0

شهدای کربلا

 
babak110
babak110
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : مهر 1391 
تعداد پست ها : 4259
محل سکونت : ایران عزیز

پاسخ به:شهدای کربلا

عون بن على عليه السلام‏

 
           
 
در بسيارى از منابع تاريخى و رجالى، عون فرزند امام على عليه السلام از اسماء بنت عميس قلمداد شده، امّا از حضور و شهادت وى در كربلا سخنى به ميان نيامده است. ولى مؤلف روضة الشهدا و چند تن ديگر از متأخران عون را شهيد كربلا قلمداد كرده و مى‏نويسند:
   
عون صورتى زيبا و سيرتى نيكو داشت و پس از شهادت امام على عليه السلام به امام حسن و امام حسين عليهما السلام پيوست و بادوازده تن از برادران خويش همراه آن حضرت از مدينه به كربلا آمد.
   
مامقانى مى‏گويد: عون نخستين فردى بود كه پس از شهادت جمع زيادى از ياران امام حسين عليه السلام بر ساير برادرانش پيشى گرفت و از آن حضرت اجازه ميدان خواست.
   
سيدالشهدا به او نگاه كرد و فرمود:
 
 «يا اخى أَ اسْتَسْلَمْتَ للموت؟»
 
برادرم، آيا آماده مرگ شده‏اى؟
 
گفت: چگونه تسليم مرگ نشوم در حالى كه تو را تنها و بى‏ياور مى‏بينم. امام فرمود: برو خداوند پاداش نيكت دهد. ولى به گفته مؤلف روضة الشهدا، عون پس از عثمان بن على عليه السلام، از برادر بزرگوارش اجازه گرفت و به ميدان نبرد شتافت و جمع زيادى از دشمن را به هلاكت رساند. ابن الاهجار با دو هزار پياده و سواره، او را احاطه كردند. اما وى محاصره را شكست و خدمت امام عليه السلام رسيد. امام حسين عليه السلام از عون تمجيد كرد و سر و رويش را بوسيد و از او خواست تا كمى استراحت كند و سپس عازم ميدان شود. عون گفت:
   
مى‏خواستم دوباره به فيض ديدارت نايل شوم، كه مقصودم برآورده شد. عون به فرمام امام عليه السلام دستور داد اسب ادْهَمْ را كه حضرت امير عليه السلام به او هديه داده بود. زين كردند و به ميدان شتافت.
    
هنگامى كه عون زخمى شد صالح بن يسار كه در زمان امام على عليه السلام به جرم نوشيدن شراب به دست عون شلاق خورده بود براى انتقام نزد او آمد و زبان به دشنام گشود. عون، صالح بن يسار و برادرش بدر را به هلاكت رساند و سرانجام به دست خالد بن طلحة به فيض شهادت نايل گشت. او در آخرين لحظات اين گونه زمزمه مى‏كرد:
   
 «بسم اللَّه وباللَّه وعلى ملّة رسول اللَّه»
       
رجز منسوب به حضرت اباالفضل عليه السلام را كه جمعى از معاصرين به عون نسبت داده‏اند چنين است:
   
          اقاتِلُ الْقَوْمَ بِقَلْبٍ مُهْتَدٍ             اذُبُّ عَنْ سِبْطِ النبىِ احْمَدِ
   
             اضْرِبُكُمْ بِالصارِمِ المُهَنَّدِ             حَتّى تَحيدوا عَنْ قِتالِ سَيّدى
      
با قلبى ره‏يافته با اين لشكر مى‏جنگم و از نوه پيامبر [كه‏] احمد [نام دارد] دفاع مى‏كنم. شما را با شمشير بران مى‏زنم تا از جنگيدن با سرورم روى برگردانيد.
   
منبع: پژوهشی پیرامون شهدای کربلا، پژوهشکده تحقیقات اسلامی.

خدایا چنان کن سرانجام کار                  تو خشنود باشی و ما رستگار

پنج شنبه 4 آبان 1391  9:05 PM
تشکرات از این پست
babak110
babak110
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : مهر 1391 
تعداد پست ها : 4259
محل سکونت : ایران عزیز

پاسخ به:شهدای کربلا

عون بن عقيل‏

 
           
 
عون، فرزند عقيل بن ابى‏طالب عليه السلام، براى يارى امام حسين عليه السلام به كربلا آمد و در روز عاشورا به فيض شهادت نايل گشت. رجز منسوب به وى چنين است:
     
          اقْسَمْتُ لا ادْخُلُ الَّا الْجَنَّةِ             مُصدِّقاً بِاحْمَدَ وَالسُّنَّة
  
             وَالْبَعْثُ مِنْ بَعْدِ انْقِطاعِ الدَّنَة             هُوَ الَّذى انْقَذَنا بِمِنَّه‏
 
             منْ حَيْرَةِ الْكُفْرِ وَ سُوءِ الظَّنَّةِ             صَلَّى عَلَيْهِ اللَّه بارِى الْجَنَّةِ
     
سوگند ياد مى‏كنم كه جز به بهشت وارد نمى‏شوم [زيرا] تصديق كننده احمد [صلى الله عليه و آله و سلم‏] و سنّتش هستم؛ و قيامت بعد از سپرى شدن دنيا است. او [پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم‏] كسى است كه با احسانش ما را از سرگردانى كفر و سوء ظن رهانيد. درود پروردگار بهشت بر او باد.
   
برخى از رجال نويسان معاصر منكر وجود چنين فرزندى براى عقيل و شهادتش در كربلا شده‏اند.
 
منبع: پژوهشی پیرامون شهدای کربلا، پژوهشکده تحقیقات اسلامی.

خدایا چنان کن سرانجام کار                  تو خشنود باشی و ما رستگار

پنج شنبه 4 آبان 1391  9:05 PM
تشکرات از این پست
babak110
babak110
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : مهر 1391 
تعداد پست ها : 4259
محل سکونت : ایران عزیز

پاسخ به:شهدای کربلا

يزيد بن مظاهر اسدى‏

 
           
 

در مقتل منسوب به ابو مخنف و برخى منابع متأخر آمده است كه يزيد بن مظاهر اسدى روز عاشورا راهى ميدان نبرد شد و اين گونه رجز مى‏خواند:
 
          أنا يَزيدُ وَ ابى مَظاهِرْ             اشْجَعُ مِنْ لَيْثِ الثَّرى مُبادِر
 
             وَ الطَّعْنُ عِنْدِى لِلطُّغاةِ حاضِرْ             يا رَبِّ إنّى لِلْحُسَيْنِ ناصِرْ
  
             وَ لِابْنِ هِنْدٍ تارِكٌ وَ هاجِرْ             وَ فى يَمينى صارِمٌ وَ باتِرْ
 
من يزيدم، پدرم مظاهر است. از شَرزِه شيران بيشه‏زار شجاع‏ترم.
 
نيزه‏ام براى [در هم كوبيدن‏] ستمگران آماده است، پروردگارا! من ياريگر حسينم.
  
و از پسر هند روى گردانم، در حالى كه در دستم شمشيرى بران است.
  
او پس از كشتن پنجاه نفر از دشمنان، سر انجام به شهادت رسيد.
   
اما بنابر روايتى كه طبرى و ابن كثير از ابو مخنف نقل كرده‏اند، همين رجز با تغييراتى‏ به يزيد بن زياد بن مهاصر، ابو شعثاء كندى، نسبت داده شده است.
  
منبع: پژوهشی پیرامون شهدای کربلا، پژوهشکده تحقیقات اسلامی.

 

خدایا چنان کن سرانجام کار                  تو خشنود باشی و ما رستگار

پنج شنبه 4 آبان 1391  9:07 PM
تشکرات از این پست
babak110
babak110
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : مهر 1391 
تعداد پست ها : 4259
محل سکونت : ایران عزیز

پاسخ به:شهدای کربلا

يزيد بن حُصَيْن

 
           
 

نام وى به صورت‏هاى يزيد، زيد، بُرَيْر و نام پدرش حُصَين، حُضَيْر، خُضَيْر و عبدالله آمده است.
     
شيخ طوسى رحمه الله، بى آن كه بر شهادتش در روز عاشورا تصريح كند، او را از اصحاب امام حسين عليه السلام، بر شمرده است.
 
برخى نويسندگان در شرح حال او چنين نوشته‏اند:
    
يزيد بن حُصَيْن هَمْدانى مشرقى، مردى شريف، عابد، زاهد و از شجاعان كوفه بود. در جنگ‏ها ياد و نامى داشت. او از بهترين شيعيان بود. با مسلم بن عقيل بيعت كرد؛ و هنگامى كه قيام وى به شكست انجاميد، از كوفه خارج گرديد و خود را به امام حسين عليه السلام رساند؛ و پيوسته با آن حضرت بود. وقتى آب را بر اردوگاه امام حسين عليه السلام بستند، با اجازه امام عليه السلام، نزد عمر سعد رفت و با او در اين باره به گفت و گو پرداخت، شايد از اين كار دست بردارد. اما سخنانش در نفس بد سگال پسر سعد، اثر نكرد.
  
روز عاشورا، در صف ياران امام حسين عليه السلام، به پيكار با دشمنان پرداخت و پيش از ظهر به شهادت رسيد.
  
 فاضل در بندى رجز زير را به او نسبت داده است:
 
          أنا يَزيدُ ما أنا بِالفاشِلِ             اضْرِبُكُمْ عَنْ الْحُسَيْنِ بْنِ عَلِىِ‏
 
             ضَرْبَ غُلامٍ ارْجَحِى بَطَلِ             حَتَّى الاقِى يَوْمَ حَشْرِى عَمَلىِ
 
من يزيدم كه هنگام جنگ، ترسو نيستم، همچون جوانى شجاع در دفاع از حسين بن على عليه السلام، شما را با شمشير مى‏زنم، تا اين كه به روز رستخيز عمل خويش را ديدار كنم.
    
در زيارت منسوب به ناحيه مقدسه، بر اين شهيد بزرگوار، چنين درود فرستاده شده است:
  
السَّلامُ عَلى‏ يَزيدِ بْنِ حُصَيْنِ الْهَمْدانِىّ المَشْرِفىِّ القارِىّ، المُجَدِّلِ بِالْمَشْرَفِىِّ
   
سلام بر يزيد بن حصين هَمْدانى مشرقى، همو كه قارى قرآن بود و دشمن را به تيغ مَشْرَقِىّ بر خاك مى‏افكند.
   
منبع: پژوهشی پیرامون شهدای کربلا، پژوهشکده تحقیقات اسلامی.

 

خدایا چنان کن سرانجام کار                  تو خشنود باشی و ما رستگار

پنج شنبه 4 آبان 1391  9:07 PM
تشکرات از این پست
babak110
babak110
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : مهر 1391 
تعداد پست ها : 4259
محل سکونت : ایران عزیز

پاسخ به:شهدای کربلا

يزيد بن ثبيط قيسى عبدى

 
           
 

وى از شيعيان و ياران ابا عبدللّه الحسين عليه السلام است؛ كه در بصره زندگى مى‏كرد و از بزرگان قبيله‏اش بود.
     
پس از امتناع امام حسين عليه السلام از بيعت با يزيد و آمدن به مكه، او تصميم گرفت امام را يارى كند و بدين منظور از پسران خود نيز دعوت كرد كه دو تن از آنان به نام‏هاى عبدالله و عبيدالله، دعوت وى را پاسخ گفتند.
     
او در خانه ماريه، دختر سعد، كه محل اجتماع و گفت و گوى شيعيان بصره بود، تصميم خود را آشكار كرد و از آن جا كه راه‏ها زير نظر مأموران حكومت بود، دوستانش خطر دستگير شدن را به وى ياد آور شدند؛ ولى او بر تصميم خود استوار ماند و همراه دو پسرش و تنى چند از شيعيان، از شهر خارج شد و از بيراهه، خود را به ابطح در نزديكى مكه رسانيد.
 
وى پس از رسيدن به منزل، لختى آسود و براى زيارت امام حسين عليه السلام به سوى منزل آن حضرت روانه شد. از سوى ديگر خبر آمدن يزيد بن ثبيط به امام عليه السلام رسيد.
 
حضرت براى ديدار او به منزلگاهش رفت؛ و چون او را نديد در آن جا ماند.
    
يزيد پس از جست و جو خبردار شد كه حضرت به منزل وى رفته است از اين رو بازگشت و چون امام عليه السلام را آن جا ديد [بسيار شادمان شد] و اين آيه را خواند:
   
بِفَضْلِ اللَّهِ وَ بِرَحْمَتِهِ فَلْيَفْرَحوا ...
 
به فضل و رحمت خداوند، بايد خوشحال شوند.
  
او پس از سلام، نزد حضرت نشست و هدف از آمدن خود را باز گفت؛ و امام عليه السلام در حق او دعا فرمود. وى سپس به كاروان امام حسين عليه السلام پيوست و همراه حضرت بود تا در روز عاشورا، كه در مبارزه تن به تن به شهادت رسيد.
    
در زيارت ناحيه درباره او چنين آمده است:
    
السَّلام على یزيد بن ثبيت القيسى
  
در زيارت رجبيه نيز بر او درود فرستاده شده است.
      
پس از شهادت او فرزندش عامر بن يزيد در رثايش قصيده‏اى سرود.
    
منبع: پژوهشی پیرامون شهدای کربلا، پژوهشکده تحقیقات اسلامی.

 

خدایا چنان کن سرانجام کار                  تو خشنود باشی و ما رستگار

پنج شنبه 4 آبان 1391  9:07 PM
تشکرات از این پست
babak110
babak110
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : مهر 1391 
تعداد پست ها : 4259
محل سکونت : ایران عزیز

پاسخ به:شهدای کربلا

يحيى بن سليم مازِنى

 
           
 

او مرد مبارزه و كارزار بود. در روز عاشورا پس از عبدالرحمن بن عبداللّه يزنى و به قولى پس از سويد بن عمرو به ميدان رفت و آيه شريفه ذيل را تلاوت كرد:
  
 «انّ ... مَحْياىَ و مَماتى لِلّهِ ربِّ العالمين.»
      
در حقيقت ... زندگى و مرگ من براى خدا، پروردگار جهانيان است.
  
يحيى كه پيوسته به ميمنه و ميسره سپاه حمله مى‏كرد، گروهى از دشمن را به هلاكت‏ رساند و سر انجام خود به فيض شهادت نايل گشت.
    
برخى از معاصرين، زمان شهادت وى را قبل از ظهر و در حمله نخست ذكر كرده‏اند.
   
او در حال مبارزه چنين رجز مى‏خواند:
 
          لَأَضْرِبَنَّ القَوْمَ ضَرْباً فَيْصَلًا             ضَرْباً شديداً فى العدا مُعْجِلًا
 
             لا عاجزاً فيها و لا مُوَلْولًا             وَ لا اخافُ اليَوْمَ مَوتَ مُقْبِلًا
    
دشمنان را با شتاب و با ضربه سخت و فيصله دهنده مى‏زنم. نه از مرگى كه به ناچار خواهد آمد مى‏ترسم و نه عجز و بى‏تابى نشان مى‏دهم.
  
منبع: پژوهشی پیرامون شهدای کربلا، پژوهشکده تحقیقات اسلامی.

خدایا چنان کن سرانجام کار                  تو خشنود باشی و ما رستگار

پنج شنبه 4 آبان 1391  9:08 PM
تشکرات از این پست
babak110
babak110
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : مهر 1391 
تعداد پست ها : 4259
محل سکونت : ایران عزیز

پاسخ به:شهدای کربلا

هلال بن نافع بجلى

 
           
 

بنا به قول برخى مقتل نگاران او از ياران امام حسين عليه السلام و از شهيدان كربلا است. وى فردى شجاع و تيرانداز بود. از ابومخنف نقل شده كه اميرمؤمنان على عليه السلام او را آيين رزم‏ آموخته بود.
     
وى در بين راه مكه به كربلا، به امام حسين عليه السلام پيوست و حضرت از او و همراهانش احوال مردم كوفه را پرسيد، و آنان در پاسخ گفتند: اشراف و بزرگان به جهت رشوه‏هاى [كلانى‏] كه گرفته‏اند عليه شما هستند و بقيه مردم، دلشان با شما ولى شمشيرشان عليه شما است.
     
هلال بن نافع از جمله كسانى بود كه پس از شنيدن خبر شهادت «قيس بن مسهّر» و بى وفايى كوفيان، برخاست و نسبت به امام عليه السلام اعلان وفادارى كرد. او طى سخنانى گفت:
      
 «اى پسر دختر رسول خدا! مى‏دانى كه جدّت پيامبر صلى الله عليه و آله نتوانست جمله خلايق را دوست خود گرداند و همه را به راه راست هدايت كند. در ميان اطرافيان آن حضرت، منافقانى بودند كه در ظاهر يار و مددكار او و در پنهان، خيانتكار و پيمان شكن بودند.
      
گفتارشان در ظاهر از عسل شيرين‏تر ولى در نهان تلخ‏تر از «حنظل» بود و كار او بدين منوال گذشت تا سرانجام از دنيا رفت و پدرت على عليه السلام هم به همين حال بود و برخورد مردم با شما نيز، امروز همين گونه است و هر كس پيمان شكند به خود زيان رسانده و خدا از او بى نياز است.
      
 « [اى فرزند رسول خدا صلى الله عليه و آله‏] ما را به هر كجا كه خواهى (شرق يا غرب) ببر! به خدا سوگند از تقدير الهى باكى نيست و از ملاقات با پروردگار، ناخرسند نيستيم. ما بر اعتقاد خود راسخ و در يارى تو استواريم. هر كه تو را دوست بدارد او را دوست مى‏داريم و با دشمنانت دشمنى مى‏ورزيم.»
   
هلال از خواص اصحاب و از ياران نزديك امام بود. نقل كرده‏اند كه امام حسين عليه السلام در يكى از شب‏ها براى بررسى موقعيت ميدان نبرد، تنها از خيمه بيرون رفت. همين كه هلال متوجه شد، شمشير خود را برداشت و در پى حضرت روان گرديد. امام عليه السلام از او پرسيد: چرا همراه من آمدى؟ گفت: ترسيدم در اين تاريكى شب گزندى از دشمن به شما برسد.
   
فرمود: آيا دوست دارى راه ميان اين دو كوه را در پيش‏گيرى و خود را نجات دهى؟
  
هلال خود را روى پاهاى مبارك امام انداخت و بار ديگر اظهار وفادارى نمود.
  
او هنگامى كه احساس كرد اهل بيت امام حسين عليه السلام نگران وفادارى و استقامت اصحاب خود هستند، نزد حبيب بن مظاهر آمد و با مشورت او، اصحاب را در يك جا جمع كرد و آنان با شمشيرهاى كشيده و يك صدا به امام و اهل بيت او اطمينان دادند كه تا آخرين قطره خون از ايشان دفاع خواهند كرد.
   
پس از اينكه سپاه پسر سعد، آب را بر اردوگاه امام حسين عليه السلام بست و تشنگى بر ياران امام عليه السلام چيره شد، آن حضرت برادرش عباس عليه السلام را فرا خواند و همراه سى تن از اصحاب، از جمله هلال بن نافع، در دل شب براى آوردن آب، روانه كرد.
   
چون نزديك فرات رسيدند، عمروبن حجاج، فرمانده نگهبانان پرسيد: كيستى؟ هلال گفت:
   
پسر عموى تو و از اصحاب حسين؛ آمده‏ام از اين آبى كه آن را بر ما بسته‏ايد بنوشم. عمرو گفت: بنوش گوارايت باد. هلال گفت: واى بر تو! چگونه مرا مى‏گويى آب بنوش و حال آن كه حسين عليه السلام و اهل بيت و يارانش، از شدّت خستگى در حال مرگ هستند! آن گاه هلال بانگ بر يارانش زد و وارد فرات شد و جنگى سخت در گرفت. آنان سرانجام موفق شدند مقدارى آب به خيمه‏ها برسانند.
   
برخى نقل كرده‏اند كه هلال بن نافع تازه ازدواج كرده بود و چون روز عاشورا اراده ميدان كرد همسرش او را از رفتن منع نمود، ولى او بر يارى امام عليه السلام اصرار ورزيد، و چون امام حسين عليه السلام از قضيه آگاه شد، هلال را فرمود: همسرت نگران است و من دوست ندارم در جوانى به فراق يكديگر مبتلا شويد [اگر مى‏خواهى عيالت را بردار و از اين بيابان برو] هلال گفت: اى پسر رسول خدا! اگر در سختى تو را رها كنم و سراغ عيش و نوش خود روم، فرداى قيامت پاسخ جدّت محمّد صلى الله عليه و آله را چه گويم!
      
او پس از اجازه از امام به ميدان شتافت و تيرى به چله كمان نهاد و اين رجز را خواند:
   
          ارْمى بِها مُعْلَمَةً افواقُها             مَسْمُومَةًتَجرِى عَلى اخْفاقِها
  
             لَامْلَأَنَّ الارضَ مِنْ اطْلاقِها             فَالنَّفسُ لا يَنْفَعَهااشْفاقُها
  
             اذِالْمَنايا حَسَرَتْ عَنْ ساقِها             لَمْ يُثْنِها الّا الّذى قَد ساقَها
    
با تيرهايى كه سوفار آن نشانه دار است مى‏زنم، تيرهايى مسموم كه با سرعت [به سوى دشمن‏] مى‏رود.
    
زمين را با پرتاب آنها پر مى‏كنم و ترس از مرگ، براى نفس سودى ندارد آن گاه كه مرگ روى نشان داده و جدّى است جز آن كه آن را به پيش رانده، نمى‏تواند بازش دارد.
   
نقل كرده‏اند كه او هشتاد تن از نيروهاى دشمن را هدف قرار داد و به هلاكت رساند و چون تير در تركشش نماند دست به شمشير برد و چنين گفت:
  
          انَا الغُلامُ اليَمَنى البَجَلى             دينى عَلى دينِ حُسينٍ و عَلى‏
  
             ان اقتَلَ اليَومَ فَهذا امَلى             فَذاكَ رَأيى و الاقى عَمَلى
    
من جوانى از اهل يمن و از قبيله بجيله هستم. آيين من آيين حسين و على عليه السلام است.
    
اگر امروز كشته شوم، آرزوى من همين است و پاداش خود را خواهم ديد.
   
مردى از سپاه ابن سعد، به نام قيس، به جنگ او آمد. هلال او را مهلت نداد و به خاك افكند و با تيغ بر آن جماعت حمله كرد و سيزده تن از آنان را از پاى درآورد. آنگاه انبوه لشكر اطراف او را گرفتند و بازوان او را در هم شكسته اسيرش كردند و سرانجام به دست شمربن ذى الجوشن به شهادت رسيد.
    
در واقعه عاشورا از دو نفر به نام هلال بن نافع نام برده شده است، يكى شهيد مذكور و  ديگرى فردى كه در لشكر ابن سعد بوده و برخى وقايع را نقل كرده است.
   
منبع: پژوهشی پیرامون شهدای کربلا، پژوهشکده تحقیقات اسلامی.

خدایا چنان کن سرانجام کار                  تو خشنود باشی و ما رستگار

پنج شنبه 4 آبان 1391  9:08 PM
تشکرات از این پست
babak110
babak110
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : مهر 1391 
تعداد پست ها : 4259
محل سکونت : ایران عزیز

پاسخ به:شهدای کربلا

هلال بن حجاج‏

 
           
 

شيخ صدوق و شيخ عبدالله بحرانى نقل كرده‏اند كه هلال بن حجاج از ياران شهيد امام حسين عليه السلام بوده است. وى روز عاشورا راهى ميدان نبرد گرديد و اين گونه رجز مى‏خواند:
   
          أَرى بِها مُعلَمَةً افْواهُها             وَ النَّفسُ لايَنفَعُها إِشفاقُها
     
             تير نشان دار زنم بر عدو             سود نبخشد به كسى ترس او
     
هلال پس از كشتن سيزده نفر از دشمنان، سرانجام به شهادت رسيد.
      
منبع: پژوهشی پیرامون شهدای کربلا، پژوهشکده تحقیقات اسلامی.

خدایا چنان کن سرانجام کار                  تو خشنود باشی و ما رستگار

پنج شنبه 4 آبان 1391  9:08 PM
تشکرات از این پست
babak110
babak110
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : مهر 1391 
تعداد پست ها : 4259
محل سکونت : ایران عزیز

پاسخ به:شهدای کربلا

  • تاريخ: شنبه 6 شهريور 1389
     
  •  
هفهاف بن مهنّد راسبى‏

 
           
 

او از ياران شهيد امام حسين عليه السلام است، كه چون از قيام آن حضرت آگاهى يافت، از بصره به يارى ايشان شتافت. اما هنگامى به كربلا رسيد كه امام عليه السلام شهيد شده بود. از اين رو وارد سپاه عمر سعد گرديد و شمشير از نيام برآورد و گفت:
       
 «يا ايُّهاالجُندُ المُجَنّد، أنَا الهَفهافُ بنُ المُهَنّد، أبغى عِيالَ مِحمّد»
       
 «اى سپاهيان فراهم آمده، من هفهاف بن مهنّدم، در جست و جوى خاندان محمّدم»
     
آنگاه بر آنان حمله ور شد، و نيروهاى دشمن او را در ميان گرفتند، هفهاف پس از نبردى دليرانه، سرانجام، به شهادت رسيد.
       
بنابر نقلى امام على بن الحسين عليه السلام شجاعت هفهاف در روز عاشورا را ستوده است.
        
مؤلف تنقيح المقال- بدون ذكر سند از سيره نويسان نقل نموده كه هفهاف از شيعيان مخلص و شجاع امام على عليه السلام بود. در جنگ‏هاى آن حضرت، حضور داشت. در جنگ صفين، امام عليه السلام او را بر ازديان بصره فرماندهى داد. بعد از شهادت اميرالمؤمنين عليه السلام، هفهاف از اصحاب امام حسن و سپس امام حسين عليهما السلام گرديد تا اينكه روز عاشورا در يارى سيدالشهداء به درجه رفيع شهادت نايل آمد.
         
منبع: پژوهشی پیرامون شهدای کربلا، پژوهشکده تحقیقات اسلامی.

خدایا چنان کن سرانجام کار                  تو خشنود باشی و ما رستگار

پنج شنبه 4 آبان 1391  9:09 PM
تشکرات از این پست
babak110
babak110
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : مهر 1391 
تعداد پست ها : 4259
محل سکونت : ایران عزیز

پاسخ به:شهدای کربلا

هانى بن عروة مرادى

 
           
 
هانى بن عروة مرادى، از اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله و حضرت على عليه السلام و از قاريان و بزرگان كوفه به شمار مى‏رفت. او سخت پايبند تشيّع بود و در سه جنگِ جمل، صفين و نهروان در ركاب حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام جنگيد. هانى از بزرگان [قبيله‏] مراد بود و رهبرى آنها را به عهده داشت و چنان بود كه هنگام سوار شدن چهار هزار سواره و هشت هزار پياده با او حركت مى‏كردند و هر گاه هم پيمانان خود از قبيله كنده را فرا مى‏خواند سى هزار نفر گرد او جمع مى‏شدند.
   
پدرش عروة، نيز از شيعيان بنام بود و همراه حُجر بن عدى قيام كرد. معاويه قصد كشتن او نمود ولى با وساطت زياد بن ابيه نجات يافت. بدين سبب پس از آمدن ابن زياد به كوفه هانى به او گفت: چون پدرت به پدرم خدمت كرده اكنون قصد تلافى آن را دارم و آن اين است كه خانواده و اموالت را بردارى و صحيح و سالم به شام بروى چون اولى‏تر از تو آمده است.
  
وى به سبب پناه دادن كثير بن شهاب مذحجى، از سوى معاويه تهديد به قتل شد.
  
هنگام ورود به مجلس، معاويه وى را نشناخت. پس از پراكنده شدن مردم، معاويه نزد وى آمد و پرسيد: چه خواسته‏اى دارى؟ وى گفت: من هانى بن عروه‏ام كه نزد شما آمده‏ام. گفت: امروز آن روزى نيست كه پدرت مى‏گفت:
 
          ارَجِّلُ جَمّيِي و اجُز ذَيْلى             و تَحْمي‏ شكّتى افِقُ كُمَيْتُ‏
 
             أَمْشِي فى سَراة بَني غَطيف             اذا ما سَامِني ضيم ابيتُ‏
  
 «گيسوان خود را شانه مى‏زنم و دامن كشان بر اسب راهوارى كه اسلحه‏ام را حمل مى‏كند سوار مى‏شوم و با بزرگان [قبيله‏] غطيف رهسپار مى‏گردم. هر گاه چيزى ببينم كه از آن بدم بيايد از آن پرهيز مى‏كنم.»
 
هانى گفت: من امروز عزيزتر از آن روزم. معاويه گفت: به چه چيز؟ وى گفت به اسلام، گفت: كثير بن شهاب كجاست؟ وى پاسخ داد: نزد من در ميان سپاه تو است.
 
معاويه وى را مأمور رسيدگى به خيانت مذحجى كرد و گفت: قسمتى از اموال مسروقه را بگير و بخشى را به او ببخش.
  
هانى پس از آمدن شريك بن اعور همراه ابن زياد به كوفه، از آنجا كه با وى دوست بود او را به خانه خود برد. مسلم بن عقيل نيز پس از آمدن ابن زياد به كوفه از خانه مختار به منزل هانى وارد شد و او را از اندرونى فرا خواند. چون هانى آمد مسلم برخاست و سلام كرد، ولى هانى [از آمدن مسلم به خانه‏اش‏] خشنود نشد. مسلم گفت: آمده‏ام تا پناهم دهى و از من ميزبانى كنى! گفت تكليف سختى مى‏كنى. تو با اين كار مرا به زحمت انداختى، اگر وارد خانه‏ام نشده و به من‏ اعتماد ننموده بودى دوست داشتم از من چشم بپوشى.
  
اما احترام كسى چون تو مانع از آن مى‏شود كه از روى نادانى پاسخ ردّ به تو بدهم. بايد از عهده اين كار برآيم، وارد شو! پس او را به اندرونى برد و جايى را به او اختصاص داد.
  
مسلم بن عقيل و شريك بن اعور [در منزل هانى‏] در يك اطاق بودند. شريك، هانى را براى يارى مسلم تشويق مى‏كرد. شيعيان در خانه هانى نزد مسلم مى‏آمدند و با وى بيعت مى‏كردند و مسلم از آنها پيمان وفادارى مى‏گرفت. در اين ميان هانى بيمار شد و عبيداللّه بن زياد به عيادت وى آمد. عمارة بن عبيد سلولى به هانى گفت: هدف از گرد آمدن ما كشتن اين ستمگر است، هم اكنون كه خداوند او را در دسترس تو قرار داده خونش را بريز! هانى گفت: نمى‏خواهم او در خانه من كشته شود. پس از يك هفته شريك بيمار شد. با اين كه شيعه‏اى ثابت قدم بود ولى نزد ابن زياد و حاكمان ديگر مورد احترام بود. ابن زياد كس نزد وى فرستاد كه من امشب نزد تو خواهم آمد. شريك به مسلم گفت: اين بدكار امشب به عيادت من خواهد آمد وقتى نشست فرصت را از دست مده بيا و خونش را بريز و ...
  
چون شب فرا رسيد، عبيدالله بن زياد به عيادت شريك آمد. مسلم برخاست تا آنچه وى گفته بود انجام دهد كه هانى برخاست و گفت: نمى‏خواهم در خانه من كشته شود، گويا اين كار را بد مى‏دانست. شريك چون تأخير مسلم را در انجام آنچه گفته بود ديد، شعرى را تكرار كرد، ابن زياد گفت: آيا هذيان نمى‏گويد؟ هانى گفت: خدا تو را قرين صلاح بدارد! از سحرگاه تا كنون كارش همين است. چون ابن زياد رفت، شريك به مسلم گفت چرا خونش را نريختى؟ مسلم گفت: به دو علت، يكى اين كه هانى خوش نداشت كه در خانه او كشته شود و ديگر آن كه ...
     
هانى گفت: به خدا اگر او را كشته بودى، كافر، فاسق، گناه كار و حيله گرى را از پاى در آورده بودى، ولى من دوست نداشتم در خانه‏ام كشته شود.
  
هانى پيش از آمدن مسلم به خانه‏اش با ابن زياد رفت و آمد داشت و هر روز صبح و شام نزد او مى‏رفت. پس از آن، بر جان خويش ترسيد و خود را به بيمارى زد و ديگر نزد او نرفت. ابن زياد كه از راه جاسوسى غلامش، معقل از جاى مسلم در خانه هانى با خبر شده بود، به خاصّانش گفت: چرا هانى ديده نمى‏شود؟ گفتند: بيمار است. گفت: اگر مى‏دانستم به عيادتش مى‏رفتم، ولى شنيده‏ام كه خوب شده است و هر روز بيرون خانه مى‏نشيند! آنگاه به اشعث، اسماء خارجه و عمرو بن حجاج، كه دخترش روعه همسرهانى بود، گفت: نزد هانى برويد و به وى بگوييد: حق ما را فرو نگذارد، زيرا من دوست ندارم مردى چون او از بزرگان عرب، نزد من تباه گردد. آنها سوى هانى آمدند و هنگام غروب كه هانى بر در خانه نشسته بود ضمن ديدار از وى گفتند: چرا به ديدار امير نمى‏آيى او از تو ياد كرده و مى‏گويد: «اگر مى‏دانستم كه وى بيمار است به عيادتش مى‏رفتم» هانى گفت: كسالت مانع بوده است. گفتند شنيده است كه تو بهبودى يافته‏اى و هر روز عصر بر در خانه مى‏نشينى و چنين پندارد كه در رفتن نزد او كندى و سستى ورزيده‏اى، و سلطان چنين چيزى را تحمل نمى‏كند. تو را سوگند مى‏دهيم كه هم اكنون با ما سوار شوى [تا بديدنش برويم.]
  
هانى جامه خواست و پوشيد و بر استر نشست. چون نزديك كاخ رسيد احساس خطر كرد و به حسان بن اسماء بن خارجه گفت: اى برادرزاده به خدا من از اين مرد هراس و انديشه دارم، تو چه مى‏پندارى؟ گفت: عمو، به خدا من هيچ ترسى براى تو ندارم. هراس به دل راه مده، تو بى گناهى، چون هانى بر ابن زياد وارد شد، گفت: «اتَتكَ بِحائنٍ رِجُلاهُ»
  
 با پاى خود به سوى مرگ آمدى. در حالى كه شريح قاضى نيز حضور داشت به سوى هانى نظر افكند و اين شعر را خواند:
  
          اريد حِباءَهُ [جباته‏] و يُريدُ قَتْلىِ             عِذيرَكَ مِن خليلك مِن مُرادِ
   
من عطاى [زندگى‏] او را مى‏خواهم ولى او اراده كشتن مرا دارد، عذر خود را نسبت به دوست مرادى بياور.
ابن زياد در آغاز ورودش به كوفه هانى را گرامى مى‏داشت و به وى مهربانى مى‏كرد.
 [از اين رو] هانى گفت: اى اسير چه شده است؟ گفت: هانى! دست بردار! اين كار چيست كه در خانه ات به زيان يزيد و همه مسلمانان اقدام مى‏كنى؟ مسلم بن عقيل را به خانه برده و سلاح و نيرو در خانه‏هاى اطراف خود فراهم مى‏كنى و مى‏پندارى كه اين كارها بر من پوشيده مى‏ماند؟ هانى گفت: من چنين كارى نكرده‏ام و مسلم بن عقيل نزد من نيست.
  
گفت: چرا، چنين است. سخن در اين باره ميان آنها به درازا كشيد و هانى بر انكار خود باقى بود. دراين هنگام ابن زياد غلامش، همان معقل جاسوس را خواست، چون آمد، ابن زياد به هانى گفت: اين مرد را مى‏شناسى؟ گفت: آرى و دانست كه او جاسوس ابن زياد بوده و خبرهاى ايشان را به او داده است. لختى سر را به زير افكند و نتوانست چيزى بگويد. چون به خود آمد، گفت: سخنم را بشنو و باور كن كه به خدا دروغ نمى‏گويم. به خدا سوگند، من مسلم را به خانه خود دعوت ننموده‏ام و هيچ گونه اطلاعى از كار او نداشتم تا آن كه آمد و از من خواست به خانه‏ام بيايد. من شرم كردم او را راه ندهم و از وى پذيرايى ننمايم. [روى رسم عرب نمى‏توانستم او را راه ندهم‏]؛ بدين جهت از او پذيرايى كردم و پناهش دادم و جريان كار وى چنان است كه به گوش تو رسيده و مى‏دانى، اگر مى‏خواهى هم اكنون با تو پيمان محكمى مى‏بندم كه انديشه بدى نداشته باشم و غائله‏اى به راه نيندازم به نزدت آمده و دست در دستت نهم و چنانچه خواسته باشى گروى نزد تو بگذارم بروم و بازگردم، پيش مسلم رفته، و او را دستور دهم كه از خانه من به هر كجا مى‏خواهد، برود. ذمّه خود را از او بردارم آن گاه نزد تو بازگردم. ابن زياد گفت: به خدا بايد او را نزد من آرى! هانى گفت: نه به خدا قسم نخواهم آورد! چون سخن ميان آنها طولانى شد، مسلم بن عمرو باهلى، كه در كوفه، [هيچ مهاجر] شامى و بصرى اى جز او نبود، برخاست و گفت: خدا كار امير را اصلاح كند. مرا با وى در جاى خلوتى تنها بگذار تا در اين باره با وى گفت و گو كنم. سپس برخاست و در گوشه خلوتى كه ابن زياد آنها را مى‏ديد با او گفت و گو پرداخت. چون صداى آن دو بلند مى‏شد ابن زياد مى‏شنيد كه چه مى‏گويند. مسلم بن عمرو به هانى گفت: اى هانى تو را به خدا سوگند خود را به كشتن مده و قبيله ات را دچار اندوه مساز! اين مرد [مسلم بن عقيل‏] با اين گروه كه مى‏بينى پسر عمو است و اينها او را نمى‏كشند و زيانى به وى نمى‏رسانند. پس او را به اينها بسپار؛ اين كار بر تو عار نيست، زيرا جز اين نيست كه وى را به سلطان سپرده‏اى. هانى گفت: به خدا اين كار موجب ننگ و سرافكندگى من است، من پناهنده و ميهمانم را به دشمن بسپارم، در حالى كه زنده و سالم ام، مى‏شنوم و مى‏بينم، بازويم قوى و ياورانم بسيار است! به خدا اگر تنها باشم و ياورى نداشته باشم او را به شما نمى‏سپارم تا در راه او بميرم. مسلم بن عمرو و او را سوگند مى‏داد و او مى‏گفت: به خدا هرگز وى را به ابن زياد نسپارم. ابن زياد سخن وى را شنيد و گفت: او را نزديك من بياوريد. چون نزديك بردند، ابن زياد گفت: يا بايد او را نزد من آورى يا گردنت را خواهم زد، هانى گفت: به خدا شمشيرهاى برنده در اطراف خانه تو فراوان گردد. ابن زياد گفت: واى بر تو مرا از شمشيرهاى برّنده مى‏ترسانى؟ هانى مى‏پنداشت كه قبيله‏اش به يارى وى برمى‏خيزند و به دفاع از وى مى‏پردازند. ابن زياد گفت: او را نزديك من آريد. چنين كردند، چون او نزديك شد، با چوبدستى آن قدر به سرو صورتش زد كه بينى او شكست. هانى دست به شمشير يكى از سربازان ابن زياد برد ولى او اجازه نداد هانى آن را بگيرد. سپس عبيدالله به هانى گفت: پس از آن كه همه خارجى‏ها نابوده شده‏اند، خارجى شده‏اى؟ خون تو بر ما حلال است، او را بكشانيد و ببريد! او را كشاندند و به اتاقى افكندند و در را بستند. ابن زياد گفت: نگهبانى بر وى بگماريد و چنين كردند.
  
حسان بن اسماء برخاست و گفت: بهانه خارجى گرى را درباره هانى كنار گذار! به ما فرمان دادى كه او را نزد تو آورديم و آنگاه بينى و روى او را شكستى و خونش را به محاسنش جارى كردى و قصد كشتن وى را دارى؟ عبيدالله گفت تو اينجا هستى! دستور داد او را نيز مورد ضرب و شتم قرار داده، سپس رهايش كرده به زندان انداختند.
 
محمد بن اشعث گفت: هر چه امير بپسندد چه به سود يا زيان ما باشد چون امير بزرگ و مِهتر ما است مابه آن خشنوديم.
 
عمرو بن حجاج با شنيدن اين خبر كه هانى به قتل رسيده است، با قبيله مذحج كاخ ابن زياد را به محاصره درآوردند. او فرياد زد كه من عمرو بن حجاج ام و اينها سواران (و جنگجويان) قبيله مذحج اند؛ ما از پيروى خليفه دست برنداشته و از مسلمانان جدا نگشته‏ايم [چرا بايد بزرگ ما هانى كشته شود؟] به ابن زياد گفتند: قبيله مذحج بر در كاخ ريخته‏اند! ابن زياد به شريح قاضى گفت: نزد بزرگشان (هانى) برو و او را ببين و سپس بيرون رو و به آنها بگو كه او زنده است و كشته نشده است. شريح، در حالى كه جاسوسى از غلامان ابن زياد براى او گماشته شده بود كه آنچه مى‏گويد ثبت كند به اتاق هانى آمد و او را ديد. هانى با ديدن شريح گفت: اى خدا! اى مسلمانان! قبيله من هلاك شدند! كجايند ديندارن؟
 
كجايند مردم شهر؟ اين سخنان را مى‏گفت وخون بر محاسنش جارى بود كه صداى فرياد واغوثا از بيرون كاخ شنيده شد، گفت: به گمانم اين فرياد قبيله مذحج و پيروان مسلمان من است. اگر ده نفر نزد من بيايند مرا رها خواهند كرد و به شريح گفت: از خدا بترس! ابن زياد مرا خواهد كشت! شريح كه اين سخن را شنيد نزد قبيله مذحج آمد و گفت: چون امير آمدن شما و سخنانتان را درباره بزرگتان شنيد به من فرمان داد تا نزد او روم، من پيش او رفته و وى را ديدم. او به من فرمان داد تا شما را ببينم و به اطلاعتان برسانم كه او زنده است و اين كه به شما گفته‏اند او كشته شده، دروغ است! عمرو بن حجاج و همراهانش گفتند: اكنون كه كشته نشده خدا را سپاس گزاريم و سپس پراكنده شدند.
 
عبداللّه بن حازم مى‏گويد: به خدا من فرستاده مسلم بن عقيل بودم كه به قصر آمدم تا ببينم هانى چه شده است، چون ديدم او را زدند و به زندان افكندند، بر اسب خويش سوار شدم و نخستين كسى بودم كه نزد مسلم بن عقيل رفته و خبرها را به وى دادم، ديدم‏ زنانى از قبيله مراد انجمن كرده و فرياد، يا عبرتاه، يا ثكلاه سر مى‏دادند. من بر مسلم وارد شدم و خبر هانى را به وى دادم. به من فرمود در ميان پيروانش كه در خانه‏هاى اطراف خانه هانى پر بودند و شمار آنها به چهارهزار نفر مى‏رسيد، فرياد زنم. به منادى خود فرمود: فرياد يا مَنصور امِت (اى يارى شده بميران) را سر دهد. من فرياد زدم، «يا منصور امت» مردم كوفه يكديگر را خبر كردند. چيزى نگذشت كه مسجد و بازار پر شد و در ميان كاخ تنها سى تن نگهبان و بيست تن از سران كوفه بودند. ابن زياد سران كوفه را ديد، و آنان [با تطميع و تهديد] مردم را از دور مسلم پراكنده كردند. به گونه‏اى كه هنگام نماز مغرب فقط سى نفر با وى در مسجد نماز گزاردند و چون از مسجد بيرون آمد حتى يك نفر هم با وى نماند! در كوچه‏هاى كوفه حيران و سرگردان بود، تا آن كه طوعه وى را به خانه برد. پسر طوعه جريان را براى پسر محمد بن اشعث بازگفت و او موضوع را به ابن زياد گفت. ابن زياد دستور دستگير كردن مسلم و سپس به شهادت رساندن وى را داد.
 
پس از آن كه مسلم بن عقيل را به شهادت رساندند، محمد بن اشعث برخاست و درباره هانى نزد ابن زياد شفاعت كرد و چنين گفت تو رتبه و مقام هانى را در اين شهر مى‏دانى و شخصيت او را در ميان تيره و تبارش مى‏شناسى. قبيله وى مى‏دانند كه او را من و رفيقم [اسماء بن خارجه‏] نزد تو آورده‏ايم؛ تو را به خدا سوگند او را به من ببخش. چون من دشمنى مردم اين شهر و خانواده اورا براى خويش دوست ندارم. ابن زياد قول داد وساطت او را بپذيرد ولى پشيمان شد. و گفت: او را به بازار برده و گردنش را بزنيد.
  
هانى را به بازار چوبداران بردند. وى در حالى كه بازوانش را بسته بودند، فرياد مى‏زد:
 
اى قبيله مذحج، امروز مذحجى براى من نيست، كجاست قبيله مذحج! چون ديد كسى به يارى اش نيامد، دست خود را كشيد و ريسمان را پاره كرد و مى‏گفت: آيا عصا يا خنجر يا سنگ و استخوانى نيست كه انسان بتواند از خود دفاع كند؟ (مأمورين) به سرش ريختند و دوباره او را محكم بستند و سپس گفتند: گردنت را بكش (تا سرت را بزنيم)
  
هانى گفت: من جانم را به آسانى به شما نمى‏بخشم و در گرفتن آن شما را يارى نمى‏دهم.
 
يكى از غلامان ترك ابن زياد به نام رشيد با شمشير گردن هانى را زد ولى كارگر نشد.
  
هانى گفت: الى اللّه المَعاد، اللّهمَّ الى رَحمَتِكَ وَ رِضوانِكَ» (بازگشت به سوى خداست؛ بار خدايا به سوى رحمت و خشنوديت [نظر دارم‏]) سپس شمشير ديگرى به او زد و وى را به شهادت رساند، آنگاه جنازه‏اش را به دستور ابن زياد وارونه به دار كشيدند.
  
هانى در روز ترويه (هشتم ذى حجه) سال شصتم هجرى به شهادت رسيد. سن وى را در هنگام شهادت، 83، 89 و نود سال نوشته‏اند.
 
عبداللّه بن زبير اسدى در مرثيه مسلم وهانى اشعار زير را سروده است. به نقلى فرزدق سروده و عبدالله بن زبير آن را نقل كرده است:
 
          فَإِن كُنْتَ لا تَدْرينَ مَاالمَوتُ فَانْظُرى             إِلى هانِىَ فى السُّوقِ وَ ابْنِ عَقيلٍ‏
 
             إِلى بَطَلٍ قَد هَشَمَّ السَّيفُ وَجْهَهُ             وَ آخَرَ يُهوى مِنْ جِدارِ قَتيلٍ‏
 
             اصابَهُما فَرْخُ البَفِىِّ فَاصبَحا             أَحاديثَ مَنْ يَسرى بِكُلِّ سَبيلٍ‏
 
             تَرى جَسَداً قَدْ غَيَّرَ المَوتُ لَونَهُ             وَ نَضْحَ دَمٍ قد سالَ كُلِّ مَسيلٍ‏
  
         فَتىً كانَ أَجبى مِن فَناةٍحَيِيَّةٍ             وَ اقطَعَ مِنْ ذى شَغْرَتَينِ صَقيلٍ‏
  
             أَيَركَبُ أَسماءُ الهَماليجَ آمِناً             وَ قدْ طالَبَتُهُ مَذحِجٌ بِذُحولٍ‏
 
             تَطيفُ حِفافَيه مُرادٌ وَ كُلُّهُم             عَلى رَقبَةٍ مِن سائِلٍ وَ مسؤلٍ‏
 
             فَإِنْ أَنتُمُ لَم تَثارُوا بِأَخيكُم             فَكُونوا بَغايا أُرضِيَتْ بِقَليلٍ
  
اگر نمى‏دانى مرگ چيست به هانى و پسر عقيل در بازار بنگر.
 
به دلاورى كه شمشير بينى او را در هم شكسته است و به دلاورى ديگر كه از بلندى در حالى كه كشته شده به خاك افتاده است.
  
پيش آمد روزگار آن دو را فراگرفت و افسانه زبان رهگذران شدند.
 
جنازه‏يى مى‏بينى كه مرگ رنگ آن را دگرگون ساخته است و خونى كه در هر سوى روان است.
 
جوانى كه با حياتر بود از زن جوان شرمگين، و برّنده‏تر بود از شمشير دو سرِجَلا داده شده!
 
آيا اسماء [بن خارجه يكى از كسانى كه هانى را نزد ابن زياد برد] آسوده خاطر سوار بر اسب‏ها مى‏شود، در صورتى كه طايفه مذحج [كه با هانى از يك تيره بودند] از او خون هانى را مى‏خواهند.
 
و قبيله مراد [كه با هانى از يك تيره بودند] در اطراف اسماء گردش كنند و همگى چشم به راه اويند كه بپرسند يا پرسش شوند.
 
پس اگر شما [اى قبيله مذحج و مراد] انتقام خون برادر خويش را نگيريد، [همچون‏] زنان بدكارى باشيد كه به اندكى راضى گشته‏اند!
  
چون مسلم و هانى به شهادت رسيدند، ابن زياد سرهاى آنها را به هانى بن ابى حَيّه و ادعى و زبير بن اروحِ تميمى سپرد تا براى يزيد بن معاويه ببرد و به نويسنده خود عمر وبن نافع گفت: چنين بنويس، سپاس خدايى را كه حق اميرالمؤمنين را گرفت و دشمن او را كفايت كرد! به آگاهى اميرالمؤمنين برسانم كه مسلم بن عقيل در خانه هانى بن عروه پناهنده شد، جاسوس‏ها و ديده‏بان‏ها بر آنها گماردم و مردانى در كمين آن دو نهاده و نقشه‏ها براى آنها كشيدم تا آنها را از خانه بيرون كشيدم و خدا مرا بر آن دو مسلط كرده گردنشان را زدم و سرهاى آن دو را توسط هانى بن حيّه و ادعى و زبير بن اروح تميمى براى تو فرستادم؛ و اين دو نفر از فرمانبران و پيروان ما و خيرخواهان بنى اميه‏اند.
 
اميرالمؤمنين هر چه از جريان كار هانى و مسلم بخواهد از آن دو جويا شود، زيرا اطلاع كافى دارند و راستى و پارسايى در اين دو مى‏باشد، والسّلام.
 
يزيد در پاسخ ابن زياد نوشت: تو همچنان كه من مى‏خواستم بودى. در كردار چون دور انديشان رفتار نمودى و بى باكانه چون دلاوران پُردل حمله كردى و ما را از دفع دشمن بى نياز و كفايت كردى. گمان من درباره تو به يقين پيوست و انديشه من درباره تو نيك شد. من دو فرستاده ات را فراخواندم و از آن دو در پنهانى اوضاع را پرسيده و جويا شدم. در انديشه و فضل چنان بودند كه نوشته بودى، پس درباره آنها نيكى كن. به من اطلاع داده‏اند كه حسين عليه السلام به سوى عراق روى آورده، سپس ديده بانان و مردان مسلح بر مردم بگمار و مراقب باش به گمان به زندان بينداز و به تهمت بكش و يعنى هر كه را گمان مخالفت بر او بردى بدون درنگ به زندان بيفكن و هر كه را نسبت مخالفت او با ما دادند اگر چه از روى تهمت باشد بكُش. و پس از اين هر خبرى شد براى من بنويس! وَالسّلامُ عَلَيكَ وَ رَحمَةُ اللّه.
   
خبر شهادت مسلم بن عقيل و هانى بن عروه را فردى از طايفه بنى اسد به نام بكر براى عبداللّه بن سليمان و منذر بن مشمعل در منزلگاه زرود چنين بيان كرد: از كوفه بيرون نيامدم تا آن كه مسلم بن عقيل و هانى بن عروه كشته شدند و آن دو را ديدم كه پاهايشان را گرفته و در بازار مى‏كشيدند. عبداللّه بن سليمان و منذر بن مشمعل خبر را در منزلگاه ثعلبيه براى امام حسين عليه السلام چنين بيان كردند: آن گاه كه امام عليه السلام فرود آمد نزد وى رفته و سلام كرديم. پس از پاسخ عرض كرديم: خدا رحم كند، نزد ما خبرى است، آشكارا يا پنهان براى تو بيان كنيم. آن حضرت نگاهى به ما و ياران كرد و فرمود: پرده‏اى ميان من و اينها نيست. به آن حضرت عرض كرديم: آن سوارى را كه ديروز عصر با او روبه رو گشتى ديدى؟ فرمود: آرى مى‏خواستم از وى (اوضاع) را بپرسم. عرض كرديم: به خدا ما به خاطر تو از او خبرگيرى كرديم و از پرسش شما كفايت مى‏كند، او مردى از قبيله ما بود: خردمند، راستگو و دانا. به ما خبر داد كه از كوفه بيرون نيامده تا مسلم و هانى را كشته ديده كه پاهايشان را گرفته و بدنشان را در بازار مى‏كشيدند. امام حسين عليه السلام فرمود: «انّا لِلّه و انّا الَيهِ راجِعونَ؛ رحمت خدا بر آنها باد!» و اين سخن را چندين بار تكرار كرد.
   
در منزل زباله نيز امام حسين عليه السلام نامه‏اى را كه پيك محمد بن اشعث و عمر بن سعد كه مسلم بن عقيل به آنها گفته بود از جريان بيعت شكنى و تنها گذاردن وى براى امام حسين عليه السلام بنويسند، بيرون آورد و خواند و به خبر شهادت مسلم بن عقيل و هانى يقين پيدا كرد.
   
زهير بن قين ضمن خطبه‏اى كه در روز عاشورا براى سپاه عمرسعد خواند يكى از جنايات ابن زياد را شهادت هانى بن عروه قارى قرآن بر مى شمرد.
  
پيكر هانى چند روز بر زمين ماند و سپس همسر ميثم تمّار شبانگاه كه همه به خواب رفتند آن را به خانه برد و نيمه شب آن را كنار مسجد اعظم كوفه برده، با خون آن به خاك سپرد و اين موضوع را كسى جز همسر هانى كه در كنار وى بود نمى‏دانست. بنابراين قبر وى پشت مسجد جامع كوفه روبه روى قبر مسلم بن عقيل آشكار مى‏باشد و داراى گنبد و بارگاه و مورد زيارت است.
  
منبع: پژوهشی پیرامون شهدای کربلا، پژوهشکده تحقیقات اسلامی.

خدایا چنان کن سرانجام کار                  تو خشنود باشی و ما رستگار

پنج شنبه 4 آبان 1391  9:09 PM
تشکرات از این پست
babak110
babak110
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : مهر 1391 
تعداد پست ها : 4259
محل سکونت : ایران عزیز

پاسخ به:شهدای کربلا

وهب بن وهب‏

 
           
 
وهب از شهيدان والامقام كربلاست. وى مسيحى بود كه به دست امام حسين عليه السلام مسلمان شد و با مادرش همراه آن حضرت به كربلا آمد. در روز عاشورا پس از شهادت زياد بن مهاصر، بر اسب سوار گشت و عمود خيمه را به دست گرفت و به جنگ پرداخت.
    
پس از كشتن هفت يا هشت تن از سپاه دشمن اسير گشت.
       
وهب را نزد عمر سعد آوردند. عمر سعد فرمان داد گردنش را زدند و سرش را به سوى سپاه امام حسين عليه السلام پرتاب كردند. مادرش، شمشير وى را برداشت و به ميدان رفت. امام حسين عليه السلام به وى فرمود: اى مادر وهب! به جاى خويش باز گرد كه خدا جهاد را از زنان برداشته است. همانا تو و پسرت با جدّم حضرت محّمد صلى الله عليه و آله در بهشت خواهيد بود.
    
منبع: پژوهشی پیرامون شهدای کربلا، پژوهشکده تحقیقات اسلامی.

خدایا چنان کن سرانجام کار                  تو خشنود باشی و ما رستگار

پنج شنبه 4 آبان 1391  9:09 PM
تشکرات از این پست
babak110
babak110
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : مهر 1391 
تعداد پست ها : 4259
محل سکونت : ایران عزیز

پاسخ به:شهدای کربلا

وهب بن عبداللّه كلبى

 
           
 
وهب بن عبداللّه كلبى، جوان زيبا روى، نيك خوى، پرهيزكار، مؤمن و شجاع كوفى بود. وى كه در روز عاشورا بيست و پنج سال داشت و از داماديش هفده روز مى‏گذشت، پس از برير يا، عمر و بن مطاع به ميدان رفت و با بردبارى در برابر مشكلات، جنگ نيكو و نمايانى كرد. سپس به سوى مادرش قمر و همسرش، هانيه كه با او در كربلا بودند بازگشت و به مادرش گفت: آيا از من راضى شدى؟ گفت: من از تو خشنود نمى‏شوم مگر آنكه پيش روى حسين عليه السلام كشته شوى. همسرش به او گفت: تو را به خدا سوگند مرا به فراقت مبتلا مكن و دلم را به درد نياور. مادرش گفت: فرزندم! از تقاضاى همسرت روى گردان و به ميدان برو و در ركاب فرزند دختر پيامبرت بجنگ تا از شفاعت جدّش در روز قيامت بهره‏مند شوى. وهب به ميدان بازگشت نوزده سوار و دوازده پياده را به هلاكت رساند. هنگامى كه دو دستش قطع شد همسرش عمودى به دست گرفت و به سوى او آمد و گفت: پدر و مادرم به فدايت، در راه يارى پاكانِ حرم رسول خدا بجنگ! وهب مى‏خواست او را به خيمه برگرداند ولى همسرش گفت: هرگز مراجعت نمى‏كنم مگر اين كه همراهت كشته شوم. امام حسين عليه السلام فرمود:
 
جُزيُتْم مِنْ أَهْلِ بيتٍ خيراً إرْجعى إلى النساء يرحمك اللّه
  ‏
از اهل بيت من جزاى خير بهره شما باد. خدا تو را رحمت كند به سوى زنها برگرد.
همسر وهب مراجعت كرد ولى وهب در ميدان ماند تا به فيض شهادت نايل گشت.
 
بنا به نقل فاضل دربندى از أبى مخنف، وهب، پنجاه تن را به هلاكت رساند.
  
سرانجام پس از آنكه هفتاد زخم بر وى وارد شد سرش را بريدند و نزد مادرش انداختند. مادر، خون از چهره‏اش پاك مى‏كرد و مى‏گفت:
 
 «ستايش مخصوص خدايى است كه رويم را سفيد و چشمانم را به شهادت فرزندم در ركاب امام عليه السلام روشن كرد ... گواهى مى‏دهم كه يهود و نصارى و مجوس در كليسا و آتش خانه‏هاى خود از شما بهترند.»
 
آنگاه سر رابه سوى سپاه يزيد انداخت كه به يكى‏از سپاهيان يزيد اصابت كرد وبه هلاكت رسيد.
 
خوارزمى گويد: غلام شمر به فرمان او، مادر وهب را به شهادت رساند.
   
به گفته برخى از مورّخان، وهب و همسر و مادرش نصرانى بودند و در راه كربلا در ثعلبيه به دست امام حسين عليه السلام مسلمان شدند. در روز عاشورا به هنگام نبرد، بيست و چهار پياده و دوازده سوار را به هلاكت رساند. او را اسير كرده و نزد عمر بن سعد آوردند. عمر سعد فرمان داد گردنش را زدند و سرش را به سوى لشكر امام عليه السلام انداختند.
     
مادر وهب آن را برداشت و بوسيد و با عمود خيمه، يك و به قولى دو تن را به هلاكت رساند و به فرمان امام عليه السلام از معركه خارج شد.
  
وهب در حال مبارزه چنين رجز مى‏خواند:
 
          انْ تُنْكُرونى فَأنَا ابْنُ الكلبِّ             سَوْفَ تَروَنى و تَرَوْنَ ضَرْبِى‏
 
             وَ حَمْلَتِى و صَولَتى فى الحَرْبِ             ادْرِكُ ثَأْرِى بَعْدَ ثَأْرى صَحْبى‏
 
             الْكَرْبَ امامَ الكربِ             لَيْسَ جِهادى فِى الْوَغى بالْلَعْبِ‏
   
اگر مرا انكار مى‏كنيد پس [بدانيد كه‏] من پسر كلب هستم. به زودى من و ضربتم، حمله و هيبتم را در جنگ خواهيد ديد. پس از خونخواهى يارانم، انتقام خود را مى‏گيرم. در مقابل سختى مشقت را [از خود] دور مى‏كنم. «كوشش من در اين نبرد بازى و شوخى نيست».
 
          إِنّى زَعيمٌ لكِ امّ وهبٍ             بِالطَّعن فِيِهمْ تارَةً و الضَرْبِ‏
 
             ضَرْبَ غُلامٍ مُوقِنٍ بالرَّبِّ             حتّى يَذوقَ الْقَومَ مُرّ الحرَبِ‏
 
             انّى امْرؤٌ ذُوَمّرةٍ وَ غَضَب             حَسْبى إِلهى مِنْ عَليم حَسَبى
   
 «اى امّ وهب با زدن نيزه و شمشير از تو نگهدارى مى‏كنم. ضربه زدنِ نوجوانى كه به پروردگار يقين دارد. تا اينكه [آن‏] قوم طعم تلخ جنگ را بچشد. همانا من مردى استوار و خشمناكم. خداى دانا مرا بس و كافى است.»
    
منبع: پژوهشی پیرامون شهدای کربلا، پژوهشکده تحقیقات اسلامی.

خدایا چنان کن سرانجام کار                  تو خشنود باشی و ما رستگار

پنج شنبه 4 آبان 1391  9:10 PM
تشکرات از این پست
babak110
babak110
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : مهر 1391 
تعداد پست ها : 4259
محل سکونت : ایران عزیز

پاسخ به:شهدای کربلا

وهب بن عبداللّه كلبى

 
           
 
وهب بن عبداللّه كلبى، جوان زيبا روى، نيك خوى، پرهيزكار، مؤمن و شجاع كوفى بود. وى كه در روز عاشورا بيست و پنج سال داشت و از داماديش هفده روز مى‏گذشت، پس از برير يا، عمر و بن مطاع به ميدان رفت و با بردبارى در برابر مشكلات، جنگ نيكو و نمايانى كرد. سپس به سوى مادرش قمر و همسرش، هانيه كه با او در كربلا بودند بازگشت و به مادرش گفت: آيا از من راضى شدى؟ گفت: من از تو خشنود نمى‏شوم مگر آنكه پيش روى حسين عليه السلام كشته شوى. همسرش به او گفت: تو را به خدا سوگند مرا به فراقت مبتلا مكن و دلم را به درد نياور. مادرش گفت: فرزندم! از تقاضاى همسرت روى گردان و به ميدان برو و در ركاب فرزند دختر پيامبرت بجنگ تا از شفاعت جدّش در روز قيامت بهره‏مند شوى. وهب به ميدان بازگشت نوزده سوار و دوازده پياده را به هلاكت رساند. هنگامى كه دو دستش قطع شد همسرش عمودى به دست گرفت و به سوى او آمد و گفت: پدر و مادرم به فدايت، در راه يارى پاكانِ حرم رسول خدا بجنگ! وهب مى‏خواست او را به خيمه برگرداند ولى همسرش گفت: هرگز مراجعت نمى‏كنم مگر اين كه همراهت كشته شوم. امام حسين عليه السلام فرمود:
 
جُزيُتْم مِنْ أَهْلِ بيتٍ خيراً إرْجعى إلى النساء يرحمك اللّه
  ‏
از اهل بيت من جزاى خير بهره شما باد. خدا تو را رحمت كند به سوى زنها برگرد.
همسر وهب مراجعت كرد ولى وهب در ميدان ماند تا به فيض شهادت نايل گشت.
 
بنا به نقل فاضل دربندى از أبى مخنف، وهب، پنجاه تن را به هلاكت رساند.
  
سرانجام پس از آنكه هفتاد زخم بر وى وارد شد سرش را بريدند و نزد مادرش انداختند. مادر، خون از چهره‏اش پاك مى‏كرد و مى‏گفت:
 
 «ستايش مخصوص خدايى است كه رويم را سفيد و چشمانم را به شهادت فرزندم در ركاب امام عليه السلام روشن كرد ... گواهى مى‏دهم كه يهود و نصارى و مجوس در كليسا و آتش خانه‏هاى خود از شما بهترند.»
 
آنگاه سر رابه سوى سپاه يزيد انداخت كه به يكى‏از سپاهيان يزيد اصابت كرد وبه هلاكت رسيد.
 
خوارزمى گويد: غلام شمر به فرمان او، مادر وهب را به شهادت رساند.
   
به گفته برخى از مورّخان، وهب و همسر و مادرش نصرانى بودند و در راه كربلا در ثعلبيه به دست امام حسين عليه السلام مسلمان شدند. در روز عاشورا به هنگام نبرد، بيست و چهار پياده و دوازده سوار را به هلاكت رساند. او را اسير كرده و نزد عمر بن سعد آوردند. عمر سعد فرمان داد گردنش را زدند و سرش را به سوى لشكر امام عليه السلام انداختند.
     
مادر وهب آن را برداشت و بوسيد و با عمود خيمه، يك و به قولى دو تن را به هلاكت رساند و به فرمان امام عليه السلام از معركه خارج شد.
  
وهب در حال مبارزه چنين رجز مى‏خواند:
 
          انْ تُنْكُرونى فَأنَا ابْنُ الكلبِّ             سَوْفَ تَروَنى و تَرَوْنَ ضَرْبِى‏
 
             وَ حَمْلَتِى و صَولَتى فى الحَرْبِ             ادْرِكُ ثَأْرِى بَعْدَ ثَأْرى صَحْبى‏
 
             الْكَرْبَ امامَ الكربِ             لَيْسَ جِهادى فِى الْوَغى بالْلَعْبِ‏
   
اگر مرا انكار مى‏كنيد پس [بدانيد كه‏] من پسر كلب هستم. به زودى من و ضربتم، حمله و هيبتم را در جنگ خواهيد ديد. پس از خونخواهى يارانم، انتقام خود را مى‏گيرم. در مقابل سختى مشقت را [از خود] دور مى‏كنم. «كوشش من در اين نبرد بازى و شوخى نيست».
 
          إِنّى زَعيمٌ لكِ امّ وهبٍ             بِالطَّعن فِيِهمْ تارَةً و الضَرْبِ‏
 
             ضَرْبَ غُلامٍ مُوقِنٍ بالرَّبِّ             حتّى يَذوقَ الْقَومَ مُرّ الحرَبِ‏
 
             انّى امْرؤٌ ذُوَمّرةٍ وَ غَضَب             حَسْبى إِلهى مِنْ عَليم حَسَبى
   
 «اى امّ وهب با زدن نيزه و شمشير از تو نگهدارى مى‏كنم. ضربه زدنِ نوجوانى كه به پروردگار يقين دارد. تا اينكه [آن‏] قوم طعم تلخ جنگ را بچشد. همانا من مردى استوار و خشمناكم. خداى دانا مرا بس و كافى است.»
    
منبع: پژوهشی پیرامون شهدای کربلا، پژوهشکده تحقیقات اسلامی.

خدایا چنان کن سرانجام کار                  تو خشنود باشی و ما رستگار

پنج شنبه 4 آبان 1391  9:10 PM
تشکرات از این پست
babak110
babak110
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : مهر 1391 
تعداد پست ها : 4259
محل سکونت : ایران عزیز

پاسخ به:شهدای کربلا

نُعيم بن عِجلان‏

 
           
 
وى از اصحاب امام حسين عليه السلام و از طايفه خزرج است. به روايتى او و دو برادرش، نَظْر و نعمان، رسول خدا صلى الله عليه و آله را درك كردند و در جنگ صفين از سپاهيان على صلى الله عليه و آله بودند؛ و آن حضرت برادرش نعمان را بر ولايت بحرين گمارد.
   
برادران او در زمان امام حسن عليه السلام از دنيا رفتند؛ و نعيم در كوفه مى‏زيست. پس از آمدن امام حسين عليه السلام به عراق از كوفه خارج شد و به امام حسين عليه السلام پيوست و در روز عاشورا در نخستين حمله لشكريان ابن سعد شهيد شد.
  
در زيارت ناحيه و رجبيّه درباره او مى‏خوانيم:
  
 «السَّلامُ عَلى نُعَيْمِ بْنِ الْعِجلانِ الْانْصارى‏»
  
منبع: پژوهشی پیرامون شهدای کربلا، پژوهشکده تحقیقات اسلامی.

خدایا چنان کن سرانجام کار                  تو خشنود باشی و ما رستگار

پنج شنبه 4 آبان 1391  9:11 PM
تشکرات از این پست
babak110
babak110
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : مهر 1391 
تعداد پست ها : 4259
محل سکونت : ایران عزیز

پاسخ به:شهدای کربلا

نُعمان بن عمرو راسبى

 
           
 
وى از اصحاب امام حسين عليه السلام و از شهيدان كربلا است. او در كوفه مى‏زيست و از اصحاب اميرمؤمنان على عليه السلام بود كه در جنگ صفين شركت جست.
   
نعمان پس از شهادت مسلم بن عقيل عليه السلام و حاكم شدن جوّ خفقان بر كوفه، همراه پسر عمويش، در شمار لشكريان ابن سعد قرار گرفت تا از شهر خارج شد و در شب هشتم محرّم به امام حسين عليه السلام پيوست و سرانجام به شرف شهادت نايل گرديد.
   
نحوه شهادت او در منابع گوناگون با اندكى تفاوت نقل شده است. برخى نوشته‏اند كه او در نخستين حمله سپاهيان ابن سعد به ياران حسين عليه السلام شهيد شد و برخى ديگر شهادت او را در فاصله ميان حمله اوّل تا ظهر عاشورا دانسته‏اند.
  
به هر حال او در روز عاشورا دليرانه از اهل بيت پيامبر صلى الله عليه و آله دفاع كرد و دشمن نخست اسبش را پى كرد و سپس او را به شهادت رساند.
  
در زيارت رجبيّه درباره او مى‏خوانيم:
  
 «السلام على نعمان بن عمرو»
    
برادر نعمان به نام حلاس نيز در شمار شهيدان كربلا است.
     
منبع: پژوهشی پیرامون شهدای کربلا، پژوهشکده تحقیقات اسلامی.
 

خدایا چنان کن سرانجام کار                  تو خشنود باشی و ما رستگار

پنج شنبه 4 آبان 1391  9:11 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها