پاسخ به: آرزوي شهادت
دوشنبه 26 آبان 1393 11:13 AM
راوي :همرزم شهيد
آن روزگار اتاق بچه هاي سوره تنها محفل انس كساني بود كه «هنر ديانت مدار» را بر «دئانت هنرمدار» ترجيح مي دادند. آن روز تازه خبر شهادت سفير فرهنگ ولايت «صادق گنجي» را در روزنامه ها نوشته بودند. وارد اتاق كه شدم بوي خوش عطر «تي رز» به مشامم رسيد، فهميدم كه سيد آنجاست. مقابل پنجره ساكت و منتظر ايستاده بود. جلو رفتم. دانه هاي درشت اشك گونه هايش را نوازش مي كرد، با صداي بلند گفتم:«خدا قوت آقا مرتضي!» يكي از بچه ها سريع مرا به سكوت دعوت كرد، همانجا سر جايم نشستم نمي دانستم حالش بد است». ناگهان برگشت و با بغض گفت: « مي بيني حسين؟ مي بيني چه جوري داريم در جا مي زنيم ؟ هفته پيش با او بوديم. كاش او را مي شناختي. گل بود! به خدا گل بود، اونم چه گلي!... خوش به حالش كي فكر شو مي كرد به اين قشنگي اونم بعد از اين همه مدت كه از قطعنامه مي گذره بره ؟» ديگر چيزي نگفت. هق هق گريه امانش را بريد. او عاشق رفتن بود و بالاخره پر كشيد.
(آقاي حسين بهزاد ، شهيد سيد مرتضي آويني ، .........)
از همه دل بریده ام،دلم اسیر یک نگاست،تمام آرزوی من زیارت امام رضـــــــــاست