
مطالعه کتابی بسیار جذ اب و خواندنی هرشب در گروه بیان معنوی تلگرام
قسمت هشتاد وسوم
زیارت مشهد الرضا علیه السلام
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نام کتاب: نورالدین پسر ایران
شماره صفحه: 411تا415
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
زیارت مشهد الرضا علیه السلام
...غصه جدایی شهدا مخصوصاً امیر (دوست شهید بسیار صمیمی نورالدین)یک طرف و انتظارات خانواده یک طرف. هر چه فکر می کردم به این نتیجه می رسیدم که اگر بخواهم زندگی مشترک را شروع کنم و بعد به جبهه برگردم مسائلم پیچیده تر خواهد شد. در نهایت چاره را در این دیدم که خدمت امام رضا(ع) برسم و حال و روزم را به امام عرضه کنم.
با اتوبوس خودم را به مشهد رساندم. تنها، در حالی که در ساک دستی کوچکم تعدادی از لباسهای امیر و عکسهایمان را همراه داشتم. در مسافرخانه ای نزدیک حرم اتاق کوچکی گرفتم و راهی حرم شدم.
ـ السلام علیک یا غریب الغربا...
همان روز اول نگاتیو عکسهایی را که با امیر گرفته بودم به عکاسی دادم تا در اندازه بزرگ چاپشان کند. دوست داشتم، عکسهای دوتاییمان را روی دیوار بزنم، بعضی از عکسهای تکی مان را هم که دوست داشتم به عکاس دادم تا روی یک کاغذ کنار هم چاپ کند. در یکی از عکسها، عکس امیر روی سینۀ من چاپ شده بود و در دیگری توی گل. هر وقت در اتاق بودم خیره می شدم به عکسها. دقایق طولانی به صورت محجوب امیر خیره می شدم. به عکسهایی که با آنها خودم را تسلا می دادم. یک روز در بالکن کوچک اتاق، رو به حرم نشسته و گنبد طلای حرم را نگاه می کردم.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خربزه ای هم خریده بودم که آن را با کارد بریده و می خوردم اما بدجوری پریشان بودم. فکر می کردم ادامه این حال و دوری امیر بیمارم می کند. خیره شده بودم به گنبد حرم که ناگهان کبوتری در دوردست توجهم را جلب کرد. کبوتر از سمت حرم می آمد. محو پرواز کبوتر شده بودم که مستقیم داشت به سوی من می آمد. کبوتر آمد و آمد درست جلوی من، بالهایش را بست و نشست کنار خربزه. آن وقت چشمهای کوچکش را دوخت به چشمهای من. نمیدانم من و کبوتر چند دقیقه در چنان حالی ماندیم؛ خیره در چشمهای هم. بدون اینکه در آن دقایق چیز دیگری حواس ما را جای دیگر ببرد. نمیدانم کبوتر مأمور که یا چه بود؟ همین قدر میدانم وقتی دوباره بالهایش را باز کرد و پرید قسمت بزرگی از دل گرفتگی و تنهایی مرا با خود برد...
...در مشهد بیشتر وقتم را در حرم می گذراندم. آن روزها بزرگترین حاجت مشترک همه رزمندگان پیروزی در جنگ و سلامتی امام بود.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اگر هم حاجتی برای رفع مشکلات زندگی خودمان داشتیم در درجه بعدی بود. ما در مقابل شهادت یا جانبازی عزیزانمان هیچ وقت نمی توانستیم سلامتی خودمان یا دنیا و مادیاتش را از خدا بخواهیم. برعکس همیشه عاجزانه دعا می کردیم خدایا ما را پیش دوستان شهیدمان شرمنده نکن...
در مشهد نتوانستم بیشتر از چهار پنج روز بمانم. حالم کمی بهتر شده بود. تصمیم گرفتم به تبریز برگردم. چون در آن ساعت اتوبوس مستقیم به تبریز نمی رفت به مقصد ترمینال خزانه تهران بلیت گرفتم. در ترمینال تهران به دستشویی رفتم و ساک را به جارختی زدم اما ساکم را دزدیدند! با خودم فکر می کردم اگر می فهمیدند لباسهایی که داخل ساک است مال کیست، ساک را نمی دزدیدند. آنجا بعضی از لباسهای امیر را، که همراه خودم به مشهد برده بودم، برای همیشه از دست دادم. هفت هزار تومان پول هم داشتم که رفت. دمغ شدم اما چاره ای نبود. جیب هایم را گشتم و حدود سی تومان پول پیدا کردم که با همان خودم را به منزل برادرم که آن روزها ساکن تهران بود، رساندم. جریان را که فهمیدند گفتند: «آنطرفها دزد زیاد است باید چارچشمی مواظب وسایلت باشی!» چقدر این پشت و آن جلو با هم فرق داشتند! ما سالها بود در منطقه جنگی زندگی می کردیم و در زندگی شهری چنان ناشی بودیم که زود سرمان کلاه میرفت...
لینک متن کامل این قسمت درکتابخانه گروه بیان معنوی