0

خاطرات جبهه

 
majnon313
majnon313
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : اردیبهشت 1388 
تعداد پست ها : 287
محل سکونت : قم

کتاب نورالدین پسر ایران ص 386این قسمت شهادت امیر صمیمی ترین دوستم
دوشنبه 27 دی 1395  8:25 PM

کتاب نورالدین پسر ایران ص 386این قسمت شهادت امیر صمیمی ترین دوستم

مطالعه کتابی بسیار جذ اب و خواندنی هرشب در گروه بیان معنوی تلگرام

 

قسمت هفتادوهشتم

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نام کتاب: نورالدین پسر ایران

شماره صفحه: 386تا390

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

شهادت امیر صمیمی ترین دوستم

دیگر توجهی به گلوله ها نداشتم. آنها هم انگار مأموریتی در مورد من نداشتند! جلوتر امیر(دوست صمیمیم) را پیدا کردم. او و هم پیمانانش کنار هم روی زمین افتاده بودند. چرا این طوری؟ چرا این طوری امیر... نشستم بالای سرش. هی صدایش می زدم: «امیر... امیر...» سرش را بلند کردم و روی زانویم گذاشتم. آه از نهادم برآمد... همه چیز تمام شده بود. خط نازکی از خون گرم از دهان امیر جاری بود. چقدر امیر را دوست داشتم... چقدر امیر را دوست داشتم... با همان ناباوری رحیم را دیدم و رضا را و... فکر کردم آن پنج نفر دیگر نیازی به شفاعت هم ندارند چون همه با هم رفته اند(پنج نفری به هم قول شفاعت داده بودند با شهادت هر کدام). نگاهم در منطقه چرخید گویی گلوله های رسام و آتش و گرد و خاک را در خواب می دیدم. احساس خفگی می کردم طوری که نتوانستم آنجا بمانم. سر نازنین امیر را روی خاک گذاشتم و بلند شدم. عقب آمدم

لحظه به لحظۀ آن شب دردناک بود. بچه ها داشتند قتل عام می شدند و عده معدودی شاهد این صحنه های تلخ بودیم. دیدم حداقل کاری که می توانم بکنم گزارش اوضاع به فرماندهی گردان است،

آتش تیر مستقیم عراق ادامه داشت و توپخانه عراق به شدت کار می کرد. در آن لحظات، احساس می کردم از امیر سیر نشده ام، او مرا به سوی خود می کشید. تنهای تنها به سمت نوک حرکت کردم. محل شهادت امیر که جزء پیشتازان ستون بود، فقط حدود پنج متر با عراقیها فاصله داشت. حال عجیبی داشتم؛ بدون اسلحه، بدون نارنجک، در سرمای آن شب تلخ جلو می رفتم. انگار فقط پاهایم بود که مرا به سوی امیر می برد. حتی نمیدانم کی به پایم ترکش خورده بود! تنها چیزی که در آن لحظات برایم مهم بود، این بود که کنار امیر برسم. قدم هایم انگار راه را بهتر از چشمهای مه گرفته ام می شناختند. بالاخره رسیدم. کنار امیر زانو زدم و صورتش را نگاه کردم. چشم های قشنگش بسته بود؛ برای همیشه. حس کردم عراقیها نارنجک می اندازند. یکی از نارنجکها افتاد میان شهدا. رضا به کمرش خرج آر.پی.جی داشت و با انفجار نارنجک، خرجها هم منفجر شدند. یک لحظه متوجه شدم یکی از شهدا آتش گرفت... در آن فضای سنگین بوی گوشت سوخته با بوی خون و باروت قاطی شده بود و من مستأصل مانده بودم چه کنم؟ امیر را چطور رها کنم و برگردم. اگر بمانم چطور بمانم؟ چه کنم خدا؟! بدنم داشت سرد میشد و رفته رفته از زخم پایم عذابی در وجودم منتشر می شد اما ذهنم فقط روی امیر قفل شده بود. چه زود خوابم تعبیر شد. گاهی فکر میکردم بس است، او را بگذارم و برگردم عقب و دقیقه ای بعد فکر می کردم کجا بروم بدون امیر؟ بمانم همانجا و ببینم خدا برای من چه می خواهد؟! زمان به من سخت گرفته بود. هرگز آن چنان در چنبرۀ غم گرفتار نشده بودم

 متن کامل این قسمت درکتابخانه گروه بیان معنوی

اللهم صل علی محمد وال محمد وعجل فرجهم وترحم علی عجزنا واغثنا بحقهم

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها