راوي :همرزم شهيد
ساعت ها در يك راه صعب العبور پياده روي كرديم تا به يك روستا رسيديم . ناصر رفت وسط مردم روستا و به كار همه رسيدگي كرد . يكي از اهالي روستا جلو آمد و از ناصر خواست كه برايش كاري انجام بدهد ، ولي انجام آن كار در توان او نبود.
يك گوشه نشسته بود و گريه مي كرد و گفتم : آقا ناصر چي شده ؟ چرا ناراحتي؟ سرش را بالا آورد و با چشم هاي خيس گفت : من نمي توانم خواسته ي اين مرد رو برآورده كنم . گريه ام براي اينه كه در برابر خواسته ي اين بنده خدا ناتوانم.
سردار شهيد ناصر فولادي