صدف كوچولو پشت پنجره اتاقش نشسته بود و از پنجره به بيرون نگاه ميكرد. بچهها را ميديد كه چطوري برف بازي ميكنند، اما او نميتوانست از در خانه بيرون برود. چون صدف كوچولو سرماخورده بود.
در همين موقع يك پرنده كوچك آمد و پشت پنجره نشست. صدف با مهرباني به پرنده سلام كرد و مقداري دانه و نان خردشده برايش ريخت تا بخورد. ناگهان زنگ خانه آنها به صدا درآمد.
مادر صدف بود كه از بيرون ميآمد. صدف دويد و در را باز كرد و بعد از سلام كردن گفت: مامان... بردي... چطور بود؟ خوب بود؟ بگو... بگو برام، بگو چي شد؟
مادر گفت: خب... خب... صدفجان برو عقب بگذار بنشينم... خسته شدم دخترم... ميگم.
موضوع از اين قرار بود:
صدف كوچولو دختر مهرباني است. چند روز پيش از مدرسه به خانه ميآمد كه دختربچه فقيري را ديد كه گوشه كوچه تنها نشسته و زير برف و باران خيس آبشده است. صدف نزديك دختربچه رفت و كاپشناش را از تنش درآورد و به او داد و خودش بدون كاپشن به خانه آمد. وقتي به خانه رسيد، مثل موش آب كشيده شده بود. مادر، صدف را ديد. تعجب كرد. بغلش كرد و گفت: دخترم كاپشنت كجاست؟ چرا خيس شدي؟ تو مدرسه جا گذاشتي؟
صدف من و من كرد و گفت: مامان جون من كاپشنم را به يك دختربچه فقير بخشيدم.
مادر گفت: خوب صدف جان خودت چي؟
صدف گفت: مامان جون آخه خيلي دلم براش سوخت. خيس آب شده بود و لباس نداشت. گوشه كوچه نشسته بود و فال ميفروخت... مامان تو رو خدا دعوام نكن.. مگه حضرت زهرا هم لباسهايش را به مردم فقير نميداد؟
مامان گفت: دخترم تو بايد اول از من اجازه ميگرفتي. هر بچهاي اول از بزرگترش اجازه ميگيرد بعد كاري را انجام ميدهد.
صدف گفت: ببخشيد مادر.
مادر با مهرباني جواب داد: من خيلي خوشحالم كه تو حضرت زهرا را سرمشق خودت قرار دادي و چون كار خير انجام دادي و دل يك كودك را شاد كردي خيلي خوشحالم و در اين كار خير كمكت هم ميكنم.
صدف از مادرش خيلي تشكر كرد ولي از همان روز مريض شد و نتوانست به مدرسه برود.
يك روز مادر رفته بود سبزي بخرد، از قضا آن دختربچه فقير را ديده و آدرس منزلشان را گرفته بود. وقتي به خانه رسيد، به صدف گفت: صدفجان دوست داري يك كار نيك ديگري هم انجام دهي و عمل نيكت را با هم كامل كنيم؟
صدف گفت: بله مامان چه كاري بايد انجام دهم؟
مامان يك كيسه به صدف داد و گفت: برو از داخل كمدت هر لباسي را كه ديگه نميپوشي و بهش احتياج نداري را بردار و بگذار در اين كيسه تا من به منزل آن دختربچه ببرم تا خواهرهاي ديگرش هم استفاده كنند. صدف گفت: باشه مامان... و مشغول شد.
صدف در كمدش را باز كرد و هر لباسي را كه احساس ميكرد برايش كوچك شده و ديگه لازمش نداره براي آن خانواده فقير كنار گذاشت. مادر هم آنها را مرتب و منظم تا كرد و چند دست لباس نو هم از بازار خريد و روي آن گذاشت و به خانه آن دختربچه فقير برد تا دل آنها شاد شود.
مادر به صدف گفت: من از مادر آن دختر كوچولو خواستم كه ديگه دخترش را براي كار به خيابان نفرستد و به آنها مقداري پول دادم. در ضمن او را به يك آموزشگاه خياطي معرفي كردم تا ياد بگيرد و بتواند توسط آن كار كند. دخترم يادت باشه هميشه خوب درس بخوان و حتما در كنار درس يك هنرهم ياد بگير.
صدف گفت: مادر شما امروز دل آنها را شاد كرديد و همچنين من را. من هميشه به شما افتخار ميكنم و اين روز به ياد من ميماند.
مادر گفت: ما بندههاي خدا دل مردم را شاد ميكنيم خداوند هم دل ما بندهها را با نعمتهايش شاد ميكند.
گلنوشا صحرانورد