت فهم‏ها مي‏دهد، نه صحت و سقم و حقيقت بودن آن‏ها.

بديهي است معتبر ديدن كثرت و همه فرقه‏ها و مذاهب و فهم‏ها را به يكسان بهره‏مند از حقيقت ديدن هرگز از چنان موضعي قابل استنباط نيست و بي‏جهت نيست كه نويسنده «تئوري قبض و بسط» و «صراط‏هاي مستقيم»، بيش از همه نظريه پلوراليستي خود را بر پايه استنباط‏ها و نظريات درجه اول تبيين داشته است، نه نظريات معرفت‏شناختي و درجه دوم.
نكته شگفت آنكه با اين همه، نويسنده تئوري قبض و بسط بر اين باور است كه آنچه كه تحت اين عنوان بيان داشته و نتايج متفرع بر آن، حكايتي عيني از تاريخ معرفت ديني است. در سراسر بحث‏هاي ارائه شده چنين تلقييي به خواننده القا مي‏شود كه اين همه، از موضع نگرش درجه دوم و معرفت شناسانه است، لذا تن به مناقشات درجه اول نداده و هيچ دليل درون متني، دامن آن را نمي‏تواند بگيرد. بلكه اين ديدگاه ناظر و حاكم بر هر گونه فهمي از شريعت است و از اين رو همه مفسرين و متكلمين و متدينين چاره‏اي جز تن دادن به آن ندارند!
صرف‏نظر از همه مناقشات جديي كه بر اين نظريه وارد است ايراد اساسي‏اي كه ادعاي نويسنده را كاملاً خدشه‏دار مي‏كند اين است كه شما چگونه از موضع درجه دوم، حدود و ثغور معرفت ديني را معين مي‏كنيد؟ صدور حكم قبض و بسط در فهم شريعت و معارف ديني موكول به آن است كه ابتدا مرز فهم و معرفت ديني را از غير آن بتوان تميز داد.
بديهي است هر دريافت و تفسيري از شريعت را نمي‏توان معرفت ديني تلقي كرد و هر استنباط و فهمي از قرآن را تفسير قرآن دانست. هر تفسير و برداشتي از شرع را به صرف ادعاي مفسر، نمي‏توان در زمره معارف و تفاسير ديني قرار داد.
لذا مسلم است كه ابتدا بايد ملاكي براي تشخيص معرفت ديني از غير آن ارائه كرد تا بعد بتوان با تامل در معارف دين، درباره ويژگي معرفت ديني سخن گفت. بدون تعيين حدود معرفت ديني، موضوع معين و مشخصي وجود نخواهد داشت تا سخن از قبض و بسط آن گفت. از اين رو نويسنده قبض و بسط نيز به ناچار براي تميز حدود و ثغور فهم و معرفت ديني در مواضع متعددي بر آن رفته است كه تنها فهم‏هاي مضبوط و روش‏مند از شريعت را مي‏توان در زمره معارف ديني تلقي كرد، نه هر تفسير گزاف و فهم بلهوسانه‏اي را.(17) سؤال اساسي اينجاست كه شما چگونه از موضع معرفت درجه دوم به روش‏مندي و مضبوط بودن فهم‏ها و معارف مختلف در حوزه شريعت مي‏توانيد پي ببريد و مصاديق روش‏مندي را تعيين كنيد؟ آيا تعيين روش فهم از شريعت و ضوابط استنباط صحيح از متن مربوط به حوزه معرفت‏شناسي و معارف درجه دوم است، يا در حوزه دانش‏هاي درجه اولي چون فقه و اصول و كلام و...؟ اختلاف در روش‏هاي تفسيري و تعدد ضوابط استنباط در نزد مفسرين مختلف به روشني حاكي از آن است كه اين امور در مرتبه معرفت درجه دوم كه ناظر به همه روش‏ها و شيوه‏هاي تفسيري است قرار ندارند، بلكه دقيقا اموري درجه اول‏اند. مهم‏تر اينكه آيا با آگاهي از ضوابط استنباط و اصول و روش‏هاي فهم، مي‏توان همچنان از موضع درجه دوم به تعيين مصداق پرداخت و مدعي شد كه فلان فهم مضبوط و روش‏مند است و فلان فهم روش‏مند نيست؟!
بسيار روشن و بديهي است كه نگاه تاريخي به معارف ديني هرگز مقيد ضوابط استنباط و روش فهم نيست و از موضع معرفت درجه دوم نمي‏توان به تعيين مصداق و تشخيص مضبوط و روش‏مند بودن يك معرفت و تمييز اينكه آيا وفادار به متن است يا نه؛ پرداخت چنين كاري عين مراجعه به متن و وارد شدن در گود تفسير و فهم شريعت است كه در شأن مقام درجه دوم نيست. بنابراين براي كسي كه مدعي قبض و بسط معارف ديني است چاره‏اي جز اين باقي نمي‏ماند كه:
1. يا دست از ادعاي معرفت درجه دوم بودن كشيده و اذعان كند كه او نيز در تميز و تشخيص معارف ديني مانند مفسرين وارد گود معارف درجه اول شده است و چون چنين حكمي از موضع درجه اول صادر شده است، كليت و جامعيت نسبت به همه انحاء فهم و درك از شريعت ندارد (چون معارفي كه ايشان به عنوان معرفت ديني معرفي مي‏كند، مطابق خواهد بود با ملاكي كه ايشان براي روش‏مندي ارائه مي‏دهد و اين ملاك چه بسا محل نقد و مناقشه ساير مفسرين بوده باشد و حداكثر يكي از ملاكهاي روش‏مندي است). لذا ادعاي قبض و بسط معارف ديني مربوط به قبض و بسط بخشي از تفسيرها و فهم‏هاي ديني است كه از نظر ايشان فهم ديني تلقي شده‏اند.
2. يا با حفظ موضع و مدعاي درجه دوم بودن، از تعيين حد و مرز و تشخيص مصداق معرفت ديني دست كشيده و هر نوع فهمي از شريعت را در زمره معارف ديني تلقي كند. يعني كاري به تشخيص مضبوط بودن و روش‏مندي و وفادار بودن به متن آنها نداشته باشد. همه فهم‏ها را به يكسان منتسب به حوزه ديانت و شرع بداند و همه تفسيرها را تفسير قرآن تلقي كند. (همان نتيجه‏اي كه نويسنده قبض و بسط از اين تئوري گرفته، در مباحث مربوط به صراط‏هاي مستقيم، دين فربه‏تر از ايدئولوژي، سكولاريزم، تفسير متين متن و... ارائه مي‏دهد). در اين صورت، معرفت ديني به دليل عدم حد و حصر روشن و مرز قاطع، آن‏چنان دامنه وسيع و گسترده‏اي پيدا خواهد كرد كه مرز ديانت و غيرديانت محو شده و تفسير از غير تفسير قابل تميز نخواهد بود. هر ادعاي گزاف و برداشت بلهوسانه‏اي در زمره معرفت ديني قرار خواهد گرفت؛ تا آنجا كه صرف ادعاي ديني بودن يك فهم، آن را در زمره فهم‏هاي ديني قرار خواهد داد. بديهي است ادعاي قبض و بسط در چنين حوزه گسترده و بي‏ضبط و ربطي كه هر فهمي را شامل است، نه ادعائي طرفه و اكتشافي علمي تلقي مي‏شود و نه باور بدان مفيد فايده و اثر و ارزش علمي و تعيين كننده خواهد بود.
3. موضع سومي نيز مي‏توان اتخاذ كرد و آن ترفند جمع دو موضع قبلي است. يعني از يك سو از معارف درجه اول بهره‏برداري كردن و به استناد آنها داد سخن دادن، و از سوي ديگر مدعي درجه دوم بودن ادعاها و بيانات خود شدن! از يك سو با ابزارهاي درجه اولي ــ كه در معرض نقد و مناقشه جدي است ــ حمله بردن و از سوي ديگر در پس موضع درجه دوم پناه گرفتن و از هر گونه حربه متني و نقد درون ديني گريختن و ادعاي مصونيت كردن! و به بيان ديگر از مغالطه معرفت درجه دوم و درجه اول سود بردن.
به گمان نگارنده، نويسنده هم به لوازم منطقي موضع درجه دوم آگاهي و بصيرت كافي دارد و هم به تاكتيك بهره‏مندي از مغالطه مذكور. لذا از هر دو جنبه به خوبي استفاده كرده است. در استنباط‏هاي پلوراليستي خود دقيقا بر پايه موضع دوم (هر نوع فهمي را در زمره فهم و معرفت ديني تلقي كردن و همه تفسيرها را در يك رتبه و هم تراز تلقي كردن) جلو آمده است. (دليل اول از دلايل هشتگانه مقاله صراط‏هاي مستقيم) و در دفاع از نظريه قبض و بسط خويش، از موضع سوم (مغالطه درجه دوم با درجه اول) مستفيض شده است.

پاورقيها:

1. قبض و بسط تئوريك شريعت، چاپ دوم: «معرفت ديني يعني معارف حاصله از كتاب و سنت و زندگي پيشوايان ديني، از نظر ما يك معرفت مصرف كننده و مستقيما تحت تاثير دانشهاي توليد كننده است.» (ص 80) «فـهم ديني بطور مطلق متكي به فهم بيرون ديني است اگر فهم بيروني ثابت ماند فهم ديني هم ثابت مي‏ماند و اگر متحول شد فهم ديني هم متحول مي‏شود.» (ص 80)
2. همان، ص 82.
3. همان، ص 91.
4. كيان (مجله) شماره 36، مقاله صراطهاي مستقيم، ص 4.
5. قبض و بسط تئوريك شريعت، ص 100.
6. كيان: شماره 38، مقاله تفسير متين متن، ص 7.
8. كيان: شماره 40، ص 17.
9. كيان: شماره 38، تفسير متين متن، ص 7.
10. الفرقان، ج/ ص 53 (به نقل از پژوهشهاي قرآني 5 ـ 6).
11. بحارالانوار ج 92، ص 103.
12. كيان: شماره 36، مقاله صراطهاي مستقيم، ص 2.
13. كيان: شماره 39؛ بسط تجربه نبوي، ص 8.
14. استيس، و. ت: دين و نگرش نوين. اين كتاب تكاپوي دين مدارانه متفكرين غربي را به خوبي گزارش مي‏دهد.
15. اين استدلال مضمون اصلي كليه استنادات تاريخي و شواهد وامثله متعددي است كه آقاي سروش براي اثبات اختلاف نظر مفسّرين و عالمان دين، در سرتاسر مباحث قبض و بسط و دعاوي پلوراليستي خود در مواضع ديگر بدان توسل جسته‏اند كمااينكه به طور صريح و روشن نيز در گفتگوي كيان با ايشان درباره پلوراليسم ديني (كيان شماره 40، ص 17) بدان اذعان داشته‏اند.
16. كيان: شماره 36، مقاله صراطهاي مستقيم، ص 15.
17. قبض و بسط تئوريك شريعت، ص 113.

 

سه شنبه 18 مهر 1391  10:43 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

حق دينى يا دين حق

حق دينى يا دين حق

دكتر احمد بهشتى

در زمينه رابطه دين و حق، سؤالاتى مطرح است كه پاسخ جدى و روشن مى‏طلبد واگر پاسخ آنها روشن نشود، ممكن است در زمينه مسائل كلامى واعتقادى، براى اذهان ناپخته و عقول ناسفته، مشكلات و احياناانحرافاتى پديد آيد. برخى از پرسشها عبارتند از:
آيا دين، حق است‏يا حق، دينى است؟
آيا دين در حقانيت‏خود متكى به حق است‏يا حق در حقانيت‏خود به دين متكى است؟
آيا آدميان، حق را مى‏پذيرند; چون دينى است‏يا دين را مى‏پذيرند، چون حق است؟
آيا دينى بودن حق مى‏تواند به اين معنى باشد كه دين، منبع و منشا ظهور حقايق است; ولى پشتوانه درستى و صحت آن حقايق، دينى بودن آنها نيست؟
ممكن است‏سؤالات را به گونه‏اى ديگر تقرير كرد:
آيا دين را بايد به حق عرضه كرد تا در پرتو حق كسب اعتبار كند يا حق را بايد به دين عرضه كرد، تا در پرتو دين، معتبر شناخته شود؟
آيا محور حق است‏يا دين؟ اگر محور، حق است، دين هنگامى معتبر است كه بر محور حق دور بزند و اگر محور، دين است، حق هنگامى معتبر باشد كه بر محور دين بچرخد. آيا ضامن درستى و صحت دين، حق است‏يا به عكس، ضامن درستى و صحت‏حق، دين است؟
چرا مردم حق را مى‏پذيرند و چرا از پذيرش باطل، سرباز مى‏زنند؟
چرا انسانها دين را پذيرا مى‏شوند و ضد دين يا كفر را كنار مى‏نهند؟
آيا پذيرش حق به خاطر دينى بودن آن وعدم پذيرش باطل به اعتبار غيردينى بودن آن است؟
آيا پذيرش دين به خاطر حق بودن آن وعدم پذيرش كفر به خاطر ناحق بودن و به تعبير ديگر، به خاطر بطلان آن است؟
آيا ممكن است دينى بودن حق را نه به معناى اين كه دين پشتوانه صحت ودرستى آن است، بدانيم، بلكه به معناى اين كه دين سرچشمه عالى و زلال ظهور حقايق و منبع جوشش آنهاست، تلقى كنيم; بدون اين كه پشتوانه صحت و درستى واستوارى آنها باشد، يا اين كه صرف نظر از اين كه دين خود منبع و منشا جوشش و فيضان و فوران حقايق است، حقايق را به لحاظ صحت و صدق ومقبوليت عقلى، وامدار و وامخواه دين بدانيم و اصولا ملاك حق بودن حقايق را دينى بودن آنها بشناسيم و دين را به عنوان پشتوانه صحت و درستى حقايق مطرح كنيم و از آن بهره جوييم و مدد گيريم؟
خلاصه اين كه: حق، چون حق است، معتبر است‏يا چون دينى است، معتبر است.
به ديگر سخن، مى‏توان مسئله را به دو صورت تبيين كرد:
1.اين كه دين را منبع و سرچشمه جوشش حق بدانيم، بدون اين كه صحت و سلامت آن را تضمين كند. در اين صورت، هم خود دين زير سؤال مى‏رود كه پشتوانه صحت و درستى آن چيست و هم حق مورد پرسش قرار مى‏گيرد كه ضامن اعتبار وصحت آن چه چيز است؟
2. صرف نظر از اين كه منشا و منبع جوشش و فيضان حقايق چيست، در پى ملاك و معيار باشيم. در اين صورت، چند احتمال مطرح است:
الف. دين، «خود معيار» است و نبايد در پى ملاك و معيارى براى صحت و درستى آن باشيم. اما حق «خود معيار» نيست. منتهى دين، ملاك و معيار درستى و صحت‏حق است.
ب. حق، «خود معيار» است و ما از زحمت‏يافتن ملاك و معيارى براى آن بى‏نيازيم. ولى دين براى صحت و درستى خود، ملاك و معيار مى‏خواهد و ملاك و معيار، همانا حق است. به عبارت ديگر: دين بر خلاف حق، خود معيار نيست. اما حق، خود معيار است و پشتوانه و ضامن صحت دين نيز هست.
ج. دين و حق هر دو خود معيارند. اين دو سيستم خود معيار، در كنار هم يا در مقابل هم قرار دارند.
اگر دو سيستم خود معيار در كنار هم باشند، هيچ گونه تعارض و تزاحم و تضادى با هم ندارند و از آنجا كه هر دو خود معيارند، نيازى هم به يكديگر ندارند و هر كدام، راه خود مى‏روند. در اين صورت، نه تنها از يكديگر كمك نمى‏گيرند، بلكه هيچ يك از ديگرى آسيب هم نمى‏بيند; چرا كه آسيب پذير نيستند.
واگر دو سيستم خود معيار، در مقابل هم باشند، البته مصون از تعارض و تزاحم و تضاد با يكديگر نيستند. حق براى خود آهنگى ساز مى‏كند ودين، آهنگى ديگر. بيچاره انسانهايى كه گرفتار آهنگهاى مزاحم و متضاد باشند. آيا ناهماهنگى دو نهاد مزاحم هر دو را آسيب پذير نمى‏سازد؟ آيا مردمى كه مى‏خواهند هم متدين به دين و هم متحقق به حق باشند، دستخوش تضاد شخصيت و تعارضات افكار ناهمگون وانديشه‏هاى ناسازگار نمى‏شوند؟ در اين صورت، علاوه بر تضاد درونى افراد، آيا ممكن نيست كه برخى تدين به دين و برخى تحقق به حق پيدا كنند و در نتيجه در ميان آنها تفرقه و اختلاف و احيانا تضاد واصطكاك پديد آيد؟
وانگهى در مقابل اين دو فرقه، ممكن است فرقه سومى پديد آيد كه نه گرايش به اين پيدا كند و نه گرايش به آن، يعنى از خير اين دو امر متقابل و متضاد و متزاحم صرف نظر كند تا از شر آنها هم مصون بماند. اما اين فرقه جديد، طبعا با هر دو فرقه در تضاد خواهد بود وهر كدام از سه فرقه، آهنگى مخالف بقيه، ساز مى‏كند.
د. هيچكدام خود معيار نيستند; بنابراين، معيار سومى لازم است كه پشتوانه صحت و درستى هر دو باشد، يا براى هر كدام معيار جداگانه‏اى لازم است.
در اينجا اين سؤال مطرح مى‏شود كه معيار و پشتوانه آن معيار يا معيارهاى سوم و چهارم چيست؟ آيا آنها خود معيارند يا بر مى‏گردند به همانهايى كه به آنها نياز داشتند، يا اگر به آنجا باز نگردند، مترتب بر معيارهاى مترتب ديگرى هست و بايد بگوييم: اين رشته سر دراز دارد; ولى خاتمه ندارد.
ه. اگر بخواهيم در دايره تقريبا گسترده احتمالات هيچ احتمالى را فرو گذار نكنيم، جا دارد كه دو احتمال ديگر هم در اينجا يك كاسه شده، آورده شود وآن اين كه:
1. دين، خود معيار است وحق خود معيار نيست; ولى دين ضامن و پشتوانه صحت و درستى حق هم نيست. حق بايد معيار و ملاك صحت و درستى خود را از ناحيه ديگرى كسب كند.
2. حق، خود معيار است ودين خود معيار نيست; ولى حق، نسبت‏به درستى و صحت دين، ضمانتى ندارد. دين بايد معيار و ملاك صحت و درستى خود را از ناحيه ديگرى كسب كند.

پوزش و داورى

آنچه در اينجا آورديم، تنها به خاطر حساب احتمالات است و پيشاپيش مى‏گوييم كه به نظر ما دو مطلب درست است:
1. اين كه دين را سرچشمه جوشان حق بدانيم; اما نه اين كه انتظار داشته باشيم كه دين سرچشمه جوشان همه حقايق جهان هستى باشد و ما ملزم باشيم كه كليه حقايق فلسفى وعلمى وحتى عملى را از دين بجوييم. چه لزومى دارد كه تمام حقايق علوم نظرى و علوم عملى برخاسته از دين باشد؟ آيا در قلمرو گسترده علوم نظرى، اعم از طبيعيات و رياضيات و الهيات و در همه شعب و فنون آنها كه حقايق بى شمار و روز افزونى به ادراك عقل نظرى انسان در مى‏آيد، بايد منبع را دين قرار دهيم؟ آيا آيه شريفه
«و نزلنا عليك الكتاب تبيانا لكل شي‏ء» (1)
كه كتاب نازل شده از آسمان بر پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله و سلم را مبين همه چيز مى‏داند، ناظر به بيان همه حقايقى است كه در رابطه با هدف نزول قرآن براى هدايت انسانها به راه خدا لازم است‏يا ناظر به بيان همه حقايق نظرى وعملى است، اعم از اين كه در هدايت انسان نقش داشته باشد يا نقش نداشته باشد؟ آيا رياضيات و طبيعيات از شعب دين است‏يا اين كه آيا رياضيات و طبيعيات دينى و غير دينى داريم؟
حقيقت اين است كه رياضيات و طبيعيات، به لحاظى دينى و به لحاظى غير دينى است: دينى است، به اين معنى كه دين از ما مى‏خواهد كه آنها را درست‏بياموزيم و درست‏به كار گيريم; وغير دينى است، به اين معنى كه مستقيما برخاسته از دين نيست و از حوزه اعتقادات و بايد و نبايدهاى دينى خارجند.
در مورد الهيات مسئله شكل ديگرى دارد. دين متكى به جهان بينى صحيح و اعتقادات سالم است. در مسائل الهيات، دين نظر مى‏دهد; چرا كه انسانها در اين زمينه نياز به راهنمايى دارند. بشر اگر در معرفت ذات و صفات و افعال خداوند به خطا برود، گرفتار شرك ذاتى صفاتى و شرك افعالى مى‏شود و به طور قطع، چنين بشرى در مسئله نبوت و امامت و معاد هم راه به جايى نمى‏برد. حال آن كه اگر انسان در يكى از مسائل علمى به خطا برود، ممكن است‏به اعتقادات دينى او لطمه نخورد.
به عنوان مثال اگر كسى به لحاظ علمى طرفدار هيئت‏بطلميوسى باشد، ولى به توحيد واجب الوجود و توحيد خالق و توحيد رب و توحيد معبود قائل باشد، به ايمان واعتقاد دينى او لطمه‏اى نمى‏خورد. چه فرقى دارد كه كسى معتقد باشد كه خالق حكيم و مدبر آگاه اين جهان، نظام جهان را بر اساس هيئت‏بطلميوس اداره كند يا بر اساس هيئت جديد؟ گيرم مؤمن بطلميوسى نظام تدبير خداوند را نشناخته و مؤمن امروزى نظام تدبير را شناخته است. هم كسى كه نظام تدبير خالق بى چون را بر هيئت‏بطلميوسى منطبق مى‏داند، مؤمن و متدين است و هم آن كه نظام تدبير پروردگار را منطبق بر هيئت جديد مى‏شناسد.
مثال ديگر در مورد آفرينش انسان است. آيا خداوند حكيم مدبر، انسان را بر اساس نظام فيكسيسم آفريده يا بر اساس نظام ترانسفورميسم؟ آيا تمام انسانها به آدم وحوا منتهى مى‏شوند يا خير؟ اگر دين در اين مورد ساكت‏باشد، نه اعتقاد به فيكسيسم به ايمان دينى ضرر مى‏زند و نه اعتقاد به ترانسفورميسم. منتهى اگر دين در اين باره رهنمودى داده باشد و بيان صريحى ارائه دهد، مخالفت‏با آن به معناى تكذيب دين و تكذيب وحى يا پيامبر يا امام است و اين، با ايمان دينى و تسليم اعتقادى ناسازگار است.
تا اينجا مرورى داشتيم بر مسائل علوم نظرى، حال نظرى هم به مسائل علوم عملى بيفكنيم. آيا در قلمرو علوم عملى بشر نياز دارد كه تمام حقايق را از دين بگيرد و آيا عقل عملى در اين راه، لنگ و ناتوان است و هيچ گونه شناختى نسبت‏به حقايق عملى ندارد؟ آيا همه حقايق عملى كه برخاسته وجوشيده از نهاد دين است، احكام مولوى يا همه آنها احكام ارشادى يا به تفكيك، برخى ارشادى و برخى مولوى است؟ اگر همه آنها احكام مولوى است، معناى آن، طرد عقل عملى از ادراك حقايق است و اگر همه آنها احكام ارشادى است، معناى آن، بى نيازى مطلق از دين، درحوزه تكاليف و مسئوليتها و وظايف است و اگر برخى ارشادى و برخى مولوى است، بدين معنى است كه ما در حوزه تكاليف و مسئوليتها و وظايف، نه خود را از دين بى نياز دانسته‏ايم و نه عقل عملى را از توانايى ادراك انداخته و مطرودش كرده‏ايم. اينجاست كه بايد بگوييم: مطابق رواياتى كه از پيشوايان دين رسيده، بر مردم دو حجت است: يكى حجت ظاهر وديگرى حجت‏باطن. اولى همان مطالبى است كه از ناحيه انبيا و اوصيا به ما رسيده و دومى همان ادراكات عقلى و بايد ونبايدهاى عقلانى و مسائل اعتقادى است و طبعا هيچ كس از اين دو بى نياز نيست. (2)
2. از نظر اسلام، معيار همه چيز حقيقت و معيار حقيقت، خود حقيقت است.هركس طالب حق است، ارزشمند است; گو اين كه به حق نرسد و هركس در پى باطل است‏بى ارزش و بى اعبتار است. به همين جهت است كه مى‏بينيم امير مؤمنان عليه السلام به عنوان وصيتى كه بايد پس از خودش به مرحله اجرا در آيد، فرمود:
«لا تقتلوا الخوارج من بعدي فليس من طلب الحق فاخطاه كمن طلب الباطل فادركه‏». (3)
پس از من خوارج را نكشيد; چرا كه كسى كه طالب حق بود و در راه رسيدن به حق به خطا رفت، مانند كسى نيست كه طالب باطل بود و به باطل دست‏يافت.
فرق خوارج و اصحاب معاويه در اين است كه خوارج مردمى متعبد و متعصب بودند و در آن فتنه‏اى كه به پا كردند، در طلب باطل نبودند و اگر با على عليه السلام نمى‏جنگيدند، على عليه السلام با آنها نمى‏جنگيد، ولى اصحاب معاويه، تعبد به دين نداشتند و در راه رسيدن به حق، تعصبى نمى‏ورزيدند و با علم و آگاهى در پى باطل بودند. بنابراين، توصيه امام اين است كه پس از وى اگر مى‏كشند، كسانى را بكشند كه در پى باطلند وباطل را يافته‏اند، نه كسانى كه حق را طالبند و به خاطر قصورى كه داشته‏اند، به آن نرسيده‏اند.
در جريان جنگ خونين جمل، مردى دچار حيرت شده بود; چرا كه مى‏ديد شخصيتهاى برجسته عالم اسلام، مانند طلحه و زبير و عايشه كه به نص قرآن يكى از امهات مؤمنان است (4) در مقابل على عليه السلام قرار گرفته و با او سر جنگ و ستيز دارند.
از اين رو اين مرد متحير به محضر امير مؤمنان‏عليه السلام شتافت و عرض كرد:
«ايمكن ان يجتمع زبير و طلحة و عائشة على باطل؟»
آيا ممكن است زبير و طلحه و عايشه بر باطل اجتماع كنند؟
حضرت در جواب وى فرمود:
«انك لملبوس عليك; ان الحق و الباطل لا يعرفان باقدار الرجال، اعرف الحق تعرف اهله و اعرف الباطل تعرف اهله‏»;
امر بر تو مشتبه شده است; حق و باطل با قدر و منزلت اشخاص شناخته نمى‏شوند. حق را بشناس تا اهل آن را بشناسى و باطل را بشناس تا اهل آن را بشناسى.
عبارت مذكور را دكتر طه حسين مصرى كه از نويسندگان برجسته است، در كتاب خود مى‏آورد و مى‏گويد:
«بعد از آن كه وحى خاموش گشت و نداى آسمانى منقطع شد، سخنى به اين عظمت‏شنيده نشده است‏». (5)
به راستى كه اگر چهره پاك و معصومى چون امام على عليه السلام حق را محور شخصيتها قرار دهد و شخصيتها را از محوريت‏حق ساقط كند، براى هميشه راه هموار اسلام را به ما نشان داده و اوست كه سخنش دون كلام خالق و فوق كلام مخلوق است.
ما مطلب فوق را به عمد از كتاب «على و بنوه‏»نقل كرديم، تا نظر يك عالم سنى مصرى را در باره سخن پر شكوه امير عليه السلام نشان بدهيم و الا مضمون فوق در كتاب هميشه استوار نهج البلاغه چنين آمده است:
«وقيل: ان الحارث بن حوط اتاه فقال: اتراني اظن‏اصحاب الجمل كانوا على ضلالة؟ فقال‏عليه السلام:يا حارث، انك نظرت تحتك ولم تنظر فوقك فحرت. انك لم تعرف الحق فتعرف من اتاه و لم تعرف الباطل فتعرف من اتاه‏».
وگفته‏اند: حارث بن حوط نزد او آمد و گفت: چنين پندارى كه من اصحاب جمل را گمراه مى‏دانم؟ فرمود: حارث! تو كوتاه بينانه نظر كردى، نه زيركانه به پايين پاى خود نظر كردى، نه به بالاى سر خود و سرگردان ماندى. تو حق را نشناخته‏اى، تا بدانى اهل حق چه كسانند و نه باطل را، تا بدانى پيروان آن چه مردمانند.
حارث كه باز هم از اسارت پندار و از شخصت گرايى به حق گرايى روى نياورده بود، چنين گفت: من با سعيد بن مالك وعبد الله بن عمر كناره مى‏گيرم.
آن حضرت فرمود:
«ان سعيدا و عبد الله بن عمر لم ينصرا الحق و لم يخذلا الباطل‏» (6) ; سعيد و عبد الله بن عمر (آدمهاى بى خاصيتى هستند) آنها نه حق را يارى كردند و نه باطل را خوار ساختند.
مرد راستين و استوار و خردمند كسى است كه هرگز گرفتار شخصيت گرايى و فرقه گرايى و نژاد گرايى ومليت گرايى و ... نشود. استادانى كه انسان در محضر آنها كسب دانش كرده و از آنها راه و رسم صحيح زندگى آموخته، مقام و مرتبه‏اى والا دارند وجا دارد كه انسان در حيات و مماتشان همواره آنها را تعظيم و تكريم كند; ولى اين، به معناى تسليم مطلق بودن در برابر افكار و انديشه‏هاى آنان نيست.
ارسطو در تحقيقات خود از رد وابطال راى استادش افلاطون در باب مثل و بعض امور ديگر خوددارى نكرده و در اين مقام مى‏گفته است: افلاطون را دوست مى‏دارم; اما به حقيقت، بيش از افلاطون علاقه دارم. (7)
صدر المتالهين نيز در مقدمه جلد ششم كتاب «الاسفار الاربعة‏» كه بر محور الهيات بالمعنى الاخص دور مى‏زند، مى‏فرمايد:
«مرد حكيم التفات به نظريه مشهور نمى‏كند و هنگامى كه به حق برسد، از مخالفت مشهور نمى‏هراسد و در هيچ بابى به «من قال‏» يا گوينده توجه نمى‏كند، بلكه به «ما قيل‏»يا گفته توجه مى‏كند. چنان كه از مولاى ما، امام موحدان وامير مؤمنان عليه السلام نقل شده كه فرمود: «لا يعرف الحق بالرجال و لكن اعرف الحق تعرف اهله‏» و ما در تحقيق هر مسئله‏اى و تنقيح هر مطلوبى، جز تقرب به خداوند و ملكوت اعلاى او در ارشاد جوينده‏اى پاكدل و تهذيب خاطرى آماده، قصدى نداريم. اگر گفته ما با نظر اهل بحث و تحقيق موافق آمد، همان است كه اشاره كرديم و اگر موافق نيامد، معلوم است كه حق با عقول آنهايى كه به سبب امراض باطنى قريحه‏هاى فاسد دارند و طبيبان نفوس را از علاج خود عاجز كرده‏اند، موافق نخواهد بود». (8)
با الهام از راه و رسم دينى و سخنان پيشوايان معصوم است كه گفته‏اند:
«انظر الى ما قيل و لا تنظر الى من قال‏»; بنگر كه چه مى‏گويد; ننگر كه كه مى‏گويد.
اكنون كه به طور اجمال، نظر خود را در باره اين كه معيار همه چيز حقيقت و معيار حقيقت‏خود حقيقت است، بيان كرديم، جا دارد كه بحث تفصيلى را در اين باره دنبال كنيم و بيان استدلالى و تحقيقى خود را در اين باره بر اهل نظر عرضه نماييم.
قطعا براى اين كه رابطه حق و دين به خوبى معلوم گردد، نخست‏بايد تعريف دقيق و جامعى از دين و حق ارائه دهيم; چرا كه اگر مقصود ما از واژه دين و واژه حق، گنگ و مبهم باشد، گفتگو در باره اين كه آيا حق، دينى يا دين، حق است؟ بيهوده و بى نتيجه خواهد بود.
آيا ما وظيفه داريم از اديانى مانند يهوديت و مسيحيت كنونى دفاع كنيم؟ آيا در باره دين بودايى و دين برهمايى و دين مجوس سخن گفتن و از رابطه آنها با حق، گفتگو كردن،براى كسى كه مى‏خواهد مدافع دين اسلام باشد، ضرورتى دارد؟ دين به معناى عام آن، شامل بت پرستى مشركان هم مى‏شود. چنان كه قرآن كريم از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم مى‏خواهد كه به آنها بگويد كه نه او معبود آنها را مى‏پرستد ونه آنها معبود او را. «لكم دينكم و لي دين‏» (9) ; شما را دينى است و مرا هم دينى است. ميان دين توحيدى و دين مشركانه فاصله بسيار است. ولى البته اديان توحيدى يك ريشه دارند و كاملترين آنها آخرين آنهاست. دين يهود و نصارى و دين اسلام، مراحل تكاملى دين واحد هستند. يعنى آنچه در دين يهود و دين نصارى به صورت غير محرف بوده، در اسلام به صورت كاملتر وجود دارد.
در شماره آينده اين بحث را به يارى خدا دنبال مى‏كنيم.

پى‏نوشت‏ها:

1. نحل/89.
2. امام هفتم عليه السلام به هشام بن حكم فرمود:
يا هشام! ان لله على الناس حجتين: حجة ظاهرة و حجة باطنة; فاما الظاهرة فالرسل والانبياء والائمة عليهم السلام واما الباطنة فالعقول.
اى هشام! خداى را بر مردم دو حجت است: حجت آشكار و حجت پنهان; اما حجت آشكار، رسولان و انبيا وامامان است و اما حجت‏باطن،عقول است.ر.ك:اصول كافى،ج‏1،ص‏16، كتاب عقل و جهل،حديث‏16.
3. نهج البلاغه، خطبه 59.
4.«وازواجه امهاتهم‏»، (احزاب/6).
5. على و بنوه، ص‏40.
6. نهج البلاغه، حكمت 262.
7. لغتنامه دهخدا: 5/1831، ارسطو.
8. اسفار، ج‏6، ص 6.
9. سوره كافرون، آيه 6.

 
سه شنبه 18 مهر 1391  10:43 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

ضرورت و رسالت دين

ضرورت و رسالت دين

على ربانى گلپايگانى

درمباحث گذشته، (1) مسايلى از دين‏شناسى بررسى شد كه فهرست آن‏ها بدين قرار است:
1. اهميت و حساسيت دين شناسى;
2. تاريخ بحث دين‏شناسى;
3. رهيافت‏هاى گوناگون به اين مساله;
4. نمونه‏هايى از مسايل دين‏شناسى;
5. واژه شناسى دين;
6. بررسى تعريف‏هاى دين;
7. طبقه‏بندى اديان;
8. كاربردهاى دين;
9. عنصر مشترك اديان;
10.ماءخذ و سرچشمه دين.
در اين مقال دو مساله ديگر از مسايل دين‏شناسى بررسى خواهد شد; يكى مساله‏ضرورت دين، يعنى اين‏كه از ديدگاه كلامى و با نگاهى انسان شناختى و توحيدى دليل‏برلزوم دين براى بشر چيست؟. و ديگرى مساله رسالت‏يا قلمرو دين; يعنى دين دركدام حوزه از حوزه‏هاى مربوط به حيات انسان ايفاى نقش مى‏كند؟ قلمرو هدايت دين تاكجاست؟ رسالت هدايتى دين چيست؟. ارتباط وثيق اين دو مساله را مى‏توان توجيه‏معقولى براى طرح و بررسى آن دو در يك مقاله به‏شمار آورد.

1. چرا بشر به دين نياز دارد؟

آيا بشر از اين‏نظر كه داراى حيات طبيعى و غريزى است، به دين نياز دارد؟
آيا انسان از اين نظر كه داراى حيات فكرى و عقلى است، به دين نياز دارد؟
آيا بشر از اين نظر كه زندگى فردى دارد، دين مى‏خواهد؟
آيا انسان از اين نظر كه زندگى اجتماعى دارد، دين مى‏خواهد؟
آيا بشر از اين نظر كه با آفريدگار خود رابطه‏اى آگاهانه و آزادانه دارد،نيازمند دين است ؟
آيا انسان براى حيات دنيوى خود، به رهبرى دين نيازمنداست؟
آيا بشر براى حيات اخروى خود، به رهبرى دين نيازمند است؟.
و آيا...؟

دين و هدايت

از مطالعه آيات قرآن به‏دست مى‏آيد كه دين نوعى هدايت است. چنان‏كه‏مى‏فرمايد:
فاماياتينكم منى هدى فمن تبع هداى فلاخوف عليهم‏ولاهم يحزنون (2) اگر از جانب من‏هدايتى براى شما آمد، پس آن‏كس كه هدايت مرا پيروى كند، بر آنان بيمى نيست و نه‏آنان محزون خواهد بود.
نظير اين آيه در آيه‏123 سوره طه نيز آمده و درآن آيه نتيجه پيروى از هدايت‏الهى را مصونيت از گمراهى و بدبختى (ضلالت و شقاوت) دانسته است.
اين دو آيه پس از آيات مربوط به خلقت آدم و خروج او از بهشت و هبوط به زمين‏است، از اين‏جا روشن مى‏شود كه مقصود از هدايت، هدايت غريزى و حتى هدايت عقلى‏نيست، بلكه هدايت‏شرعى و دينى است كه از طريق وحى تشريعى به آدم و نسل او خواهدرسيد. در جاى ديگر فرموده است:
قل اننى هدانى ربى الى صراط مستقيم دينا قيما مله ابراهيم حنيفا و ماكان‏من‏المشركين. (3) بگو به درستى كه پروردگارم مرا به راه راست هدايت كرده است وآن‏دينى استوار (يعنى) آيين حنيف ابراهيم است; او از مشركان نبود.
چنان كه كتاب‏هاى آسمانى چون تورات و انجيل و قرآن به عنوان كتب هدايت توصيف‏شده‏اند، روشن است كه اين كتب، مشتمل بر عقايد و احكام و آداب دينى بوده‏اند.
درباره قرآن مى‏فرمايد:
شهر رمضان الذى‏انزل فيه‏القران هدى للناس ... (4) ماه رمضان كه قرآن براى هدايت‏مردم در آن نازل گرديد.
و درباره تورات و انجيل مى‏فرمايد:
وانزل التوراه والانجيل من قبل هدى للناس. (5) قبل از اين، تورات و انجيل رابراى هدايت انسان‏ها نازل كرد.
بنابراين، دين، رسالت هدايت‏بشر را برعهده دارد.

هدايت و اختيار

هدايت دينى بر پايه اختيار استوار است، چنان‏كه اختيار با عقل‏و اراده عقلانى ملازمه دارد، از اين روى، به عنوان اصلى‏ترين شرط تكليف دينى‏شناخته شده است، و هم از اين روى است كه موجوداتى كه از عقل و اختيار بهره‏اى‏ندارند، تكليف دينى نيز ندارند، رابطه هدايت دينى با اختيار در آيات بسيارى ازقرآن بيان شده است كه دو نمونه را يادآور مى‏شويم:
انا خلقنا الانسان من نطفه امشاج نبتليه فجعلناه سميعا بصيرا اناهديناه‏السبيل اما شاكرا و اما كفورا. (6) ما انسان را از نطفه‏اى مختلط آفريديم،آن‏گاه او را شنوا و بينا ساختيم ، ما راه را به او نشان داديم ، يا شكرگزار است‏يا كفران كننده.
و قل‏الحق من ربكم فمن شاء فليومن و من شاء فليكفر. (7) بگو (آن‏چه بر من وحى‏گرديده و من آن را بر شما تلاوت نموده‏ام) حق و از جانب پروردگار است; پس هر كس‏مى‏خواهد ايمان آورد، و هر كس مى‏خواهد كافر شود.

هدايت و معرفت

بديهى است هدايت‏شرايط و مقدماتى دارد كه معرفت از مهم‏ترين واساسى‏ترين آن‏ها است، يعنى انسان براى آن‏كه از هدايت دينى بهره‏مند گردد بايد ازجهان‏بينى استوارى برخوردار باشد. اين جهان‏بينى از اضلاع و ابعاد زير تشكيل‏مى‏گردد:
1. شناخت‏خدا و صفات جمال و جلال او;
2. شناخت جهان و غايت‏خلقت آن;
3. شناخت انسان و غايت آفرينش او;
4. شناخت راه وصول به غايت‏خلقت ;
5. شناخت‏شرايط ووسايل لازم براى پيمودن اين راه و شيوه تحصيل آن‏ها;
6. شناخت موانع و خطرهاى راه‏و شيوه مبارزه با آن‏ها.
مطالب ياد شده كه با تحليل و تحقيق عقلى نيز قابل اثبات و تبيين است، از آيات‏و روايات به روشنى استفاده مى‏شود. قرآن كريم در آيات مربوط به بعثت از تعليم‏كتاب و حكمت‏به عنوان يكى از وظايف پيامبر اكرم(ص) ياد كرده مى‏فرمايد:
يتلوا عليهم اياته و يزكيهم و يعلمهم‏الكتاب والحكمه. (8) پيامبر اسلام، آيات‏الهى را بر مردم تلاوت كرده آنان را تزكيه مى‏نمايد، و كتاب و حكمت را به آنان‏مى‏آموزد.
تقدم تزكيه بر تعليم از باب تقدم سبب فاعلى بر فعل و مقدمه بر ذى‏المقدمه‏نيست، بلكه از باب تقدم سبب غايى فعل بر آن است; يعنى ارزش الهى علم و معرفت درگرو تزكيه و تقواست، و از اين نظر تزكيه بر تعليم تقدم رتبى و ارزشى دارد، اگرچه از جنبه مقدمى و فاعلى تعليم مقدم بر تزكيه است، چنان‏كه در آيه ديگرى‏مى‏خوانيم:
آيات قرآن در زمينه دعوت به خداشناسى و شناخت عجايب آفرينش انسان و جهان، وغايت و فرجام خلقت‏بسيار است و ‹رس‏ث/››ح .درادن دوجو ن‏خسود ن‏يا ن‏ايم ى‏ضراعت ه‏نوگچ‏يه و .ديدرگ ن‏ايب ه‏ك ت‏سا ى‏تهج رطاخه‏ب ى‏رگيد رب ه‏يكزت وم‏يلعت زا ك‏يره م‏دقت و ،ت‏سا ل‏وبق دروم ى‏حو ه‏اگديد زا ب‏لطم ود ره ،ن‏ياربانب .ت‏سان‏آ دييات رب ل‏يلد م‏يهاربا ن‏وچ ى‏دارفا زا ب‏لاطم ه‏نوگن‏يا ل‏قن ه‏ك ت‏سا ن‏شور ى‏لو،دنك ث‏وعبم ار ى‏ربمايپ ن‏ينچ وا ه‏يرذ ن‏ايم رد ه‏ك ت‏سا دنوادخ زا وا ت‏ساوخرد و 7ل‏يلخ م‏يهاربا ن‏خس ل‏قن ه‏چرگ ه‏يآ ن‏يا .ت‏سا ه‏ديدرگ ركذ ه‏يكزت رب م‏دقم ت‏مكح و ب‏اتكم‏يلعت ،ه‏يآ ن‏يا رد )9( وضوح اين مطلب ما را از ذكر نمونه بى‏نيازمى‏سازد، چنان‏كه روايات اين باب نيز بسيار است و ما در اين‏جا به ذكر چند روايت‏بسنده مى‏كنيم:
1. حديث نبوى معروف كه دانش‏آموختن را يك فريضه دينى و همگانى به‏شمار آورده‏است (طلب العلم فريضه على كل . مسلم) (10)
2. در روايتى از امام صادق(ع) محورهاى مهم معرفت‏به شرح زير بيان شده است:
الف) شناخت‏خداوند (ان تعرف ربك ); ب) شناخت صنع خداوند به ويژه در مورد خلقت‏انسان(ان تعرف‏ما صنع‏بك); ج) شناخت دستورهاو برنامه‏هاى الهى (ان تعرف‏ماارادمنك);د) شناخت آفات و آسيب‏هاى دينى (ان تعرف ما يخرجك من دينك) (11) .
در روايتى از امام على(ع) كمال دين به شناخت دين و عمل به آن دانسته شده و كسب‏دانش از كسب مال ضرورى‏تر شناخته شده است. (12) 3. در حديثى از امام صادق(ع) آمده‏است:
كسى كه عملش بر مبناى بصيرت و آگاهى نيست، بسان فردى است كه از بيراه مى‏رود،هر چه سريع‏تر رود از مقصد دورتر مى‏شود. (13)
ابزار معرفت به‏طور كلى انسان ازچهار طريق مى‏تواند به شناخت تكوين و تشريع نايل آيد كه عبارتند از:
1. طريق حسى كه چشم و گوش از مهم‏ترين ادوات شناخت‏حسى است. معرفت‏حسى‏ويژگى‏هايى دارد; اولا: جزئى و شخصى است، ثانيا: محدود به واقعيت‏هاى مادى است،ثالثا: محدود به ظواهر پديده‏هاى م ادى است، و به ذوات اشياء راهى ندارد.
بنابراين، شناخت‏حسى نمى‏تواند جهان‏بينى جامع و استوارى را براى انسان فراهم‏سازد، و اگر چه در تح قق آن سهم مؤثرى دارد و بشر از آن بى‏نياز نيست، ولى كافى‏نخواهد بود.
2. طريق عقلى كه مواد آن را اصول و قواعد كلى عقلى، و صورت آن را تجزيه وتحليل‏هاى عقلى تشكيل م ى‏دهد. اين معرفت، ويژگى‏هايى دارد كه عبارتند از: الف)كلى‏و فراگيراست; ب)متعلق آن مطلق هستى ا عم از مادى و مجرد است; ج)تاحدى به كنه وذوات اشياء نيز راه مى‏برد، با اين حال بر درك مصاديق و ج زئيات امور رسا نيست، وچون پاره‏اى از اين مصاديق و جزئيات از حوزه معرفت‏حسى نيز بيرون است، بن ابراين،معرفت‏حسى و عقلى نه به‏طور جداگانه و نه دركنار هم رفع نيازمندى معرفتى بشرتوانا نيستند، هرچند در اين زمينه سهم‏بزرگى را ايفا مى‏نمايند و نظام معرفتى بشربدون آن دو صورت نمى‏پذيرد.
3. طريق كشف و شهود باطنى كه از طريق رياضت‏هاى روحى به‏دست مى‏آيد. و از آن‏جاكه ركن مهم اين طريق همانا رياضت و رعايت‏يك سلسله برنامه‏هاى عملى است، كسب آن‏در گرو معرفتى پيشين است كه چون عقل و حس كافى در به‏دست آوردن، آن نيستند، بايداز طريق ديگرى تحصيل نمود و آن طريق وح ى است.
4. طريق وحى كه ثبوت آن مبتنى بر حس و عقل است، آن‏گاه به معرفت‏حسى و عقلى‏انسان وسعت و عم ق مى‏بخشد; يعنى از حقايقى پرده برمى‏دارد كه از شعاع معرفت‏حسى وعقلى بيرون است، مانند آن‏چه م ربوط به جزئيات احكام و اخلاق (فروع دين)است، وآن‏چه مربوط به مراحل عاليه خداشناسى استدلالى مانند «وحدت حقه‏» ويا مربوط به‏جهان آخرت است.

كمال مطلوب و نياز به دين

در حقيقت، جهان‏بينى دينى كامل‏ترين نوع‏جهان‏بينى است كه بشر مى‏تواند به آن دست‏يازد، و چون بدون داشتن جهان‏بينى كامل،تكامل در حوزه علم و عمل به دست نمى‏آيد، بنابراين، انسان در كمال علمى و عملى‏خويش نيازمند دين است. واين است علت نيازمندى انسان به دين از آغاز تا پايان، وبراهين و دلايلى كه در متون دينى و كتب فلسفى و كلامى بيان گرديده است، شرح وتفسير اين علت اساسى‏است. اين علت اساسى، به گونه‏اى روشن در كلام محقق طوسى آمده‏است. وى پس از نقل كلام فخرالدين رازى درباره فوايد بعثت پيامبران گفته است:
ضروره وجود الانبياء لتكميل الاشخاص بالعقائدالحقه والاخلاق‏الفاضله والافعال‏المحموده النافعه لهم فى‏عاجلهم و آجلهم، وتكميل النوع باجتماعهم على‏الخيروالفضيله و تساعدهم فى‏الامور الدينيه و سياسه الخارجين عن جاده‏الخيروالصلاح... (14)
حاصل عبارت ياد شده اين است كه ضرورت نبوت به خاطر تكميل بشر است در حيات‏فردى و اجتماعى او; زيرا هر فرد از افراد بشر در پرتو عقايد حقه و اخلاق پسنديده‏و كارهاى شايسته به كمال مطلوب خويش دست مى‏يازد، چنان‏كه كمال حيات اجتماعى‏انسان نيز در گرو اين است كه اجتماع آنان براساس خير و فضيلت، استوار گردد، ودر كارهاى دينى يك‏ديگر را يارى نمايند، و نيز كسانى كه از راه خير و صلاح فاصله‏مى‏گيرند، با تدبير و سياست دينى ادب شوند.

فلاسفه اسلامى و ضرورت دين

فلاسفه اسلامى (فيلسوفان مشايى مسلمان) ضرورت دين ونبوت را بر اساس نيازمندى حيات اجتماعى بشر به قانونى كامل و عادلانه تبيين‏كرده‏اند، تبيين برهان آنان كه ابن سينا در كتاب اشارات تقرير و محقق طوسى شرح‏كرده چنين است:
1. انسان به تنهايى نمى‏تواند به نيازهاى طبيعى خود پاسخ گويد، بلكه به مشاركت‏و همكارى ديگران نياز دارد. از اين رو گفته‏اند «انسان مدنى بالطبع است‏».
2. غريزه شهوت و غضب در انسان او را به سودجويى و تعدى به ديگران برمى‏انگيزد،و نتيجه آن اختلال نظم اجتماعى است. از اين رو، حيات اجتماعى انسان نيازمندقانونى عادلانه است، كه حقوق و وظايف افراد را تعيين كند.
3. تدوين اين قانون به دست‏خود مردم، زمينه‏ساز نزاع و اختلاف است، و در نتيجه‏چيزى كه غرضى از آن جلوگيرى از بروز اختلاف و رفع نزاع است، خود سبب بروز نزاع واختلاف خواهد بود.
4. پس قانون‏گذار بايد از ويژگى‏اى برخوردار باشد كه او را از ديگران ممتاز كندو اطاعت او را گردن نهند. و او همان پيامبر الهى است كه با آوردن معجزه دعوى‏پيامبرى خود را اثبات مى‏كند، و در نتيجه لزوم اطاعت او بر ديگران آشكار مى‏گردد.
5. انسان‏هاى معمولى، اجراى عدل را چندان مهم نمى شمارند و بيش‏تر به تامين‏منافع خود مى‏انديشند. و به عبارت ديگر،نيازهاى فردى را بر نيازهاى نوعى مقدم‏مى‏دارند، از اين رو، براى اين‏كه آنان به قوانين دينى احترام بگذارند و اجراى‏آن‏ها را مهم تلقى كنند، پاداش‏ها و كيفرهاى اخروى مقرر گرديده است.
6. توجه به پاداش‏ها و كيفرهاى دينى متفرع بر شناخت‏خداوند، است كه پاداش و كيفر اعمال به دست اوست. از اين رو، شناخت‏خداوند نيز از معرفت‏هاى دينى لازم به‏شمار آمده است.
7. براى تحكيم معرفت‏به خداوند، عبادت‏ها و اذكار و مناسك دينى مقرر گرديده است،بنابراين، دين، انسان را به امور زير فرا مى‏خواند:
الف) ايمان به وجود خداوند دانا و توانا;
ب) ايمان به شريعت‏آورى از جانب خداوند;
ج) ايمان به وعده و وعيد اخروى (پاداش و كيفر);
د) انجام دادن عبادت‏هاى دينى براى ياد كردن خدا و صفات جمال و جلال او;
ه) پيروى از قوانين دينى كه‏براى زندگى اجتماعى بشر وضع گرديده است.
دين با تفسيرى كه از آن شد، تجلى حكمت و رحمت الهى و نعمت عظيم خداوندى است.
اما حكمت، از آن نظر كه نظام زندگى بشر را استوار مى‏سازد.
و اما رحمت، زيرا كه خداوند به دين داران پاداش جزيل اخروى عطا مى‏كند.
و اما نعمت، زيرا كه انسان دين‏دار به معرفتى عالى از جهان آفرين نايل مى‏گردد،و آن ابتهاج و سرور حقيقى براى عارفان است .
محقق طوسى پس از شرح برهان فوق و پاسخ به اشكال‏هاى فخرالدين رازى مطلبى را به‏عنوان نقد كلام ابن‏سينا آورده و گفته است:
همه آن‏چه را كه شيخ درباره شريعت و نبوت بيان نمود. چنين نيست كه انسان بدون‏آن نتواند زندگى كند، بلكه نقش آن‏ها در كمال نظام زندگى دنيوى و اخروى بشر است،ولى حيات ضرورى انسان از طريق قوانين و تدابير غير دينى نيز امكان‏پذير است.چنان‏كه در روى زمين جوامع غير دينى نيز وجود دارد. (15) يعنى اگر نگرش ما به‏انسان به عنوان يك موجود صرفامادى باشد و حيات او را منحصر در حيات مادى ودنيوى بدانيم، ممكن است اجتماع بشرى براساس قوانين غير دينى نيز نظم لازم رابه‏دست آورد. ولى اگر انسان شناسى مبتنى بر دو بعدى بودن انسان باشد و در كنارحيات مادى و دنيوى به زندگى معنوى و اخروى نيز براى انسان قايل شويم، بلكه آن‏را اصل و فلسفه حيات ا و بدانيم، قانون و شريعت الهى امرى ضرورى و اجتناب‏ناپذير خواهد بود، و بديهى است كلام ابن‏سينا بر پايه چنين انسان‏شناختى‏اى استواراست.

قاعده لطف و لزوم دين

متكلمان اسلامى، لزوم دين و تكليف را براساس قاعده لطف‏تبيين كرده‏اند. مقصود از قاعده لطف دين است كه به مقتضاى جود و حكمت‏خداوند،انجام دادن آن‏چه بشر را به هدف از آفرينش او و وصول به مقام قرب‏الهى نزديك‏مى‏سازد، واجب و لازم است.
اساس اين قاعده كلامى را لزوم هماهنگى ميان فعل و فاعل ( اصل سنخيت) تشكيل‏مى‏دهد. به عبارت ديگر لازمه كمال در ذات و صفات ذاتى خداوند، كمال در فعل و صفات‏افعال است. بنابراين، شان الوهيت و ربوبيت‏خداوند اقتضا مى‏كند كه آن‏چه بشر رادر نيل به غايت مطلوب او كمك مى‏كند، در اختيار او قرار دهد. و اين، مفاد قاعده‏لطف در اصطلاح متكلمان عدليه است.
براساس اين قاعده، در تبيين لزوم تكليف و شريعت گفته‏اند: تكليف و شريعت از دونظر لطف در حق انسان‏هاست . و چون لطف ضرورى است، تكليف و شريعت نيز ضرورى خواهدبود، آن دو جهت عبارتنداز:
1. به حكم عقل، شكر منعم واجب است، چنان‏كه عدل، انصاف، وفاى به عهد نيز واجب‏و كارهاى مقابل آن‏ها قبيح و ناروا هستند(تكاليف عقلى).
از طرفى التزام به عبادات شرعى، در تقويت و تحكيم تكاليف عقلى مزبور مؤثر وكارساز است. بنابراين، تكاليف شرعى نسبت‏به تكاليف عقلى لطف هستند، و لطف واجب‏است. پس تكاليف شرعى نيز واجب و ضرورى‏اند.
2. علم به پاداش‏ها و كيفرهاى اخروى نقش مؤثرى در گرايش انسان به طاعت و دورى‏از معصيت دارد، اين آگاهى از طريق حس و عقل به دست نمى‏آيد، بلكه راه آن منحصردر وحى و شريعت آسمانى است.
بنابراين، از اين نظر نيز تكليف و دين لطف در حق انسان‏هاست، پس ضرورى است. (16)

آيا بحث از علت نياز به دين، بحثى برون دينى است ؟

از مطالب ياد شده روشن شد كه اين بحث‏يك بحث عقلى است، يعنى عقل براساس‏يافته‏هاى معرفتى خود درباره خدا و انسان، ضرورت دين و علت نيازمندى انسان به‏دين را تبيين مى‏كند، هرچند تعاليم دينى نيز بر آن دلالت دارند، چنان‏كه نمونه‏هايى‏از آيات و روايات را طى بحث گذشته به عنوان شاهد و مويد يادآور شديم. اكنون اگرجنبه عقلى آن را در نظر آوريم منهاى تاييدهاى دينى آن بايد گفت اين بحث ازبحث‏هاى برون دينى و به اصطلاح مسايل فلسفه دين است.
ولى اگر از اين منظر به مساله بنگريم كه تعاليم دينى عقل و تحليل‏هاى آن راتاكيد نموده است، گويا كه عقل بر همان مسندى تكيه زده است كه دين بر آن تكيه‏دارد، مى‏توان اين بحث را يك بحث درون دينى ناميد، يعنى با تحليل عقلى مفاهيم وتعاليم دينى تبيين و اثبات مى‏گردند. در اين صورت، مساله مورد بحث، از مسايل‏حوزه علم كلام خواهد بود.
در هر صورت، طرح چنين بحثى مخصوص كسانى نيست كه هنوز دينى الهى را برنگزيده‏اند، و در پى آنند كه با بررسى اين‏گونه پرسش‏ها دين دلخواه خود رابرگزينند، بلكه دين داران نيز حق طرح چنين پرسش‏هايى را دارند. طرح اين‏گونه‏پرسش‏ها از طرف آنان نه از روى ترديد و شك است، بلكه به انگيزه رشد و افزايش بارمعرفتى خود است تا در كنار تعبد دينى، آن نيز شكوفا گردد.
اصولا اين‏گونه پرسش‏ها كه از عقل و فطرت آدمى سرچشمه مى‏گيرد، فى حد نفسه هيچ‏گاه‏مذموم و زيانبار نخواهد بود، قبح و زيان آن‏گاه پديد مى‏آيد كه يا پرسشگر اغراض‏غير معرفتى را طلب كند، و يا پاسخگو، توان پاسخگويى صحيح و روشن آن را نداشته وبه مغالطه پناه برد.

2 . قلمرو شناسى دين

يكى از بحث‏هاى حوزه دين پژوهى، بحث درباره قلمرو و اهداف‏دين است، در اين باره سه نظريه كلى مطرح شده است:
1. قلمرو دين مسايل حيات اجتماعى بشر و اصلاح زندگى دنيوى اوست، از اين ديدگاه‏دين با ايدئولوژى‏هاى بشرى و غير دينى از جنبه غايت و هدف تفاوتى ندارد، اگرتفاوتى هست در نوع برنامه‏ها و شيوه‏هاى دست‏يابى به آن هدف است. در پيدايش اين‏طرز تفكر دو عامل نقش عمده داشته است: الف) ترقى تهاجم آميز جوامع غربى درزمينه علم و دانش جديد و بهبود وضعيت زندگى مادى آنان; اين پديده جديد سبب‏پيدايش اين ذهنيت‏براى برخى از مسلمانان شد كه چه بسا علت عقب ماندگى ما ازقافله تمدن صنعتى جديد دين و آيين ماست و اين‏كه دين پيوسته ما را به معنويات‏دعوت مى‏كند و مسايل آخرت را جدى و مهم تلقى مى‏نمايد، از اين رو، سبب غفلت ما ازمسايل دنيوى شده است. اين‏جا از نقش تفكرهاى الحادى و مادى‏گرايانه‏اى كه دين راعامل تخدير و افيون براى توده‏ها مى‏انگاشتند نيز نبايد غفلت ورزند.
دربرابر چنين طرز تفكرى برخى از علماى دينى و روشنفكران مذهبى انديشه دين‏براى دنيا را مطرح نموده و بر جنبه دنيوى دين پاى فشردند. و رفته رفته اين‏طرزتفكر پديد آمد كه هدف پيامبران چيزى جز اصلاح وضعيت زندگى دنيوى بشر وبرقرارى عدل و قسط اجتماعى نبوده است.
ب) عامل ديگرى كه در پيدايش چنين نظريه‏اى مؤثر واقع شد ترويج انديشه‏هاى‏ماركسيست‏ها و ايدئولوژى به اصطلاح مبارزه‏جو و نجات‏بخش ماركسيسم در بين جوانان وروشنفكران بود، در روزگارى كه استعمار و استبداد جوامع اسلامى را به بردگى‏ذلت‏آورى كشيده بود. هرگونه شعار آزادى خواهى و مبارزه‏جويى با استقبال شديدمواجه مى‏شد، و اين رصت‏بسيار خوبى براى جناح‏هاى ماركسيستى و چپگرا بود، كه‏ايدئولوژى ماركسيستى را به عنوان يگانه حامى قشرهاى ستمديده معرفى كنند، اين‏امر سبب شد كه برخى از عالمان دينى و روشنفكران مذهبى از اسلام به‏عنوان مكتبى‏مبارز و ظلم ستيز ياد كرده و برآموزش‏هاى دينى مربوط به شئون دنيوى بشر تاكيدورزند، و به تدريج اين ذهنيت پديد آمد كه گويا هدف اصلى دين همانا اصلاح وضعيت‏دنيوى بشر است.
2 . هدف دين چيزى جز تربيت معنوى و اصلاح زندگى اخروى بشر نيست، آن‏چه شايسته‏آفريدگار جهان و پيام‏آوران اوست‏حقا و منطقامى‏بايد در همين مقياس‏ها وتعليماتى‏باشد كه ديد و دانش انسان‏ها ذاتا و فطرتا از درك آن عاجز و قاصر است. و الاآموختن چيزهايى كه بشر داراى امكان كافى يا استعداد لازم براى رسيدن و دريافت آن‏است چه تناسب و ضرورت مى‏تواند داشته باشد، ابلاغ پيام‏ها و انجام دادن كارهاى‏اصلاحى و تكميلى دنيا در سطح مردم، دور از شان خداى خالق انسان و جهان است وتنزل دادن مقام پيامبران به حدود ماركس‏ها و پاستورها و گاندى‏هاست.
قرآن كه ثمره و خلاصه دعوت و زبان رسالت است، نه تنها سفارش و دستورى براى‏دنياى ما نمى‏دهد، بلكه ما را ملامت مى‏كند كه چرا اين اندازه به دنيا مى‏پردازيد وآخرت را كه بهتر است و ماندگارتر، فراموش و رها مى‏كنيد، چنان‏كه مى‏فرمايد«بل‏توثرون‏الحيوه‏الدنيا والاخره‏خيرواءبقى (17) و نيز مى‏فرمايد: كلابل تحبون‏العاجله و تذرون الاخره (18) .
در سى و چهار سوره قرآن، كه به لحاظ تعداد كلمات جمعا در حدود 65 درصد كل‏قرآن مى‏شود، با آياتى آغاز مى‏گردد كه اعلام كننده اين مطالب است كه اولا نازل شده‏از طرف خداست، و ثانيا ماموريت و منظور آن، انذار و بشارت در زمينه آخرت است وراهى است‏به سوى خالق يكتا، و آن‏چه در هيچ يك از اين سرفصل‏ها يا سر سوره‏ها ديده‏نمى‏شود اين است كه گفته شده باشد ما آن را فرستاديم تا به شما درس حكومت واقتصاد و مديريت و اصلاح امور زندگى دنيا و اجتماع را بدهد. ولى به‏طور كلى گفته‏شده است كه شما در روابط فيمابين، عدالت و انفاق و خدمت و اصلاح را پيشه كنيد وتا عمل صالح انجام ندهيد ايمان به خدا شما را راهى بهشت نخواهد كرد (19) .
3 . اصلاح زندگى دنيوى و اخروى بشر، هر دو مورد توجه دين بوده و هست، هر چنداين دو هدف در طول يك‏ديگر قرار دارند و با يك‏ديگر تعارضى و تزاحمى ندارند.
دنيا گرچه مقدمه آخرت است و راه است نه مقصد، ولى بدون اصلاح راه و تحصيل‏مقدمه نمى‏توان به مقصد رسيد و ذى‏المقدمه را به دست آورد. از اين رو، در تعاليم‏معلمان الهى دين آمده است، «من لامعاش له لامعادله‏» و نيز آمده است «ليس منامن‏ترك آخرته لدنياه اوترك دنياه‏لاخرته‏».
بر اين اساس بايد گفت: «دين روش ويژه‏اى براى زندگى دنيوى انسان است كه مصلحت‏دنيوى بشر را در جهت كمال اخروى و حيات ابدى او تامين مى‏كند. از اين رو، لازم‏است‏شريعت دربرگيرنده قوانينى باشد كه به نيازهاى دنيوى انسان نيز پاسخ‏گويد (20) .
نظريه سوم به صورت‏هايى قابل تقريراست:
1/3. اصلاح دنيا و آخرت به عنوان دو هدف مستقل و در عرض يك‏ديگر مورد توجه دين‏بوده است.
2/3. همان‏گونه كه اشاره شد، هدف اصلى و نهايى دين اصلاح حيات اخروى بشر است،ولى نيل به اين هدف آرمانى در گرو اصلاح حيات دنيوى اوست، پس حيات دنيوى از آن‏نظر كه مقدمه حيات اخروى است مورد توجه دين است، و هيچ‏گونه ارزش ذاتى و مستقل‏ار آخرت ندارد.
3/3. گرچه حيات دنيوى مقدمه حيات اخروى است و اصلاح آن، مقدمه اصلاح زندگى‏اخروى است و در نتيجه زندگى دنيوى نسبت‏به زندگى اخروى جنبه مقدمى دارد، ولى‏چنين نيست كه خود به‏طور جداگانه فاقد هرگونه ارزش بوده و به صورت مستقل موردتوجه دين نباشد، ارزش‏هاى اخلاقى و اجتماعى با اين‏كه مقدمه و وسيله وصول به ارزش‏اصيل و يگانه انسان يعنى خداشناسى و خداپرستى است، فاقد ارزش ذاتى نيستند.
توضيح اين‏كه رابطه مقدمه و ذى‏المقدمه دوگونه است: يكى اين‏كه ارزش مقدمه اين‏است كه به ذى‏المقدمه مى‏رساند، پس از رسيدن به ذى‏المقدمه وجود و عدمش يكسان است;مثلاانسان مى‏خواهد از نهر آبى بگذرد، سنگ بزرگى را در وسط نهر وسيله پريدن قرارمى‏دهد، بديهى است كه پس از عبور از نهر، وجود و عدم آن سنگ براى او يكسان است.
ديگر اين‏كه مقدمه در عين اين‏كه وسيله رسيدن به ذى‏المقدمه است، پس از وصول به‏ذى‏المقدمه، وجود و عدمش يكسان نيست. مانند معلومات كلاس‏هاى اول و دوم كه مقدمه‏اى‏براى رسيدن به معلومات كلاس‏هاى بالاتر است، و مانند وضو كه مقدمه شرعى براى‏خواندن نماز است، ولى خود نيز حسن است و ثواب ذاتى دارد. در اين‏گونه موارد،مقدمه در حقيقت مرتبه ضعيفى از ذى‏المقدمه است، و يا مقدمه و ذى‏المقدمه هر دو ازدرجات كمالى بالاتر مى‏باشند (21) .
شايان ذكر است كه مقصود از اصلاح زندگى دنيوى تنها بهره‏مندى از مواهب طبيعى وبرخوردارى از زندگى مرفه و آسوده نيست، بلكه مقصود اين است كه حيات دنيوى برپايه عدل و راستى و فضليت استوار باشد، و به عبارت ديگر توحيد عملى در بعد فردى‏و اجتماعى تحقق يابد. در عين اين‏كه مقدمه نيل به سعادت و رستگارى اخروى است،خود نيز درجه‏اى از هدف دينى را تشكيل مى‏دهد و از حسن ذاتى برخوردار است; زيراچنان‏كه گفته شد، چنين حياتى تجلى توحيد عملى در بعد فردى و اجتماعى آن است، وتوحيد در سر لوحه اهداف پيامبران الهى و اديان آسمانى قرار دارد.

