قرار
یک شنبه 6 اسفند 1391 8:51 AM
گفت ːجایی که نه اما...
حرفش را نصفه گذاشت.موهایش را بافت و پشت سرش انداخت.
همین طور که با من حرف می زد صورتش را آرایش کرد.
ملیح و زیبا شده بود.کم کم نگران شدم,
نکند مهمان دارد و من بی موقع مزاحمش شده ام.بین رفتن و ماندن مردد بودم که بوی عطر خوشی فضا را پر کرد.
یادته! این عطررو خودت برای تولدم خریدی...
وقتی حسابی مرتب و خوش بو شد.آمدوکنار من نشست تصمیم گرفتم بروم.
گفتːکجا؟من که جایی نمی خوام برم,فقط ساعت 12:05 دقیقه قرار دارم...
بعد به ساعتش نگاهی انداخت.ساعت 12:05 دقیقه بود.
سجاده ی نمازش را پهن کرد
تازه فهمیدم با چه کسی قرار دارد....
امام علی(ع)ːبهترین لباس,لباسی است که تورا از خدا به خود مشغول نسازد.