0

خاطرات با چاشنی سوتی بخوان وبخند

 
prompet
prompet
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : بهمن 1389 
تعداد پست ها : 4609
محل سکونت : خراسان جنوبی

خاطرات با چاشنی سوتی بخوان وبخند

یه روز با دو تا از دوستام داشتیم تو حیاط دانشگاه که خلوت بود راه میرفتیم دیدیم که ی ماشین شاسی بلند خیلی خوشگل پارک کردن تو حیاط ما داشتیم از کنارش رد میشدیم منم با خنده به دوستام گفتم ای وای بچه ها دیدین چی شد سوییچ ماشین خوشگلم جا گذاشتم آقا همین که من اینو گفتم ماشین صدا داد روبرو رو که نگاه کردیم دیدیم دو تا پسر خوشتیپ دارن از روبرو میان و اونا بودن که دزدگیر ماشین رو زدن منم کم نیاوردم گفتم نه بچه ها مثل اینکه سوییچ رو آوردم دوستام و دوتا پسرا از خنده ترکیدن
 


اول دبستان بودم.رفتم سر صف صبح گاهی یه متن خوندم.متن که تموم شد مربی پرورشی مون دم گوشم گفت بگو صلوات.منم که منظورشو نفهمیدم گفتم:اللهم صلی علی محمد و آل محمد
بعدم کل مدرسه از خنده ترکید.


یه بار من داشتم فیلم میدیدم اون سکانس فیلمه رو تو شب گرفته بودند منم غرق فیلم شده بودم که در خونمون رو زدند من رفتم دررو باز کردم بابام پشت در بودش به جای اینکه بگم سلام گفتم شب بخیر بابا


یه روز معلممون زنگ آخر مارو انداخت بیرون. زنگ خونه که خورد من فک میکردم طبق معمول بچه ها و معلما مثل وحش میریزن بیرون.
خواستم برم کلاس کیفمو جمع کنم برم خونه ولی چون شر بودم از ته سالن دویدم جف پا رفتم تو در کلاس – فک کردم همه رفتن ، ولی همه + معلم تو کلاس بودن- معلم همون موقعی که جفت پا رفتم خواست از کلاس بره بیرون که در خورد تو صورتش و افتاد. بقیشو خودتون حدس بزنید…

چهارشنبه 5 مهر 1391  9:31 AM
تشکرات از این پست
reza_rasekhekhoon bolbolz
prompet
prompet
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : بهمن 1389 
تعداد پست ها : 4609
محل سکونت : خراسان جنوبی

پاسخ به:خاطرات با چاشنی سوتی بخوان وبخند

یه روز داشتم از کانون زبان بر میگشتم خونه وقتی خواستم از تاکسی پیاده شم پولو دادم بهش گفتمthanks
مسافرا هم چپ چپ نگام کردن


یه بار از مدرسه برمیگشتم خونه در راه رفتم بستنی بخرم به فروشنده گفتم خانم اجازه بستنی می خوام


یه روز برق خونمون رفته بود پسر عمومم خونمون بود زنگ زد اداره برق گفت کره هامون آب شده
یاروم خندید گفت کره هاتون چی بوده؟محلی بوده؟


من خیلی سوتی دادم حالا بدترینشون: شب خاستگاریم بود آیفون زنگ خورد خودشون بودن!! منم کلی حول شدمو رفتم بازکنم آیفونو برداشتمو گفتم الو!!!!!!!!!!!!
پسره سرخ شد ازخنده!!!!


سلام یه روز تو دانشگاه با دوستم رفته بودیم دستشویی که یه هو یکی از بچه ها با خنده وارد شد ازش بپرسیدیم چی شده بنده خدا از خنده نمی تونست حالیم کنه بعد که اروم شد تعریف کرد اشتباهی رفته دستشویی پسرا وقتی اومد بیرون داشته دستاشو میشوسته یکی از پسرا تو دستشویی بوده داشته سوت میزده
دختره میگه به به عجب صدایی چقدر سوت زدنت شبیه پسراست پسره هم میگه مثل اینکه اینجا دستشویی پسرا باید دختره رو میدیدید داشت هم از خنده هم از خجالت میترکید.


 

چهارشنبه 5 مهر 1391  9:35 AM
تشکرات از این پست
bolbolz
prompet
prompet
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : بهمن 1389 
تعداد پست ها : 4609
محل سکونت : خراسان جنوبی

پاسخ به:خاطرات با چاشنی سوتی بخوان وبخند

یه روز زنگ زدم به مامانم دیدم ای داااااد گوشیشو جا گذاشته تو خونه…
بابام گفت:کیه داره زنگ میزنه؟
گفتم:خودمم با مامان کار داشتم دیدم گوشیشو جا گذاشته
حالا شما گوشیه منو بگیر ببینم این سیریش کیه ۳ساعته داره زنگ میزنه با مامان ول کنم نیس


یه روز که مادرم اینا رفته بودن شهرستان و منم سپرده بودن به همسایمون یه سوتی دادم. رفتم در خونه همسایه به شوهرش گفتم مامانت خونس وای هنوزم منو که میبینه بهم میگه مامانت خونست وای منو میگی اااحالا از اون دوران یه ۲۰ سالی میگذرها


ی روز ساعت حدودای ۸صبح بودداشتم پیاده روی میکردم که خیلی تشنم شد.ی سوپری دیدم که به غیر از اون دیگه توی اون محله سوپری نبود.
هر چقدر زور زدم نتونستم در رو باز کنم اخرش هم اعصابم خرد شد و ی مشتی به در مغازه زدم.اما یهو دیدم در مغازه رو ی پسری که از خنده داشت میترکید باز کرد!!!!!
اون موقع فهمیدم در مشکل داشته و از داخل باز میشده!!سرم رو از خجالت اوردم پایین و با گردن کج ی بطری اب خریدم


یه بار خونه ی همسایه مون آتیش گرفته بود همه ی ما وحشت!!!کلی منتظر شدیم آتش نشانی نیومد داداشم رفت یه باردیگه زنگ زد و گفت آقا اینجا آتیش گرفته…آتش نشانیه سریع برگشت گفت:آخه کجا؟آدرس بدین چرا قطع میکنین؟؟
اونجا بود که فهمیدیم اولین نفر از همسایه ها که به آتش نشانی زنگ زده بود،گفته بوده اینجا آتیش گرفته و قطع کرده!!:))))))
بنده خدا فکر کرده آتش نشانی علم غیب داره یا انقدر پیشرفته ان که سریع محل و شناسایی میکنن…همسایه باحالیه ما داریما..:))))


 

چهارشنبه 5 مهر 1391  9:39 AM
تشکرات از این پست
bolbolz
prompet
prompet
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : بهمن 1389 
تعداد پست ها : 4609
محل سکونت : خراسان جنوبی

پاسخ به:خاطرات با چاشنی سوتی بخوان وبخند

سوم دبیرستان بودیم.تابستون کلاس شیمی سال بعد را می خوندیم.جلسه اخر بود قرار بود کتابو تو اون جلسه تموم کنیم.وقتی رسیدم تو حیاط مدرسه دیدم بچه ها نشستند کف زمین .
یکی گفت امروز مستخدم مدرسه عوض شده و چون از برنامه کلاس بی خبر بوده در سالن را بسته.استاد که اومد گفت یه نردبون بیارید.نردبونو تکیه داد به پنجره طبقه دوم وهمه بچه ها یکی یکی از اون رفتند بالا و داخل شدند
همه اومدیم طبفه همکف تا بریم داخل کلاس همیشگی.یکی از بچه ها ناخوداگاه دستگیره درو گرفت تازه فهمیدیم در بازه.
جالب این شد که مستخدم جدید وسط درس پیداش شدو گفت زودتر برید بیرون میخوام درو قفل کنم برم دهاتمون.
ما هم گفتیم تو قفل کن برو اونم از رو لج قفل کردو گفت تا شنبه اینجا میمونید ماهم بعد کلاس از نردبون رفتیم بیرون و تازه حکمت سوتی رفیقمونو فهمیدیم.

چهارشنبه 5 مهر 1391  9:40 AM
تشکرات از این پست
reza_rasekhekhoon bolbolz
farshon
farshon
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : آذر 1387 
تعداد پست ها : 43957
محل سکونت : خراسان رضوی

پاسخ به:خاطرات با چاشنی سوتی بخوان وبخند

کاربرعزیز:

میتونستی این 4تاخاطره روتویک پست بگنجنیsmiley

مدیرتالارلطیفه وطنزوحومه

چهارشنبه 5 مهر 1391  11:00 AM
تشکرات از این پست
bolbolz
prompet
prompet
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : بهمن 1389 
تعداد پست ها : 4609
محل سکونت : خراسان جنوبی

پاسخ به:خاطرات با چاشنی سوتی بخوان وبخند


نقل قول farshon

کاربرعزیز:

میتونستی این 4تاخاطره روتویک پست بگنجنیsmiley

 

تازگی ها تشکرات خودتون را هم از مطالب دریغ می کنید خساست در زدن تشکر ندیدیه بودیم !!!
سلام چهارتا نه چهارده تا

به نظر من متن زیاد طولانی در یک پست اصلا خوب نیست و یک حس خیلی بدی به مخاطب می دهد

با تقسیم پست های طولانی باعث از بین رفتن این حس شدم بعدش هم برای خواندن مطلب دچار مشکل نمی شوند

و پستها با تقسیم بندی نظم بهتری پیدا می کنند

 

چهارشنبه 5 مهر 1391  4:59 PM
تشکرات از این پست
bolbolz
دسترسی سریع به انجمن ها