معيار قلمرو شناسى دين

درباره اين‏كه از چه راهى و براساس چه معيارى مى‏توان‏قلمرو دين را شناخت چند نظريه مطرح شده و يا قابل طرح است:
1 . بحث قلمرو شناسى دين يك رويكرد برون دينى است، و راه شناخت آن تعيين‏انتظارهاى بشر از دين است; يعنى بايد ببينيم دين براى چه آمده و چه مى‏تواندبكند.
انسان بايد نخست نيازهاى خود را به اصلى و فرعى تقسيم كند، و براين اساس‏قلمرو دين را مشخص سازد، حال اگر پيش فرض انسان درباره دين اين باشد كه دين‏آمده است تا به همه نيازهاى انسان اعم از اصلى و فرعى پاسخ گويد، قلمرو دين بسى‏گسترده خواهد بود، چنين فردى مى‏كوشد تا از كم‏ترين اشاره‏هاى دينى بيش‏ترين‏استفاده را بنمايد تا آموزش‏هاى دينى را با ديدگاه و انتظار خود هماهنگ سازد، واگر پيش فرض دين شناسى او اين باشد كه دين براى پاسخ‏گويى به مسايل اصلى زندگى‏آمده است، سطح انتظار او از دين نيز محدود به همين بخش خواهد شد. يعنى دين آمده‏است تا به نيازهايى پاسخ گويد كه از طريق غيردين برطرف نمى‏شود (22) .
در اين‏كه انسان شناسى فى‏الجمله در انتظار بشر از دين مؤثر است، جاى ترديدنيست; زيرا هدف كلى دين هدايت‏بشر و پاسخ‏گويى به نيازهاى اصيل اوست، ولى اين‏مطلب در سطح كلى عام استوار است، بر پايه اين ملاك، از دين انتظار مى‏رود كه به‏همه ابعاد وجودى انسان توجه كند، هم بعد فكرى و عقلانى، و هم بعد عاطفى واحساسى، و هم بعد غريزى و مادى، ولى از آن‏جا كه درك عقلى و علمى بشر در شناخت‏همه زواياى وجودى خويش رسا نيست، و معرفت وحيانى فراتر و برتر از معرفت عقلانى وتجربى است، در كشف نيازهاى اصيل انسان به‏طور جزئى و مشخصى بايد از دين و معرفت‏وحيانى كمك گرفت، و هرگاه ميان معرفت‏بشرى و وحيانى در مورد نيازهاى انسان و خطمشى زندگى او تعارضى رخ دهد، معرفت وحيانى حجت‏خواهد بود، نه معرفت انسانى.
2 . بحث قلمرو شناسى دين يك رويكرد درون دينى است، و محدوده آن را بايد بارجوع به نصوص دينى تشخيص داد، دانش‏هاى عقلى و تجربى بشر در اين باره ارزش واعتبارى ندارد. اين رويكرد از آن كسانى است كه در دين شناسى از روش تعبدى محض‏پيروى مى‏كنند و داده‏هاى عقلى و حسى را معتبر نمى‏دانند، يعنى طرفداران مذاهب‏ظاهر گرايى و اشعرى‏گرى در دنياى اهل سنت، و اخبارى‏گرى در جهان تشيع.
از آن‏چه در نقد نظريه قبل بيان گرديد، وجه ناتمام بودن اين نظريه نيز روشن‏شد، زيرا گرچه در درك نيازهاى اصيل بشر و انتظارهاى او از دين در زمينه جزئيات‏و مسايل دقيق، يگانه معيار رجوع دين و پيروى از وحى است، ولى اثبات دين و ضرورت‏وحى در گرو درك عقلانى و علمى نسبت‏به ابعاد وجودى انسان و نيازهاى اصيل او ست،براين اساس است كه اولا، نياز بشر به دين اثبات مى‏گردد، و ثانيا، مى‏توان در موردجامعيت و كمال و نقص اديان داورى كرد. توضيح اين مطلب در تبيين نظريه سوم خواهدآمد.
3 . بحث درباره قلمرو و رسالت دين مشتمل بر دو رويكرد است: برون دينى و درون‏دينى. نخست‏براساس شناخت عقلانى درباره خدا اثبات مى‏گردد كه خداوند حكيم كه خالق‏انسان است، و آفرينش او حكميانه و هدفدار است، انسان را براى نيل به غرض وغايتى آفريده است، واين غايت متناسب با استعدادها و توانايى‏هاى آفرينش انسان‏است، واز آن‏جا كه در انسان استعداد نيل به كمالات عقلانى و فراتر از جهان طبيعت‏وجود دارد، غرض خلقت او وصول به آن كمالات است.
آن‏گاه براساس اين اصل بديهى كه وصول به هر مقصدى راهى مى‏خواهد، نياز بشر به‏راهى براى نيل به غايت آفرينش، خود اثبات مى‏گردد.
اين راه بايد به گونه‏اى باشد كه پيمودن آن در توان انسان باشد، يعنى بااستفاده از سرمايه‏هاى آفرينشى خود بتواند آن را بپيمايد، و از طرفى همه اين‏سرمايه در طى‏كردن اين راه به‏كار گرفته شود تا لغو و عبث در دستگاه آفرينشى‏حكيمانه الهى راه نيابد.
وجود اختلاف نظرهاى فلسفى و علمى درباره شيوه زندگى و طرز استفاده از قواى‏طبيعى و سرمايه‏هاى آفرينشى، گوياى نارسايى عقل و علم بشر براى تعيين خط مشى‏كامل براى زندگى بشر است.
پس اين كار را بايد خداوند كه آفريدگار انسان است و از همه زوايا و اسراروجودى او آگاه است انجام دهد، و اين‏كه بشر چه رفتارهاى ويژه‏اى را در زندگى فردى‏و اجتماعى خود بايد انجام دهد تا به غايت مطلوب آفرينشى خود دست‏يابد، تنها ازطريق وحى الهى و دين آسمانى بايد تبيين شود.
بنابراين، براساس يك تحليل عقلانى درباره وجود خدا و انسان سه مطلب اثبات‏مى‏شود:
الف) ضرورت دين، نيازمندى بشر به هدايت الهى.
ب) نوع دين، نيازمندى بشر به هدايت تشريعى.
ج) لزوم توجه دين به ابعاد مختلف وجود انسان وبه‏كارگيرى همه سرمايه‏هاى‏آفرينشى او.
دو مطلب اول مربوط به انتظار بشر از خالق خويش است، و مطلب سوم ناظر به‏انتظار بشر از قانون الهى (: دين) است.
اما در مسايل جزئى و زمينه‏هاى خاص دانش عقلى و علمى بشر كافى نيست، و بايد ازتعاليم دين و معرفت‏هاى وحيانى استمداد نمود، و حدود رسالت‏ها و قلمرودين را به‏دست آورد. كارى كه عقل و معرفت‏هاى بشرى در اين زمينه مى‏توانند انجام دهند تفسيرو تبيين تعاليم دينى است، و اين‏كارى است كه دانشمندان دين شناس در حوزه‏هاى كلام،فقه، تفسير و حديث عهده‏دار آن بوده و مى‏باشند.

دين و گمشده بشر

در پايان اين بحث، نقل مطلبى را كه برخى از محققان در زمينه‏نقش دين در به دست دادن گمشده بشر بيان نموده‏اند، سودمند مى‏دانيم:
بشر گمشده‏اى دارد كه نيازمند يافتن آن است. نام اين حقيقت هرچه باشد بايدپاسخ‏گوى سوالات اصلى او باشد كه بدون پاسخ به آن‏ها، جز بن‏بست نهيليستى منزلى‏ديگر پيش رو نخواهد داشت، همان بن‏بستى كه بسيارى از انسان‏هاى امروزى در داخل آن‏با كمال اضطراب در جا مى‏زنند. اين سوالات عبارت است از: من كيستم؟ از كجا آمده‏ام؟
به كجا آمده‏ام؟ در اين‏جا با كيستم؟ به كجا مى‏روم؟ براى چه آمده‏ام؟
پاسخ مثبت‏به اين سوالات به‏قدرى حياتى است كه بشر خصوصابشر محصور در تمدن‏جديد به جهت‏بى‏اعتنايى به آن‏ها، توانايى پذيرش هيچ اصلى را ندارد. از اين رو،او در امروزهايى زندگى مى‏كند كه نه ديروزى داشته است و نه فردايى، يعنى اگر بشردر امروز خويش رفاه و آسايش و لذت گرايى‏اش را اشباع كند، همه چيز و از جمله‏گذشته و آينده‏اش را دارا مى‏باشد، و به همين جهت مى‏توان گفت كه انسان معاصر«اكنون‏زده‏» است.
سررشته تمامى اصول و قوانينى كه تكليف آدمى را در ارتباطات چهارگانه مشخص‏مى‏كند در همان گم‏شده دينى دين است، اين ارتباطات عبارتند از:
1 . ارتباط انسان با خويشتن;
2 . ارتباط انسان با خدا;
3 . ارتباط انسان باجهان هستى;
4 . ارتباط انسان با هم‏نوع‏خود.
اين گمشده، يك حقيقت‏خيالى نيست، بلكه اصالت‏بخش همه حقايق است و بدون آن هيچ واقعيت‏بد و خوب، و وجدان و ارزشى نمى‏تواند مطرح باشد.
عاملى كه باعث مى‏شود آدمى نخست‏خود را بيابد و سپس گمشده‏اش را، توجه به اين واقعيت است كه بشر جزئى معنادار از يك جهان معنادار است كه براى به ثمر رسيدن استعدادها و سرمايه عالى شخصيتش در اين جهان بايد امورى را در بعد عمل و نظر رعايت كند.
كه اين امور و اصول درچهره دين قوام خود را هم‏چون حكمت وجودى انسان ازمبدا هستى آفرين دريافت مى‏كنند. با درك واقعيت مذكور است كه آدمى خود را و سپس‏گمشده‏اش را مى‏يابد.
اما اين‏كه چرا اين گم‏شده فقط از طريق دين يافت مى‏شود بايد توجه داشت كه:
اولا مدتى است‏بس طولانى كه در برخى از جوامع، عده‏اى از دين اعراض نموده‏اند ومى‏خواهند مفاهيمى مانند اخلاق جهانى، حقوق جهانى، فرهنگ جهانى و به‏طور كلى اصطلاح‏جالب «اومانيسم‏» را جانشين «دين‏» نمايند، و همان‏گونه كه ديده‏ايم اين‏اصطلاحات نه از نظر استدلال و نه در قلمرو عمل، نتوانست گمشده اصلى بشر را به‏ارمغان آورد.
ثانيا: به فرض اين‏كه بشر بتواند مفاهيم مزبور رااز قلمرو دانشگاهى و آكادميك‏پايين آورد و آن‏ها را مورد عمل و استفاده قرار دهد، تنها ره‏آورد آن، تامين‏زندگى صحيح و منطقى در عرصه طبيعت و روابط اجتماعى است، ولى گم‏شده حقيقى كه‏بايد با پاسخ به پرسش‏هاى ششگانه گذشته پيدا شود بدون دين پيدا نخواهد شد، والاجوامع شرق و غرب دنياى امروز، اين همه ناله و شيون براى پوچى سر نمى‏دادند.
آرى گردانندگان بزرگ جوامع براى زدودن اصالت آن گمشده از عقول و دل‏هاى بشرآمپول مخدرى كشف نموده‏اند تا با تزريق آن به عقل و روح آدميان حداكثربهره‏بردارى را بكنند و آن مخدر چيزى نيست جز هستى داشتن و بودن به هر شكل‏ممكن (23) .

پى‏نوشتها

.1 شماره‏هاى‏13 و 14 پيام‏حوزه.
.2سوره بقره (2): 38 .
.3سوره انعام (6): 161 .
.4سوره بقره (2): 185 .
.5 سوره آل عمران (3): 4.
.6 سوره انسان (76): 32 .
.7 سوره كهف (18):29 .
.8 سوره آل‏عمران (3):164 .
.9 سوره بقره (2):129 .
.10 اصول كافى، ج‏1، باب اول، ح 1،2،5،6.
.11همان، ج‏1، باب‏النوادر، حديث 11 .
.12 همان، باب 1، ح 4 .
.13 همان، باب من عمل بغير علم، ح 1 .
.14 تلخيص المحصل، ص‏367.
.15 شرح اشارات، ج‏2 ، ص 371 374 .
.16ارشادالطالبين، فاضل مقداد، ص 298 300; گوهر مراد، عبدالرزاق لاهيجى، ص‏353.
.17 سوره اعلى (87):1716.
.18 سوره قيامت (75): 20 21 .
.19 ماهنامه كيان، شماره 28 ، مقاله «آخرت و خدا هدف بعثت انبيا» از مهدى بازرگان.
.20 الميزان، ج 2، ص 130 .
.21 وحى و نبوت، استاد شهيد مرتضى مطهرى ، ص 4241 .
.22 ماهنامه كيان، شماره‏23،مقاله «آن‏كه به‏نام بازرگان بود نه به صفت‏»ازعبدالكريم سروش.
.23 فلسفه دين ، دفتر نخست، استاد علامه محمدتقى جعفرى، ص‏96 وصص 107104 .

 
سه شنبه 18 مهر 1391  10:43 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

سرچشمه دين، كاربردها، عنصر مشترك اديان

سرچشمه دين، كاربردها، عنصر مشترك اديان

على ربانى‏گلپايگانى

در اين بخش، مسايل زير را تحقيق خواهيم كرد:
1 طبقه‏بندى اديان از ديدگاه محققان و پژوهشگران معاصر دين;
2 كاربردهاى‏دين و عنصر مشترك اديان;
3 ماءخذ و سرچشمه دين.
بررسى سرفصل‏هاى ياد شده، آگاهى‏هايى را در زمينه اديان‏بدوى، اديان زنده وموجود در جهان، ديدگاه‏هاى دين‏شناسان در باره اصل مشترك اديان و منابع و مآخذى‏كه تعاليم و احكام دينى از آن‏ها سرچشمه مى‏گيرد، به خوانندگان گرامى عرضه خواهدكرد.

طبقه‏بندى اديان

يكى از بحث‏هاى رايج دين‏شناسى، بحث در باره طبقه‏بندى اديان است.
اين كار به ملاحظه جهات گوناگونى صورت گرفته است كه برخى را يادآور مى‏شويم:
1 اديان ابتدايى و پيشرفته
مقياس اين تقسيم‏بندى، وضعيت فكرى و روانى بشراست كه به دو گونه ابتدايى و مترقى تقسيم مى‏شود و براين اساس، دين، كه خود يك‏مشغله فكرى و روانى بشر است، به دو قسم ابتدايى و پيشرفته تقسيم مى‏گردد. اين‏تقسيم الزاما تاريخى نبوده و چنين نيست كه همه انسان‏هايى كه در نخستين دوره‏هاى‏تاريخ حيات بشرى زندگى مى‏كرده‏اند، از نظر فكرى و روحى وضعيتى ابتدايى داشته، ويا همه انسان‏هاى دوره‏هاى بعد، از وضعى مترقى در زمينه فكر و روان برخورداربوده‏اند. بلكه مقياس، همانا سادگى و رشد و تعالى فكرى و روحى است، متعلق به هر دوره وعصرى كه باشد.
برخى از صاحب‏نظران صفات عمومى انسان‏هاى ابتدايى را به گونه زير بيان كرده‏اند:
1-شخصيت فردى آن‏ها به قدرى وابسته به جامعه و قبيله خود است كه نمى‏توان گفت‏هر يك از افراد آن‏ها در زمينه مسايل روحانى و اجتماعى فكر و اراده‏اى مستقل دارد.
2- زودباورى و ساده‏لوحى از ويژگى‏هاى ديگر انسان‏هاى بدوى است كه مورد توجه‏روان‏شناسان قرار گرفته است.
3- تعصب بيش از حد در مورد آداب و رسوم قومى و قبيلگى، يكى ديگر از صفات‏عمومى انسان‏هاى بدوى، شناخته شده است.
4- جزم و تعيين غير منطقى در مورد ادراك‏هاى حسى و يافته‏هاى تجربى نيز ازويژگى‏هاى افكار ابتدايى به شمار آمده است; يعنى هم به راحتى به يقين مى‏رسد، وهم در همه آن چه مى‏بيند و مى‏شنود، جزم پيدا مى‏كند، و حالت ترديد و شك به خودراه نمى‏دهد.
5- غالبا عقايد و آداب و رسوم آنان از نيازهاى جسمانى و روانى آن‏ها سرچشمه‏مى‏گيرد. از اين روى، نيازمندى‏هاى بيولوژيك و پسيكولوژيك (جسمانى و روانى) مانندگرسنگى، عشق، ترس از درد يا مرگ، ميل به تعدى و تجاوز به ديگران و اميال ديگردر رسوم و آداب آنان مؤثر است.6 با توجه به ويژگى‏هاى ياد شده، محققان براى‏اديان ابتدايى ويژگى‏هايى را به شرح زير برشمرده‏اند:
الف) اعتقاد به مانا. مانا يك نيروى روحانى غيبى است كه اعتقاد به آن نزداقوام بدوى عموميت دارد، ولى در هر ناحيه و اقليم، رسوم و آداب و واكنش‏هاى خاصى‏معمول است، همه مردم بدوى معتقدند كه يك قدرت ساكت و نامعلوم در هر شى‏ء موجوداست و شبيه به يك قوه مافوق طبيعى است كه به خودى خود داراى فعاليت و مافوق قوه‏حياتى موجود در اشياء است. از اين روى; طبقات و نسل‏هاى متوالى اين اقوام درباره‏مانا به خواص و آثار سحرى شگفت‏انگيز معتقد شده‏اند.
(Fetishism) . فتيش شى‏ء يا اشيايى است مانند مهره‏ها، سنگ‏ريزه‏ها،سنگ‏هاى فرود آمده از آسمان، ب) فتيشيزم استخوان‏ها، چوب‏هاى عجيب و نادر و امثال آن كه موردپرستش بدوى‏ها بوده است، و از همان لحظه كه اين اشياء به دست آن‏ها مى‏رسد، در آن‏نيروى عظيمى را مخفى مى‏دانند كه براى يابنده و دوستانش مفيد و براى دشمنانش‏زيانبخش است.
(Ani,isme) يا جاندارانگارى طبيعت. نزد امت‏هاى بدوى كه در عصرحاضر هنوز وجود دارند. يك نوع ج) انيميزم حس پرستش ارواح متداول است، يعنى معتقدند كه تمام‏موجودات، اعم از متحرك يا ساكن، مرده يا زنده، داراى روحى هستند كه درون آن‏هامخفى و مستور است، نزد آنان ارواح داراى شكل و صورت و احساسات و عواطفند و ازنيروى اراده و قصد برخوردارند، و اگر به خشم آيند، بى‏اندازه خطرناك خواهند بود،و براى جلب توجه آن‏ها بايد از در چاپلوسى وارد شد و به آن‏ها ابراز وفادارى واخلاص كرد.
انسان بدوى چون اشياى طبيعت را داراى روح مى‏داند، و چنان كه ما معتقديم اشياى‏طبيعت را مرده احساس نمى‏كند و جامد نمى‏داند، ميان خود و طبيعت‏به نوعى اتحادمى‏رسد.
(Totemism) توتم كلمه‏اى است از زبان بوميان آمريكا و معناى آن‏نشانه يا علامت است. اين علامت را د) توتميزم بوميان آمريكا براى نماياندن حيوان يا نباتى كه‏خيال مى‏كردند روح حامى قبيله در آن سكونت دارد به كار مى‏بردند. توتم معمولا يك‏جانور قابل خوردن، بى‏آزار و يا خطرناك و هول‏انگيز و به ندرت نيز يك گياه و يايكى از قواى طبيعت، مانند باران و آب است كه داراى رابطه خاصى با تمام عشيره‏است.
توتم بدوا جد اصلى و نخستين قبيله و بعد روح محافظ و كمك كار آن به شمارمى‏رود كه به آن‏ها حكمت و حل معماها و مشكلات را الهام مى‏كند، و در مواقع خطر،كودكان خود را مى‏شناسد و آن‏ها را پناه مى‏دهد، از اين رو، فرزندان يك توتم ياتوتم‏ها به عنوان يك وظيفه مقدس بايد توتم خود را نكشند و يا در صورتى كه‏حيوان نباشد نابودش نكنند، و از خوردن گوشت آن و يا هر گونه استفاده ديگرى‏اجتناب ورزند; در غير اين صورت، توتم، آن‏ها را سخت كيفر خواهد كرد.
(Tabuism) كلمه تابو از زبان مردم پولى نزى گرفته شده و به معناى‏ممنوع و حرام است. عدد تابوها نزد ه)تابوئيزم مردم بدوى از حد شمارش بيرون است تا آن جا كه‏اشياى مختلف و اقدام به بعضى كارها و حتى بر زبان آوردن بعضى كلمات و نام‏ها وقدم نهادن در اماكنى خاص، تابو به حساب مى‏آيد. رييس گروه يا بزرگ قبيله، تاوقتى داراى قدرت و رهبرى است، غالبا تابو است و به اعتقاد آنان، دست زدن به بدن‏يا جامه و اثاث او و حتى فرش و جايى كه بر آن گام نهاده، خطرناك است.
در يك‏كلمه مى‏توان گفت تابو، حرام‏هايى است كه جنبه مرموزى دارد و علت آن از نظر منطقى‏و خودآگاهى عقلى و دينى روشن نيست، و اين وجه تمايز محرمات اديان توحيدى باتابو در اديان بدوى است. اما عقايدى شبيه به تابو نزد مردم عادى ربطى به محرمات‏واقعى دين حق ندارد. چنين افرادى، در حقيقت تا حدى داراى روحيه بدوى‏اند. بدين‏جهت، عقايد دينى آنان نيز خالص و پيراسته از خرافات نيست.
و) پرستش طبيعت كه مظاهر گوناگونى داشته است، از جمله سنگ‏پرستى، گياه‏پرستى،جانورپرستى و پرستش عناصر عالم وجود، مانند خاك، باد، آتش و آب.تفاوت طبيعت پرستى با انيميزم اين است كه در انيميزم شى‏ء طبيعى به خاطر روح‏مرموزى كه دارد پرستش مى‏شود، ولى در طبيعت پرستى ممكن است‏به اين جهت‏باشد وممكن است از آن جهت پرستش شود كه نماينده و رمز يك امر حقيقى ديگر دانسته شده‏است. چنان كه بت‏پرستان تحصيل كرده هندى از اين جهت‏به بت احترام مى‏گذارند كه آن‏را مظهر رمزى يك حقيقت عالى و نهفته كه قابل ستايش است.مى‏دانند هر چند عوام الناس آن‏ها، بت را يك موجود زنده و فعال مى‏دانند و براى‏آن روح و روانى قايلند.
از اين جا مى‏توان دو نتيجه به دست آورد:
1- در طول تاريخ بشر، دين از زندگى او جدا نبوده است و بدين جهت دين‏ريشه‏دارترين عامل در فرهنگ بشرى است.
2- گرچه دين‏دارى و پرستش در اديان بدوى به صورت‏هاى نامعقول و خرافى ظهوركرده است، ولى اين، دليلى بر آن چه برخى جامعه‏شناسان نتيجه گرفته‏اند كه دين درآغاز پيدايش حالت‏ساده و ابتدايى داشته و رفته‏رفته به اديان پيشرفته مبدل شده‏است، نيست; زيرا همان‏گونه كه يادآور شديم، در جهان كنونى نيز مظاهرى از عقايد واعمال بدويان مشاهده مى‏شود، و اين در حالى است كه عصر كنونى، دوره اديان‏پيشرفته و توحيدى است و نه اديان ابتدايى.
بنابراين، دين از آغاز پيدايش بر پايه توحيد استوار بوده است; هر چند به علل‏مختلف، طبيعت‏پرستى و شرك و خرافه‏گرايى در جوامع دينى راه يافته است.
2-اديان زنده و غيرزنده
يكى ديگر از تقسيم‏بندى‏هاى رايج دين، تقسيم آن به‏زنده و غيرزنده است.
برخى از اديان، متعلق به تاريخ گذشته‏اند و در جهان كنونى پيروانى ندارند،گرچه اكثر آن‏ها تاثير خود را روى تعليمات يك يا چند تا از اديان موجود حفظكرده‏اند. اين اديان را، اديان مرده مى‏نامند، اديان مصر قديم در افريقا، اديان‏مكزيك و پروى باستان در امريكا، اديان قديم بابل و آشور. متعلق به اقوام فنيقى‏و هيتى، اديان ميترايى و مانى در آسياى صغير، اديان يونان و روم باستان، واديان اقوام سلت و تيوتونى اروپا از اين دسته‏اند.
در مقابل اين اديان، اديان‏ديگرى قرار دارد كه هم‏اكنون پيروانى دارند، هر چند از نظر دامنه نفوذ و تعدادپيروان تفاوت بسيار دارند. از اين اديان به عنوان اديان زنده ياد مى‏شود كه‏عبارتند از:
1- دين هندويى كه تاريخ آن به حدود 1500 تا 2000 سال پيش از ميلاد مسيح بازمى‏گردد.
2- دين يهودى كه تاريخ آن به 1200 تا 1500 سال پيش از ميلاد مسيح مى‏رسد.
3- دين شينتو كه مبدا پيدايش آن را 660 سال پيش از ميلاد مسيح گفته‏اند.
4- دين زرتشتى كه تاريخ پيدايش آن را قرن هفتم و ششم پيش از ميلاد گفته‏اند.
5- دين تائونى كه تاريخ پيدايش آن را سال 604 قبل از ميلاد گفته‏اند.
6- دين جاينى (جينى) كه تاريخ پيدايش آن به سال‏599 پيش از ميلاد باز مى‏گردد.
7- دين بودايى كه سال 560 پيش از ميلاد پديد آمده است.
8- دين كنفوسيوسى كه سال 551 پيش از ميلاد را مبدا ظهور آن دانسته‏اند.
9- دين و آيين ديگرى كه از اديان زنده جهان به شمار مى‏آيد، دين صابئى است.
قرآن كريم از صابئان در رديف يهود و نصارى ياد مى‏كند. صابئان آيين خود را به‏حضرت يحيى تحميد دهنده يا يحياى محمد نسبت مى‏دهند، قرآن كريم حضرت يحيى راپيامبرى صاحب كتاب و حكم معرفى كرده است.
تاريخ اين دين به اندكى پيش از دين‏مسيح باز مى‏گردد.
10- دين مسيحيت. بنابراين كه حضرت عيسى(ع) در سى سالگى دين‏مسيحيت را اعلان كرده است، تاريخ پيدايش آن سى‏ام ميلادى خواهد بود.
11- دين‏اسلام. با توجه به اين كه تاريخ ولادت پيامبر گرامى اسلام سال 570 ميلادى بوده و آن‏حضرت در سن چهل سالگى به پيامبرى برگزيده شده است.
تاريخ پيدايش دين اسلام سال 610 ميلادى بوده است.
(Nanak) ، بنيانگذار اين دين را سال‏1469 ميلادى‏و تاريخ وفات او را سال 1538 12- دين سيك. تاريخ تولد نانك ميلادى نوشته‏اند، و از طرفى گفته‏اند وى تا36 سالگى‏آيين سيك را ابراز نكرده است.از اين جا مى‏توان آغاز قرن شانزدهم ميلادى راتاريخ تقريبى پيدايش آيين سيك دانست.
3-اديان توحيدى و غير توحيدى
اعتقاد به وجود خدا و توحيد و شرك، عامل ديگرى‏در تقسيم‏بندى اديان است، هفت دين از اديان زنده جهان در آغاز به وضوح معتقد به‏خداشناسى بوده‏اند، اديان اسلام، مسيحيت، صابئى، يهودى، سيك و زرتشتيگرى. دو دين‏از آن‏ها يعنى دين جاينى و بودايى، بدون هيچ تاكيد خاصى بر وجود خدا آغازشده‏اند. سه دين ديگر، يعنى اديان هندويى، كنفوسيوسى و شينتو. در زمينه‏اى مبتنى‏بر شرك طبيعت‏پرستى بنيان‏گذارى شده‏اند.
به طور كلى، اين وضع را مى‏توان به صورت زير جمع‏بندى كرد:
الف) اديان اسلام، مسيحيت، يهودى، سيك، اديان توحيدى‏اند.
ب) دين زرتشتى تقريبا توحيدى است. گرچه فلسفه متافيزيك آن مبتنى بر ثنويت‏بوده و در متن كتاب مقدس آن، عبادت و پرستش شياطين متعدد به رسميت‏شناخته شده‏است.
ج) اديان باقى مانده عملا مبتنى بر شرك هستند.
شايان ذكر است كه مقصود ازتوحيدى بودن اديانى چون مسيحيت اين نيست كه عقيده تثليث‏با توحيد منافات ندارد، بلكه مقصود اين است كه اعتقاد به خداى يكتا به عنوان يك عقيده دينى به رسميت‏شناخته شده است، گرچه در كنار آن، عقيده تثليث نيز مورد قبول است و باور اكثرمسيحيان اين است كه اين دو با يكديگر ناسازگار نيستند و عقيده تثليث‏يا فراتراز بحث عقلى است و يا بايد به گونه‏اى تفسير شود كه با اعتقاد به يگانگى خدا،ناسازگار نباشد، هر چند از نظر ما اين تلاش‏ها در حل تعارض كامياب نبوده است.

كاربردهاى دين

گرچه با توجه به بحث‏هاى تعريف و تقسيم دين، كاربردهاى دين رامى‏توان تشخيص داد و به بررسى جداگانه نياز ندارد. ولى براى آن كه بتوان بحث‏عنصر مشترك اديان را روشن‏تر عرضه كرد، طرح مستقل آن خالى از فايده نخواهد بود. كاربردهاى دين را مى‏توان در موارد زير نشان داد:
1- برنامه‏هاى زندگى اخلاقى و اجتماعى، خواه مستند به وحى باشد يا نباشد، چنان‏كه كمونيسم و اومانيسم نيز گاهى، نوعى دين ناميده مى‏شوند. اگوست كنت كه دين به‏معناى برنامه‏هاى مستند به وحى را رد كرد، خود دينى را به نام «دين انسانيت‏»پيشنهاد كرد كه اومانيستى و انسان‏گرايانه است.
2-اعمال و مناسك و آداب ويژه‏اى كه با عبادت و پرستش همراه است، خواه معبود،خدا يا خدايان و يا ارواح و يا برخى مظاهر طبيعى باشد. چنان كه وقتى از اديان‏ابتدايى سخن به ميان مى‏آيد، همين معنا مقصود است.
3- مراسم و آداب زندگى مبتنى بر اعتقاد به جهان غيب كه با پرستش خدا ياخدايان همراه است. بخشى از كاربرد دين در مورد اديان الهى اعم از توحيدى وغيرتوحيدى ناظر به همين معناست.
4- مراسم و مناسك مبتنى بر اعتقاد به ماوراى طبيعت و همراه با پرستش خداى‏يكتا. اين مورد در اديان الهى و توحيدى كاربرد وسيعى دارد كه از آن‏ها با نام‏اديان ابراهيمى نيز ياد مى‏شود.

عنصر مشترك اديان

اكنون بايد هر يك از اين كاربردها را مورد مطالعه قرار دادو عنصر مشترك آن‏ها را روشن ساخت.
1- ايدئولوژى و جهان‏بينى
آن چه مى‏تواند عنصر مشترك در مورد كاربرد اول دين‏به شمار آيد، همانا ايدئولوى و جهان‏بينى است، مقصود از ايدئولوژى، برنامه‏هاى‏ويژه زندگى است و مقصود از جهان‏بينى، نوع بينش و نگرش خاص به انسان و جهان است.علامه طباطبائى در اين باره توضيحى دارد كه خلاصه آن را يادآور مى‏شويم:
ترديد نيست كه هر يك از افراد انسان در زندگى طبعا به هم‏نوعان خود گراييده درمحيط اجتماع و زندگى دسته‏جمعى اعمالى انجام مى‏دهد و اين اعمال را تحت نظامى‏قرار مى‏دهد كه از آن تخطى نمى‏كند و منشا اين نظم، اين است كه انسان مى‏خواهد يك‏زندگى سعادتمندانه داشته باشد كه تا مى‏تواند نيازمندى‏هاى خود را به طور كامل‏ترى‏رفع كند.
از اين جاست كه انسان پيوسته اعمال خود را طبق مقررات و قوانينى كه به دلخواه‏خود وضع كرده و يا از ديگران پذيرفته، تطبيق مى‏كند. اين قوانين و مقررات، مبتنى‏بر نوع تصور و شناختى است كه انسان از جهان هستى كه خود نيز جزئى از آن است‏دارد.
كسانى كه جهان را همين جهان مادى و محسوس دانسته و انسان را پديده‏اى صددرصدمادى مى‏دانند كه پس از مرگ نابود مى‏شود، روش‏شان در زندگى به گونه‏اى است كه‏خواسته‏هاى مادى و لذايذ چند روزه دنيوى خود را تامين كنند.
كسانى كه مانند عامه بت‏پرستان جهان، طبيعت را آفريده خدايى بالاتر از طبيعت‏مى‏دانند، برنامه زندگى خود را طورى تنظيم مى‏كنند كه خشنودى خدا را جلب كنند وموجبات خشم او را فراهم نياورند; چه اگر خدا را خشنود كنند، نعمت‏خود رابرايشان فراوان و پاينده مى‏دارد، و اگر خشمگين سازند، نعمت‏خود را از دست‏شان‏خواهد گرفت.
كسانى كه علاوه بر ايمان به خدا، براى انسان زندگانى جاودانى قايل بوده و اورا مسوول خوب و بد اعمال خود مى‏دانند، و در نتيجه، روز بازخواست و پاداش اثبات‏مى‏كنند مانند مجوس، يهود، نصارى و مسلمين، در زندگى خود راهى را مى‏خواهندبپيمانيد كه اين اصل اعتقادى در آن مراعات شود و سعادت اين سرا و آن سرا را،تامين كند.
مجموع اين اعتقاد و اساس (اعتقاد در باره حقيقت انسان و جهان) و مقررات‏متناسب با آن كه در مسير زندگى مورد عمل قرار مى‏گيرد، «دين‏» ناميده مى‏شود.بنابراين، انسان هرگز از دين ( برنامه زندگى كه براصل اعتقادى استوار است)بى‏نياز نيست.

2- تقدس يا قدسيت

عنصر مشترك در مورد دومين كاربرد دين،«قدسيت‏» است; يعنى آنچه مورد پرستش قرار مى‏گيرد، از ويژگى دسيت‏برخوردار است.
عده‏اى از دين‏شناسان غربى، قدسيت را عنصر مشترك اديان دانسته‏اند و مقصود آنان‏از دين، اصطلاح و كاربرد عام آن كه شامل هر ايدئولوى و مرام زندگى شود، نيست،بلكه اصطلاح و كاربرد خاص آن است‏يعنى آداب و مراسم زندگى همراه (Soderblom) (1866 1931)، متكلم و دين‏شناس سوئدى‏گفته است: با عبادت وپرستش، چنان كه سودربلوم
مفهوم قدسى يا قدسيت مفهوم كليدى دين است و حتى از مفهوم خدا هم فراتر مى‏رود;زيرا ممكن است دينى بدون مفهوم خدا وجود داشته باشد، ولى هيچ دينى بدون تمايزبين قدسى و دنيوى وجود ندارد.
Rudolf Otto (19371869)، متكلم‏و دين‏پژوه آلمانى نيز، طرفدار اين نظريه است، و كتابى به نام مفهوم رودولف اتو امر قدسى‏تاليف كرد. 20 از طرفداران نامدار اين نظريه، ميرچاالياده رومانيايى (19861907)، مورخ معروف اديان و مفسر نهادهاى دينى است. به نظر وى، قدسى و دنيوى دووجه از بودن در جهان است و همواره تلاش انسان دين وزر براى فرا رفتن از جهان‏غيرقدسى يا دنيوى به مدد تجربه كردن جهان فرا انسانى ارزش‏هاى متعال است.وى تصريح كرده است كه خصلت قدسى، گوهر يگانه پديده مذهبى است و نمى‏توان آن رابا مقياس‏هاى فيزيولوژى، روان‏شناسى، جامعه‏شناسى و غير آن مطالعه كرد، و نيزيادآور شده است كه توتم‏پرستى، بت‏پرستى، پرستش طبيعت‏يا ارواح و نيز پرستش‏شياطين و خدايان و سرانجام پرستش خداى يگانه، تجليات گوناگون قداست مى‏باشند.
3- آفرينش و تدبير آن چه را كه مى‏توان به عنوان عنصر مشترك در مورد سومين‏كاربرد دين دانست، مفهوم آفرينش و تدبير يا ربوبيت است; يعنى در اين جا آن چه‏هسته مركزى عقيده دينى است، مساله خلقت و تدبير جهان است و اين كه خدايان نقش‏آفرينش و تدبير جهان را دارند، و عبادت آن‏ها به انگيزه جلب رضايت و پرهيز ازخشم و غضب آن‏ها صورت مى‏گيرد. البته همه مشركان قايل به تعدد خالق و آفريدگارنبوده‏اند، ولى اعتقاد به تعدد مدبر و رب ( ارباب) از مشتركات همه مشركان بوده‏است، چنان كه قرآن كريم آن جا كه عقايد مشركان عصر رسالت را بازگو نموده،يادآور شده است كه آنان خالقيت را منحصر در خدا ( الله) مى‏دانستند، ولى‏معبودهاى خود را به اين انگيزه عبادت مى‏كردند كه مايه قدرت و عزت آن‏ها باشند.چنان كه مى‏فرمايد:واتخذوا من دون الله آلهه ليكونوا لهم عزا و نيز مى‏فرمايد: واتخذوا من دون‏الله آلهه لعلهم ينصرون .

4- نجات يا رستگارى ابدى

برخى از دين پژوهان، اصل‏نجات و رستگارى را عنصر مشترك اديان بزرگ و متكامل دانسته‏اند; البته بايد مقصوداديانى باشد كه به حيات اخروى عقيده دارند.جان هيك از طرفداران اين نظريه است، وى گفته است:
محتملا در اديان ابتدايى عقيده به نجات يا رستگارى وجود ندارد; زيرا در اين‏اديان، آن چه اهميت دارد، حفظ تعادل ميان امور و اجتناب از بروز فاجعه است، ولى‏در كليه اديان بزرگ و متكامل جهانى نوعى اعتقاد به رستگارى وجود دارد.
در اين اديان، عقيده به انتقال از يك جهان معصيت‏بار به وضعيتى كاملا اميدبخش وبهتر وجود دارد، اين اديان اعلان مى‏كنند كه هستى غايى، حقيقت مطلق والوهيت كه‏هستى كنونى ما اتصال و پيوند خود را با آن از دست داده، خير مطلق يا بخشايشگراست.
بنابراين، بايد به جست‏وجو برآمد و به نداى او پاسخ گفت; زيرا آن چه داراى‏حقيقت غايى است. داراى ارج و اعتبار غايى نيز است.
هر يك از اين اديان، براساس اصل نجات شناختى خود طريق خاصى را براى دست‏يافتن‏به وصال هستى مطلق پيشنهاد مى‏كند و از طريق ايمان در پاسخ به رحمت الهى از طريق‏فنا شدن در ذات بارى، و يا از راه اخلاص روحى و اخلاقى به نجات و اشراق راه‏مى‏برند.
Religion ازسلسله مقالات دائره المعارف دين، اصل Winston L.king نيز در مقاله «دين‏» وينستون كينگ رستگارى را عنصر مشترك اديان دانسته ورستگارى دينى را با دو ويژگى زير معرفى كرده است:
1- رستگارى دينى، تمايل به تمركز بر نيازهايى دارد كه يك فرهنگ آن رااساسى‏ترين نياز مى‏شمارد، و نيازهايى را كه يك فرهنگ كم اهميت‏تر مى‏شمارد ناديده‏مى‏گيرد.
2- رستگارى دينى، ناظر به ارضاى كلى، مطلق و گاه استعلايى نيازهاى انسانى است‏و دامنه‏اى گسترده دارد كه با توجه به زمينه فرهنگى آن، سلسله وسيعى از ارضاهاى‏طبيعى گرفته تا وجد ابدى اتحاد با مطلق را در برمى‏گيرد.
روشن است كه تفسيروى از رستگارى بس گسترده‏تر از تفسير جان هيك است، تفسير جان هيك، مخصوص اديان‏پيشرفته و احيانا توحيدى است، ولى اين تفسير، اديان ابتدايى را نيز شامل مى‏شود.

ماءخذ و سرچشمه دين

دين، در معناى خاص آن، پديده‏اى الهى و آسمانى است و فاعل‏و پديد آورنده آن خداوند است، نقش بشر در اين باره، عبارت است از ايمان (پذيرش دين)، شناخت و عمل، به عبارت ديگر انسان در مورد دين دو نقش را ايفامى‏كند، يكى نقش قابلى و پذيرندگى، و ديگر نقش فاعلى كه جلوه معرفتى و رفتارى‏دارد، و در سايه اين دو نقش قابلى و فاعلى، نقش سومى پديد مى‏آيد كه مى‏توان آن‏را «بهره‏برى‏» ناميد; يعنى خلق و خوى او در پرتو ايمان و عمل به دين تحول‏يافته و رنگ دينى به خود مى‏گيرد و سرانجام به زندگى پاكيزه‏اى در دنيا و آخرت‏دست مى‏يابد. قرآن كريم در اين باره مى‏فرمايد:
من عمل صالحا من ذكر او انثى و هو مؤمن فلنحيينه حيوه طيبه و لنجزينهم‏اءجرهم باءحسن ما كانوا يعملون .
: هر مرد و زن با ايمانى كه كار شايسته‏انجام دهد، او را در فضاى زندگى‏اى پاكيزه حيات مى‏بخشيم و آنان را به نيكوتر ازآن چه عمل كرده‏اند پاداش مى‏دهيم.
بنابراين، دين آسمانى سرچشمه‏اى خدايى دارد و خداوند آن را به بشر اعطا كرده‏است. قرآن كريم در اين باره مى‏فرمايد:
شرع لكم من الدين ماوصى به نوحا والذى اوحينااليك و ما وصينا به ابراهيم وموسى و عيسى ان اقيموا الدين ولاتتفرقوا فيه... .
: براى شما همان دينى راتشريع كرد كه آن را به نوح سفارش نمود، و آن چه بر تو (پيامبر اسلام) وحى‏نموديم، و آن چه به ابراهيم و موسى و عيسى سفارش كرديم، تا دين را بر پا داريدو در آن فرقه فرقه نشويد.
از آن جا كه دين كه فعل تشريعى خداوند است‏بر پيامبران وحى گرديده و از طريق‏وحى الهى به افراد بشر و مكلفان رسيده است، مى‏توان گفت: «وحى الهى‏» ماءخذ وسرچشمه دين حق است و كتاب‏هاى آسمانى مشروط به اين كه از دستبرد بشر و تحريف‏مصون مانده باشند منابع و مصادر دين آسمانى مى‏باشند، و چون دين اسلام خاتم‏اديان الهى است، قرآن كريم ماءخذ و مصدر دين حق است و به همين دليل است كه‏خداوند، قرآن را با وصف مهيمن وصف كرده مى‏فرمايد:
و انزلنا اليك الكتاب بالحق مصدقا لما بين يديه من الكتاب و مهيمنا عليه... .
: قرآن را به حق بر تو نازل كرديم در حالى كه كتاب‏هاى آسمانى پيشين راتصديق كرده و بر آنها نظارت دارد.
هيمنه داشتن چيزى نسبت‏به چيز ديگر، عبارت است از تسلط داشتن برآن، به اين كه‏بتواند در آن تصرف كند و آن را حفظ و مراقبت نمايد، و قرآن كريم نسبت‏به‏كتاب‏هاى آسمانى پيشين اين گونه است. قرآن، بيانگر همه حقايق دينى است و اصول‏ثابت دينى را كه در شرايع پيشين بوده حفظ نموده و آن چه از فروع دينى كه‏تحول‏پذير بوده، نسخ كرده است تا برنامه‏هاى آن با نيازهاى فطرى انسان از هر جهت‏هماهنگ باشد چنان كه مى‏فرمايد:
ان هذا القرآن يهدى للتى هى اقوم .
: اين قرآن به طريقه‏اى استوارتر هدايت‏مى‏كند.
گذشته از اين، با رجوع به قرآن مى‏توان درستى و نادرستى مطالبى را كه در كتب‏دينى ديگر ضبط شده است محك زد; يعنى آن چه با تعاليم قرآن ناسازگار باشد مردودو نادرست‏خواهد بود.
اينك با توجه به توضيحات ياد شده، منابع و مصادر دين‏اسلام را به صورت زير تبيين مى‏كنيم.

1- قرآن كريم

با توجه به اين كه دين فعل تشريعى خداوند است. براى احكام وتشريع‏هاى دينى دو مرحله زير قابل فرض و بلكه محقق است:
1- مرحله پيش از ابلاغ ;
2- مرحله پس از ابلاغ .
در مرحله نخست، احكام و تشريع‏هاى دينى در لوح محفوظ، به گونه‏اى كه كيفيت آن‏براى ما روشن نيست، تحقق مى‏يابد، آن‏گاه از طريق وحى به پيامبران الهى منتقل‏مى‏گردد و بردست آنان به مكلفان ابلاغ مى‏شود.
دين ( تكاليف الهى) در مرحله نخست جنبه انشايى دارد و در مرحله دوم جنبه‏فعلى داشته و منجز و الزام‏آور است و كاربرد دين در اصطلاح دين‏شناسى ناظر به‏مرحله دوم است. بنابراين، احكام و تعاليمى كه در قرآن كريم موجود است، همگى دين‏ناميده مى‏شوند.
البته همه آيات قرآن بيانگر دستورهاى اعتقادى يا عملى نيستند، بلكه مطالبى‏نيز در باره رخدادهاى تاريخى يا حوادث و پديده‏هاى طبيعى و مانند آن بيان شده‏است كه چون هدف اصلى از اين گونه تعاليم، هدايت‏بشر به سوى مصالح دنيوى و سعادت‏اخروى است، و اين همانا حقيقت و مقصود نهايى دين است، اين تعاليم نيز تحت عنوان‏دين شناخته مى‏شوند.
به عبارت ديگر، آيات تاريخى و طبيعى قرآن يك مدلول مطابقى دارند و يك مدلول‏التزامى; مدلول مطابقى آن‏ها كه گزارش از يك رخداد تاريخى يا وصف يك حادثه ياقانون طبيعى است، مقصود بالاصاله قرآن نيست، بلكه مقصود بالاصاله آن مدلول‏التزامى آن‏ها است و آن به عقايد و احكام دينى باز مى‏گردد; يعنى يا هدف بيان‏خالقيت، ربوبيت، علم، قدرت، مهر، خشم و در يك كلمه صفات جمال و جلال الهى است ويا تبيين يك دستورالعمل و قانون دينى است.

2- احاديث نبوى

پس از قرآن كريم، احاديث نبوى دومين ماءخذ و سرچشمه دين است‏و اين مطلب دو پايه دارد:
الف) كتاب آسمانى به شرح و تفسير نياز دارد; زيرا تعاليم و احكام دينى وارددر كتاب آسمانى ناظر به كليات مسايل است و جزئيات مسايل بايد توسط پيامبر درشرايط مناسب و به تدريج‏بيان شود; چنان كه خداوند خطاب به پيامبر اكرم(ص)مى‏فرمايد:
و انزلنا اليك الذكر لتبين للناس ما نزل اليهم و لعلهم يتفكرون .
ب)پيامبر، معصوم از خطا و گناه است و آن چه در تبيين تعاليم و احكام الهى بيان‏مى‏كند، چيزى جز وحى و قانون الهى نيست; چنان كه خداوند در باره پيامبر اكرم(ص)مى‏فرمايد:
و ما ينطق عن الهوى ×ان هو الا وحى يوحى ×علمه شديد القوى .
قرآن كريم درجاى ديگر مى‏فرمايد:
فان تنازعتم فى شى‏ء فردوه الى الله والرسول .
امام على(ع) در تفسير اين آيه‏فرموده‏اند:
فرده الى الله ان نحكم بكتابه، ورده الى الرسول ان ناءخذ بسنته.
3-احاديث امامان معصوم:
با توجه به اين كه تبيين كليات معارف و احكام دينى كارى است كه تدريجاانجام‏پذير بوده و به زمانى نسبتا طولانى نياز دارد، زمان محدود عصر رسالت. براى‏انجام كامل اين امر كافى نبود، از اين روى مى‏بايست كسانى باشند كه پس از آن‏حضرت اين رسالت را ادامه داده و تكميل كنند. بدين جهت، پيامبر اكرم(ص) با حديث‏ثقلين و مانند آن عصمت و قيادت عترت خود را به مسلمانان ابلاغ كرد و با ملاك عصمت‏و مقام قيادت دينى عترت پيامبر، احاديث آنان نيز به منزله احاديث نبوى بوده وماءخذ و مصدر دين خواهد بود.
اين مطلب، گذشته از حديث ثقلين و مانند آن، از آياتى چون آيه وجوب اطاعت اولى‏الامر آيه ولايت، آيه تكميل دين، آيه تطهير و... نيز به دست مى‏آيد كه‏شرح آن را بايد در كتب كلام و تفسير جويا شد.

سه شنبه 18 مهر 1391  10:44 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

گفت و گو با آیت الله دکتر صادقی تهرانی

گفت و گو با آیت الله دکتر صادقی تهرانی
پیش درآمد

آیت الله دكتر محمد صادقی تهرانی، از مفسران و فقیهان ارجمند معاصر است كه تفسیرگران سنگ «الفرقان» ایشان، یكی از چند تفسیر ممتاز و در خور توجه سده اخیر در جهان اسلام به شمار می آید. آثار و تألیفات گوناگون استاد بالغ بر ده ها اثر بوده كه به دلیل تخصص ویژه ایشان در قرآن شناسی بسیاری از این آثار در ارتباط با زمینه های گوناگون قرآنی می باشد؛ چنان كه دیگر آثار ایشان در زمینه های فقهی و كلامی و فلسفی و جز آن نیز دارای لون و صبغه قرآنی است؛ چنان كه كتاب «تبصرة الفقهاء» ایشان را می توان یك دوره بازنگری تطبیقی كامل ابواب فقهی بر محور قرآن به شمار آورد.
استاد صادقی به جدّ روش تفسیر قرآن به قرآن را باور داشته و با تكیه و اعتماد اصلی بر قرآن، منابع دیگر دینی را با نگاه نقادانه نگریسته و به همین دلیل در برخی موارد دیدگاه های ویژه ای از سوی ایشان ارائه شده است.
ایشان در كنار تفسیر، از ده ها سال پیش در زمینه مطالعات تطبیقی ادیان نیز تلاشهای علمی گسترده ای داشته و افزون بر مطالعات و تألیفات متعدد در این زمینه با حضور و اقامت چند ساله در كشورهای عربی ـ اسلامی گفت و گوهای بسیاری با عالمان دیگر ادیان نیز داشته است.
آثار ایشان در زمینه مطالعات تطبیقی ادیان، شامل كتابهای: عقائدنا، المقارنات، رسول الاسلام فی الكتب السماویة، بشارات عهدین، مسیح از نظر قرآن و انجیل و… می باشد؛ افزون بر مطالب ارزشمندی كه در این زمینه در تفسیر «الفرقان» ذیل آیات مربوطه دیده می شود. مجموعه آثار یادشده كه هر یك به بعدی از ابعاد مختلف ادیان ابراهیمی و آموزه های آن پرداخته، نشان از مطالعات جامع و آگاهی ژرف و گسترده نویسنده در این زمینه دارد.
فصلنامه پژوهشهای قرآنی كه در گذشته نیز از محضر ایشان بهره جسته و در مقالاتی نیز به بررسی و نقد و سبك شناسی تفسیر «الفرقان» پرداخته است1 اینك پرسشهایی در مقوله ادیان و روابط متقابل آنها با یكدیگر از نگاه قرآن با استاد در میان نهاده است. آنچه می نگرید پاسخهای ایشان است كه هر چند گزیده و كوتاه، اما راهگشا و رهنمون ارائه شده است. با سپاس فراوان از محضر ایشان، پرسشهای ما و پاسخهای ایشان را بی هیچ گونه ویرایشی می خوانید:
٭ فلسفه تعدد ادیان و شرایع و تجدید نبوتها از دیدگاه قرآن چیست؟ آیا تفاوت استعداد بشر یا تغییر مصالح و مفاسد، در زندگی و یا تفاوت درجات تجربه های دینی انبیا كه عرفا از آن به كشف تعبیر می كنند، نقش داشته است؟

استاد صادقی: اصولاً دین خدا واحد و شرایع آن متعدد است؛ چنان كه در آیاتی مانند «شرع لكم من الدین ما وصّی به نوحاً و الّذی أوحینا إلیك و ما وصّینا به إبراهیم و موسی و عیسی أن أقیموا الدّین و لاتتفرّقوا فیه…» دین همان طاعت از خداست، لكن پنج شریعت كه نشأت گرفته از دین می باشند گرچه در اصول مبانی عقیدتی و اخلاقی یكسانند، ولی در چهره و زمان حاكمیت دین ویژه، فرقهایی با هم دارند. و این تفاوتها از نظر زمینه فكری و كشش عقلانی نبوده است، بلكه این خود آزمایشی نسبت به مكلفان بوده، چنان كه آیاتی مانند «لكلّ جعلنا منكم شرعة و منهاجاً لیبلوكم فی ما آتاكم فاستبقوا الخیرات…» نصی بر این حقیقت است كه: اختلاف این پنج شریعت بر مبنای آزمون مكلفان بوده، و چنان كه در هر یك از این شرایع ربانی تناسخهایی درونی وجود داشته، نسبت به یكدیگر نیز تناسخهایی داشته اند، تا شریعت قرآن كه آخرین و پربارترین شرایع مقدسه الهیه تا پایان زمان تكلیف است، و قرآن كه رهبری كل جهانیان را تا پایان جهان به عهده دارد بیانگر كل نیازهـای مكلفـان در طول و عرض جهـان باشد.
نخستین شریعت ربانی كه در صحف نوح منعكس است با شریعت ابراهیم تفاوتی چندان ندارد و كمتر از آن، تفاوت بسیار كمرنگ شریعت انجیل با تورات است. و در میان این شرایع پنجگانه تنها تورات و قرآن است كه بسیار مفصل تر از شرایع دیگر می باشد. و اصولاً تناسخهای درونی و برونی شرایع، چنان كه بر مبنای آزمون مكلفان است، دارای سیاست گام به گام تربیتی و تكاملی می باشد كه در مرحله پایانی وحی قرآنی وقفه صد درصد و بدون استثنا تا پایان زمان تكلیف داشته است.
مثلاً در موارد معدودی از تناسخهای قرآنی مانند حرمت ازدواج مردان مسلمان با زنان كافر در آغاز هجرت به مدینه، می بینیم كه در آخرین سوره مدنی، مائده، ازدواج زنان كتابی با مردان مسلمان حلال شده است. و یا ازدواج ناهمسان كه در سوره نور كلاً تحریم شده بود در سوره مائده همسان نابسامانش نیز حرام شده است كه بر مبنای آیه نور، مرد پاك با زنان ناپاك، و زن پاك با مرد ناپاك نباید ازدواج كنند و تنها ازدواج ناپاكان با یكدیگر حلال بوده است، ولی در سوره مائده با لفظ «محصنین» و «محصنات» این ازدواج نابسامان هم حرام شده كه خود مانعی است اكید و تكاملی برای حرمت زنا. و در سوره بقره هم ازدواج مردان مسلمان هر چه باشند با زنان مشرك تحریم گردیده با آن كه در سوره نور، ازدواج مردان مسلمان زناكار با زنان مشرك تجویز شده بود.
و در جمع چنان كه اشاره شد تناسخ در شرایع، چه درونی اش و چه برونی اش، بر مبنای آزمون و تكامل و مانند اینهاست.

٭ تردیدی نیست كه قرآن، ادیان ابراهیمی را دارای منشأ و خاستگاه واحد معرفی می كند و آموزه های اصلی آنها را نیز یكی می داند. آیا این همسویی می تواند دلیل بر این باشد كه این ادیان در عرض یكدیگر نجات بخش هستند و در نتیجه هر كدام را بپذیریم در آخرت به فلاح و رستگاری می رسیم؟

استاد صادقی: این شرایع بر مبنای تناسخ برونی در عرض هم نیستند، بلكه در هر زمانی یكی از شرایع پنجگانه حاكم است. آری اگر از روی قصور و یا تقصیر، كسانی بر شرایع گذشته باقی بمانند، اهل نجاتند، و آیاتی مانند «إنّ الّذین آمنوا والّذین هادوا و النصاری و الصابئین من آمن بالله و الیوم الآخر فلهم أجرهم عند ربّهم و لا خوف علیهم و لا هم یحزنون» و نیز آیاتی همانندش، محور اصلی را ایمان بالله و الیوم الآخر دانسته، كه اگر تقصیری هم خالی از عناد نسبت به عدم پذیرش شریعت پس از خود داشته اند، چون خالی از عناد بوده و بر مبنای عادت بر شریعت خود باقی مانده اند، اگر طبق آن شریعت عمل می كرده اند، بالأخره اهل نجاتند.

٭ در صورتی كه بعد از نبوت پیامبراكرم(ص)، تنها اسلام را دین نجات بخش بدانیم و پیروان ادیان دیگر را كه عذری در نپذیرفتن اسلام ندارند مستحق عذاب و كیفر اخروی بدانیم، آیات 62 سورهٌ بقره و 69 سورهٌ مائده را كه ظهور در نجات پیروان ادیان با فرض ایمان به خدا و آخرت و عمل صالح دارند، چگونه توجیه كنیم2؟

استاد صادقی: پاسخ این سؤال مفصلاً داده شد و آیاتی مانند آنچه اشاره كردیم نیز بر این حقیقت گواه است كه تنها ایمان بالله و الیوم الآخر و عمل شایسته ایمان است كه در كل نجات بخش می باشد، ولی در صورت روشن بودن حقانیت وحیانی شریعت بعدی، به ویژه شریعت اسلام، باقی ماندن بر شریعت قبلی خود كفر و بی ایمانی است كه هرگز پذیرفته نیست؛ زیرا همان خدایی كه شریعت گذشته را واجب كرده همو آن را نسخ نموده.
آری ما منكر تفاوت بین اینان و مشركان نیستیم كه اینان، گر چه بر خلاف حكم خدا شریعت بعدی را نپذیرفته اند، ولی بالأخره به شریعتی ربّانی پایبند بوده اند كه طبعاً عذابشان كمتر از مشركان است؛ گرچه شایسته بهشت نیستند.

٭ متون دینی ادیان ابراهیمی در كدام یك از زمینه های چهارگانه معارف، اخلاق، تشریع و تـاریخ، بیشترین همسویی، و در كدام زمینه هـا كمترین همسویی را دارند؟

استاد صادقی: همسویی اندك شرایع ابراهیمی در بُعد تاریخ، و بیشترش در ابعاد دیگر است. و چون تورات و انجیل، تحریف شده اند، همسویی شریعت ابراهیم و شریعت اسلام با آن دو كمتر به چشم می خورد؛ زیرا این دو هرگز مورد تحریف واقع نشده اند. و بر همین مبنا هم صاحبان كل شرایع پس از شریعت ابراهیم، مأمور شده اند كه روش عقیدتی و اخلاقی و بخش مهمی از شریعت احكامی ابراهیم را دنبال كنند.

٭ شما در كتاب «عقائدنا» 3 چون در صدد اثبات برتری قرآن بر عهدین بوده اید كوشیده اید از تعبیرات و عبارات عهدین نهایت استفاده را برای تضعیف آموزه های آن دو در قبال آموزه های قرآن بكنید؛ در همین راستا كنایه، استعاره و مجاز را در تعبیرات عهدین نادیده گرفته اید. آیا می توان با حمل تعبیرات موجود در عهدین، بر كنایه و مجاز، چنان كه در قرآن نیز صورت می گیرد، نوعی اشتراك و همسویی میان قرآن و عهدین را نتیجه گرفت؟
استاد صادقی: تا آنجا كه ممكن است كنایه ها و مجازات روشن را توجیه كرده ایم، ولی نص و ظاهر بر خلاف حقیقت را نمی توان توجیه كرد؛ مانند تثلیث، ابن الله، صلیب، تحمل گناهان دیگران، اعجاز شراب سازی مسیح و مانند آن و غلطهای عهدین.

٭ آیا فهم متون ادیان، از قواعد مشترك پیروی می كند، یا فهم هر یك از متون، قواعد ویژه خود را دارد؟

استاد صادقی: فهم متون ادیان، بر مبنای لغات مفهوم خود ادیان است؛ با توجه به اصطلاح زمان نزول آنها كه معنای همگانی و همه زمانی دارد، و تحول لغت، هرگز نه بر آن معانی چیزی باید بیفزاید و نه كم كند؛ به ویژه متن قرآنی كه از نظر معنی و لغت برای كل زمانها تا انقراض تكلیف، حجتی وحدانی است. و قراءتهای گوناگون بر اثر پیش فرض ها و انتظارات و تصورات غیر مطلق خود، تحمیلاتی است بر متن دینی قرآنی.

٭ عوامل ستیزه جویی پیروان ادیان ابراهیمی چیست، و قرآن در این زمینه بر چه انگیزه ها و عواملی تكیه می كند؟

استاد صادقی: عوامل ستیزه جویی آنان تحریفها و كم و زیادهایی است كه در اثر قصور یا تقصیر یا عناد شرع مدارانی شرع ندار تحقق یافته، كه به گمان شرعی بودن عقیده یا حكمی با حكم و عقیده دیگری كه در شرایع الهیه است معارضه می كنند. كه دین بر ضد دین قیام كرده؛ دین نخست، بی دینی است كه با چهره دینی، با دین حقیقی، بدتر از بی دینان رسمی به معارضه با دین حقیقی ربانی پرداخته اند.

٭ آیا در درون آموزه های ادیان مطالبی هست كه موجب تفرقه و ستیزه جویی شود؟ و آیا می توان با تكیه بر آموزه های مشترك از ستیزه جویی جلوگیری كرد؟

استاد صادقی: با آموزه های مشترك وحیانی حقیقی، بخش زیادی از ستیزه جویی ها میان ادیان برطرف می شود؛ چنان كه آیاتی از قبیل: «قل تعالوا إلی كلمة سواء بیننا و بینكم أن لانعبد إلاّ الله…» كه همگامی در این گونه عقیده های همسان، اختلافات متشرعین به شرایع گوناگون را بسیار می كاهد. تحریفات اصلی را كه بر خلاف فطرت، عقل و وحی حقیقی ربانی است كنار بگذاریم، می ماند اختلافاتی بسیار كم و كمرنگ كه میان متشرعان به هر یك از شرایع در درون نیز موجود است، و این موفقیت، بر مبنای شورایی شایسته و بدون تعصب از شرع مداران حقیقی قابل تحقق است.
و آیاتی مانند «واعتصموا بحبل الله جمیعاً» با پیوند دو جمع، عصمت علمی وحیانی را تثبیت كرده؛ نخست جمیع وحی حقیقی ربانی، سپس در بعد محوری شورای شایسته میان شرع مداران حقیقی.

 

پی نوشت‌ها:

1. ر.ك: فصلنامه پژوهشهای قرآنی،شماره 2، تابستان 1374، «روش تفسیری الفرقان در اسباب نزول»، سید حسین هاشمی، صفحه 227 ـ 252؛ شماره 8 ـ 7، پاییز و زمستان 1375، «اصول و مبانی تفسیر الفرقان»، محمد رضا امین، صفحه 282 ـ 305؛ شماره 10 ـ 9، بهار و تابستان 1376، «گفت و گو با استاد دكتر محمد صادقی»، صفحه 284 ـ 305؛ شماره 11 ـ 12، پاییز و زمستان 1376، «نگاهی به گفت و گو دربارهٌ المیزان»، علی رضایی تهرانی، صفحه 259 ـ 264.
2. در آیه 62 سوره بقره می خوانیم:
«إنّ الذین آمنوا و الذین هادوا و النصاری و الصابئین من آمن بالله و الیوم الآخر و عمل صالحاً فلهم أجرهم عند ربّهم و لاخوف علیهم و لاهم یحزنون»
در حقیقت، كسانی كه [به اسلام] ایمان آورده و كسانی كه یهودی شده اند و ترسایان و صابئان، هركس به خدا و روز بازپسین ایمان داشت و كار شایسته كرد، پس اجرشان را پیش پروردگارشان خواهند داشت، و نه بیمی بر آنان است، و نه اندوهناك خواهند شد.
آیه 69 سوره مائده نیز با اندك تفاوتی همین مضمون را ارائه می دهد.
در آیات 113 تا 115 آل عمران نیز می خوانیم:
«لیسوا سواءً من أهل الكتاب أمة قائمة یتلون آیات الله آناء اللیل و هم یسجدون. یؤمنون بالله والیوم الآخر و یأمرون بالمعروف و ینهون عن المنكر و یسارعون فی الخیرات و أولئك من الصالحین. و ما یفعلوا من خیر فلن یكفروه و الله علیم بالمتقین».
آنان یكسان نیستند؛ از میان اهل كتاب، گروهی درست كردارند كه آیات الهی را در دل شب می خوانند و سر به سجده می نهند. به خدا و روز قیامت ایمان دارند و به كار پسندیده فرمان می دهند و از كار ناپسند باز می دارند؛ و در كارهای نیك شتاب می كنند، و آنان از شایستگانند.
و هر كار نیكی انجام دهند هرگز درباره آن ناسپاسی نبینند، و خداوند به حال تقوا پیشگان داناست.
3. این كتاب ارزشمند به صورت گفت وگو و مناظره تنظیم یافته كه بررسی تطبیقی باورهای عقلی و عقائدی و برهانی میان قرآن و تورات و انجیل در موضوعات توحید و نبوت و معاد است.عنوان كامل كتاب شناسی آن چنین است: عقائدنا، بحوث مقارنة بصورة الحوار بین القرآن و التوراة و الإنجیل تشمل التحقیق المقارن عن التوحید و النبوة و المعاد علی ضوء ما جاء فی الدیانات السماویة الثلاث، منشورات مؤسسة النور للمطبوعات، بیروت، لبنان، الطبعة الثانیة، 1994م ـ 1414هـ (الطبعة الأولی، 1972م ـ 1392 هـ)، 562 ص.
سه شنبه 18 مهر 1391  10:44 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

  عنوان مقاله : نقد تئوزي ذاتي و عرضي در دين (2)

دریافت فایل pdf

 

 

 

  عنوان مقاله : بایسته های گفتمان دینی

دریافت فایل pdf

 

 

 

 

  عنوان مقاله : نقد تئوری ذاتی و عرضی در دین (3)

دریافت فایل pdf

 

 

سه شنبه 18 مهر 1391  10:44 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

  عنوان مقاله : مقدمه ای بر تحقیق در مناسبات دین و روان از منظر قرآن

دریافت فایل pdf

 

 

 

  عنوان مقاله : ترجمنالک: الدین فی منطق القرآن

دریافت فایل pdf

 

 

 

  عنوان مقاله : رابطه وحي با تجربه ديني (بررسي ديدگاه دكتر سروش)

دریافت فایل pdf

 

سه شنبه 18 مهر 1391  10:45 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

  عنوان مقاله : تأملی پیرامون فهم نوین تفسیر قرآن و نقد دیدگاه تحول پذیری

دریافت فایل pdf

 

 

  عنوان مقاله : نظریه تجربه دینی و تفسیر تجربه گرایی وحی

دریافت فایل pdf

 

 

 

 

  عنوان مقاله : قرائت نبوي از جهان در بوته نقد

دریافت فایل pdf

 

سه شنبه 18 مهر 1391  10:45 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

  عنوان مقاله : قرآن، كلام بشري يا الهي

دریافت فایل pdf

 

 

  عنوان مقاله : تجربه ديني و همسان انگاري آن با وحي

دریافت فایل pdf

 

 

 

 

 

 

 

سه شنبه 18 مهر 1391  10:46 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها