پاسخ به:بانك جوك و لطيفه
غضنفر چند هفته بوده هر روز پشت سر هم می رفته از داروخونه قرص سوسک کش می خریده. یه روز دکتره ازش می پرسه تو چرا اینقدر قرص سوسک کش می خری؟ غضنفر می گه: آخه من هرچی اینا رو پرت می کنم نمیخوره به سوسکها!
از یه نفر میپرسن میدونی اگه ۱۰ تا کله و ۴۰ تا پاچه را با هم بریزی تو یه دونه دیگ، از کجا باید بفهمیم کدوم پاچه مال کودوم کله است؟ میگه اینکه کاری نداره کف پاش رو قلقلک میکنی میبینی هر کله ای خندید معلوم میشه پاچه مال اون بوده!!
غضنفر بعنوان مهندس كامپیوتر استخدام میشه! آخر وقت روز اول رییس رفت ازش پرسید: خُب، امروز
چه كردی؟ غضنفر گفت: هیچی؛ كلیدهای كیبورد نامرتب بود، بترتیب الفبا چیدمشون!
آقای دست و دلباز چشماش ضعیف بوده، عینک می زده. زمان خواندن روزنامه، هی عینکشو می زده یک کمی می خونده... دوباره می ذاشته تو جیبش... دوباره می زده یه خورده می خونه... و همینطور. دوستش میگه: خوب، چرا عینکتو نمی زنی یک دفعه همشو بخونی؟ آقای دست و دلباز می گه: آخه اونایی که درشت نوشته بدون عینک می تونم بخونم، عینک نمی زنم که شیشه اش مصرف نشه!...
احمد: مامان! اجازه می دهی بروم با اکبر بازی کنم؟ مادر: نه پسرم، اکبر بچه خوبی نیست. آدم باید همیشه با دوست بهتر از خودش بازی کند. احمد: پس اجازه بدهید اکبر بیاید با من بازی کند!...
شعبده بازی روی صحنه هنر نمایی می کرد که ناگهان گفت: حالا یک خانم بیاید روی صحنه تا من کاری کنم که غیب شود! مردی از میان جمعیت برخاست و گفت: آقای شعبده باز! چند لحظه صبر کن تا من بروم مادر زنم را بیاورم!...
پنج وارونه چه معنا دارد ؟، خواهر كوچكم اين را پرسيد، من به او خنديدم، كمي آزرده و حيرت زده گفت، روي ديوار و درختان ديدم، بازهم خنديدم، گفت ديروز خودم ديدم، مهران پسر همسايه پنج وارونه به مينو ميداد، آنقدر خنده برم داشت كه طفلك ترسيد، بغلش كردم و بوسيدم و با خود گفتم، بعدها وقتي غم، سقف كوتاه دلت را خم كرد، بي گمان مي فهمي، پنج وارونه چه معنا دارد ....
دو تا دروغگو داشتن از کنار یک کوه رد می شدن یکی به دیگری گفت: اون مورچه را می بینی که بالای اون کوهه؟ اون یکی هم گفت: کدوم یکی را می گی؟ اون یکی را گه چشمش بازه یا اون یکی که چشاش بسته است؟...
حیف نون می ره تماشای رقص باله از اول تا آخرش خواب بوده. بعد ازش می پرسن چه طور بود؟ میگه آدمای خیلی خوبی بودن. دیدن من خوابم، رو نوک انگشت راه می رفتن!...
زن: عزيزم، نميتوني حدس بزني براي جشن تولدت چه چيز جالبي خريدم!!! مرد: خيلي ممنون!! خب بگو ببينم چي برام خريدي!؟ زن: صبر کن، الآن ميرم ميپوشم، ميام!...
غضنفر اولین بار وارد اتوبوس واحد می شه، می بینه تعداد زیادی مسافر میله اتوبوس رو محکم گرفتن و نگه داشتن. میله رو محکم می گیره و به بقیه می گه: حالا دیگه شما ولش کنین، خودم نگهش می دارم.
غضنفر روز جمعه پیژامه پوشیده بود و کراوات زده بود. زنش از او پرسید: چرا کراوات زدی؟ غضنفر گفت: شاید مهمان آمد. زنش گفت: پس چرا پیژامه پوشیدی؟غضنفر گفت: شاید هم نیامد.
اقای مورگان مرده بود. قبل از اینکه تابوتش را داخل قبر بگذارند یکی از دوستانش درب تابوت را باز کرد و چند سکه انداخت توش. کشیش ازش پرسید: فکر میکنید این سکهها به دردش بخوره. ـ اره فکر میکنم پول چند تا بطری آبجو بشه! ـ ولی اونجا آبجوئی وجود نخواهد داشت پسرم. ـ فکر نکنم مورگان بتونه بدون آبجو اونجا طاقت بیاره.
غضنفر می گه: بعدا که می گی