زيد بن ارقم مىگويد: من در غرفه خود در بازار نشسته بودم كه سر مقدس را از برابر من عبور مىدادند، شنيدم در همان حال كه بالاى نيزه بود سوره كهف را قرائت مىكرد و اين آيه مباركه را مىخواند: ام حسبت أن اصحاب الكهف و الرقيم كانوا من آياتنا عجبا؟ تو چنين مىپندارى كه داستان اصحاب كهف و رقيم از داستان ما شگفتانگيزتر بود؟! از شنيدن آن آيه آنهم از سر بريده امام (عليه السلام) موى بر بدنم راست شد. در جواب عرض كردم: والله يابن رسول الله، رأسك أعجب و أعجب به خدا قسم اى فرزند رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم)! داستان سر تو هزاران بار از داستان اصحاب كهف و رقيم، شگفتانگيزتر است.
چون سر مبارك امام (عليه السلام) را در يكى از جاهاى پر ازدحام و پر هياهوى بازار كوفه، كه محل صرافان و متعاملين طلاجات بود بر نيزهاى آويختند، حضرت سيد الشهداء (عليه السلام) اراده فرمود نظر مردم را به خود جلب نمايد تا مواعظ و نصائحش را گوش دهند، با تنحنحى بلند سينه صاف كرد، مردم همه متوجه آن سر شدند، و چون تا آن زمان از سر بريده سخن گفتن نشنيده بودند سخت به وحشت افتادند و مات و مبهوت، به آن سر مقدس مىنگريستند كه چه خواهد شد؟ ناگهان ديدند سوره كهف را مىخواند تا رسيد به اين آيه: انهم فتيه آمنون بربهم و زناهم هدى و لا تزد الظالمين الا ضلالا اصحاب كهف يك عده جوان بودند كه به پروردگارشان ايمان آوردند ما نيز بر هدايتشان افزوديم، ولى هدايت ما بر ستمكاران، جز ضلالت و شقاوت نيافزود.
پس از آن سر را از بازار كوفه به جاى ديگرى، منتقل كردند و بر درختى آويختند، مردم در اطراف درخت، اجتماع كردند و نورى را كه از سر مقدس به آسمان مىرفت تماشا مىنمودند. همين كه مردم كاملاً جمع شدند باز شروع به قرائت قرآن كرد اين آيه را تلاوت فرمود: وسيعلم الذين ظلموا اى منقلب ينقلبون.