0

داستان های حکایتی

 
ganjineh
ganjineh
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : آذر 1387 
تعداد پست ها : 823
محل سکونت : تهران

پاسخ به:داستان های حکایتی

دو خط موازی

دو خط موازى زاییـده شدند . پسرکی در کلاس درس آنها را روى کاغذ کشید. آن وقت دو ‏خط موازى چشمشــان به هم افتاد.
و درهمان یک نگاه قلبشـان تپیـد. و مهر یکدیگر را در ‏سینه جای دادند. خط اولى گفت:مامى توانیم زندگی خوبی داشته باشیم.
و خط دومی ‏از هیجان لــرزید. خط اولی گفت: وخانه اى داشته باشیم در یک صفحه دنج کـاغذ .

من روزها کار می کنم. می توانم بروم خط کنار یک جاده دور افتاده و متروک شوم ،یا خط کنار ‏یک نردبام.
خط دومی گفت: من هم می توانم خط کنار یک گلدان چهار گوش گل سرخ ‏شوم ،یا خط یک نیمکت خالی در یک پارک کوچک و خـــلوت.

خط اولی گفت: چه شغل شاعـــرانه اى. و حتمأ زندگی خوشی خواهیــم داشـت.

در همین لحظه معلم فریاد زد: دو خط موازی هرگز به هم نمیرسندو بچه ها تکرار ‏کردند: دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسند.

دو خط موازی لـرزیدند. به همدیگــر نگـاه کردند. و خط دومی پقی زد زیر گریـه .

خط اولی گفت: نه این امکان ندارد . حتمأ یک راهی پیدا می شود .خط دومی گفت: ‏شنیدی که چه گفتند؟ هیچ راهی وجود ندارد. ما هیچ وقت به هم نمی رسیم. و دوباره ‏زد زیر گریه.
خط اولی گفت: نباید نا امید شد.
ما از این صفحه کاغذ خارج می شویم و ‏دنیا را زیر پامی گذاریم.
بالاخره کسی پیدا می شود که مشکل ما را حل کند. خط دومی ‏آرام گرفت. واندوهناک از صفحه کاغذ بیرون خزید.
از زیردر کلاس گذشتند. و وارد حیاط ‏شدند.
و ازآن لحظه به بعد سفرهای دو خط موازی شروع شد.
آنها از دشتها ‏گذشتند ..... ، ازصحراهای سوزان ..... ، از کوههای بلند ..... ، از دره های عمیق .......، ‏از دریاها ....... ،از شهرهای شلوغ.....
سالها گذشت ؛
و آنها دانشمندان زیادی راملاقات کردند.
ریاضیدان به آنها گفت: این محال است.هیچ ‏فرمولی شما را به هم نخواهدرساند. شما همه چیز را خراب میکنید.
فیزیکدان گفت: ‏بگذارید از همین الآن ناامیدتان کنم. اگر می شد قوانین طبیعت را نادیده گرفت، دیگر ‏دانشی به نام فیزیک وجود نداشت.

پزشک گفت: از من کاری ساخته نیست، دردتان بی ‏درمان است.

شیمی دان گفت: شما دو عنصر غیر قابل ترکیب هستید. اگر قرار باشد با ‏یکدیگر ترکیب شوید ، همه موادخواص خود را از دست خواهند داد.
ستاره شناس ‏گفت: شما خودخواه ترین موجودات روی زمین هستید. رسیدن شما به هم مساوی ‏است با نابودی جهان. دنیا کن فیکون می شود . سیـارات از مدار خارج می شوند. کرات با ‏هم تصادم می کنند. نظام دنیا از هم می پاشد . چون شما یک قانون بزرگ را نقض کرده ‏اید.

فیلسوف گفت: متاسفم... جمع نقیضین محــال است.

و بالآخره به کودکی رسیدند.
کودک فقط سه جمله گفت: شما به هم میرسید. نه در ‏دنیاى واقعیات.

آن را در دنیاى دیگری جستجو کنید...... دو خط موازی او را هم ترک کردند. ‏و باز هم به سفرهایشان ادامه دادند. اما حالا یک چیز داشت دروجودشان شکل می گرفت. ‏‏آنها کم کم میل به هم رسیدن را از دست می دادند.
خط اولی گفت: این بی ‏معنی است.
خط دومی گفت:چی بی معنی است؟ خط اولی گفت:این که به هم‏برسیم. خط دومی گفت: من هم همینطور فکر میکــنم. و آنها به راهشان ادامه دادند.
یک روز به یک دشت رسیدند. یک نقاش میان سبزه ها ایستاده بودو نقاشی می کرد.خط ‏اولی گفت:بیـا وارد آن بوم نقاشی شویم و از این آوارگی نجات پیــداکنیم.
خط دومی گفت: شاید ما هیچوقت نباید از آن صفحه کاغذ بیرون می آمدیم.
خط اولی ‏گفت:در آن بوم نقاشی حتمأ آرامش خواهیم یافت. و آن دو وارد دشت شـدند.
روی دست‏نقاش رفتند و بعد روی قلمش. نقاش فکری کرد و قلمش را حرکت داد.
و آنها دو ریل قطار شدند که از دشتی می گذشت. و آنجا که خورشید سرخ آرام آرام ‏پایین می رفت ، سردو خط موازی عاشقانه به هم می رسید‏.

 

سه شنبه 2 آذر 1389  4:40 AM
تشکرات از این پست
ganjineh
ganjineh
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : آذر 1387 
تعداد پست ها : 823
محل سکونت : تهران

پاسخ به:داستان های حکایتی

سنگ های زندگی

پسر کوچک، مشغول بازی در گودال شنی اش بود. او چندماشین و کامیون کوچک داشت و یک سطل و بیلچه پلاستیکی. همچنان که مشغول کندن جاده وتونل بود به یک سنگ بزرگ درست وسط گودال شنی برخورد کرد.

پسرک ماسه ها را بهکناری زد به این امید که سنگ را از میان گودال شن ها بیرون بکشد. ولی سنگ سنگین تراز توان او بود و باز به درون گودال باز میگشت. از اهرم استفاده کرد و آن را به زوربلند کرد. ولی هر بار که فکر می کرد پیشرفتی در کارش حاصل شده سنگ به وسط گودال میلغزید و باز می گشت. انگشتانش درد گرفته و خراشیده شده بود و هنوز تلاش بی حاصلش رابا ناله و درماندگی ادامه می داد.

اشک پسرک از سر نا امیدی جاری شد. در تماماین لحظات، پدر پسرک از پشت پنجره اتاقش این داستان غم انگیز را تماشا می کرد. درهمان حال که اشک های پسرک فرو می ریخت، سایه بزرگی گودال شنی و پسرک را پوشاند. پدرپسرک با ملایمت اما محکم پرسید: ” چرا تمام نیروی ای را که در اختیار توست به کارنمی بری؟

پسرک با حالتی مغلوب در میان هق هق و با صدایی بریده بریده گفت:” اما پدر من همین کار را کردم، من تمام توانم را به کار بردم.”

پدر به آرامیحرف او را تصحیح کرد.” نه پسرم! تو تمام قدرتی را که داشتی استفاده نکردی. تو از منکمک نخواستی!”

پدر خم شد،

سنگ را برداشت

و آن را از گودال شنیبه بیرون پرتاب کرد…..

 

سه شنبه 2 آذر 1389  4:41 AM
تشکرات از این پست
ganjineh
ganjineh
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : آذر 1387 
تعداد پست ها : 823
محل سکونت : تهران

پاسخ به:داستان های حکایتی

شاهزاده

دويست و پنجاه سال پيش از ميلاد در چين باستان شاهزاده اي تصميم به ازدواج گرفت با مرد خردمندي مشورت کرد و تصميم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختري سزاوار را انتخاب کند .
وقتي خدمتکار پير قصر ماجرا را شنيد بشدت غمگين شد چون دختر او مخفيانه عاشق شاهزاده بود ، دخترش گفت او هم به آن مهماني خواهد رفت . مادر گفت : تو شانسي نداري ، نه ثروتمندي و نه خيلي زيبا .
دختر جواب داد: مي دانم هرگز مرا انتخاب نمي کند ، اما فرصتي است که دست کم يک بار او را از نزديک ببينم روز موعود فرا رسيد و شاهزاده به دختران گفت : به هر يک از شما دانه اي مي دهم ، کسي که بتواند در عرض شش ماه زيباترين گل را براي من بياورد ، ملکه آينده چين مي شود
دختر پيرزن هم دانه را گرفت و در گلداني کاشت .
سه ماه گذشت و هيچ گلي سبز نشد ، دختر با باغبانان بسياري صحبت کرد و راه گلکاري را به او آموختند ، اما بي نتيجه بود ، گلي نروييد
روز ملاقات فرا رسيد ، دختر با گلدان خالي اش منتظر ماند و ديگر دختران هر کدام گل بسيار زيبايي به رنگها و شکلهاي مختلف در گلدان هاي خود داشتند .
لحظه موعود فرا رسيد شاهزاده هر کدام از گلدان ها را با دقت بررسي کرد و در پايان اعلام کرد دختر خدمتکار همسر آينده او خواهد بود .
همه اعتراض کردند که شاهزاده کسي را انتخاب کرده که در گلدانش هيچ گلي سبز نشده است . شاهزاده توضيح داد : اين دختر تنها کسي است که گلي را به ثمر رسانده که او را سزاوار همسري امپراتور مي کند : گل صداقت ...
همه دانه هايي که به شما دادم عقيم بودند ، امکان نداشت گلي از آنها سبز شود.
برگرفته از کتاب پائولو کوئليو

سه شنبه 2 آذر 1389  4:41 AM
تشکرات از این پست
ganjineh
ganjineh
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : آذر 1387 
تعداد پست ها : 823
محل سکونت : تهران

پاسخ به:داستان های حکایتی

شیطان

به شيطان گفتم: لعنت بر شيطان! لبخند زد. پرسيدم: چرا مي خندي؟ پاسخ داد:از حماقت تو خنده ام مي گيرد پرسيدم: مگر چه كرده ام؟ گفت: مرا لعنت مي كني در حالي كه هيچ بدي در حق تو نكرده ام با تعجب پرسيدم: پس چرا زمين مي خورم؟! جواب داد: نفس تو مانند اسبي است كه آن را رام نكرده اي. نفس تو هنوز وحشي است؛ تو را زمين مي زند. پرسيدم: پس تو چه كاره اي؟ پاسخ داد: هر وقت سواري آموختي، براي رم دادن اسب تو خواهم آمد؛ فعلاً برو سواري بياموز

 

سه شنبه 2 آذر 1389  4:45 AM
تشکرات از این پست
ganjineh
ganjineh
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : آذر 1387 
تعداد پست ها : 823
محل سکونت : تهران

پاسخ به:داستان های حکایتی

صاحب دل

گويند : صاحب دلى ، براى اقامه نماز به مسجدى رفت. نمازگزاران ، همه او را شناختند ؛ پس ، از او خواستند كه پس از نماز ، بر منبر رودو پند گويد. پذيرفت.
نماز جماعت تمام شد. چشم ‏ها همه به سوى او بود. مرد صاحبدل برخاست و بر پله نخست منبر نشست.
بسم الله گفت و خدا و رسولش را ستود. آن گاه خطاب به جماعت گفت :
مردم! هر كس از شما كه مى ‏داند امروز تا شب خواهد زيست ونخواهد مرد ، برخيزد !
كسى برنخاست. گفت :
حالا هر كس از شما كه خود را آماده مرگ كرده است ، برخيزد !
باز كسى برنخاست. گفت : شگفتا از شما كه به ماندن اطمينان نداريد ؛ اما براى رفتن نيز آماده نيستيد !

سه شنبه 2 آذر 1389  4:46 AM
تشکرات از این پست
ganjineh
ganjineh
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : آذر 1387 
تعداد پست ها : 823
محل سکونت : تهران

پاسخ به:داستان های حکایتی

صف
باران بدجوری به صورتش می خورد.سرش را بالا گرفت و مأیوسانه نگاهی به صف طویل اتوبوس انداخت.صدایی گفت:ببخشید آقا!ساعت چنده؟
مردبرگشت و نگاهی به صورت درهم رفته پیرمرد انداخت و بی حوصله گفت:پنج.
با توقف اتوبوس جنب و جوشی در صف افتاد.
جمعیتی که توی اتوبوس بودند کمی جابجا شدند:بیا توآقا...یه نفر جا داره!
مرد برگشت و نگاهی به پیرمرد انداخت و یک قدم عقب کشید:شما بفرمایید پدر جان!
پیرمرد سوار شد.صورت خندان پیرمرد از پشت شیشه اتوبوس به مرد آرامش می داد.
باز هم باران می بارید اما این بار مرد نفر اول صف بود...

سه شنبه 2 آذر 1389  4:46 AM
تشکرات از این پست
ganjineh
ganjineh
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : آذر 1387 
تعداد پست ها : 823
محل سکونت : تهران

پاسخ به:داستان های حکایتی

عقاب ها

جبران خليل جبران...



روزی،بر فراز چراگاهی بزرگ ، گوسفندی با بره اش در حال چرا كردن بودند. عقابی بالای سر این دو چرخ می زد و با چشمانی پر از گرسنگی گوسفند وبره اش را بر انداز می كرد ومیخواست به پایین بیاید و شكارش را بگیرد. اما در همین حین عقاب دیگری در آسمان پدیدار شد و بر بالای سر گوسفند و بره به پرواز در-
آمد .
هنگامی كه دو رقیب همدیگر را دیدند با فریاد های خشم آلود جنگی تمام عیار را آغاز كردند . گوسفندنگاهی به بالای سر خود انداخت و شگفت زده شد.
سپس به بره ی خود رو كرد و گفت :
" چه شگفت كودك من! این دو پرنده شكوهمند با هم نبرد می كنند تا از مقداربیشتری از آسمان بهره مند شوند ! آیا وسعت این فضای بیكرانه برای هر دوی این هاكافی نیست؟
بره ی كوچك من! ای كاش هر چه زود تر بین برادران بالدارت
صلح و دوستی بر قرار باشد!"
وبره در حالی كه معصومانه به آن دو عقاب می نگریست این آرزو رادر قلب كوچك خود تكرار كرد.

 

سه شنبه 2 آذر 1389  4:48 AM
تشکرات از این پست
ganjineh
ganjineh
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : آذر 1387 
تعداد پست ها : 823
محل سکونت : تهران

پاسخ به:داستان های حکایتی

غم و شادی

در دستانم دو جعبه دارم كه خدا آنها را به من هديه داده است.
او به من گفت:
غمهايت را در جعبه سياه و شادي هايت را در جعبه طلايي جمع كن.
من نيز چنين كردم و غمهايم را در جعبه سياه ريختم و شادي هايم رادر جعبه طلايي !
با وجود اينكه جعبه طلايي روز به روز سنگين تر مي شد اما از وزن جعبه سياه كاسته مي شد !
در جعبه سياه را باز كردم و با تعجب ديدم كه ته آن سوراخ است!!!
جعبه را به خدا نشان دادم و گفتم : پس غمهاي من كجاهستند؟!
خداوند لبخندي زد و گفت: غمهاي تو اين جا هستند، نزد من!
از اوپرسيدم: خدايا،‌ چرا اين جعبه ها را به من دادي؟
چرا اين جعبه طلايي و اين جعبه ي سياه سوراخ را؟
و خدا فرمود:
بنده ي عزيزم، جعبه ي طلايي مال آنست كه قدرشاديهايت را بداني و جعبه سياه، تا غمهايت را رها كني!

سه شنبه 2 آذر 1389  4:49 AM
تشکرات از این پست
ganjineh
ganjineh
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : آذر 1387 
تعداد پست ها : 823
محل سکونت : تهران

پاسخ به:داستان های حکایتی

قدرت كلمات

چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عمیقی افتادند . بقیه ی قورباغه ها در کنارگودال جمع شدند و وقتی دیدند که گودال چه قدر عمیق است به دو قورباغه ی دیگر گفتندکه دیگر چاره ای نیست . شما به زودی خواهید مرد .
دو قورباغه این حرفها رانادیده گرفتند و با تمام توانشان کوشیدند که از گودال بیرون بپرند . اما قورباغههای دیگر دائما به آنها می گفتند که دست از تلاش بردارید ، چون نمی توانید از گودال خارج شوید ، به زودی خواهید مرد
بالاخره یکی از دو قورباغه تسلیم گفته های دیگرقورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت او بی درنگ به ته گودال پرتاب شد و مرد
اماقورباغه ی دیگر با حداکثر توانش برای بیرون آمدن از گودال تلاش می کرد . بقیه ی قورباغه ها فریاد می زدند که دست از تلاش بردار  اما او با توان بیشتری تلاش کردو بالاخره از گودال خارج شد
وقتی از گودال بیرون آمد ،‌ بقیه ی قورباغه ها از اوپرسیدند : مگر تو حرفهای ما را نشنیدی ؟
معلوم شد که قورباغه ناشنواست ، در واقع او در تمام مدت فکر می کرده که دیگران او را تشویق می کنند

سه شنبه 2 آذر 1389  4:49 AM
تشکرات از این پست
ganjineh
ganjineh
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : آذر 1387 
تعداد پست ها : 823
محل سکونت : تهران

پاسخ به:داستان های حکایتی

قدرت عجیب یک کودک

کمی پس از آن که آقای داربی از "دانشگاه مردان سختکوش" مدرکش را گرفت و تصمیم داشت از تجربه خود در کار معدن استفاده کند، دریافت که "نه" گفتن لزوماً به معنای "نه" نیست. او در بعد از ظهر یکی از روزها به عمویش کمک می کرد تا در یک آسیاب قدیمی گندم آرد کند.

عمویش مزرعه بزرگی داشت که در آن تعدادی زارع بومی زندگی می کردند. بی سرو صدا در باز شد و دختر بچه کم سن و سالی به درون آمد، دختر یکی از مستاجرها بود؛ دخترک نزدیک در نشست. عمو سرش را بلند کرد،دخترک را دید، با صدایی خشن از او پرسید: "چه می خواهی؟ " کودک جواب داد : "مادرم گفت 50 سنت از شما بگیرم و برایش ببرم."

عمو جواب داد: " ندارم، زود برگردبه خانه ات" کودک جواب داد: "چشم قربان" اما از جای خود تکان نخورد. عمو به کار خود ادامه داد. آن قدر سرگرم بود که متوجه نشد کودک سر جای خود ایستاده. وقتی سرش رابلند کرد، کودک را دید بر سرش فریاد کشید که: "مگر نگفتم برو خانه. زودباش."

دخترک گفت:" چشم قربان" اما از جای خود تکان نخورد. عمو کیسه گندم راروی زمین گذاشت ترکه ای برداشت و آن را تهدید کنان به دخترک نشان داد. منظور او اینبود که اگر نرود به دردسر خواهد افتاد. داربی نفسش را حبس کرده بود، مطمئن بود شاهدصحنه ناخوشایندی خواهد بود. زیرا می دانست که عمویش عصبانی است. وقتی عمو به جایی که کودک ایستاده بود، نزدیک شد، دخترک قدمی به جلو گذاشت و در چشمان او نگاه کرد ودر حالی که صدایش می لرزید با فریادی بلند گفت: "مادرم 50 سنت را می خواهد." عموایستاد. دقیقه ای به دختر نگاه کرد، بعد ترکه را روی زمین گذاشت، دست در جیب کرد ویک سکه 50 سنتی به دخترک داد. کودک پول را گرفت و عقب عقب در حالی که همچنان درچشمـان مردی که او را شکسـت داده بود می نگریست به سمت در رفت. وقتی دخترک آسیاب راترک کرد، عمو روی جعبه ای نشست و از پنجره مدتی به فضای بیرون خیره شد. این نخستین بار بود که کودکی بومی به لطف اراده خود توانسته بود سفید پوست بالغی را شکست دهد.

نویسنده: ناپلئون هیل

منبع: بیندیشید و ثروتمند شوید

سه شنبه 2 آذر 1389  4:50 AM
تشکرات از این پست
ganjineh
ganjineh
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : آذر 1387 
تعداد پست ها : 823
محل سکونت : تهران

پاسخ به:داستان های حکایتی

 غرور و تکبر
يک روز گرم شاخه اي مغرورانه و با تمام قدرت خودش را تکاند به دنبال ان برگهاي ضعيف جدا شدند و ارام بر روي زمين افتادند شاخه چندين بار اين کار را با غرور خاصي تکرار کرد تا اين که تمام برگها جدا شدند شاخه از کارش بسيار لذت مي برد .برگي سبز و درشت و زيبا به انتهاي شاخه محکم چسبيد ه بود و همچنان از افتادن مقاومت مي کرد .در اين حين باغبان تبر به دست داخل باغ در حال گشت و گذار بود و به هر شاخه ي خشکي که مي رسيد ان را از بيخ جدا مي کرد و با خود مي برد .
وقتي باغبان چشمش به ان شاخه افتا د با ديدن تنها برگ ان ا زقطع کردنش صرف نظر کرد بعد از رفتن باغبان مشاجره بين شاخه وبرگ بالا گرفت و بالاخره دوباره شاخه مغرورانه و با تمام قدرت چندين با ر خودش را تکاند تا اين که به ناچاربرگ با تمام مقاومتي که از خود نشان مي داد از شاخه جدا شد و بر روي زمين قرار گرفت .باغبان در راه برگشت وقتي چشمش به ان شاخه افتاد و بي درنگ با يک ضربه ان را از بيخ کند شاخه بدون انکه مجال اعتراض داشته باشد بر روي زمين افتاد.
ناگها ن صداي برگ جوان را شنيد که مي گفت:
اگر چه به خيالت زندگي ناچيزم در دست تو بود ولي همين خيال واهي پرده اي بود بر چشمان واقع نگرت که فراموش کني نشانه حياتتت من بودم

 

سه شنبه 2 آذر 1389  4:50 AM
تشکرات از این پست
ganjineh
ganjineh
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : آذر 1387 
تعداد پست ها : 823
محل سکونت : تهران

پاسخ به:داستان های حکایتی

قضاوت

سالها بود میشناختمش.آنقدر به او اعتماد داشتم،از چشمانم بیشتر.وقتی آن راز را به او گفتم میدانستم به کسی نخواهد گفت.اما من که به او اعتماد داشتم پس چرا دلم اینقدر شور میزد؟دوباره به او زنگ زدم و ازش خواهش کردم (برای بار هزارم) که لطفا بین خودمان بماند و او هم گفت:مگر تو به من شک داری؟ خیالم اسوده تر شد.اما نه ته دلم یه جورایی احساس می کردم این موضوع به زودی فاش خواهد شد.
به چشم زخم خیلی اعتقادداشتم و می ترسیدم اگر دیگران بفهمند آن را از دست بدهم.
من که ماهیانه صدهزارتومان حقوق می گرفتم و می بایستی خرج چهار خواهر و برادر و مادر مریضم را می دادمبه طور غیر منتظره ای در بانک برنده ی یک واحد اپارتمان شده بودم!با خودم فکر کردماگر این اپارتمان را بفروشم و یک آپارتمان کوچکتر بخرم می توانم تا مدتها خانواده ام را تا مین کنم.دوست نداشتم اطرافیانم پی به این موضوع ببرند چون ممکن بود از من توقع بی جا داشته باشند،ولی آن روز صبح یکی از همسایه ها را دیدم که جلو آمد و به من تبریک گفت و پرسید خوب مثل این که یک همسایه ی خوب را داریم از دست میدهیم!!!فکم پایین افتاد،آنقدر تعجب کردم که فقط جای دو تا شاخ روی سرم خالیبود!!هیچی نگفتم ،سریع به اولین تلفن نزدیک شدم و به دوستم زنگ زدم و هر چه به دهنم می رسید نثارش کردم.بنده ی خدا هر چه قدر قسم می خورد که مگر چی شده؟لطفا توضیح بده من بیشتر عصبانی می شدم.
وقتی دیدم تقریبا همه ی اهل محل از موضوع باخبرند درصدد بر آمدم که بفهمم موضوع از کجا آب می خورد؟!در نهایت فهمیدم که بانک مورد نظربر روی پرده ای نام مرا نوشته و به من تبریک گفته است.فکر این جایش را نکرده بودم!! چه قدر زود قضاوت کردم من،دوست چندین ساله ام را به خاطر یک قضاوت عجولانه از خودم رنجاندم

 

سه شنبه 2 آذر 1389  4:54 AM
تشکرات از این پست
ganjineh
ganjineh
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : آذر 1387 
تعداد پست ها : 823
محل سکونت : تهران

پاسخ به:داستان های حکایتی

قلب جغد پیر شکست

جغدي روي كنگره هاي قديمي دنيا نشسته بود. زندگي را تماشا ميكرد. رفتن و ردپاي آن را. و آدمهايي را مي ديد كه به سنگ و ستون، به در و ديوار دل مي بندند. جغد اما مي دانست كه سنگ ها ترك مي خورند، ستون ها فرو مي ريزند، درها مي شكنند و ديوارها خراب مي شوند. او بارها و بارها تاجهاي شكسته، غرورهاي تكه پاره شده را لابلاي خاكروبه هاي كاخ دنيا ديده بود. او هميشه آوازهايي درباره دنيا و ناپايداري اش مي خواند و فكر مي كرد شايد پرده هاي ضخيم دل آدمها، با اين آواز كمي بلرزد.

روزي كبوتري از آن حوالي رد مي شد، آواز جغد را كه شنيد، گفت: بهتر است سكوت كني و آواز نخواني. آدمها آوازت را دوست ندارند. غمگين شان مي كني. دوستت ندارند. مي گويند بديمني و بدشگون و جز خبر بد، چيزي نداري.

قلب جغد پير شكست و ديگر آواز نخواند.

سكوت او آسمان را افسرده كرد. آن وقت خدا به جغد گفت: آوازخوان كنگره هاي خاكي من! پس چرا ديگر آواز نمي خواني؟ دل آسمانم گرفته است.

جغد گفت: خدايا! آدمهايت مرا و آوازهايم را دوست ندارند.

خدا گفت: آوازهاي تو بوي دل كندن مي دهد و آدمها عاشق دل بسته اند. دل بستن به هر چيز كوچك و هر چيز بزرگ. تو مرغ تماشا و انديشه اي! و آن كه مي بيند و مي انديشد، به هيچ چيز دل نمي بندد. دل نبستن سخت ترين و قشنگ ترين كار دنياست. اما تو بخوان و هميشه بخوان كه آواز تو حقيقت است و طعم حقيقت تلخ.

جغد به خاطر خدا باز هم بر كنگره هاي دنيا مي خواند و آنكس كه مي فهمد، مي داند آواز او پيغام خداست.

نويسنده: عرفان نظرآهاري

 

 

سه شنبه 2 آذر 1389  4:55 AM
تشکرات از این پست
ganjineh
ganjineh
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : آذر 1387 
تعداد پست ها : 823
محل سکونت : تهران

پاسخ به:داستان های حکایتی

کوچولوها

هوا بدجورى توفانى بود و آن پسر و دختر كوچولو حسابى مچاله شده بودند. هر دو لباس هاى كهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى لرزیدند. پسرك پرسید:ببخشین خانم! شما كاغذ باطله دارین

كاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى زد و نمى توانستم به آنها كمك كنم. مى خواستم یك جورى از سر خودم بازشان كنم كه چشمم به پاهاى كوچك آنها افتاد كه توى دمپایى هاى كهنه كوچكشان قرمز شده بود. گفتم: بیایین تو یه فنجون شیركاكائوى گرم براتون درست كنم.

آنها را داخل آشپزخانه بردم و كنار بخارى نشاندم تا پاهایشان را گرم كنند. بعد یك فنجان شیركاكائو و كمى نان برشته و مربا به آنها دادم و مشغول كار خودم شدم. زیر چشمى دیدم كه دختر كوچولو فنجان خالى را در دستش گرفت و خیره به آن نگاه كرد. بعد پرسید: ببخشین خانم! شما پولدارین

نگاهى به روكش نخ نماى مبل هایمان انداختم و گفتم: من اوه... نه!

دختر كوچولو فنجان را با احتیاط روى نعلبكى آن گذاشت و گفت: آخه رنگ فنجون و نعلبكى اش به هم مى خوره.

آنها درحالى كه بسته هاى كاغذى را جلوى صورتشان گرفته بودند تا باران به صورتشان شلاق نزند، رفتند. فنجان هاى سفالى آبى رنگ را برداشتم و براى اولین بار در عمرم به رنگ آنها دقت كردم. بعد سیب زمینى ها را داخل آبگوشت ریختم و هم زدم. سیب زمینى، آبگوشت، سقفى بالاى سرم، همسرم، یك شغل خوب و دائمى، همه اینها به هم مى آمدند. صندلى ها را از جلوى بخارى برداشتم و سرجایشان گذاشتم و اتاق نشیمن كوچك خانه مان را مرتب كردم. لكه هاى كوچك دمپایى را از كنار بخارى، پاك نكردم. مى خواهم همیشه آنها را همان جا نگه دارم كه هیچ وقت یادم نرود چه آدم ثروتمندى هستم

سه شنبه 2 آذر 1389  4:55 AM
تشکرات از این پست
ganjineh
ganjineh
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : آذر 1387 
تعداد پست ها : 823
محل سکونت : تهران

پاسخ به:داستان های حکایتی

كوهنورد

كوهنوردي مي‌‌خواست به قله‌ای بلندی صعود كند. پس از سال‌ها تمرين و آمادگي، سفرش را آغاز كرد. به صعودش ادامه داد تا اين كه هوا كاملا تاريك شد. به جز تاريكي هيچ چيز ديده نمي‌شد. سياهي شب همه جا را پوشانده بود و مرد نمي‌توانست چيزي ببيند حتي ماه و ستاره‌ها پشت انبوهي از ابر پنهان شده بودند. كوهنورد همان‌طور كه داشت بالا مي‌رفت، در حالي كه چيزي به فتح قله نمانده بود، پايش ليز خورد و با سرعت هر چه تمام‌تر سقوط كرد. سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس، تمامي خاطرات خوب و بد زندگي‌اش را به ياد مي‌آورد. داشت فكر مي‌‌كرد چقدر به مرگ نزديك شده است كه ناگهان دنباله طنابی که به دور كمرش حلقه خورده بود بين شاخه های درختی در شيب کوه گير کرد و مانع از سقوط كاملش شد. در آن لحظات سنگين سكوت، که هيچ اميدی نداشت از ته دل فرياد زد: خدايا كمكم كن !
ندايي از دل آسمان پاسخ داد از من چه مي‌خواهي؟
نجاتم بده خدای من!
آيا به من ايمان داري؟
آري. هميشه به تو ايمان داشته‌ام
پس آن طناب دور كمرت را پاره كن!
كوهنورد وحشت كرد. پاره شدن طناب يعني سقوط بي‌ترديد از فراز كيلومترها ارتفاع. گفت: خدايا نمي‌توانم.
خدا گفت: آيا به گفته من ايمان نداري؟
كوهنورد گفت: خدايا نمي توانم. نمي‌توانم.
روز بعد، گروه نجات گزارش داد كه جسد منجمد شده يك كوهنورد در حالي پيدا شده كه طنابي به دور كمرش حلقه شده بود و تنها دو متر با زمين فاصله داشت...

سه شنبه 2 آذر 1389  4:56 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها