نیم ساعت به اذان مغرب امشب بود که نمیدونم چرا ولی دلم خیلی گرفته بود. البته اکثر افراد میگن که غروب های جمعه دلگیره.
اومده بودم تو سایت و میون صفحه ها می گشتم تا به این تایپک رسیدم. شروع کردم از همون اول خوندن پست ها ...
دلم هوای صحن های حرم رو کرد ... هوای رفتن به نماز جماعت ... هوای وضو گرفتن از حوض ها ... هوای قدم زدن تو خیابون منتهی به حرم ... هوای سلام دادن به آقا و ... .
اذون رو دادند ... بعد از خوندن نماز دلم خیلی شکست و به خدا گفتم خدایا اگه به صلاحم هست و لایق هستم این چهل و هشتم زیارت امام رضا رو نصیبم کن ...
چند ساعتی گذشت و پای سفره ی شام نمی دونم چی شد که بحث مدرسه پیش اومد و اینکه نصف بچه های کلاسمون می خوان با هیئت برن مشهد ... .
پدر م هم گفتند خوب تو هم باید اسمت رو می نوشتی ... منم گفتم حالا که دیر شده فردا ساعت 8 می خوان برن ...
همین لحظه بود که دادش بزرگترم گفت اشکالی نداره من زنگ می زنم به دوستم که مسئول هیئته تا تو هم باهشون بری ...
خلاصه داداشم زنگ زد و دوستشون هم قبول کردند ...
...
باور کنیم اگر واقعا از خدا درخواست خیر بکنیم محاله خدا جوابمون رو نده ...
حالا هر چی پیش بیاد باید مطمئن باشیم که به صلاحمونه ...
شرمنده سرتون رو درد آوردم ...
طلب حلالیت ...
التماس دعا