0

من با خدا غذا خوردم!

 
j341far_2010
j341far_2010
کاربر تازه وارد
تاریخ عضویت : آبان 1389 
تعداد پست ها : 39
محل سکونت : اذر بایجان شرقی

من با خدا غذا خوردم!

 

پسرکی بود که میخواست خدا را ملاقات کند، او میدانست تا رسیدن به خدا باید راه دور و درازی بپیماید. به همین دلیل چمدانی برداشت و درون آن را پر از ساندویچ و نوشابه کردو بی آنکه به کسی چیزی بگوید، سفر را شروع کرد. چند کوچه  آنطرفتر به یک پارک رسید، پیرمردی را دید که در حال دانه دادن به پرندگان بود. پیش او رفت و کنارش نشست. پیرمرد گرسنه به نظر میرسید! پسرک هم احساس گرسنگی میکرد. پس چمدانش را باز کرد و یک ساندویچ و یک نوشابه به پیرمرد تعارف کرد. پیرمرد غذا را رگفت و لبخندی به کودک زد. پسرک شاد شد و شروع به خوردن غذا کرد. آنها تمام بعد از ظهر را به پرندگان غذا دادند و شادی کردند! بی آنکه کلمه ای با هم حرف بزنند. وقتی هوا تاریک شد، پسرک فهمید که باید به خانه برگردد. چند قدمی دور شده بود که برگشت و خود را در آغوش پیرمرد انداخت! پیرمرد با محبت او را بوسید و لبخندی به او هدیه داد.

وقتی پسرک به خانه برگشت، مادرش با نگرانی از او پرسید: تا این وقت شب کجا بودی؟

پسرک در حالیکه خیلی خوشحال به نظر میرسید، جواب داد: پیش خدا!

پیرمرد هم به خانه اش رفت  و در جواب همسرش برای نگرانی دیر آمدنش گفت: امروز بهترین روز عمرم بود! من امروز با خدا غذا خوردم!

جمعه 12 آذر 1389  10:35 PM
تشکرات از این پست
j341far_2010
j341far_2010
کاربر تازه وارد
تاریخ عضویت : آبان 1389 
تعداد پست ها : 39
محل سکونت : اذر بایجان شرقی

جواز بهشت

 


روزی مردی خواب دید که مرده و پس از گذشتن از پلی به دروازه بهشت رسیده است. دربان بهشت به مرد گفت: برای ورود به بهشت باید صد امتیاز داشته باشید، کارهای خوبی که در دنیا انجام داده اید، بگویید ! تا من به شما امتیاز بدهم.

مرد گفت:من با همسرم ازدواج کردم 50 سال با او به مهربانی رفتار کردم و هرگز به او خیانت نکردم.

فرشته گفت: این 3 امتیاز!

مرد اضافه کرد: من در تمام طول عمرم به خداوند اعتقاد داشته ام و حتی دیگران را هم به راه راست هدایت میکردم.

فرشته گفت: این هم 1 امتیاز!

مرد باز ادامه داد: در شهر نونخانه ای شاختم و کودکان بیخانمان را آنجا جمع کردم و به آنها کمک کردم.

فرشته گفت : این هم 2 امتیاز!

مرد در حالیکه گریه میکرد، گفت: با این وضع من هرگز نمیتوانم داخل بهشت شوم مگر اینکه خداوند لطفش را شامل حال من کند!

فرشته لبخند زد و گفت: بله، تنها راه ورود بشر به بهشت موهبت الهی است و اکنون این لطف شامل حال شما شد و اجازه ورود به بهشت برایتان صادر شد.

 

 

جمعه 12 آذر 1389  10:37 PM
تشکرات از این پست
m_bb88
m_bb88
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : آبان 1388 
تعداد پست ها : 969
محل سکونت : اذربایجان شرقی

پاسخ به:من با خدا غذا خوردم!

سلام.من که از داستانتون خوشم اومد. و خواستم بگم با الهام گرفتن از این شعر فکر کنم کفر نیست.

نظر شما چیه؟؟

 

  موسی و شبان

دید موسی یک شبانی را به راه

کو همی گفت ای خدا و ای اله

ای خدای من فدایت جان من

جمله فرزندان و خان ومان من

تو کجایی تا شوم من چاکرت

چارقت دوزم زنم شانه سرت

تو کجایی تا که خدمتها کنم

جامه ات را دوزم و بخیه زنم

دستکت بوسم بمالم پایکت

وقت خواب آید بروبم جایکت!

 

حضرت موسی(ع) از آن مرد میپرسد ای مرد با که اینگونه سخن میگویی؟! وچوپان در پاسخ:

گفت با آنکس که مارا آفرید

این زمین و چرخ از او آمد پدید

گفت موسی:های خیره سر شدی

خود مسلمان ناشده کافر شدی

این چه ژاژست این چه کفراست و فشار

پنبه ای اندر دهان خود فشار

گند کفر تو جهان را گنده کرد

کفر تو دیبای دین را ژنده کرد

گرنبندی زین سخن تو حلق را

آتشی آید بسوزد خلق را

چوپان چون این حرفها را از حضرت موسی(ع)شنید.ناراحت از کار خود:

گفت ای موسی دهانم دوختی

وزپشیمانی تو جانم سوختی

جامه را بدرید و آهی کرد وتفت

سرنهاد اندر بیابان و برفت.

موسی پس از آن برای مناجات به کوه طور رفت.از خدای بزرگ به او ندا آمد که ای موسی این چه کاری بود که کردی هر چه زودتر بروچوپان را بیاب و از او معذرت بخواه!

وحی آمد سوی موسی از خدا

بنده مارا ز ما کردی جدا

تو برای وصل کردن آمدی

نی برای فصل کردن آمدی

من نکردم خلق تا سودی کنم

بلکه تا بر بندگان جودی کنم

ما برون را ننگریم و قال را

ما درون را بنگریم و حال را

چونکه موسی این عتاب از حق شنید

در بیابان در پی چوپان دوید

عاقبت دریافت او را و بدید

گفت مژده ده که دستوری رسید

هیچ آدابی و ترتیبی مجو

هرچه میخواهد دل تنگت بگو

 

 

http://www.aviny.com

http://quran1391.blogsky.com/

جمعه 12 آذر 1389  11:07 PM
تشکرات از این پست
white
white
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : آذر 1388 
تعداد پست ها : 249
محل سکونت : مرکزی

پاسخ به:من با خدا غذا خوردم!

خدا نامهای زیادی دارد به بیان بهتر تمام اسمها و صفات متعالی از آن خداست پس اگر انسان در جهت رسیدن به صفات متعالی خدایی قدم بردارد. و با به دست اوردن آن صفات .مگر این جمله صحیح نیست که ما خدا را با صفاتش میشناسیم.پس اگر کسی صفاتی از صفات خدایی را داشته باشد با وجود این که ناقص باشد آن شخص در هنگام عمل به آن صفت کاری خدایی انجام داده است پس میتوان نتیجه گرفت این پست کفر آمیز نیست

در کوی نیک نامان ما را گذر ندادند گر تو نمی پسندی تغییر ده قضا را

شنبه 13 آذر 1389  12:02 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها