0

من با خدا غذا خوردم!

 
j341far_2010
j341far_2010
کاربر تازه وارد
تاریخ عضویت : آبان 1389 
تعداد پست ها : 39
محل سکونت : اذر بایجان شرقی

من با خدا غذا خوردم!
جمعه 12 آذر 1389  10:35 PM

 

پسرکی بود که میخواست خدا را ملاقات کند، او میدانست تا رسیدن به خدا باید راه دور و درازی بپیماید. به همین دلیل چمدانی برداشت و درون آن را پر از ساندویچ و نوشابه کردو بی آنکه به کسی چیزی بگوید، سفر را شروع کرد. چند کوچه  آنطرفتر به یک پارک رسید، پیرمردی را دید که در حال دانه دادن به پرندگان بود. پیش او رفت و کنارش نشست. پیرمرد گرسنه به نظر میرسید! پسرک هم احساس گرسنگی میکرد. پس چمدانش را باز کرد و یک ساندویچ و یک نوشابه به پیرمرد تعارف کرد. پیرمرد غذا را رگفت و لبخندی به کودک زد. پسرک شاد شد و شروع به خوردن غذا کرد. آنها تمام بعد از ظهر را به پرندگان غذا دادند و شادی کردند! بی آنکه کلمه ای با هم حرف بزنند. وقتی هوا تاریک شد، پسرک فهمید که باید به خانه برگردد. چند قدمی دور شده بود که برگشت و خود را در آغوش پیرمرد انداخت! پیرمرد با محبت او را بوسید و لبخندی به او هدیه داد.

وقتی پسرک به خانه برگشت، مادرش با نگرانی از او پرسید: تا این وقت شب کجا بودی؟

پسرک در حالیکه خیلی خوشحال به نظر میرسید، جواب داد: پیش خدا!

پیرمرد هم به خانه اش رفت  و در جواب همسرش برای نگرانی دیر آمدنش گفت: امروز بهترین روز عمرم بود! من امروز با خدا غذا خوردم!

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها