راوي :همرزم شهيد
منبع :سايت ساجد
صبح اول وقت به اتفاق شهيد ياسيني وارد دفتر ايشان در مديريت جنگ الكترونيك شديم . به محض ورود ، چون تابستان بود و هوا گرم ، پنجره را باز كردم ، دفتر ايشان مشرف به ميدان صبحگاه بود . هنوز مراسم شروع نشده ود . شهيد ياسيني حال خاصي داشت. برايشان چاي آوردند ؛ اما توجهي نكرد . با خود گفتم ، بهتر است از اين حال و هوا او را بيرون بياورم . لذا با صدايي نسبتا بلند گفتم :- تيمسار چاي تان سرد شد ، ميل كنيد! گويي از خواب سنگيني بيدار شده باشد . جواب داد:- باشد
در همين مواقع ، مراسم صبحگاه نيز شروع شده بود . شخصي كه مراسم صبحگاه را اجرا مي كرد ، با صدايي رسا آخرين دعاي مراسم را خواند :« خداوندا مقام عالي شهداي ما را متعالي فرما!» تيمسار ياسيني با شنيدن اين دعا از جا برخاست و به حالت احترام ايستاد . من نيز پيرو ايشان از جايم برخاستم و به حالت احترام ايستادم و متعاقب دعا مارش نيز نواخته شد . بعد از اتمام مراسم در حالي كه كنار پنجره ايستاده و به دور دست خيره شده بود ، با صداي بغض آلود گفت : - اين دعا مرا به ياد دوستان شهيدم مي اندازد، آنان كه تحمل قفس تنگ دنيا را نداشتند . خوشا به حالشان كه از اين قفس آزاد شدند ! در حالي كه اشك در چشمانش حلقه زده بود ، رو به من كرد و گفت : شايد روزي تو هم با شنيدن اين مارش به ياد من بيفتي . اگر چنين شد فاتحه اي برايم بخوان ! من كه تحت تاثير حالات تيمسا قرار گرفته بودم ، گفتم :- خدا نكند! كشور به امثال شماها احتياج دارد. لبخندي زد و گفت :- شهيد شدن لياقت مي خواهد !
(حسين رضا حسني ، شهيد عليرضا يا سيني )