دارم از زلف سپیدت گله چندان که مپرس
شکوه ای از تو و آن پیر جماران که مپرس
ترسم از گریه بمیرم، غم هجرت به که گویم؟
قلب با آه و فغانم شده بی جان که مپرس
داد و بیداد برآرم که جز این چاره ندارم
بلبلم بر گل رویت، چه خروشان که مپرس
کی شود بر قدمت بوسه زنم ای گل زهرا؟
گشته ام بی دل و شیدا چه نمایان که مپرس