پاسخ به:زمزمه های باران
چهارشنبه 2 اسفند 1391 3:27 PM
نيايش نامه
خداوندا ! در اين لحظه پاك و زيبا كه دلم شوق نيايش دارد از تو ممنونم به خاطر تمام بزرگي و مهرباني و بخشش بي نهايتي كه به من عطا كردي.
ميدانم كه هستي ، ميدانم كه ميشنوي و ميدانم كه مهرت از ميوه هاي رنگين در اتاق مريم مقدس و بخشش نوزاد به زكرياي كهنسال و از شكافته شدن دريا براي نيكانت و تير آرش و گلستان در آتش آنگاه كه گفتي باش و شد آنچه خواستي بيشتر است و نيز ميدانم كه تنها معبود و معشوقمي و من هم بنده و مريد درخوري برايت نبوده ام.
تو را سوگند ميدهم به رنگ هاي برگ درختان در گذر زمان و قله هاي آرام سربه فلك كشيده و به آسمان و آفتاب و ابرش آن دم كه رحمتت بر ما ميبارد . تو را سوگند ميدهم به آواز پرندگان شكر گزار و به مادراني كه آفريده تو را در شكم دارند و به لحظه با شكوه بازگشت به سويت . سوگندت مي دهم خدايا به لبهاي بسته خردمندان و چشم هاي آنانكه بي پرده ديدند آنچه را خواستي و به خودت كه همه از توييم و بي تو هم هيچ ، كه در اين هنگام كه همگان مي شنوند نيايشم را با تو و مي بينند شوق بندگيم را
قلبم را در پرتوي نور كرمت از بند تيرگيها نجات ده
اي كه درياي لطفت در جام فهمم نميگنجد من تشنه قطره آبيم تا سيراب گردم
من از عروسك ها و معشوقه هاي خيالي و زميني خسته شدم ، ستاره اي در آسمان ها ندارم و قلبي هم برايم نميتپد
ميدانم كه ميداني چقدر غريبم در ميان جمله دوستان . بي تو تنهاترينم و با تو بي نياز ؛ اي بي نياز ترين.
بالهايم شوق پرواز در آسمان مهربانيت را دارند پس نااميدشان نكن بگذار تا ببينند همگان كه حتي من هم ميتوانم شامل گذشت و بخششت قرار گيرم . بگذار تا بگذرم از سختي هاي رسيدن به نور ابديت . ياريم كن بشوم آنچه ميخواهي و آنكه دوستش داري تا بخوانم نامت را در گوش زمان و بنويسم آن را بر دلها . چشم هايم به آينه هاي زيبا عادت كرده از تو زيبايي را در آينه ميخواهم ولي نه براي چشمان . تواني ده تا بشنوم آنچه ميگويي و بگويم آنچه ميخواهي .
مرا ببين و بشنو كه من همانم كه خود خواستي پس روحم را نه به بلنداي قامتم كه از حكمتت بوده بلكه از رحمتت بزرگ گردان . چشمان زيبايي ندارم نگاهم را زيبا كن . صداي خوشي ندارم كلامم را خوش ندا كن ، ثروتي ندارم و گله اي هم نيست ولي قلبم را از فقر دور گردان.
خدايا ، پروردگارا ، مهربانا ، اي كه رهايم كردي در كوير خوبيها به فريادم رس ؛ صداي فريادم را كسي جز تو شنوا نيست و به خيال مردم اين سكوت است و تنها تو ميداني چيست . دستي دراز نكردم و به گدايي آمده ام چون شرم دارم دست هاي آلوده ام را به سوي تو دراز كنم . اشكي نمانده تا براي باورت بريزم كه چه اندازه درد دارم .
گفتي بخوان مرا پس ميخوانمت اكنون و هميشه در حضور كائنات.
abdollah_esrafili@yahoo.com
شاد، پیروز و موفق باشید.