0

زمزمه های باران

 
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

زمزمه های باران

 


باران که میبارد یاد تو می افتم

 

لحظه هایم جان میگیرد

و دلم را بسوی تو روانه میکنم...

نمیدانم چه برقی در نگاه توست

که با هر لحظه دیدنت آرام میشوم!

باران که میبارد نگاهم به هر طرف میچرخد

تو را در آستانه ی چشمانم میبینم!

گوشه ای مینشینم و به جایی خیره میشوم

باران که میبارد دلم عاشق تر میشود!

ابر نگاهم فرو میریزد و گونه هایم خیس میشود...

نه از بی کسی و نه از هجوم تنهایی

بلکه از شوق دیدار روی تو جاری میشود...

باران که میبارد همه چیز جز تو

از یادم فراموش میشود..

 

 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

چهارشنبه 18 بهمن 1391  2:49 PM
تشکرات از این پست
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

پاسخ به:زمزمه های باران

 

 شاید صدایم زده باشد و نشنیده باشم …

من هستم… زنده ام. نفس می کشم…

هنوز گاهی اوقات دیوانه می شوم و بی هوا به سرم می زند تمام مسیر محل کارم را تا خانه پیاده بیایم..

هوس می کنم تنها قدم بزنم… تنها گریه کنم…

تنها گوشه ای ساعت ها بنشینم و زندگی ام را مرور کنم.

اما هنوز هستم..

هنوز عاشق بارانم…

هنوز بوی اقاقیا… بوی نعنا..

بوی چای تازه دم مادرم را دوست دارم

Asheghaneh[www.kamyab.ir]

از تو چه پنهان بعضی روزها هوایی خانه کودکی هایم می شوم..

دلم برای حیاطی که نیست… مادربزرگی که نیست..

برای بوته یاس و درخت شمشاد و آب و جاروهای بعد از ظهرها تنگ می شود…

می روم محله قدیمی… دست میکشم به روی دیوار.

.. و قدم میزنم در پیاده رو خانه مان ……

که دیگر نیست…

سرم را بلند می کنم شاید مادرم پشت پنجره بیاید..

. شاید برایم گوجه سبز… زالزالک خریده باشد…انار دانه کرده باشد… شاید

شاید صدایم زده باشد و من نشنیده باشم

باران

.. نمیدانی چقدر دلم برای درد دل های مادر بزرگم پر کشیده.

.. چقدر برای وقتی که صدایم می زد تا موهایش را برایش ببافم..

چقدر دلم می خواهد دوباره صدایم بزند..

نه پنجره ای نیست…

مادر بزرگی نیست…

من هستم و پیاده رویی که انگار او هم قدم های مرا از یاد برده…

Koocheh2[WwW.Kamyab.IR]

به سرم می زند به خواهرم زنگ بزنم تا صدایش را بشنوم

رفیقم… خواهرم…این دیوارها فراموش کردند خنده ها و دعواهایمان را.

.. دلم می خواهد بزنم زیر آواز و باز او سرم داد بکشد..

. با هم بخندیم و صدای خنده هایمان آنقدر بلند شود… که به خدا برسد…

شاید دلش برای غصه هایمان بسوزد…

چقدر خسته ام… دلم می خواهد بخوابم…بر گردم… همه این راه را برگردم…

درست انجا که مادر عصرها همه را صدا می زد…

… دلم برای عصرانه هایش تنگ شده

دلم برای درس خواندن ها و شیطنت های برادرم

موهای مشکی و بلند خواهرم تنگ شده

asheghaneh[WwW.Kamyab.ir]

دلم برای بالا رفتن از درخت آلبالو تنگ شده.

دلم می خواهد بخوابم و وقتی بیدار شوم ببینم تمام روزهایی که گذشت خواب بوده ام…

نه رفیق نگو میان گذشته ها جا مانده ام…

ولی

مگر می شود برای چیزی عمرت را صرف کنی و فراموش شود؟

Seprator2[WwW.Kamyab.IR]

نگران من نباش…زنده ام نفس میکشم… و دلتنگی هایم را دیگر بغض نمی کنم

میگذارم چشم هایم ببارند.

زمستان اگر دلت را سبک نکنی اگر با درخت ها ی بی برگ

با غروب سخت اش هم دردی نکنی

تمام فصل های دیگر حس می کنی چیزی را ….حسی را گم کرده ای…

حالا رفیق آمده ام بگویم… خوبم. نفس می کشم…

هنوز شعر می خوانم… شعر می گویم….. می نویسم..

با صدای خش خش جاروی رفتگر… با صدای درویش محله… با صدای باد… با صدای باران.

.. با صدای قدم های خسته رهگذری که سایه خمیده اش آنقدر درد دارد که برای شاعر شدن کافیست..

من با هر بهانه ای این روزها می بارم

با هر برگ که از شاخه فرو می افتد

و با هر پرنده ای که می خواند

هر قطره بارانی که میبارد

و

هر نسیم خنکی که به صورتم می وزد ..

زنده می شوم

و امیدوارتر که خداوند هنوز ا ز بشر نا امید نشده است

====

 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

سه شنبه 24 بهمن 1391  3:25 PM
تشکرات از این پست
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

پاسخ به:زمزمه های باران

 


نبینم جز به زیبایی





چه نوری در درون سینه، مهمان است
چه روشن می‌شود این دل،

بر این مهمانِ صاحب خانه‌ی زیبا
تو باور می‌کنی گاهی
به یک بارش، ز باران بهاری

این دلم پر می‌کشد تا ابر
دلم گاهی همین نزدیک
حتی در هیاهوی غریب شهر
به آواز حزین کودکی در کوچه می‌گیرد
و می‌بخشد گُلی تا خنده‌ای را بر لبان بسته بنشاند
که می‌دانم اگر دستی بگیرم
دست او، در دست می‌گیرم
تو می‌دانی که عاشق می‌شوم
گاهی به ناز غنچه‌ای در باغ

دلم تابی میان بازوان نور می‌بندد
تبسم می‌خرم از دوره گردی با سلامی پاک
شبی تا صبح می‌دوزم لباس کهنه یک قاصدک را
تا بگردد باز دور کوچه‌ها
با این پیام خالق هستی،
شما را مردمان، بادا بشارت
عشق با پرجاست
تو باور می‌کنی وقتی که می‌بوسم دو دست مادرم را
می‌روم تا مشق‌های کودکی

آنگه، دوباره کوکب و تصمیم کبری در دو چشم بسته‌ام
با قطره اشکی می‌شود پیدا
تو باور می‌کنی دیشب میان کهکهشان راه شیری راه می‌رفتم
و دیدم دب اکبر را
سلامی کرده، من چیدم کمی از خوشه زیبای پروین را
جواب چشمک آهسته دادم من سلام دب اصغر را
تو باور کن،
آری هنوزم آرزوی کودکی را خواب می‌بینم

هنوزم یاکریمی می‌زند بر شیشه این خاطراتم
تا بریزم خرده نانی گوشه ایوان
تا فراموشم نگردد، آب می‌خواهد
و می‌دانم که روزی یک نفر با اسب می‌آید
هنوزم از قفس، از بند، بیزارم
و آواز قناری در قفس را، شکوه از صیاد می‌دانم
و مرگ ماهی سرخی درون تُنگ تنهایی
هنوزم می‌پراند خواب از چشمم
چه شرمی دارد این طعمه، که بر قلاب می‌بندیم
فریب ماهی و صیدی که آغازش نوید بخششی دارد

تو باور می‌کنی وقتی که یاد قصه‌های کودکی
شب‌های زیبای زمستان باز می‌افتم
دو چشم خسته‌ام
تا صبح در یاد کلاغ خسته‌ای بیدار می‌ماند
و زیر لب دعایش می‌کنم، شاید بیابد خانه خود را
تو باور می‌کنی،
باور ندارم، باوری جز عشق پا برجاست

بگوید هر که، هر چیزی بجز از عشق، نازیباست
سلام ای نور
زیبا خالق و پرودگار هر چه زیبایی

خداوندا
هر آن سینه که تاریک است، با نوری تو روشن کن
بتابان روشنای عشق را بر ظلمت قلبی که افسرده‌ست
که می‌دانم خدا در قلب عاشق نور می‌کارد
و بذر نور را حاصل چه باشد مهربان،
جز نور
تو باور کن اگر روشن شوی با نور او
دیگر به چشم دل نخواهی دید، جز او را

مخوان مخلوق خالق را تو نازیبا
هلا ای عاشق خوبی
تمام جلوه هستی

بسان خالق زیبای خود
زیباســـــــــت…
 
کیوان شاهبداغی 

 

 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

سه شنبه 1 اسفند 1391  2:07 PM
تشکرات از این پست
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

پاسخ به:زمزمه های باران

 

دوستت دارم

 

دوستت دارم‌ها را نگه می‌داری برای روز مبادا،

 دلم تنگ شده‌ها را، عاشقتم‌ها را…

 این‌ جمله‌ها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمی‌کنی!

 باید آدمش پیدا شود!

 باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا، از امروز گفتنش پشیمان نخواهی شد!

 سِنت که بالا می‌رود کلی دوستت دارم پیشت مانده، کلی دلم تنگ شده و عاشقتم مانده که خرج کسی نکرده‌ای و روی هم تلنبار شده‌اند! 

فرصت نداری صندوقت را خالی کنی.! صندوقت سنگین شده و نمی‌توانی با خودت بِکشی‌اش… 

شروع می‌کنی به خرج کردنشان! 

توی میهمانی اگر نگاهت کرد اگر نگاهش را دوست داشتی 

توی رقص اگر پا‌به‌پایت آمد اگر هوایت را داشت اگر با تو ترانه را به صدای بلند خواند 

توی جلسه اگر حرفی را گفت که حرف تو بود اگر استدلالی کرد که تکانت داد 

در سفر اگر شوخ و شنگ بود اگر مدام به خنده‌ات انداخت و اگر منظره‌های قشنگ را نشانت داد 

برای یکی یک دوستت دارم خرج می‌کنی برا ی یکی یک دلم برایت تنگ می‌شود خرج می‌کنی! یک چقدر زیبایی یک با من می‌مانی؟ 

بعد می‌بینی آدم‌ها فاصله می‌گیرند متهمت می‌کنند به هیزی… به مخ‌زدن به اعتماد آدم‌ها! 

سواستفاده کردن به پیری و معرکه‌گیری… 

اما بگذار به سن تو برسند! 

بگذار صندوقچه‌شان لبریز شود آن‌‌وقت حال امروز تو را می‌فهمند بدون این‌که تو را به یاد بیاورند

 

غریب است دوست داشتن. 

و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن...

وقتی می‌دانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد ...

و نفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛ 

به بازیش می‌گیریم هر چه او عاشق‌تر، ما سرخوش‌تر، هر چه او دل نازک‌تر، ما بی رحم ‌تر. 

تقصیر از ما نیست؛ 

تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شده‌اند 


دکتر شریعتی

 

 

 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

سه شنبه 1 اسفند 1391  2:42 PM
تشکرات از این پست
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

پاسخ به:زمزمه های باران

 

 

نيايش نامه

 

خداوندا ! در اين لحظه پاك و زيبا كه دلم شوق نيايش دارد از تو ممنونم به خاطر تمام بزرگي و مهرباني و بخشش بي نهايتي كه به من عطا كردي.

ميدانم كه هستي ، ميدانم كه ميشنوي و ميدانم كه مهرت از ميوه هاي رنگين در اتاق مريم مقدس و بخشش نوزاد به زكرياي كهنسال و از شكافته شدن دريا براي نيكانت و تير آرش و گلستان در آتش آنگاه كه گفتي باش و شد آنچه خواستي بيشتر است و نيز ميدانم كه تنها معبود و معشوقمي و من هم بنده و مريد درخوري برايت نبوده ام.

تو را سوگند ميدهم به رنگ هاي برگ درختان در گذر زمان و قله هاي آرام سربه فلك كشيده و به آسمان و آفتاب و ابرش آن دم كه رحمتت بر ما ميبارد . تو را سوگند ميدهم به آواز پرندگان شكر گزار و به مادراني كه آفريده تو را در شكم دارند و به لحظه با شكوه بازگشت به سويت . سوگندت مي دهم خدايا به لبهاي بسته خردمندان و چشم هاي آنانكه بي پرده ديدند آنچه را خواستي و به خودت كه همه از توييم و بي تو هم هيچ ، كه در اين هنگام كه همگان مي شنوند نيايشم را با تو و مي بينند شوق بندگيم را

قلبم را در پرتوي نور كرمت از بند تيرگيها نجات ده

اي كه درياي لطفت در جام فهمم نميگنجد من تشنه قطره آبيم تا سيراب گردم

من از عروسك ها و معشوقه هاي خيالي و زميني خسته شدم ، ستاره اي در آسمان ها ندارم و قلبي هم برايم نميتپد

ميدانم كه ميداني چقدر غريبم در ميان جمله دوستان . بي تو تنهاترينم و با تو بي نياز ؛ اي بي نياز ترين.

بالهايم شوق پرواز در آسمان مهربانيت را دارند پس نااميدشان نكن بگذار تا ببينند همگان كه حتي من هم ميتوانم شامل گذشت و بخششت قرار گيرم . بگذار تا بگذرم از سختي هاي رسيدن به نور ابديت .  ياريم كن بشوم آنچه ميخواهي و آنكه دوستش داري تا بخوانم نامت را در گوش زمان و بنويسم آن را بر دلها . چشم هايم به آينه هاي زيبا عادت كرده از تو زيبايي را در آينه ميخواهم ولي نه براي چشمان . تواني ده تا بشنوم آنچه ميگويي و بگويم آنچه ميخواهي .

مرا ببين و بشنو كه من همانم كه خود خواستي پس روحم را نه به بلنداي قامتم كه از حكمتت بوده بلكه از رحمتت بزرگ گردان . چشمان زيبايي ندارم نگاهم را زيبا كن . صداي خوشي ندارم كلامم را خوش ندا كن ، ثروتي ندارم و گله اي هم نيست ولي قلبم را از فقر دور گردان.

خدايا ، پروردگارا  ، مهربانا ، اي كه رهايم كردي در كوير خوبيها به فريادم رس ؛ صداي فريادم را كسي جز تو شنوا نيست  و به خيال مردم اين سكوت است و تنها تو ميداني چيست . دستي دراز نكردم و به گدايي آمده ام چون شرم دارم دست هاي آلوده ام را به سوي تو دراز كنم . اشكي نمانده تا براي باورت بريزم كه چه اندازه درد دارم  .

گفتي بخوان مرا پس ميخوانمت اكنون و هميشه در حضور كائنات.

 

 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

چهارشنبه 2 اسفند 1391  3:27 PM
تشکرات از این پست
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

پاسخ به:زمزمه های باران

 

قرار نبوده تا نم باران زد، دست پاچه شویم و زود چتری از جنس پلاستیک روی سر‌ بگیریم 
مبادا مثل کلوخ آب شویم. 

قرار نبوده این قدر دور شویم و مصنوعی. ناخن های مصنوعی، دندان های مصنوعی، خنده های مصنوعی، آواز‌های مصنوعی، دغدغه های مصنوعی
...
هر چه فكر می‌کنم می‌بینم قرار نبوده ما این چنین با بغل دستی هایمان در رقابت های تنگانگ باشیم تا اثبات کنیم موجود بهتری هستیم، این همه مسابقه و مقام و رتبه و دندان به هم نشان دادن برای چیست؟
قرار نبوده همه از دم درس خوانده بشویم، 
از دم دکترا به دست بر روی زمین خدا راه برویم، 
بعید می دانم راه تعالی بشری از دانشگاه ها و مدرک های ما رد بشود. 
باید کسی هم باشد که گوسفندها را هی کند، 
دراز بکشد نی لبک بزند با سوز هم بزند 
و عاقبت هم یک روز در همان هیات چوپانی به پیامبری مبعوث شود. 
یک کاوه لازم است که آهنگری کند که درفش داشته باشد 
که به حرمت عدل از جا برخیزد و حرکت کند.


 
قرار نبوده این ‌همه در محاصره سیمان و آهن، 
طبقه روی طبقه برویم بالا، 
قرار نبوده این تعداد میز و صندلی‌ِ کارمندی روی زمین وجود داشته باشد، 
بی شک این همه کامپیوتر...و پشت های غوز کرده 
آدم های ماسیده در هیچ کجای خلقت لحاظ نشده بوده...


 
تا به حال بیل زده‌اید؟ 
باغچه هرس کرده‌اید؟ 
آلبالو و انار چیده‌اید؟ 
کلاً خسته از یک روز کار یَدی به رختخواب رفته‌اید؟ 
آخ که با هیچ خواب دیگری قابل مقایسه نیست. 



این چشم ها برای نور مهتاب یا نور ستارگان کویر،‌ 
برای دیدن رنگ زرد گل آفتابگردان 
برای خیره شدن به جاریِ آب شاید، 
اما برای ساعت پشت ساعت، 
روز پشت روز، 
شب پشت شب 
خیره ماندن به نور مهتابی مانیتورها آفریده نشده‌اند.


 
قرار نبوده خروس ها دیگر به هیچ کار نیایند 
و ساعت های دیجیتال به ‌جایشان صبح خوانی کنند. 
آواز جیرجیرک های شب نشین حکمتی داشته حتماً، 
که شاید لالایی طبیعت باشد برای به خواب رفتن‌ ما 
تا قرص خواب‌ لازم نشویم و این طور شب تا صبح پرپر زدن اپیدمی نشود.


 
من فکر می‌کنم قرار نبوده کار کردن، 
جز بر طرف کردن غم نان، 
بشود همه دار و ندار زندگی مان، 
همه دغدغه‌زنده بودن مان. 
قرار نبوده کنار هم بودن و زاد و ولد کردن، 
این همه قانون مدنی عجیب و غریب و دادگاه و مهر و حضانت و نفقه و زندان و گروکشی و ضعف اعصاب داشته باشد.

 
قرار نبوده این طور از آسمان دور باشیم 
و سی‌ سال بگذرد از عمر‌مان و یک شب هم زیر طاق ستاره ها نخوابیده باشیم. 



قرار نبوده کرِم ضد آفتاب بسازیم 
تا بر علیه خورشید عالم تاب و گرما و محبتش، زره بگیریم و جنگ کنیم. 



قرار نبوده چهل سال از زندگی رد کنیم 
اما کف پایمان یک بار هم بی واسطه کفش لاستیکی یا چرمی یک مسافت صد متری را با زمین معاشرت نکرده باشد.


 
چیز زیادی از زندگی نمی‌دانم، 
اما همین قدر می‌دانم که این ‌همه قرار نبوده ای که برخلافشان اتفاق افتاده، 
همگی مان را آشفته‌ و سردرگم کرده...

 
آنقدر که فقط می‌دانیم خوب نیستیم، از هیچ چیز راضی نیستیم، اما سر در نمی‌آوریم چرا …

 

 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

یک شنبه 6 اسفند 1391  3:27 PM
تشکرات از این پست
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

پاسخ به:زمزمه های باران

 


دنيا كوچكتر از آن است


كه گم شده اي را در آن يافته باشي


هيچ كس اينجا گم نمي شود


آدمها به همان خونسردي كه آمده اند


چمدانشان را مي بندند


و ناپديد مي شوند


يكي در مه


يكي در غبار


يكي در باران


يكي در باد


و بي رحم ترينشان در برف


آنچه به جا مي ماند


رد پايي است


و خاطره اي كه هر از گاه


پس مي زند مثل نسيم سحر


پرده هاي اتاقت را

 

 

 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

دوشنبه 14 اسفند 1391  8:34 PM
تشکرات از این پست
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

پاسخ به:زمزمه های باران

 

 

خــــــدایا 

نوایت را می خواهم تا موسیقی سکوت لحظه هایم باشد

نگاهت را می خواهم تا روشنی چشمهای خسته ام باشد

یادت را می خواهم تا خاطر لحظه های فراموشم باشد

دستها یت را می خواهم تا نوازشگر اشکهایم باشد

و الطافت را می خواهم تا مرحم کهنه زخمهای زندگی ام باشد

 

 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

شنبه 10 فروردین 1392  8:33 AM
تشکرات از این پست
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

پاسخ به:زمزمه های باران

 

حال و هوای تو

 
 
شبى تنها

میان این همه رؤیا

تو را دیدم ...

تو را با قامتى زیبا

میان دشتى از گلها

کنارت بحر آبى رنگ

و دستانت پر از گلبوته هاى نور

پر از گلبرگ یاس و سوسن و مریم

و من سر تا به پا حیرت

دلم سنگین از این غمها
 

از این دنیا

که ناگه

آهویى رعنا

در آغوش تو شد آرام

صدایى از دل دریا

چنین مى خواند :

به قربان پناه گرمت اى مولا !

تمام صورتم را اشک ها پر کرده بود، آرى 

چنین رؤیا مرا واداشت

که بنویسم :

به قربان پناه گرم تو آقا ! 
 

 

 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

یک شنبه 18 فروردین 1392  12:33 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها