كعبه آن سنگ نشانی است كه ره گم نشود...
گروه مؤسسات قرآنی مردمنهاد: كعبه قبلهگاهی است كه رو به معبود سر بر خاك بندگی میگذاری و میپرستی او را كه به تو پرستيدن و جان يافتن آموخت... امروز تو اينجايی كنار كعبه اما بايد احرام دگر بست تا از مُحرم شدن به مَحرم شدن دست يافت.
تا وصال انديشيدن شايد آرزويی تعبير شود بعيد و بلند اما به وصل يار رسيدن و عُبور از هفت وادی عشق لحظاتی ميسر شد كه از خود نيست شدی و فنا فیالله را با سر انگشتان اجابت و آرزو به تصوير كشاندی.
لباس بیرنگی بر تن كردی و اولين گام آغاز شد، اولين گام در مسير عشق بازی و وصال، دل كندن از آنی است كه دل بسته اويی، دل كندن از تمام خواستنیها و داشتنهايت.
لباس بی رنگی برتن داری و پاك و مطهر به شجره میرسی، همانجا كه در روزگاری درختی بود ميقات رسول مهربانی برای مُحرم شدن و مَحرم شدن به يار، آری اينها مسجد شجره، ميقات خداوند با رسول است ميقات ربِ تو با تويی كه امروز از خود نيست شدهای.
اولين وادی عشق آغاز شد و تو لبيك گفتی به ندای حق، ندای پروردگارت را شنيدی؟ آری، خوب بشنو و تكرار كن، صدايت میكند، تو به ميقات آمدهای، با لباسی از بیرنگیها و جدا شده از دلبستگیهای دنيا و او صدايت میكند؛ الهم لبيك... لا شريك لك لبيك ... و چه معجزهوار چشمانت را میگشايند اين لبيكها و چه آسمانی گوشهايت را به شنيدن ندايی نويد میدهند.
خوب كه گوش كنی اين صدای ربِ توست كه صدايت میزند و تو میگويی، لبيك... صدايت میزند و تو با چشمان غبار آلود و بارانی پاسخ میدهدی، الهم لبيك... نگاهت میكند دستان نيازت را بلند میكنی، صدايت میزند باز؛ بنده من آمادهای برای پرواز؟ برای هبوط؟ برای وصال؟ و تو باز پاسخ میدهی: لبيك لا شريك لك لبيك...
و تو مُحرم میشوی، ديگر تابِ ماندن نيست فقط خود میمانی و ريز زمزمههای لبيك و اشكهای گاه و بیگاه و نفسهای به شمارش افتاده و پرواز...و تو مُحرم شدهای و حرام كردی بر خود خواستنیهايت را اين اولين گامی است كه بر روی خود میگذاری و خداوند میبالد به تو، به تويی كه سجدهگاه فرشتگان اويی، بی تويی كه برترين مخلوق نامت نهاد.
گامهای مشتاقت پيش از تو به جلو رانده میشوند و تو زائر خانه خدا میشوی، تو زائر مسجد الحرام و ميعادگاه پيامبران الهی با خداوند میشوی. تو زائری و اكنون زمين نيز به زير گامهای آرام و شمردهات بوسه میزند...
تو، تويی كه رنگ دنيا بر خود حرام كردی اكنون آماده پروازی، بال بگشا و چشمان بارانیات را بر زمين بدوز تا چند گام باقی مانده پرواز را طی كنی...
اينها مسجدالحرام، اين تن خاكی را بر زمين میافكنی و باز معنا میكنی بيت بيت غزل عاشقی را، ما ز بالاييم و بالا میرويم... ديگر پرواز نيز برای تو واژههای اندك و بیتعبيری از عاشقی است، اينجا خانه خداست، اينجا سنگِ نشانِ گمكردگانی است كه راه میجويند... نگاهت بر آرامش خانه خدا كه مینشيند، سيل اشك است كه میبارد و تابِ سخن از تو ربوده، گويند اولين نگاه جرقهای در خود دارد كه صدايت را تا آسمان هفتم بالا میبرد، اما اولين نگاهت كه بر خانه خدا مینشيند، فقط سكوت است كه ميان تو و خالق جاری است، سكوتی سرشار از شكر و عشق و نياز تو به او و مهری كه از تلالو نگاه او تا عمق جانت مینشيند... اينجا خانه خداست، اينجا كعبه، قبلهگاهی است كه سالها رو به آن نماز خواندی و سجده عبوديت بر خاك نهادی، اينجا شايد به تعبير تو، انتهای آسمان هفتم وصال است و با تمام وجود تمنا میكنی؛ كاش زمان اينجا در همين نقطه از زمين برای هميشه متوقف میشد.
ديگر نه میبينی و نه میشنوی، يك فاصله كوتاه با كعبه و ديگر هيچ، آرام و اُفتان و اشكريزان به جلو میروی، لبيك میگويی و ندای رب را با تمام وجود میشنوی و لبخند آرام و مهربان صاحبخانه و ميزبان اين خانه سراسر وجودت را از عطر اين بهشت زمينی لبريز میكند.
خدايا، اين فنا فیالله شدنم را آغاز كن، مرا با خود يكی كن، مرا تمام كن، من در تو خدا خلاصهام، در اين هفت وادی عشق مرا در آغوش مهرت فنا كن تا با تو آغاز شدنم را با تو نيز تمام كنم.
الله اكبر، لا اله الاالله، اين منم و خانۀ مهرت و اولين شوط را رو به حجرالاسود آغاز میكنم، اين منم و دنيای عصيان و توی دنيايی مهربانی، اين منم و بالهای پرواز و آسمان، اين منم و پاهايی كه ديگر بر زمين نيست و بالهای اوج گرفتی كه رو به سوی تو گشوده شده است، اين پرواز را از من بپذير يا رب و بالهای آغاز وصال را تا سرانجام آن با خود همراه و يكرنگ كن...
الله اكبر، اين دومين وادی عشق است، چشمهايم كه رو به آسمانِ سايه افكنده بر سرزمين وحی است و نگاه بارانیام بر خانه پاك تو مینشيند، خدايا، حتی اگر در آتشم افكنی، من باز فرياد میزنم كه عاشقانه میپرستمت، خدايا تن دنيوی مرا بسوزان اما قلبم را كه آغشته از عشق توست بر آتش حرام كن كه آتش نيز در سوزاندن آن ناتوان خواهد بود.
الله اكبر و اين سومين شوط و سومين وادی عاشقی است، مهربانا، من ديگر هيچ میشوم از خود و تو خلاصۀ بودنم؛ خداوندا چه در راز خلقتم نهان داری كه اشرف مخلوقاتم كردی و خليفهات بر زمين و حال میتوان به تماشا نشست اين برتر بودن را، اين مخلوقی كه فرشتگانت بر او سجده كردند، اين منِ خاكی كه اين چنين در آسمان خدايی شدنت به پرواز در آمده است.
الله اكبر، الله اكبر، الله اكبر و يك به يك وادی عشق میپيمايم و طوافت میكنم و به دور خانه تو میگردم و هيچ میشوم و بال میسوزانم در ميان آتش شمع وجودت و خاكستر میشوم و فنا فیالله يعنی همين.
اللهاكبر و اينك من تمام میشوم و همچون سيمرغی از ميان خاكستر و آتش وجودم دوباره متولد میشوم... و تو بر من سلام میكنی و گامهايم را سپاس میگويی... اين اوج حج من است كه تو گامهايم را سپاس میگويی، تويی كه خالقی و با تمام وجود پرستشت میكنم اكنون لبحخند رضايت بر من داری و سپيدی لباس احرامم را با نور نگاهت، آسمانی میسازی.
حال اين من ديگر، منِ گذشته نيست، حال اين من تا هميشه بغضی غريب به همراه خواهد داشت، اين منی كه طعم عشق چشيده و وصل يار و حال جدا افتاده از عشق يار، تا دنيايی است و پای در گره زمين نهان دارد، بغض در گلو مینشاند و آرزوی وصال، تا پرواز كند تا به سوی تو آيد تا ابدی شود و تو با من پرواز را تجربه كردی، آموختیام، دستانم را گرفتی، بالهايم را برايم گشودی و باز به زمين برگرداندی تا چشم به راه آسمان باشم برای آخرين پرواز...
كعبه اين خانه با سنگ سياه رنگ كه مولد علی(ع) بوده و بزرگترين بهانه خلقت در آن چشم گشوده تنها سنگ سياهی است كه تو راه گم نكنی، تا برای ساعاتی پرواز را بياموزی و بالهايی به كوتاهی 7 شوط گشتن دور ميزبان اين خانه داشته باشی؛ و تو اين حاجی حج بازگشته احرام دگر بند تا هميشه مَحرم باشی...
طاهره رفعت