قطار آمد و اندوه من کبوتر شد
هزار خاطره در ایستگاه پرپر شد
کدام کوپه،من و شیشه ها گریستیم
که ریل ها همه تا مقصد شما تر شد
گریستم من و کوپه و آنقدر تا صبح
قطارـکشتی در اشک من شناور شدـ
دوباره در چمدانم غزل گذاشته ام
که بیت بیت پریشانی ام تناور شد
منم مسافر همواره تا شماـ بر من
همیشه دربدری در زمین مقرر شد
مسیر کودکی ام از صدایتان لرزید
وهی بزرگ شدم،باز قصه از سر شد
کجا صدای شما در نهاد ما خواندند؟
صدا تمام نشد بلکه هی مکرر شد
زلال ذکر شما از زبان من جوشید
کویر های جهان ناگهان معطر شد
قطار کوپه ی باران گرفته را طی کرد
وبعد با حرم و آیینه برابر شد
پیاده شد چمدانی پر از کبوتر و اشک
و بعد سوخت ودر ایستگاه پرپر شد