0

راه صعب العبور

 
nazaninfatemeh
nazaninfatemeh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : خرداد 1389 
تعداد پست ها : 81124
محل سکونت : تهران

راه صعب العبور
شنبه 8 آذر 1393  5:09 PM

راوي :همرزم شهيد
ساعت ها در يك راه صعب العبور پياده روي كرديم تا به يك روستا رسيديم . ناصر رفت وسط مردم روستا و به كار همه رسيدگي كرد . يكي از اهالي روستا جلو آمد و از ناصر خواست كه برايش كاري انجام بدهد ، ولي انجام آن كار در توان او نبود.
يك گوشه نشسته بود و گريه مي كرد و گفتم : آقا ناصر چي شده ؟ چرا ناراحتي؟ سرش را بالا آورد و با چشم هاي خيس گفت : من نمي توانم خواسته ي اين مرد رو برآورده كنم . گريه ام براي اينه كه در برابر خواسته ي اين بنده خدا ناتوانم.
سردار شهيد ناصر فولادي

از همه دل بریده ام،دلم اسیر یک نگاست،تمام آرزوی من زیارت امام رضـــــــــاست

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها