0

داستان های حکایتی

 
ganjineh
ganjineh
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : آذر 1387 
تعداد پست ها : 823
محل سکونت : تهران

پاسخ به:داستان های حکایتی

به یاد داشته باش که من هرگز تو را رها نخواهم کرد

روزی تصمیم گرفتم که دیگر همه چیز را رها کنم. شغلم را دوستانم را ، مذهبم را زندگی ام را !
به جنگلی رفتم تا برای آخرین بار با خدا صحبت کنم.به خدا گفتم : آیا میتوانی دلیلی برای ادامه زندگی برایم بیاوری؟ و جواب او مرا شگفت زده کرد.
او گفت :آیا سرخس و بامبو را میبینی؟پاسخ دادم :بلی . فرمود : هنگامی که درخت بامبو و سرخس راآفریدم ، به خوبی ازآنها مراقبت نمودم .به آنها نور و غذای کافی دادم.دیر زمانی نپایید که سرخس سر از خاک برآورد و تمام زمین را فرا گرفت اما از بامبو خبری نبود.من از او قطع امید نکردم.
در دومین سال سرخسها بیشتر رشد کردند وزیبایی خیره کنندهای به زمین بخشیدند اما همچنان از بامبوها خبری نبود. من بامبوها را رها نکردم . در سالهای سوم و چهارم نیز بامبوها رشد نکردند.اما من باز از آنها قطع امید نکردم .
در سال پنجم جوانه کوچکی از بامبو نمایان شد. در مقایسه با سرخس کوچک و کوتاه بود اما با گذشت ۶ ماه ارتفاع آن به بیش از 100 فوت رسید. 5 سال طول کشیده بود تا ریشه های بامبو به اندازه کافی قوی شوند. ریشه هایی که بامبو را قوی میساختند و آنچه را برای زندگی به آن نیاز داشت را فراهم میکردند.
خداوند در ادامه فرمود: آیا میدانی در تمامی این سالها که تو درگیر مبارزه با سختیها و مشکلات بودی در حقیقت ریشه هایت را مستحکم میساختی . من در تمامی این مدت تو را رها نکردم همانگونه که بامبو ها را رها نکردم.
هرگز خودت را با دیگران مقایسه نکن و بامبو و سرخس دو گیاه متفاوتند اما هر دو به زیبایی جنگل کمک میکنند. زمان تو نیز فرا خواهد رسید تو نیز رشد میکنی و قد میکشی!
از او پرسیدم : من چقدر قد میکشم.
در پاسخ از من پرسید : بامبو چقدر رشد میکند؟
جواب دادم : هر چقدر که بتواند.
گفت : تو نیز باید رشد کنی و قد بکشی ، هر اندازه که بتوانی.
به یاد داشته باش که من هرگز تو را رها نخواهم کرد

سه شنبه 2 آذر 1389  3:57 AM
تشکرات از این پست
ganjineh
ganjineh
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : آذر 1387 
تعداد پست ها : 823
محل سکونت : تهران

پاسخ به:داستان های حکایتی

پادشاه و تخت سنگ

در زمان ها ي گذشته ، پادشاهي تخته سنگ را در وسط جاده قرار داد و براي اين كه عكس العمل

مردم را ببيند خودش را در جايي مخفي كرد. بعضي از بازرگانان و نديمان ثروتمند پادشاه بي تفاوت از

كنار تخته سنگ مي گذشتند. بسياري هم غرولند مي كردندكه اين چه شهري است كه نظم ندارد

حاكم اين شهر عجب مرد بي عرضه اي است و ... با وجود اين هيچ كس تخته سنگ را از وسط بر

نمي داشت . نزديك غروب، يك روستايي كه پشتش بار ميوه و سبزيجات بود  نزديك سنگ شد.


بارهايش را زمين گذاشت و با هر زحمتي بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را كناري قرار

داد. ناگهان كيسه اي را ديد كه زير تخته سنگ قرار داده شده بود ، كيسه را باز كرد و داخل آن

سكه هاي طلا و يك يادداشت پيدا كرد. پادشاه در ان يادداشت نوشته بود :

هر سد و مانعی میتواند يك شانس براي تغيير زندگي انسان باشد

سه شنبه 2 آذر 1389  3:58 AM
تشکرات از این پست
ganjineh
ganjineh
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : آذر 1387 
تعداد پست ها : 823
محل سکونت : تهران

پاسخ به:داستان های حکایتی

پیرمردی به نام چو

دو قرن پیش از میلاد،پیرمردی به نام «چو» در یک روستای شمال چین زندگی می کرد و روزی اسبش گمشد.
همسایگان از شنیدن خبر گم شدن این اسب ، تاسف خوردند و برای ابراز همدردی به خانه پیرمرد رفتند اما بی آنکه کم ترین اثر اندوه و غمی در چهره اش نمایان باشدگفت:مهم نیست که اسب من گم شده است؛شاید حکمتی در کار باشد.
همسایگان از حرف های پیرمرد تعجب کردند و به خانه خود بازگشتند.
پس از چند ماه اسب گم شده به همراه چند راس دیگر به روستا برگشت.مردم این خبر را که شنیدند با خوشحالی به سراغ پیرمردرفتند و تبریک گفتند، اما «چو» انگارنه انگار که اتفاقی افتاده است با خونسری اظهارداشت:این کجایش جای خوشحالی دارد که من بی رنج و زحمت به آسانی و مجانی چند اسب به دست بیاورم،شاید این خودش باعث بدبختی برای من شود.
پیرمرد فقط یک پسر داشت که عاشق اسب سواری بود. آن پسر.، روزی هنگام سوارکاری از اسب افتاد و استخوان پایش شکست.همسایگان به سراغ پیرمرد رفتند که او را تسلی دهند اما بدون هیچگونه احساس ناراحتی گفت:استخوان پا شکست که شکست؛ شاید این مساله بعدها به نفع ما تمام شود،کسی چه می داند؟ همسایگان که با شگفتی، سخنان «چو» را گوش می دادند این بار هم نتوانستند بفهمند منظورش چیست.
یک سال بعد در آن منطقه جنگ خونباری شکل گرفت.،بیش تر جوانان به میدان نبرد رفتند و بیشترشان کشته شدند. پسر «چو» اما به خاطرلنگ بودن پایش به جنگ نرفت و زنده ماند. آنوقت بود که همسایگان به عمق گفته هایپیرمرد رسیدند

سه شنبه 2 آذر 1389  4:00 AM
تشکرات از این پست
ganjineh
ganjineh
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : آذر 1387 
تعداد پست ها : 823
محل سکونت : تهران

پاسخ به:داستان های حکایتی

تصمیمات خداوند

شوالیه ای به دوستش گفت: بیا به کوهستانی برویم که خداوند در آنجا سکنی دارد. می خواهم ثابت کنم که خداوند فقط بلد است که از ما چیز ی بخواهد، در حالی که خودش برای سبک کردن بار ما کاری نمی کند.
دیگری گفت: خوب، من هم می آیم تا ایمانم را نشان دهم.
همان شب به قله کوه رسیدند... و از درون تاریکی آوایی را شنیدند: سنگ ها ی روی زمین را بر پشت اسبان تان بگذارید
شوالیه اول گفت: دیدی؟! بعد از این کوهنوردی، می خواهد بار سنگین تری را هم با خود ببریم! من که اطاعت نمی کنم
شوالیه دوم به دستور آوا عمل کرد. وقتی پای کوه رسید، سپیده دم بود، و نخستین پرتوهای آفتاب بر سنگ های شوالیه پارسا تابید: الماس ناب الماس ها بودند
استاد می گوید: تصمیم های خداوند اسرارآمیز، اما همواره به سود ماست

سه شنبه 2 آذر 1389  4:00 AM
تشکرات از این پست
ganjineh
ganjineh
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : آذر 1387 
تعداد پست ها : 823
محل سکونت : تهران

پاسخ به:داستان های حکایتی

توان زندگي، به چگونگي نگريستن ما به زندگي بسته است

روزی، سنگتراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت می کرد، از نزدیکی خانه بازرگـانی رد می شد. در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوکران بازرگان را دید و به حال خود غبطه خورد و با خود گفت: این بازرگان چقدر قدرتمند است! و آرزو کرد که مانند بازرگان باشد.
در یک لحظه، او تبدیل به بازرگانی با جاه و جلال شد. تا مدت ها فکر می کرد که از همه قدرتمند تر است، تا این که یک روز حاکم شهر از آنجا عبور کرد، او دید که همه مردم به حاکم احترام می گذارند حتی بازرگانان. مرد با خودش فکر کرد: کاش من هم یک حاکم بودم، آن وقت از همه قوی تر می شدم!
در همان لحظه، او تبدیل به حاکم مقتدر شهر شد. در حالی که روی تخت روانی نشسته بود، مردم همه به او تعظیم می کردند. احساس کرد که نور خورشید او را می آزارد و با خودش فکر کرد که خورشید چقدر قدرتمند است.
او آرزو کرد که خورشید باشد و تبدیل به خورشید شد و با تمام نیرو سعی کرد که به زمین بتابد و آن را گرم کند.
پس از مدتی ابری بزرگ و سیاه آمد و جلوی تابش او را گرفت. پس با خود اندیشید که نیروی ابر از خورشید بیشتر است، و تبدیل به ابری بزرگ شد.
کمی نگذشته بود که بادی آمد و او را به این طرف و آن طرف هل داد. این بارآرزو کرد که باد شود و تبدیل به باد شد. ولی وقتی به نزدیکی صخره سنگی رسید، دیگر قدرت تکان دادن صخره را نداشت. با خود گفت که قوی ترین چیز در دنیا، صخره سنگی است و تبدیل به سنگی بزرگ و عظیم شد.
همان طور که با غرور ایستاده بود، ناگهان صدایی شنید و احساس کرد که دارد خرد می شود. نگاهی به پایین انداخت و سنگتراشی را دید که با چکش و قلم به جان او افتاده است!

سه شنبه 2 آذر 1389  4:01 AM
تشکرات از این پست
ganjineh
ganjineh
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : آذر 1387 
تعداد پست ها : 823
محل سکونت : تهران

پاسخ به:داستان های حکایتی

تقدیم به اونهایی که زندگی را زیبا می بینند

زندگي پر از فرصت هاي دست يافتنيه مرد جواني در آرزوي ازدواج با دختر زيباروي کشاورزي بود.

به نزد کشاورز رفت تا از او اجازه بگيره. کشاورز براندازش کرد و گفت: پسر جان، برو در آن قطعه

زمين بايست. من سه گاو نر رو يک به يک آزاد ميکنم، اگر تونستي دم هر کدوم از اين سه گاو رو

بگيري، ميتوني با دخترم ازدواج کني. مرد جوان در مرتع، به انتظار اولين گاو ايستاد. در طويله باز

شد و بزرگترين و خشمگين‌ترين گاوي که تو عمرش ديده بود به بيرون دويد. فکر کرد يکي از

گاوهاي بعدي، گزينه ي بهتري باشه، پس به کناري دويد و گذاشت گاو از مرتع بگذره و از در

پشتي خارج بشه. دوباره در طويله باز شد. باورنکردني بود! در تمام عمرش چيزي به اين بزرگي و

درندگي نديده بود. با سُم به زمين ميکوبيد، خرخر ميکرد و وقتي او رو ديد، آب دهانش جاري شد.

گاو بعدي هر چيزي هم که باشه، بايد از اين بهتر باشه. به سمتِ حصارها دويد و گذاشت گاو از

مرتع عبور کنه و از در پشتي خارج بشه. براي بار سوم در طويله بار شد. لبخند بر لبان مرد جوان

ظاهر شد. اين ضعيف ترين، کوچک ترين و لاغرترين گاوي بود که تو عمرش ديده بود. در جاي

مناسب قرار گرفت و درست به موقع بر روي گاو پريد. دستش رو دراز کرد... اما گاو دم نداشت!..

زندگي پر از فرصت هاي دست يافتنيه. بهره گيري از بعضي هاش ساده ست، بعضي هاش

مشکل. اما زماني که بهشون اجازه ميديم رد بشن و بگذرن (معمولاً در اميد فرصت هاي بهتر در

آينده)، اين موقعيت ها شايد ديگه موجود نباشن. براي همين، هميشه شانس هایت رو درياب!

 

سه شنبه 2 آذر 1389  4:02 AM
تشکرات از این پست
ganjineh
ganjineh
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : آذر 1387 
تعداد پست ها : 823
محل سکونت : تهران

پاسخ به:داستان های حکایتی

تفاوت واقعی بهشت و جهنم
فردي از پروردگار درخواست نمود تا به او بهشت و جهنم را نشان دهد خداوند پذيرفت . او را وارد اتاقي نمود كه جمعي از مردم در اطراف يك ديگ بزرگ غذا نشسته بودند . همه گرسنه،نا اميد و در عذاب بودند. هركدام قاشقي داشت كه به ديگ ميرسيد ولي دسته قاشقها بلند تر از بازوي آنها بود،بطوريكه نميتوانستند قاشق را به دهانشان برسانند! عذاب انها وحشتناك بود. آنگاه خداوند گفت : اكنون بهشت را به تو نشان ميدهم. او به اتاق ديگري كه درست مانند اولي بود وارد شد. ديگ غذا ، جمعي از مردم ، همان قاشقهاي دسته بلند . ولي در آنجا همه شاد و سير بودند. آن مرد گفت : نمي فهمم ؟ چرا مردم در اينجا شادند در حالي كه در اتاق ديگر بدبخت هستند ، با آنكه همه چيزشان يكسان است ؟
خداوند تبسمي كرد و گفت: خيلي ساده است ، در اينجا آنها ياد گرفته اند كه يكديگر را تغذيه كنند . هر كسي با قاشقش غذا در دهان ديگري ميگذارد، چون ايمان دارد كسي هست در دهانش غذايي بگذارد

 

سه شنبه 2 آذر 1389  4:02 AM
تشکرات از این پست
ganjineh
ganjineh
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : آذر 1387 
تعداد پست ها : 823
محل سکونت : تهران

پاسخ به:داستان های حکایتی

تو رازي و ما راز

پرده، اندكي كنار رفت و هزار راز روي زمين ريخت.

رازي به اسم درخت، رازي به اسم پرنده، رازي به اسم انسان.

رازي به اسم هر چه كه مي داني. و باز پرده فرا آمد و فرو افتاد.

و آدمي اين سوي پرده ماند با بهتي عظيم به نام زندگي، كه هر سنگ ريزه اش به رازي آغشته بود و از هر لحظهاي رازي مي چكيد.

در اين سوي رازناك پرده، آدميان سه دسته شدند.

گروهي گفتند: هرگز رازي نبوده، هرگز رازي نيست و رازها را ناديده انگاشتندو پشت به راز و زندگي زيستند. خدا نام آنها را گمشدگان گذاشت.

و گروهي ديگرگفتند: رازي هست، اما عقل و توان نيز هست. ما رازها را مي گشاييم. و مغرورانه رفتندتا گره راز و زندگي را بگشايند. خدا گفت: توفيق با شما باد، به پاس تلاشتان پاداش خواهيد گرفت. اما بترسيد كه در گشودن همان راز نخستين وابمانيد.

و گروه سوم اما، سرمايه اي جز حيرت نداشتند و گفتند: در پس هر راز، رازي است و در دل هر راز،رازي. جهان راز است و تو رازي و ما راز. تو بگو كه چه بايد كرد و چگونه بايد رفت.

خدا گفت: نام شما را مومن مي گذارم، خود، شما را راه خواهم برد. دستتان رابه من بدهيد. آنها دستشان را به خدا دادند و خدا آنان را از لابلاي رازها عبور دادو در هرعبور رازي گشوده شد.

و روزي فرشته اي در دفتر خود نوشت: زندگي به پايان رسيد. و نام گروه نخست از دفتر آدميان خط خورد، گروه دوم در گشودن راز اولين واماند و تنها آنان كه دست در دست خدا دادند از هستي رازناك به سلامت گذشتند.

نويسنده: عرفان نظرآهاري

 

 

سه شنبه 2 آذر 1389  4:03 AM
تشکرات از این پست
ganjineh
ganjineh
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : آذر 1387 
تعداد پست ها : 823
محل سکونت : تهران

پاسخ به:داستان های حکایتی

جای خالی
خیلی چاق بود.پای تخته که می رفت ، کلاس پر می شد از نجوا.
تخته را که پاک می کرد ،بچه ها ریسه می رفتند و او با صورت گوشتالو و مهربانش فقط لبخند می زد.
آن روز معلم با تأنی وارد کلاس شد. کلاس غلغله بود.یکی گفت:«خانم اجازه!؟گلابی بازم دیر کرده
و شلیک خنده کلاس را پرکرد.معلم برگشت.چشمانش پر از اشک بود.آرام و بی صدا آگهی ترحیم را بر سینه سرد دیوار چسباند.
لحظاتی بعد صدای گریه دسته جمعی بچه ها در فضا پیچید و جای خالی او راهیچ کس پر نکرد...

 

سه شنبه 2 آذر 1389  4:10 AM
تشکرات از این پست
ganjineh
ganjineh
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : آذر 1387 
تعداد پست ها : 823
محل سکونت : تهران

پاسخ به:داستان های حکایتی

چند حكايت از پائولوكوئيلو

رام كنندگان حيوانات سيرك براي مطيع كردن فيلها از ترفند ساده اي استفاده مي كنند.زماني كه حيوان هنوز بچه است، يكي از پاهاي او را به تنه درختي مي بندند. حيوان جوان هر چه تلاش مي كند نمي تواند خود را از بند خلاص كند اندك اندك اين عقيده كه تنه درخت خيلي قوي تر از اوست در فكرش شكل مي گيرد.وقتي حيوان بالغ و نيرومند شد ،كافي است شخصي نخي را به دور پاي فيل ببندد و سر ديگرش را به شاخه اي گره بزند. فيل براي رها كردن خود تلاشي نخواهد كرد
پاي ما نيز ، همچون فيلها،اغلب با رشته هاي ضعيف و شكننده اي بسته شده است ، اما از آنجا كه از بچگي قدرت تنه درخت را باور كرده ايم، به خود جرات تلاش كردن نمي دهيم،
غافل از اينكه براي به دست آوردن آزادي ، يك عمل جسورانه كافيست
------------------------------------
مردي زير باران از دهكده كوچكي مي گذشت . خانه اي ديد كه داشت مي سوخت و مردي را ديد كه وسط شعله ها در اتاق نشيمن نشسته بود
مسافر فرياد زد : هي،خانه ات آتش گرفته است! مرد جواب داد : ميدانم
مسافر گفت:پس چرا بيرون نمي آيي؟
مرد گفت:آخر بيرون باران مي آيد . مادرم هميشه مي گفت اگر زير باران بروي ، سينه پهلو ميكني
زائوچي در مورد اين داستان مي گويد :
خردمند كسي است كه وقتي مجبور شود بتواند موقعيتش را ترك کتد
-----------------------------------
مردي در نمايشگاهي گلدان مي فروخت . زني نزديك شد و اجناس او را بررسي كرد . بعضي ها بدون تزيين بودند، اما بعضي ها هم طرحهاي ظريفي داشتند
زن قيمت گلدانها را پرسيد و شگفت زده دريافت كه قيمت همه آنها يكي است
او پرسيد:چرا گلدانهاي نقش دار و گلدانهاي ساده يك قيمت هستند ؟چرا براي گلداني كه وقت و زحمت بيشتري برده است ، همان پول گلدان ساده را مي گيري؟
فروشنده گفت: من هنرمندم .
قيمت گلداني را كه ساخته ام مي گيرم. زيبايي رايگان است

سه شنبه 2 آذر 1389  4:10 AM
تشکرات از این پست
ganjineh
ganjineh
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : آذر 1387 
تعداد پست ها : 823
محل سکونت : تهران

پاسخ به:داستان های حکایتی

خدایش با او صحبت کرد ....
خدا از من پرسید:  دوست داری با من مصاحبه کنی؟
پاسخ دادم:  اگر شما وقت داشته باشید
خدا لبخندیزد و پاسخ داد:
 زمان من ابدیت است... چه سؤالاتی در ذهن داری که دوست داری ازمن بپرسی؟
من سؤال کردم:  چه چیزی درآدمها شما را بیشتر متعجب می کند؟
خدا جواب داد....
 این که از دوران کودکی خود خسته می شوند و عجله دارند که زودتر بزرگ شوند...و دوباره آرزوی این را دارند که روزی بچه شوند
اینکه سلامتی خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست می دهند و سپس پول خود را خرج می کنندتا سلامتی از دست رفته را دوباره باز یابند
این که با نگرانی به اینده فکر می کنند و حال خود را فراموش می کنند به گونه ای که نه در حال و نه در اینده زندگی می کنند
این که به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد و به گونه ای می میرند که گویی هرگز نزیسته اند
دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتی به سکوت گذشت....
سپس من سؤال کردم:
به عنوان پرودگار، دوست داری که بندگانت چه درسهایی در زندگی بیاموزند؟
خدا پاسخ داد:
 این که یاد بگیرند نمی توانندکسی را وادار کنند تا بدانها عشق بورزد. تنها کاری که می توانند انجام دهند این است که اجازه دهند خود مورد عشق ورزیدن واقع شوند
 این که یاد بگیرند که خوب نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند
اینکه بخشش را با تمرین بخشیدن یاد بگیرند
 اینکه رنجش خاطر عزیزانشان تنها چند لحظه زمان می برد ولی ممکن است سالیان سال زمان لازم باشد تا این زخمها التیام یابند
 یاد بگیرند که فرد غنی کسی نیست که بیشترین ها را دارد بلکه کسی است که نیازمند کمترین ها است
 اینکه یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمی دانند که چگونه احساساتشان را بیان کنند یا نشان دهند
 اینکه یاد بگیرند دو نفر می توانند به یک چیز نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند
 اینکه یاد بگیرند کافی نیست همدیگر را ببخشند بلکه باید خود را نیز ببخشند
باافتادگی خطاب به خداگفتم:
 از وقتی که به من دادید سپاسگذارم
و افزودم: چیز دیگری هم هست که دوست داشته باشید آنها بدانند؟
خدا لبخندی زد و گفت...
فقط اینکه بدانند من اینجا هستم
همیشه

 

سه شنبه 2 آذر 1389  4:11 AM
تشکرات از این پست
ganjineh
ganjineh
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : آذر 1387 
تعداد پست ها : 823
محل سکونت : تهران

پاسخ به:داستان های حکایتی

حسرت
روی نیمکت پارک نشسته بود و به لباسهای کهنه فرزندش و تفاوت او با بچه های دیگر نگاه می کرد ، ماشین گران قیمتی جلوپارک ایستاد و مرد شیک پوشی از آن پیاده شد و با احترام در ماشین را برای همسرش که پسرکی در آغوش داشت باز کرد . با حسرت به آنها نگاه کرد و از ته دل آه کشید . آنهاکودک را روی تاب گذاشتند . خدایا ! چه می دید ! پسرک عقب مانده ذهنی بود . با نگاه به جستجوی فرزندش پرداخت ، او را یافت که با شادی از پله های سرسره بالا می رفت . چشمانش را بست و از ته دل خدا را شکر کرد .

 

سه شنبه 2 آذر 1389  4:11 AM
تشکرات از این پست
ganjineh
ganjineh
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : آذر 1387 
تعداد پست ها : 823
محل سکونت : تهران

پاسخ به:داستان های حکایتی

خورشید و باد

روزي خورشيد و باد با هم در حال گفتگو بودندو هر كدام نسبت به دیگری ابراز برتري مي كرد، باد به خورشيد مي گفت كه من از توقويتر هستم، خورشيد هم ادعا مي كرد كه او قدرتمندتر است. گفتند بياييم امتحان كنيم،خب حالا چه طوري؟

ديدند مردي در حال عبور بود كه كتي به تن داشت. باد گفت كه من مي توانم كت آن مرد را از تنش در بياورم، خورشيد گفت پس شروع كن. باد وزيد ووزيد، با تمام قدرتي كه داشت به زير كت اين مرد مي كوبيد، در اين هنگام مرد كه ديدنزديك است كتش را از دست بدهد، دكمه هاي آنرا بست و با دو دستش هم آنرا محكم چسبيد.
باد هر چه كرد نتوانست كت مرد را از تنش بيرون بياورد و با خستگي تمام روبه خورشيد كرد و گفت: عجب آدم سرسختي بود، هر چه تلاش كردم موفق نشدم، مطمئن هستم كه تو هم نمي تواني.

خورشيد گفت تلاشم را مي كنم و شروع كرد به تابيدن،پرتوهاي پر مهرش را بر سر مرد باريد و او را گرم كرد.

مرد كه تا چند لحظه قبل با تمام قدرت سعي در حفظ كت خود داشت ديد كه ناگهان هوا تغيير كرده و با تعجب به خورشيد نگريست، ديد از آن باد خبري نيست، احساس آرامش و امنيت كرد.

باتابش مدام و پر مهر خورشيد او نيز گرم شد و ديد كه ديگر نيازي به اينكه كت را به تنداشته باشد نيست بلكه به تن داشتن آن باعث آزار و اذيت او مي شود. به آرامي كت رااز تن بدر آورد و به روي دستانش قرار داد.

باد سر به زير انداخت و فهميد كه خورشيد پر عشق و محبت كه بي منت به ديگران پرتوهاي خويش را مي بخشد بسيار از او كه مي خواست به زور كاري را به انجام برساند قويتر است.

 

 

سه شنبه 2 آذر 1389  4:12 AM
تشکرات از این پست
ganjineh
ganjineh
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : آذر 1387 
تعداد پست ها : 823
محل سکونت : تهران

پاسخ به:داستان های حکایتی

حکايت!
دانشمندي يکي را گفت چرا تحصيل علم نمي کني؟

آن شخص گفت: آنچه خلاصه علم است به دست آورده ام.

دانشمند از او پرسيد: که خلاصه علم چيست؟

گفت: پنج چيز است:

اول: آنکه تا راست به اتمام نرسد،دروغ نگويم.

دوم: آنکه تا حلال منتهي نشود، دست به حرام درازنکنم.

سوم: آنکه تا از تفتيش نفس خود فارغ نشدم، به جستجوي عيب مردم نپردازم.

چهارم: آنکه تا خزانه رزق خداوند به آخر نرسد، به در هيچ مخلوق اِلتِجا نبرم.

پنجم: آنکه تا قدم در بهشت ننهم، از کيد شيطان و از غرور نفس نافرمان، غافل نباشم

 

سه شنبه 2 آذر 1389  4:12 AM
تشکرات از این پست
ganjineh
ganjineh
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : آذر 1387 
تعداد پست ها : 823
محل سکونت : تهران

پاسخ به:داستان های حکایتی

داستان

پیرمردی مفلس و برگشته بخت - روزگاری داشت نا هموار و سخت
هم پسر، هم دخترش بیمار بود - هم بلای فقرو هم تیمار بود
این دوا می خواستی آن یک پزشک - این غذایش آه بودی آن سرشک
این عسل می خواست آن یک شوربا - این لحافش پاره بود آن یک قبا
روزها می رفت بربازار و کوی - نان طلب می کردو می برد آبروی
دست بر هر خودپرستی می گشود - تاپشیزی بر پشیزی می فزود
هر امیری را روان می شد ز پی - تا مگر پیراهنی بخشد بوی
شب بسوی خانه می آمد زبون - قالب از نیرو تهی دل پرز خون
روز سایل بود و شب بیمار دار - روز از مردم شب از خود شرمسار
صبحگاهی رفت و از اهل کرم - کس ندادش نه پشیز و نه درم
از دری می رفت حیران بر دری - رهنورد اما نه پایی نه سری
ناشمرده برزن و کویی نماند - دیگرش پای تکاپویی نماند
درهمی در دست و دردامن نداشت - ساز و برگ خانه برگشتن نداشت
رفت سوی اسیا هنگام شام - گندمش بخشید دهقان یک دو جام
زد گره در دامن آن گندم فقیر - شد روان و گفت کای حی قدیر
گر تو پیش آری به فضل خویش دست - برگشایی هر گره کایام بست
چون کنم یارب در این فصل شتا - من علیل و کودکانم ناشتا
می خرید این گندم ار یکجای کس - هم عسل زان می خریدم هم عدس
آن عدس در شور با می ریختم - وان عسل با آب میآمیختم
درد اگر باشد یکی دارو یکی است - جان فدای آنکه درد او یکیست
بس گره بگشوده ای از هر قبیل - این گره را نیز بگشای ای جلیل
این دعا می کرد و می پیمود راه - ناگه افتادش به پیش پا نگاه
دید گفتارش فساد انگیخته - وان گره بگشوده گندم ریخته
بانگ برزد کای خدای دادگر - چون تو دانایی نمی داند مگر
سال ها نرد خدایی باختی - این گره را زان گره نشناختی
این چه کار است ای خدای شهرو ده - فرق ها بود این گره را زان گره
چون نمی بیند چو تو بیننده ای؟ - کاین گره را بگشاید بنده ای
تا که بر دست تو دادم کار را - ناشتا بگذاشتی بیماررا
هرچه در غربال دیدی بیختی - هم عسل ،هم شوربا را ریختی
من ترا کی گفتمای یار عزیز - کاین گره را بگشای و گندم را بریز
ابلهی کردم که گفتم ای خدای - گر توانی این گره را بگشای
آن گره را چون نیارستی گشود - این گره بگشودنت دیگرچه بود
من خداوندی ندیدم زین نمط - یک گره بگشودی آن هم غلط
الغرض برگشت مسکین دردناک - تا مگر بر چیند آن گندم ز خاک
چون برای جستجو خم کرد سر - دیدافتاده یکی همیان زر
سجده کرد و گفت ای رب ودود - من چه دانستم ترا حکمت چه بود
هر بلایی کز تو آید رحمتی است - هر که را فقری دهی آن دولتی است
تو بسی زاندیشه برتر بوده ای - هر چه فرمان است خود فرموده ای
زان به تاریکی گذاری بنده را - تا ببیند آن رخ تابنده را
تیشه زان بر هر رگ و بندم زنند - تا که بالطف تو پیوندم زنند
گر کسی را از تو دردی شد نصیب - هم سر انجامش تو گردیدی طبیب
هر که مسکین و پریشان تو بود - خود نمی دانست و مهمان تو بود
رزق زان معنی ندادندم خسان - تا ترا دانم پناه بی کسان
ناتوانی زان دهی بر تندرست - تابداند کانچه دارد زان توست
زان به درها بردی این درویش را - تا که بشناسد خدای خویش را
اندر این پستی قضایم زان فکند - تا ترا جویم، ترا خوانم بلند
من به مردم داشتم روی نیاز - گرچه روز و شب در حق بود باز
من بسی دیدم خداوندان مال - تو کریمی ای خدای ذوالجلال
بر در دونان چو افتادم ز پای - هم تو دستم را گرفتی ای خدای
گندمم را ریختی تا زر دهی - رشته ام بردی که تا گوهر دهی
در توپروین نیست فکرو عقل و هوش - ورنه دیگ حق نمی افتد ز جوش

سه شنبه 2 آذر 1389  4:22 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها