روزها سخت و یخ زده بود ، تنها صدای کابل ها و درب های اهنی آسایشگاهها بود که باز و بسته می شد و این تنها صداها وقتی با عربده سربازان دشمن می آمیخت چه ترکیب ناهنجار و آزار دهندهای را بوجود می آورد
این صداها هنگامی که صدای سیلی این سربازان به بسیجیان اسیر را که در صف آمار ایستاده بودند و به جبر اسارت در مقابل این سربازان صبوری می کردند پیوند می شد چه فضای سرد و جهمنمی را بوجود می آورد، ترس و دلهره و نگرانی و استرس و احساس هایی که ریشه در جاهای ناشناخته داشت بر انسان مستولی می گشت و این مسیر می بایست ادامه پیدا کند نه یک روز و نه دور روز و..بطور بسیار مرموزی این زمان متوقف شده بود و کسی نمی دانست که کی و چگونه این زمان دوباره آغاز خواهد شد .
ناگهان در این محیط سرد اسارت جرقه ای زد و نوری درخشیدن گرفت و گرمایی اسرا را در بر گرفت آری قران، این قران بود که کم کم بر لبان اسرا می نشست و آنها را امید می بخشید ،قرآن آیاتی برای زندگی بود ، قرآن آیاتی برای خواندن و برای زندگی کردن بود،ريالران کم کم همه اسرا را در بر گرفت فضای نا امیدی و یاس متحول شد و فضای سر سبز امید و توکل بر خداوند جل و علا بر اسرا سایه افکند ، دلها قرص شد و اینجنین بود که در اردوگاه یازده تکریت قرآن فصل زندگی