گوش دادن به حرف یه پیرمرد شد فیش حقوقی ام تو زندگی ...!!!!!
خواهش میکنم بخونش تااگه خدای نکرده همچین مشکلی داری یه کوچولو به خودت زحمت بدی و فکر کنی به خدا قصد جسارت ندارم فقط نگرانم هم برای خودم وهم برای امثال خودم همین ،،منو به خاطر این حرفم ببخشید ولی....
از پله های اتوبوس بالا رفتم و روی یکی از صندلیها نشستم. هنوز کاملاً سرجایم قرار نگرفته بودم که آقایی حدودا پنجاه ساله کنارم نشست. چند لحظه ای نگذشته بود که نگاهی به روزنامه ای که دست من بود، انداخت و گفت: «ببخشید می تونم یه نگاهی به روزنامه بیندازم؟».
گفتم: خواهش می کنم. بفرمایید.
کمی به صفحات اوّل و دوم نگاه کرد. تا به صفحه سوم رسید و چشمش به جمله «بیایید آینده جوانان خود را تأمین کنیم» افتاد، با ناراحتی گفت: «ای بابا! همه جا جوان! همش می گن جوانْ اِله، جوانْ بِله! عجب گیری کردیم! از بس از این جوانها تعریف کردند و هندونه زیر بَغلشون گذاشتند، دیگه نمی شه به یه جَوون گفت بالا چشمت اَبرو».
گفتم: چی شده مگه؟ مثل اینکه دلِتون خیلی پُرِه.
گفت: «ای بابا! کار ما از این حرفها گذشته. دیگه بیچاره شدم به خُدا».
گفتم: مثل اینکه از جوان و جوانی ناراحتید؟
گفت: «راستش یه دختر دارم 23 ساله ؛ امّا اندازه پنجاه سال اذیتمان کرده. دیگه من و مادرش خسته شده ایم
گفتم، مثلاً چه کار کَردِه؟
گفت: «اوّلاً هر مُدی که بیاد تو بازار، باید این خانم، اوّلین نفری باشه که از اُون مُد استفاده می کنه. هر روز، یه جور لباس، هر روز، یه کیفِ جدید! از بس لباس تو خونه داره، دیگه تو کُمدها جا نمی شه. هر لباسی رو یک بار پوشیده و بعد به بهانه از مُد افتادن، رفته سراغ یه لباس دیگه.
دوما تازگیها هرچند وقت یک بار، به یه چیز دل می بَندِه. اوّل موبایل می خواست. هرچی بهش گفتم تو موبایل می خواهی چه کار؟ نه کاری داری، نه مسئولیتی داری. فقط صبح که می شه با رُفَقات می ری بیرون، عصر برمی گردی خونه. امّا گوشش بدهکار نبود که. آن قدر پیله کرد تا مجبور شدم براش یکی خریدم. دیگه صبح تا شب کارش شده بود با موبایل حرف زدن. من نمی دونم با کی صحبت می کرد. یه لحظه هم از موبایل جدا نمی شد. انگار اگه این موبایل نباشه، ایشون یه چیزی کم دارَن».
گفتم: خیلی سخت نگیرید.
گفت: «شما نمی دونی که. اگه به اینجا ختم می شد، من حرفی نداشتم ؛ امّا دست بردار نبود. یکی دو ماه با این تلفن همراه، خوش بود ؛ ولی وقتی خسته شد، به فکرِ یه اسباب بازی دیگه افتاد. این دفعه گیرداد که من کامپیوتر می خوام. بالاخره یک کامپیوتر هم برایش گرفتم. خلاصه چند وقتی هم با کامپیوتر مشغول شد. همین چند هفته پیش بود که اومد اصرار کرد که من می خوام برم ورزش اِسکواش. اجازه دادم ثبت نام کُنه. یکی دو هفته رفت و کفش و لباس و راکت هم خرید ؛ ولی بعد، ول کرد و گفت این ورزشو دوست ندارم. حالا هم دوتا پاشو کرده تو یک کفش که برام ماشین بخرید. به خُدا مَن و همسرم جُونمون به لب رسیده. هر روز، دنبال یه مُدِ تازه س. هر روز به یه چیزی دل می بندِه. هر روز با یکی دوست می شه.
یه روز از دختر خاله تقلید می کنه، یه روز از دختر همسایه، یه روز هم از هنرپیشه تلویزیون. من نمی دونم آدم چقدر باید دهن بین باشه، چقدر تقلید کورکورانه؟! اصلاً عقل، تو کلّه اش نیست. دیگه نمی دونم چه خاکی به سرم بریزم. درسش هم که تعریفی نداره!».
بنده خدا آن قدر ناراحت بود که از قیافه اش بلاتکلیفی و درماندگی معلوم بود. شما خوانندگان گرامی فکر می کنید علّت این مشکل چیست؟ و چرا این دختر خانم 23 ساله این رفتارهای نابهنجار را از خود بروز می دهد؟