پاسخ به:رباعیات ابو سعید ابوالخیر
مهمان تو خواهم آمدن جانانا متواری و زحاسدان پنهانا خالی کن این خانه ، پس مهمان آ با ما کس را به خانه در منشانا
مدير انجمن هنر هاي رزمي سايت راسخون
تا پای تو رنجه گشت و با درد بساخت مسکین دل رنجور من از درد گداخت گویا که ز روز گار دردی دارد
این درد که در پای تو خود را انداخت
آنروز که آتش محبت افروخت عاشق روش سوز ز معشوق آموخت از جانب دوست سرزد این سوز و گداز تا در نگرفت شمع پروانه نسوخت
دیشب که دلم ز تاب هجران میسوخت اشکم همه در دیدهی گریان میسوخت میسوختم آنچنانکه غیر از دل تو بر من دل کافر و مسلمان میسوخت
عشق آمد و خاک محنتم بر سر ریخت زان برق بلا به خرمنم اخگر ریخت خون در دل و ریشهی تنم سوخت چنان کز دیده بجای اشک خاکستر ریخت
میرفتم و خون دل براهم میریخت دوزخ دوزخ شرر ز آهم میریخت میآمدم از شوق تو بر گلشن کون دامن دامن گل از گناهم میریخت
از کفر سر زلف وی ایمان میریخت وز نوش لبش چشمهی حیوان میریخت چون کبک خرامنده بصد رعنایی میرفت و ز خاک قدمش جان میریخت
عشق آمد و گرد فتنه بر جانم بیخت عقلم شد و هوش رفت و دانش بگریخت زین واقعه هیچ دوست دستم نگرفت جز دیده که هر چه داشت بر پایم ریخت
ایدل چو فراقش رگ جان بگشودت منمای بکس خرقهی خون آلودت مینال چنانکه نشنوند آوازت میسوز چنانکه برنیاید دودت
مجنون تو کوه را ز صحرا نشناخت دیوانهی عشق تو سر از پا نشناخت هر کس بتو ره یافت ز خود گم گردید آنکس که ترا شناخت خود را نشناخت
تیری ز کمانخانه ابروی تو جست دل پرتو وصل را خیالی بر بست خوشخوش زدلم گذشت و میگفت بناز ما پهلوی چون تویی نخواهیم نشست
از کعبه رهیست تا به مقصد پیوست وز جانب میخانه رهی دیگر هست اما ره میخانه ز آبادانی راهیست که کاسه میرود دست بدست
دی طفلک خاک بیز غربال بدست میزد بدو دست و روی خود را میخست میگفت به هایهای کافسوس و دریغ دانگی بنیافتیم و غربال شکست
از نخل ترش بار چو باران میریخت وز صفحهی رخ گل بگریبان میریخت از حسرت خاکپای آن تازه نهال سیلاب ز چشم آب حیوان میریخت
از بار گنه شد تن مسکینم پست یا رب چه شود اگر مرا گیری دست گر در عملم آنچه ترا شاید نیست اندر کرمت آنچه مرا باید هست