پیام زن :: آبان 1386، شماره 188
اى صادق آل پيامبر، با بيانى بليغ و كلامى فصيح، زبان رساى اسلام بودى، با سخنانى حكيمانه، منطقى استوار و علمى سرشار، برگزيده روزگار بودى و ... بنده شايسته پروردگار.
تجسم صبر و اخلاص بودى و چشمه جود و سخاوت، كوه حلم و بردبارى، نامآور فراست و شجاعت و جلوه هيبت و جلالت.
چهره فروزان اهل بيت بودى، و وارث علوم رسالت.
از سلاله پيامبران بودى و عطر و بوى پيامبر را مىدادى و مهابت و شكوه او را داشتى!
اى خورشيد مدينه دانش!
سالهايى سياه، ابرهاى سلطه امويان، آسمان جهان اسلام را تاريك كرده بود و سالهايى تيرهتر، حكومت عباسيان، مسلمانان را به تيرگى نشانده بود.
در ميان اين دو فصل سياه و سرد و ابرآلود، چند صباحى كه خورشيد وجود تو تابيد، اسلام و قرآن را جان بخشيد.
نهال حق پا گرفت و افق انديشهها تابان شد.
دين، زنده به نام تو گشت. درخت علم، در بوستان كلام تو روييد. گلشن فضل، از چشمه دانش تو سيراب شد. كتاب فقه با «الفباى صادقى» نگاشته گشت.
وقتى تو سخن مىگفتى، طبيعى بود كه حسودان و عنودان، زبان طمع بگشايند و تيغ دشمنى بركشند.
كدام دانشورى را مىتوان نام برد كه از گنج دانشت بهره نبرده باشد؟
كدام معلمى را مىتوان نام برد كه به اندازه تو تربيت شده مكتب عترت داشته باشد؟
كدام حوزه است كه شاگردى تو، بر سر در آن نقش نبسته است؟
كدام فقيه است كه خوشهچين خرمن «حديث» تو نيست؟
وقتى چهار هزار قلم، «حكمت» و «حديث» و «فقه» را از عرش بلند «علم لدّنىِ» تو، بر فرش كتب و دفاتر فرود مىآورد؛
وقتى چهار هزار شاگرد، همچون نسيمى خوشبوى، از كوى معارف تو گذشته و در پهنه قلمرو اسلام پخش مىشدند و «قال الصادق»گويان، كامتشنگان معرفت را عطرآگين مىساختند؛
وقتى منطق اهل بيت و برهان عترت، قوىتر و برّانتر بود؛
وقتى مردم، گاهى از لابهلاى گرد و
خاكهاى برانگيخته بدعتگذاران و تحريفگران، چهره «اسلام ناب محمدى» را مىديدند و فريفته جذبههاى آن مىشدند؛
وقتى سلسله نورانى راويان احاديث، حلقهاى از «تعبد» و «اطاعت» بر گرد «آل اللّه» مىزدند، وقتى «ابان بنتغلب»ها، «هشام بنحكم»ها، «مؤمن طاق»ها حامل و ناقل علوم تو بودند؛
وقتى «جميل بندراج»ها «ابوبصير»ها، «زُراره»ها، «سماعه»ها فقه و حديث و حكمت را در افق انديشهها و مزرع دلها مىافشاندند.
وقتى «حمران بناعين»ها، «على بنحمزه»ها، «عمار ساباطى»ها، «جابر بنحيان»ها، «مفضل»ها، «صفوان»ها، سيرابشدگانى از كوثر زلال دانش تو بودند و جامى از اين زمزم هميشه جوشان، به جانهاى تشنه مىنوشاندند و
كام دلها را با حلاوت «مكتب عترت» آشنا مىساختند و نه تنها علم، كه عمل هم مىآموختند و نه فقط دانش، كه دين را هم از زبان تو مىگرفتند؛
وقتى با تابش مهر درخشان فضايل تو، مجالى براى خودنمايى شبپرهها نمىماند .... ؛
آرى در آن شرايط، روشن بود كه خفاشان كورسو، نگذارند فروغ فروزانت جلوهگرى كند.
اينگونه بود كه تو، در عين شهرت و اعتبار و نفوذ و محبوبيت، همچنان «مظلوم» بودى، و ناشناخته و مظلومى.
وقتى در شهادتت، چشم شيعه گريان شد، اندوه يتيمى بر چهره پيروانت غبار غم افشاند.
«مدينه» براى چندمين بار در سوگ تو گريست و فوج فوج مردم، غمگين و سوگوار، سالروز رحلت رسول خدا(ص) را به ياد آوردند.
رحلت تو، داغى سنگين بود و به خاك سپردنت، داغى ديگر، سنگينتر. سيل اشك از ديدگان جارى بود. تشييعكنندگان، ناباورانه در پى جنازه مطهرت، به سوى «بقيع» رهسپار شدند و مدينه تعطيل شد و هر خانهاى ماتمكدهاى حزنآلود!
آرى ... اى امام صادق(ع)!
معصومى بودى كه در «بقيع» به خاك آرميدى.
آيا تشييعكنندگانت مىدانستند كه چه كوه عظيمى را بر دوش مىكشند؟ و تو را به كجا مىبرند؟
خوشا خاك بقيع، كه پيكر تو را در بر كشيد.
اينك، تربت مطهر بقيع خاموش، همچنان يادگار مظلوميت توست و اشكهاى شيعيان در كنار مزار بىچراغ تو، شاهدى بر غربت «آل اللّه» است.
سالرزو وفات غمآفرينت، يادآور فاجعهاى است، كه پسماندگان قبيله طاغوتها، در خانه تو پديد آوردند و با حمله به «فيضيه» شاگردان مكتب تو را به خاك و خون كشيدند.
در اين روز، مظلوميت «عترت» و «روحانيت» پيوند خورد و عزاداران اشكريز در سوگ شهادتت، خود مرثيهساز ذاكران ديگرى شدند و چشمان ديگرى بر مظلوميت كتكخوردگان فيضيه گريست. عاقبت ،آن گريهها خشم شد و خشمها شعله كشيد و هستى طاغوت را سوزاند.
اينك، در كشور امامصادق(ع) فرهنگ اهلبيت، سارى و جارى است.
هر جا كه شيعهاى است، «جعفرى» است.
و تو امام صادقان و صادق امامانى.