دوباره پاي من به آستان حضرت تو
سر ارادت و خاك سراي جنت تو
وبا سفره لطف تو وعنايت تو
كوير دست من و بارش كرامت تو
امام مشرقي عالم وجود رضا
سحاب رحمت حق آسمان جود رضا
دوباره مثل هميشه رسانديم آقا
ميان اين همه دلداده خوانديم آقا
خود نيامده ام ... تو كشانديم آقا
سلام داده نداده ... تكانديم آقا
شكستم و به نگاه تو سلسبيل شدم
و پشت پنجره فولادتان دخيل شدم
ميان صحن تو برگ برات ميدادند
مداد عفو گنه را دوات ميدادند
به زائران شكسته ثبات ميدادند
شراب كوثر و آب حيات ميدادند
من آمدم كه مريض مرا شفا بدهي
من آمدم كه به من اذن كربلا بدهي
همينكه ميرسم ... از چشم هاي باراني
هزار حاجت ناگفته را تو ميخواني
در انتظار تو هستم ... خودت كه ميداني
درست مثل همان پير مرد سلماني
نشسته ام به تمناي چشم هايت من
بيا كه سربگذارم به زير پايت من
شنيده ام كه خودت در زمان پر زدنت
بروي خاك رها گشت پيكر و بدنت
هزار لاله روان شد زگوشه دهنت
غريب بودي و خون شد تمام پيرهنت
ز سوز زهر اگر چه به خويش پيچيدي
ولي زمان غروبت جواد را ديدي
اگر چه جز پسرت كس نبود در برتو
ولي نديد تنت را به خاك خواهر تو
به زير سم ستوران نرفت پيكر تو
اسير پنجه سر نيزه ها نشد سر تو
حسين گفتم و قلبم شكست آقا جان
به دل غبار محرم نشست آقا جان