كار نيك
سه شنبه 10 بهمن 1391 7:01 PM

در همين موقع يك پرنده كوچك آمد و پشت پنجره نشست. صدف با مهرباني به پرنده سلام كرد و مقداري دانه و نان خردشده برايش ريخت تا بخورد. ناگهان زنگ خانه آنها به صدا درآمد.
مادر صدف بود كه از بيرون ميآمد. صدف دويد و در را باز كرد و بعد از سلام كردن گفت: مامان... بردي... چطور بود؟ خوب بود؟ بگو... بگو برام، بگو چي شد؟
مادر گفت: خب... خب... صدفجان برو عقب بگذار بنشينم... خسته شدم دخترم... ميگم.
موضوع از اين قرار بود:
صدف كوچولو دختر مهرباني است. چند روز پيش از مدرسه به خانه ميآمد كه دختربچه فقيري را ديد كه گوشه كوچه تنها نشسته و زير برف و باران خيس آبشده است. صدف نزديك دختربچه رفت و كاپشناش را از تنش درآورد و به او داد و خودش بدون كاپشن به خانه آمد. وقتي به خانه رسيد، مثل موش آب كشيده شده بود. مادر، صدف را ديد. تعجب كرد. بغلش كرد و گفت: دخترم كاپشنت كجاست؟ چرا خيس شدي؟ تو مدرسه جا گذاشتي؟
صدف من و من كرد و گفت: مامان جون من كاپشنم را به يك دختربچه فقير بخشيدم.
مادر گفت: خوب صدف جان خودت چي؟
صدف گفت: مامان جون آخه خيلي دلم براش سوخت. خيس آب شده بود و لباس نداشت. گوشه كوچه نشسته بود و فال ميفروخت... مامان تو رو خدا دعوام نكن.. مگه حضرت زهرا هم لباسهايش را به مردم فقير نميداد؟
مامان گفت: دخترم تو بايد اول از من اجازه ميگرفتي. هر بچهاي اول از بزرگترش اجازه ميگيرد بعد كاري را انجام ميدهد.
صدف گفت: ببخشيد مادر.
مادر با مهرباني جواب داد: من خيلي خوشحالم كه تو حضرت زهرا را سرمشق خودت قرار دادي و چون كار خير انجام دادي و دل يك كودك را شاد كردي خيلي خوشحالم و در اين كار خير كمكت هم ميكنم.
صدف از مادرش خيلي تشكر كرد ولي از همان روز مريض شد و نتوانست به مدرسه برود.
يك روز مادر رفته بود سبزي بخرد، از قضا آن دختربچه فقير را ديده و آدرس منزلشان را گرفته بود. وقتي به خانه رسيد، به صدف گفت: صدفجان دوست داري يك كار نيك ديگري هم انجام دهي و عمل نيكت را با هم كامل كنيم؟
صدف گفت: بله مامان چه كاري بايد انجام دهم؟
مامان يك كيسه به صدف داد و گفت: برو از داخل كمدت هر لباسي را كه ديگه نميپوشي و بهش احتياج نداري را بردار و بگذار در اين كيسه تا من به منزل آن دختربچه ببرم تا خواهرهاي ديگرش هم استفاده كنند. صدف گفت: باشه مامان... و مشغول شد.
صدف در كمدش را باز كرد و هر لباسي را كه احساس ميكرد برايش كوچك شده و ديگه لازمش نداره براي آن خانواده فقير كنار گذاشت. مادر هم آنها را مرتب و منظم تا كرد و چند دست لباس نو هم از بازار خريد و روي آن گذاشت و به خانه آن دختربچه فقير برد تا دل آنها شاد شود.
مادر به صدف گفت: من از مادر آن دختر كوچولو خواستم كه ديگه دخترش را براي كار به خيابان نفرستد و به آنها مقداري پول دادم. در ضمن او را به يك آموزشگاه خياطي معرفي كردم تا ياد بگيرد و بتواند توسط آن كار كند. دخترم يادت باشه هميشه خوب درس بخوان و حتما در كنار درس يك هنرهم ياد بگير.
صدف گفت: مادر شما امروز دل آنها را شاد كرديد و همچنين من را. من هميشه به شما افتخار ميكنم و اين روز به ياد من ميماند.
مادر گفت: ما بندههاي خدا دل مردم را شاد ميكنيم خداوند هم دل ما بندهها را با نعمتهايش شاد ميكند.
گلنوشا صحرانورد