0

قرار

 
alamdar1364
alamdar1364
کاربر تازه وارد
تاریخ عضویت : بهمن 1391 
تعداد پست ها : 11
محل سکونت : بوشهر

قرار

بلوز سفید تمیزوقشنگی با یک دامن سرخ تنش بود.جلوی آینه ایستاده بود وبا وسواس موهایش را شانه می کرد.گفتم ːمزاحم شدم.جایی می خوای بری...؟

گفت ːجایی که نه اما...

حرفش را نصفه گذاشت.موهایش را بافت و پشت سرش انداخت.

همین طور که با من حرف می زد صورتش را آرایش کرد.

ملیح و زیبا شده بود.کم کم نگران شدم,

نکند مهمان دارد و من بی موقع مزاحمش شده ام.بین رفتن و ماندن مردد بودم که بوی عطر خوشی فضا را پر کرد.

یادته! این عطررو خودت برای تولدم خریدی...

وقتی حسابی مرتب و خوش بو شد.آمدوکنار من نشست تصمیم گرفتم بروم.

گفتːکجا؟من که جایی نمی خوام برم,فقط ساعت 12:05 دقیقه قرار دارم...

بعد به ساعتش نگاهی انداخت.ساعت 12:05 دقیقه بود.

سجاده ی نمازش را پهن  کرد

                                تازه فهمیدم با چه کسی قرار دارد....

 

امام علی(ع)ːبهترین لباس,لباسی است که تورا از خدا به خود مشغول نسازد.

یک شنبه 6 اسفند 1391  8:51 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها