0

خدايشان بزرگ بود

 
amirpetrucci0261
amirpetrucci0261
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 27726
محل سکونت : http://zoomstar.ir/

خدايشان بزرگ بود

از شناسايى برمى گشتيم، زمان بندى اشتباه بود، آفتاب داشت طلوع مى كرد، درست زير تپه اى بوديم كه بالايش پايگاه عراقى ها بود. امكان حركت نبود. خوابيديم لاى علف ها تا شب شود. از ده پائينى يكى داشت مى آمد سمت ما، نگاهمان كرد و رفت، نگاهش مى گفت كه ما را نديده، شب شد و راه افتاديم.

چهار قدم نرفته يك عراقى از پشت سر صدامان كرد. ما راهمان را رفتيم، او هم آمد، نه ما يواش كرديم و نه او تند كرد. هى يك چيزهايى مى گفت و صدامان مى زد. يكى از بچه ها مى گفت «برو پدر سوخته» اينا كه مى گى ما نيستيم، عوضى گرفتى، برو.


بالاخره خسته شد و رفت، فكر مى كرد رفيق هاشيم.


از كنار يك نگهبانى رد مى شديم، سرباز عراقى يك سنگ پرت كرد، خورد تو سر يكى، فكر كرديم ديده، اما نديده بود. از او هم رد شديم.


مين تركيد، يك شهيد، يك زخمى، دونفر باقى مانديم، حال چه كنيم


زخمى گفت: «برويد خداى ما بزرگه، زودتر برويد اطلاعات را برسانيد »


رفتيم، بيست و چهار ساعت بعد دوباره برگشتيم سراغشان، دو تا شهيد مى جستيم، يك شهيد و يك مجروح پيدا كرديم، خدايشان بزرگ بود.

پنج شنبه 25 آذر 1389  6:08 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها