خدايشان بزرگ بود
پنج شنبه 25 آذر 1389 6:08 PM
چهار قدم نرفته يك عراقى از پشت سر صدامان كرد. ما راهمان را رفتيم، او هم آمد، نه ما يواش كرديم و نه او تند كرد. هى يك چيزهايى مى گفت و صدامان مى زد. يكى از بچه ها مى گفت «برو پدر سوخته» اينا كه مى گى ما نيستيم، عوضى گرفتى، برو.
بالاخره خسته شد و رفت، فكر مى كرد رفيق هاشيم.
از كنار يك نگهبانى رد مى شديم، سرباز عراقى يك سنگ پرت كرد، خورد تو سر يكى، فكر كرديم ديده، اما نديده بود. از او هم رد شديم.
مين تركيد، يك شهيد، يك زخمى، دونفر باقى مانديم، حال چه كنيم
زخمى گفت: «برويد خداى ما بزرگه، زودتر برويد اطلاعات را برسانيد »
رفتيم، بيست و چهار ساعت بعد دوباره برگشتيم سراغشان، دو تا شهيد مى جستيم، يك شهيد و يك مجروح پيدا كرديم، خدايشان بزرگ بود.