0

پیامبران در قرآن

 
hamed_yurdum
hamed_yurdum
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : دی 1390 
تعداد پست ها : 35378
محل سکونت : آذربایجان غربی-سولدوز

پیامبران در قرآن

قداست مقام انبیا از دیدگاه قرآن

 قرآن،انبیای عظام الهی را در والاترین مقام قداست قرار داده،سر آمد بندگان خالص حق تعالی شمرده است.اینان نخبگان و برگزیدگان خلایق به شمار می روند.

ان الله اصطفی آدم و نوحا و آل ابراهیم و آل عمران علی العالمین (1) ،خداوند،آدم و نوح وآل ابراهیم و آل عمران را بر جهانیان برگزید».

در سوره انعام(آیه های 87-84)پس از آن که از پیامبرانی مانند اسحاق ویعقوب،نوح،داود و سلیمان و ایوب،یوسف و موسی و هارون و زکریا و یحیی وعیسی و الیاس و اسماعیل و یسع و یونس و لوط،و پدران و فرزندان و برادران آنان یاد می کند،آنان را به «محسنین »و«صالحین »وصف می کند،که آنان را بر جهانیان برتری داده و به راه راست هدایت نموده است.

در آیات و سوره های دیگر با بهترین وصفی آنان را ستوده است که با مختصرمراجعه به قرآن کریم این ستایش والا به خوبی آشکار می شود.

این گونه تعبیرها در مورد پیامبران و اولیای الهی مخصوص قرآن است.در سایرمتون تعبیرات ناروا در این زمینه زیاد به چشم می خورد.درباره حضرت نوح نوشته اند شراب خوار مستی بود که از شدت بیهوشی برهنه و مکشوف العوره درمیان چادر افتاده بود (2). درباره حضرت ابراهیم نوشته اند که هم سر خود را به دروغ خواهر معرفی کرد تا جان و مال خود را حفظ نماید (3).در صورتی که هاجر در آن هنگام در سنین بالای عمر خویش در حدود هفتاد سالگی بود و جای واهمه نبودکه فردی غیور مانند حضرت ابراهیم، ناموس خود را فدای جان و مال خود کند.

درباره حضرت لوط گفته اند که در حال مستی با دخترانش در آمیخت و آنان را آبستن نمود (4).درباره حضرت یعقوب که با خداوند کشتی گرفت و بر او چیره گشت ونبوت از او بستاد (5).

هم چنین نوشته اند که ودایع نبوت را از پدرش اسحاق با تزویر در ربود (6).داستان عجل بنی اسرائیل و ساختن آن را به هارون نسبت داده اند .هم چنین افسانه داوود واوریا که هم سر او را با ترفند شرم آوری از دستش ربود (8).از این قبیل داستان های افسانه آمیز در کتب عهدین فراوان است که در این جا مجالی بیش از اشاره نبود.

پی نوشتها:

1- آل عمران 3:33.

2- سفر پیدایش،باب 9،شماره 24-18.

3- همان،باب 12.

4- همان،باب 19.

5- همان،باب 32،شماره 29-22.

6- همان،باب 27.

7- سفر خروج،باب 32.

8- صموئیل دوم،باب 11.


پل ارتباطی :  daniz_0443@yahoo.com

چهارشنبه 16 فروردین 1391  1:09 AM
تشکرات از این پست
hamed_yurdum
hamed_yurdum
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : دی 1390 
تعداد پست ها : 35378
محل سکونت : آذربایجان غربی-سولدوز

پاسخ به:پیامبران در قرآن

 

داستان قوم عاد

 

ترجمه تفسیر المیزان جلد 10 ، علامه طباطبایی؛

: اما قوم او مردمی عرب از انسانهای ما قبل تاریخ بوده و در جزیره زندگی می کرده اند، و آنچنان منقرض شده اندکه نه خبری از آنها باقی مانده و نه اثری، و تاریخ از زندگی آنان جز قصه هایی که اطمینانی به آنهانیست ضبط نکرده و در تورات موجود نیز نامی از آن قوم برده نشده است.

و آنچه قرآن کریم از سرگذشت این قوم آورده چند کلمه است: یکی اینکه قوم عاد، (که چه بسا از آنان به تعبیر عاد اولی نیز تعبیر شده،(1) و از آن به دست می آید که عاد دومی نیزبوده)مردمی بوده اند که دراحقافزندگی می کردند و احقاف که جمعحقف(شنزار وناهموار)است و در کتاب عزیز خدا نامش آمده، بیابانی بوده بین عمان و سرزمین مهره(واقع دریمن(2) و بعضی گفته اند: بیابان شنزار ساحلی بوده بین عمان و حضر موت و مجاور سرزمین ساحلی شجر (3).و ضحاک گفته: احقاف نام کوهی است در شام (4).و این نام در سوره احقاف، آیه 21 آمده و از آیه شریفه 69 از سوره اعراف و آیه 46 سوره ذاریات برمی آید که این قوم بعد ازقوم نوح بوده اند.

و از آیه 20 سوره قمر، آیه 7 سوره الحاقه استفاده می شود که:آنها مردمی بوده اند بلندقامت چون درخت خرما، و از آیه 69 سوره اعراف برمی آید که: مردمی بوده اندبسیار فربه ودرشت هیکل، و از آیه 15 سوره سجده و آیه 130 سوره شعراء برمی آید: مردمی بوده اند سخت نیرومند و قهرمان،و از آیات سوره شعراء و سوره هایی غیر آن بر می آید که: این قوم برای خودتمدنی داشته و مردمی مترقی بوده اند دارای شهرهایی آباد و سرزمینی حاصلخیز و پوشیده ازباغ ها و نخلستانها و زراعت ها بوده اند و در آن عصر مقامی برجسته داشته اند و در پیشرفتگی و عظمت تمدن آنان همین بس که در سوره فجر در باره آنان فرموده: ا لم تر کیف فعل ربک بعادارم ذات العماد التی لم یخلق مثلها فی البلاد (5).

و این قوم بطور دوام، غرق در نعمت خدا و متنعم به نعم اوبودند تا اینکه وضع خود راتغییر دادند و مسلک بت پرستی در بینشان ریشه دوانیده و در هر مرحله ای برای خود بتی به عنوان سرگرمی ساختند و در زیر زمین مخزن های آب درست کردند به امید اینکه جاودانه خواهند بود،

............................................ (1)سوره نجم، آیه 50. (2)معجم البلدان، ج 1، ص 153 و 154. (3)معجم البلدان، ج 1، ص 154. (4)مراصد الاطلاع، ج 1، ص 38. (5)(ای رسول ما)آیا ندیدی(خبردار نشدی)که پروردگارت با قوم عاد ارم چه کرد؟قومی که صاحب ستونها بودند، قومی که درهیچ سرزمینی مثل آنان آفریده نشده بودند.سوره فجر، آیه 8

صفحه : 457

و طاغیان مستکبر خود را اطاعت می کردند، خدای تعالی به خاطر همین انحرافهایشان برادرشان هود(ع)را مبعوث کرد تا به سوی حق دعوتشان نموده، و ارشادشان کند به اینکه: خدای تعالی را بپرستند و بت ها را ترک گویند و از استکبار و طغیان دست برداشته به عدل و رحمت در بین خود رفتار کنند (1).

هود(ع)در پند و اندرز آنان نهایت سعی را کرد و خیرخواهی خود را به همه نشان داد، راه را برایشان روشن و از بیراهه مشخص کرد و هیچ عذری برای آنان باقی نگذاشت،با این حال مردم خیرخواهی آن جناب را با اباء و امتناع مقابله کردند و با انکار ولجبازی با او روبرو شدند، و بجز عده کمی ایمان نیاوردند و اکثریت جمعیت بر دشمنی و لجبازیهای خود اصرار ورزیدند و نسبت سفاهت و دیوانگی به آن حضرت دادند، و اصرار وپافشاری کردند که آن عذابی که ما را از آن می ترسانی و به آن تهدید می کنی بیاور، آن جناب در پاسخ این اصرار و شتابزدگی آنان می فرمود: انما العلم عند الله و ابلغکم ما ارسلت به و لکنی اریکم قوما تجهلون (2).

چیزی نگذشت که خدای تعالی عذاب را بر آنان نازل کردبه این صورت که بادی عقیم از باران(باد بدون باران)به سوی آنها گسیل داشت، بادی که در سر راه خود هیچ چیزی برجای نگذاشت، همه را مانند استخوان پوسیده کرد (3) ، بادی صرصر(دارای صدایی مهیب)(4) ودر ایامی نحس به مدت هفت شب و هشت روز پشت سر هم وزید که اگر آنجا بودی، می دیدی که مردم به حال غش افتاده اند، گویی تنه های خرمای سرنگون شده اند (5) ، بادی که مردم بلندبالای آن قوم را مانند نخل منقعر(کنده شده)از جای می کند.(6) قوم عاد در آغاز آنچه از این باد دیدند خیال کردند ابری است که برای باریدن به سویشان می آید لذا به یکدیگر بشارت و مژده داده و می گفتند: عارض ممطرنا - ابری است که ما را سیراب خواهد کردولی اشتباه کرده بودند بلکه این همان عذابی بود که در آمدنش شتاب می کردند، بادی بود که عذابی الیم با خود می آورد عذابی که به امر پروردگارش

............................................ (1)سوره شعراء، آیه 130. (2)علم به اینکه عذاب چه وقت می رسد تنهانزد خدا است، ماموریت من فقط ابلاغ رسالت اواست که رساندم، اما شما را مردمی یافتم که سخت گرفتار جهلید.سوره احقاف، آیه 23 (3 و 4)سوره ذاریات، آیه 42. (5)سوره الحاقة، آیه 7. (6)سوره قمر، آیه 20.

صفحه : 458

هر چیزی را نابود می ساخت و آن چنان نابود می ساخت که کمترین اثری از خانه های آنان باقی نگذاشت (1) ، در نتیجه خدای تعالی تا آخرین نفر آن قوم راهلاک کرد و به رحمت خود هودو مؤمنین به وی را نجات داد (2).

2 - شخصیت معنوی هود

: هود(ع)خودش از قوم عاد دومین پیغمبری بود که برای دفاع از حق و سرکوبی و ابطال کیش وثنیت قیام کرده، البته دومین نفری که قرآن کریم سرگذشتش را نقل کرده و محنت ها و آزاری که در راه خدای سبحان دیده حکایت نموده است، آری قرآن کریم آن جناب را به همان ستایش که انبیاء گرام خود را ستوده، ستایش کرده و درهمه ذکر خیرهای خود از آن حضرات، وی را شرکت داده است، سلام خدا بر او باد.

............................................ (1)سوره احقاف، آیه 25. (2)سوره هود، آیه 58.


پل ارتباطی :  daniz_0443@yahoo.com

چهارشنبه 16 فروردین 1391  1:11 AM
تشکرات از این پست
hamed_yurdum
hamed_yurdum
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : دی 1390 
تعداد پست ها : 35378
محل سکونت : آذربایجان غربی-سولدوز

پاسخ به:پیامبران در قرآن

داستان حضرت لوط(ع)

منابع مقاله:

ترجمه تفسیر المیزان جلد 8 ، علامه طباطبایی؛

و لوطااذ قال لقومه ا تاتون الفاحشة ما سبقکم بها من احد من العالمین(80)انکم لتاتون الرجال شهوة من دون النساء بل انتم قوم مسرفون (81)و ما کان جواب قومه الاان قالوا اخرجوهم من قریتکم انهم اناس یتطهرون (82)فانجیناه و اهله الا امراته کانت من الغابرین(83)و امطرنا علیهم مطرا فانظر کیف کان عاقبة المجرمین (84)


ترجمه آیات

و لوط را فرستادیم، به یاد آر زمانی را که وی به قوم خود گفت:چرا این کار زشتی را می کنید که هیچ یک از جهانیان پیش از شما نکرده اند(80).

شما از روی شهوت به جای زنان به مردان رو می کنید، بلکه شما گروهی اسراف پیشه اید(81).

پاسخ قومش جز این نبود که گفتند: از دهکده خویش بیرونشان کنید، که اینان خود را پاکیزه قلمداد می کنند(82).

پس او را با کسانش نجات دادیم، مگر زنش را که قرین بازماندگان بود(83).

آنگاه بارانی عجیب بر آنان بباراندیم، بنگر تا عاقبت بدکاران چسان بود(84).

بیان آیات

مربوط به رسالت لوط(علیه السلام)و لوطا اذ قال لقومه ا تاتون الفاحشة...ظاهرجمله این است که این داستان عطف به داستان نوح است که قبلا ذکر نموده و

صفحه : 232

در ابتدای آن فرموده بود: و لقد ارسلنا نوحاو بنا بر این تقدیر آیه مورد بحث نیز: و لقد ارسلنالوطا اذ قال لقومهخواهد بود، این آن چیزی است که از ظاهر آیه استفاده می شود، ولیکن معهود از اینگونه سیاق های قرآنی این است که لفظاذکر به یاد آرمقدر بوده و تقدیر آیه: اذکر لوطا الذی ارسلناه اذ قال لقومهمی باشد.

وحدت سیاق اقتضا داشت که همچنانکه در داستان هود و صالح فرمود: و الی عاداخاهم هوداوو الی ثمود اخاهم صالحا در اینجا نیز بفرمایدو الی فلان اخاهم لوطاواگردر خصوص قوم لوط سیاق را تغییر داده و بعد از ذکر داستان آن قوم مجددا به سیاق قبلی برگشته و فرموده: و الی مدین اخاهم شعیبابرای این بوده که لوط از پیروان شریعت ابراهیم(ع) بوده، به خلاف هود و صالح که از پیروان شریعت نوح(ع)بودند،و درتفسیر سورههودخواهیم گفت که لوط از بستگان ابراهیم(ع)بوده، و آن حضرت اورا به سوی اهل سدوم و اقوام مجاور آنان فرستاد، تا آنان را که مشرک و از بت پرستان بودند، به دین توحید دعوت کند.

ا تاتون الفاحشةمراد ازفاحشهعمل لواط است، به دلیل اینکه در آیه بعدمی فرماید: ا تاتون الرجال شهوة.

ما سبقکم بها من احد من العالمین - یعنی هیچ یک از امم و اقوام روی زمین مرتکب چنین گناهی نشدند.و این جمله، دلالت دارد بر اینکه تاریخ پیدایش این عمل منتهی به همین قوم می شود.

و ما در تفسیر سوره هود، به تفصیل قصه لوط، متعرض خواهیم شد - ان شاء الله تعالی - .

انکم لتاتون الرجال شهوة من دون النساء...اتیان الرجالبه قرینه کلمهشهوةوهمچنین به قرینهمن دون النساء کنایه است ازعمل نامشروع با مردان، و این دو قرینه، علاوه بر اینکهاتیان الرجالرا معنامی کند، این معنا را نیز می رساند که قوم لوط عمل زناشویی با زنان را ترک گفته و به مردان اکتفاء می کردند، و این عمل را از آنجایی که تجاوز و انحراف از قانون فطرت است، اسرافنامیده و فرموده: بل انتم قوم مسرفون.

جمله مورد بحث جمله ای است استفهامی و تقدیر آنء انکماست،از آنجایی که عمل مزبور، فاحشه بی سابقه ای بوده از در تعجب و استبعاد می پرسد: آیا شما چنین کاری رامرتکب می شوید؟.

صفحه : 233

و ما کان جواب قومه الا ان قالوا...یعنی از آنجایی که جواب درستی از این سؤال نداشتند لا جرم او را تهدید به تبعیدنموده، گفتند: اخرجوهم من قریتکمواین خود دلیل بر سفاهت قوم لوط است، که اصلامتعرض جواب از سؤال لوط نشده، در مقام جواب چیزی گفتند که هیچ ربطی به سؤال اونداشت، چون جواب از سؤال لوط یا به اعتراف به آن است، و یا به این است که با دلیل آن راابطال کنند،و قوم لوط چنین نکردند، بلکه او را بخاطر اینکه مردی غریب و خوش نشین در شهراست، خوار شمرده و کلامش را بی ارزش دانسته، گفتند: شهر از ما است، و این مرد در این شهر خوش نشین است، و کس و کاری ندارد، او را نمی رسد که به کارهای ما خرده گیری کند.

فانجیناه و اهله الاامراته کانت من الغابریناین آیه و همچنین آیهفما وجدنافیها غیر بیت من المسلمین(1) دلالت دارند براینکه جز اهل خانه لوط هیچ کس در آن قریه ایمان نیاورده بودند.

کلمهغابرینبه معنای گذشتگان از قوم است، و در اینجا کنایه از هلاکت است، یعنی همسر او هم جزو از بین رفتگان است.

و امطرناعلیهم مطرا فانظر کیف کان عاقبة المجرمینبا اینکه در اینجا انتظار می رفت عذابی را ذکر کند، و مع ذلک اسمی از عذاب نیاورده و به جای آن، فرستادن باران را ذکر فرموده، برای این بود که بفهماند عذاب و هلاکت قوم لوط به وسیله باران بوده، و به همین جهت باران را نکره آورده و فرمود:مطرا بارانیتابفهماند باران مزبور از باران های معمولی نبوده، بلکه بارانی مخصوص و از جهت غرابت و شدت اثر، بی سابقه بوده است، چنانکه در جای دیگر قرآن در باره این باران توضیح داده و فرموده: وامطرنا علیها حجارة من سجیل منضودمسومة عند ربک و ما هی من الظالمین ببعید (2).

جملهفانظر کیف کان عاقبة المجرمینخطاب به پیغمبر اسلام(ص)است تا او و امتش عبرت بگیرند.

............................................ (1)مادر آن قریه بیش از یک خانوار مسلمان نیافتیم.سوره ذاریات آیه 36 (2)و سنگهایی از گل سخت چیده شده(منظم)پشت سرهم بر آنان بباراندیم، (سنگهایی)که نزدپروردگارت نشانگذاری شده بود، و چنین عذابی از ستمگران دور نیست.سوره هود آیه 83


پل ارتباطی :  daniz_0443@yahoo.com

چهارشنبه 16 فروردین 1391  1:13 AM
تشکرات از این پست
hamed_yurdum
hamed_yurdum
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : دی 1390 
تعداد پست ها : 35378
محل سکونت : آذربایجان غربی-سولدوز

پاسخ به:پیامبران در قرآن

داستان حضرت شعیب(ع)

منابع مقاله:

ترجمه تفسیر المیزان جلد 8 ، علامه طباطبایی؛

و الی مدین اخاهم شعیبا قال یا قوم اعبدوا الله ما لکم من اله غیره قدجاءتکم بینة من ربکم فاوفوا الکیل و المیزان و لا تبخسوا الناس اشیاءهم و لا تفسدوا فی الارض بعداصلاحها ذلکم خیر لکم ان کنتم مؤمنین (85)و لا تقعدوا بکل صراط توعدون و تصدون عن سبیل الله من آمن به و تبغونهاعوجا و اذکروا اذ کنتم قلیلا فکثرکم و انظروا کیف کان عاقبة المفسدین (86)و ان کان طائفة منکم آمنوا بالذی ارسلت به و طائفة لم یؤمنوا فاصبروا حتی یحکم الله بیننا و هو خیر الحاکمین (87)قال الملا الذین استکبروا من قومه لنخرجنک یا شعیب و الذین آمنوا معک من قریتنا او لتعودن فی ملتنا قال ا و لو کنا کارهین (88)قد افترینا علی الله کذبا ان عدنا فی ملتکم بعد اذ نجانا الله منها و ما یکون لنا ان نعود فیها الا ان یشاء الله ربنا وسع ربنا کل شی ء علما علی الله توکلناربنا افتح بیننا و بین قومنا بالحق و انت خیر الفاتحین (89)و قال الملا الذین کفروا من قومه لئن اتبعتم شعیباانکم اذا لخاسرون (90)فاخذتهم الرجفة فاصبحوا فی دارهم جاثمین (91) الذین کذبوا شعیبا کان لم یغنوا فیها الذین کذبوا شعیباکانوا هم الخاسرین (92)فتولی عنهم و قال یا قوم لقد ابلغتکم رسالات ربی و نصحت لکم فکیف آسی علی قوم کافرین (93)...

صفحه : 235

ترجمه آیات

و به سوی مردم مدین برادرشان شعیب را فرستادیم، (اوبه قوم خود)گفت: ای قوم!خدای یگانه راکه جز او خدایی ندارید بپرستید، برهانی از پروردگارتان به سوی شما آمده(و حجت بر شما تمام شده)پیمانه و وزن را تمام دهید(کم فروشی مکنید)و حق مردم را کم مدهید و در این سرزمین پس از اصلاح آن فساد راه میندازید، این دستور را اگر باور داشته باشید برای شما بهتر است(85).

بر سر هر راه منشینید که مردم را بترسانید، و کسی را که به خدا ایمان آورده از راه خدا باز دارید، وراه خدا را منحرف خواسته باشید، زمانی را به یاد آرید که اندک بودید،و خدا بسیارتان کرد، به یاد آرید وبنگرید سرانجام تباهکاران چگونه بود(86).

اگرگروهی از شما به این آیین که من برای ابلاغ آن مبعوث شده ام ایمان آورده اند و گروهی ایمان نیاورده اند، صبر کنید تا خدای مان داوری کند، او بهترین داوران است(87).

بزرگان قوم وی که گردن کشی می کردند گفتند: ای شعیب!ما تورا با کسانی که به تو ایمان آورده اند، از آبادی خود بیرون می کنیم، مگر اینکه به آیین ما بازگردید، گفت: (به آیین شما بازگردیم)هرچند از آن نفرت داشته باشیم؟(88).

اگر پس از آنکه خدا ما را از آیین شما رهایی داده بدان بازگردیم در باره خدا دروغی ساخته ایم، مارا نسزد که بدان باز گردیم، مگر خدا، پروردگارمان بخواهد که علم پروردگار ما به همه چیز رسا است، و ماکار خویش را به خدا واگذاشته ایم، پروردگارا!میان ما و قوممان به حق داوری کن که تو بهترین داورانی(89).

بزرگان قوم که کافر بودندگفتند: اگر شعیب را پیروی کنید زیان خواهید دید(90).

زلزله گریبان ایشان را بگرفت و در خانه های خویش بی جان شده و به زانو درآمدند(91).

گویی کسانی که شعیب را تکذیب کردند هرگز در آن دیارنبودند، و کسانی که شعیب را تکذیب می کردند، خود مردمی زیانکار بودند(92).

آنگاه از آنان رو برتافته و گفت: ای قوم!من پیغام های پروردگارخویش را به شما رساندم ونصیحتتان کردم، چگونه برای گروهی که کفر می ورزند اندوهگین شوم؟(93).

بیان آیات

بیان آیات شریفه مربوط به رسالت شعیب(علیه السلام)و الی مدین اخاهم شعیبا...این آیه عطف است بر داستان نوح(ع) ، چون شعیب(ع)نیز مانندنوح و سایر انبیای قبل از خود دعوت خویش را بر اساس توحید قرار داده بود.

صفحه : 236

قد جاءتکم بینة من ربکماین جمله دلالت دارد بر اینکه شعیب(ع)معجزاتی که دلیل بر رسالتش باشد داشته، و اما آن معجزات چه بوده، قرآن کریم اسمی از آن نبرده است.

و مقصود از این آیات و معجزات، آن عذابی که در آخر داستان ذکر می کند نیست، زیرا گر چه آن نیز در جای خود آیتی بود، و لیکن آیتی بود که همه آنان را هلاک ساخت،ومعلوم است که آیه عذاب آیه و معجزه رسالت نمی تواند باشد.علاوه بر اینکه پس از ذکر این آیه و بینه نتیجه گرفته و می فرماید:پس به کیل و وزن وفا کنید، و این نتیجه گیری وقتی صحیح است که عذاب نازل نشده باشد، و مردم هلاک نشده باشند.

تعالیم شعیب(ع)به قوم خودفاوفوا الکیل و المیزان و لا تبخسواالناس اشیاءهم و لا تفسدوا فی الارض بعداصلاحها شعیب(ع)نخست قوم خود را پس از دعوت به توحید که اصل و پایه دین است به وفای به کیل و میزان و اجتناب از کم فروشی که در آن روز متداول بوده دعوت نموده، و ثانیاآنان را دعوت به این معنا کرده که در زمین فساد ایجاد نکنند، و بر خلاف فطرت بشری - که همواره انسان را به اصلاح دنیای خود و تنظیم امر حیات دعوت می کند - راه نروند.

گر چه افساد در زمین بر حسب اطلاق شامل گناهان مربوط به حقوق الله نیز می شود، ولیکن از ما قبل و ما بعد جمله مورد بحث بر می آید که مقصود از فساد خصوص آن گناهانی است که باعث سلب امنیت در اموال و اعراض و نفوس اجتماع می شود، مانند راهزنی، غارت، تجاوزهای ناموسی و قتل و امثال آن.

ذلکم خیر لکم ان کنتم مؤمنینشعیب(ع)سپس این دو دعوت خودرا چنین تعلیل می کند که: وفای به کیل و وزن و بر هم نزدن نظم جامعه برای شما بهتر است، و سعادت دنیای شما را بهتر تامین می کنند، زیرا زندگی اجتماعی انسان وقتی قابل دوام است که افراد، مازاد فرآورده خودرا در مقابل فرآورده های دیگر مبادله نموده و بدین وسیله حوائج خود رابرآورده کنند، و این وقتی میسر است که در سراسر اجتماع امنیت حکم فرما بوده و مردم درمقدار و اوصاف هر چیزی که معامله می کنند به یکدیگر خیانت نکنند،چون اگر خیانت ازیکنفر صحیح باشد از همه صحیح خواهد بود، و خیانت همه معلوم است که اجتماع را به چه صورت و وضعی در می آورد، در چنین اجتماعی مردم به انواع حیله و تقلب، سم مهلک را به جای دوا، وجنس معیوب و مخلوط را به جای سالم و خالص به خورد یکدیگر می دهند.

و همچنین عدم افساد در زمین، چون فسادانگیزی نیز امنیت عمومی را که محور چرخ اجتماع انسانی است از بین برده و مایه نابودی کشت و زرع و انقراض نسل انسان است.

صفحه : 237

خلاصه بیان شعیب این شد که: شما اگر به گفته های من ایمان داشته باشید - و یا اگرایمان به حق داشته باشید - بطور مسلم تصدیق خواهید کرد که وفای به کیل و وزن و اجتناب ازکم فروشی و تقلب و خودداری از افساد در زمین به نفع خود شما است.

بعضی از مفسرین آیه مورد بحث را طوری دیگر معنا کرده و گفته اند:معنای ایمان دراین آیه ایمان به دعوت است، چون وقتی مردم از دعوت انبیاء منتفع می شوند که به آنان ایمان داشته باشند، کسانی که در دل کافرند، همان کفر و شقاوت و ضلالت شان نمی گذارد که دعوت انبیاءرا قبول نموده، از خیرات دنیوی آن طور که شایسته است منتفع شوند، در نتیجه انتفاعاتی که از دنیا و زندگی آن دارند، انتفاعاتی است خیالی همچنانکه فرموده: و ما هذه الحیوة الدنیا الا لهو و لعب و ان الدار الآخرة لهی الحیوان لو کانوا یعلمون (1).

بعضی دیگر گفته اند: احتمال دارد لفظذلکماشاره به وفای به کیل و سایر مذکورات بعد از آن نباشد بلکه اشاره به جمیع مطالب گذشته بوده، و مراد به ایمان هم همان معنای اصطلاحی باشد نه معنای لغوی، خلاصه اینکه معنای آیه چنین باشد: شما اگر ایمان به خدامی داشتید، تنها او را می پرستیدیدو به کیل و وزن وفا نموده و در زمین فساد نمی انگیختید.

اشکالی که به این دو تفسیر وارد است این است که از ظاهر آیه بر می آید که قوم شعیب قبل از این خطاب متصف به ایمان بوده اند، برای اینکه فرموده: ان کنتم مؤمنینهم لفظکنتمکه ماضی است و هم لفظمؤمنینکه اسم فاعل از ایمان است ظهور در این دارد که صفت ایمان مدتی در بین آنان مستقر بوده، و اگر قوم شعیب ایمان نداشتند یا همه آنان کافر بودند و یا بعضی کافر و مستکبر و بعضی مؤمن و منقاد می بودند، جا داشت بفرماید: ذلکم خیر لکم ان آمنتم(و یا)ان تؤمنوا این برای شمابهتر بود اگر ایمان می آوردید و یا اگرایمان بیاوریدپس از اینجا می فهمیم که منظور از ایمان در این آیه، ایمان به معنای اصطلاحی نیست.

و لا تقعدوا بکل صراط توعدون و تصدون عن سبیل الله من آمن به و تبغونهاعوجا...ظاهرسیاق این است کهتوعدونو تصدونحال از فاعللا تقعدوا،و جملهو تبغونهاحال از فاعلتصدوناست.

............................................ (1)زندگی این دنیا به جز بازیچه وسرگرمی نیست، و اگر می دانستند زندگی حقیقی همان سرای دیگر است.سوره عنکبوت آیه 64

صفحه : 238

شعیب(ع)در این جمله، سومین بخش دعوت خود را بیان می کند، و آن این است که کاری به صراط مستقیم خدا نداشته باشند.از این جمله بر می آید که قوم شعیب به انحای مختلف مردم را از شعیب گریزان می کرده اند، و از اینکه به وی ایمان آورند و نزدش رفته کلماتش را گوش دهند،و در مراسم عبادتش شرکت جویند، بازشان داشته آنان را دراینکه به دین حق و طریقه توحید در آیند تهدید می کردند، وهمواره سعی می کردند راه خدا راکه همان دین فطرت است کج و ناهموار طلب کنند و بپیمایند.

کوتاه سخن، در راه ایمان راهزنانی بودند که با تمام قوا و با هرنوع حیله و تزویر مردم رااز راه بر می گرداندند.شعیب(ع) هم در مقابل، ایشان را به یاد نعمت های خداوندانداخته توصیه می کند که از تاریخ امم گذشته و سرانجام مفسدین ایشان عبرت گیرند.

اشاره به اینکه ازدیاد نسل از نعمت های الهی و از پایه های تکامل بشراستو اذکروا اذ کنتم قلیلا فکثرکم و انظروا کیف کان عاقبة المفسدین - این دوجمله در حقیقت موعظه و نصیحت در باره امتثال اوامر و نواهی قبلی است.در جمله اول مردم رابه یاد یکی از نعمت های بزرگ خدا می اندازد،و آن مساله ازدیاد نسل است برای اینکه انسان بر خلاف سایر انواع حیوانات زندگیش اجتماعی است، و آن کمالاتی که برای این نوع میسر ومتوقع است و خلاصه، سعادت عالیه ای که انسان را از سایر انواع حیوانات متمایز می کند وحساب او را از آنها جدا می سازد اقتضاء می کند که این موجود دارای ادوات و قوای مختلف وترکیبات وجودی خاصی بوده باشد که با داشتن آن نمی تواند مانند سایر حیوانات بطور انفرادی زندگی نموده و همه حوائج ضروری خود را تامین نماید،بلکه ناگزیر است از اینکه در تحصیل خوراک، پوشاک، مسکن، همسر و سایر حوائج با سایر افراد تشریک مساعی نموده و همه باکمک فکری و عملی یکدیگر حوائج خود را تامین نمایند.

پر واضح است که برای چنین موجودی کثرت افراد، نعمت بسیار بزرگی است، زیرا هرچه بر عدد افراد اجتماعش افزوده شود نیروی اجتماعیش بیشتر و فکر و اراده و عمل آن قوی ترمی گردد و به دقایق بیشتر و باریک تری از حوائج پی برده در حل مشکلات و تسخیر قوای طبیعت راه حل های دقیق تری را پیدا می کند.

روی این حساب مساله ازدیاد نسل و اینکه عدد افراد بشر به تدریج رو به فزونی می گذارد خود یکی از نعمت های الهی و از پایه ها و ارکان تکامل بشر است.آری، هیچ وقت یک ملت چند هزار نفری نیروی جنگی و استقلال سیاسی و اقتصادی و قدرت علمی و ارادی وعملی ملت چندین میلیونی را ندارد.

و اما عاقبت مفسدین،این نیز برای کسانی که چشم بصیرت داشته باشند موعظه و

صفحه : 239

عبرت بزرگی است و خوشبختانه تاریخ به اندازه کافی از احوال امم گذشته ضبط کرده، همه می دانند که در دورانهای گذشته از قیاصره و فراعنه و اکاسره و فغافره(1) و امثال آنان گردن فرازانی طاغی بوده اند که دل ها را از هیبت سلطنت خود مرعوب نموده خانه ها را خراب واموال را غارت می کردند، و خون مردم را به سهولت ریخته، زن و فرزند آنان را به زیر یوغ بردگی خود می کشیدند، خدای تعالی هم آنان را در این ظلم و ستم مهلت داد تا به اوج قدرت خود رسیده و به منتهای درجه شوکت نائل آمدند، دنیا و زینت و شهواتش دل آنان را فریفته و ازاینکه ساعتی عقل خود را به کار اندازند بازشان داشت، و تمامی اوقات خود را صرف عیش ونوش نموده، هوای دل را معبود خود ساختند، و به این وسیله خداوند گمراهشان ساخته کارشان را به اینجا کشانید که در عین داشتن قدرت و اراده و هر نعمت دیگری از آن استفاده ننموده، به تدریج از میان رفتند و امروز جز نام ننگینی از بعضی از آنان باقی نمانده است، آری سنت پروردگار بر این جریان یافته که انسان زندگی خود را بر اساس تعقل بنا کند،و اگر غیر این کندو راه فساد و افساد را پیش گیرد، طبع عالم و اسباب جاری در آن با او بنای ضدیت و دشمنی رامی گذاردو او هر قدر هم نیرومند باشد در بین دو سنگ آسیای طبیعت له و نابود می شود.

امربه شکیبایی در برابر کفر کافران، تعلیم دیگر شعیب علیه السلام بوده استو ان کانت طائفة منکم آمنوا بالذی ارسلت به...در این آیه چهارمین دستور خودرا به آنان گوشزد می کند، و آن این است که در صورتی که اختلاف کلمه در بین شما روی داد و عده ای از شما به طرف کفر متمایل شدند شما بخاطرآنان دست از حق و حقیقت بر ندارید.بلکه به طرف حق گرائیده، در مقابل کارشکنی های آنان صبرکنید، از اینجا معلوم می شود که شعیب(ع)از اتفاق مردم بر ایمان و عمل صالح مایوس بوده، و احساس کرده که چنین اتفاقی نخواهند کرد و مسلما اختلاف خواهندداشت، و طبقه اول و توانگران قومش به زودی دست به خرابکاری و کارشکنی و آزار مؤمنین خواهند زد، و قهرا مؤمنین در تصمیم خود ست خواهند شد، ناچار همه ایشان را از مؤمن و کافرامر به صبر و انتظار فرج نموده است تا خداوند در میانشان حکومت کند، چرا که او بهترین حکم کنندگان است، یکی از شواهد بر اینکه او بهترین حکم کنندگان است، همین امر به صبری است که به کافر و مؤمن قوم شعیب کرده،زیرا صلاح جمعیتی که مرکب از کافر و مؤمن است در همین است که در برابر یکدیگر صبر و خویشتن داری را پیشه کنند، مؤمنین در زندگی

............................................ (1)قیاصره جمع قیصر پادشاهان روم و فراعنه جمع فرعون زمامداران مصر و اکاسره جمع کسری سلاطین ایران و فغافره جمع فغفور پادشاهان چین را می گفته اند.

صفحه : 240

خود آرامش خاطر را از دست نداده و در دین خود دچارحیرت و اضطراب نشوند، کفار هم به کفر خود اکتفا نموده، کارهایی که مایه ندامت است نکرده و از در نادانی دامن خود را به ننگ ظلم و مفسده جویی آلوده نسازند، پس همین دستور خود یکی از شواهدی است بر اینکه خداوندخیر الحاکمین است برای اینکه در هر موقع مناسبی حکمی می کند که مایه خیر همه مردم است، و هر حکمی هم که می کند، عادلانه و خالی از جور و تعدی است.

بنا بر این جملهفاصبروانسبت به کافر حکمی است ارشادی،و نسبت به مؤمنین حکمی است مولوی، و یا به عبارت دیگر نسبت به هر دو طبقه حکمی است ارشادی که آنان رابه صلاحشان راهنمایی می کند.

قال الملا الذین استکبروا من قومه لنخرجنک یا شعیب...شعیب(ع)به وظیفه ارشاد و راهنمایی خود قیام نمود، و لیکن قوم او استکبارنموده به دستوراتش گردن ننهادندو در عوض او و گروندگان به او را تهدید نموده و گفتند: بایداز دین توحید دست بر دارید و گر نه از شهر و دیارتان اخراج خواهیم کرد.

و ازآنجایی که تهدید خود را بطور قطع خاطر نشان شعیب کردند، همچنانکه از لام ونون تاکید در دو جملهلنخرجنک واو لتعودنبر می آید شعیب ترسیده و از خدای تعالی فتح و فیروزی و نجات از این گرفتاری را طلب نمود، و گفت: ربنا افتح بیننا....

قال ا و لو کنا کارهین قد افترینا علی الله کذبا ان عدنا فی ملتکم...شعیب(ع)درآیه شریفه از ارتداد و اعراض از دین توحید اظهار کراهت نموده و با جملهقد افترینا علی الله کذباو سایر جملات بعدی کراهت خود را توجیه نموده، فهمانید در صورتی که او و قومش مجبور به اختیاریکی از دو شق ارتداد و یا تبعید شوند جز شق دوم را اختیار نخواهند کرد.

اشتباه یک مفسر که جمله: ان عدنا فی ملتکمرا دلیل بر مشرک بودن شعیب(ع)قبل از نبوتش گرفته است بعضیها جملهان عدنا فی ملتکمرا دلیل گرفته اندبر اینکه شعیب(ع)قبل از نبوتش مشرک و بت پرست بوده، و این اشتباه بسیار بزرگی است، و حاشا بر مقام شامخ انبیاء که بتوان چنین نسبت هایی به آنان داد، مفسر مزبور از این معنا غفلت کرده که شعیب(ع)اینکلام را از زبان قوم که قبلا کافر بوده اند گفته و در حقیقت این جمله و همچنین جمله: نجینا اللهاز باب نسبت دادن وصف اکثریت افراد یک اجتماع به همه ایشان است، البته این در صورتی است که مراد از نجات دادن، نجات دادن ظاهری از شرک فعلی باشد، وگر نه اگر مراد نجات حقیقی از هر ضلالتی چه محقق و چه مقدر بوده باشد، خود شعیب هم مانند سایر افرادقومش از کسانی خواهد بود که خداوند نجاتشان داده اگر چه خود او یک

صفحه : 241

لحظه هم به خدا شرک نورزیده باشد، برای اینکه شعیب هم مانند سایر مردم هیچ خیر و شری رااز خود مالک نبوده و هر خیری که به او رسیده از ناحیه پروردگار بوده است.

و ما یکون لنا ان نعود فیها - این جمله به منزله اعراض از گفته های قبلی و ترقی دادن مطلب و آن را که قبلا قطعی نبود بطور قطع بیان داشتن است، گویا فرموده: مااز برگشتن به کیش شما کراهت داریم، زیرا این برگشت مستلزم افترای به خدا است، بلکه چنین کاری رابه هیچ وجه مرتکب نمی شویم.

الا ان یشاء الله ربنا - همانطوری که گفتیم جملهو ما یکون لنا ان نعودفیهابه منزله این است که گفته شود: ما ابدا به کیش شما بر نمی گردیمو چون این قسم حرف زدن از ادب انبیاء دور و به گفتار اشخاص جاهل به مقام پروردگار بیشتر شبیه است، لذا شعیب(ع)اضافه کرد کهمگرخداوند متعال بخواهد که ما از راه راست منحرف شویمآری آدمی هر چه هم کامل باشد، باز جائز الخطا است، و ممکن است در اثر ارتکاب گناهی دچار عقوبت پروردگار گردد و سلب عنایت از او شده، و در نتیجه از دین خدا مطرود گشته، درضلالت بیفتد.

اینکه شعیب(ع)هم الله تعالی را اسم برد و هم ربنا را برای اشاره به این بودکه الله تعالی همان کسی است که امور ما آدمیان را اداره می کند، او هم اله(معبود)است وهم رب، پس اینکه بت پرستان خدای تعالی را اله دانسته و لیکن ربوبیت را از شؤون بت هاپنداشته، یکی را رب دریاو دیگری را رب خشکی یکی را رب آسمان و دیگری را رب زمین و خلاصه هر بتی را رب یکی از شؤون عالم دانسته اند، صحیح نیست.

وسع ربنا کل شی ء علما - این جمله به منزله تعلیل جمله قبلی است، گویا کسی ازاو می پرسد: بعد از آنکه بطور قطع گفتی هرگز به کیش شما بر نمی گردیمدیگرگفتن ان شاء الله چه معنا داشت؟شعیب(ع)هم در جواب فرموده، این حرف را برای این زدم که پروردگار من به هر چیزی عالم است،و من به آنچه که او می داند احاطه ندارم و هر علم و اطلاعی را هم که دارم او به من عطا فرموده، بنا بر این ممکن است مشیت او به چیزهایی تعلق بگیرد که به نفع یا به ضرر من باشد و من از آن بی خبر باشم، مثلا ممکن است او بداند که ما به زودی نافرمانیش خواهیم کرد، و به همین جهت مشیت او تعلق بگیرد به اینکه ما به کیش شمابرگردیم، اگر چه الآن به حسب ظاهر از کیش شما متنفریم.

علی الله توکلنا - بعید نیست که ذکر این جمله نیز برای اشاره به همان نکته قبلی باشد، چون خداوند کسی را که به او اعتماد و توکل می کند از شر هر چیزی که از آن بترسد

صفحه : 242

حفظ می کند.

ربنا افتح بیننا و بین قومنا بالحق و انت خیر الفاتحینپس از آنکه قوم شعیب را در صورتی که به کیش آنان بر نگردد تهدید به اخراج نمودند، و شعیب هم بطور قطع آنان را ازبرگشتن به کیش و ملت آنان مایوس نمود اینک به خدای خود پناه برده و برای خود و یارانش فتح و پیروزی طلب می کند، و مقصودش از فتح، همانا حکم کردن بین دو فریق است، چون فتح بین دو چیز، مستلزم جدا کردن آن دواز یکدیگر است، و این کلام خود کنایه از یک نحونفرینی است که باعث هلاکت قوم است، و اگر صریحا هلاکت آنان را از خداوند طلب نکرد، و اهل نجات و اهل هلاکت را معلوم نساخت، برای این بود که حق را به صورت انصاف بگیرد، و نیزبرای این بود که با علم و اطمینانی که به عنایت پروردگارش داشته و می دانست که به زودی او را یاری خواهدنمود، رسوایی و بدبختی نصیب کفار خواهد گردید، خواست تا درحرف زدن رعایت ادب را نموده، امر را به خدا واگذار نماید، همچنانکه درجملهفاصبرواحتی یحکم الله بیننا و هو خیر الحاکمینآن را مرعی داشت.

خیرالحاکمینوخیر الفاتحیناز اسماء حسنای پروردگاراست، و ما درسابق در باره معنای حکم و همچنین در همین گذشته نزدیک در باره معنای فتح بحث نموده وبه زودی در تفسیر آیهولله الاسماء الحسنی فادعوه بها(1) در باره همه اسماء حسنای پروردگاربحث خواهیم کرد.

و قال الملاالذین کفروا من قومه...در این جمله کفار، مؤمنین به شعیب و کسانی را که بخواهند به او ایمان آورند تهدیدمی کنند، و این همان عمل زشتی است که شعیب درجملهو لا تقعدوا بکل صراط توعدون وتصدون عن سبیل الله آنان را از ارتکاب آن نهی فرموده بود، و اگر دراینجا از همه اقسام کارشکنی های آنان خصوص این گفتارشان را اسم می برد در حقیقت برای این است که زمینه را برای جملهالذین کذبوا شعیبا کانوا هم الخاسرینفراهم نماید.

البته احتمال هم دارد که اتباع در این جمله به معنای ظاهری و عرفی کلمه که همان پیروی آدمی است، بوده باشد، و کفار بعد از این گفت و شنودها اطمینان پیداکرده باشند که گروندگان به آن حضرت به زودی دنبال وی راه افتاده، از سرزمین خود مهاجرت می کنند لذاگفته اند: اگر بدنبال شعیب به راه بیفتید بطور یقین زیانکار خواهید بودتا به این وسیله شعیب

............................................ (1)سوره اعراف آیه 180

صفحه : 243

را در مهاجرتش تنها بگذارند، و به خیال خود از مزاحمتش آسوده گشته و افراد قوم خود را هم ازدست نداده باشند، چون کفار تنها با شعیب دشمن بودند و دشمنی آنان باگروندگان به اوبه خاطر او بود، و گر نه با خود گروندگان هیچ گونه عداوتی نداشتند.

به هر تقدیر آیه مورد بحث چه به معنای اول باشد و چه به معنای دوم، و خلاصه مقصوداز متابعت چه به معنای گرویدن به او باشد و چه به معنای مهاجرت با او، به هر حال به منزله توطئه و زمینه چینی برای جملهالذین کذبوا شعیبا کانوا هم الخاسریناست.

فاخذتهم الرجفة فاصبحوا فی دارهم جاثمینکلمهاصبحوابه معنایصاروا(گردیدند،شدند)و یا به معنایصبح کردند است، و معنای آیه، در آیه مشابه آن در داستان صالح گذشت.

الذین کذبوا شعیبا کان لم یغنوا فیها...کانوا هم الخاسرینراغب درمفردات خود می گوید: غنی فی مکان کذابه این معنا است که فلانی درفلان مکان زیاد اقامت گزید، تو گویی با اقامت در آن مکان از هر مکان دیگری بی نیاز است و کلمه(1) کان مخففکاناست، و جهت تخفیفش این است که بر سر جمله فعلیه در آمده است بنا به گفته راغب جملهالذین کذبوا شعیبا...حال تکذیب کنندگان قوم شعیب را به حال کسی تشبیه می کند که نتوانسته در وطن اصلی خود زیاد اقامت کند، چون نوعااین گونه اشخاص از جهت نداشتن علاقه و اهل و عشیره و خانه و زندگی به آسانی از وطن چشم می پوشند، به خلاف کسانی که در وطن خود علاقه دارندو در آن زیاد اقامت گزیده اند که چشم پوشی از آن برایشان دشوار است تا چه رسد به مردمی که قرنها و نسلا بعد نسل در سر زمینی به سر برده باشند.

خدای متعال قوم شعیب را که چنین مردمی بودند، به مردمی تشبیه نموده که هیچ علاقه ای به سرزمین خود نداشته اند، زیرا به اندک مدتی و با یک زلزله شدید به دیار خاموشی شتافتند.

کفار خیال می کردند که شعیب و قومش ضرر خواهند کرد، و لیکن خیالشان باطل شد و خودشان زیانکار شدندو مکروا و مکر الله و الله خیر الماکرین (2).

............................................ (1)مفردات راغب ص 379 ط مکتبه المرتضویه (2)سوره آل عمران آیه 54

صفحه : 244

خدای تعالی به منظور اینکه مفاد آیه مورد استشهاد را درخلال گفتار خود بگنجاندنخست گفتار کفار را کهشعیب و پیروانش زیانکار هستندنقل نموده و پس از آن مساله نزول عذاب را بطور مبهم ذکر فرموده، و بیان نکرد که چه کسانی دچار زلزله شدند، صریحانفرمود کفار به این عذاب دچار گردیدند، آنگاه پرده از روی این ابهام برداشته صریحا فرمود: کسانی که شعیب را تکذیب نمودند زیانکار شدندواگر در این سیاق دقت شود معنای مزبوراز خلال آن استفاده می شود.

فتولی عنهم...از ظاهر سیاق این آیه استفاده می شود که اعراض شعیب از کفار بعد از نزول عذاب وهلاکت آنان بوده، و منظور از خطاب در آن عبرت گرفتن دیگران از سرنوشت آنان بوده و کلمهآسیدر جملهکیف آسی...به این معنا است که چگونه اندوهگین شوم در باره قومی که کفر ورزیدند.


پل ارتباطی :  daniz_0443@yahoo.com

چهارشنبه 16 فروردین 1391  1:13 AM
تشکرات از این پست
hamed_yurdum
hamed_yurdum
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : دی 1390 
تعداد پست ها : 35378
محل سکونت : آذربایجان غربی-سولدوز

پاسخ به:پیامبران در قرآن

 

داستان حضرت موسی(ع)

 

ترجمه المیزان ج 17 ، علامه طباطبایی ؛

ترجمه آیات 21 - 54

آیا در زمین سیر نمی کنند تا ببینند سرانجام کسانی که قبل از ایشان بودند چه شد؟ آنان از اینان نیرومندتر بودند و آثار بیشتری در زمین داشتند با این حال، خدا به کیفر گناهانشان بگرفت و از ناحیه خداهیچ حافظی نداشتند(21).

این بدان جهت بود که رسولانشان به سویشان می آمدند و آیاتی روشن می آوردند ولی کفرمی ورزیدند خدا هم ایشان را بگرفت که خدا قوی و شدید العقاب است(22).

همین ما بودیم که فرستادیم موسی را با آیات خود و سلطانی مبین(23).

به سوی فرعون و هامان و قارون پس گفتند: وی ساحری است دروغپرداز(24).

و چون حق را از ناحیه ما آورد گفتند فرزندان هر کس که طرفدار اوست به قتل برسانید و زنانشان رازنده نگه دارید ولی کید و نقشه های فرعون کیدی کور و نقشه ای بر آب بود(25).

و فرعون گفت که مرا واگذارید تا موسی را بکشم و او باید پروردگار خود را بخواند که من می ترسم دین شما را دگرگون ساخته و یا در زمین فساد انگیزد(26).

موسی گفت: من به پروردگار خودم و پروردگار شما پناه می برم از هر متکبری که به روز حساب ایمان ندارد(27).

و مردی از آل فرعون که ایمان خود را پنهان می داشت گفت: آیا مردی را می کشید که می گویدپروردگار من الله است با اینکه از ناحیه پروردگارتان آیاتی روشن آورده؟و اگر دروغگو باشد وزر دروغش به عهده خود اوست.ولی اگر راست بگوید: بعضی از آن وعده هایی که به شما داده به شما می رسد.به درستی که خدا کسی را که اسرافگر و دروغگو باشد نمی آمرزد(28).

ای قوم من، امروز سلطنت و قدرت به دست شماست و در زمین نیرومند هستید ولی اگر فردا عذابی از ناحیه خدا بیاید چه کسی ما را یاری می کند؟فرعون گفت: هیچ رای جز آنچه ارائه دادم ندارم و شما راجز به راه رشد هدایت نمی کنم(29).

دوباره همان کسی که ایمان آورده بود گفت: ای قوم من، به راستی بر شما می ترسم از عذابی مثل عذاب روز احزاب(30).

مثل سنتی از عذاب که در قوم نوح و عاد و ثمود و اقوام بعد از ایشان جریان یافت و خدا هرگز اراده ظلم نسبت به بندگان ندارد(31).

و نیز من بر شما ای قوم می ترسم از روز قیامت، روزی که بانگ و فریاد مردم از هر سو بلندمی شود(32).

روزی که از عذاب پا به فرار می گذارید ولی از ناحیه خدا هیچ حافظی ندارید و کسی که خداگمراهش کند دیگر هیچ راهنما نخواهد داشت(33).

همین شما بودید که در گذشته یوسف به سویتان بیامد و لایزال نسبت به دینی که برایتان آورده بوددر شک بودید تا آنکه از دنیا رفت گفتید دیگر خدا هرگز بعد از وی رسولی مبعوث نمی کند اینطور خدا هراسرافگر شکاک را گمراه می کند(34).

همان کسانی که بدون دلیلی آسمانی در آیات خدا جدال می کنند و این جدال عداوت بزرگی است نسبت به خدا و به کسانی که ایمان آورده اند خداوند این چنین مهر می زند بر هر قلبی که متکبر وجبار باشد(35).

(از آن جمله)فرعون است که به وزیرش هامان گفت برای من قصری بلند با آجر بساز شاید به راهها دست یابم(36).

راه های آسمان، و در نتیجه معبود موسی را ببینم و راست می گویم که من او را دروغگو می پندارم.

و این چنین اعمال زشت فرعون در نظرش زیبا جلوه کرده بود و از راه باز داشته شده بود و نقشه فرعون جز به هلاکت وی نینجامید(37).

و آنکه ایمان آورده بود گفت: ای قوم مرا پیروی کنید تا شما را به راه رشد هدایت کنم(38).

ای قوم این زندگی دنیا متاعی است و خانه آخرت خانه قرار و دائمی است(39).

کسی که عمل زشتی کند تنها کیفری مثل آن خواهد داشت ولی کسی که عملی صالح انجام دهدچه مرد و چه زن بشرطی که ایمان داشته باشد چنین کسانی داخل بهشت می شوند و در آن بی حساب روزی داده خواهند شد(40).

و ای قوم من!چه می شود مرا که شما را به سوی نجات می خوانم در عوض شما مرا به سوی آتش دعوت می کنید(41).

مرا می خوانید که به خدا کفر ورزم و برایش شریک قایل شوم که هیچ دلیلی بر شرک او ندارم و من شما را به سوی خدای عزیز آمرزنده دعوت می کنم(42).

این حقیقتی است که آنچه شما مرا به سویش می خوانید نه در دنیا دعوتی دارد و نه در آخرت ومحقق است که بازگشت ما به سوی خداست و محققا تنها اسرافگران اهل آتشند(43).

پس به زودی متوجه آنچه به شما می گویم خواهید شد و من امر خود را به خدا واگذار می کنم که خدا دانای به بندگان است(44).

خدای تعالی هم او را از نقشه های سوئی که برایش کشیده بودند حفظ فرموده و بدترین عذاب متوجه آل فرعون شد(45).

آتشی که هر صبح و شام بر آن عرضه می شوند تا قیامت به پا شود و چون به پا شد گفته می شود ای آل فرعون داخل شدیدترین عذاب شوید(46).

همان روزی که در آتش با یکدیگر بگو مگو می کنند ضعفاء به گردنکشان می گویند ما در دنیاپیرو شما بودیم حال آیا امروز می توانید مقداری از این عذاب آتش را از ما برگردانید؟(47).

گردنکشان در پاسخ می گویند ما و شما هر دو دسته در آتش هستیم امروز هم خدا در بین بندگانش حکم کرده(و خلاصه حاکم خدا بوده نه این و آن)(48).

و همه آنها که در آتشند به خازنان دوزخ می گویند پروردگارتان را بخوانید یک روز هم که شده عذاب را بر ما تخفیف دهد(49).

در پاسخ می گویند آیا همواره رسولانتان با معجزات و آیات روشن به سویتان نیامدند؟می گویند:

بله آمدند.در پاسخ می گویند: پس بخوانید که دعای کافران جز در ضلالت نخواهد بود(50).

به درستی که ما رسولان خود را و آنان را که ایمان آوردند هم در دنیا و هم در روزی که گواهان به پا خاسته می شوند یاری کرده و می کنیم(51).

در آن روز ستمکاران را پشیمانی و عذرخواهی سود ندهد و برای آنها خشم و لعن و منزلگاه بد(جهنم)مهیاست(52).

و همین ما بودیم که به موسی هدایت دادیم و کتاب را به ارث به بنی اسرائیل دادیم(53).

کتابی که هدایت و تذکر برای خردمندان بود(54).

بیان آیات

در این آیات کفار را موعظه می فرماید که به آثار امت های گذشته و داستانهای ایشان مراجعه کنند و در آنها نظر نموده و عبرت بگیرند و بدانند که قوت اقویاء و استکبار مستکبران روزگار و مکر مکاران، خدا را عاجز نمی کند، و به همین منظور از باب نمونه پاره ای از قصص موسی و فرعون را ذکر می کند و در آن قصه مؤمن آل فرعون را می آورد.

"ا و لم یسیروا فی الارض فینظروا..."استفهام در این آیه انکاری است.و کلمه" واقی"اسم فاعل از مصدر"وقایة"است به معنای حفظ کردن چیزی از هر چه آن را اذیت کند و به آن ضرر بزند.

و معنای آیه این است که: "ا و لم یسیروا"چرا این مردمی که ما پیامبر به سویشان گسیل داشته ایم به سیر"فی الارض فینظروا"در زمین نمی پردازند، تا به نظر تفکر و عبرت گیری بنگرند که"کیف کان عاقبة الذین کانوا من قبلهم"عاقبت مردمی که قبل از ایشان می زیسته اند چگونه بوده و آن امت ها در اثر تکذیب پیامبران خود چه سرانجامی داشتند.

"کانوا هم اشد منهم قوة"با اینکه آن امت ها از اینان نیرومندتر و دارای تمکنی و تسلطی بیشتر"و آثارا"و آثاری چون شهرهای محصور به قلعه های محکم و کاخ های عالی و پی ریزی شده داشتند، "فی الارض فاخذهم الله بذنوبهم"در همین زمین که اینان زندگی می کنندزندگی می کردند، ولی خدا ایشان را به کیفر گناهانشان بگرفت و به جرم اعمالشان هلاکشان کرد"و ما کان لهم من الله من واق"و از ناحیه خدا هیچ حافظی که حفظشان کند نداشتند.

"ذلک بانهم کانت تاتیهم رسلهم بالبینات..."کلمه"ذلک"اشاره به همان اخذ الهی است.و مراد از"بینات"آیات روشن است.

و بقیه الفاظ آیه ظاهر است.

"و لقد ارسلنا موسی بایاتنا و سلطان مبین"بعید نیست مراد از"آیات"معجزات و خارق العاده هایی باشد که موسی با آنها به سوی فرعون فرستاده شد، از قبیل عصا، ید بیضاء و غیر آن دو.و مراد از"سلطان مبین"سلطه الهی باشد که خدا به وسیله آن موسی(ع)را تایید کرد، و به وسیله آن جلو فرعون رااز کشتن موسی و خاموش کردن نور او بگرفت.

بعضی (1) گفته اند: مراد از"آیات"براهین و دلالات است، و مراد از"سلطان"معجزات موسی، چون عصا، ید بیضاء، و غیر آن دو.بعضی دیگر هم حرفهایی دیگر زده اند.

"الی فرعون و هامان و قارون فقالوا ساحر کذاب"کلمه"فرعون"نام جبار و دیکتاتور نژاد قبط و پادشاه ایشان است.و"هامان"نام وزیر اوست و"قارون"نام یکی از طاغیان بنی اسرائیل است که دارای خزاینی مملو از پول بوده.و اگر از میان همه دو امت قبطی و سبطی تنها نام این سه نفر را ذکر کرده، برای این بوده که تمامی فتنه ها و فسادها به این سه نفر منتهی می شده.

"فلما جاءهم بالحق من عندنا قالوا اقتلوا ابناء الذین آمنوا معه..."در این آیه ما بین آنچه موسی برایشان آورد و بدان دعوتشان کرد، با مقابله ای که آنان کردند و نقشه های شیطانی که ریختند، مقابله و مقایسه شده است، می فرماید: موسی برای آنان حق را آورده بود و جا داشت حق را بپذیرند، به خاطر همین که حق است و نیز به خاطراینکه آنچه آورده بود از ناحیه خدای تعالی بود، بدین جهت لازم بود آن را قبول کنند و ردنکنند، ولی در عوض کید کردند و آنچه که گفتند بدین منظور گفتند که کسی به موسی ایمان نیاورد.اما خدای عزیز کید ایشان را بی نتیجه و خنثی ساخت و نگذاشت آن کید به گروندگان به موسی اصابت کند.

سیاق آیه این اشعار را دارد که یکی از گویندگان این حرف قارون بوده که خود ازبنی اسرائیل بوده است و اشکالی هم ندارد، چون فرمان به کشتن پسران بنی اسرائیل و زنده نگهداشتن دختران از ناحیه فرعونیان و قبل از دعوت موسی(ع)بوده، و فرمان در این آیه که گفتیم قارون هم در آن شریک بوده، بعد از دعوت موسی و در خصوص فرزندان مؤمنین به وی بوده است و هیچ مانعی ندارد که قارون هم در این فرمان با فرعونیان موافقت کرده باشد، چون او با موسی و مؤمنین عداوت می ورزیده.

و در اینکه فرمود: "الذین امنوا معه"و نفرمود: "آمنوا به"اشاره است به اینکه گروندگان به موسی از آن جناب پشتیبانی هم می کردند و در دعوتش کمکش می نمودند.

"و قال فرعون ذرونی اقتل موسی و لیدع ربه..."جمله"ذرونی"به معنای"اترکونی"است، یعنی مانع من نشوید و بگذارید موسی رابکشم، و این خطابی است که فرعون به درباریان خود کرده.و در آن این دلالت است که دربرابرش مردمی بوده اند که با کشتن موسی مخالفت می کرده اند و به وی می گفته اند: او رامکش و دست از او بردار، همچنان که آیه"قالوا ارجه و اخاه" (2) نیز این اشاره را دارد.

و جمله: "و لیدع ربه"سخنی است که فرعون از روی تکبر و طغیان گفته.می گوید:

بگذارید من موسی را بکشم، آن وقت او پروردگار خود را بخواند، تا اگر توانست از دست من نجاتش دهد و از کشتن خلاصش کند.

و در جمله"انی اخاف ان یبدل دینکم او ان یظهر فی الارض الفساد"تصمیم خود راتوجیه و تعلیل می کند، می گوید: من از موسی بر شما می ترسم که مبادا دین و دنیای شما راتباه کند.اما از جهت دین - یعنی پرستش بت ها - برای اینکه می ترسم او دین دیگری به جای آن رواج دهد و آن پرستش خدای یگانه است.و اما از جهت دنیا چون می ترسم کار او بالا بگیرد و نیرومند شود و پیروانش زیاد گشته، به آسانی سر از اطاعت ما برتابد و کار منجر به مشاجره و جنگ و از بین رفتن امنیت گردد.

"و قال موسی انی عذت بربی و ربکم من کل متکبر لا یؤمن بیوم الحساب"این آیه شریفه حکایت کلام موسی(ع)است، کلامی که با آن تهدید فرعون را با تهدید خود مقابله می کند، او تهدید به کشتن وی کرده بود و آن جناب تهدیدش کرده به اینکه به پروردگارش پناه می برد.

و جمله"عذت بربی و ربکم"در مقابل گفتار فرعون است که گفت: "و لیدع ربه"،چون فرعون در این جمله رب را اختصاص به موسی داد و گفت: "موسی پروردگار خود رابخواند".و موسی(ع)در پاسخش پروردگار خود را پروردگار ایشان نیز خواند، وگفت: " من پناه می برم به پروردگار خودم و پروردگار شما"و فهماند که خدای تعالی همانطور که پروردگار من است، پروردگار شما هم هست، همانطور که حکمش در من نافذاست، در شما نیز نافذ است.پس چون چنین است می تواند پناهنده خود را از شر شما حفظکند، همچنان که تاکنون حفظ فرموده.

از اینجا روشن می شود که خطاب در جمله"ربکم"به فرعون و درباریان او بوده، نه به قوم اسرائیلی خودش.

و در جمله"من کل متکبر لا یؤمن بیوم الحساب"، اشاره می کند به فرعون و هر کس دیگری که در دو صفت تکبر و بی ایمانی به روز حساب با او شرکت دارد و معلوم است کسی که این دو صفت را داشته باشد، از هیچ شری پروا ندارد.

"و قال رجل مؤمن من ال فرعون یکتم ایمانه..."از ظاهر سیاق برمی آید که جمله"من آل فرعون"صفت آن مرد باشد و جمله"یکتم ایمانه"صفت دیگری از او باشد، در نتیجه معلوم می شود مؤمن آل فرعون از دودمان خودفرعون، یعنی از نژاد قبطیان بوده و نیز از خواص درباریان وی بوده و کسی از ایمان درونی اوخبردار نشده، چون ایمان خود را از آنان مخفی می کرده و تقیه می نموده.

ولی بعضی (3) از مفسرین گفته اند: اصل کلام"و قال رجل مؤمن یکتم ایمانه من ال فرعون"بوده، در نتیجه مؤمن نامبرده از بنی اسرائیل بوده و ایمان خود را از آل فرعون کتمان می کرده.و بنا به گفته این مفسر جمله"من آل فرعون"مفعول دوم" یکتم"است که جلوتر از آن ذکر شده.مفسر نامبرده در پاسخ از اینکه اگر جمله مزبور مفعول دوم"یکتم"است، پس چرا کلمه"من"در کار آمده، با اینکه می توانست بفرماید"یکتم ایمانه آل فرعون"، گفته است: هر چند غالبا بدون حرف"من"مفعول دوم را می گیرد، مانند آیه"و لا یکتمون الله حدیثا" (4) و لیکن گاهی هم می شود که با حرف"من"متعدی می شود، همچنان که درمصباح به این مطلب تصریح شده است.

و لیکن سیاق آیه این تفسیر را نمی پذیرد، برای اینکه اولا مقدم آوردن مفعول دوم حتما باید برای افاده نکته ای از قبیل حصر و امثال آن باشد و در جمله مورد بحث چنین نکته ای در کار نیست، و ثانیا مؤمن نامبرده در کلام خود فرعون و فرعونیان را به عنوان"یا قوم- ای قوم من"صدا می زند و اگر از دودمان فرعون نبود، نباید چنین می گفت.

"ا تقتلون رجلا ان یقول ربی الله و قد جاءکم بالبینات من ربکم"در این قسمت فرعونیان را نهی و توبیخ می کند، از اینکه تصمیم بر قتل او گرفته اند.

و از اینکه جمله"من ربکم"را به کار برد، فهمیده می شود آن معجزات و بیناتی که موسی(ع)آورده معجزات و بیناتی بوده که دلالت داشته بر اینکه الله تعالی رب ایشان نیزهست، همانطور که او الله را رب خود گرفته.پس کشتن او کشتن مردی است که از ناحیه پروردگار فرعونیان حق را برایشان آورده.

"و ان یک کاذبا فعلیه کذبه" - بعضی از مفسرین گفته اند: فرضی که در این جمله کرده، تلطفی از ناحیه او بوده، نه اینکه راستی احتمال می داده که موسی دروغگو باشد و درراستگویی وی شک داشته، خواسته است از در مهربانی سخن گفته باشد.

"و ان یک صادقا یصبکم بعض الذی یعدکم" - در این جمله مخاصمه را تا آسان ترین فرض تنزل داده، گویا می گوید: "و اگر صادق باشد آن وقت آن انواع عذابهایی که وعده اش را داده به شما می رسد و اگر همه آن عذابها نرسد، لا اقل بعضی از آنها به شما خواهد رسید.

پس منظور تنزل دادن مخاصمه بوده، و گرنه لازمه صدقش این است که تمامی آن عذابهایی که وعده اش را داده به ایشان می رسید.

"ان الله لا یهدی من هو مسرف کذاب" - این جمله تنها فرض دومی را تعلیل می کندو معنایش این است که: اگر موسی در ادعای خود دروغگو باشد، همان دروغ خودش برایش بس است.و اگر راستگو باشد، آن وقت به فرضی که همه عذابهایی که وعده اش را داده به شما نرسد، لااقل مقداری از آن به شما خواهد رسید، چون در این فرض شما مسرف و متجاوزهستید که پا از گلیم خود فراتر نهاده اید.و نیز کذاب هستید، چون ربوبیت پروردگار خود راانکار کرده، اربابی دیگر به جای خدا اتخاذ نموده اید و خدا کسی را که مسرف و کذاب باشدهدایت نمی کند.و اما بر فرضی که او دروغ بگوید، در آن صورت پروردگاری که معرفی می کند ربوبیت ندارد تا آنکه در باره هدایت کردنش و نکردنش گفتگو شود.

از این بیان روشن می گردد، اینکه بعضی گفته اند: "جمله مزبور تعلیل هر دو فرض است و به هر دو جمله ارتباط دارد"حرف صحیحی نیست.

"یا قوم لکم الملک الیوم ظاهرین فی الارض فمن ینصرنا من باس الله ان جاءنا" معنای کلمه"ظاهرین"غلبه و علو در ارض است.و منظور از"ارض"سر زمین مصر ومنظور از" باس الله"اخذ خدا و عذاب اوست.و استفهام در آیه انکاری است.

معنایش این است که: مؤمن آل فرعون به فرعونیان می گوید: ای قوم و قبیله من، امروز ملک و سلطنت در دست شماست، و شما بر سایر مردم یعنی بنی اسرائیل غلبه دارید و درزمین علو و بلندپروازی می کنید، فردا اگر عذاب خدا به سوی ما آید، همچنان که موسی وعده اش را داده، چه کسی ما را یاری می کند؟در این بیان خودش را هم داخل در آنان وجزو آنان قرار داده تا در ترساندنشان از عذاب خدا مؤثرتر و در خیرخواهی آنان رساتر سخن گفته باشد و سخن بهتر در دلهایشان جای بگیرد، و خلاصه بفهماند که عاقبتی را که برای خودش می خواهد، برای آنان نیز می خواهد.

"قال فرعون ما اریکم الا ما اری و ما اهدیکم الا سبیل الرشاد"فرعون در پاسخ گفت: من شما را جز به طریق صواب و مطابق واقع راهنمایی نمی کنم، و منظورش این بوده که بگوید: خودم بدانچه مردم را به سویش راهنمایی می کنم یقین دارم، و آن طریقه علاوه بر اینکه برایم معلوم است، با واقع هم مطابق است، و این سخن ازفرعون یک فریبکاری و زرنگی عجیبی است.

"و قال الذی امن یا قوم انی اخاف علیکم مثل یوم الاحزاب...للعباد"مراد از جمله" الذی امن"همان مؤمن آل فرعون است و نباید به گفته بعضی (5) که آن را عبارت از موسی(ع)دانسته اند، به این دلیل که کلام کلامی است محکم، اعتناء کرد. و مراد از" احزاب"امت های مذکور در آیه بعدی است، یعنی قوم نوح، عاد، ثمود، وآنهایی که بعد از ایشان بوده اند.و جمله"مثل داب قوم نوح"، بیانی است برای مثل قبلی وکلمه"داب"به معنای عادت است.

و معنای آیه چنین است: مؤمن آل فرعون مجددا رو به مردم کرده گفت: ای قوم وقبیله من به راستی من بر شما از همان عذاب می ترسم که بر سر اقوام گذشته آمد، من از روزی می ترسم که مانند یک عادت همیشگی بر اقوام گذشته یکی پس از دیگری گذشت، به خاطراینکه کفر ورزیدند و پیامبران خود را تکذیب کردند، ممکن هم هست کلمه"جزا"در تقدیربگیریم، و آیه را چنین معنا کنیم: من بر شما می ترسم از روزی که برسد بر شما مثل جزای عادت دائمی گذشتگان، عادت دائمیشان بر کفر و تکذیب، و خداوند هرگز نمی خواهد بربندگان ستم کند.

"و یا قوم انی اخاف علیکم یوم التناد...من هاد"منظور از"یوم التناد"روز قیامت است.و تسمیه قیامت به این اسم، به خاطر این است که در آن روز ستمگران یکدیگر را با صدای بلند صدا می زنند، و داد و فریادشان به واویلا بلند می شود، همانطور که در دنیا به داد و فریاد عادت کرده بودند.

بعضی (6) از مفسرین گفته اند: مراد از"تنادی"نداهایی است که بین بهشتیان ودوزخیان پیش می آید و قرآن آن را در سوره اعراف حکایت کرده.البته وجوه دیگری نیز برای این نامگذاری ذکر کرده اند، که فایده ای در بر ندارد.

"یوم تولون مدبرین ما لکم من الله من عاصم" - منظور از این"یوم"باز همان روزقیامت است و شاید مراد این باشد که کفار در آن روز در دوزخ از شدت عذاب از این سو به آن سو فرار می کنند شاید که راه نجاتی پیدا کنند، ولی از هر طرف که می دوند برگردانده می شوند، همچنان که در جای دیگر قرآن کریم آمده: "کلما ارادوا ان یخرجوا منها من غم اعیدوا فیها و ذوقوا عذاب الحریق" (7).

"و من یضلل الله فما له من هاد" - این جمله به منزله تعلیلی است برای جمله"مالکم من الله من عاصم"، و معنایش این است که شما پشت کرده و فرار می کنید و لیکن هیچ پناهی ندارید، چون اگر پناهی باشد از ناحیه خداست، و از آن ناحیه هم پناهی نیست، برای اینکه خدا شما را گمراه کرده و کسی که خدا گمراهش کرده باشد، دیگر راهنمایی نخواهدداشت.

"و لقد جاءکم یوسف من قبل بالبینات..."بعد از آنکه گفت خدا ایشان را گمراه کرده و دیگر راهنمایی ندارند، به عنوان شاهد،داستان یوسف(ع)که در مصر مبعوث شد و رفتاری که مصریان با او داشتند را ذکرمی کند که مادام در بین آنان بود، در نبوتش شک می کردند، و بعد از آن که از دنیا رفت گفتند: دیگر پیامبری بعد از او نیست.

بنا بر این معنای آیه چنین می شود: سوگند می خورم که قبل از این هم یوسف به سوی شما مصریان آمد، و آیاتی بینات آورد، آیاتی که دیگر هیچ شکی در رسالتش برای کسی باقی نمی گذاشت، ولی تا او زنده بود شما همواره در باره دعوت او در شک بودید و همین که از دنیا رفت گفتید: دیگر بعد از یوسف، خدای سبحان، رسولی مبعوث نمی کند، و با این سخن گفتار خود را نقض کردید و هیچ پروایی هم نکردید.

آنگاه بیان خود را تاکید و در عین حال تعلیل کرده و فرموده: "کذلک یضل الله من هو مسرف مرتاب - آری این چنین خداوند هر اسرافگر شکاکی را گمراه می کند".

"الذین یجادلون فی ایات الله بغیر سلطان اتیهم..."این آیه توصیف همان" مسرف مرتاب"آیه قبلی است، چون کسی که پا از گلیم خود بیرون کند و از زی خود خارج شود، یعنی از حق اعراض نماید و از هوای نفس پیروی کند و در نتیجه شک و تردید در دلش جایگزین گردد، و بر هیچ سخنی هر چه هم علمی باشداعتماد نمی کند و به هیچ حجتی که او را به سوی حق راهنمایی می کند دل نمی بندد، چنین کسی آیات خدا را هم در صورتی که با مقتضای هوای نفسش مخالف باشد، بدون هیچ برهانی رد می کند و برای رد آن، به باطل جدال می نماید.

"کذلک یطبع الله علی کل قلب متکبر جبار" - این جمله می فهماند که دلهای آنان مهر خورده و دیگر هیچ حرف حسابی و برهانی قاطعی را نمی فهمند و به هیچ دلیل قانع کننده اعتماد نمی کنند.

"و قال فرعون یا هامان ابن لی صرحا...فی تباب"در این آیه فرعون به وزیر خود هامان دستور می دهد: برایش بنای بلندی بسازد، تا به وسیله آن از اله موسی اطلاعی به دست آورد، و گویا این دستور را در اثنای بگومگویش با مؤمن آل فرعون، و بعد از منصرف شدن از کشتن موسی داده، و به همین جهت در بین موعظه های مؤمن نامبرده و احتجاجات او واقع شده.

کلمه"صرح" - به طوری که صاحب مجمع البیان (8) گفته - به معنای بنایی است که ازچشم بیننده، هر قدر هم دور باشد پوشیده نماند.و کلمه"اسباب"جمع"سبب"است که به معنای هر چیزی است که به وسیله آن به مقصد و هدف دور خود برسی.

و جمله"لعلی ابلغ الاسباب"به منزله تعلیلی است برای دستور مزبور، و معنایش این است که: اگر به تو دستور می دهم برای من برج بلندی بسازی، علتش این است که امیدوارم به وسیله آن و با صعود بر بالای آن به اسباب دست یابم.آنگاه خودش اسباب را تفسیر کرده،به"اسباب السموات"، و بر آن متفرع کرده که: "فاطلع الی اله موسی"تا بر خدای موسی مشرف شوم.گویا خواسته بگوید: آن اله که این مرد به سوی آن دعوت می کند، و موسی هم به سوی آن می خواند، در زمین نیست، چون در زمین، غیر از من اله دیگر وجود ندارد، پس اگرباشد لابد در آسمان است، پس برایم برجی بساز، شاید که من با صعود بر بالای آن، به اسباب آسمانی که نهانی های آسمان را کشف می کند، دست یابم، و از راه آن اسباب کشف کنم که اله موسی کجا است، چون من موسی را دروغگو می پندارم.

بعضی (9) از مفسرین گفته اند: مراد فرعون این بوده که برایش رصد خانه ای بسازند و درآن رصد خانه اوضاع آسمانی را زیر نظر بگیرند، باشد که به این وسیله به چیزی ست یابد که با آن بر وجود اله موسی استدلال کند، چون از وسایل زمینی مایوس شده، و از این راه نتوانسته دلیلی پیدا کند.و این توجیه توجیه خوبی است.

به هر حال معنای سخن فرعون هر چه باشد، با هیچ یک از مذاهب وثنیت سازگارنیست و بعید نیست که خواسته به این وسیله مردم را نومید کند، و یا آنکه اصلا از مذاهب وثنیت آگاهی نداشته - و از ستمگران هر چه بگویی برمی آید.

"و کذلک زین لفرعون سوء عمله و صد عن السبیل" - مفاد سیاق این است که جمله مورد بحث به منزله یک قاعده و ضابطه کلی باشد و بفهماند چرا فرعون در مقابل حقی که موسی وی را به سوی آن می خواند این طور دست و پا می زد؟برای اینکه شیطان عمل زشت اورا در نظرش زیبا جلوه داده بود و او را از راه رشاد باز داشته بود، ناگزیر احساس کرد که در بن بستی قرار گرفته است، لذا با اباطیل خود در برابر آن مجادله کرد و دست به اینگونه کارهای ناشایست و نقشه های سفیهانه زد تا شاید حق را از بین ببرد.

و به همین مناسبت آیه شریفه با جمله"و ما کید فرعون الا فی تباب"ختم شد، یعنی کید فرعون جز به سوی هلاکت و بی نتیجگی ره نمی برد.

"و قال الذی امن یا قوم اتبعون اهدکم سبیل الرشاد"مؤمن آل فرعون بار دیگر قوم خود را مخاطب قرار داده و ایشان را به پیروی خود دعوت می کند که اگر پیرویش کنند هدایتشان خواهد کرد، چون پیروی او پیروی موسی است.و"سبیل رشاد"عبارت است از راهی که سلوک آن آدمی را به حق می رساند، و به سعادت دست می یابد.و کلمه"هدایت"در اینجا به معنای نشان دادن راه است.و جمله"اهدکم سبیل الرشاد"، طعن بر فرعون است که طریقه خود را"ارشاد"می خواند و می گفت: "و مااهدیکم الا سبیل الرشاد".و بقیه الفاظ آیه روشن است.

"یا قوم انما هذه الحیوة الدنیا متاع و ان الاخرة هی دار القرار"این مهمترین سندی است که مؤمن آل فرعون سلوک سبیل رشاد و تدین به دین حق رابه آن مستند نموده، که در هیچ حالی آدمی از آن بی نیاز نیست و آن عبارت است از این عقیده که آدمی بعد از زندگی ناپایدار دنیا زندگی ابدی و جاودانی دارد که عبارت است از زندگی آخرت، و این زندگی دنیا در آخرت متاعی است، و در حقیقت مقدمه ای ست برای آن، و به همین جهت در بیان معنای سبیل رشاد اول این معنا را خاطرنشان ساخت و بعدا به ذکر عمل زشت و صالح پرداخت.

"من عمل سیئة فلا یجزی الا مثلها..."یعنی آنچه در آخرت به آدمی می رسد و با آن زندگی می کند، نظیر همان اعمالی است که در زندگی دنیا می کند، دنیایی که در آخرت متاعی است، آری دنیا جای عمل است و آخرت محل جزا.

کسی که در دنیا عمل زشت انجام دهد، عملی که دارای صفتی زشت باشد، درآخرت جزا داده نمی شود، مگر مثل آن عمل، یعنی جزایی که او را بد حال و گرفتار کند.وکسی که عمل صالحی انجام دهد، چه مرد باشد و چه زن، بدون هیچ فرقی بین آن دو، البته به شرطی که ایمان هم داشته باشد، چنین کسانی در آخرت داخل بهشت گشته و در آن رزقی بی حساب خواهند داشت.

در این آیه اشاره ای هم به یکسان بودن زن و مرد در قبولی عمل کرده.و اگر عمل صالح را در تاثیرش مقید به ایمان کرد، برای این است که عمل هر چه هم صالح باشد، بدون ایمان حبط و بی اجر می شود، همچنان که قرآن کریم در جای دیگر فرموده: "و من یکفربالایمان فقد حبط عمله" (10) و آیاتی دیگر نظیر آن.

مؤمن آل فرعون در کوتاهترین عبارت، تمامی ارکان دین حق و سبیل رشاد را جمع کرده و آن این است که آدمی حیاتی دارد پایدار و دارای قرار - بر خلاف حیات ناپایدار دنیاکه در آن حیات به آنچه در دنیا کرده جزا داده می شود، چه عمل زشتش و چه صالحش.وچون چنین است، آدمی باید عمل صالح کند و عمل زشت مرتکب نگردد.و برای مزید بیان این را هم اضافه کرد که اگر کسی عمل صالح کند بدون حساب روزی داده می شود.

"و یا قوم مالی ادعوکم الی النجاة و تدعوننی الی النار...العزیز الغفار"از این کلام برمی آید که گویا مؤمن آل فرعون بعد از سخنان و نصایح قبلی اش، بادعوت مردم به پرستش آلهه ایشان روبرو شده و به جای اینکه دعوت او را بپذیرند، او را به پرستش خدایان خود دعوت کرده اند، لذا در پاسخ گفته: من شما را به سوی نجات می خوانم وشما مرا به سوی آتش؟

ممکن است از وضع مردم که به باطل جدال می کرده.و بر شرک اصرار می ورزیدند،چنین استنباط کرده که می خواهند این طور بگویند و خلاصه زبان حالشان این بوده، لذا این زبان حال را به ایشان نسبت داده و آنگاه اظهار تعجب کرده از این که با دعوت به حق او، بادعوت به باطل خود مقابله کردند.

و بدین جهت گفت: ای قوم من!چرا باید چنین باشد که من شما را به سوی نجات یعنی نجات از آتش دعوت کنم، و شما مرا به سوی آتش بخوانید؟در اینجا سؤال پیش می آیدکه مؤمن مذکور مردم را به سوی سبب نجات دعوت می کرد و مردم او را به سوی سبب آتش دعوت می نمودند، نه خود آتش، پس به چه جهت او گفت من شما را به سوی نجات می خوانم و شما مرا به سوی آتش؟جوابش این است که آوردن مسبب و اراده سبب متداول است.و یابرای این است که جزای عمل به وجهی خود عمل است.

آنگاه به تفسیر دعوت ایشان و دعوت خود پرداخته، می گوید: "تدعونی لاکفر - شمامرا دعوت می کنید که کفر بورزم"یعنی به خدا کفر بورزم و برایش شریکی قائل شوم که علمی بدان ندارم، یعنی دلیلی ندارم که دلالت کند بر اینکه آن چیز، شریک خدا است و درنتیجه دعوتم می کنید که بدون علم بر خدا افترا ببندم و اما من شما را دعوت می کنم به نفی شریک برای خدای سبحان با پرستش خدایی که"عزیز"است، یعنی غالبی است که هرگز مغلوب نمی شود و"غفار"است، یعنی آن کس را که توبه کند و به سویش باز گردد و به وی ایمان آورد، می آمرزد.وخلاصه من شما را دعوت می کنم به ایمان به خدا و تسلیم شدن در برابر او.

"لا جرم انما تدعوننی الیه لیس له دعوة فی الدنیا و لا فی الاخرة..."کلمه"لا جرم" به معنای"حقا"و یا به معنای"لابد"است.و مفاد آیه این است که: می خواهد حجت اقامه کند بر اینکه آنچه شما مرا به سویش می خوانید اله نیست و این حجت را از این راه اقامه می کند که خدایان شما دعوتی ندارند.و این خود تایید کلام سابقش نیز هست، که گفت: مرا دعوت می کنید برای خدا شریکی بگیرم که علمی به شرکت اوندارم، چون اگر خدایان مشرکین دعوت می داشتند، مؤمن آل فرعون هم به خدایی آنها علم پیدامی کرد.

و معنای آیه این است که: بروشنی ثابت شد که آنچه شما مرا به سویش می خوانید ونامش را شریک خدای سبحان می گذارید، هیچ دعوتی در دنیا ندارد، چون سابقه ندارد که پیغمبری به سوی مردم فرستاده باشد تا مردم را به پرستش او دعوت کند و نیز در آخرت هم دعوتی ندارد، چون احدی از خلق به سوی او برنمی گردد.

بخلاف آن خدایی که من شما را به سویش می خوانم که هم در دنیا دعوت دارد وهم در آخرت و آن خدای سبحان است که در دنیا انبیا و رسولان متصدی ابلاغ دعوت اویند واز طرف او مبعوثند و از ناحیه او مؤید به حجت ها و معجزاتند و در آخرت هم مردم به سویش باز می گردند، تا در بینشان فصل قضا کند، همچنان که در باره دعوت آخرت خودش فرموده:

"یوم یدعوکم فتستجیبون بحمده" (11).

و همان طور که در ذیل آیه"هو الذی یریکم آیاته" (12) گفتیم، این معنا مسلم و معلوم است که ربوبیت بدون دعوت در دنیا و نظیر آن دعوت در آخرت تمام نمی شود، و چون خدایی که مؤمن آل فرعون مردم را به سوی او می خواند، هم دعوت در دنیا دارد و هم در آخرت،ناگزیر اله تنها همو است، نه آن بت هایی که مشرکین وی را به پرستش او می خواندند، برای اینکه بت ها نه در دنیا دعوت دارند و نه در آخرت، پس اله نیستند.

"و ان مردنا الی الله و ان المسرفین هم اصحاب النار" - این جمله عطف است بر جمله"ان ما تدعوننی"، در نتیجه معنایش این می شود: ناگزیر برگشتگاه ما به سوی خداخواهد بود، پس باید در برابر او تسلیم شویم و طریقه او را پیروی کنیم و حدود عبودیتش رارعایت نماییم و ناگزیر اسرافکاران که از زی عبودیت تجاوز می کنند - همین شما مردم هستید -اصحاب دوزخند.پس آن خدایی که من شما را به سویش می خوانم، مایه نجات شماست، نه آنچه که شما مرا بدان می خوانید.

"فستذکرون ما اقول لکم و افوض امری الی الله ان الله بصیر بالعباد"صدر آیه شریفه ایشان را موعظه و تهدید می کند و به عنوان نتیجه گیری از جمله"و ان مردنا الی الله..."می گوید: حال که به ناچار باید به سوی خدا برگشت کنیم و حال که عذاب خدا بر اسرافگران خواهد رسید که شما هم از آنهایید، و هر چه امروز به شما می گویم گوش نمی دهید، پس همچنان باشید تا به زودی وقتی که عذاب را به چشم خود ببینید متوجه گفته های من بشوید، آن وقت می فهمید که من خیرخواه شما بودم.

"و افوض امری الی الله" - راغب کلمه"تفویض"را به معنای رد دانسته.و بنا به گفته وی تفویض امر به خدا، برگرداندن و واگذاری امر است به او، در نتیجه تفویض با توکل و تسلیم قریب المعنی می شود، چیزی که هست اعتبارها مختلف است.

و اگر آن را تفویض می گویند به این اعتبار است که بنده خدا آنچه را که به ظاهرمنسوب به خودش است، به خدا برمی گرداند و حال عبد در چنین وضعی حال کسی است که برکنار باشد و هیچ امری راجع به او نباشد و اگر توکلش می خوانند به این اعتبار است که بنده خدا پروردگار خود را وکیل خود می گیرد، تا هر تصرفی را که خواست در امور او بکند واگر تسلیمش می نامند، به این اعتبار است که بنده خدا رام و منقاد محض است در برابر هراراده ای که خدای سبحان در باره اش بکند، و هر کاری که از او بخواهد بدون اینکه هیچ امری را به خود نسبت دهد، اطاعت می کند.پس تفویض و توکل و تسلیم مقامات سه گانه ای هستند از مراحل عبودیت، از همه پایین تر و سطحی تر توکل است و از آن دقیقتر و بالاترتفویض و از آنهم دقیق تر و مهم تر تسلیم است.

"ان الله بصیر بالعباد" - این جمله، واگذاری امر به خدا را تعلیل می کند که چرا من امور خود را به خدا واگذار کردم؟و در اینکه فرمود: "ان الله"و نام خدا را برد، با اینکه مقتضای ظاهر عبارت و سیاق این بود که بفرماید: "انه بصیر بالعباد" ، برای این است که علت بصیر بودن خدا را هم بیان کرده باشد، گویا گفته: خدا بینای به حال بندگان است برای اینکه الله - عز اسمه - است.

نکاتی در باره کیفیت و مراحل تعذیب فرعونیان در عالم برزخ و قیامت

"فوقیه الله سیئات ما مکروا"این جمله تفریع و نتیجه تفویض امور است به خدای تعالی، می فرماید: نتیجه واگذاری امورش به خدا این شد که خدای سبحان شر کفار و نقشه های شوم آنان را از وی بگردانید.و در این جمله اشاره ای هم به این معنا هست که کفار نسبت به او قصد سوء داشتند.

و لیکن خدای تعالی شر آنها را دفع کرد.

"و حاق بال فرعون سوء العذاب...اشد العذاب"یعنی به دنبال این جریان عذابی سخت بر آل فرعون نازل شد.و بنا بر این عبارت"سوءالعذاب"از باب اضافه صفت به موصوف است.و اگر موصوف مزبور را با مصدر"سوء"توصیف کرد، و نفرمود"عذاب سیی ء"برای این است که در تعبیر مبالغه کرده باشد.و منظوراز آل فرعون پیروان اوست، و چه بسا گفته می شود آل فلانی و شامل خود آن شخص نیزمی شود.

"النار یعرضون علیها غدوا و عشیا و یوم تقوم الساعة ادخلوا ال فرعون اشدالعذاب"از ظاهر سیاق برمی آید که می خواهد کلمه"سوء العذاب"را معنا کند، نه اینکه جمله ای نو و ابتدایی باشد.

و این آیه شریفه در افاده چند نکته صریح است: اول اینکه: با آل فرعون این طورمعامله می شود که اول آنان را بر آتش عرضه می کنند، و سپس آنان را در آن داخل می کنند واین هم پیداست که داخل آتش شدن سخت تر است، از اینکه انسان را بر آتش عرضه کنند.

نکته دوم اینکه: عرضه آنان بر آتش قبل از روز قیامت است که در آن روز دوزخیان را داخل دوزخ می کنند.پس معلوم می شود عرضه کردن آل فرعون بر آتش، در عالمی قبل ازعالم قیامت صورت می گیرد، و آن عالم برزخ است که فاصله بین دنیا و آخرت است.

نکته سوم اینکه شکنجه در برزخ با شکنجه در قیامت به وسیله یک چیز صورت می گیرد، آنهم آتش است، چیزی که هست اهل برزخ از دور از آتش رنج می برند، و اهل قیامت در داخل آن قرار می گیرند.

و در اینکه فرمود: "غدوا و عشیا"اشاره است به اینکه عرضه کفار بر آتش پشت سر هم واقع می شود، و لا ینقطع ادامه می یابد.و ای بسا این استفاده هم بشود، که اهل برزخ ازآنجا که به کلی از ندای منقطع نشده اند، مانند اهل دنیا صبح و شام دارند.

و در عبارت"و یوم تقوم الساعة ادخلوا"به منظور کوتاه گویی چیزی حذف شده و تقدیر آن"و یوم تقوم الساعة قیل ادخلوا آل فرعون اشد العذاب"است.

"و اذ یتحاجون فی النار فیقول الضعفاء للذین استکبروا...بین العباد"سیاق آیه این نکته را افاده می کند که ضمیر در جمله"یتحاجون"به آل فرعون برمی گردد، دلیل دیگرش هم تغییر سیاق در جمله"و قال الذین فی النار"است.و معنایش این است که: عذاب سوء بر آل فرعون وقتی نازل شد که در آتش محاجه می کردند و یا این است که: به یاد آر از بدی عذاب آل فرعون، وقتی که در آتش محاجه می کنند.ضعفای ایشان به اقویای متکبر می گویند: ما در دنیا تابع شما بودیم، و لازمه اش این است که شما درمواقع حاجت به کمک ما بشتابید و در شداید یاریمان کنید و هیچ حاجت و شدتی شدیدتر ازوضعی که امروز داریم نیست، حال آیا می توانید کاری برای ما بکنید و مقداری از این آتش وعذاب را از ما بردارید؟توقع نداریم که همه این عذاب را بردارید، بلکه مقداری را هم برداریدما قانعیم.

این سخن از ایشان در حقیقت ظهور(ملکه)تملقی است که در دنیا نسبت به اقویا وبزرگان خود داشتند که در هر شدتی به آنها پناهنده می شدند، نه به خدای تعالی و گرنه اگرظهور قهری آن ملکه نباشد، چگونه چنین درخواستی می کنند، با اینکه می دانند که خود اقویاگرفتارترند و در وضعی و روزگاری قرار دارند که هیچ کس به درد هیچ کس نمی خورد،روزی که امر همه به دست خداست، و از اینگونه ظهورها نظائری در قرآن کریم از مردم دوزخ حکایت شده، مثل اینکه در آنجا همان دروغگویی دنیا را از سر می گیرند و سوگند دروغ می خورند، و کارهایی که کرده اند حاشا می کنند و یکدیگر را تکذیب می نمایند و از این قبیل اظهارات که همه از باب ظهور ملکات دنیوی است.

"قال الذین استکبروا انا کل فیها ان الله قد حکم بین العباد"این آیه پاسخی است که اقویا به ضعفا می دهند، حاصلش این است که: امروز روزجزا است، نه روز عمل، امروز همه اسباب از تاثیر افتاده اند، آن خیالهایی که ما در دنیا درباره خود می کردیم و خود را قوی و نیرومند می پنداشتیم همه بیهوده شد، امروز حال ما و حال شما یکی است، چون می بینید که هر دو طایفه در آتشیم.

پس اینکه گفتند: "انا کل فیها ان الله قد حکم بین العباد"مفادش این است که:

ظهور حکم الهی احکام سایر اسباب و تاثیرهای آنها را باطل کرد و ما و شما در سرنوشتی برابرقرار گرفتیم، دیگر مانند دنیا ما امتیازاتی از شما نداریم و آن قوت شوکتی که در دنیا ما را ازشما ممتاز می ساخت نمانده، تا در اینجا چیزی از عذاب را از شما برطرف کنیم.

یکی از حرفهایی که مفسرین (13) در این آیه زده اند، این است که: ضمیر در جمله" یتحاجون"به مطلق کفار دوزخی برمی گردد.و این همانطور که توجه فرمودید احتمالی است بعید.بعضی (14) دیگر گفته اند: به قریش برمی گردد، این احتمال از آن هم بعیدتر است.

"و قال الذین فی النار لخزنة جهنم ادعوا ربکم یخفف عنا یوما من العذاب"این آیه شریفه حکایت گفتگوی دوزخیان - که آل فرعون هم جزو ایشانند - با خازنان جهنم است، که خدای سبحان آن را دنبال داستان آل فرعون آورده.و اگر دوزخیان از خازنان جهنم التماس دعا می کنند، چون از استجابت دعای خود مایوسند.

و مراد از"یوما من العذاب"یک روز از روزهای دنیا نیست، بلکه یک روز ازروزهای عالم خودشان است که در نتیجه معنایش این می شود: از خدا بخواهید پاره ای ازعذاب جهنم را بر ما تخفیف دهد.

"قالوا ا و لم تک تاتیکم رسلکم بالبینات قالوا بلی قالوا فادعوا و ما دعاءالکافرین الا فی ضلال"خازنان دوزخ در پاسخشان می گویند: مگر پیامبران خدا با بینات و براهین و معجزات به سوی شما نیامدند؟در جواب می گویند: چرا، آمدند.و همین خود اعترافی است از ایشان به اینکه به انبیا کفر ورزیدند، در عین اینکه به حقانیت آنان علم داشتند و این خود کفر به مساله نبوت است و به همین جهت خازنان دوزخ دیگر در باره درخواست آنان چیزی نگفتندکه ما دعا می کنیم یا نمی کنیم، بلکه گفتند: خودتان دعا کنید و در ضمن متوجهشان کردندکه دعایشان مستجاب نیست.

و معنای اینکه گفتند: "و ما دعاء الکافرین الا فی ضلال"، این است که دعای کفار در جو و شرایطی است که ضلالت و بی فایدگی از هر سو حکمفرما است، در نتیجه چنین دعایی به هدف اجابت نمی رسد.و این جمله تتمه کلام خازنان دوزخ است، البته این چیزی است که از سیاق استفاده می شود و گرنه احتمال بعیدی هست که جزو کلام خدای تعالی باشد.

و این جمله چه از خازنان دوزخ باشد و چه از خدای متعال، معنای تعلیل را می دهد وحاصل معنایش این است که: خود شما دعا کنید، ولی دعای شما مستجاب نمی شود، چون کافرید و دعای کافر مستجاب شدنی نیست.

و ارتباط دادن عدم استجابت را به وصف کفر، خود اشعار به علیت کفر دارد. حال خواهی گفت: چرا دعای کافر مستجاب نمی شود؟می گوییم: برای اینکه هر چند خدای سبحان وعده قطعی داده که دعای هر کس از بندگانش را که او را بخواند مستجاب کند، وفرموده: "اجیب دعوة الداع اذا دعان" (15) و دعا در صورتی که حقیقتا دعا باشد، به هیچ وجه ردنمی شود.

و لیکن آنچه که در متن این وعده به عنوان قید آمده این است که اولا دعا، دعا وطلب حقیقی باشد، نه بازی و شوخی، و ثانیا ارتباط آن حقیقتا به خدا باشد، یعنی دعا کننده تنها از خدا حاجت بخواهد و در این خواستنش از تمامی اسبابهایی که به نظرش سبب هستند منقطع گردد.

و کسی که به عذاب آخرت کفر می ورزد و آن را انکار می کند، و حقیقت آن رامی پوشاند، نمی تواند رفع آن را به طور جدی از خدا بخواهد، چون این خواستنش یا در دنیااست که جدی نبودن آن خیلی روشن است و یا در آخرت است، در آنجا هم هر چند عذاب رابه چشم می بیند، (و با همه ظاهر و باطنش لمس می کند)، و از شدت آن به ناچار از هر سبب دیگر منقطع شده، تنها متوسل به خدای سبحان می شود و لیکن آن ملکه انکاری که از دنیا به همراه خود آورده، و بال و طوق لعنتی شده که هرگز از او جدا نمی شود، و آتشی که در آن است جزای همان انکار است، در نتیجه نمی گذارد رفع چیزی را که منکرش بوده به طور جدی از خدا بخواهد.

علاوه بر این، سخن در باره انقطاعش از سببها و توسلش به خدای تعالی، همان سخنی است که در طلب جدی اش گفتیم، همانطور که او نمی تواند بطور جدی دعا کندهمچنین نمی تواند بطور جدی از سببهای دیگر بریده و متوسل به خدای عزیز گردد و چگونه می تواند چنین توسلی جدی داشته باشد؟با اینکه در دنیا آن را کسب نکرده بود - دقت بفرمایید.

از اینجا پایه ضعف استدلال بعضی (16) از مفسرین روشن می شود که به این آیه استدلال کرده اند بر اینکه دعای کافر مطلقا مستجاب نیست، چون توجه فرمودید که آیه شریفه نمی خواهد بفرماید دعای کافر بطور کلی مستجاب نیست بلکه می خواهد بفرماید: دعای او در خصوص آنچه که در دنیا منکر آن بوده مستجاب نیست، و گرنه در سایر حوائج چرا مستجاب نباشد؟با اینکه آیات بسیاری از قرآن کریم این معنا را خاطرنشان می سازد که خدای سبحان در موارد اضطرار دعای کفار را هم مستجاب کرده است.

"انا لننصر رسلنا و الذین امنوا فی الحیوة الدنیا و یوم یقوم الاشهاد"کلمه" اشهاد"جمع"شهید"است، البته شهید به معنای شاهد.و آیه شریفه وعده ای نوعی می دهد، نه وعده شخصی و برای یک یک اشخاص انبیا و تک تک وقایعی که برای آنان پیش می آید.و در سابق در تفسیر آیه"انهم لهم المنصورون" (17) در باره معنای نصرت الهی بیانی گذراندیم.

"یوم لا ینفع الظالمین معذرتهم و لهم اللعنة و لهم سوء الدار"این آیه تفسیری ست برای"یوم یقوم الاشهاد".و ظاهر اینکه مصدر را بر فاعل آن اضافه کرده و فرموده"معذرتهم - معذرتشان"و نفرموده: "ان یعتذروا - اینکه عذر بخواهند"،این است که در آن روز به نوعی معذرت خواهند خواست، و اما اینکه در سوره مرسلات فرموده"هذا یوم لا ینطقون و لا یؤذن لهم فیعتذرون" (18) ، مربوط به بعضی از مراحل روز قیامت است، وباید آن را اینطور معنا کنیم، برای اینکه آیات دیگری هست که دلالت می کند بر اینکه روزقیامت مردم تا اندازه ای حرف می زنند.

"و لهم اللعنة" - یعنی ایشان دوری از رحمت خدا را دارند."و لهم سوء الدار"یعنی و ایشان خانه بدی دارند که عبارت است از جهنم.

"و لقد اتینا موسی الهدی و اورثنا بنی اسرائیل الکتاب...لاولی الالباب"این آیه خاتمه سرگذشتی است که قبلا از موسی(ع)و فرستادن او بامعجزات و براهین روشن و مجادله آل فرعون به باطل و احتجاج مؤمن آل فرعون، بیان کرده بود، در این خاتمه که با لام قسم آغاز شده، به حقانیت ماموریت موسی و ظلم فرعونیان درمقابل او اشاره می فرماید:

و مراد از کلمه"الهدی"دینی است که موسی آورد.و مراد از ارث دادن کتاب به بنی اسرائیل این است که تورات را در بین آنان باقی گذاشت، تا بدان عمل کنند و به وسیله آن هدایت شوند.

و معنای جمله"هدی و ذکری لاولی الالباب"این است که: ما این کتاب را در بنی اسرائیل باقی گذاشتیم، در حالی که هدایتی بود که عوام آنها می توانستند با آن هدایت شوند وتذکری بود که خواص و خردمندان آنها می توانستند با آن متذکر گردند.

بحث روایتی

در کتاب علل به سند خود از اسماعیل بن منصور ابی زیاد، از مردی از امام صادق(ع) روایت کرده که گفت از امام صادق(ع)از کلام فرعون که به حکایت قرآن کریم گفته بود"ذرونی اقتل موسی"، پرسیدم: که چطور شود موسی(ع)را نکشت؟فرمود: برای اینکه زنازاده نبود و انبیا و اولاد انبیا را نمی کشند مگرفرزندان زنا (19).

و در مجمع البیان می گوید: امام صادق(ع)فرمود: تقیه دین من و دین پدران من است. کسی که تقیه ندارد، دین ندارد.و تقیه سپر خدا است در زمین، چون مؤمن آل فرعون، اگر اظهار اسلام می کرد کشته می شد (20) (و دیگر نمی توانست در چنین مجلسی حساس از موسی و دعوتش دفاع کند).

مؤلف: روایات از طرق شیعه در باب تقیه بسیار است، آیات قرآن هم مؤید آنهااست، مانند آیه"الا ان تتقوا منهم تقیة" (21) ، و آیه"الا من اکره و قلبه مطمئن بالایمان" (22).

و در محاسن به سند خود از ایوب بن حر، از امام صادق(ع)روایت کرده که در ذیل آیه" فوقیه الله سیئات ما مکروا"فرموده: این آیه نمی خواهد بفرماید: خدا نگذاشت آل فرعون آن مرد مؤمن را به قتل برسانند، بلکه بر او حمله کردند و او را کشتند.آیا می دانید چه چیز را حفظ کرد!منظور آیه این است که خدا او را از اینکه در دینش شکست دهند حفظ فرمود (23).

مؤلف: در معنای این روایت روایات دیگری هست، و در بعضی از روایاتی که ازطرق اهل سنت نقل شده، آمده که: خدا او را از کشتن نجات داد.

و در خصال از امام صادق(ع)روایت کرده که فرمود: من تعجب می کنم ازکسی که از چهار چیز جزع و فزع می کند و به چهار چیز پناه نمی برد - تا آنجا که فرمود - وتعجب می کنم از کسی که فزع می کند از اینکه مبادا دشمن به او مکر کند و نیرنگ بزند،ولی پناه نمی برد به آیه"و افوض امری الی الله ان الله بصیر بالعباد"برای اینکه می شنوم که خدای عز و جل دنبالش می فرماید: "فوقیه الله سیئات ما مکروا" (24).

مؤلف: این حدیث در غیر خصال نیز نقل شده.

و در تفسیر قمی می گوید: مردی به امام صادق(ع)عرضه داشت: شما درباره آیه"النار یعرضون علیها غدوا و عشیا"چه می فرماید؟فرمود: بگو ببینم مردم چه می گویند؟عرضه داشت: می گویند این عذاب در آتش دوزخ است که آتش خلد است، وایشان در عین حال معذب به آن نمی شوند.حضرت فرمود: پس ایشان از سعدا هستند.شخص دیگری عرضه داشت: دایت شوم پس خودتان بفرمایید، که چگونه است؟فرمود: این در دنیااست و اما در آخرت که دار خلد است داخل در عذاب می شود، همچنان که دنبالش فرموده:

"یوم تقوم الساعة ادخلوا ال فرعون اشد العذاب" (25).

مؤلف: منظور امام(ع)از دنیا زندگی برزخ است که تعبیر از آن به دنیا دربسیاری از روایات اهل بیت آمده است.

و در مجمع البیان از نافع از ابن عمر روایت کرده که گفت: رسول خدا(ع)فرمود: هر یک از شما که بمیرد، در هر صبح و شام جایگاهش را به او نشان می دهند، اگراهل هشت باشد، جایگاهش از بهشت را و اگر اهل آتش باشد از آتش را نشانش می دهند ومی گویند: اینجا جایگاه تو است تا وقتی که خدا مبعوثت کند و بدینجا بیایی (26).

بخاری و مسلم این حدیث را در صحیح خود آورده اند.

مؤلف: سیوطی هم در الدر المنثور از بخاری و مسلم، از ابن ابی شیبه و ابن مردویه این حدیث را آورده (27).و این مضمون در روایات ائمه اهل بیت(ع)بسیار وارد شده و بسیاری از آن روایات در بحث برزخ، در جلد اول این کتاب و مواردی دیگر نقل شد.

پی نوشت ها:

1) مجمع البیان، ج 8، ص 519.

2) گفتند از او و برادرش مهلت بخواه.سوره شعراء، آیه 36.

3) روح المعانی، ج 24، ص 63.

4) سوره نساء، آیه 42.

5) روح المعانی، ج 24، ص 66.

6) روح المعانی، ج 24، ص 67.

7) هر چه می خواهند از اندوهی بیرون شوند، به سوی آن بازگردانده می شوند، و خطاب می شوند: بچشید عذاب سوزان را. سوره حج، آیه 22.

8) مجمع البیان، ج 8، ص 524.

9) روح المعانی، ج 24، ص 69.

10) و کسی که ایمان را قبول نداشته باشد، اجر عملش حبط می شود.سوره مائده، آیه 5.

11) روزی که شما را دعوت می کند و شما با حمد او را اجابت می کنید.سوره اسری، آیه 52.

12) سوره مؤمن، آیه 13.

13 و 14) روح المعانی، ج 24، ص 74.

15) من اجابت می کنم دعای دعا کننده را در صورتی که مرا بخواند.سوره بقره، آیه 186.

16) روح المعانی، ج 24، ص 76.

17) البته آنها بر کافران فتح و پیروزی یابند.سوره صافات، آیه 172.

18) امروز روزی است که زبان نمی گشایند و اجازه شان نمی دهند که معذرت خواهی کنند. سوره مرسلات، آیه 35 - 36.

19) علل الشرایع، ج 1، ص 57، ح 1.

20) مجمع البیان، ج 8، ص 521.

21) مگر آنکه بخواهید به نوعی از ایشان تقیه کنید.سوره آل عمران، آیه 28.

22) مگر کسی که مجبور شود و او را وادار به اظهار کفر کنند و او اظهار بکند، در حالی که دلش مطمئن به ایمان باشد.سوره نحل، آیه 106.

23) محاسن برقی، ج 1، ص 219، ح 141.

24) خصال، ص 218، ح 43.

25) تفسیر قمی، ج 2، ص 258.

26) مجمع البیان، ج 8، ص 526.

27) الدر المنثور، ج 5، ص 352.

 


پل ارتباطی :  daniz_0443@yahoo.com

چهارشنبه 16 فروردین 1391  1:14 AM
تشکرات از این پست
hamed_yurdum
hamed_yurdum
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : دی 1390 
تعداد پست ها : 35378
محل سکونت : آذربایجان غربی-سولدوز

پاسخ به:پیامبران در قرآن

داستان حضرت نوح(ع)

 

ترجمه تفسیر المیزان جلد 10 ، علامه طباطبایی؛

نام نوح(ع)درچهل و چند جای قرآن کریم آمده و در آنها به قسمتی از داستان آن جناب اشاره شده، در بعضی مواردبطور اجمال و در برخی بطور تفصیل، لیکن درهیچ یک از آن موارد مانند داستان نویسان که نام، نسب، دودمان،محل تولد، مسکن، شؤون زندگی، شغل، مدت عمر، تاریخ وفات، مدفن و سایر خصوصیات مربوط به زندگی شخصی صاحب داستان را متعرض می شوند به جزئیات آن جناب پرداخته نشده علتش هم این است که قرآن کریم کتاب تاریخ نیست تا درآن به شرح زندگی فرد فرد مردم و اینکه چه کسی از نیکان و چه کسی از بدان بوده بپردازد.

بلکه قرآن کریم کتاب هدایت است و از امور گذشتگان آنچه مایه سعادت مردم است متعرض می شود، و برای مردم شرح می دهد که حق صریح کدام است تا مردم همان را برنامه زندگی خود کرده و در حیات دنیوی و اخروی رستگار گردند، و بسا می شود که به گوشه ای ازقصص انبیاءو امت های آنان اشاره می کند تا مردم بفهمند سنت و روش خدای تعالی در سایرامتها چه بوده، تا اگر کسی هست که مشمول عنایت و موفق به کرامت است عبرت بگیرد، و کسی هم که چنین نیست آن سرگذشتها را بشنود تا حجت بر او تمام شود.

و داستان نوح(ع)در شش سوره از سوره های قرآنی بطورتفصیل آمده، و آن سوره ها عبارتند از: 1 - اعراف 2 - هود 3 - مؤمنون 4 - شعراء 5 - قمر 6 - نوح، و ازهمه این مواردمفصل تر سوره هود متعرض آن شده، زیرا سرگذشت آن جناب در بیست و پنج آیه یعنی از آیه 25 تا 49 طول کشیده است.

2 - داستان نوح(ع)در قرآن

انحراف تدریجی بشر از فطرت انسانی و پیدایش اختلاف طبقاتی بعد از حضرت آدم(ع)و بعثت و رسالت حضرت نوح(ع)

بعثت و رسالت نوح(ع)بشر بعد از حضرت آدم(ع)به صورت یک امت ساده و بسیط زندگی می کرد و فطرت انسانیت خود را راهنمای زندگی خود داشت، تاآنکه رفته رفته روح استکبار در او پیدا شد و گسترده گشت، و در آخر، کارش به استعبادیکدیگر انجامید، بعضی بعض دیگررا تحت فرمان خود گرفتند و زیر دستان، مافوق خود را رب خود پنداشتند و همین پندار، بذری بود که کاشته شد، بذری که هر زمان و در هر جا که کاشته شود و سپس جوانه بزند و سبز شود و رشد کند، چیزی به جز دین و ثنیت و اختلاف شدید طبقاتی یعنی استخدام ضعفا بوسیله اقویا و برده گرفتن و دوشیدن افراد ذلیل بوسیله قدرتمندان را به بارنمی آورد،آری همه اختلافها و کشمکشها و خونریزیهای بشر از آنجا آغاز گردید.

در زمان نوح(ع)فساددر زمین شایع گشت و مردم از دین توحید و از سنت

صفحه : 372

عدالت اجتماعی رویگردان شده و به پرستش بت ها روی آوردند، و خدای سبحان نام چند بت آن روز را که عبارت بودند ازود، سواع،یغوث، یعوقونسردر سوره نوح ذکرکرده.

فاصله طبقاتی روز به روز بیشتر شد، و آنهایی که از نظر مال واولاد قوی تر بودند حقوق ضعفاء را پایمال کردند و جباران، زیر دستان را به ضعف بیشتر کشانیده و طبق دلخواه خودبرآنان حکومت کردند. (1) در این زمان بود که خدای تعالی نوح(ع)را مبعوث کرده و او را با کتاب وشریعتی به سوی آنان گسیل داشت تا از راه بشارت و انذار، به دین توحید و ترک خدایان دروغین دعوتشان نموده مساوات را در بینشان برقرار سازد.(2)

دین و شریعت نوح(ع)

بطوری که از تمامی آیات مربوط به داستان نوح(ع)برمی آید آن جناب همواره قوم خود را به توحید خدای سبحان و ترک شرک دعوت می کرد، و بطوری که از دوسوره نوح و یونس، و سوره آل عمران آیه 19 بر می آید آنان را به اسلام می خواند، و بطوری که از سوره هود آیه 28 استفاده می شود از آنان می خواسته تا امر به معروف و نهی از منکر کنند، و نیز همانطور که از آیه 103 سوره نساء و آیه 8 سوره شورا بر می آید نمازخواندن را نیز از آنان می خواسته و بطوری که از آیه 151 و 152 سوره انعام بر می آید رعایت مساوات و عدالت را نیز از آنان می خواسته، و دعوتشان می کرده به اینکه به فواحش و منکرات نزدیک نشوند، راستگو باشندو به عهد خود وفا کنند، و بطوری که از آیه 41 سوره هود بر می آیدآن جناب اولین کسی بوده که مردم را دعوت می کرده به اینکه کارهای مهم خود را با نام خدای تعالی آغاز کنند.

تحمل زحمات طاقت فرسای نوح(ع)در کار دعوت

: از آیات سوره های نوح و قمر و مؤمنون بر می آید که آن جناب قوم خود را دائما دعوت می کرده به اینکه به خدای تعالی و آیات او ایمان بیاورند و در این دعوت منتهای جد و جهد را به خرج می داده و شب و روزو آشکارا و پنهان وادارشان می کرده به اینکه حق را بپذیرند، ولی قومش جزبه عناد و تکبر خودنمی افزودند، هر قدر او دعوت خود را بیشتر می کرده آنان سرکشی و کفرشان را بیشتر می کردند و به جز اهل و اولادش وعده اندکی که از غیر آنان ایمان نیاوردند، بطوری که دیگر از ایمان آوردن

............................................ (1)با استفاده از سوره های اعراف، هود و نوح. (2)سوره بقره، آیه 21.

صفحه : 373

سایرین به کلی مایوس گردید در آن هنگام به درگاه پروردگار خود شکایت برده و از او طلب نصرت کرد.

مدت زیستن نوح(ع)در میان قومش

: از آیات سوره عنکبوت بر می آید که آن جناب نهصد و پنجاه سال مشغول دعوت قوم خود بوده، ولی قوم، او را جز به استهزاء و مسخره کردن و نسبت جنون به او دادن عکس العملی از خود نشان ندادند، آنها وی را متهم می کردند به اینکه منظورش این است که به آقایی و سروری برما دست یابد، تا آنکه در آخر از پروردگارخود یاری طلبید.و از آیات سوره هود استفاده می شود که بعد از این استنصار، خدای تعالی به وی وحی کرد که از قومش به جز آن چند نفری که ایمان آورده اند احدی ایمان نمی آورد، و آن جناب را درباره قومش تسلیت گفت و دلگرمی داد، و بطوری که از آیات سوره نوح استفاده می شود نوح(ع)قوم خود را به هلاکت ونابودی نفرین کرد، و از خدای تعالی خواست تا زمین را از لوث وجود همه آنان پاک کرده و احدی از آنان را زنده نگذارد،و بطوری که ازآیات سوره هود بر می آید خدای تعالی به آن جناب وحی کرد که زیر نظر ما و طبق وحی ماکشتی را بساز.

کشتی سازی نوح(ع)

از آیات سوره هود بر می آید که خدای تعالی به آن جناب دستور داد تا کشتی را با تاییدو تسدید او بسازد، و آن جناب شروع به ساختن آن کرد، که مردم دسته دسته از محل کار آن جناب گذشته و او را مسخره می کردند، چون کشتی آب می خواهد، و کشتی سازی باید در لب دریا باشد،و آن جناب این کار را در بیابانی بدون آب انجام می داد، و همین باعث می شد که مردم او را مسخره کنند، وآن جناب در پاسخشان می فرمود اگر امروز شما ما را مسخره می کنیدبه زودی خواهید دید که ما شما را مسخره می کنیم و به زودی خواهید فهمید که کسی که دچارعذاب گردد خوار و ذلیل و بیچاره می شود، و عذابی که می آید عذابی است مقیم و غیرقابل زوال و نیز از دو سوره هود و مؤمنون بر می آید که خدای عز و جل برای نزول آن عذاب، علامتی قرار داده بود و آن این بوده که آب از تنوری بالا می زند.

نزول عذاب و آمدن طوفان

: نوح(ع)همچنانکه از سوره هود و مؤمنون استفاده می شود مشغول ساختن کشتی بود تا اینکه آن را به اتمام رسانید و امر خدای تعالی مبنی بر نزول عذاب صادرشد، و آن تنور شروع به جوشیدن کرد، در این هنگام خداوند متعال به آن جناب

صفحه : 374

وحی فرستاد که از هر حیوان یک جفت نر و ماده سوارکشتی کند و نیز اهل خود را به جزافرادی که مقدر شده بود هلاک شوند یعنی همسرش که خیانت کار بود و فرزندش که از سوارشدن امتناع ورزیده بود و نیز همه آنهایی که ایمان آورده بودند سوار کند.و از سوره قمر بر می آیدهمینکه آنها را سوار کرد خدای تعالی درهای آسمان را به آبی ریزان باز کرد، و زمین را به صورت چشمه هایی جوشان بشکافت، آب بالا و پایین برای تحقق دادن امری که مقدر شده بوددست به دست هم دادند.و نیز از سوره هود استفاده می شود که رفته رفته آب زمین را فرا گرفت و بالا آمد و کشتی را از زمین کند، کشتی در موجی چون کوههای بلند سیر می کرد، و طوفان همه مردم روی زمین را فرا گرفت و همه را در حالی که ستمگر بودند هلاک کرد، و خدای تعالی به آن جناب دستورداده بود همینکه در کشتی مستقر شدند خدا را در برابر این نعمت که از شر قوم ستمکار نجاتشان داد حمد بگویند و در پیاده شدن از او برکت بخواهند، و نوح(ع)گفت: الحمد لله الذی نجانا من القوم الظالمینو نیز گفت:رب انزلنی منزلا مبارکاو انت خیر المنزلین (2).

پایان یافتن داستان و پیاده شدن نوح و همراهانش به زمین

: بعد از آنکه طوفان به دلیل آیه 77 سوره صافات عالم گیرشده و مردم روی زمین همه غرق شدند، خدای تعالی به زمین فرمان داد تا آب خود را ببلعد، و به آسمان نیز فرمان داد تا از باریدن بایستد، آب از ظاهر زمین کاسته شد، و کشتی بر بالای کوه جودی قرار گرفت و فرمانو قیل بعدا للقوم الظالمین - دوری باد برعلیه ستمکارانصادر شد، آنگاه خدای تعالی به نوح وحی کرد که: ای نوح!از کشتی پایین آی و با سلامی از ناحیه ما و برکاتی بر تو و امت هایی که با تواند پیاده شو، که بعد از این طوفان، دیگر هیچگاه دچارطوفانی عالم گیر نخواهند شد چیزی که هست بعضی از این نجات یافتگان امت هایی هستند که خدا در دنیا ازمتاع های زندگی دنیا برخوردارشان می کند، و سپس عذابی دردناک آنان را فرا می گیرد، پس نوح و همراهان او از کشتی خارج شده و در زمین قرارگرفتند و خدا را به توحید و اسلام پرستیدند، و زمین را به ارث دست به دست به ذریه های خودسپردند، و خدای سبحان تنها ذریه نوح را باقی گذاشت.(3)

داستان پسر غرق شده نوح

: نوح(ع)هنگامی که سوار کشتی می شد دید

............................................ (1 و 2)سپاس خدای را که ما را از قوم ستمکارنجات داد، پروردگارا مرا در جایگاه با برکتی فرود آرکه تو بهترین فرود آورندگانی.سوره مؤمنون، آیه 28 و 29 (3)با استفاده از سوره هود و صافات.

صفحه : 375

که یکی از پسرانش سوار نشده، و علتش این بوده که به وعده پدرش مبنی بر اینکه هر کس ازسوار شدن تخلف کند غرق خواهد شد ایمان نداشته، وقتی چشم نوح به او افتاد که در کناری ایستاده، صدا زد که ای پسرم بیا با ما سوار شو و با کافران مباش.پسر دعوت پدر را اینطور ردکرد که من به زودی به یکی از کوهها پناه می برم تا مرا از خطر آب حفظ کند. نوح(ع)گفت: امروز هیچ چیزی نمی تواند احدی را از عذاب الهی حفظ کند مگر کسی را که خدا به او رحم کرده باشد، که منظورش همان کسانی است که سوار کشتی بودند - پسرنوح به این پاسخ پدر توجهی نکرد، و چیزی نگذشت که موج، بین پدر و پسر حائل شده و پسرجزء غرق شدگان گردید.

نوح(ع)هیچ احتمال نمی داد که پسر در باطن دلش کفر پنهان کرده باشد وتاکنون اگر اظهار اسلام می کرده از باب نفاق بوده باشد، بر خلاف همسرش که نوح از کفراوخبر داشته، و بطور قطع اگر پسرش را نیز مانند همسرش کافر می دانسته هرگز تقاضای نجات اورا نمی کرده، برای اینکه این خود نوح(ع)بود که از خدای عز و جل درخواست کرد تادیاری از کفار را زنده نگذارد، و بنا بر حکایت قرآن کریم گفته بود: رب لا تذر علی الارض من الکافرین دیارا انک ان تذرهم یضلوا عبادک و لا یلدواالا فاجرا کفارا(1) و نیز خود او بوده که به حکایت قرآن در دعایش گفته بود: فافتح بینی و بینهم و نجنی و من معی من المؤمنین(2) و چگونه ممکن است خود او با آگاهی از کفر باطنی پسرش مع ذلک نجات اورا از خدا بخواهد؟با اینکه قبلا فرمان خدای تعالی را شنیده بود که فرمود:و لا تخاطبنی فی الذین ظلموا انهم مغرقون (3).

نوح(ع)با حائل شدن موج بین او و فرزندش و در حالی که بی خبر از کفر باطنی پسرش بود دچار اندوهی شدید شد، و پروردگار خود را چنین نداء کرد که: رب ان ابنی من اهلی و ان وعدک الحقپروردگارا این پسر من از اهل من است و وعده تو، به اینکه اهل مرانجات دهی حق است و تو احکم الحاکمینی یعنی حکمت از حکم هر حاکم دیگری متقن تر

............................................ (1)پروردگارا این قوم کافر را هلاک کن و دیاری از ایشان را بر روی زمین باقی مگذار، که اگرایشان را باقی بگذاری بندگان پاک و با ایمانت را گمراه می کنند و فرزندی هم جزبدکار و کافر از آنان به ظهور نمی رسد.سوره نوح، آیه 26 و 27. (2)بارالها!بین من و قوم، حکم فرما و به ما گشایشی عطا کن و من و مؤمنانی که با من همراهند ازشر قوم نجات ده. سوره شعراء، آیه 118 (3)سوره هود، آیه 37.

صفحه : 376

است، و تو در قضایی که می رانی جور و ستم نمی کنی و حکمت ناشی از جهل به مصالح واقعی نیست، بنا بر این لطف کن و به من خبر ده که واقعیت فرزند من چیست و با اینکه او اهل من است چرا مستوجب عقاب شده است؟در اینجا عنایت الهی شامل حال نوح شد، و نگذاشت بطورصریح درخواست نجات فرزند خود را کند، - و یا به عبارت دیگر درخواستی کند که به واقعیت آن علمی ندارد - خدای تعالی در پاسخش به وی وحی فرستاد که ای نوح پسر تو اهل تونیست، او عمل غیر صالحی است، پس زنهار که مبادا بامن در باره نجات او روبرو شوی ودرخواست نجات او را بکنی، که اگر چنین درخواستی کنی درخواستی کرده ای که به واقعیت آن آگاهی نداری و من تو را پند می دهم که مبادا از جاهلان باشی.

بعد از این وحی، نوح(ع)از واقع امر آگاه شد و به پروردگارش ملتجی گشت که: پروردگارا من پناه می برم به تو از اینکه از تو چیزی بخواهم که علمی به واقعیت آن ندارم،و از تو درخواست می کنم که عنایت شامل حالم بشود و با مغفرتت مرا بپوشانی، و بارحمتت بر من عطوفت کنی، که اگر غیر این کنی از زیانکاران خواهم شد.

3 - خصائص نوح(ع)اولین پیامبر اولواالعزم، پدر دوم نسل حاضر بشر و...

حضرت نوح(ع)اولین پیغمبر اولوا العزم و از بزرگان انبیاء(ع)است،که خدای عز و جل او و سایر انبیاء اولوا العزم را بر تمامی بشر مبعوث کرده و با کتاب وشریعت فرستاده است، بنا بر این، کتاب او اولین کتاب آسمانی است که مشتمل بر شرایع الهی است، و شریعت او نیز اولین شریعت خدایی می باشد.

و آن جناب پدر دوم نسل حاضر بشر است، چون تمامی افرادبشر امروز از طرف پدر و مادربه آن جناب منتهی می شوند و همه ذریه آن حضرتند، که قرآن کریم در باره اش فرمود: و جعلناذریته هم الباقین(1) و آن جناب پدر بزرگ همه انبیاء است، غیر آدم و ادریس(ع)، و خدای تعالی در این باب فرموده: و ترکنا علیه فی الاخرین (2).

و آن جناب اولین پیغمبری بوده که باب تشریع احکام و کتاب و شریعت را گشوده و فتح نمود، و علاوه بر طریق وحی، با منطق عقل و طریق احتجاج با مردم صحبت کرد،بنا بر این آن جناب ریشه و منشا دین توحید در عالم است، و بر تمامی افراد موحد عالم که تاکنون آمده و تا

............................................ (1)ونژاد و اولاد او را در روی زمین باقی گذاشتیم.سوره صافات، آیه 77 (2)و در میان آیندگان برای او نام نیکویی قرار دادیم.سوره صافات، آیه 78

صفحه : 377

قیامت خواهند آمد منت داشته و همه مرهون اویند،و به همین جهت است که خدای عز و جل اورا به سلامی عام اختصاص داده و هیچ کس دیگر را در آن سلام شریک وی نساخت و فرمود: سلام علی نوح فی العالمین (1).

و باز به همین جهت است که خدای عز و جل او را از همه عالمیان برگزیدو ازنیکوکارانش شمرد (2) ، و او را عبدی شکور خواند (3) ، و او را از بندگان مؤمن خود دانست (4) ، و او راعبدی صالح خواند (5).

و آخرین دعایی که خدای تعالی از آن جناب نقل فرموده این است که به درگاه پروردگارش عرضه داشت: رب اغفر لی و لوالدی و لمن دخل بیتی مؤمنا وللمؤمنین و المؤمنات و لا تزد الظالمین الا تبارا (6).

............................................ (1)سلام بر نوح در همه ادوار عالم بشریت تا روز قیامت.سوره صافات، آیه 79 (2)سوره انعام، آیه 84 و سوره صافات، آیه 80. (3)سوره اسری آیه 3. (4)سوره صافات، آیه 81. (5)سوره تحریم، آیه 10. (6)بارالها مرا و پدر و مادرم را و عموم کسانی که با داشتن ایمان به خانه من در می آیند و عموم مؤمنین و مؤمنات را بیامرز،و در باره ستمگران به جز تبار و هلاکت میفزا.سوره نوح، آیه 28

4 -

داستان نوح(ع)در تورات فعلی

در تورات دراصحاح ششم از سفر تکویندر باره آن جناب چنین آمده که وقتی مردم در روی زمین زاد و ولد را شروع کردند و دخترانی برایشان پیدا شد، پسران خدا - که منظورپیغمبران هستند - دیدند دختران مردم زیبایند لا جرم از آن دختران هر چه را اختیار می کردندهمسرخود می ساختند.رب - یعنی خدای تعالی - گفت روح من در انسان دائما داوری نخواهدکرد زیرا که او نیز بشر است -آزاد است و اراده دارد - و روزگار او به صد و بیست سال رسیده بود، و در زمین طاغوتها در آن ایام بودند - همچنانکه بعداز آن نیز بوده اند - چون فرزندان خدا(انبیاء)داخل بر دختران مردم شدند و دختران برای آنان اولادآوردند، و جبارانی پدید آمد که از همان روزگاران نخستین اسم داشتند.

و چون رب دید شر انسان در زمین زیاد شد و تمامی خاطرات فکری قلب بشر همه روزه

صفحه : 378

شر شد، رب غصه دار شد که دید عمل انسان در زمین اینطورشده، و در قلب خود تاسف خورد، به ناچار فرمان داد که جنس این بشر را که من آفریده ام از روی زمین محوکنید، هم انسان را وهم همه چهارپایان و جنبندگان و مرغان هوا را، برای اینکه من ازاعمالی که آنها کردند محزون شدم، و اما نوح، نعمت را در چشم رب بدید.

اینها همه فرزندان نوحند، و نوح مردی نیکوکار و در میان اقران و نزدیکان خود مردی کامل بود و با خدا سیر می کرد، و برای او سه فرزند متولد شد به نامهایسام، حام، ویافث، و زمین در پیش روی خدا فاسد شده و پر از ظلم گردید، و خدا زمین را دید که فاسدشده، زیرا هر فردی از افراد بشر طریقه اش در زمین فاسد شد.

آنگاه خدا به نوح فرمود که عمر کل بشریت بسر آمده و دارم می بینم که به زودی نابودمی شوند، برای اینکه زمین از رفتار آنان پر از ظلم شده، و من نابود کننده آنان ونابود کننده زمینم، تو برای خودت از چوبجفرسفینه ای بساز و در آن کشتی خانه هایی جدا جدا بساز، و از داخل وخارج، آن را قیرمالی کن، و آن را بدین منوال می سازی که طولش سیصد ذراع، عرضش پنجاه ذراع و بلندیش سی ذراع باشد، و برای آن پنجره ای به بلندی یک ذراع قرارمی دهی، و درب ورودی آن را که می سازی در دو سمت آن مسکن هایی روی هم، یعنی به صورت سه طبقه بالا و پایین و متوسط درست می کنی، که اینک من دارم طوفان آب بر روی زمین رامی آورم، تا تمامی اهل زمین و هر جسد دارای روح و حیات را که در زیر آسمان است هلاک کنم، همه جانداران روی زمین می میرند، ولی من عهدم را با تو استوار می دارم، تو و فرزندان و همسرت و همسر فرزندانت داخل کشتی می شوید، و از هر جاندار صاحب جسد یک جفت داخل کشتی می کنی تا نسل آنها از بین نرود، و باید این یک جفت نرو ماده باشند، از مرغان ماده اش از جنس نرش باشد، از چهارپایان نیز همجنس باشد، از تمامی جنبندگان زمین همه همجنس باشند،خود این جنبندگان نزد تو می آیند تا نسلشان باقی بماند، و تو نیز برای خودت ازهر طعام خوردنی فراهم بیاورو در کشتی نزد خود جمع کن تا هم طعام تو باشد و هم طعام آن جانداران، نوح بر حسب دستوری که خدای تعالی داده بود عمل کرد.

و در اصحاح هفتم از سفر تکوین می گوید، رب به نوح گفت: توو همه فرزندانت داخل کشتی شوید، زیرا من تو را از میان نسل موجود بشر مردی نیکوکار دیدم، و از همه چهارپایانی که پاک هستند را هفت تا هفت تا به صورت نر و ماده نزد خود نگه دار، و از آنهایی که ناپاکندتنها دو به دو نگه دار،که آنها نیز باید نر و ماده باشند، از مرغان نیز هفت تا هفت تا به صورت نرو ماده پیش خود ببر تا نسل آنها در روی زمین باقی بماند زیرا که من نیز بعد از هفت روز دیگر،

صفحه : 379

چهل روز و چهل شب بر زمین می بارانم، و در روی زمین هر موجود استواری که ساخته ام را محومی کنم، نوح بر حسب آنچه خدا امر کرده بود عمل کرد.

بعد از آنکه نوح به سن ششصد سالگی رسید طوفان زمین را فرا گرفت و نوه و فرزندان و همسر خودش و همسران پسرانش از روی آب طوفان داخل کشتی شدند،هر جنبنده ای هم که در زمین بود - چه پاکش و چه ناپاکش - همانطور که خدابه نوح فرمان داده بود به صورت نرو ماده و دوتا دوتا داخل کشتی شدند.

و بعد از هفت روز چنین شد که آبهای طوفان، زمین رافرا گرفت، و این حادثه درششصدمین سال عمر نوح و در روز هفدهم ماه دوم بود و در آن روز همه چشمه های وسیع و بزرگ جوشیدن گرفت و طاقهای آسمان باز شد، و چهل روز و چهل شب باران ببارید، و درهمان روز،نوح و همسرش و فرزندانشساموحامویافثباهمسرانشان داخل درکشتی شدند، و تمامی مرغان با ماده های همجنس خود، و همه پرندگان کوچک دارای بال داخل بر نوح در درون کشتی شدند، و از هر جاندار دارای جسد جفت جفت به درون کشتی درآمدند، و از هر جنبنده دارای جسد که وارد می شدند نر و ماده وارد می شدند،همانطور که خدادستور داده بود، آنگاه خدا درب کشتی را بر نوح بست.

و طوفان چهل روز در زمین ادامه داشت، آب بی اندازه زیاد شد،کشتی آنقدر بالا رفت که بر بالای همه زمین قرار گرفت و روی آبها حرکت می کرد، آب جدا زیاد و عظیم بود حتی تمامی کوههای بلندی که در زیر آسمان بود پانزده ذراع زیر آب فرو رفتند، باز آب رو به فزونی داشت، بطوری که دیگر اثری از کوهها باقی نماند، در نتیجه تمامی جانداران صاحب جسد ازمرغان و چهار پایان و وحشی ها و تمامی خزندگانی که روی زمین می خزیدند و تمامی مردم وتمامی موجوداتی که بوئی از روح حیات را در دماغ داشتند همه مردند، البته آنهایی که درخشکی زندگی می کردند، و خدا تمامی موجوداتی که بر روی زمین استوار بود از بین برد، چه انسانهاو چه چهار پایان و چه حشرات و چه مرغان، همگی از روی زمین محو شدند تنها نوح وهمراهانش در کشتی باقی ماندند، و باز آب همچنان تا مدت صد و پنجاه روز رو به فزونی داشت.

تورات، سپس دراصحاح هشتم از سفر تکوینمی گوید: خدابه یاد نوح و همه وحوش و چهار پایانی که در کشتی با او بودند افتاد، و بادی را بر زمین عبور داد که در نتیجه آبها آرام گرفتند و جلو چشمه های زمین و درهای آسمان گرفته شد، آسمان دیگر نبارید و آبهایی که اززمین جوشیده بود به تدریج به زمین برگشت، و بعد از صد و پنجاه روز آب کاهش یافت و کشتی

صفحه : 380

در روز هفدهم در ماه هفتم بر بالای جبال آرارات مستقر گردید،و آب تا ماه دهم، همه روزه فرو می نشست تا اینکه در دهه اول آن ماه قله های کوهها سر از آب در آورد.

و بعد از چهل روز چنین شد که نوح پنجره ای را که برای کشتی درست کرده بود بازکرد، و کلاغ را از درون کشتی رها ساخت، کلاغ همه جا سرگردان بال می زد و به نزد نوح برنگشت تا آنکه زمین به کلی خشک شد و آب در آن فرو رفت بعد از کلاغ کبوتر را رها ساخت تا ببیند آیا آب درروی زمین کم شده یا نه، و چون کبوتر جای خشکی نیافت تا منزل کند به ناچار به نزد نوح و به کشتی برگشت چون آب هنوز همه روی زمین را پوشانده بود، نوح دست خود را دراز کرد و کبوتر را گرفته به نزد خود در داخل کشتی برد.وباز هفت روز دیگر درکشتی درنگ کرده مجددا کبوتر را از داخل کشتی رها ساخت، کبوتر هنگام عصر نزد نوح برگشت،در حالی که یک برگ سبز زیتون به منقار داشت، نوح فهمید که آب از روی زمین فروکش کرده و کم شده است هفت روزدیگر مکث کرد، باز کبوتر را رها ساخت این دفعه دیگربه نزد نوح برنگشت.

و در اول ماه ششصد و یکمین سال از عمر نوح بود که آب به کلی فرو رفته و نوح پرده کشتی را برداشت و چشمش به زمین افتاد و دید که آب به کلی فرو رفته، و در روز بیست و هفتم ماه دوم بود که زمین خشک شد.

آنگاه خدای تعالی با نوح چنین گفتگو کرد که ای نوح!توو همسر و فرزندانت و همسران ایشان از کشتی خارج شوید و همه حیواناتی که صاحب جسد هستند و در کشتی با توبودند و همه جنبندگانی که در زمین حرکت می کنند را از کشتی خارج کن، و در زمین توالدو تناسل را براه بینداز،و عده انسانها را زیاد کن، نوح و فرزندانش و همسر خود و همسر فرزندانش و همه حیوانات و جنبندگان و همه مرغان با همجنس و همنوع خود از کشتی خارج شدند.

و نوح قربانگاهی برای رب بنا کرد، و از هر چهار پا و پرنده پاک یکی بگرفت، آنگاه سوختنی ها، یعنی هیزمها را به بالای قربانگاه برد، رب چون این را دید نسیم رضایت را وزانیددر قلب خودش با خود گفت دیگر هرگز زمین را به خاطر انسان لعنت نمی کنم و به صرف تصوراینکه قلب انسان از روزی که پدید آمده شریر بوده تمامی جانداران زمین را مانند این دفعه هلاک نمی کنم و مقرر می دارم مادامی که زمین برجا است در زمین زراعت باشد و در آن سرماو گرما، تابستان و زمستان، و روز و شب باشد و هرگز این نظام را بر هم نمی زنم.

و در اصحاح نهم از سفر تکوین آمده که خدا نوح و فرزندانش را مبارک کرد، و به نسل آنان برکت داد، و به آنان فرمود: توالد کنید وعده نفرات بشر را زیاد کنید و زمین را از انسانها پر

صفحه : 381

سازید، و باید که ترس و وحشت شما - تنها بر جان خودتان نباشد بلکه - حیوانات زمین و کل مرغان آسمان با کل جنبندگان بر روی زمین و کل ماهیان دریا باشد چون من کل جنبندگان زنده را به دست شما سپرده ام تا برای شما طعامی باشد، همچنانکه همه گیاهان سبزرا به شماسپرده ام تنها از هر حیوانی خون آن و جنابتش را نخورید، و من، تنها برای شماخونخواهی می کنم - نه برای سایرجانداران - خون شما را طلب می کنم، چه از حیوانی که خونتان را ریخته باشند و چه از انسانی که چنین کرده باشد،خون انسان را از کسی که خون برادرش راریخته طلب می کنم، آری ریزنده خون انسان خونش ریخته می شود، چون خدا انسان را به شکل خود درست کرده، به همین جهت باید که از راه توالد و تناسل عدد انسانها را در زمین بسیارکنید.

خدا با نوح و فرزندانش سخن گفت، و در سخنش چنین فرمود:اینک من میثاق خود رابا شما می بندم، هم با شما و هم با نسل شما که بعد از شما می آید، و هم با هرنفس زنده ای که با شما - در کشتی - بودند چه مرغان و چه چهار پایان، و همچنین کل وحوش زمین که با شمابودندو با شما از کشتی خارج شدند حتی همه جنبندگان زمین، میثاق خود را با شما محکم کردم که هیچ یک از شما جانداران دارای جسد، نسلش به وسیله طوفان منقرض نشود، و اینکه از این به بعد دیگر طوفانی که زمین را ویران سازد پیش نیاورم،و اما علامت این میثاق که من بین خود و شما بسته و استوار کرده ام - که کل صاحبان نفس زنده که با شما هستند تا قرنهای آینده از طوفان ویرانگر ایمن باشند - این است که من قوس خودم را در ابرها نهادم، تا علامت میثاقی باشدکه بین من و بین زمین بسته شد، و در نتیجه از این پس هرگاه ابری را بر زمین بگسترانم قوس خود را در ابر می بینم و به یاد میثاقی که بین خود و شما و هر صاحب نفس زنده ودارای جسد بسته ام می افتم، و همین باعث می شودکه طوفان ویرانگر بپا نکنم و هر حیوان صاحب جسد را هلاک نسازم.

پس هر زمان که قوس در ابر باشد من آن را می بینم تا به یادمیثاقی بیفتم که تا ابد بین خدا و بین هر صاحب نفس زنده در کل جسدهای ساکن در زمین بسته شده و خدابه نوح گفت این است آن علامتی که مرا به یاد میثاقی می اندازد که من بین خود و بین هر صاحب جسدی برروی زمین بسته ام.

آن پسران نوح که با نوح از کشتی خارج شدند عبارت بودنداز سام و حام و یافث، و حام پدر کنعان است، و این سه نفر، پسران نوح بودند که تمامی انسانهای روی زمین از این سه تن شعبه شعبه شدند.

صفحه : 382

موارد مخالفت و تفاوت داستان نوح(ع)در تورات با آنچه در قرآن آمده است و نوح در ابتداء، کشاورز بود و درخت انگور می کاشت، وقتی شراب خورد ومست شدو در حال مستی لخت و عریان داخل خیمه اش شد، حام که پدر کنعان باشد عورت پدرش رادید و به دو برادرش که در خارج خیمه بودند خبر داد، پس سام و یافث ردائی(پوششی)را به دوش خود گرفته از پشت سر به روی پدرانداختند، و عورت پدر خود را پوشاندند، در حالی که صورت خود را به طرف پشت برگردانده بودند که عورت پدر را نبینند.

همینکه پدر ازمستی به هوش آمد و ملتفت شد که پسر کوچکش چه کرده، گفت: کنعان ملعون باد، بنده بندگان برادران خود باشد و گفت: مبارک بادیهوهخدای سام، و کنعان بنده او باشد، تا خدایافث را وسعت دهد و در خیمه های سام، مسکن گزیند و کنعان عبد اوباشد.

نوح بعد از ماجرای طوفان، سیصد و پنجاه سال زندگی کرد و مجموعاعمر نوح نهصد وپنجاه سال بود، و بعد از آن از دنیا رفت.این بود آنچه که از تورات مورد حاجت ما بود.

و این بیان - بطوری که ملاحظه می کنید - از چند جهت مخالف با بیان قرآن است: 1 - در تورات هیچ نامی از غرق شدن همسرنوح نیامده بلکه تصریح کرده به اینکه او باشوهرش داخل کشتی شد، و بعضی اینطور توجیه کرده اندکه شاید نوح دو همسر داشته، یکی غرق شده و دیگری نجات یافته.

2 - در تورات نامی از پسر نوح که غرق شد نیامده در حالی که قرآن کریم سرگذشت اورا آورده است.

3 - در تورات سخنی از مؤمنین به نوح در میان نیامده و تنهانام نوح و خانواده اش، وفرزندان و همسر فرزندانش آمده است.

4 - در تورات، مجموعا عمر نوح را نهصد و پنجاه سال ذکرکرده، در حالی که از ظاهرقرآن عزیز بر می آید که نهصد و پنجاه سال آن مدتی است که نوح(ع)قبل از حادثه طوفان در بین مردمش به کار دعوت پرداخته، و در این زمینه فرموده: و لقد ارسلنا نوحا الی قومه فلبث فیهم الف سنة الا خمسین عاما فاخذهم الطوفان و هم ظالمون (1).

5 - مساله قوس قزحی که تورات آن را وسیله یاد آوری خداذکر کرده، و مساله فرستادن کلاغ و کبوتر که به عنوان خبرگیری از فروکش شدن آب آورده، و نیز خصوصیاتی که برای

............................................ (1)و همانا ما نوح را به سوی قومش گسیل داشتیم و او مدت نهصد و پنجاه سال در بین آنان بود، پس از آن، طوفان ایشان را در حالی که همچنان ظالم بودند -و به نوح ایمان نیاورده بودند - بگرفت.سوره عنکبوت، آیه 14

صفحه : 383

کشتی ذکر کرده، از عرض و طول و ارتفاع و سه طبقه بودن آن،و مدت طوفان و بلندی آب طوفان و غیره، قرآن کریم از ذکر آنها ساکت است، و بعضی از آنها مطالبی است که بعید به نظرمی رسد، نظیر مساله قوس قزح، که خدای تعالی با آن میثاق ببندد، و امثال این معانی در قصه سرائی های صحابه و تابعین در داستان نوح(ع)زیاد است که بیشتر آن سخنان به جعلیات اسرائیلی شبیه تر است.

5 - در تواریخ و اسطوره های سایر ملل در باره طوفان چه آمده است؟

صاحب المنار در تفسیر خود می گوید در تواریخ امت های قدیم نیز جسته و گریخته ذکری از مساله طوفان آمده، بعضی از آن سخنان با مختصر اختلافی مطابق با خبری است که در سفر تکوین تورات آمده و بعضی دیگر با مختصر توافقی مخالف آن است.

و از همه اخبار نزدیک تر به خبر سفر تکوین، اخبار کلدانیان است، و اینان همان قومی هستند که حادثه نوح در سرزمینشان رخ دادبرهوشعویوسیفوساز این قوم نقل کرده اندکه زمانیکهزیزستروسبعد از اینکه پدرشاوتیرتاز دنیا رفت، در عالم رؤیا دید که - به اوگفتند - به زودی آبها طغیان می کند، و تمام افراد بشر غرق می شوند، و به او دستور دادند که سفینه ای بسازد تا به وسیله آن خودش و اهل بیت و خواص و دوستانش را از غرق شدن حفظکند، او نیز چنین کرد، و این روایت بدین جهت که طوفان رامخصوص دوران جبارانی دانسته که فساد را در زمین گسترش دادند و خدا آنان را با عذاب طوفان عقاب کرد، مطابق روایت سفرتکوین است.

بعضی از انگلیسی ها به الواحی از آجر دست یافتند که در آن این روایت با حروف میخی نوشته شده و متعلق به دورهآشور بانیپالبود، یعنی حدود ششصد و شصت سال قبل ازمیلاد مسیح بوده و خود آن از نوشته ای متعلق به قرن هفتم قبل از میلاد نقل شده بود، در نتیجه نمی توانداز سفر تکوین تورات گرفته شده باشد چون قدیمی تر از آن بوده است.

یونانیهانیز خبری از طوفان، روایت کرده اند و این خبر را افلاطون در کتابش به این مضمون آورده که: کاهنان مصری به سولون - حکیم یونانی - گفتند: آسمان، طوفانی درزمین بپا کرد که وضع زمین را به کلی تغییر داد و چند نوبت و به طرق مختلف بشر روی زمین هلاک گردید، و این امر باعث شد که انسانهای عصر جدید هیچ اثر و معارفی از آثار انسانهای

صفحه : 384

قبل از خود را در دست نداشته باشندمانیتونداستان طوفان را آورده وتاریخ آن را بعد ازهرمس اولکه بعد ازمیناس اولبوده ذکر کرده است، و به حسب این نقل نیز،تاریخ طوفان قدیم تر از تاریخی است که تورات برای آنان ذکر کرده.و از قدمای یونان روایت شده که در قدیم طوفانی عالم گیر حادث شدو همه روی زمین را فرا گرفت، تنهادوکالیونو همسرش بیرااز آن نجات یافتند.

و از قدمای فرس - ایرانیان - نیز روایت شده که گفته اند خداطوفانی بپا کرد و زمین راکه به دست اهریمن - خدای شرور - مالامال از فساد و شر شده بود غرق کرد، و گفته اندکه این طوفان نخست از داخل تنوری آغاز گردید، تنوری که در خانه عجوزه(زول کوفه)واقع بود و این عجوزه همیشه نان خود را در این تنور می پخت، و لیکن مجوسیان منکر طوفانی عالم گیر بوده و گفته اند که طوفان موردبحث تنها در سرزمین عراق بوده و دامنه اش تا به حدود کردستان نیزکشیده شده بود.

قدمای هند نیز وقوع طوفان را ثبت کرده و آن را به شکلی خرافی روایت کرده و هفت بار دانسته اند، و در باره آخرین طوفان گفته اند: پادشاه هندیان و همسرش در یک کشتی عظیم که آن را به امر الله خودفشنوساخته و با میخ و لیف خرما محکم کرده بود نشستند و از غرق نجات یافتند،و این کشتی بعد از طوفان و فروکش شدن آب بر کوهجیمافات - هیمالیا - به زمین نشست.ولیبرهمی هامانندمجوسیان منکر طوفانی عمومی هستند که همه سرزمین هند را گرفته باشد، و مساله تعدد وقوع طوفان از ژاپنی ها و چینی هاو برزیلی ها و مکزیکی ها، و اقوامی دیگر نیز روایت شده، و همه این روایات متفقند در اینکه سبب پیدایش این طوفان ظلم و شرور انسانها بوده، که خدای تعالی آنان را به این وسیله عقاب کرده است. (1) در کتاباوستاکه کتاب مقدس مجوسیان است در نسخه ای که به زبان فرانسه ترجمه و در پاریس چاپ شده آمده است کهاهورامزدابهایما(که به اعتقادمجوسیان همان جمشید پادشاه است)وحی کرد که به زودی طوفانی واقع خواهد شد و همه زمین غرق خواهدگشت، و به او دستور داد تا چهاردیواری بسیار بلندی بسازد بطوری که هر کس داخل آن قرار بگیرد از غرق شدن محفوظ بماند.ونیز به او دستور داد تا از زنان و مردانی که صالح برای نسل باشند جماعتی را برگزیده و در آن چهار دیواری جای دهد، و همچنین از هر جنسی اجناس

............................................ (1)المنار، ج 11، ص 101 - 105.

صفحه : 385

مختلف حیوانات یک نر و ماده داخل چهار دیواری کند، ودر داخل چهار دیواری اطاقها وسالن هایی در چند طبقه بسازد تا انسانهایی که در آنجا جمع می شوند در آن اطاقهامنزل کنند، و همچنین حیوانات و جانوران و مرغان نیز در آن جای داشته باشند، و نیز به وی دستور دادتا درداخل آن چهار دیواری، درختان میوه ای که مورد حاجت مردم باشد بکارد و حبوباتی که مایه ارتزاق جانداران است کشت وزرع کند تا در نتیجه زندگی به کلی از روی زمین قطع نشودو کسانی باشند که در آینده زمین را آباد کنند.

و در تاریخ ادب هند بطوری کهعبد الوهاب نجاردر قصص الانبیای خود آورده، درباره داستان نوح آمده: در هنگامی که مانو(پسر اله به اعتقاد وثنی مسلک ها)داشت دست خود را می شست، ناگهان یک ماهی به دستش آمد که مایه دهشت وی شد، چون ماهی سخن می گفت و از او می خواست که وی را از هلاکت نجات دهد و به او وعده می داد که اگر چنین کند او نیزمانورا در آینده از خطری عظیم نجات می دهد،و آن خطر عظیم و عالم گیر که ماهی از آن خبر می داد عبارت بود از طوفانی که به زودی همه مخلوقات را هلاک می کند، وبنا بر این شرط، مانو آن ماهی را در مرتبان حفظ کرد.

وقتی ماهی بزرگ شد بهمانواز سالی خبر داد که در آن سال طوفان واقع می شود، وسپس راه نجات را نیز به او آموخت و آن این بود که کشتی بزرگی درست کند وهنگام بپا شدن طوفان داخل آن کشتی گردد، و می گفت من تو را از طوفان نجات می دهم، در نتیجه مانو دست به کارساختن کشتی شد، و ماهی آنقدر بزرگ شد که دیگر در مرتبان جای نگرفت و به ناچارمانو آن را به دریا افکند.

چیزی نگذشت که طوفان همانطور که ماهی گفته بود آمدو وقتی مانو داخل کشتی می شد دوباره ماهی نزد او آمد و کشتی مانو را به شاخی که بر سر خود داشت بست و آن را به طرف کوههای شمالی کشید و در آنجا مانو کشتی را به درختی بست و چون آب فروکش نمود وزمین خشک شد مانو تنها ماند.

6 - آیا نبوت نوح(ع)، جهانی و برای همه بشر بوده؟

در این مساله آراء و نظریه علماء با هم اختلاف دارد، آنچه در نزد شیعه معروف است این است که رسالت آن جناب عمومیت داشته و آن جناب بر کل بشر مبعوث بوده، و از طرق اهل بیت(ع)نیز روایاتی دال بر این نظریه وارد شده، روایاتی که آن جناب را از

صفحه : 386

شرحی در مورد نبوت و بعثت انبیاء و جواب به بعض اهل سنت که منکر عمومیت رسالت نوح(ع)هستندانبیاء اولوا العزم شمرده، و اولوا العزم در نظرشیعه عبارتند از: نوح، ابراهیم، موسی،عیسی، ومحمد(ص)که بر عموم بشر مبعوث بودند.

و اما بعضی از اهل سنت معتقدند به عمومیت رسالت آن جناب و اعتقاد خود را مستندکرده اند به ظاهر آیاتی همانند رب لا تذر علی الارض من الکافرین دیارا(1) و: لا عاصم الیوم من امر الله الا من رحم(2) و: و جعلنا ذریته هم الباقین(3) که دلالت دارند بر اینکه طوفان تمامی روی زمین(4) را فرا گرفت.و نیز به روایات صحیحی در مساله شفاعت استنادکرده اند که می گوید: نوح اولین رسولی است که خدای تعالی به سوی اهل زمین گسیل داشته است، و لازمه این حدیث آن است که آن جناب بر همه اهل زمین مبعوث شده باشد.

بعضی دیگر از اهل سنت منکر این معنا شده و به روایت صحیحی از رسول خدا(ص)استدلال کرده اند که فرموده است هر پیغمبری تنها بر قوم خود مبعوث شده ولی من بر همه بشر مبعوث شده ام، و از آیاتی که دسته اول به آنها استدلال کرده اند پاسخ داده اند به اینکه آن آیات قابل توجیه و تاویل است، مثلا ممکن است که منظور از کلمهارض - زمینهمان سرزمینی باشد که قوم نوح در آن سکونت داشته و وطن آنان بوده است همچنانکه فرعون در خطابش به موسی و هارون گفت: و تکون لکما الکبریاءفی الارض (5).

پس معنای آیه اول این می شود که: پروردگارا!دیاری از کافران قوم مرا در این سرزمین زنده نگذار.و همچنین مراد از آیه دوم این می شود که: امروز برای قوم من هیچ حافظی از عذاب خدا نیست.و مراد از آیه سوم این می شود که: ما تنها ذریه نوح را باقیمانده از قوم اوقرار دادیم.

و لیکن حق مطلب این است که در کلام اهل سنت آنطورکه باید حق بحث ادا نشده وآنچه سزاوار است گفته شود این است که: پدیده نبوت اگر در مجتمع بشری ظهورپیدا کرده است به خاطر نیازی واقعی بوده که بشر به آن داشته و به خاطر رابطه ای حقیقی بوده که بین

............................................ (1)تفسیر قرآن العظیم، ج 4، ص 427. (2)پروردگارااز کافران دیاری بر روی زمین باقی مگذارد.سوره نوح، آیه 26 (3)سوره هود، آیه 43. (4)تنها ذریه نوح را باقی گذاشتیم.سوره صافات، آیه 77 (5)منظور شما این است که کبریایی در زمین را از ما بگیرید و به خود اختصاص دهید.سوره یونس، آیه 78

صفحه : 387

انسان در مسیر کمالی خود(به طبع ثانوی)ناچار از حیات اجتماعی و تعاونی است مردم و پروردگارشان برقرار بوده است و اساس و منشا این رابطه یک حقیقت تکوینی بوده نه یک اعتبار خرافی، برای اینکه یکی از قوانینی که در نظام عالم هستی حکم فرما است قانون وناموس تکمیل انواع است، ناموسی که هر نوع از موجودات را به سوی غایت و هدف هستیش هدایت می کند همچنانکه قرآن کریم هم فرمود: الذی خلق فسوی و الذی قدر فهدی(1) و نیزفرمود: الذی اعطی کل شی ء خلقه ثم هدی (2).

پس هر نوع از انواع موجودات عالم از آغاز تکون و وجودش به سوی کمالش حرکت می کند و رو به سوی آن هدفی دارد که منظور از خلقتش آن هدف بوده، هدفی که خیرو سعادآن موجود در آن است، نوع انسانی نیز یکی از این انواع است و از این ناموس کلی مستثناءنیست، اونیز کمال و سعادتی دارد که به سوی رسیدن به آن در حرکت است و افرادش به صورت انفرادی و اجتماعی متوجه آن هدفند.

و به نظر ما این معنا ضروری و بدیهی است که این کمال برای انسان به تنهایی دست نمی دهد برای اینکه حوائج زندگی انسان یکی دوتا نیست و قهرا اعمالی هم که باید برای رفع آن حوائج انجام دهد از حد شمار بیرون است در نتیجه عقل عملی که او را وادار می سازد تا ازهر چیزی که امکان دارد مورد استفاده اش قرار گیرد استفاده نموده و جماد و نبات و حیوان رااستخدام کند، همین عقل عملی او را ناگزیرمی کند به اینکه از اعمال غیر خودش یعنی ازاعمال همه همنوعان خود استفاده کند.

چیزی که هست افراد نوع بشر همه مثل همند و عقل عملی و شعور خاصی که در این فردبشر هست در همه افراد نیز هست همانطور که این عقل و شعور، این فرد را وادارمی کند به اینکه از همه چیز بهره کشی کند همه افراد دیگر را نیز وادار می کند، و همین عقل عملی، افراد را ناچارساخته به اینکه اجتماعی تعاونی تشکیل دهند یعنی همه برای همه کار کنند و همه از کارکردهم بهره مند شوند، این فرد از اعمال سایرین همان مقدار بهره مند شود که سایرین از اعمال وی بهره مند می شوند و این به همان مقدار مسخردیگران شود که دیگران مسخر وی می شوند، همچنانکه قرآن کریم به این حقیقت اشاره نموده می فرماید: نحن قسمنابینهم معیشتهم فی الحیوة الدنیا و رفعنا بعضهم فوق بعض درجات لیتخذ بعضهم بعضا سخریا (3).

............................................ (1)آن خدایی که(عالم را)بیافرید و هر چه آفریدبه بهترین وجه آفرید که از آن بهتر تصور نمی شودو آن خدایی که هر چیزی راتقدیر و اندازه ای داد سپس هدایت فرمود.سوره اعلی، آیه 2 و 3 (2)آن خدایی که خلقت هر چیزی را بداد و سپس هدایت کرد.سوره طه، آیه 50 (3)ما معیشت آنان را در زندگی دنیا بین آنان تقسیم کرده و بعضی را به درجات مافوق بعضی دیگررساندیم تا یکدیگر را مسخر کنند.سوره زخرف، آیه 32

صفحه : 388

ضرورت وجود قانون در حیات اجتماعی بشرو اینکه گفتیم بنای زندگی بشر بر اساس اجتماع تعاونی است، وضعی است اضطراری و اجتناب ناپذیر، یعنی وضعی است که حاجت زندگی از یک سو و نیرومندی رقیبان از سوی دیگر برای انسان پدید آورده.پس اگر انسان مدنی و تعاونی است درحقیقت به طبع ثانوی چنین است نه به طبع اولی زیرا طبع اولی انسان این است که از هر چیزی که می تواند انتفاع ببرداستفاده کند حتی دسترنج همنوع خود را به زور از دست او برباید و شاهد اینکه طبع اولی انسان چنین طبعی است که در هر زمان فردی از این نوع قوی شد و از دیگران بی نیاز گردید و دیگران در برابر او ضعیف شدند به حقوق آنان تجاوز می کند و حتی دیگران را برده خود ساخته واستثمارشان می کند یعنی از خدمات آنها استفاده می کند بدون اینکه عوض آن را به ایشان بپردازد، قرآن کریم نیز به این حقیقت اشاره نموده و فرموده است:ان الانسان لظلوم کفار(1) ونیز فرموده: ان الانسان لیطغی ان راه استغنی ان الی ربک الرجعی (2).

این نیز بدیهی و مسلم است که اجتماع تعاونی در بین افراد وقتی حاصل شده و بطورکامل تحقق می یابد که قوانینی در بین افراد بشر حکومت کند و وقتی چنین قوانینی دربشر زنده و نافذ می ماند که افرادی آن قوانین را حفظ کنند، و این حقیقتی است که سیره مستمره نوع بشرشاهد صدق و درستی آن است و هیچ مجتمعی از مجتمعات بشری چه کامل و چه ناقص، چه متمدن و چه منحط نبوده ونیست مگر آنکه رسوم و سنت هایی در آن حاکم و جاری است حال یابه جریانی کلی و یا به جریانی اکثری، یعنی یا کل افرادمجتمع به آن سنت ها عمل می کنند ویا اکثر افراد آن، که بهترین شاهد درستی این ادعا تاریخ گذشته بشر و مشاهده و تجربه است.

واین رسوم و سنت ها، که توی خواننده می توانی نام آنها را قوانین بگذاری موادو قضایائی فکری هستند که از فکر بشر سرچشمه گرفته اند و افراد متفکر، اعمال مردم مجتمع رابا آن قوانین تطبیق کرده اند حال یا تطبیقی کلی و یا اکثری، که اگر اعمال مطابق این قوانین جریان یابد سعادت مجتمع یا بطور حقیقی و قطعی و یا بطور ظنی و خیالی تامین می شود، پس به هر حال، قوانین عبارتند از: اموری که بین مرحله کمال بشر و مرحله نقص او فاصله شده اند، بین انسان اولی که تازه در روی زمین قدم نهاده، و انسانی که واردزندگی شده و در صراط استکمال قرار گرفته و این قوانین او را به سوی هدف نهایی وجودش راهنمایی می کنددقت

............................................ (1)انسان محققا موجودی است ستمکار و کفرانگر.سوره ابراهیم، آیه 34 (2)انسان محققا چنین است که هر گاه خود را بی نیاز احساس کند طغیان می کند، در حالی که بازگشتش به سوی پروردگار تو است.سوره علق، آیه 8

صفحه : 389

بفرماییدعلاوه بر هدایت تکوینی انسان، و بهره مندی او از عقل و تفکر، هدایت تشریعی انسان از راه وحی و نبوت، برای رسیدن به کمال و سعادت ضروری و لازم است حال که معنای قانون معلوم شد، این معنا نیز در جای خود مسلم شده که خدای تعالی برحسب عنایتش،بر خود واجب کرده که بشر را به سوی سعادت حیات و کمال وجودش هدایت کند همانطور که هر موجود از انواع موجودات دیگررا هدایت کرده و همانطور که بشر را به عنایتش از طریق خلقت - یعنی جهازاتی که بشر را به آن مجهز نموده - و فطرت به سوی خیر و سعادتش هدایت نموده و در نتیجه بشر از این دو طریق نفع و خیر خود را از زیان و شر و سعادتش را ازشقاوت تشخیص می دهد و قرآن کریم در این باره فرموده: و نفس و ما سویها فالهمها فجورهاوتقویها قد افلح من زکیها و قد خاب من دسیها (1).

همچنین واجب است او را به عنایت خود به سوی اصول و قوانینی اعتقادی و عملی هدایت کند تا به وسیله تطبیق دادن شؤون زندگیش بر آن اصول به سعادت و کمال خود برسد زیراعنایت الهی ایجاب می کند هر موجودی را از طریقی که مناسب با وجود او باشد هدایت کند.

مثلا نوع وجودی زنبور عسل، نوعی است که تنها از راه هدایت تکوینی به کمال لایق خودمی رسد ولی نوع بشر نوع وجودی است که تنها با هدایت تکوینی به کمال وسعادتش دست نمی یابد و باید که از راه هدایت تشریع و به وسیله قانون نیز هدایت شود.

آری برای هدایت بشر این کافی نیست که تنها او را مجهز به عقل کند، - البته منظور ازعقل در اینجا عقل عملی است، که تشخیص دهنده کارهای نیک از بد است - چون همانطورکه قبلا گفتیم همین عقل است که بشر را وادار می سازد به استخدام و بهره کشی از دیگران، و همین عقل است که اختلاف را در بشر پدید می آورد، و از محالات است که قوای فعال انسان دوتا فعل متقابل را که دو اثر متناقض دارند انجام دهند، علاوه بر این، متخلفین از سنن اجتماعی هر جامعه، و قانون شکنان هر مجتمع، همه از عقلاء و مجهزبه جهاز عقل هستند، و به انگیزه بهره مندی از سرمایه عقل است که می خواهند دیگران را بدوشند.

پس روشن شد که در خصوص بشر باید طریق دیگری غیر ازطریق تفکر و تعقل برای تعلیم راه حق و طریق کمال و سعادت بوده باشد و آن طریق وحی است که خود نوعی تکلیم الهی است، و خدای تعالی با بشر - البته به وسیله فردی که در حقیقت نماینده بشر است - سخن می گوید،و دستوراتی عملی و اعتقادی به او می آموزد که به کار بستن آن دستورات وی را در

............................................ (1)قسم به نفس و آنکه او را نیکو بیافرید و به اوخیر و شرش را الهام کرد که هر کس نفس ناطقه خود را از گناه و بدکاری پاک و منزه سازد به یقین رستگار خواهد بود.سوره شمس، آیات 7 - 10

صفحه : 390

زندگی دنیوی و اخرویش رستگار کند.

عمل نکردن بشر به تعالیم وحی، نمی تواند دلیل بر لغوبودن ارسال رسل و انزال کتب باشدو اگر اشکال کنی که چه فرقی بین بود و نبود وحی و دستورات الهی هست با اینکه می بینیم دستورات الهی فایده ای بیش از آنچه عقل حکم کرده و اثر بخشیده نداشته است وعالم انسانی تسلیم شرایع انبیاء نگشته همانطور که تسلیم حکم عقل نگردیده است و خلاصه بشریت نه در برابر احکام عقل خاضع و تسلیم شد و نه در برابر احکام شرع، نه به ندای عقل گوش داد و نه به ندای شرع، پس وحی آسمانی با اینکه نتوانست مجتمع بشری را اداره نموده اورا به صراط حق بیندازد چه احتیاجی به وجود آن هست؟در پاسخ می گوییم: این بحث دو جهت دارد،یکی اینکه خدای تعالی چه باید بکند؟ودیگری اینکه بشر چه کرده است؟از جهت اول گفتیم بر عنایت الهی واجب است که مجتمع بشری را به سوی تعالیمی که مایه سعادت او است و او را به کمال لایقش می رساند هدایت کند، و این همان هدایت به طریق وحی است که در این مرحله عقل به تنهایی کافی نیست، و خدای تعالی نمی باید تنها به دادن عقل به بشر اکتفاء کند.و جهت دوم بحث این است که بشر در مقابل این دو نعمت بزرگ یعنی نعمت عقل که پیامبر باطن است و نعمت شرع که عقل خارج است چه عکس العملی از خود نشان داده، و ما در این جهت بحثی نداریم، بحث ما تنهادر جهت اول است، و وقتی معلوم شد که بر عنایت الهی لازم است که انبیائی بفرستد و ازطریق وحی بشر را هدایت کند، جاری نشدن تعالیم انسان ساز انبیاء در بین مردم، مگر در بین افراد محدود ضرری به بحث ما نمی زند و وجهه بحث و نتیجه آن را تغییر نمی دهد، (پس همانطورکه به خاطر عمل نکردن بشر به دستورات عقلی نمی شود گفت چرا خدا به بشر عقل داده، عمل نکردن او به دستورات شرع نیز کار خدای تعالی را در فرستادن انبیاء لغو نمی کند)همچنانکه نرسیدن بسیاری از افراد حیوانات و گیاهان به آن غایت و کمالی که نوع آنها برای رسیدن به آن خلق شده اند باعث نمی شود که بگوییم:چرا خدا این حیوان را که قبل از رسیدنش به کمال قرار بود بمیرد و فاسد شود خلق کرد، با اینکه او می دانست که این فرد، به حد بلوغ نمی رسدو عمر طبیعی خود را نمی کند؟و کوتاه سخن اینکه طریق نبوت چیزی است که در تربیت نوع بشر نظر به عنایت الهی چاره ای از آن نیست(بلکه این عقل خود ما است که حکم می کند به اینکه باید خدای تعالی بشر را از طریق وحی تربیت کند و گرنه العیاذ به الله خدایی بیهوده کار خواهد بود، هر چند همین عقل ما در مرحله عمل به این حکم خود یعنی به دستورات وحی عمل نکند، و حتی به سایراحکامی که خود درآن مستقل است عمل ننماید.)آری عقل حکم می کند به اینکه اگر خدای

صفحه : 391

شریعت نوح(ع)که نخستین شریعت الهی بوده، لزوما جهانی و همگانی بوده است تعالی بشر را از راه وحی هدایت و تربیت نکند حجتش بر بشر تمام نمی شود، و نمی توانددرقیامت اعتراض کند که مگر من به تو عقل نداده بودم، زیرا وظیفه و کار عقل کار دیگری است، عقل کارش این است که بشر را دعوت کند به سوی هر چیزی که خیر و صلاحش در آن است، حتی اگر گاهی او را دعوت می کندبه چیزی که صلاح نوع او در آن است، نه صلاح شخص او، در حقیقت باز او را به صلاح شخصش دعوت کرده، چون صلاح نوع نیز صلاح شخص است، در این بحث دقت بیشتری به کار ببرید و به خوبی در مضمون آیه زیر تدبیر بفرمایید: انا اوحیناالیک کما اوحینا الی نوح و النبیین من بعده و اوحینا الی ابراهیم و اسمعیل و اسحق و یعقوب و الاسباط و عیسی و ایوب و یونس و هرون و سلیمان و آتینا داود زبورا و رسلا قدقصصناهم علیک من قبل و رسلا لم نقصصهم علیک و کلم الله موسی تکلیما رسلا مبشرین و منذرین لئلا یکون للناس علی الله حجة بعد الرسل و کان الله عزیزا حکیما (1).

پس در عنایت خدای تعالی واجب است که بر مجتمع بشری،دینی نازل کند که به آن بگروند و شریعت و طریقه ای بفرستد که آن را راه زندگی اجتماعی خود قراردهند، دینی که اختصاص به یک قوم نداشته باشد، و دیگران آن را متروک نگذارند، بلکه جهانی و همگانی باشد لازمه این بیان این است که اولین دینی که بر بشر نازل کرده چنین دینی باشد یعنی شریعتی عمومی و فراگیر باشد.

و اتفاقااینطور هم بوده، چون خدای عز و جل فرموده: کان الناس امة واحدة فبعث الله النبیین مبشرین و منذرین و انزل معهم الکتاب بالحق لیحکم بین الناس فیمااختلفوافیه (2) ، که این آیه شریفه بیان می کند: مردم در آغاز پیدایش خود در همان اولین روزی که خلق شدندو شروع به افزودن تعداد و نفرات خود کردند بر طبق فطرت ساده خود زندگی می کردند، و

............................................ (1)ما به تو وحی کردیم همچنانکه به نوح و انبیاء بعداز او وحی کردیم و به ابراهیم و اسماعیل و اسحاق و یعقوب و اسباط و عیسی و ایوب و یونس و هارون و سلیمان وحی کردیم، و به داوود زبور را دادیم ورسولانی گسیل داشتیم که شرح حال آنان را برایت گفته ایم، و رسولانی نیز فرستاده ایم که شرح حالشان رابرایت نگفته ایم و خدا با موسی به طریقی ناگفتنی تکلم کرد در حالی که اینها همه فرستادگانی بشارت ده وبیم رسان بودند تا دیگر بعد از این همه رسول، مردم - در قیامت - حجتی علیه خدا نداشته باشند، و خدامقتدری شکست ناپذیر و حکیمی علی الاطلاق است.سوره نساء، آیات 163 - 165 (2)مردم همه یک امت بودند، پس آنگاه خدای تعالی انبیاء را که بشارت ده و بیم رسان بودندمبعوث کرد، و با آنان کتاب را به حق نازل فرمود تادر بین مردم در آنچه اختلاف دارند حکم کنند.سوره بقره، آیه 213

صفحه : 392

هیچ اختلافی در بینشان نبود، بعدها به تدریج اختلافات و منازعات بر سر امتیازات زندگی دربینشان پیدا شد، و خدای تعالی برای رفع آن اختلافات انبیاء را مبعوث کرد،و شریعت و کتابی به آنان داد تا بین آنان در هر اختلافی که دارند حکم کنند و ماده خصومت و نزاع را ریشه کن نمایند.

آنگاه در ضمن منت هایی که بر محمد خاتم النبیین(ص)نهاده می فرماید:شرع لکم من الدین ما وصی به نوحا و الذی اوحینا الیک و ما وصینا به ابراهیم وموسی و عیسی(1) و مقام منت گزاری اقتضا دارد که شرایع الهی نازل شده بر کل بشر، همین شرایع باشد که فرمود: به تو وحی کردیم نه چیز دیگر، و اولین شریعتی که نام برده شریعت نوح بوده و اگر شریعت نوح برای عموم بشر نمی بود بلکه مختص به مردم زمان آن حضرت بود یکی ازاین دو محذور پیش می آمد: یا اینکه پیغمبر دیگری دارای شریعت برای غیر قوم نوح وجودداشته،که باید در آیه شریفه آن را ذکر می کرد که نکرده، نه در این آیه و نه در هیچ جای دیگرقرآن، و یا اینکه خدای سبحان غیر قوم نوح، اقوامی که در زمان آن جناب بودند و بعد از آن جناب تا مدتها می آمده و می رفته اند مهمل گذاشته و آنان را هدایت ننموده است، و هیچ یک ازاین دو محذور را نمی توان ملتزم شد.

پس معلوم شد که نبوت نوح(ع)عمومی بوده و آن جناب کتابی داشته که مشتمل بر شریعتی رافع اختلاف بوده، و نیز معلوم شد که کتاب او اولین کتاب آسمانی ومشتمل بر شریعت بوده و همچنین معلوم شد مراد از اینکه در آیه سابق فرمود: و با آنان کتاب رابه حق نازل کرد تا در بین مردم در آنچه اختلاف می کنند حکم نمایندهمین کتاب نوح(ع)و یا کتاب غیر او از سایرانبیاء اولوا العزم یعنی ابراهیم و موسی و عیسی و محمد(ص)است.

و نیز روشن گردید که آنچه از روایات دلالت دارد بر اینکه نبوت آن جناب عمومی نبوده از آنجا که روایاتی است مخالف با قرآن کریم مردود است، در حالی که روایاتی دیگرصریح در عمومیت نبوت آن جناب است، در حدیث حضرت رضا(ع)آمده که اولوا العزم از انبیاء پنج نفر بودند که هر یک شریعتی جداگانه و کتابی علی حده داشتند، ونبوتشان عمومی و فراگیر بوده، حتی انبیاء غیر خود آن حضرات نیز مامور به عمل به شریعت آنان

............................................ (1)خدا برای شما مسلمین از دین، همان را تشریع کردکه به نوح توصیه نمود، و به سوی تو نیزهمان را وحی کردیم و به ابراهیم وموسی و عیسی هم آن را توصیه نمودیم.سوره شوری، آیه 13

صفحه : 393

بودند، تاچه رسد به غیر انبیاء، و این حدیث در تفسیر آیه شریفهکان الناس امة واحدة(1) درجلد دوم این کتاب گذشت.

............................................ (1)سوره بقره، آیه 213.

7 - آیا طوفان نوح همه کره زمین را فرا گرفت؟سخن صاحب المنار در این باره

جواب از این سؤال در فصل سابق داده شد، برای اینکه وقتی ثابت شد که دعوت آن جناب عمومی بوده، قهرا باید عذاب نازل شده نیز عموم بشر را فرا گرفته باشد و این خود قرینه خوبی است بر اینکه مراد از سایر آیاتی که به ظاهرش دلالت بر عموم دارد همین معنا است، مانند آیه ای که دعای نوح(ع)را حکایت نموده و می فرماید: رب لا تذر علی الارض من الکافرین دیارا (2) ، و آیه ای که باز گفتار آن جناب را حکایت نموده می فرماید:لا عاصم الیوم من امر الله الا من رحم (3) ، و آیه شریفهو جعلنا ذریته هم الباقین (4).

و از شواهدی که در کلام خدای تعالی بر عمومیت طوفان شهادت می دهد این است که در دو جا از کلام مجیدش فرموده که: به نوح دستور دادیم تا از هر نوع حیوان نر و ماده ای یک جفت داخل کشتی کند، چون واضح است که اگر طوفان اختصاص به یک ناحیه از زمین داشت مثلا مختص به سرزمین عراق بود - که بعضی(5) گفته اند - احتیاج نبود که از تمامی حیوانات یک جفت سوار کشتی کند،زیرا فرضا اگر حیوانات عراق منقرض می شدند در نواحی دیگر زمین وجود داشتند.

بعضی(6) این احتمال را اختیارکرده اند که طوفان مخصوص سرزمین قوم نوح بوده.

صاحب تفسیرالمنار در تفسیر (7) خود گفته: اما اینکه خدای تعالی بعد از ذکر نجات نوح(ع)و اهلش فرموده: و جعلنا ذریته هم الباقینو باقیماندگان بعد از طوفان رامنحصر در ذریه آن جناب نموده ممکن است منظور از آن، انحصاری اضافی و نسبی باشد، و معنایش این باشد که از قوم آن جناب تنها ذریه اش را باقی گذاشتیم نه از کل ساکنان زمین.

............................................ (2)سوره نوح، آیه 26. (3)سوره هود، آیه 43. (4)تنهاذریه نوح را بر روی زمین باقی گذاشتیم.سوره صافات، آیه 77 (5)تفسیر المنار، ج 12، ص 105، ط بیروت. (6 و 7)تفسیر المنار، ج 12، ص 106 و 107، ط بیروت.

صفحه : 394

و اما اینکه آن جناب از خدای تعالی خواست که دیاری ازکافران را بر روی زمین باقی نگذاردعبارتی که از آن جناب حکایت شده صریح در این معنا نیست که منظورش از کلمهارضهمه کره زمین است، چون معروف از کلام انبیاء و اقوام و همچنین از اخباری که تاریخ از آنان حکایت می کنداین است که منظورشان از کلمهارض - هر جا که ذکر شده باشد - سرزمین خود آنان یعنی خصوص وطن آنان است،مثل آیه زیر که در حکایت خطاب فرعون به موسی می فرماید: و تکون لکماالکبریاء فی الارض(1) که منظورش از زمین،کره زمین نیست بلکه سرزمین مصر است، و آیه شریفهو ان کادوا لیستفزونک من الارض لیخرجوک منها (2) ، که دراینجانیز منظور از کلمهارضخصوص وطن رسول خدا(ص)یعنی شهر مکه است،و آیه شریفهو قضینا الی بنی اسرائیل فی الکتاب لتفسدن فی الارض مرتین(3) که منظور از کلمهارض سرزمینی است که در آنجا موطن کردند و شواهد بر این گفتار بسیاراست.

ولیکن ظواهر آیات با کمک قرائن و تقلیدهایی که از یهود و نصارای قدیم به ارث مانده دلالت دارد بر اینکه در دوران نوح روی کره زمین غیر از نقطه ای که قوم نوح بودند، هیچ نقطه دیگری مسکونی نبوده و جمعیت بشر منحصر بودند در همان قوم نوح که آنها هم در حادثه طوفان هلاک شدند و بعد از آن حادثه به جز ذریه آن جناب کسی نماند و این احتمال اقتضاء دارد که طوفان تنها در قطعه زمینی واقع شده باشد که نوح و قومش - و یا به عبارت دیگر کل بشر - در آن قطعه زندگی می کرده اند و طوفان همه آن بقعه را از کوهستان و دشتش فرا گرفته باشد نه همه کره زمین را، مگر آنکه احتمال دیگری دهیم و بگوییم اصلا در آن روز که قریب العهدبه آغازپیدایش زمین و بشر بوده از کره زمین تنها همان سرزمین نوح و قومش خشک و مسکونی بوده و ما بقی هنوزاز زیر آب بیرون نیامده بوده، و علمای زمین شناس و ژئولوژیست ها نیز می گویند: زمین در روزگاری که از کره خورشید جداشد کره ای آتشین و ملتهب بود و به تدریج سرد شده وبه صورت کره ای آبی در آمد، کره ای که همه اطرافش را آب فرا گرفته بود و سپس به تدریج

............................................ (1)شما دو تن در پی آنید که سروری در زمین را به دست آورید.سوره یونس، آیه 78. (2)محققا می خواستند تو را به تنگ آورندتا از این سرزمین بیرونت کنند.سوره بنی اسرائیل، آیه 76 (3)ما به بنی اسرائیل وحیی حتمی کردیم که محققادو نوبت در زمین فساد خواهید کرد.سوره بنی اسرائیل، آیه 4

صفحه : 395

بیان نادرستی سخن صاحب المنار و اشاره به اینکه آیات قرآنی ظاهر در اینست که طوفان نوح همه زمین را فرا گرفته بوده است نقاط خشکی از زیر آب بیرون آمد.

صاحب المنار سپس اضافه می کند به استدلالی که بعضی از اهل نظر بر عمومیت طوفان کرده و گفته اند: دلیل بر این معنا این است که ما فسیل و اسکلت های سنگ شده ماهیانی را دربالای کوهها یافته ایم و معلوم است که ماهی بالای کوه زندگی می کرده پس حتما در روزگاری زندگی می کرده که بالای کوهها نیز زیر آب قرار داشته و این کافی است به اینکه یک بار کوههادر زیر آب قرار گرفته باشند.

آنگاه سخن این اهل نظر را رد نموده و گفته است پیدا شدن صدفهاو حیوانات دریایی دربالای قله کوهها دلیل بر این نمی شود که از آثار باقیمانده از طوفان نوح است بلکه آنچه به ذهن نزدیکتر است این است که گفتیم قلل جبال و همچنین سایر نقاط کره زمین در زیر آب درست شده وتکون یافته است زیرا بالا رفتن آب برای چند روز از کوهها کافی نیست در اینکه حیوانات زنده ای در بالای قلل جبال بمیرند و فسیل شوند.

آنگاه در آخر گفتارش کلامی دارد که خلاصه اش این است که این مسائل تاریخی وباستانی از اهداف و مقاصد قرآن نیست و به همین جهت قرآن کریم آن را بطور صریح و قاطع بیان نکرده ما هم که در این باره اظهار نظری کردیم تنها گفتیم از ظاهر نصوص چنین بر می آیدنه اینکه خواسته باشیم اعتقاد دینی خود را اظهار نماییم و یا نتیجه بحث را به عنوان یک عقیده قطعی دینی بپذیریم، بنا بر این اگردر فن ژئولوژی خلاف این نتیجه ثابت شده باشد ضرری به حال ما ندارد برای اینکه هیچ نص قطعی، بحث ما را نقض نمی کند. (1) مؤلف:اما اینکه آیات را تاویل کرده و حصر را در آنها اضافه گرفته مرتکب تقییدی شده که هیچ دلیلی بر این تقییددلالت نمی کند و اما اینکه در رد استدلال بر وجود فسیل حیوانات در بالای قله کوهها گفته: این معنا دلیل نمی شود براینکه طوفان نوح جهانی بوده، زیرا طوفان برای چند صباحی قلل جبال را فرا گرفته و این مدت کوتاه کافی نیست در اینکه حیواناتی درآن بلندیها بمیرند و فسیل شوند، در پاسخش می گوییم که ممکن است امواج طوفان این فسیل هارا که قبلا در دریا مرده و به صورت فسیل شده بودند به بالای کوهها آورده باشد و این احتمال درباره طوفانی آن چنان عظیم که همه کره زمین و قلل جبال را فرا گرفته باشد احتمال بعیدی نیست.

و بعد از همه این حرفها، صاحب المنار به این معنا توجه نکرده که آیات داستان نوح

............................................ (1)تفسیر المنار، ج 12، ص 106.

صفحه : 396

(ع)اجمالی از برخی مباحث زمین شناسی در چند فصل صراحت دارد بر اینکه آن جناب مامور شده بود تا از تمامی حیوانات موجود در زمین یک جفت نرو ماده داخل کشتی کند و این خود صریح و یا مثل صریح است بر اینکه طوفان تمامی سطح کره زمین را که به صورت خشک و مسکونی بوده و یا قسمت معظم آن را که به منزله همه آن بوده فرا گرفته است.

پس مطلب این است که از ظاهر قرآن کریم - آن هم ظهوری که قابل انکار نیست - برمی آید که طوفان نوح تمامی کره زمین را فرا گرفته و آنچه از جنس بشر بر روی زمین بوده همه غرق شده اند مگر آن عده ای که در کشتی بوده و نجات یافتند، و هیچ دلیل قطعی که این ظهور رااز آیات بگیرد وجود ندارد.

و در سابق از دوست فاضلم آقای دکتر سحابی که در فن ژئولوژی، استاد دانشگاه تهرانند در خواست کرده بودم مرا از نتیجه بحث های ژئولوژی که پیرامون این طوفان جهانی شده آگاه سازد تا اگر نظریه ما را و آنچه که ما از ظاهر قرآن کریم استفاده کرده ایم را به وجه کلی تایید می کند دراین جا نقل کنیم ایشان نیز جوابی برایم فرستادند که ما آن را در طی چند فصل بطور مفصل ایراد می کنیم:

1 - سرزمینهای رسوبی

: در علم ژئولوژی اصطلاحاراضی رسوبیبه طبقاتی اززمین اطلاق می شود که رسوبات آبهای جاری بر روی زمین آنها را پدید آورده ماننددره هاو مسیل ها - سیل راهها - که پوشیده از شن و ماسه می باشند.

علامت رسوبی بودن زمین انباشته شدن سنگ و ریگهای مدور و کروی شکل بر روی هم است که این سنگها در آغاز قطعاتی دندانه دار و از هر طرف دارای لبه های تیز بوده که در اثرحرکت در بستر رودخانه ها و اصطکاک با سنگهای اطراف، لبه های تیزش سائیده شده و گرد ومدورشده اند و آب همه آنها را به نقطه ای دور یا نزدیک حمل کرده که فشارش در آن نقطه کاهش یافته و این سنگها و ریگها در آنجا روی هم انباشته شده اند.

و این اراضی رسوبی مختص به دره ها نیست بلکه غالب سرزمینهای خاکی نیز از این راه تکون یافته اند یعنی از ته نشین شدن سیل های گل آلود پدید آمده اند، درحقیقت اینهاریگهای بسیار ریزی است که از سائیده شدن سنگها با آب سیل مخلوط شده و چون سبک وزن بوده با آب راه افتاده و در نقطه ای روی هم انباشته شده است.

دلیل این معنا هم این است که می بینیم اراضی رسوبی از طبقات مختلفی از ریگ و خاک پوشیده شده در حالی که ترتیب و نظمی در این طبقات به چشم نمی خوردو علت این بی نظمی این است که اولا این طبقات در یک زمان درست نشده و ثانیا مسیر سیلها و آبها

صفحه : 397

همیشه در یک نقطه نبوده و شدت جریان نیز همیشه به یک اندازه نبوده در زمانهای مختلف نیز، هم مسیر تغییر می کرده و هم شدت جریان بوده است.

با این بیان روشن می شود که اراضی رسوبی در زمانهای قدیم مجرای سیل های مهیب بوده هر چند که امروز در نقطه بلندی واقع شده باشد و نهر و رودخانه ای از آن عبور نکند.و این اراضی که از جریان آبهای بسیار زیاد و برخاستن سیل های مهیب در آنها حکایت می کند دراغلب نقاط زمین و از آن جمله اغلب نقاط ایران از قبیل تهران و قزوین و سمنان و سبزوار و یزد وتبریز و کرمان و شیراز و غیر اینهایافت می شود و بعضی از آنها در مرکز بین النهرین و جنوب آن ودر ماوراء النهر و صحرای شام و در هند و جنوب فرانسه و ناحیه شرقی چین و اکثر نقاط آمریکایافت شده، و ضخامت این طبقه رسوبی در بعضی از نقاط به صدها متر می رسد همچنانکه درزمین تهران متجاوز از چهارصد متر است.

و این بیان دو نتیجه را دست می دهد یکی اینکه سطح زمین در عهدی نه چندان دور(که توضیحش خواهد آمد)مجرای سیل های مهیب و عظیمی بوده که چه بسا معظم نقاط روی زمین را پوشانده است.

نتیجه دوم اینکه طغیان و طوفان آب - از نظر ضخامت قشررسوبی در بعضی از اماکن نه در یک نوبت بوده و نه در یک سال و چند سال، بلکه این حوادث بطور دائم و مکرر در طول صدها سال بوده در هر نوبتی که طوفانی رخ می داده یا سیلی برمی خاسته یک طبقه رسوبی درمحل پدید می آمده و چون حادثه تمام و فروکش می شده طبقه ای از خاک روی آن طبقه رسوبی را می پوشانده باز اگر سیل و طوفانی برخاسته روی آن طبقه خاکی طبقه ای رسوبی به جای نهاده، و همینطور.و نیز این نتیجه به دست آمدکه اختلاف طبقات رسوبی در خردی و درشتی ریگهایش به ما می فهماند که سیل ها و طوفانها از نظر شدت و ضعف مختلف بوده اند.

2 - عامل پیدایش قشرها و طبقات ژئولوژی، همان طبقات رسوبی بوده اند

: طبقات رسوبی عادتا باید به شکل افقی پدید آیند چون(وقتی سیلی برخاست در نقطه ای که از حرکت باز می ماند مواد غیر آبی خود را در آنجا ته نشین کرده و طبقه ای افقی از رسوب پدید می آورد)لیکن گاهی می شود که اجزای متراکم رسوبی در تحت فشارهای بسیار شدید، فشاری که یا ازسمت بالا بر او وارد می آورد(مانند آبشارهای بزرگ)و یا در اثر عوامل درونی زمین از پایین برآن وارد می شودبه تدریج از شکل افقی درآمده و دائره شکل می شود البته چنین چیزی درزمانهای کوتاه رخ نمی دهد بلکه وقتی ممکن است رخ دهد که میلیونها سال ادامه یابد.وپیدایش کوهها و سلسله جبال به هم پیوسته ای که می بینیم بعضی بر بالای بعضی دیگر قرار

صفحه : 398

گرفته اند و قله بعضی از آن سلسله سر از زیر آب دریاها درآورده، و کوهستانها را تشکیل داده انددر اثر گذشت سالهایی بس طولانی بوده است.

و ما از این مطلب نتیجه می گیریم که آنچه طبقات رسوبی افقی شکل در روی زمین هست تازه ترین پدیده های کره زمین است و دلائل فنی موجود نیز دلالت می کند براینکه عمر این طبقات از ده الی پانزده هزار سال قبل از عصر حاضر تجاوز نمی کند.(1)

3 - توسعه و گسترش دریاها به علت سرازیر شدن سیلابها به طرف آنها

: پیدایش قشرهای رسوبی جدید باعث شد که بیشتر دریاها توسعه یافته و زمین های اطراف خود را فرابگیرد، و آب دریاها بالا آمده بیشتر سواحل خود را بپوشاند و نقاط بلندی که در سواحل بوده را ازهمه اطراف و یا بیشتر اطرافش محاصره نموده آن نقطه مرتفع را به صورتجزیره و یا شبه جزیرهدر آورد.

یکی از نمونه های این جریان سرزمین بریتانیا است که قبلا به قاره اروپا متصل بوده وبعدها در اثر این جریان از آن قاره جدا شده و بین آن و فرانسه را آب فراگرفته است،و نمونه دیگرش دو قاره اروپا و آفریقا است که به وسیله صحرائی به یکدیگر متصل بودند، صحرا وسرزمینی که اروپا را از ناحیه جنوبش و آفریقا را از ناحیه شمالش به یکدیگر متصل می کرده ولی بعدها در اثر همین جریان یعنی بالا آمدن آب مدیترانه، آن سرزمین خشک زیر آب رفته ودو قاره اروپا و آفریقا از یکدیگر جدا شدند، و نیز در طرف شمال شرقی مدیترانه و یا جنوب شرقی اروپا، شبه جزیره ایتالیا و جزیره صقلیهوسردینیاو در سمت جنوب مدیترانه شبه جزیره تونس و جزایری(کوچک و بزرگ)پدید آمد.و نمونه دیگرش جزائر اندونزی است که از ناحیهجاوهوسوماترابه جزائر جنوبی ژاپن متصل است و نیز قاره آسیا که از ناحیه جنوب به آن سرزمین متصل بوده و در اثر بالا آمدن اقیانوس هند همه این سرزمین زیر آب رفته ونقاط بلندترش به صورت جزائری خشک مانده، همه این تحولات در دورانی واقع شده که گفتیم آب دریاها بالا آمده که آن دوران همان دوران وقوع طوفان است.و نمونه چهارمش آمریکای شمالی است که قبلا به شمال اروپا اتصال داشته اما بعد از حادثه طوفان و بالا آمدن آب دریاها از اروپا جدا شده است.

............................................ (1)بله دانشمندان این فن، بعضی از طبقات رسوبی کناره بالتیک و سایر مناطق نیمکره شمالی رااستثناء کرده و گفته اند که اینها در عین افقی بودن، به خاطر جهاتی که در محل خود ذکر شده مربوط است به قدیم ترین عهد ژئولوژی زمین.

صفحه : 399

حرکات و تحولات داخلی زمین نیز آثار بسزائی در به راه افتادن آبها و مستقر شدن آن درنقاط گودتر زمین داشته و لذا می بینیم بعضی از نقاط زمین که در دوراناستیلای طوفان برزمین، دورانی که بیشتر نقاط زمین به صورت دریاچه و دریا درآمد، در زیر آب قرار داشته که رفته رفته آب آن به جاهای دیگر منتقل شده و آن نقطه خشک شده است، یکی از نمونه های این جریان همان جنوب سرزمین خوزستان است که در سابق در زیر آب قرار داشته و دریای خلیج فارس از آنها به وجود آمده.(1)

4 - در عهد طوفان چه عواملی باعث زیاد شدن آبها و شدت عمل آنها شدند؟

شواهدی که در فن ژئولوژی آمده و ما در سابق به بعضی از آنهااشاره نمودیم مؤید این احتمالندکه ریزش باران در اوائل دوره حاضر از ادوار حیات بشر که همان دوره وقوع طوفان باشد ریزشی غیر عادی بوده(زیرا ریزش باران بطور عادی، طوفانی پدید نمی آورد که همه کره زمین راغرق کند)و قطعا ریزش باران در آن دوره ناشی از تغیرات جوی مهمی بوده که آن تغیرات نیز بطورقطع، خارق العاده بوده است، یعنی هوا در این دوره بعد از سرمائی شدید نسبتا گرم شده و چون بیشتر نیمکره شمالی پوشیده از برف و یخ بوده احتمال قوی می رود که همان یخهای دوره سابق بر این دوره هنوز باقی بوده و در اکثر نقاط منطقه معتدل شمالی در مرتفعات باقی بوده اندو حرارت در سطح زمین در دوره متوالی اعث شده باشد که تحول شدیدی در جو، وانقلاب عظیمی در بالا رفتن بخار آب به جو به وجود بیاید و ابرهائی بسیار متراکم و غیر عادی و هولناک آورده باشد که این ابرها بارانهائی شدید و هولناک و بی سابقه ریخته باشند.

و معلوم است که نزول بارانهای سیل آسا و ادامه داشتن این بارش بر ارتفاعات پوشیده ازبرف و یخ و مخصوصا بر سلسله جبال جدید الاحداث که در جنوب و مغرب آسیا و جنوب اروپاو شمال آفریقا یعنی سلسله جبالالبرزوهیمالیاوآلپ(2) و در مغرب آمریکا چه سیل های عظیم و ویرانگری پدید می آورد، سیل هائی که سنگ های بزرگ را از جای می کند وزمین های هموار را می شوید و گود می کندو گودیهای زمین را از سنگ و خاک پر می کند و بالامی آورد و مسیل های جدیدی پدید می آورد و مسیل های قبلی را گودتر و وسیع تر می سازد، و

............................................ (1)چون شهر شوش و قصر کرخه که متعلق به ایران بودند در زمان سلاطین هخامنشی بر ساحل دریاقرار داشتند و کشتی های بادی که در خلیج فارس کار می کرده اند طناب و حلقه آن را جلو قصر می بستند. (2)ناگفته نماند که اگر ما جبال مذکوررا جدید الاحداث خواندیم برای این است که این جبال کم عمرترین کوههای زمین هستند و بیش از دو میلیون سال از عمر آنهانگذشته و چون باد و بارانهای کمتری دیده اند لذا بلندی خود را حفظ کرده و فعلا بلندترین کوههای زمین هستند.

صفحه : 400

آنچه از سنگ و شن و ریگ که با خودحمل کرده به صورت پوسته و قشر رسوبی جدیدی پدیدمی آورد.

عامل دیگری که باعث شدت این طوفان و سیل شده و حجم آن را بیشتر کرده این است که همه می دانیم که در زیر زمین منابعی از آب وجود دارد که پوسته ای رسوبی روی آن راپوشانده و نمی گذارد آن آبها براه بیفتند و معلوم است که وقتی سیلی عظیم آن پوسته را بشویدآبهای زیر زمینی نیز بیرون آمده و دست به دست سیلها می دهند و نیروی شکننده آن سیلها را درتخریب و غرق کردن هر چه بر سر راه دارند زیادتر می کنند.

چیزی که هست این است که چون آبهای زیرزمینی محدوداست قهرا با براه افتادنش تمام می شود و وقتی آسمان از باریدن باز بایستد و طوفان تمام شود، آبها به طرف گودیها یعنی دریاها و زمین های گود و منابع خالی شده زیر زمین می روندو منابع خالی شده زیر زمین به مقدارظرفیت خود آن آبها را می مکند.

5 - نتیجه بحث

: بنا بر آنچه در بحث کلی ما گذشت ما می توانیم داستانی راکه قرآن کریم از خصوصیات طوفان واقع شده در زمان نوح آورده با نتائجی که از این بحث گرفته می شود تطبیق دهیم نظیر آیه شریفهففتحنا ابواب السماء بماء منهمر و فجرنا الارض عیونافالتقی الماء علی امر قد قدر(1) و آیه: حتی اذا جاء امرناو فار التنورو آیهو قیل یاارض ابلعی ماءک و یا سماء اقلعی و غیض الماء و قضی الامر (2).

از جمله مطالبی که مناسب با این مقام است خبری است که بعضی ازجراید تهران (3) نقل کرده و خلاصه اش این است که: عده ای از دانشمندان آمریکائی به راهنمایی یک نفرارتشی ترکیه، در بعضی از قلل جبال آرارات واقع در مشرق ترکیه در ارتفاع 1400 پائی کوه به چند قطعه چوب برخورده اند که به نظر می رسد قطعاتی از یک کشتی بسیار قدیمی بوده و متلاشی شده و حدس زده اندکه عمر بعضی از آن قطعات دو هزار و پانصد سال قبل از میلادباشد.

............................................ (1)ما هم(دعای او را مستجاب کرده و)درهای آسمان را گشودیم و سیلابی از آسمان فرو ریختیم و در زمین چشمه هایی جاری ساختیم تا آب آسمان و زمین با هم به طوفانی که مقدر و حتمی شده بود اجتماع یافت.سوره قمر، آیه 11 و 12 (2)پایان گفتار آقای دکتر سحابی. (3)روزنامه کیهان اول سپتامبر 1962 مطابق با اول ربیع الاول 1382 هجری قمری که از روزنامه آسوشیتدپرس نقل کرده است.

صفحه : 401

و موازین باستان شناسی دلالت می کرده بر اینکه قطعات مذکور قسمتی از یک کشتی ای بوده که حجم آن بالغ بر دو لث حجم کشتیکوئین ماریانگلیسی بوده و کشتی کوئین ماری هزار و نوزده پا طول و صد و هجده پا عرض داشته، چوبهای مزبور را از ترکیه به سانفرانسیسکو بردندتا در پیرامون آن تحقیق به عمل آوردند و ببینند آیا با اعتقادی که صاحبان ادیان در باره کشتی نوح(ع)دارند تطبیق می کند یا خیر.

8 - عمر طولانی نوح(ع)

قرآن کریم دلالت دارد بر اینکه نوح(ع)عمری بس دراز داشته و(تنها قبل ازحادثه طوفان و بعد از بعثتش)نهصد و پنجاه سال قوم خود را به سوی خدای سبحان دعوت می کرده ولی بعضی(1) از دانشمندان این معنا را بعید دانسته و گفته اند که: عمر انسانها اغلب ازصد سال، و حد اکثر ازصد و بیست سال تجاوز نمی کند حتی بعضی از آنان گفته اند که: در قدیم هر یک ماه را یک سال می نامیدند و در نتیجه هزار سال منهای پنجاه سال قرآن بر این حساب معادل هشتاد سال منهای ده ماه می شود لیکن توجیه این آقایان بسیار بعیداست(زیرا سابقه ندارد که مردمی و قومی یک ماه را یک سال بنامند).

بعضی(2) دیگر گفته اند: طول عمر نوح(ع)روی جریان عادی و طبیعی نبوده بلکه(مانند سایر معجزات)جنبه خارق عادت داشته، ثعلبی در قصص الانبیاء در خصائص نوح گفته:وی از همه انبیاء بیشتر عمر کرده و به همین جهت او را اکبر الانبیاء و شیخ المرسلین می گفته اند و خدای تعالی معجزه او را همین طول عمر او قرار داده بود، چون آن جناب هزار سال عمر کرده بود در حالی که نه یک دندان از دست داده بود و نه هیچ یک از قوای بدنی خود را.

لیکن حق مطلب این است که تا به امروز هیچ دلیلی اقامه نشده بر اینکه ممکن نیست انسان با عمر این چنین طولانی زندگی کند، بلکه آنچه به اعتبار عقلی نزدیکتراست این است که انسانهای اولی عمری بسیار زیادتر از عمر طبیعی انسانهای امروز داشته اند برای اینکه زندگی آنان زندگانی ساده، و غم و اندوهشان بسیار کم و قهرا بیماریهایشان نیز محدود بوده، واین همه انواع بیماری که امروز گریبانگیربشر شده نداشتند و همچنین سایر عواملی که ویرانگرزندگی آدمی است درآنها وجود نداشته دلیل بر این هم که بساطت و سادگی زندگی و نداشتن

............................................ (1 و 2)تفسیر المنار، ج 12، ص 103، ط بیروت.

صفحه : 402

اندوه فراوان عمر را طولانی می کند این است که در همین زمان نیز هر کسی را که می بینیم صدسال یا صد و بیست سال و یا صد و شصت سال عمر کرده وقتی زندگیش را بررسی می کنیم می بینیم زندگی ساده، و هم و غم اندک و ناچیزی داشته و اصولا فهمی ساده ولی فارغ داشته یعنی بسیاری از صحنه ها که دیگران را پریشان می کند او را پریشان نمی کرده با این حساب چه بعدی دارد که عمر بعضی از افراد بسیار قدیمی به صدها سال بالغ شده باشد.

علاوه بر این، اعتراض کردن به کتاب خدا در خصوص عمر نوح با اینکه این کتاب مقدس معجزات و خارق العادات بسیاری برای انبیاء ذکر می کند اعتراضی است عجیب و مابحثی پیرامون معجزات در جلد اول این کتاب گذراندیم.

9 - کوه جودی کجا است؟

بعضی(1) ها گفته اند: این کوه در دیاربکرکه سرزمینی است در موصل و متصل است به کوههایارمینیهکه تورات آن کوهها را جبال آرارات نامیده واقع شده است.

صاحب قاموس گفته: جودی کوهی است در جزیره ای که کشتی نوح بر روی آن قرار گرفت واین کوه در تورات، کوه آرارات نامیده شده (2).و صاحب کتابمراصد الاطلاعگفته کلمهجودی - با تشدید یا - نام کوهی است مشرف بر جزیره ابن عمر، و این جزیره در شرق دجله ازسرزمینهای موصل واقع شده و جودی همان کوهی است که کشتی نوح بعد از فروکش شدن آب بر آن کوه قرار گرفت (3).

10 - بعضی گفته اند

: گیریم که قوم نوح به خاطر گناهانی که مرتکب شدند غرق گشتند در این میان گناه حیوانات روی زمین چه بوده است که همه گرفتار طغیان آب شدند؟.

این از بی پایه ترین اعتراضها است، چون هر هلاکتی هر چند عمومی باشد عقوبت و

............................................ (1)تورات، سفر پیدایش، باب هشتم، ص 10. (2)قاموس، ج 1، ص 285، ط بیروت. (3)مراصد الاطلاع، ج 1، ص 356، ط بیروت.

صفحه : 403

انتقام نیست، زیرا بسیار است حوادث عمومی که در یک لحظه ویا زمانی کوتاه هزاران هزارانسان و حیوان را در کام مرگ می برد و این حوادث که یا زلزله است و یا طوفان و یاوبا و یاطاعون، حوادثی نادر نیست بلکه بسیار اتفاق افتاده و می افتد و این خدای سبحان است که درمخلوقات خود هر حکمی بخواهد می راند.


پل ارتباطی :  daniz_0443@yahoo.com

چهارشنبه 16 فروردین 1391  1:15 AM
تشکرات از این پست
hamed_yurdum
hamed_yurdum
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : دی 1390 
تعداد پست ها : 35378
محل سکونت : آذربایجان غربی-سولدوز

پاسخ به:پیامبران در قرآن

داستان حضرت هود(ع)

 

ترجمه تفسیر المیزان جلد 8 ، علامه طباطبایی؛

و الی عاد اخاهم هودا قال یا قوم اعبدوا الله ما لکم من اله غیره ا فلاتتقون (65)قال الملا الذین کفروا من قومه انا لنراک فی سفاهة و انا لنظنک من الکاذبین (66)قال یاقوم لیس بی سفاهة و لکنی رسول من رب العالمین (67)ابلغکم رسالات ربی و انا لکم ناصح امین (68)ا و عجبتم ان جاءکم ذکر من ربکم علی رجل منکم لینذرکم و اذکروا اذ جعلکم خلفاء من بعدقوم نوح و زادکم فی الخلق بصطة فاذکروا آلاء الله لعلکم تفلحون (69)قالوا ا جئتنا لنعبد الله وحده و نذر ما کان یعبد آباؤنا فاتنا بما تعدنا ان کنت من الصادقین(70)قال قد وقع علیکم من ربکم رجس و غضب ا تجادلوننی فی اسماء سمیتموها انتم و آباؤکم ما نزل الله بها من سلطان فانتظرواانی معکم من المنتظرین (71)فانجیناه و الذین معه برحمة منا و قطعنا دابر الذین کذبوا بآیاتنا و ما کانوا مؤمنین (72)

ترجمه آیات

و به سوی قوم عاد برادرشان هود را(فرستادیم)، گفت:ای قوم!خدای یگانه را که جز او خدایی ندارید بپرستید، چرا پرهیزکاری نمی کنید؟(65).

بزرگان قومش که کافر بودند، گفتند: ما تو رادستخوش سفاهت می بینیم، و از دروغگویانت می پنداریم(66).

صفحه : 222

گفت: ای قوم!من دستخوش سفاهت نشده ام بلکه پیغمبری از ناحیه پروردگار جهانیانم(67).

که پیغام های پروردگارخویش به شما می رسانم و برای شما خیرخواهی امینم(68).

مگر شگفت دارید که شما را از پروردگارتان به وسیله مردی از خودتان تذکاری آمده باشد تا شما رابیم دهد؟به یاد آرید آندم که شما را از پس قوم نوح جانشین آنان کرد و جثه های شما را درشت آفرید، نعمت های خدا را به یاد آرید شاید رستگار شوید(69).

گفتند: مگر به سوی ما آمده ای تا خدا را به تنهایی بپرستیم و آنچه را پدران ما می پرستیدندواگذاریم؟اگر راست می گویی عذابی را که از آن بیممان می دهی بیار(70).

گفت: عذاب و غضب پروردگارتان بر شما وقوع یافت، چرابا من بر سر نام هایی که شما و پدرانتان ساخته و روی یک شت سنگ و چوب گذاشته اید در حالی که خداوندحجتی در باره آنها نازل نکرده، مجادله می کنید؟منتظر باشید که من نیز با شما انتظار آن عذاب را می برم(71).

پس او را با کسانی که همراه وی بودند به رحمت خویش نجات دادیم و نسل کسانی را که آیه های ما را تکذیب کرده بودند، و مؤمن نبودند، قطع کردیم(72).

بیان آیات

بیان آیات مربوط به محاجه هود علیه السلام با قوم خودو الی عاد اخاهم هودا قال یا قوم اعبدوا الله...اخکه اصلشاخو است به معنای برادر است، حال یا برادر تکوینی یعنی آن کسی که در ولادت از پدر یا مادر و یا هر دو با انسان شریک است، یا برادر رضاعی که شرع اورا برادر دانسته،و یا برادرخواندگی، که بعضی از اجتماعات آن را معتبر شمرده اند، این معنای اصلی کلمه مزبور است، و لیکن بطور استعاره به هر کسی که با قومی یا شهری، یا صنعتی وسجیه ای نسبت داشته باشدنیز برادر آن چیز اطلاق می کنند مثلا می گویند: اخو بنی تمیم برادرقبیله بنی تمیمو یااخو یثرب برادر یثربو یا اخو الحیاکة برادر پشم بافیو یااخو الکرم برادر کرامت.

در آیه مورد بحث: و الی عاد اخاهم هودابرادر به همین معنای استعاری است.

حرفهایی که در پیرامون جملهقال یا قوم اعبدوا الله ما لکم من اله غیرهباید زده شود همان حرفهایی است که در ذیل همین جمله در داستان قبلی زده شد، تنهاتفاوتی که جمله مورد بحث با جمله مشابهش در داستان نوح(ع)دارد این است که در آنجا داشت: فقال...ودر اینجا داردقالوجای این هست که کسی بپرسد چرا در آنجا حرف عطف(فاء)بر سرجمله در آمد و در اینجادر نیامد؟جوابش همانطوری که زمخشری نیز در کشاف گفته این است

صفحه : 223

که: در آیه مورد بحث سؤالی در تقدیر است، گویا پس از آنکه فرمود:و الی عاد اخاهم هودا و هود را فرستادیم به سوی قوم عادکسی پرسیده است: از کلام نوح با خبر شدیم،اینک بفرما ببینیم هود به قوم چه گفت؟در جواب فرمود: قال یا قوم... (1).

و این سؤال و جواب در داستان نوح(ع)تصور ندارد، برای اینکه داستان مزبور، اولین داستانی است که در این آیات ایراد شده است.

قال الملا الذین کفروا من قومه...بطوری که از داستان هود وقومش که به زودی آن را نقل می کنیم بر می آید عده ای ازقوم وی ایمان داشته و از ترس سایرین ایمان خود را پنهان می داشتند، بخلاف قوم نوح که یاهیچ یک از آنها ایمان نداشتند، یا اگر داشتند ایمانشان را پنهان نمی کردند،و به داشتن ایمان، معروف و انگشت نما بوده اند، لذا در آیه مربوط به قوم نوح فرمود: قال الملا من قومه همه بزرگان قومش گفتند...، و لیکن در خصوص داستان هود فرمود: قال الملا الذین کفروا من قومه گروهی که از بزرگان قوم وی که کافر بودند، گفتند....زمخشری نیز دروجه فرق بین این دو تعبیر همین معنا را ذکر کرده است (2).

انا لنریک فی سفاهة و انا لنظنک من الکاذبین - قوم هود از آنجایی که بر سنت بت پرستی خو کرده بودند، و بت ها در دلهایشان، مقدس و محترم بود، و بااین حال کسی جرات نداشت سنت غلط آنان را مورد اعتراض قرار دهد لذا از کلام هود خیلی تعجب کرده، باتاکید هر چه بیشتر(یعنی با بکار بردن لام درلنریکواستعمال لفظاندراناو لام درلنظنک) اولا او را مردی سفیه و کم عقل، و رای او را رایی غلط خوانده، و ثانیا او را به ظن بسیار قوی از دروغگویان پنداشتند.

از لفظکاذبینو همچنین از لفظرسلکه در جملهو تلک عاد جحدوا بایات ربهم و عصوا رسله(3) بر می آید که قوم هود غیر از آنجناب، پیغمبران دیگری را هم تکذیب ونافرمانی کرده اند.

جواب مؤدبانه هود(ع)به قومش که او را سفیه خوانده بودند و اشاره به اینکه قوم هود دارای تمدن بوده اندقال یا قوم لیس بی سفاهة...حرفی که در تفسیر این آیه بایدگفته شود، همان حرفی است که در آیه مشابه آن درداستان نوح گفتیم، تنها چیزی که در خصوص این جمله باید بگوییم این است که قوم هود

............................................ (1 و 2)الکشاف ج 2 ص 116 (3)سوره هود آیه 59

صفحه : 224

بیشتر از قوم نوح بی شرمی و وقاحت کردند، چه آنان نوح(ع)راتنها مردی گمراه دانستند، و اینان هود را مردی سفیه خواندند، و در عین حال هود(ع)وقار نبوت را ازدست نداد و ادبی را که انبیاء در دعوت الهی خود باید رعایت کنند فراموش نفرمود، و با کمال ادب فرمود: یاقومو این لحن، لحن کسی است که نهایت درجه مهربانی و حرص بر نجات مردمش را دارد.

لیس بی سفاهة و لکنی رسول من رب العالمین - وبه طوری که می بینید در ردتهمت سفاهت از خود و اثبات ادعای رسالت خویش، هیچ تاکیدی به کار نبرد، برای اینکه اولا در مقابل مردمی لجوج، لجبازی و اصرار نکرده باشد، و در ثانی بفهماند که ادعایش آنقدرروشن است که هیچ احتیاجی به تاکید ندارد.

ابلغکم رسالات ربی و انا لکم ناصح امینیعنی من از جهت اینکه فرستاده ای هستم به سوی شما، کاری جز تبلیغ پیام های پروردگارم ندارم، و از آنچه شما درباره ام می پندارید، بکلی منزه هستم.آری، من در آنچه شمارا به سوی آن می خوانم حیله گر نبوده، نسبت به آن دین حقی که به آن مبعوث شده ام، خائن نیستم، و چیزی از آن را زیر و رو نکرده، جز تدین شما را به دین توحید یعنی دینی که نفع وخیر شما در آن است چیز دیگری نمی خواهم.و در برابر اینکه آنان او را دروغگو شمردند، خودراامیننامید.

ا و عجبتم ان جاءکم ذکر من ربکم...کلمهبصطةهمانبسطةباسین است، و از آنجایی که پهلویطاکه ازحروف اطباق است قرار گرفته، مبدل بهصادشده همچنانکهصراطرابا اینکه اصلشسراطاست، به همین خاطر باصاد می نویسند.کلمهآلاءجمع:الی - به فتح همزه - والی - به کسر آن - وبه معنای نعمت است، همچنانکهآناءجمعانیو انیاست.

هود(ع)در این جمله مانند نوح(ع)تعجب قوم را بی مورد دانسته و ازنعمتهای الهی دو نعمت را که بسیار روشن بوده، ذکر فرموده است، یکی اینکه خداوند آنان راپس از انقراض قوم نوح، خلیفه خود قرار داده، و دیگر اینکه به آنها درشتی هیکل و نیروی بدنی فراوان ارزانی داشته است.از همین جا معلوم می شود که قوم هود، دارای تمدن بوده و تقدم برسایر اقوام داشته، و قوه و قدرت بیشتری را دارا بودند.هود(ع)بعداز ذکر این دو نعمت اشاره به سایر نعمت های الهی نموده و فرموده: فاذکروا آلاء الله لعلکم تفلحون....

صفحه : 225

قالواا جئتنا لنعبد الله وحده و نذر ما کان یعبد آباءنا...قوم هودبرای اینکه او را به نوعی از استهزاء ساکت کنند، مساله تقلید از پدران را به رخ او کشیدند.

قال قدوقع علیکم من ربکم رجس و غضب...رجسورجزچیزی است که اگر با چیزی دیگر برخورد بکند باید از آن چیزصرفنظر نموده، آن را دور انداخت.مدفوع انسان را هم از همین جهت رجس و رجز گفته اند، هود(ع)نیز در این کلام خود، عذاب را رجس خوانده، چون طبعاانسان از عذاب تنفرداشته و شخص معذب خود را از اشخاص ایمن از عذاب دور می سازد.

هود(ع)در جواب قوم خود گفت: این اصراری که شما درپرستش بت ها وتقلید کورکورانه از پدران خود می ورزید، باعث دوری شما از خدا و غضب خدا بر شما گشت،و سبب شد آن عذابی که از در انکار می گفتید: چه وقت نازل می شود؟به همین زودی بر شمانازل گردد، پس منتظر آن باشید و من هم با شما انتظار آن را دارم.

احتجاج هود علیه السلام با قوم خود در رد مسلک بت پرستی آناناتجادلوننی فی اسماء سمیتموها انتم و آبائکم ما نزل الله بها من سلطان - هود(ع)در این جملات استدلالی را که قوم بر الوهیت بت ها می کردند رد می کند، چون قومش می گفتند: پدران ما که این بت ها را می پرستیدنداز ما عاقل تر بودند، و ما ناگزیر باید ازآنان پیروی کنیم، هود(ع)در جواب می فرماید: پدران شما نیز مانند شمابرهان ودلیل صحیحی بر خدایی این بت ها نداشتند، و مساله خدا بودن آنها جز نامهایی که شما بر آنهانهاده اید چیز دیگری نیست، این شمایید که به دست خود سنگ یا چوب هایی را تراشیده یکی را خدای ارزانی و فراوانی نعمت، و دیگری را خدای جنگ و سومی را خدای دریا و یا خشکی خوانده اید، جز نامگذاری شما ماخذ دیگری نداشته و خدایی آنها جز در اوهام شما مصداق دیگری ندارد، و آیا با یک مشت اوهام که اسم گذاریش به اختیار خود انسان است،می خواهید ادعای مرا که توام با دلیل و برهان قطعی است جواب دهید؟.

این طرز بیان در استدلال بر بطلان مسلک بت پرستی درقرآن کریم فراوان به چشم می خورد، و این خود لطیف ترین بیان و برنده ترین حجتی است بر بطلان این مسلک، زیرا هرصاحب ادعایی که نتواند بر حقانیت ادعای خود اقامه حجت و برهان کند، در حقیقت برگشت ادعایش به خیال و فرض نامگذاری می شود، و از بدیهی ترین جهالت ها است که انسان درمقابل برهان لجاجت ورزیده به یک مشت موهومات و فرضیات اعتماد کند، و این طرز بیان، تنها در مساله پرستش جریان ندارد، بلکه اگر در آن دقت شود در هر چیزی که انسان به آن

صفحه : 226

اعتماد نماید و آن را در قبال خدای تعالی موجودی مستقل پنداشته، در نتیجه به آن دلبستگی پیدا نماید، آن را اطاعت کند و به سویش تقرب بجوید این بیان جریان دارد.لذا خدای تعالی اطاعت غیر خود را نیز عبادت خوانده، مثلا در باره اطاعت از شیطان فرموده: ا لم اعهدالیکم یا بنی آدم ان لا تعبدوا الشیطان انه لکم عدو مبین و ان اعبدونی هذا صراط مستقیم (1).

فانجیناه و الذین معه برحمة منا...اینکه در این آیهرحمتنکره یعنی بدون اضافه ذکر شده و خلاصه نفرمود: رحمتیبرای این است که دلالت بر نوع مخصوصی از رحمت کند، و آن رحمتی است که مخصوص به مؤمنین است و آن همانانصرت و پیروزی بر دشمنان است، همچنانکه فرمود: انالننصررسلنا و الذین آمنوا فی الحیاة الدنیا و یوم یقوم الاشهاد(2) و نیزفرموده: و کان حقاعلینا نصر المؤمنین (3).

وقطعنا دابر الذین کذبوا بایاتنا... - قطع دابرکنایه ازهلاکت و قطع نسل است، چون دابر هر چیزی به معنای دنباله آن است، حال چه دنباله از طرف گذشته، همچنانکه می گویند:امس الدابرو یا از طرف آینده، مثل اینکه می گویند: دابر القومو معلوم است که هلاکت قومی باعث هلاکت دنباله و نسل آن قوم نیز هست.و ما - ان شاء الله - به زودی بحث مفصلی در پیرامون داستان هود(ع)در سوره هود ایراد خواهیم نمود.

............................................ (1)آیا ای پسران آدم به شما نسپردم که عبادت شیطان نکنید که وی دشمن آشکارای شما است؟!(و آیا سفارش نکردم) که مرا عبادت کنید که راه راست همین است.سوره یس آیات 60 و 61 (2)ما به یقین یاری می کنیم فرستادگان خود وگروندگان به ایشان را هم در زندگی دنیا و هم درروزی که گواهان بپا خواهند خاست.سوره مؤمن آیه 51 (3)ماهمواره یاری کردن مؤمنین را بر خود لازم دانسته ایم.سوره روم آیه 47


پل ارتباطی :  daniz_0443@yahoo.com

چهارشنبه 16 فروردین 1391  1:15 AM
تشکرات از این پست
hamed_yurdum
hamed_yurdum
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : دی 1390 
تعداد پست ها : 35378
محل سکونت : آذربایجان غربی-سولدوز

پاسخ به:پیامبران در قرآن

 

داستان حضرت یونس(ع)

 

ترجمه المیزان ج 17 ، علامه طباطبایی ؛

1- قرآن کریم از سرگذشت این پیامبر و قوم او جز قسمتی را متعرض نشده.در سوره صافات این مقدار را متعرض شده که آن جناب به سوی قومی فرستاده شد و از بین مردم فرارکرده و به کشتی سوار شد و در آخر نهنگ او را بلعید.و سپس نجات داده شده و بار دیگر به سوی آن قوم فرستاده شد و مردم به وی ایمان آوردند.اینک آیات آن سوره از نظر خواننده می گذرد.

"و ان یونس لمن المرسلین اذ ابق الی الفلک المشحون فساهم فکان من المدحضین فالتقمه الحوت و هو ملیم فلو لا انه کان من المسبحین للبث فی بطنه الی یوم یبعثون فنبذناه بالعراء و هو سقیم و انبتنا علیه شجرة من یقطین و ارسلناه الی مائة الف او یزیدون فامنوافمتعناهم الی حین".

و در سوره انبیاء متعرض تسبیح گویی او در شکم ماهی شده که علت نجاتش از آن بلیه شد، می فرماید: "و ذا النون اذ ذهب مغاضبا فظن ان لن نقدر علیه فنادی فی الظلمات ان لا اله الا انت سبحانک انی کنت من الظالمین فاستجبنا له و نجیناه من الغم و کذلک ننجی المؤمنین" (1).

و در سوره قلم متعرض ناله اندوهگین او در شکم ماهی شده و سپس بیرون شدنش ورسیدن به مقام اجتباء را آورده، می فرماید: "فاصبر لحکم ربک و لا تکن کصاحب الحوت اذنادی و هو مکظوم لو لا ان تدارکه نعمة من ربه لنبذ بالعراء و هو مذموم فاجتباه ربه فجعله من الصالحین" (2).

و در سوره یونس متعرض ایمان آوردن قومش و بر طرف شدن عذاب از ایشان شده،می فرماید: "فلو لا کانت قریة آمنت فنفعها ایمانها الا قوم یونس لما آمنوا کشفنا عنهم عذاب الخزی فی الحیوة الدنیا و متعناهم الی حین" (3).

خلاصه آنچه از مجموع آیات قرآنی استفاده می شود، با کمک قرائن موجود در اطراف این داستان این است که: یونس(ع)یکی از پیامبران بوده که خدا وی را به سوی مردمی گسیل داشته که جمعیت بسیاری بوده اند، یعنی آمارشان از صد هزار نفر تجاوز می کرده و آن قوم دعوت وی را اجابت نکردند و به غیر از تکذیب عکس العملی نشان ندادند، تا آنکه عذابی که یونس(ع)با آن تهدیدشان می کرد فرا رسید.و یونس(ع) خودش از میان قوم بیرون رفت.

همین که عذاب نزدیک ایشان رسید و با چشم خود آن را دیدند، همگی به خدا ایمان آورده و توبه کردند خدا هم آن عذاب را که در دنیا خوارشان می ساخت، از ایشان برداشت.

و اما یونس(ع)وقتی خبردار شد که آن عذابی که خبر داده بود از ایشان برداشته شده، و گویا متوجه نشده که قوم او ایمان آورده و توبه کرده اند، لذا دیگر به سوی ایشان برنگشت در حالی که از آنان خشمگین و ناراحت بود.همچنان پیش رفت، در نتیجه ظاهر حالش حال کسی بود که از خدا فرار می کند و به عنوان قهر کردن از اینکه چرا خدا او رانزد این مردم خوار کرد دور می شود، و نیز در حالی می رفت که گمان می کرد دست ما به اونمی رسد، پس سوار کشتی پر از جمعیت شد و رفت.

در بین راه نهنگی بر سر راه کشتی آمد، چاره ای ندیدند جز اینکه یک نفر را نزد آن بیندازند، تا سرگرم خوردن او شود و از سر راه کشتی به کناری رود، به این منظور قرعه انداختندو قرعه به نام یونس درآمد، او را در دریا انداختند، نهنگ او را بلعید و کشتی نجات یافت.

آنگاه خدای سبحان او را در شکم ماهی چند شبانه روز زنده نگه داشت، و حفظ کردیونس(ع) فهمید که این جریان یک بلا و آزمایشی است که خدا وی را بدان مبتلاکرده و این مؤاخذه ای است از خدا در برابر رفتاری که او با قوم خود کرد، لذا از همان تاریکی شکم ماهی فریادش بلند شد به اینکه: "لا اله الا انت سبحانک انی کنت من الظالمین".

خدای سبحان این ناله او را پاسخ گفت و به نهنگ دستور داد تا یونس را بالای آب وکنار دریا بیفکند.نهنگ چنین کرد.یونس وقتی به زمین افتاد مریض بود.خدای تعالی بوته کدویی بالای سرش رویانید، تا بر او سایه بیفکند.پس همین که حالش جا آمد، و مثل اولش شد خدا او را به سوی قومش فرستاد، و قوم هم دعوت او را پذیرفتند و به وی ایمان آوردند، در نتیجه با اینکه اجلشان رسیده بود، خداوند تا یک مدت معین عمرشان داد.

و روایاتی که از طرق امامان اهل بیت(ع)در تفسیر این آیات وارد شده،با اینکه بسیار زیاد است و نیز بعضی از روایاتی که از طرق اهل سنت آمده، هر دو در ین قسمت شریکند که بیش از آنچه از آیات استفاده می شود چیزی ندارند، البته با مختصراختلافی که در بعضی از خصوصیات دارند، و ما هم به همین جهت از نقل آنها صرف نظرکردیم، هم به دلیلی که گفتیم و هم به این دلیل که یک یک آن احادیث خبر واحدند و خبرواحد تنها در احکام حجت است، نه در مثال مقام ما که مقام تاریخ و سرگذشت است، علاوه بر این، وضع آن روایات طوری است که اگر مراجعه کنی، خواهی دید نمی توان خصوصیات آنها را به وسیله آیات قرآنی تصحیح کرد، حرفهایی دارد که قابل تصحیح نیست.

2- داستان او از دیدگاه اهل کتاب

2- در این فصل به سرگذشت آن جناب از دیدگاه اهل کتاب می پردازیم، داستان یونس(ع) در چند جای از عهد قدیم به عنوان"یوناه بن امتای"آمده و همچنین درچند جا از عهد جدید آمده که در بعضی از موارد به داستان زندانی شدنش در شکم ماهی اشاره می کند.و لیکن هیچ یک از آنها سرگذشت کامل یونس(ع)را نیاورده اند.

آلوسی در تفسیر روح المعانی در داستان یونس(ع)از دیدگاه اهل کتاب مطالبی آورده که بعضی از کتب اهل کتاب هم آن را تایید می کند.

او نقل کرده که: خدای تعالی یونس(ع)را امر فرمود تا برای دعوت اهل"نینوی" بدانجا رود."نینوی"یکی از شهرهای بسیار بزرگ آشور بود که در کنار دجله قرارداشت و تا آنجایی که یونس قرار داشت سه روز راه بود.علاوه بر این مردم نینوی مردمی شرورو فاسد بودند، لذا این ماموریت بر یونس گران آمد و از آنجایی که بود به سوی"ترسیس"فرارکرد که آن نیز نام یکی دیگر از شهرهای آن روز است.سپس به شهر" یافا"آمد که هم اکنون نیز"یافا"خوانده می شود، در آنجا یک کشتی آماده یافت که قصد داشت سرنشینان خود را به"ترسیس"ببرد، او هم اجرتی داد تا به"ترسیس"برود، همین که سوار بر کشتی شد و کشتی به راه افتاد بادی سخت وزیدن گرفت و امواج دریا بلند و بسیار شد و کشتی مشرف به غرق گشت.

پس ملاحان ترسیدند و مقداری از بارهای مسافرین را به دریا انداختند، تا کشتی سبک شود، در همین هنگام بود که یونس در شکم کشتی به خواب خوش رفته بود.و صدای خرنایش بلند شده بود، رئیس کشتی وقتی او را دید از در تعجب پرسید: چه خبرت هست؟ که در چنین هنگامه ای به خواب رفته ای، برخیز و معبودت را بخوان، بلکه ما را از این مهلکه نجات بخشد، و ما در این ورطه هلاک نشویم.

بعضی از مسافرین به بعضی دیگر گفتند: بیایید قرعه بیندازیم تا معلوم شود این شر ازجانب کیست، خود او را به دریا بیندازیم تا تنها او هلاک گردد، پس قرعه انداختند به نام یونس اصابت کرد، به او گفتند: مگر تو چه کرده ای که قرعه به نام تو درآمد و تو اهل کجایی از کجا می آیی و به کجا می روی و از چه تیره ای هستی؟گفت: من بنده رب که اله آسمان و خالق دریا و خشکی است، هستم، آنگاه جریان خود را برای آنان نقل کرد، آنها بسیارترسیدند و او را توبیخ کردند که چرا فرار کردی و یک مشت مردم را در هلاکت گذاشتی؟!

آنگاه گفتند: حالا به نظر شما چه کاری در حق تو بکنیم تا این دریا آرام گیرد؟

گفت: باید مرا به دریا بیندازید تا آرام گیرد، چون من می دانم تمامی ناآرامی های دریا به خاطر من است، مردم هر چه تلاش کردند تا شاید کشتی را به طرف خشکی برگردانند و بدون غرق شدن یونس از ورطه نجات یابند نشد، و ناگزیر و به اصرار خود آن جناب او را به دریاانداختند و کشتی در همان دم آرام گرفت.

خدای تعالی به نهنگی دستور داد تا یونس را ببلعد، و یونس سه روز در شکم نهنگ ماند و در همان جا نماز خواند و به درگاه پروردگار خود استغاثه کرد.پس خدای سبحان به نهنگ دستور داد تا به ساحل آید، و یونس را در خشکی بیندازد، نهنگ چنین کرد، همین که یونس در خشکی قرار گرفت، پروردگارش فرمود: برخیز و به طرف اهل نینوی برو و در بین آنان به بانگ بلند آنچه به تو گفته ام ابلاغ کن.

یونس(ع)به طرف نینوی رفت و در بین اهلش فریاد زد: هان ای مردم!تاسه روز دیگر نینوی در زمین فرو می رود، پس جمعی از مردان آن شهر به خدا ایمان آوردند،ندا دادند که هان ای مردم، روزه بگیرید، و همگی لباس پشمینه پوشیدند، و چون خبر به پادشاه رسید، او هم از تخت سلطنت خود برخاست و جامه های سلطنتی را از خود کند و لباس کهنه ای پوشیده و روی خاکستر نشست و دستور داد منادیان ندا دهند که هیچ انسان و حیوانی طعام و شراب نخورد و به سوی پروردگار ناله و فریاد سر دهند و از شر و ظلم برگردند و چون چنین کردند، خدا هم به ایشان رحم کرد، و عذاب نازل نشد.

یونس(ع)ناراحت شد و عرضه داشت: الهی من هم از این عذاب که فرارکردم، با اینکه از رحمت و رافت و صبر و توابیت تو خبر داشتم، پروردگارا پس جان مرابگیر، که دیگر مرگ از زندگی برایم بهتر است، خدای تعالی فرمود: ای یونس آیا جدا از این کار خودت غصه دار شدی؟عرضه داشت: آری، پروردگارا.

پس یونس از شهر خارج شد، و در مقابل شهر نشست و در آنجا برایش سایبانی درست کردند در زیر آن سایبان نشست ببیند در شهر چه می گذرد؟پس خدای تعالی به درخت کدویی دستور داد بالای سر یونس قرار بگیر و بر او سایه بیفکن.یونس از این جریان بسیارخوشنود شد ولی چیزی نگذشت که به کرمی دستور داد تا ریشه کدو را بخورد و کدو را خشک کند، کرم نیز کار خود را کرد باد سموم هم از طرفی دیگر برخاست، آفتاب هم به شدت تابید،امر بر یونس(ع)دشوار شد، به حدی که آرزوی مرگ کرد.

خدای تعالی فرمود: ای یونس جدا از خشکیدن بوته کدو ناراحت شدی؟عرضه داشت: پروردگارا آری سخت اندوهناک شدم.فرمود: آیا از خشک شدن یک بوته کدوناراحت شدی، با اینکه نه زحمت کاشتنش را کشیده بودی و نه زحمت آبیاری اش را بلکه خودش یک شبه رویید و یک شبه هم خشکید، آنگاه انتظار داری که من بر مردم نینوی آن شهر بزرگ و آن جمعیتی که بیش از دوازده ربوه می شدند، ترحم نکنم؟و با اینکه مردمی نادان هستند، دست چپ و راست خود را تشخیص نمی دهند، آنان را و حیوانات بسیاری راکه دارند هلاک سازم؟ (4).

موارد اختلافی که در این نقل با ظواهر آیات قرآن هست بر خواننده پوشیده نیست، مثل این نسبت که به آنجناب داده که از انجام رسالت الهی شانه خالی کرده و فرار کرده است، و اینکه از برطرف شدن عذاب از قوم ناراحت شده، با اینکه از ایمان و توبه آنان خبرداشته، و چنین نسبت هایی را نمی توان به انبیاء(ع)داد.

حال اگر بگویی نظیر این نسبت ها در قرآن کریم آمده، در آیات همین داستان درسوره صافات نسبت"اباق"(فرار)به آنجناب داده و نیز او را"مغاضب"و خشمگین خوانده،و در سوره انبیاء به وی این نسبت را داده که پنداشته خدا بر او دست نمی یابد.

در پاسخ می گوییم بین این نسبت ها و نسبتی که در کتب عهدین به آنجناب داده فرق است، آری کتب مقدسه اهل کتاب یعنی عهد قدیم و جدید سرشار از نسبت گناه و حتی گناهان کبیره و مهلکه به انبیاء(ع)است، دیگر جا ندارد یک مفسر در این مقام برآید که نسبت معصیت را طوری توجیه کند که از معصیت بیرون شود، به خلاف قرآن کریم که ساحت انبیا را با صراحت منزه از معاصی و حتی گناهان صغیره می داند، و یک مفسرچاره ندارد جز اینکه اگر به آیه و روایتی برخورد که به وی چنین نسبتی از آن، می آمد، آن راتوجیه کند، برای اینکه آیاتی که بر عصمت انبیا(ع)دلالت دارد، خود قرینه قطعی است بر اینکه ظاهر چنین آیه و روایتی مراد نیست، و باید حمل بر خلاف ظاهرش شود،و به همین جهت در معنای کلمه"اذ ابق"و نیز در معنای"مغاضبا فظن ان لن نقدر..."بیانی آوردیم که دیدید هیچ منافاتی با عصمت انبیا(ع)نداشت و حاصل آن معنا این بود که گفتیم کلمات حکایت حال و ایهامی است که: فعل یونس(ع)موهم آن بودو خلاصه یونس(ع)نه از انجام ماموریت فرار کرد و نه از برطرف شدن عذاب خشمگین بود، ولی کاری کرد که آن کار ایهامی به این معانی داشت.

3- خدای تعالی در چند مورد از قرآن کریم یونس(ع)را ستایش کرده.و درسوره انبیا، آیه"88"او را از مؤمنین خوانده و در سوره القلم، آیه"50"فرموده: او را "اجتباء" کرده.و به خاطر دارید که گفتیم: "اجتباء"به این است که خداوند بنده ای را خالص برای خود کند و نیز او را از صالحان خوانده، و در سوره انعام، آیه"87"در زمره انبیاء شمرده، وفرموده: که او را بر عالمیان برتری داده، و او و سایر انبیاء را به سوی صراط مستقیم هدایت کرده.

بحث روایتی

(روایاتی در ذیل آیات مربوط به داستان یونس(علیه السلام))

در کتاب فقیه از امام صادق(ع)روایت آورده که فرمود: هیچ قومی در میان خود قرعه نینداختند، و امر خود را به خدا واگذار نکردند، مگر آنکه آنچه حق بود از قرعه بیرون آمد.و نیز فرموده: چه حکمی بالاتر از حکم قرعه و عادلانه تر از آن است؟وقتی اشخاص امرخود را به خدا واگذارند، آیا این خدای سبحان نیست که می فرماید: " فساهم فکان من المدحضین"؟ (5).

و در کتاب بحار از کتاب بصائر نقل کرده که او به سند خود از"حبه عرنی"روایت کرده که گفت: امیر المؤمنین(ع)فرمود: خدای تعالی ولایت مرا بر همه اهل آسمانها و اهل زمین عرضه کرد، جمعی بدان اقرار و جمعی دیگر انکار کردند.یونس از آنان بود که انکار کرد و خدا او را به همین سبب در شکم ماهی حبس نمود، تا سرانجام اقرارنمود (6).

مؤلف: در معنای این روایت، روایات دیگری نیز هست، و مراد از این ولایت،ولایت کلی الهی است که خود امیر المؤمنین(صلوات الله علیه)اولین کسی است از این امت که فتح باب آن کرد و آن عبارت از آن است که خدا قائم مقام بنده ای، در تدبیر امر او گردد،و در نتیجه، آن بنده جز به سوی خدا توجه نکند، و جز خواست خدا را نخواهد و این مقام را باپیمودن طریق عبودیت به بنده می دهند، طریقی که بنده را به حدی می رساند که خالص برای خدا می شود، و به غیر از خدا، احدی از آن بنده سهم نمی برد.

و ظاهر عمل یونس(ع) - همان طور که گفتیم - ظاهری بود که مرضی خدا نبود ونمی شد آن را به اراده خدا نسبت داد، و به همین جهت خدا او را مبتلا کرد، تا به ظلمی که او به نفس خود کرد اعتراف کند آری خدای سبحان منزه است از اراده مثل این کارها. پس بلایا و محنت هایی که اولیای خدا بدان مبتلا می شوند، تربیتی است الهی که خدا به وسیله آن بلایا، ایشان را تربیت می کند و به حد کمال می رساند و درجاتشان را بالا می برد، هر چندکه بعضی از آن بلایا جهات دیگر داشته باشند که بتوان آن را مؤاخذه و عقاب نامید، و این خود معروف است که گفته اند: "البلاء للولاء - بلا لازمه ولایت و دوستی است".

مؤید این معنا حدیثی است که صاحب کتاب علل به سند خود از ابی بصیر آورده،که گفت: به امام صادق(ع)عرضه داشتم: به چه علت خدا عذاب را از قوم یونس برداشت با اینکه تا بالای سرشان آمد، و بر سرشان سایه افکند و این معامله را با هیچ قومی دیگر نکرد؟

در جواب فرمود: برای اینکه در علم خدای تعالی این معنا بود که به زودی عذاب را ازآنان برمی گرداند، به خاطر اینکه توبه می کنند.و اگر این جریان را به اطلاع یونس نرساند،برای این بود که یونس فارغ برای عبادت او باشد، و در شکم ماهی به مناجات با او بپردازد، ودر عوض مستوجب ثواب و کرامت او گردد (7).

پی نوشت ها:

1)سوره انبیاء، آیه 88 - 87.

2)سوره القلم، آیه 49 و 50.

3)سوره یونس، آیه 97.

4)تفسیر روح المعانی، ج 23، ص 148.

5)من لا یحضره الفقیه، ج 3، ص 52، ح 175.

6)بحار الانوار، ج 14، ص 391، ح 10.

7)علل الشرایع، ص 77.


پل ارتباطی :  daniz_0443@yahoo.com

چهارشنبه 16 فروردین 1391  1:15 AM
تشکرات از این پست
hamed_yurdum
hamed_yurdum
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : دی 1390 
تعداد پست ها : 35378
محل سکونت : آذربایجان غربی-سولدوز

پاسخ به:پیامبران در قرآن

 

داستان داود و سلیمان(ع)

 

ترجمه المیزان ج 17، علامه طباطبایی ؛

ترجمه آیات 17 - 29

بر آنچه می گویند صبر کن و به یاد آور بنده ما داوود را که نیرومند بود و بسیار به خدا رجوع داشت(17).

ما کوهها را با او مسخر کردیم که صبح و شام در تسبیح با او دمساز باشند(18).

و نیز مرغان را مسخر کردیم که نزد او مجتمع گردند و همه به سوی او رجوع می کردند(19).

و ما پایه های ملک او را محکم کردیم و او را حکمت و فصل خصومت دادیم(20).

آیا از داستان آن مردان متخاصم که به بالای دیوار محراب آمدند خبر داری(21).

وقتی که بر داوود درآمدند از ایشان بیمناک شد گفتند: مترس ما دو متخاصم هستیم که بعضی بربعضی ستم کرده تو بین ما به حق داوری کن و در حکم خود جور مکن و ما را به سوی راه راست رهنمون شو(22).

اینک این برادر من است که نود و نه گوسفند دارد و من یک گوسفند دارم او می گوید: این یک گوسفندت را در تحت کفالت من قرار بده و در این کلامش مرا مغلوب هم می کند(23) .

داوود گفت: او در این سخنش که گوسفند تو را به گوسفندان خود ملحق سازد به تو ظلم کرده وبسیاری از شریکها هستند که بعضی به بعضی دیگر ستم می کنند مگر کسانی که ایمان دارند و عمل صالح می کنند که این دسته بسیار کمند.داوود فهمید که ما با این صحنه او را بیازمودیم پس طلب آمرزش کرد وبه رکوع درآمد و توبه کرد(24).

ما هم این خطای او را بخشودیم و به راستی او نزد ما تقرب و سرانجام نیکی دارد(25).

ای داوود ما تو را جانشین خود در زمین کردیم پس بین مردم به حق داوری کن و به دنبال هوای نفس مرو که از راه خدا به بیراهه می کشد و معلوم است کسانی که از راه خدا به بیراهه می روند عذابی سخت دارند به جرم اینکه روز حساب را از یاد بردند(26).

و پنداشتند که ما آسمان و زمین را به باطل آفریدیم و حال آنکه چنین نبود و این پندار کسانی است که کفر ورزیدند پس وای بر کافران از آتش(27).

و یا پنداشتند که ما با آنهایی که ایمان آورده و عمل صالح کردند و آنهایی که در زمین فسادانگیختند یکسان معامله می کنیم و یا متقین را مانند فجار قرار می دهیم(28).

این کتابی است که ما به سوی تو نازلش کردیم تا در آیات آن تدبر کنند و در نتیجه خردمندان متذکر شوند(29).

بیان آیات

بیان آیات مربوط به اوصاف و اقوال داوود(علیه السلام): تسبیح کوه ها و پرندگان با او و...

خدای سبحان بعد از آنکه تهمت کفار را مبنی بر اینکه دعوت به حق آن جناب راخود ساخته خواندند و آن را وسیله و بهانه ریاست نامیدند و نیز گفتار آنان را که او هیچ مزیتی بر ما ندارد تا به خاطر آن اختصاص به رسالت و انذار بیابد، و نیز استهزای آنان به روز حساب وعذاب خدا را که بدان تهدید شدند نقل فرمود، اینک در این آیات رسول گرامی خود را امر به صبر می کند و سفارش می فرماید یاوه گویی های کفار او را متزلزل نکند، و عزم او را سست نسازد.و نیز سرگذشت جمعی از بندگان اواب خدا را به یاد آورد که همواره در هنگام هجوم حوادث ناملایم، به خدا مراجعه می کردند.

و از این عده نام نه نفر از انبیای گرامی خود را ذکر کرده که عبارتند از: 1 - داوود2 - سلیمان 3 - ایوب 4 - ابراهیم 5 - اسحاق 6 - یعقوب 7 - اسماعیل 8 - الیسع 9 - ذو الکفل(ع)که ابتدا نام داوود را آورده و به قسمتی از داستانهای او اشاره می فرماید.

"اصبر علی ما یقولون و اذکر عبدنا داود ذا الاید انه اواب"کلمه"اید"به معنای نیرو است و حضرت داوود(ع)در تسبیح خدای تعالی مردی نیرومند بود و خدا را تسبیح می کرد و کوهها و مرغان هم با او همصدا می شدند، ونیز مردی نیرومند در سلطنت و نیرومند در علم، و نیرومند در جنگ بود، و همان کسی است که جالوت را به قتل رسانید - که داستانش در سوره بقره گذشت.

و کلمه"اواب"اسم مبالغه است از ماده"اوب"که به معنای رجوع است، و منظورکثرت رجوع او به سوی پروردگارش است.

"انا سخرنا الجبال معه یسبحن بالعشی و الاشراق"ظاهرا کلمه"معه"متعلق است به جمله"یسبحن"و جمله"معه یسبحن"بیان معنای تسخیر است.و اگر کلمه"معه"که ظرف است، مقدم بر"یسبحن"آمده، به خاطرعنایتی است که در فهماندن تبعیت کردن جبال و طیر از تسبیح داوود، داشته(این در صورتی است که ظرف"معه"را متعلق به جمله"یسبحن" بدانیم)و لیکن آیه شریفه"و سخرنا مع داود الجبال یسبحن و الطیر" (1) مؤید این احتمال است که ظرف مزبور متعلق به جمله "سخرنا" باشد، همچنان که در جای دیگر از کلام خدای تعالی همین طور آمده، و آن آیه"یا جبال اوبی معه و الطیر" (2) است که در آن سخنی از تسبیح نرفته.و کلمه"عشی"به معنای شام و کلمه"اشراق"به معنای صبح است.

کلمه"ان"در جمله"انا سخرنا"تعلیل را می رساند.و آیه شریفه با آیاتی که بدان عطف شده همه بیانگر این معنا است که داوود(ع)مردی نیرومند در ملک و نیرومنددر علم، و" اواب"به سوی پروردگار خویش بوده است.

"و الطیر محشورة کل له اواب"کلمه"محشورة"از"حشر"به معنای جمع آوری به زور است، و معنای جمله این است که: ما طیر را هم تسخیر کردیم با داوود، که بی اختیار و به اجبار دور او جمع می شدندو با او تسبیح می گفتند.

جمله"کل له اواب"جمله ای است استینافی که تسبیح کوهها و مرغان را که قبلاذکر شده بود بیان می کند، و معنایش این است که: هر یک از کوهها و مرغان"اواب"بودند، یعنی بسیار با تسبیح به سوی ما رجوع می کردند، چون تسبیح یکی از مصادیق رجوع به سوی خداست.البته احتمال بعیدی هست در اینکه ضمیر"له"به داوود برگردد.این را هم باید دانست که تایید خدای تعالی از داوود(ع)به این نبوده که کوهها و مرغان راتسبیح گو کند، چون تسبیح گویی اختصاص به این دو موجود ندارد، تمامی موجودات عالم به حکم آیه"و ان من شی ء الا یسبح بحمده و لکن لا تفقهون تسبیحهم" (3) تسبیح می گویند بلکه تاییدش از این بابت بوده که تسبیح آنها را موافق و هماهنگ تسبیح آن جناب کرده و صدای تسبیح آنها را به گوش وی و به گوش مردم می رسانده، - که گفتار ما در معنای تسبیح موجودات برای خدا سبحان در تفسیر آیه"44"سوره اسری، گذشت و گفتیم که تسبیح آنها نیز به زبان قال است، نه به زبان حال.

"و شددنا ملکه و آتیناه الحکمة و فصل الخطاب"راغب می گوید: کلمه"شد"به معنای گره محکم است، وقتی گفته می شود:

"شددت الشی ء"معنایش این است که: گره آن را محکم بستم" (4).بنا به گفته وی" شد ملک"از باب استعاره به کنایه خواهد بود که مراد از آن این است که: ملک او را تقویت نموده، اساس آن را به وسیله هیبت و لشکریان و خزینه ها و حسن تدبیر محکم کرده، همه وسائل محکم شدن سلطنت را برایش فراهم کرده بودیم.

و کلمه"حکمت"در اصل به معنای نوعی از حکم است، و مراد از آن، معارف حق و متقنی است که به انسان سود بخشد و به کمال برساند.بعضی (5) دیگر گفته اند: مراد از آن،نبوت است.بعضی (6) دیگر گفته اند: مراد از آن، زبور و علم شرایع است.و بعضی دیگر معانی دیگری برای حکمت ذکر کرده اند که هیچ یک از آنها معنای خوبی نیست.

و کلمه"فصل الخطاب"به معنای آن است که انسان قدرت تجزیه و تحلیل یک کلام را داشته باشد، و بتواند آن را تفکیک کند و حق آن را از باطلش جدا کند.و این معنا باقضاوت صحیح در بین دو نفر متخاصم نیز منطبق است.

بعضی (7) از مفسرین گفته اند: مراد از"فصل الخطاب"کلامی است متوسط بین ایجازو اطناب، یعنی کلامی که بسیار کوتاه نباشد به حدی که معنا را نرساند و آن قدر هم طولانی نباشد که شنونده را خسته کند".بعضی (8) دیگر گفته اند: مراد از آن، جمله"اما بعد" است،که قبل از سخن می آورند، چون اولین کسی که این رسم را باب کرد داوود(ع)بود.

ولی آیه بعدی که می فرماید: "و هل اتیک نبؤا الخصم..."مؤید همان معنایی است که مابرای"فصل الخطاب"کردیم.

"و هل اتیک نبؤا الخصم اذ تسورا المحراب"کلمه"خصم"مانند کلمه"خصومت"مصدر است و در این جا منظور اشخاصی است که خصومت در بینشان افتاده.و کلمه"تسور"به معنای بالا رفتن بر دیوار بلند است،مانند کلمه"تسنم"که به معنای بالا رفتن بر کوهان شتر است.و کلمه"تذری"که به معنای بالا رفتن بر بلندی کوه است.مفسرین کلمه"محراب" را به بالاخانه و شاه نشین معناکرده اند.و استفهام"هل آتیک"به منظور به شگفتی واداشتن و تشویق به شنیدن خبر است.

و معنای آیه این است که: ای محمد آیا این خبر به تو رسیده که قومی متخاصم ازدیوار محراب داوود(ع)بالا رفتند؟

"اذ دخلوا علی داود ففزع منهم..."کلمه"اذ"ظرف است برای جمله"تسوروا"، همچنان که" اذ"اولی ظرف است برای جمله"نبؤا الخصم"و حاصل معنا این است که: این قوم داخل شدند بر داوود، در حالی که آن جناب در محرابش بود، و این قوم از راه معمولی و عادی بر او وارد نشدند، بلکه از دیوارمحراب بالا رفتند، و از آنجا بر وی درآمدند، و به همین جهت داوود از ورود ایشان به فزع ووحشت درآمد، چون دید آنان بدون اجازه و از راه غیر عادی وارد شدند.

"ففزع منهم" - راغب می گوید کلمه"فزع"به معنای انقباض و نفرتی است که دراثر برخورد با منظره ای هولناک به آدمی دست می دهد، و این خود از جنس جزع است، وفرقش با ترس این است که نمی گویند: "فزعت من الله"ولی گفته می شود"خفت منه" (9).

و قبلا هم گفتیم که"خشیت"عبارت است از تاثر قلب، تاثری که به دنبالش اضطراب و نگرانی باشد، و این خود یکی از رذایل اخلاقی و مذموم است، مگر در مورد خدای تعالی که خشیت از او از فضایل است، و به همین جهت است که انبیاء(ع)به جزاز خدا از کس دیگری خشیت ندارند.و خدای تعالی در باره شان فرموده: "و لا یخشون احداالا الله" (10).

ولی کلمه"خوف"به معنای تاثر از ناملایمات در مقام عمل است، یعنی به معنای آن جنب و جوشی است که شخص ترسیده برای دفع شر انجام می دهد، به خلاف"خشیت"که گفتیم تاثر در مقام ادراک است، بنا بر این خوف بالذات رذیله و مذموم نیست، بلکه درمواردی جزو اعمال نیک شمرده می شود، همچنان که خدای تعالی در خطابش به رسول گرامی اش فرموده: "و اما تخافن من قوم خیانة" (11).

و چون"فزع"عبارت است از انقباض و نفرتی که از منظره ای مخوف در دل حاصل می شود، قهرا امری خواهد بود که به مقام عمل برگشت می کند، نه به ادراک، پس بالذات ازرذایل نیست، بلکه فضیلتی است مربوط به مواردی که مکروه و ناملایمی در شرف پیش آمدن است، و دارندگان این فضیلت آن مکروه را دفع می کنند.پس اگر در آیه شریفه نسبت فزع به داوود(ع)داده، برای او نقصی نیست تا بگویی آن جناب از انبیا بوده که جز از خداخشیت ندارند.

"قالوا لا تخف خصمان بغی بعضنا علی بعض" - وقتی دیدند داوود(ع)به فزع افتاده، خواستند او را دلخوش و آرام ساخته و فزعش را تسکین دهند، لذا گفتند: "لاتخف - مترس" .و این در حقیقت نهی از فزع است به صورت نهی از علت فزع که همان خوف باشد."خصمان بغی"این جمله در تقدیر"نحن خصمان"است، یعنی ما دو خصم هستیم، و مراد از دو خصم دو نفر نیست، بلکه دو طایفه متخاصم است، که بعضی بر بعضی ظلم کرده اند.

"فاحکم بیننا بالحق و لا تشطط..." - کلمه"شطط"به معنای جور است و معنای جمله این است که: ای داوود بین ما حکمی کن که به حق باشد، و در حکم کردنت جورمکن.و ما را به راه وسط و طریق عدل راه بنما.

"ان هذا اخی..."این جمله مطلب مورد نزاع را بیان می کند، می گوید: "این برادر من است..."واین جمله کلام یکی از دو طایفه است که به یک نفر از طایفه دیگر اشاره نموده می گوید:

"این شخص که می بینی برادر من است...".

و با این بیان فساد استدلالی که بعضی (12) به این آیه کرده اند که کمترین عدد جمع، دواست، روشن می شود، چون با بیان ما روشن گردید که کلمه"خصمان"و جمله"هذا اخی" هیچ دلالتی ندارد بر این که مراجعه کنندگان به داوود دو نفر بوده اند، تا بگویی پس جمع"اذتسوروا"و نیز"اذ دخلوا"در مورد دو نفر استعمال شده در نتیجه صیغه جمع بر دو نفر نیزاطلاق می شود.

برای اینکه گفتیم: ممکن است این دو متخاصم دو طایفه بوده اند و هر یک از دوطرف بیشتر از یک نفر بوده اند همچنان که می بینم صیغه تثنیه در آیه"هذان خصمان اختصموا فی ربهم فالذین کفروا..." (13) در دو نفر به کار نرفته، بلکه در دو جمعیت استعمال شده، به شهادت اینکه هم فرموده"اختصموا"و هم در باره یکی از آن دو خصم فرموده:

"فالذین کفروا"البته ممکن هم هست اصل خصومت در بین دو فرد از دو طایفه واقع شده باشد، ولی پای بقیه افراد نیز به میان کشیده شده باشد، تا آن دو را در ادعایشان کمک کنند.

"له تسع و تسعون نعجة ولی نعجة واحدة فقال اکفلنیها و عزنی فی الخطاب" - کلمه"نعجة" به معنای گوسفند ماده است(که به فارسی آن را میش می نامند).و معنای"اکفلنیها"این است که آن را در کفالت من و در تحت سلطنت من قرار بده.و معنای"وعزنی فی الخطاب" این است که: در خطاب بر من غلبه کرد.و بقیه الفاظ آیه روشن است.

"قال لقد ظلمک بسؤال نعجتک الی نعاجه...و قلیل ما هم"این آیه شریفه حکایت پاسخی است که داوود(ع)به مساله آن قوم داده، وبعید نیست که پاسخ او قضاوت و حکمی تقدیری بوده، چون اگر چنین نبود، جا داشت ازطرف مقابل هم بخواهد تا دعوی خود را شرح دهد و بعدا بین آن دو قضاوت کند.

آری، ممکن است داوود(ع)از قرائنی اطلاع داشته که صاحب نود و نه گوسفند محق است، و حق دارد آن یک گوسفند را از دیگری طلب کند و لیکن از آنجا که صاحب یک گوسفند سخن خود را طوری آورد که رحمت و عطوفت داوود را برانگیخت، لذابه این پاسخ مبادرت کرد که اگر این طور باشد که تو می گویی او به تو ستم کرده.

پس لامی که بر سر جمله"لقد ظلمک"آمده لام قسم است، و سؤالی که در آیه آمده و فرموده:

"بسؤال" - به طوری که گفته اند (14) - متضمن معنای اضافه است، و به همین جهت با کلمه"الی"به مفعول دوم متعدی شده، پس معنا چنین می شود: سوگند می خورم که او به تو ظلم کرده که سؤال کرده اضافه کنی میش خود را بر میش هایش.

"و ان کثیرا من الخلطاء لیبغی بعضهم علی بعض، الا الذین آمنوا و عملوا الصالحات و قلیل ما هم" - این قسمت تتمه کلام داوود(ع)است که با آن، گفتار اول خود راروشن می کند.و کلمه"خلطاء"به معنای شریکها است که مال خود را با هم خلط می کنند.

"و ظن داود انما فتناه فاستغفر ربه و خر راکعا و اناب".

یعنی داوود بدانست که ما او را با این واقعه بیازمودیم، چون کلمه"فتنه"به معنای امتحان است و کلمه"ظن"هم در خصوص این آیه به معنای علم است.

ولی بعضی (15) گفته اند: کلمه"ظن"به همان معنای معروف است(که در فارسی به معنای پندار است)و پندار غیر از علم است" (16).

بیان اینکه مراجعه کنندگان نزد داوود ملائکه بوده اند و داستان مرافعه ت
مثل بوده و حکم نا صواب در عالم غیر واقعی گناه محسوب نمی شود

و مؤید گفتار ما که گفتیم"ظن"در این مورد به معنای یقین و علم می باشد این است که: استغفار و توبه داوود مطلق آمده، و اگر کلمه مذکور به معنای معروفش می بود، بایداستغفار و توبه مقید به آن صورت می شد که"ظن"با واقع مطابق درآید، یعنی واقعه مذکور به راستی فتنه بوده باشد، و چون این دو لفظ مطلق آمده، پس ظن به معنای علم خواهد بود.

کلمه"خر" - به طوری که (17) راغب گفته - به معنای افتادن و سقوطی است که صدای خریر از آن شنیده شود، و"خریر"به معنای صدای آب، باد، و امثال آن است که از بالا به پایین ریخته شود.و کلمه"رکوع" - بنا به گفته راغب - (18) به معنای مطلق انحنا و خم شدن است.

و کلمه"انابه"به معنای رجوع است.و انابه به سوی خدا - به گفته راغب - (19) به معنای بازگشت به سوی اوست به توبه و اخلاص عمل و این کلمه از ماده"نوب"است که به معنای برگشتن پی در پی است.

و معنای آیه این است که: داوود(ع)بدانست که این واقعه امتحانی بوده که ما وی را با آن بیازمودیم و فهمید که در طریقه قضاوت خطا رفته.پس، از پروردگار خودطلب آمرزش کرد از آنچه از او سرزده و بی درنگ به حالت رکوع درآمد و توبه کرد.

اکثر مفسرین (20) به تبع روایات بر این اعتقادند که این قوم که به مخاصمه بر داوود واردشدند، ملائکه خدا بودند، و خدا آنان را به سوی وی فرستاد تا امتحانش کند - که به زودی روایات آن از نظر خواننده خواهد گذشت و به وضع آنها آگاهی خواهد یافت - .لیکن خصوصیات این داستان دلالت می کند بر اینکه این واقعه یک واقعه طبیعی، (هر چند به صورت ملائکه)نبوده، چون اگر طبیعی بود باید آن اشخاص که یا انسان بوده اند و یا ملک، ازراه طبیعی بر داوود وارد می شدند، نه از دیوار.و نیز با اطلاع وارد می شدند، نه به طوری که اورا دچار فزع کنند.و دیگر اینکه اگر امری عادی بود، داوود از کجا فهمید که جریان صحنه ای بوده برای امتحان وی.و نیز از جمله"فاحکم بین الناس بالحق و لا تتبع الهوی"برمی آید که خدای تعالی او را با این صحنه بیازموده تا راه داوری را به او یاد بدهد و او را در خلافت و حکمرانی در بین مردم استاد سازد.همه اینها تایید می کنند این احتمال را که مراجعه کنندگان به وی ملائکه بوده اند که به صورت مردانی از جنس بشر ممثل شده بودند.

در نتیجه این احتمال قوی به نظر می رسد که واقعه مذکور چیزی بیش از یک تمثل نظیر رؤیا نبوده که در آن حالت افرادی را دیده که از دیوار محراب بالا آمدند، و به ناگهان براو وارد شدند یکی گفته است: من یک میش دارم و این دیگری نود و نه میش دارد، تازه می خواهد یک میش مرا هم از من بگیرد.و در آن حالت به صاحب یک میش گفته: رفیق توبه تو ظلم می کند...

پس سخن داوود(ع) - به فرضی که حکم رسمی و قطعی او بوده باشد - درحقیقت حکمی است در ظرف تمثل همچنان که اگر این صحنه را در خواب دیده بود، و در آن عالم حکمی بر خلاف کرده بود گناه شمرده نمی شد، و حکم در عالم تمثل گناه و خلاف نیست، چون عالم تمثل مانند عالم خواب عالم تکلیف نیست، و تکلیف ظرفش تنها در عالم مشهود و بیداری است، که عالم ماده است.و در عالم مشهود و واقع نه کسی به داوود(ع)مراجعه کرد و نه میشی در کار بود و نه میشهایی، پس خطای داوود(ع)خطای در عالم تمثل بوده، که گفتیم در آنجا تکلیف نیست، همچنان که درباره خطا و عصیان آدم هم گفتیم که عصیان در بهشت بوده، چون در بهشت از درخت خورد که هنوز به زمین هبوط نکرده بود و هنوز شریعتی و دینی نیامده بود.

خواهی گفت: پس استغفار و توبه چه معنا دارد؟می گوییم: استغفار و توبه آن عالم هم مانند خطای در آن عالم و در خور آن است، مانند استغفار و توبه آدم از آنچه که از او سرزد.همه این حرفها را بدان جهت زدیم، که خواننده متوجه باشد که ساحت مقدس داوود(ع)منزه از نافرمانی خداست، چون خود خدای تعالی آن جناب را خلیفه خودخوانده، همان طور که به خلافت آدم(ع)در کلام خود تصریح نموده - که توضیح بیشتر این مطلب در داستان آدم در جلد اول این کتاب گذشت.

و اما بنا بر اینکه بعضی از مفسرین گفته اند که دو طرف دعوا که بر داوود(ع)وارد شدند از جنس بشر بوده اند، و داستان به همان ظاهرش حمل می شود.

ناگزیر باید برای جمله"لقد ظلمک"چاره ای اندیشید، و چاره اش این است که حکم داوود(ع) فرضی و تقدیری است، و معنایش این است که: اگر واقع داستان همین باشدکه تو گفتی رفیق تو به تو ظلم کرده، مگر آنکه دلیلی قاطع بیاورد که یک میش هم مال اوست.

مقصود از اینکه خداوند داوود(علیه السلام)را خلیفه در زمین قرار داد

دلیل بر اینکه باید کلام داوود(ع)را فرضی گرفت، این است که عقل ونقل حکم می کنند بر اینکه انبیاء(ع)به عصمت خدایی معصوم از گناه و خطاهستند.چه گناه بزرگ و چه کوچک. علاوه بر این، خدای سبحان در خصوص داوود(ع)قبلا تصریح کرده بود به اینکه حکمت و فصل خطابش داده و چنین مقامی باخطای در حکم نمی سازد.

"و ان له عندنا لزلفی و حسن ماب"کلمه"زلفی"و"زلفه"به معنای مقام و منزلت است.و کلمه" ماب"به معنای مرجع است و کلمه"زلفی"و"ماب"را نکره(یعنی بدون الف و لام)آورد تا بر عظمت مقام و مرجع دلالت کند.و بقیه الفاظ آیه روشن است.

"یا داود انا جعلناک خلیفة فی الارض..."ظاهرا در این کلام، کلمه"قلنا"در تقدیر است، و تقدیر آن"فغفرنا له و قلنا یاداود..."است.

و ظاهر کلمه"خلافت"این است که: مراد از آن خلافت خدایی است، و در نتیجه با خلافتی که در آیه"و اذ قال ربک للملئکة انی جاعل فی الارض خلیفة" (21) آمده منطبق است، و یکی از شؤون خلافت این است که: صفات و اعمال مستخلف را نشان دهد، و آینده صفات او باشد.کار او را بکند.پس در نتیجه خلیفه خدا در زمین باید متخلق به اخلاق خداباشد، و آنچه خدا اراده می کند او اراده کند، و آنچه خدا حکم می کند او همان را حکم کندو چون خدا همواره به حق حکم می کند"و الله یقضی بالحق"او نیز جز به حق حکم نکند وجز راه خدا راهی نرود، و از آن راه تجاوز و تعدی نکند.

و به همین جهت است که می بینیم در آیه مورد بحث با آوردن"فا"بر سر جمله"فاحکم بین الناس بالحق"حکم به حق کردن را نتیجه و فرع آن خلافت قرار داده، و این خود مؤید آن است که مراد از"جعل خلافت"این نیست که شانیت و مقام خلافت به او داده باشد، بلکه مراد این است که شانیتی را که به حکم آیه"و آتیناه الحکمة و فصل الخطاب"قبلا به او داده بود، به فعلیت برساند، و عرصه بروز و ظهور آن را به او بدهد.

بعضی از مفسرین (22) گفته اند: "مراد از"خلافت"جانشینی برای انبیای قبل است، و اگر جمله"فاحکم بین الناس بالحق"را متفرع بر این خلافت کرده بدان جهت است که خلافت نعمت عظیمی است که باید شکرگزاری شود، و شکر آن، عدالت در بین مردم است، ویا به این جهت است که حکومت در بین مردم چه به حق و چه به ناحق از آثار خلافت وسلطنت است، و تقیید آن به کلمه"حق"برای این است که سداد و موفقیت او در آن بوده"صحیح نیست و بدون دلیل در لفظ آیه تصرف کردن است.

"و لا تتبع الهوی فیضلک عن سبیل الله" - عطف این جمله به جمله ما قبل و مقابل آن قرار گرفتن، این معنا را به آیه می دهد که، "در داوری در بین مردم پیروی هوای نفس مکن که از حق گمراهت کند، حقی که همان راه خداست"و در نتیجه می فهماند که سبیل خداحق است.

بعضی (23) از مفسرین گفته اند در اینکه داوود(ع)را امر کرد به اینکه به حق حکم کند و نهی فرمود از پیروی هوای نفس، تنبیهی است برای دیگران یعنی هر کسی که سرپرست امور مردم می شود، باید در بین آنان به حق حکم نموده و از پیروی باطل بر حذرباشد، و گر نه آن جناب به خاطر عصمتی که داشته هرگز جز به حق حکم ننموده، و پیروی ازباطل نمی کرده.

ولی این اشکال بر او وارد است که صرف اینکه خطاب متوجه به او، برای تنبیه دیگران است، دلیل نمی شود بر اینکه به خاطر عصمت اصلا متوجه خود او نباشد، چون عصمت باعث سلب اختیار نمی گردد، (و گر نه باید معصومین هیچ فضیلتی بر دیگران نداشته باشند، وفضائل آنان چون بوی خوش گلهای خوشبو باشد)بلکه با داشتن عصمت باز اختیارشان به جای خود باقی است، و مادام که اختیار باقی است تکلیف صحیح است، بلکه واجب است،همان طور که نسبت به دیگران صحیح است چون اگر تکلیف متوجه آنان نشود، نسبت به ایشان دیگر واجب و حرامی تصور ندارد و طاعت از معصیت متمایز نمی شود، و همین خود باعث می شود عصمت لغو گردد، چون وقتی می گوییم داوود(ع)معصوم است، معنایش این است که آن جناب گناه نمی کند، و گفتیم که گناه فرع تکلیف است.

"ان الذین یضلون عن سبیل الله لهم عذاب شدید بما نسوا یوم الحساب" - این جمله نهی از پیروی هوای نفس را تعلیل می کند به اینکه این کار باعث می شود انسان از روزحساب غافل شود و فراموشی روز قیامت هم عذاب شدید دارد و منظور از فراموش کردن آن بی اعتنایی به امر آن است.

در این آیه شریفه دلالتی است بر اینکه هیچ ضلالتی از سبیل خدا، و یا به عبارت دیگر هیچ معصیتی از معاصی منفک از نسیان روز حساب نیست.

"و ما خلقنا السماء و الارض و ما بینهما باطلا..."بعد از آنکه کلام به یاد روز حساب منتهی شد، عنان کلام را به سوی همین مساله برگردانید تا آن را روشن سازد، لذا بر اصل ثبوت آن به دو حجت احتجاج نمود یکی احتجاجی است که سیاق آیه مورد بحث آن را می رساند، و این احتجاج از طریق غایات است، چون اگرامر خلقت آسمانها و زمین و آنچه بین آن دو است - با اینکه اموری است مخلوق و مؤجل، یکی پس از دیگری موجود می شوند، و فانی می گردند - به سوی غایتی باقی و ثابت و غیر مؤجل منتهی نشود، امری باطل خواهد بود، و باطل به معنی هر چیزی که غایت نداشته باشد، محال است تحقق پیدا کند و در خارج موجود شود، علاوه بر این صدور چنین خلقتی از خالق حکیم محال است، و در حکیم بودن خالق هم هیچ حرفی نیست.

و بسیار می شود که کلمه"باطل"به بازی اطلاق می گردد، و اگر در آیه مورد بحث هم مراد این معنا باشد، معنای آن چنین می شود: "ما آسمانها و زمین و آنچه بین آن دو است به بازی نیافریدیم و جز به حق خلق نکردیم"، و این همان معنایی است که آیه"و ما خلقناالسموات و الارض و ما بینهما لاعبین ما خلقناهما الا بالحق" (24) آن را افاده می کند.

بعضی (25) از مفسرین گفته اند: "آیه مورد بحث از نظر معنا عطف است بر ما قبلش، وگویا فرموده: پیروی هوا مکن، چون این پیروی سبب گمراهیت می شود.و نیز به خاطر اینکه خدا عالم را برای باطل که پیروی هوی مصداقی از آن است، نیافریده، بلکه برای توحید وپیروی شرع خلق کرده است".

لیکن این تفسیر درست نیست، برای اینکه آیه بعدی که می فرماید: "ام نجعل الذین آمنوا و عملوا الصالحات کالمفسدین فی الارض"با این معنا سازگار نیست.

"ذلک ظن الذین کفروا فویل للذین کفروا من النار" - یعنی اینکه خدا عالم را به باطل و بدون غایت خلق کرده باشد و روز حسابی که در آن نتیجه امور معلوم می شود، در کارنباشد، پندار و ظن کسانی است که کافر شدند پس وای به حال ایشان از عذاب آتش.

احتجاج دیگری بر معاد با بیان اینکه خداوند"متقین"و"فجار"را در ی
ک ردیف قرار نمی دهد

"ام نجعل الذین آمنوا و عملوا الصالحات کالمفسدین فی الارض ام نجعل المتقین کالفجار"این آیه حجت دومی را بیان می کند که بر مساله معاد اقامه کرده، و تقریرش این است که: بالضروره و بی تردید انسان هم مانند سایر انواع موجودات کمالی دارد و کمال انسان عبارت است از اینکه در دو طرف علم و عمل از مرحله قوه و استعداد درآمده به مرحله فعلیت برسد، یعنی به عقاید حق معتقد گشته و اعمال صالح انجام دهد، که فطرت خود او اگرسالم مانده باشد این عقاید حق و اعمال صالح را تشخیص می دهد، و عبارت می داند از ایمان به حق و عمل هایی که مجتمع انسانی را در زمین صالح می سازد.

پس تنها کسانی که ایمان آورده و به صالحات عمل کردند، و خلاصه مردم با تقوی، انسان های کامل هستند، و اما مفسدان در زمین یعنی آنها که عقاید فاسد و اعمال فاسد دارندو نام"فجار"معرف آنان است، افرادی هستند که در واقع در انسانیتشان نقص دارند، ومقتضای آن کمال و این نقص این است که در مقابل کمال حیاتی سعید و عیشی طیب باشدو در ازای آن نقص، حیاتی شقی، و عیشی نکبت بار باشد.

و معلوم است که زندگی دنیا که هم آن طایفه و هم این طایفه از آن استفاده می کنند، در تحت سیطره اسباب و عوامل مادی اداره می شود، که تاثیر آن اسباب و عوامل درمورد انسان کامل و ناقص، مؤمن و کافر یکسان است(زهرش هر دو را می کشد، آتشش هر دورا می سوزاند، آفتابش به هر دو می تابد)، در نتیجه هر کس عمل خود را نیکو و آن طور که بایدانجام دهد، و اسباب مادی هم با عمل او موافقت داشته باشد قهرا زندگی مطلوبی خواهدداشت، و هر کس بر خلاف این باشد، زندگی تنگ و ناراحتی خواهد داشت.

و بنا بر این اگر زندگی منحصر در همین زندگی دنیا باشد، که گفتیم نسبتش به هردو طایفه یکسان است، و دیگر حیات آخرت با زندگی مختص به هر یک از این دو طایفه ومناسب با حال او نبوده باشد، با عنایتی که خدای تعالی نسبت به رساندن هر حقی به صاحب حقش دارد، منافات دارد، و با عنایتی که آن ذات اقدس به دادن مقتضای هر چیز به مقتضی اش دارد نمی سازد.

و اگر بخواهی می توانی از بیان قبلی که حجتی است برهانی صرفنظر نموده، حجتی جدلی اقامه کنی، و بگویی: یکسان معامله کردن با هر دو طایفه، و لغو کردن آنچه صلاح این و فساد آن اقتضا دارد، خلاف عدالت خداست.

و این آیه شریفه - به طوری که ملاحظه می کنی - نمی خواهد بفرماید: مؤمن و کافر یکسان نیستند، بلکه می خواهد مقابله بین کسانی که ایمان آورده و عمل صالح کرده اند، باکسانی که اینطور نیستند بیان کند، حال چه اینکه ایمان نداشته باشند، و یا ایمان داشته وعمل صالح نداشته باشند، و به همین جهت دوباره مقابله را بین متقیان و فجار قرار داد.

"کتاب انزلناه الیک مبارک لیدبروا آیاته و لیتذکر اولوا الالباب"یعنی این قرآن کتابی است که از جمله اوصافش این و این است، و اگر در این آیه اورا به" انزال"توصیف کرد، که به نازل شدن به یکدفعه اشعار دارد، نه به"تنزیل"که به نازل شدن تدریجی دلالت دارد، برای این است که تدبر و تذکر مناسبت دارد که قرآن کریم به طورمجموع اعتبار شود، نه تکه تکه و جدا جدا.

و مقابله بین جمله"لیدبروا"با جمله"و لیتذکر اولوا الالباب"این معنا را می فهماندکه مراد از ضمیر جمع، عموم مردم است.

و معنای آیه این است که: این قرآن کتابی است که ما آن را به سوی تو نازل کردیم، کتابی است که خیرات و برکات بسیار برای عوام و خواص مردم دارد، تا مردم در آن تدبرنموده به همین وسیله هدایت شوند، و یا آنکه حجت بر آنان تمام شود، و نیز برای اینکه صاحبان خرد از راه استحضار حجت های آن و تلقی بیاناتش متذکر گشته و به سوی حق هدایت شوند.

بحث روایتی

(داستان مراجعه دو طائفه متخاصم نزد داوود(علیه السلام)و...)

در الدر المنثور به طریقی از انس و از مجاهد و سدی و به چند طریق دیگر از ابن عباس، داستان مراجعه کردن دو طایفه متخاصم به داوود(ع)را با اختلافی که درآن روایات هست نقل کرده است (26).

و نظیر آن را قمی در تفسیر خود آورده (27).

و نیز در عرائس و کتبی دیگر نقل شده، و صاحب مجمع البیان آن را خلاصه کرده که اینک از نظر خواننده می گذرد:

داوود(ع)بسیار نماز می خواند، روزی عرضه داشت: بارالها ابراهیم را بر من برتری دادی و او را خلیل خود کردی، موسی را برتری دادی و او را کلیم خود ساختی.

خدای تعالی وحی فرستاد که ای داوود ما آنان را امتحان کردیم، به امتحاناتی که تاکنون ازتو چنان امتحانی نکرده ایم، اگر تو هم بخواهی امتیازی کسب کنی باید به تحمل امتحان تن دردهی.عرضه داشت: مرا هم امتحان کن.

پس روزی در حینی که در محرابش قرار داشت، کبوتری به محرابش افتاد، داوودخواست آن را بگیرد، کبوتر پرواز کرد و بر دریچه محراب نشست.داوود بدانجا رفت تا آن رابگیرد.ناگهان از آنجا نگاهش به همسر"اوریا"فرزند" حیان"افتاد که مشغول غسل بود.

داوود عاشق او شد، و تصمیم گرفت با او ازدواج کند.به همین منظور اوریا را به بعضی ازجنگها روانه کرد، و به او دستور داد که همواره باید پیشاپیش تابوت باشی - و تابوت عبارت است از آن صندوقی که سکینت در آن بوده - اوریا به دستور داوود عمل کرد و کشته شد.

بعد از آنکه عده آن زن سرآمد، داوود با وی ازدواج کرد، و از او دارای فرزندی به نام سلیمان شد.روزی در بینی که او در محراب خود مشغول عبادت بود، دو مرد بر او واردشدند، داوود وحشت کرد.گفتند مترس ما دو نفر متخاصم هستیم که یکی به دیگری ستم کرده - تا آنجا که می فرماید - و ایشان اندکند.

پس یکی از آن دو به دیگری نگاه کرد و خندید، داوود فهمید که این دو متخاصم دوفرشته اند که خدا آنان را نزد وی روانه کرده، تا به صورت دو متخاصم مخاصمه راه بیندازند واو را به خطای خود متوجه سازند پس داوود(ع)توبه کرد و آن قدر گریست که ازاشک چشم او گندمی آب خورد و رویید.

آنگاه صاحب مجمع البیان می گوید - و چه خوب هم می گوید - داستان عاشق شدن داوود سخنی است که هیچ تردیدی در فساد و بطلان آن نیست، برای اینکه این نه تنها باعصمت انبیا سازش ندارد، بلکه حتی با عدالت نیز منافات دارد، چطور ممکن است انبیا که امینان خدا بر وحی او و سفرایی هستند بین او و بندگانش، متصف به صفتی باشند که اگریک انسان معمولی متصف بدان باشد، دیگر شهادتش پذیرفته نمی شود و حالتی داشته باشندکه به خاطر آن حالت، مردم از شنیدن سخنان ایشان و پذیرفتن آن متنفر باشند؟! (28).

مؤلف: این داستان که در روایات مذکور آمده از تورات گرفته شده، چیزی که هست نقل تورات از این هم شنیع تر و رسواتر است، معلوم می شود آنهایی که داستان مزبور را در روایات اسلامی داخل کرده اند، تا اندازه ای نقل تورات را - که هم اکنون خواهید دید - تعدیل کرده اند.

اینک خلاصه آنچه در تورات، اصحاح یازدهم و دوازدهم، از سموئیل دوم آمده:

شبانگاه بود که داوود از تخت خود برخاست، و بر بالای بام کاخ به قدم زدن پرداخت، از آنجانگاهش به زنی افتاد که داشت حمام می کرد، و تن خود را می شست، و زنی بسیار زیبا وخوش منظر بود.

پس کسی را فرستاد تا تحقیق حال او کند.به او گفتند: او"بتشبع"همسر"اوریای حثی" است، پس داوود رسولانی فرستاد تا زن را گرفته نزدش آوردند، و داوود با او هم بسترشد، در حالی که زن از خون حیض پاک شده بود، پس زن به خانه خود برگشت، و از داوودحامله شده، به داوود خبر داد که من حامله شده ام.

از سوی دیگر اوریا در آن ایام در لشکر داوود کار می کرد و آن لشکر در کار جنگ با" بنی عمون"بودند، داوود نامه ای به"یوآب"امیر لشکر خود فرستاد، و نوشت که اوریا را نزدمن روانه کن، اوریا به نزد داوود آمد، و چند روزی نزد وی ماند، داوود نامه ای دیگر به یوآب نوشته، به وسیله اوریا روانه ساخت و در آن نامه نوشت: اوریا را ماموریت های خطرناک بدهیدو او را تنها بگذارید، تا کشته شود.یوآب نیز همین کار را کرد.و اوریا کشته شد و خبر کشته شدنش به داوود رسید.

پس همین که همسر اوریا از کشته شدن شوهرش خبردار شد، مدتی در عزای او ماتم گرفت، و چون مدت عزاداری و نوحه سرایی تمام شد، داوود نزد او فرستاده و او را ضمیمه اهل بیت خود کرد.و خلاصه همسر داوود شد، و برای او فرزندی آورد، و اما عملی که داوود کرددر نظر رب عمل قبیحی بود.

لذا رب، "ناثان"پیغمبر را نزد داوود فرستاد.او هم آمد و به او گفت در یک شهر دو نفرمرد زندگی می کردند یکی فقیر و آن دیگری توانگر، مرد توانگر گاو و گوسفند بسیار زیادداشت و مرد فقیر به جز یک میش کوچک نداشت، که آن را به زحمت بزرگ کرده بود در این بین میهمانی برای مرد توانگر رسید او از اینکه از گوسفند و گاو خود یکی را ذبح نموده ازمیهمان پذیرایی کند دریغ ورزید، و یک میش مرد فقیر را ذبح کرده برای میهمان خود طعامی تهیه کرد.

داوود از شنیدن این رفتار سخت در خشم شد، و به ناثان گفت: رب که زنده است،چه باک از اینکه آن مرد طمع کار کشته شود، باید این کار را بکنید، و به جای یک میش چهار میش از گوسفندان او برای مرد فقیر بگیرید، برای اینکه بر آن مرد فقیر رحم نکرده و چنین معامله ای با او کرده.

ناثان به داوود گفت: اتفاقا آن مرد خود شما هستید، و خدا تو را عتاب می کند ومی فرماید: بلاء و شری بر خانه ات مسلط می کنم و در پیش رویت همسرانت را می گیرم، وآنان را به خویشاوندانت می دهم، تا در حضور بنی اسرائیل و آفتاب با آنان هم بستر شوند، واین را به کیفر آن رفتاری می کنم که تو با اوریا و همسرش کردی.

داوود به ناثان گفت: من از پیشگاه رب عذر این خطا را می خواهم.ناثان گفت:

خدا هم این خطای تو را از تو برداشت و نادیده گرفت و تو به کیفر آن نمی میری، و لیکن ازآنجا که تو با این رفتارت دشمنانی برای رب درست کردی که همه زبان به شماتت رب می گشایند، فرزندی که همسر اوریا برایت زاییده خواهد مرد.پس خدا آن فرزند را مریض کردو پس از هفت روز قبض روحش فرمود، و بعد از آن همسر اوریا سلیمان را برای داوود زایید (29).

و در کتاب عیون است که - در باب مجلس رضا(ع)نزد مامون و مباحثه اش با ارباب ملل و مقالات - امام رضا(ع)به ابن جهم فرمود: بگو ببینم پدران شما در باره داوودچه گفته اند؟ابن جهم عرضه داشت: می گویند او در محرابش مشغول نماز بود که ابلیس به صورت مرغی در برابرش ممثل شد، مرغی که زیباتر از آن تصور نداشت.پس داوود نماز خود راشکست و برخاست تا آن مرغ را بگیرد.مرغ پرید و داوود آن را دنبال کرد، مرغ بالای بام رفت، داوود هم به دنبالش به بام رفت، مرغ به داخل خانه اوریا فرزند حیان شد، داوود به دنبالش رفت، و ناگهان زنی زیبا دید که مشغول آب تنی است.

داوود عاشق زن شد، و اتفاقا همسر او یعنی اوریا را قبلا به ماموریت جنگی روانه کرده بود، پس به امیر لشکر خود نوشت که اوریا را پیشاپیش تابوت قرار بده، و او هم چنین کرد، اما به جای اینکه کشته شود، بر مشرکین غلبه کرد.و داوود از شنیدن قصه ناراحت شد،دوباره به امیر لشکرش نوشت او را همچنان جلو تابوت قرار بده!امیر چنان کرد و اوریا کشته شد، و داوود با همسر وی ازدواج کرد.

راوی می گوید: "حضرت رضا(ع)دست به پیشانی خود زد و فرمود"انا لله وانا الیه راجعون"آیا به یکی از انبیای خدا نسبت می دهید که نماز را سبک شمرده و آن راشکست، و به دنبال مرغ به خانه مردم درآمده، و به زن مردم نگاه کرده و عاشق شده، و شوهر او را متعمدا کشته است؟

ابن جهم پرسید: یا بن رسول الله پس گناه داوود در داستان دو متخاصم چه بود؟ فرمودوای بر تو خطای داوود از این قرار بود که او در دل خود گمان کرد که خدا هیچ خلقی داناتراز او نیافریده، خدای تعالی(برای تربیت او، و دور نگه داشتن او از عجب)دو فرشته نزد وی فرستاد تا از دیوار محرابش بالا روند، یکی گفت ما دو خصم هستیم، که یکی به دیگری ستم کرده، تو بین ما به حق داوری کن و از راه حق منحرف مشو، و ما را به راه عدل رهنمون شو.

این آقا برادر من نود و نه میش دارد و من یک میش دارم، به من می گوید این یک میش خودت را در اختیار من بگذار و این سخن را طوری می گوید که مرا زبون می کند، داوود بدون اینکه از طرف مقابل بپرسد: تو چه می گویی؟و یا از مدعی مطالبه شاهد کند در قضاوت عجله کردو علیه آن طرف و به نفع صاحب یک میش حکم کرد، و گفت: او که از تو می خواهد یک میشت را هم در اختیارش بگذاری به تو ظلم کرده.خطای داوود در همین بوده که از رسم داوری تجاوز کرده، نه آنکه شما می گویید، مگر نشنیده ای که خدای عز و جل می فرماید: "یاداود انا جعلناک خلیفة فی الارض فاحکم بین الناس بالحق. ..".

ابن جهم عرضه داشت: یا بن رسول الله پس داستان داوود با اوریا چه بوده؟ حضرت رضا(ع)فرمود: در عصر داوود حکم چنین بود که اگر زنی شوهرش می مرد و یاکشته می شد، دیگر حق نداشت شوهری دیگر اختیار کند، و اولین کسی که خدا این حکم رابرایش برداشت و به او اجازه داد تا با زن شوهر مرده ازدواج کند، داوود(ع)بود که با همسر اوریا بعد از کشته شدن او و گذشتن عده ازدواج کرد، و این بر مردم آن روز گران آمد (30).

و در امالی صدوق به سند خود از امام صادق(ع)روایت کرده که به علقمه فرمود: انسان نمی تواند رضایت همه مردم را به دست آورد و نیز نمی تواند زبان آنان را کنترل کند همین مردم بودند که به داوود(ع)نسبت دادند که: مرغی را دنبال کرد تاجایی که نگاهش به همسر اوریا افتاد و عاشق او شد و برای رسیدن به آن زن، اوریا را به جنگ فرستاد، آن هم در پیشاپیش تابوت قرارش داد تا کشته شود، و او بتواند با همسر وی ازدواج کند... (31).

گفتاری در چند فصل پیرامون سرگذشت داوود(ع)

1 - سرگذشت داوود(ع)در قرآن: در قرآن کریم از داستانهای آن جناب به جز چند اشاره، چیزی نیامده، یک جا به سرگذشت جنگ او در لشکر طالوت اشاره کرده که در آن جنگ، جالوت را به قتل رسانده و خداوند سلطنت را بعد از طالوت به او واگذارنموده و حکمتش داده و آنچه می خواسته بدو آموخته است (32).در جای دیگر به این معنا اشاره فرموده که او را خلیفه خود کرد، تا در بین مردم حکم و داوری کند، و فصل الخطاب(که همان علم داوری بین مردم است)به او آموخته (33).و در جای دیگر به این معنا اشاره فرموده که خدا او و سلطنتش را تایید نموده و کوهها و مرغان را مسخر کرد تا با او تسبیح بگویند (34).وجایی دیگر به این معنا اشاره کرده که آهن را برای او نرم کرد تا با آن هر چه می خواهد ومخصوصا زره درست کند (35).

2 - ذکر خیر داوود(ع)در قرآن: خدای سبحان در چند مورد او را از انبیاشمرده و بر او و بر همه انبیا ثنا گفته، و نام او را بخصوص ذکر کرده و فرموده: "و آتینا داودزبورا - ما به داوود زبور دادیم" (36) و نیز فرموده: "به او فضیلت و علم دادیم" (37) و نیز فرموده: "به او حکمت و فصل الخطاب دادیم، و او را خلیفه در زمین کردیم" (38) و او را به اوصاف"اواب"و"دارنده زلفا و قرب در پیشگاه الهی"و"دارنده حسن ماب" ستوده (39).

3- آنچه از آیات استفاده می شود: دقت در آیاتی که متعرض داستان آمدن دومتخاصم نزد داوود(ع)است بیش از این نمی رساند که این داستان صحنه ای بوده که خدای تعالی برای آزمایش داوود در عالم تمثل به وی نشان داده تا او را به تربیت الهی تربیت کند و راه و رسم داوری عادلانه را به وی بیاموزد، تا در نتیجه هیچ وقت مرتکب جور درحکم نگشته و از راه عدل منحرف نگردد.

این آن معنایی است که از آیات این داستان فهمیده می شود، و اما زوایدی که درغالب روایات هست، یعنی داستان اوریا و همسرش، مطالبی است که ساحت مقدس انبیا ازآن منزه است، که در بیان آیات و بحث روایتی مربوط به آن محصل کلام گذشت.

پی نوشت ها:

1) سوره انبیاء، آیه 79.

2) ای کوهها و ای مرغان شما نیز با داوود تسبیح گویید.سوره سبا، آیه 10.

3) هیچ چیز نیست مگر آنکه خدا را به حمد تسبیح می گوید، و لیکن شما تسبیح آنها رانمی فهمید.سوره اسری، آیه 44.

4) مفردات راغب، ماده"شد".

5 و 6 و 7 و 8) روح المعانی، ج 23، ص 177.

9) مفردات راغب، ماده"فزع".

10) سوره احزاب، آیه 39.

11) و اگر از قومی ترس آن داشتی که خیانت کنند.سوره انفال، آیه 58.

12) مجمع البیان، ج 8، ص 471.

13) این دو گروه که در دین خدا با هم به جدال برخاستند دشمن یکدیگرند...سوره حج، آیه 19.

14) روح المعانی، ج 23، ص 181.

15) مجمع البیان، ج 8، ص 471.

16) زیرا علم به هر چه تعلق پیدا کند دیگر احتمال خلاف آن نمی رود به خلاف ظن و پندار که بااحتمال خلاف نیز می سازد، اگر یقین کنیم که مثلا فلان خبر درست است، دیگر احتمال نادرستیش رانمی دهیم، ولی اگر به درستی آن ظن یعنی احتمال زیادی پیدا کنیم، احتمال ضعیفی می دهیم که نادرست باشد، همچنان که اگر احتمال درستی و نادرستی آن در دل یکسان باشد، آن وقت نسبت به آن خبر شک می کنیم."مترجم".

7) مفردات راغب، ماده"خر".

18) مفردات راغب، ماده"رکع".

19) مفردات راغب، ماده"نوب".

20) تفسیر قرطبی، ج 15، ص 166.

21) به یاد آور آنگاه که پروردگار تو به ملائکه فرمود من در زمین خلیفه می گمارم.سوره بقره،آیه 30.

22) تفسیر فخر رازی، ج 26، ص 199.

23) تفسیر روح المعانی، ج 23، ص 187.

24) سوره دخان، آیه 39.

25) تفسیر روح المعانی، ج 23، ص 188.

26) تفسیر الدر المنثور، ج 5، ص 300 و 301.

27) تفسیر قمی، ج 2، ص 230.

28) تفسیر مجمع البیان، ج 8، ص 472.

29) تورات، ب 11، ص 490.

30) عیون اخبار الرضا، انتشارات جهان، ج 1، ص 193.

31) امالی صدوق، مجلس 22، ص 3.

32) سوره بقره، آیه 251.

33) سوره ص، آیه 20 - 26.

34) سوره انبیاء، آیه 79 و سوره ص، آیه 19.

35) سوره انبیاء، آیه 80 و سوره سباء، آیه 11.

36) سوره نساء، آیه 163.سوره انعام، آیه 84 و 87.

37) سوره سباء، آیه 10.سوره نمل، آیه 15.

38) سوره ص، آیه 20 و 26.

39) سوره ص، آیه 25 و 19.


پل ارتباطی :  daniz_0443@yahoo.com

چهارشنبه 16 فروردین 1391  1:16 AM
تشکرات از این پست
hamed_yurdum
hamed_yurdum
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : دی 1390 
تعداد پست ها : 35378
محل سکونت : آذربایجان غربی-سولدوز

پاسخ به:پیامبران در قرآن

 

داستان شعیب و قوم او

 

ترجمه المیزان ج 10، علامه طباطبایی ؛

1 - شعیب(ع) سومین پیامبر عرب بود:

منظور این است که آن جناب سومین پیامبر عربی است که نام شریفشان در قرآن کریم آمده و پیامبران عرب عبارتند از: هود و صالح و شعیب و محمد(ع)، که پاره ای از سرگذشت های زندگی شعیب(ع)در سوره های اعراف و هود و شعراء و قصص و عنکبوت آمده است.

شعیب(ع)از اهل مدین بوده(و مدین شهری بوده در سر راه شام، راهی که ازشبه جزیره عربستان به طرف شام می رفته)و آن جناب با موسی بن عمران(ع)معاصربوده و یکی از دو دختر خود را در برابر هشت سال خدمت به عقد آن جناب در آورده و اگر موسی خواست ده سال خدمت کند خودش داوطلب شده و این دو سال جزء قرارداد نبوده (1) ، موسی(ع)ده سال وی را خدمت کرد و سپس از آن جناب خدا حافظی نموده، با خانواده اش از مدین به طرف مصر رهسپار شد.

و قوم این پیغمبر یعنی اهل مدین بت می پرستیدند، مردمی برخوردار از نعمت های الهی بودند.امنیت و رفاه و ارزانی قیمت ها و فراوانی نعمت داشتند ولی فساد در بینشان شیوع یافت مخصوصا کم فروشی و نقص در ترازو و قپان (2) ، لذا خدای تعالی شعیب را بسوی آنها مبعوث کردو دستور داد تا مردم را از پرستش بت ها و از فساد در زمین و نقص کیلها و میزانها نهی کند و آن جناب مردم را بدانچه مامور شده بود دعوت کرد، اندرزشان داد، انذارشان کرد، بشارتشان داد،و مصایبی که به قوم نوح، قوم هود، قوم صالح و قوم لوط رسیده بود به یادشان آورد، و در احتجاج علیه کارهای زشتشان و در موعظه و اندرزشان سعی بلیغ کرد اما جز بیشتر شدن طغیان و کفر و فسوق درآنان نتیجه ای نگرفت. (3) مردم مدین بجز چند نفر به وی ایمان نیاوردند بلکه در عوض شروع به اذیت او و مسخره کردن و تهدیدش نموده، مردم دیگر را از پیروی آن جناب بر حذر داشتند، بر سر هر راهی که به جناب شعیب منتهی می شد می نشستند و رهگذران را از اینکه نزد شعیب بروند می ترساندندو کسانی که به وی ایمان آورده بودند را از راه خدا منع می کردند و راه خدا را کج و معوج نشان می دادند و می خواستند هر چه بیشتر این راه را زننده در نظرها جلوه دهند. (4) و سپس شروع کردند به تهمت زدن، گاهی او را ساحر خواندند و زمانی کذابش معرفی کردند (5) و خود آن جناب را تهدید کردند که اگر دست از دعوتت برنداری سنگسارت خواهیم کرد و بار دیگر او و گروندگان به او را تهدید کردند که از شهر بیرونتان می کنیم مگر اینکه به کیش بت پرستی ما برگردید. (6) و به این رفتار خود همچنان ادامه دادند تا آنکه آن حضرت ازایمان آوردنشان بکلی مایوس گردید و بناچار رهایشان کرده به حال خودشان واگذار نمود (7) و درآخر دعا کرد و از خدای تعالی درخواست فتح نموده، عرضه داشت: "ربنا افتح بیننا و بین قومنا بالحق و انت خیر الفاتحین" (8).

دنبال این دعا خدای تعالی عذاب یوم الظله را نازل کرد، روزی که ابر سیاه همه جا راتاریک کرد و بارانی سیل آسا ببارید (9) ، اهل مدین آنجناب را مسخره می کردند که اگر ازراستگویانی قطعه ای از طاق آسمان را بر سر ما ساقط کن (10) ، پس صیحه آسمان آنها را بگرفت (11) در نتیجه در خانه هایشان صبح کردند در حالی که به زانو در آمده و مرده بودند و خدای تعالی شعیب و مؤمنین به وی را نجات داد (12) ، پس شعیب شت به آن قوم مرده کرده، گفت: چقدر درابلاغ رسالت پروردگارم به شما کوشیدم و چقدر نصیحتتان کردم حالا چگونه می توانم در باره سرنوشت شوم مردمی کافر اندوهناک باشم. (13)

2 - شخصیت معنوی شعیب(ع):

شعیب(ع)از زمره پیغمبران مرسل و محترم خدای تعالی بود و خدای عز و جل آن جناب را در ستایش هایی که از انبیای گرام خود نموده و در ثنای جمیلی که قرآن آن را در این باره آورده شرکت داده و قرآن کریم در آیات شریفه اش و مخصوصا در سوره اعراف و هود و شعراء از آن جناب مقدار زیادی از حقایق معارف و علوم الهی و ادب خیره کننده ای که نسبت به پروردگارش و نسبت به مردم داشته حکایت کرده است.

و او خود را رسولی امین (14) و مصلح (15) و از صالحین شمرده (16) و خدای تعالی همه اینها را از آن جناب حکایت کرده و امضاء و تصدیق نموده و در شخصیت معنوی آن جناب همین بس که کلیم خدا، موسی بن عمران(ع)نزدیک به ده سال او را خدمت کرده است سلام الله علیه.

3 - نظر تورات در باره آن حضرت:

در تورات داستان شعیب و قوم او نیامده، تنها یادی که از آن جناب کرده این است که در اصحاح دوم از سفر خروج گفته: بعد از آنکه موسی(ع)آن مرد قبطی را کشت از مصر به مدین فرار کرد(تا آخر داستان)و در آنجاشخصی را ذکر کرده به نام"اعوئیل کاهن مدیان"(و یا به عبارتی دیگر عالم دینی شهرمدین).

پی نوشت ها:

1) سوره قصص، آیه 27.

2) با استفاده از سوره هود، آیه 84 و سوره هایی دیگر.

3) با استفاده از سوره اعراف، هود و چند سوره دیگر.

4) سوره اعراف، آیه 86.

5) سوره شعراء، آیه 185 و 186.

6) سوره اعراف، آیه 86.

7) سوره هود، آیه 93.

8) پروردگارا!بین ما و بین قوم ما فتحی به حق برسان که تو بهترین فاتحانی."سوره اعراف،آیه 89"

9 و 10) سوره شعراء، آیه 189.

11) سوره اعراف، آیه 91، سوره عنکبوت، آیه 37.

12) سوره هود، آیه 94.

13) سوره اعراف، آیه 93.

14) سوره شعراء، آیه 178.

15) سوره هود، آیه 88.

16) سوره شعراء، آیه 27.


پل ارتباطی :  daniz_0443@yahoo.com

چهارشنبه 16 فروردین 1391  1:16 AM
تشکرات از این پست
hamed_yurdum
hamed_yurdum
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : دی 1390 
تعداد پست ها : 35378
محل سکونت : آذربایجان غربی-سولدوز

پاسخ به:پیامبران در قرآن

 

داستان قوم ثمود

 

ترجمه المیزان ج 10 ، علامه طباطبایی ؛

1 - ثمود، قوم صالح(ع)

: ثمود قومی از عرب اصیل بوده اند که در سرزمین "وادی القری"بین مدینه و شام زندگی می کردند و این قوم از اقوام بشر ما قبل تاریخند و تاریخ جزاندکی چیزی از زندگی این قوم را ضبط نکرده و گذشت قرنها باعث شده که اثری از تمدن آنهابر جای نماند بنا بر این دیگر به هیچ سخنی که در باره این قوم گفته شود اعتماد نیست.

آنچه کتاب خدا از اخبار این قوم شرح داده این است که اینها قومی از عرب بوده اند، وما این معنا را از نام پیامبرشان صالح(ع)که کلمه ای است عربی استفاده می کنیم و ازآیه 61 سوره هود بر می آید که آن جناب از همان قوم بوده، پس معلوم می شود اینها مردمی عرب بوده اند که نام مردی از آنان صالح بوده و این قوم بعد از قوم عاد پدید آمده و تمدنی داشته اند که زمین را آباد می کردند و در زمین هموار قصرها و در شکم کوهها خانه هایی ایمن می ساختند (1) ویکی از مشاغل آنان زراعت بوده، یعنی چشمه هایی به راه انداخته و نخلستانها و باغها وکشتزارها پدید آوردند. (2) قوم ثمود طبق سنت قبائل زندگی می کردند که پیرمردان و بزرگتران، در قبیله حکم می راندند و در شهری که جناب صالح(ع)در آنجا مبعوث شد هفت طایفه بودند که کارشان فساد در زمین بود و هیچ کار شایسته ای نداشتند. (3) و در آخر، در زمین طغیان کرده، بت ها پرستیدند و طغیان و سرکشی را از حد گذراندند.

2- بعثت صالح(ع):

بعد از آنکه قوم ثمود پروردگار خود را فراموش کرد ودر فساد کاری خود از حد گذشت، خدای عز و جل حضرت صالح پیغمبر(ع)را به سوی آنان مبعوث کرد و آن جناب از خاندانی آبرومند و صاحب افتخار و معروف به عقل و کفایت بود، (4) قوم خود را به دین توحید و به ترک بت پرستی دعوت کرد و آنان را همی خواند تا درمجتمع خود به عدل و احسان رفتار کنند و در زمین علو و گردنکشی نکنند و اسراف و طغیان نورزند، و در آخر آنان را به عذاب الهی تهدید کرد. (5) صالح(ع)همچنان به امر دعوت قیام می نمود و مردم را به حکمت و موعظه حسنه نصیحت می کرد و در برابر آزار و اذیت آنان در راه خدا صبر می نمود تا شاید دست ازلجبازی برداشته، ایمان بیاورند ولی به جز جماعتی اندک از مستضعفین قوم، کسی ایمان نیاورد، (6) طاغیان مستکبر و عامه مردم که همیشه دنباله رو طغیانند همچنان بر کفر و عناد خوداصرار ورزیدند و مؤمنین به صالح را خوار شمردند و جناب صالح را به سفاهت و جادوگری متهم ساختند. (7) و از آن جناب دلیل و شاهدی بر نبوتش خواسته و گفتند: آیتی معجزه بیاور تا شاهدی برصدق گفتارت در ادعای رسالتت باشد، و از پیش خود این معجزه را پیشنهاد کردند که صالح برای آنان از شکم صخره سختی که در کوه بود ماده شتری بیرون بیاورد صالح(ع)نیز این کار را کرد و ناقه مطابق آنچه آنها خواسته بودند از شکم کوه بیرون آمد و به آنان فرمود: خدای تعالی شما را امر فرموده که از آب چشمه، خود یک روز استفاده کنید و یک روز دیگر را به این ناقه اختصاص دهید تا آن حیوان از آن چشمه بنوشد، در حقیقت یک روز در میان برای شماباشد و یک روز در میان برای ناقه، و نیز دستور داده او را آزاد بگذارید تا در زمین خدا هر جور که می خواهد بچرد و زنهار که به او آسیب برسانید که اگر چنین کنید عذابی دردناک و نزدیک شما را خواهد گرفت (8).

دعوت صالح و انکار ثمود مدتی ادامه یافت تا آنکه قوم ثمود طغیان را به این حدرساندند که نقشه کشتن ناقه را طرح کرده و شقی ترین فرد خود را وادار کردند تا آن ناقه را به قتل برساند و به صالح گفتند: حالا اگر از راستگویان هستی آن عذابی که ما را به آن تهدید می کردی بیاور، صالح در پاسخشان فرمود: تنها سه روز مهلت دارید که در خانه هایتان از زندگی برخوردارباشید و این وعده ای است که تکذیب پذیر نیست (9).

بعد از این تهدید مردم شهر و قبائل آن نقشه از بین بردن صالح(ع)را طرح کردند و در بین خود سوگندها خوردند که ما شب هنگام، بر سر او و خانواده اش می تازیم و همه را به قتل می رسانیم و آنگاه به صاحب خون او می گوییم ما هیچ اطلاعی از ماجرای کشته شدن او و خانواده اش نداریم و ما به یقین راستگویانیم.آری این نقشه را طرح کردند و خدای تعالی نیزنقشه ای داشت که آنها از آن خبر نداشتند، (10) چیزی نگذشت که صاعقه آنان را گرفت در حالی که آمدنش را تماشا می کردند. (11) و همچنین رجفه(زلزله بسیار شدید)و صاعقه ای آمد و قوم ثموددر خانه هایشان هلاک شدند، پس از آن، حضرت صالح روی از آنان برتافت و به آن جسدهای بی جان خطاب کرد که ای قوم!چقدر به شما گفتم دست از این بتها بردارید و چند بار رسالت پروردگارم را به شما ابلاغ نموده در باره شما خیرخواهی کردم و لیکن شما خیرخواهان خود رادوست نمی داشتید (12). و خدای تعالی صالح و آنهایی که ایمان آورده و از عذاب خدا پروا داشتندرا نجات داد (13) و بعد از آنکه همه از بین رفتند منادی الهی ندا در داد: "الا ان ثمود کفرواربهم الا بعدا لثمود - آگاه باشید که قوم ثمود به پروردگارشان کفر ورزیدند و از رحمت خدا دور گشتند".

3 - شخصیت صالح(ع):

در کتاب تورات حاضر از این پیامبر صالح هیچ نامی به میان نیامده و آن جناب از میان قوم ثمود سومین پیغمبری است که نامشان در قرآن آمده که به امر الهی قیام نموده و به طرفداری از توحید و علیه وثنیت نهضت کردند و خدای تعالی نام آن جناب را بعد از نوح و هود آورده و او را به همان ثنائی که انبیاء و رسولان خود را می ستایدستوده است و او را برگزیده و مانند سایر انبیاء(ع)بر عالمیان برتری داده است.

پی نوشت ها:

1) سوره اعراف، آیه 74.

2) سوره شعراء، آیه 148.

3) سوره نمل، آیه 48.

4) سوره هود، آیه 62 - سوره نمل، آیه 49.

5) با استفاده از سوره های هود، شعراء، شمس و سوره های دیگر.

6) سوره اعراف، آیه 75.

7) سوره اعراف، آیه 66 - سوره شعراء، آیه 153 - سوره نمل، آیه 47.

8) سوره اعراف، آیه 72 - سوره هود، آیه 64 - سوره شعراء، آیه 156.

9) سوره هود، آیه 65.

10) سوره نمل، آیه 50.

11) سوره ذاریات، آیه 44.

12) سوره اعراف، آیه 79 - سوره هود، آیه 67.

13) سوره حم سجده، آیه 18.


پل ارتباطی :  daniz_0443@yahoo.com

چهارشنبه 16 فروردین 1391  1:16 AM
تشکرات از این پست
hamed_yurdum
hamed_yurdum
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : دی 1390 
تعداد پست ها : 35378
محل سکونت : آذربایجان غربی-سولدوز

پاسخ به:پیامبران در قرآن

 

داستان یوسف در قرآن

 

ترجمه المیزان ج 11 ، علامه طباطبایی ؛

1 - داستان یوسف در قرآن

یوسف پیغمبر، فرزند یعقوب ابن اسحاق بن ابراهیم خلیل، یکی از دوازده فرزند یعقوب، وکوچکترین برادران خویش است مگر بنیامین که او از آن جناب کوچکتر بود.خداوند متعال مشیتش براین تعلق گرفت که نعمت خود را بر وی تمام کند و او را علم و حکم و عزت و سلطنت دهد، و بوسیله او قدر آل یعقوب را بالا ببرد، و لذا در همان کودکی از راه رؤیا او را به چنین آینده درخشان بشارت داد، بدین صورت که وی در خواب دید یازده ستاره و آفتاب و ماه در برابرش به خاک افتادند و او را سجده کردند، این خواب خود را برای پدر نقل کرد، پدر او را سفارش کرد که مبادا خواب خود را برای برادران نقل کنی، زیرا که اگرنقل کنی بر تو حسد می ورزند.آنگاه خواب او را تعبیر کرد به اینکه بزودی خدا تو را برمی گزیند، و از تاویل احادیث به تو می آموزد و عمت خود را بر تو و بر آل یعقوب تمام می کند، آنچنانکه بر پدران توابراهیم و اسحاق تمام کرد.

این رؤیا همواره در نظر یوسف بود، و تمامی دل او را به خود مشغول کرده بود او همواره دلش به سوی محبت پروردگارش پر می زد، و به خاطر علو نفس و صفای روح و خصایص حمیده و پسندیده ای که داشت واله و شیدای پروردگار بود، و از اینها گذشته دارای جمالی بدیع بود آنچنان که عقل هر بیننده رامدهوش و خیره می ساخت.

یعقوب هم به خاطر این صورت زیبا و آن سیرت زیباترش او را بی نهایت دوست می داشت، و حتی یک ساعت از او جدا نمی شد، این معنا بر برادران بزرگترش گران می آمد و حسد ایشان را برمی انگیخت، تا آنکه دور هم جمع شدند و در باره کار او با هم به مشورت پرداختند، یکی می گفت باید او را کشت، یکی می گفت باید او را در سرزمین دوری انداخت و پدر و محبت پدر را به خود اختصاص داد، آنگاه بعدا توبه کرد و از صالحان شد، و در آخر رایشان بر پیشنهاد یکی از ایشان متفق شد که گفته بود: باید او را در چاهی بیفکنیم تا کاروانیانی که از چاه های سر راه آب می کشند او را یافته و با خود ببرند.

بعد از آنکه بر این پیشنهاد تصمیم گرفتند، به دیدار پدر رفته با او در این باره گفتگو کردند، که فردایوسف را با ما بفرست تا در صحرا از میوه های صحرائی بخورد و بازی کند و ما او را محافظت می کنیم، پدر درآغاز راضی نشد و چنین عذر آورد که من می ترسم گرگ او را بخورد، از فرزندان اصرار و از او انکار، تا در آخرراضیش کرده یوسف را از او ستاندند و با خود به مراتع و چراگاههای گوسفندان برده بعد از آنکه پیراهنش رااز تنش بیرون آوردند در چاهش انداختند.

آنگاه پیراهنش را با خون دروغین آلوده کرده نزد پدر آورده گریه کنان گفتند: ما رفته بودیم با هم مسابقه بگذاریم، و یوسف را نزد بار و بنه خود گذاشته بودیم، وقتی برگشتیم دیدیم گرگ او را خورده است،و این پیراهن به خون آلوده اوست.

یعقوب به گریه درآمد و گفت: چنین نیست، بلکه نفس شما امری را بر شما تسویل کرده و شما رافریب داده، ناگزیر صبری جمیل پیش می گیرم و خدا هم بر آنچه شما توصیف می کنید مستعان و یاوراست، این مطالب را جز از راه فراست خدادادی نفهمیده بود، خداوند در دل او انداخت که مطلب او چه قراراست.

یعقوب همواره برای یوسف اشک می ریخت و بهیچ چیز دلش تسلی نمی یافت، تا آنکه دیدگانش از شدت حزن و فرو بردن اندوه نابینا گردید.

فرزندان یعقوب مراقب چاه بودند ببینند چه بر سر یوسف می آید، تا آن که کاروانی بر سر چاه آمده مامور سقایت خود را روانه کردند تا از چاه آب بکشد، وقتی دلو خود را به قعر چاه سرازیر کرد یوسف، خود رابه دلو بند کرده از چاه بیرون آمد کاروانیان فریاد خوشحالیشان بلند شد، که ناگهان فرزندان یعقوب نزدیکشان آمدند و ادعا کردند که این بچه برده ایشانست، و آنگاه بنای معامله را گذاشته به بهای چند درهم اندک فروختند.

کاروانیان یوسف را با خود به مصر برده در معرض فروشش گذاشتند، عزیز مصر او را خریداری نموده به خانه برد و به همسرش سفارش کرد تا او را گرامی بدارد، شاید به دردشان بخورد و یا او را فرزندخوانده خود کنند، همه این سفارشات بخاطر جمال بدیع و بی مثال او و آثار جلال و صفای روحی بود که ازجبین او مشاهده می کرد.

یوسف در خانه عزیز غرق در عزت و عیش روزگار می گذراند، و این خود اولین عنایت لطیف و سرپرستی بی مانندی بود که از خدای تعالی نسبت به وی بروز کرد، چون برادرانش خواستند تا بوسیله به چاه انداختن و فروختن، او را از زندگی خوش و آغوش پدر و عزت و ناز او محروم سازند، و یادش را از دلهاببرند، ولی خداوند نه او را از یاد پدر برد و نه مزیت زندگی را از او گرفت، بلکه بجای آن زندگی بدوی وابتدایی که از خیمه و چادر مویین داشت قصری سلطنتی و زندگی مترقی و متمدن و شهری روزیش کرد، بعکس همان نقشه ای که ایشان برای ذلت و خواری او کشیده بودند او را عزیز و محترم ساخت،رفتار خداوند با یوسف از اول تا آخر در مسیر همه حوادث به همین منوال جریان یافت.

یوسف در خانه عزیز در گواراترین عیش، زندگی می کرد، تا بزرگ شد و به حد رشد رسید و بطوردوام نفسش رو به پاکی و تزکیه، و قلبش رو به صفا می گذاشت، و به یاد خدا مشغول بود، تا در محبت خداوند به حد ولع یعنی مافوق عشق رسید و خود را برای خدا خالص گردانید، کارش به جایی رسید که دیگر همی جز خدا نداشت، خدایش هم او را برگزیده و خالص برای خودش کرد، علم و حکمتش ارزانی داشت، آری رفتار خدا با نیکوکاران چنین است.

در همین موقع بود که همسر عزیز دچار عشق او گردید، و محبت به او تا اعماق دلش راه پیدا کرد،ناگزیرش ساخت تا با او بنای مراوده را بگذارد، بناچار روزی همه درها را بسته او را به خود خواند و گفت"هیت لک"یوسف از اجابتش سرباز زد، و به عصمت الهی اعتصام جسته گفت"معاذ الله انه ربی احسن مثوای انه لا یفلح الظالمون"، زلیخا او را تعقیب کرده هر یک برای رسیدن به در از دیگری پیشی گرفتند، تادست همسر عزیز به پیراهن او بند شد و از بیرون شدنش جلوگیری کرد، و در نتیجه پیراهن یوسف از عقب پاره شد.

در همین هنگام به عزیز برخوردند که پشت در ایستاده بود، همسر او یوسف را متهم کرد به اینکه نسبت به وی قصد سوء کرده، یوسف انکار کرد، در همین موقع عنایت الهی او را دریافت، کودکی که در همان میان در گهواره بود به برائت و پاکی یوسف گواهی داد، و بدین وسیله خدا او را تبرئه کرد.

بعد از این جریان مبتلا به عشق زنان مصر و مراوده ایشان با وی گردید و عشق همسر عزیز روز بروزانتشار بیشتری می یافت، تا آنکه جریان با زندانی شدن وی خاتمه یافت.

همسر عزیز خواست تا با زندانی کردن یوسف او را به اصطلاح تادیب نموده مجبورش سازد تا او رادر آنچه که می خواهد اجابت کند، عزیز هم از زندانی کردن وی می خواست تا سر و صدا و اراجیفی که در باره او انتشار یافته و آبروی او و خاندان او و وجهه اش را لکه دار ساخته خاموش شود.

یوسف وارد زندان شد و با او دو جوان از غلامان دربار نیز وارد زندان شدند یکی از ایشان به وی گفت: در خواب دیده که آب انگور می فشارد و شراب می سازد.دیگری گفت: در خواب دیده که بالای سرخود نان حمل می کند و مرغها از آن نان می خورند، و از وی درخواست کردند که تاویل رؤیای ایشانرا بگوید.

یوسف(ع)رؤیای اولی را چنین تعبیر کرد که: وی بزودی از زندان رها شده سمت پیاله گردانی دربار را اشغال خواهد کرد، و در تعبیر رؤیای دومی چنین گفت که: بزودی به دار آویخته گشته مرغها از سرش می خورند، و همینطور هم شد که آن جناب فرموده بود، در ضمن یوسف به آن کس که نجات یافتنی بود در موقع بیرون شدنش از زندان گفت: مرا نزد صاحبت بیاد آر، شیطان این سفارش رااز یاد او برد، در نتیجه یوسف سالی چند در زندان بماند.

بعد از این چند سال پادشاه خواب هولناکی دید و آنرا برای کرسی نشینان خود بازگو کرد تا شایدتعبیرش کنند، و آن خواب چنین بود که گفت: در خواب می بینم که هفت گاو چاق، طعمه هفت گاو لاغرمی شوند، و هفت سنبله سبز و سنبله های دیگر خشکیده، هان ای کرسی نشینان نظر خود را در رؤیای من بگوئید، اگر تعبیر خواب می دانید.

گفتند: این خواب آشفته است و ما دانای به تعبیر خوابهای آشفته نیستیم.در این موقع بود که ساقی شاه به یاد یوسف و تعبیری که او از خواب وی کرده بود افتاد، و جریان را به پادشاه گفت و از او اجازه گرفت تا بزندان رفته از یوسف تعبیر خواب وی را بپرسد، او نیز اجازه داده به نزد یوسف روانه اش ساخت.

وقتی ساقی نزد یوسف آمده تعبیر خواب شاه را خواست، و گفت که همه مردم منتظرند پرده از این راز برداشته شود، یوسف در جوابش گفت: هفت سال پی در پی کشت و زرع نموده آنچه درو می کنید درسنبله اش می گذارید، مگر مقدار اندکی که می خورید، آنگاه هفت سال دیگر بعد از آن می آید که آنچه اندوخته اید می خورید مگر اندکی از آنچه انبار کرده اید، سپس بعد از این هفت سال، سالی فرا می رسد که از قحطی نجات یافته از میوه ها و غلات بهره مند می گردید.

شاه وقتی این تعبیر را شنید حالتی آمیخته از تعجب و مسرت به وی دست داد، و دستور آزادیش راصادر نموده گفت: تا احضارش کنند، لیکن وقتی مامور دربار زندان مراجعه نموده و خواست یوسف رابیرون آورد، او از بیرون شدن امتناع ورزید و فرمود: بیرون نمی آیم مگر بعد از آنکه شاه ماجرای میان من وزنان مصر را تحقیق نموده میان من و ایشان حکم کند.

شاه تمامی زنانی که در جریان یوسف دست داشتند احضار نموده و در باره او با ایشان به گفتگو پرداخت، همگی به برائت ساحت او از جمیع آن تهمت ها متفق گشته به یک صداگفتند: خدا منزه است که ما از او هیچ سابقه سویی نداریم، در اینجا همسر عزیز گفت: دیگرحق آشکارا شد، و ناگزیرم بگویم همه فتنه ها زیر سر من بود، من عاشق او شده و با او بنای مراوده را گذاردم، او از راستگویان است.پادشاه امر او را بسیار عظیم دید، و علم و حکمت واستقامت و امانت او در نظر وی عظیم آمد، دستور آزادی و احضارش را مجددا صادر کرد و دستور داد تا با کمال عزت و احترام احضارش کنند، و گفت: او را برایم بیاورید تا من او رامخصوص خود سازم، وقتی او را آوردند و با او به گفتگو پرداخت، گفت: تو دیگر امروزنزد ما دارای مکانت و منزلت و امانتی، زیرا به دقیق ترین وجهی آزمایش، و به بهترین وجهی خالص گشته ای.

یوسف در پاسخش فرمود: مرا متصدی خزائن زمین - یعنی سرزمین مصر - بگردان که در حفظ آن حافظ و دانایم، و می توانم کشتی ملت و مملکت را در چند سال قحطی به ساحل نجات رسانیده از مرگی که قحطی بدان تهدیدشان می کند برهانم، پادشاه پیشنهاد وی را پذیرفته،یوسف دست در کار امور مالی مصر می شود، و در کشت و زرع بهتر و بیشتر و جمع طعام و آذوقه ونگهداری آن در سیلوهای مجهز با کمال تدبیر سعی می کند، تا آنکه سالهای قحطی فرا می رسد،و یوسف طعام پس انداز شده را در بین مردم تقسیم می کند و بدین وسیله از مخمصه شان می رهاند.

در همین سنین بود که یوسف به مقام عزیزی مصر می رسد و بر اریکه سلطنت تکیه می زند.پس می توان گفت اگر زندان نرفته بود به سلطنت نمی رسید، در همین زندان بود که مقدمات این سرنوشت فراهم می شد، آری با اینکه زنان مصر می خواستند(برای خاموش کردن آن سر و صداها)اسم یوسف را از یادها ببرند و دیدگان را از دیدارش محروم و او را از چشمهامخفی بدارند، و لیکن خدا غیر این را خواست.

در بعضی از همین سالهای قحطی بود که برادران یوسف برای گرفتن طعام وارد مصر وبه نزد یوسف آمدند، یوسف به محض دیدن، ایشان را می شناسد، ولی ایشان او را بهیچ وجه نمی شناسند، یوسف از وضع ایشان می پرسد، در جواب می گویند: ما فرزندان یعقوبیم، و یازده برادریم که کوچکترین از همه ما نزد پدر مانده چون پدر ما طاقت دوری و فراق او را ندارد.

یوسف چنین وانمود کرد که چنین میل دارد او را هم ببیند و بفهمد که مگر چه خصوصیتی دارد که پدرش اختصاص به خودش داده است، لذا دستور می دهد که اگر بار دیگر به مصر آمدند حتما او را با خود بیاورند، آنگاه(برای اینکه تشویقشان کند) بسیار احترامشان نموده بیش از بهایی که آورده بودند طعامشان داد و از ایشان عهد و پیمان گرفت که برادر را حتمابیاورند، آنگاه محرمانه به کارمندان دستور داد تا بها و پول ایشان را در خرجین هایشان بگذارند،تا وقتی برمی گردند متاع خود را شناخته شاید دوباره برگردند.

چون به نزد پدر بازگشتند ماجرا و آنچه را که میان ایشان و عزیز مصر اتفاق افتاده بودهمه را برای پدر نقل کردند و گفتند که: با این همه احترام از ما عهد گرفته که برادر را برایش ببریم و گفته: اگر نبریم به ما طعام نخواهد داد، پدر از دادن بنیامین خودداری می کند، در همین بین خرجینها را باز می کنند تا طعام را جابجا کنند، می بینند که عزیز مصر متاعشان را هم برگردانیده،مجددا نزد پدر رفته جریان را به اطلاعش می رسانند، و در فرستادن بنیامین اصرار می ورزند،او هم امتناع می کند، تا آنکه در آخر بعد از گرفتن عهد و پیمانهایی خدایی که در بازگرداندن ومحافظت او دریغ نورزند رضایت می دهد، و در عهد خود این نکته را هم اضافه می کنند که اگرگرفتاری پیش آمد که برگرداندن او مقدور نبود معذور باشند.

آنگاه برای بار دوم مجهز شده بسوی مصر سفر می کنند در حالی که بنیامین را نیز همراه دارند، وقتی بر یوسف وارد می شوند یوسف برادر مادری خود را به اتاق خلوت برده خود را معرفی می کند و می گوید: من برادر تو یوسفم، ناراحت نباش، نخواسته ام تو را حبس کنم، بلکه نقشه ای دارم(که تو باید مرا در پیاده کردن آن کمک کنی)و آن اینست که می خواهم تو را نزد خودنگهدارم پس مبادا از آنچه می بینی ناراحت بشوی.

و چون بار ایشان را می بندد، جام سلطنتی را در خرجین بنیامین می گذارد، آنگاه جارزنی جار می زند که: ای کاروانیان!شما دزدید، فرزندان یعقوب برمی گردند و به نزد ایشان می آیند، که مگر چه گم کرده اید؟گفتند: جام سلطنتی را، هر که از شما آنرا بیاورد یک بارشتر جایزه می دهیم، و من خود ضامن پرداخت آنم، گفتند: به خدا شما که خود فهمیدید که مابدین سرزمین نیامده ایم تا فساد برانگیزیم، و ما دزد نبوده ایم، گفتند: حال اگر در بار شماپیدا شد کیفرش چیست؟خودتان بگویید، گفتند: (در مذهب ما)کیفر دزد، خود دزد است، که برده و مملوک صاحب مال می شود، ما سارق را اینطور کیفر می کنیم.

پس شروع کردند به بازجویی و جستجو، نخست خرجینهای سایر برادران را وارسی کردند، در آنها نیافتند، آنگاه آخر سر از خرجین بنیامین درآورده، دستور بازداشتش را دادند.

هر چه برادران نزد عزیز آمده و در آزاد ساختن او التماس کردند مؤثر نیفتاد، حتی حاضرشدند یکی از ایشان را بجای او بگیرد و بر پدر پیر او ترحم کند، مفید نیفتاد، ناگزیر مایوس شده نزد پدر آمدند، البته غیر از بزرگتر ایشان که او در مصر ماند و به سایرین گفت: مگر نمی دانید که پدرتان از شما پیمان گرفته، مگر سابقه ظلمی که به یوسفش کردید از یادتان رفته؟من که ازاینجا تکان نمی خورم تا پدرم اجازه دهد، و یا خداوند که احکم الحاکمین است برایم راه چاره ای معین نماید، لذا او در مصر ماند و سایر برادران نزد پدر بازگشته جریان را برایش گفتند.

یعقوب(ع)وقتی این جریان را شنید، گفت: نه، نفس شما باز شما را به اشتباه انداخته و گول زده است، صبری جمیل پیش می گیرم، باشد که خدا همه آنان را به من برگرداند، در اینجا روی از فرزندان برتافته، ناله ای کرد و گفت: آه، وا اسفاه بر یوسف، ودیدگانش از شدت اندوه و غمی که فرو می برد سفید شد، و چون فرزندان ملامتش کردند که توهنوز دست از یوسف و یاد او برنمی داری، گفت: (من که به شما چیزی نگفته ام)من حزن واندوهم را نزد خدا شکایت می کنم، و من از خدا چیزهایی سراغ دارم که شما نمی دانید، آنگاه فرمود: ای فرزندان من بروید و از یوسف و برادرش جستجو کنید و از رحمت خدا مایوس نشوید، من امیدوارم که شما موفق شده هر دو را پیدا کنید.

چند تن از فرزندان به دستور یعقوب دوباره به مصر برگشتند، وقتی در برابر یوسف قرار گرفتند، و نزد او تضرع و زاری کردند و التماس نمودند که به ما و جان ما و خانواده ما و برادرما رحم کن، و گفتند: که هان ای عزیز!بلا و بدبختی ما و اهل ما را احاطه کرده، و قحطی وگرسنگی از پایمان درآورده، با بضاعتی اندک آمده ایم، تو به بضاعت ما نگاه مکن، و کیل مارا تمام بده، و بر ما و بر برادر ما که اینک برده خود گرفته ای ترحم فرما، که خدا تصدق دهندگان را دوست می دارد.

اینجا بود که کلمه خدای تعالی(که عبارت بود از عزیز کردن یوسف علی رغم خواسته برادران، و وعده اینکه قدر و منزلت او و برادرش را بالا برده و حسودان ستمگر را ذلیل و خواربسازد)تحقق یافت و یوسف تصمیم گرفت خود را به برادران معرفی کند، ناگزیر چنین آغاز کرد:

هیچ می دانید آنروزها که غرق در جهل بودید؟با یوسف و برادرش چه کردید(برادران تکانی خورده)گفتند.آیا راستی تو یوسفی؟گفت: من یوسفم، و این برادر من است خدا بر مامنت نهاد، آری کسی که تقوا پیشه کند و صبر نماید خداوند اجر نیکوکاران را ضایع نمی سازد.

گفتند: به خدا قسم که خدا تو را بر ما برتری داد، و ما چه خطاکارانی بودیم، و چون به گناه خود اعتراف نموده و گواهی دادند که امر در دست خداست هر که را او بخواهد عزیز می کندو هر که را بخواهد ذلیل می سازد، و سرانجام نیک، از آن مردم با تقوا است و خدا با خویشتن داران است، در نتیجه یوسف هم در جوابشان شیوه عفو و استغفار را پیش کشیده چنین گفت:

امروز به خرده حسابها نمی پردازیم، خداوند شما را بیامرزد، آنگاه همگی را نزد خود خوانده احترام و اکرامشان نمود، سپس دستورشان داد تا به نزد خانواده های خود بازگشته، پیراهن او راهم با خود برده به روی پدر بیندازند، تا بهمین وسیله بینا شده او را با خود بیاورند.

برادران آماده سفر شدند، همینکه کاروان از مصر بیرون شد یعقوب در آنجا که بود به کسانی که در محضرش بودند گفت: من دارم بوی یوسف را می شنوم، اگر به سستی رای نسبتم ندهید، فرزندانی که در حضورش بودند گفتند: به خدا قسم تو هنوز در گمراهی سابقت هستی.

و همینکه بشیر وارد شد و پیراهن یوسف را بصورت یعقوب انداخت یعقوب دیدگان ازدسته رفته خود را بازیافت، و عجب اینجاست که خداوند بعین همان چیزی که بخاطر دیدن آن دیدگانش را گرفته بود، با همان، دیدگانش را شفا داد، آنگاه به فرزندان گفت: به شما نگفتم که من از خدا چیزهایی سراغ دارم که شما نمی دانید؟!

گفتند: ای پدر!حال برای ما استغفار کن، و آمرزش گناهان ما را از خدا بخواه مامردمی خطا کار بودیم، یعقوب فرمود: بزودی از پروردگارم جهت شما طلب مغفرت می کنم که اوغفور و رحیم است.

آنگاه تدارک سفر دیده بسوی یوسف روانه شدند، یوسف ایشان را استقبال کرد، و پدرو مادر را در آغوش گرفت، و امنیت قانونی برای زندگی آنان در مصر صادر کرد و به دربارسلطنتیشان وارد نمود و پدر و مادر را بر تخت نشانید، آنگاه یعقوب وهمسرش به اتفاق یازده فرزندش در مقابل یوسف به سجده افتادند.

یوسف گفت: پدر جان این تعبیر همان خوابی است که من قبلا دیده بودم، پروردگارم خوابم راحقیقت کرد، آنگاه به شکرانه خدا پرداخت، که چه رفتار لطیفی در دفع بلایای بزرگ از وی کرد، و چه سلطنت و علمی به او ارزانی داشت.

دودمان یعقوب همچنان در مصر ماندند، و اهل مصر یوسف را به خاطر آن خدمتی که به ایشان کرده بود و آن منتی که به گردن ایشان داشت بی نهایت دوست می داشتند و یوسف ایشان را به دین توحید و ملت آبائش ابراهیم و اسحاق و یعقوب دعوت می کرد، که داستان دعوتش در قصه زندانش و در سوره مؤمن آمده.

2 - ثنای خداوند بر یوسف و مقام معنوی او

خداوند یوسف(ع)را از مخلصین و صدیقین و محسنین خوانده، و به او حکم و علم داده و تاویل احادیثش آموخته، او را برگزیده و نعمت خود را بر او تمام کرده و به صالحینش ملحق ساخته، (اینها آن ثناهایی بود که در سوره یوسف بر او کرده)و در سوره انعام آنجاکه بر آل نوح و ابراهیم(ع)ثنا گفته او را نیز در زمره ایشان اسم برده.

3 - داستان یوسف از نظر تورات

توراتی که فعلا در دست است (1) در باره یوسف(ع)می گوید: فرزندان یعقوب دوازده تن بودند که"راوبین"پسر بزرگتر یعقوب و"شمعون"و"لاوی"و"یهودا"و"یساکر"و"زنولون"از یک همسرش به نام"لیئة"به دنیا آمدند، و یوسف و بنیامین، از همسر دیگرش"راحیل"، و" دان"و"نفتالی"از"بلهه"کنیز راحیل، و"جاد"و"اشیر"از"زلفه"کنیز لیئة به دنیا آمدند.

اینها آن فرزندان یعقوب بودند که در"فدان ارام"از وی متولد شدند.

تورات می گوید (2): یوسف در سن هفده سالگی بود که با برادرانش گوسفند می چرانید ودر خانه بچه های بلهه و زلفه دو همسر پدرش زندگی می کرد و تهمتهای ناروای ایشان را به پدر،گزارش نمی داد و اما اسرائیل(یعقوب)یوسف را بیشتر از سایر فرزندان دوست می داشت، چون اوفرزند دوران پیریش بود، لذا برای خصوص او پیراهنی رنگارنگ تهیه کرد، وقتی برادران دیدند،چون نمی توانستند ببینند پدرشان یوسف را بیشتر از همه فرزندانش دوست می دارد به همین جهت با او دشمن شدند به حدی که دیگر قادر نبودند با او سلام و علیک یا صحبتی کنند.

یوسف وقتی خوابی دید و خواب خود را برای برادران تعریف کرد بغض و کینه ایشان بیشتر شد، یوسف به ایشان گفت: گوش بدهید این خوابی که من دیده ام بشنوید، اینک درمیان کشتزار دسته ها را می بستیم، و اینک دسته من برخاسته راست ایستاد، و دسته های شما دراطراف ایستادند و به دسته من سجده کردند برادران گفتند نکند تو روزی بر ما مسلط شوی ویا حاکم بر ما گردی، آتش خشم ایشان به خاطر این خواب و آن گفتارش تیزتر شد.

بار دیگر خواب دیگری دید، و برای برادران اینچنین تعریف کرد که: من بار دیگرخواب دیدم که آفتاب و ماه و یازده کوکب برایم به سجده افتادند، این خواب را برای پدر نیزتعریف کرد، پدر به او پرخاش کرد و گفت: این خواب چیست که دیده ای، آیا من و مادرت و یازده برادرانت می آییم برای تو به خاک می افتیم؟سپس برادران بر وی حسد بردند، و اما پدرش قضیه را بخاطر سپرد.

مدتی گذشت تا اینکه برادران به دنبال چرانیدن اغنام پدر به"شکیم"رفتند، اسرائیل به یوسف گفت: برادرانت رفته اند به شکیم یا نه؟گفت آری رفته اند، گفت پس نزدیک بیا تاتو را نزد ایشان بفرستم، یوسف گفت اینک حاضرم، گفت: برو ببین برادرانت و گوسفندان سالمند یا نه، خبرشان را برایم بیاور، او را از دره"حبرون" فرستاد و یوسف به شکیم آمد، در بین راه مردی به یوسف برخورد و دید که او راه را گم کرده است، از او پرسید در جستجوی چه هستی؟گفت: برادرانم، آیا می دانی کجا گوسفند می چرانند؟مرد گفت: اینجا بودندرفتند، و من شنیدم که با یکدیگر می گفتند: برویم"دوثان"، یوسف راه خود را به طرف دوثان کج کرد و ایشان را در آنجا یافت.

وقتی از دور او را دیدند هنوز به ایشان نرسیده، ایشان در باره از بین بردنش با هم گفتگوکردند، یکی گفت: این همان صاحب خوابها است که می آید، بیایید به قتلش برسانیم، و دریکی از این چاهها بیفکنیم، آنگاه می گوییم حیوانی زشت و وحشی او را درید، آن وقت ببینیم تعبیر خوابش چگونه می شود؟"راوبین"این حرف را شنید و تصمیم گرفت یوسف را از دست ایشان نجات دهد، لذا پیشنهاد کرد او را نکشید و دست و دامن خود را به خون او نیالایید بلکه او را در این چاهی که در این حراست بیندازید و دستی هم(برای زدنش)بسوی او درازنکنید، منظور او این بود که یوسف زنده در چاه بماند بعدا او به پدر خبر دهد بیایند نجاتش دهند.

و لذا وقتی یوسف رسید او را برهنه کرده پیراهن رنگارنگش را از تنش بیرون نموده درچاهش انداختند، و اتفاقا آن چاه هم خشک بود، آنگاه نشستند تا غذا بخورند، در ضمن نگاهشان به آن چاه بود که دیدند کاروانی از اسماعیلیان از طرف"جلعاد"می آید، که شترانشان بار کتیراء و بلسان و لادن دارند، و دارند به طرف مصر می روند، تا در آنجا بار بیندازند،یهودا به برادران گفت: برای ما چه فایده دارد که برادر خود را بکشیم و خونش را پنهان بداریم بیایید او را به اسماعیلیان بفروشیم و دست خود را بخونش نیالاییم، زیرا هر چه باشد برادر ما وپاره تن ما است، برادران این پیشنهاد را پذیرفتند.

در این بین مردمی از اهل مدین به عزم تجارت می گذشتند که یوسف را از چاه بالا آورده به مبلغ بیست درهم نقره به اسماعیلیان فروختند، اسماعیلیان یوسف را به مصر آوردند، سپس راوبین به بالای چاه آمد(تا از یوسف خبری بگیرد)دید اثری از یوسف در چاه نیست جامه خودرا در تن دریده بسوی برادران بازگشت و گفت: این بچه پیدایش نیست، کجا بسراغش بروم؟.

برادران، پیراهن یوسف را برداشته بز نری کشته پیراهن را در آن آلودند، و پیراهن خون آلود را برای پدر آورده گفتند: ما این پیراهن را یافته ایم ببین آیا پیراهن فرزندت یوسف است یا نه؟او هم تحقیق کرد و گفت: پیراهن فرزندم یوسف است که حیوانی وحشی و درنده او رادریده و خورده است، آنگاه جامه خود را در تن دریده و پلاسی در بر کرد و روزهای بسیاری برفرزند خود بگریست، همگی پسران و دختران هر چه خواستند او را از عزا درآورند قبول نکرد وگفت برای پسر خود تا خانه قبر گریه را ادامه می دهم.

تورات می گوید (3): یوسف را به مصر بردند در آنجا فوطیفار خواجه فرعون که سرپرست شرطه و مردی مصری بود او را از دست اسماعیلیان خرید و چون خدا با یوسف بود از هر ورطه نجات می یافت، و او در منزل آقای مصریش به زندگی پرداخت.

و چون رب با او بود، هر کاری که او می کرد خداوند در مشیتش راست می آورد و کارش را با ثمر می کرد، بهمین جهت وجودش در چشم سیدش و همچنین خدمتگذاران او نعمتی آمد،در نتیجه او را سرپرست خانه خود کرد و هر چه داشت به او واگذار نمود، و از روزی که او راموکل به امور خانه خود ساخت دید که پروردگار خانه اش را پر برکت نمود، و این برکت پروردگار شامل همه مایملکش - چه در خانه و چه در صحرای او - شده، از همین جهت هر چه داشت به دست یوسف سپرد و بهیچ کاری کار نداشت، تنها غذا می خورد و پی کار خودمی رفت.

تورات بعد از ذکر این امور می گوید: یوسف جوانی زیبا و نیکو منظر بود، همسر سیدش چشم طمع به او دوخت، و در آخر گفت: باید با من بخوابی.یوسف امتناع ورزید و بدو گفت:

آقای من(آنقدر مرا امین خود دانسته که)با بودن من از هیچ چیز خود خبر ندارد و تمامی اموالش را به من سپرده، و او الآن در خانه نیست و چیزی را جز تو از من دریغ نداشته، چون تو ناموس اوئی، با این حال من با چنین شر بزرگی چه کنم آیا خدایرا گناه کنم؟این ماجرا همه روزه ادامه داشت، او اصرار می ورزید که وی در کنارش بخوابد و با او بیامیزد، و این انکار می ورزید.

آنگاه می گوید: در همین اوقات بود که روزی یوسف وارد اتاق شد تا کار خود راانجام دهد، و اتفاقا کسی هم در خانه نبود، ناگهان همسر سیدش جامه او را گرفت در حالی که می گفت باید با من بخوابی، یوسف جامه را از تن بیرون آورد و در دست او رها کرد و خودگریخت.

همسر آقایش وقتی دید او گریخت: اهل خانه را صدا زد که می بینید شوهر مرا که این مرد عبرانی را به خانه راه داده که با من ملاعبه و بازی کند، آمده تا در کنار من بخوابد، و باصدای بلند می گفت، همینکه من صدای خود را بفریاد بلند کردم او جامه اش را در دست من گذاشت و گریخت، آنگاه جامه یوسف را در رختخواب خود گذاشت تا شوهرش به خانه آمد وبا او در میان نهاد، و گفت این غلام عبرانی به خانه ما آمده که با من ملاعبه کند؟همین حالاکه فریادم را بلند کردم جامه اش را در رختخواب من نهاد و پا بفرار گذاشت.

همسر زن وقتی کلام او را شنید که غلامت به من چنین و چنان کرده خشمگین گشته یوسف را گرفت و در زندانی که اسیران ملک در آنجا بودند زندانی نمود و یوسف همچنان درزندان بماند.

و لیکن رب که همواره با یوسف بود لطف خود را شامل او کرد و او را در نظر زندانیان نعمتی قرار داد، بهمین جهت رئیس زندان امور تمامی زندانیان را به ست یوسف سپرد، هر چه می کردند با نظر یوسف می کردند، و در حقیقت خود یوسف می کرد، و رئیس زندان هیچ مداخله ای نمی نمود، چون رب با او بود و هر چه او می کرد رب به ثمرش می رساند.

تورات (4) سپس داستان دو رفیق زندانی یوسف و خوابهایشان و خواب فرعون مصر را شرح می دهد که خلاصه اش این است که.یکی از آندو، رئیس ساقیان فرعون، و دیگری رئیس نانواها بود، که به جرم گناهی در زندان شهربانی، نزد یوسف زندانی شده بودند، رئیس ساقیان در خواب دید که دارد شراب می گیرد، دیگری در خواب دید مرغان از نانی که بالای سر داردمی خورند.هر دو از یوسف تعبیر خواستند یوسف رؤیای اولی را چنین تعبیر کرد که دوباره به شغل سقایت خود مشغول می شود، و در باره رؤیای دومی گفت که به دار آویخته گشته مرغان ازگوشتش می خورند، آنگاه به ساقی گفت: مرا نزد فرعون یادآوری و سفارش کن تا شاید بدین وسیله از زندان آزاد شوم، اما شیطان این معنا را از یاد ساقی برد.

سپس می گوید: بعد از دو سال فرعون در خواب دید که هفت گاو چاق خوش منظر ازنهر بیرون آمدند، و هفت گاو لاغر و بد ترکیب، که بر لب آب ایستاده بودند آن گاوهای چاق راخوردند، فرعون از خواب برخاسته دوباره به خواب رفت و در خواب هفت سنبله سبز و چاق وخرم و هفت سنبله باریک و باد زده پشت سر آنها دید، و دید که سنبله های باریک سنبله های چاق را خوردند، این بار فرعون به وحشت افتاد، و تمامی ساحران مصر و حکمای آن دیار راجمع نموده داستان را برایشان شرح داد، اما هیچ یک از ایشان نتوانستند تعبیر کنند.

در این موقع رئیس ساقیان به یاد یوسف افتاد، داستان آنچه را که از تعبیر عجیب اودیده بود برای فرعون شرح داد، فرعون دستور داد تا یوسف را احضار کنند، وقتی او را آوردندهر دو خواب خود را برایش گفته تعبیر خواست، یوسف گفت: هر دو خواب فرعون یکی است،خدا آنچه را که می خواهد بکند به فرعون خبر داده هفت گاو زیبا در خواب اول و هفت سنبله زیبادر خواب دوم یک خواب است و تعبیرش هفت سال است، و هفت گاو لاغر و زشت که به دنبال آن دیدی نیز هفت سال است، و هفت سنبله لخت و باد زده هفت سال قحطی است.

این است تعبیر آنچه که فرعون می گوید: خداوند برای فرعون هویدا کرده که چه بایدبکند، هفت سال آینده سالهای سیری و فراوانی در تمامی سرزمینهای مصر است، آنگاه هفت سال می آید که سالهای گرسنگی است، سپس آن هفت سال فراوانی فراموش شده گرسنگی مردم را تلف می کند، و این گرسنگی نیز هفت سال و از نظر شدت بی نظیر خواهد بود، و امااینکه فرعون این مطلب را دو نوبت در خواب دید برای این بود که بفهماند این پیشامد نزد خدامقدر شده و خداوند سریعا آنرا پیش خواهد آورد.

حالا فرعون باید نیک بنگرد، مردی بصیر و حکیم را پیدا کند و او را سرپرست این سرزمین سازد، آری فرعون حتما باید این کار را بکند و مامورینی بر همه شهرستانها بگمارد تاخمس غله این سرزمین را در این هفت سال فراخی جمع نموده انبار کند، البته غله هر شهری را در همان شهر زیر نظر خود فرعون انبار کنند و آنرا محافظت نمایند، تا ذخیره ای باشد برای مردم این سرزمین درسالهای قحطی، تا این سرزمین از گرسنگی منقرض نگردد.

تورات (5) سپس مطالبی می گوید که خلاصه اش این است: فرعون از گفتار یوسف خوشش آمد، و از تعبیری که کرد تعجب نموده او را احترام کرد، و امارت و حکومت مملکت رادر جمیع شؤون به او سپرد، و مهر و نگین خود را هم بعنوان خلعت به او داد، و جامه ای از کتان نازک در تنش کرده طوقی از طلا به گردنش آویخت و بر مرکب اختصاصی خود سوارش نمود، ومنادیان در پیشاپیش مرکبش به حرکت درآمده فریاد می زدند: رکوع کنید(تعظیم)پس از آن یوسف مشغول تدبیر امور در سالهای فراخی و سالهای قحطی شده مملکت را به بهترین وجهی اداره نمود.

و نیز مطلب دیگری عنوان (6) می کند که خلاصه اش این است که: وقتی دامنه قحطی به سرزمین کنعان کشید یعقوب به فرزندان خود دستور داد تا بسوی سرزمین مصر سرازیر شده ازآنجا طعامی خریداری کنند.فرزندان داخل مصر شدند و به حضور یوسف رسیدند، یوسف ایشان را شناخت ولی خود را معرفی نکرد، و با تندی و جفا با ایشان سخن گفت و پرسید: از کجاآمده اید؟گفتند: از سرزمین کنعان آمده ایم تا طعامی بخریم، یوسف گفت: نه، شما جاسوسان اجنبی هستید، آمده اید تا در مصر فساد برانگیزید، گفتند: ما همه فرزندان یک مردیم که در کنعان زندگی می کند، و ما دوازده برادر بودیم که یکی مفقود شده و یکی دیگر نزد پدر ما مانده، و مابقی الآن در حضور توایم، و ما همه مردمی امین هستیم که نه شری می شناسیم و نه فسادی.

یوسف گفت: نه به جان فرعون قسم، ما شما را جاسوس تشخیص داده ایم، و شما را رهانمی کنیم تا برادر کوچکترتان را بیاورید، آن وقت شما را در آنچه ادعا می کنید تصدیق نمائیم،فرزندان یعقوب سه روز زندانی شدند، آنگاه احضارشان کرده از میان ایشان شمعون را گرفته درپیش روی ایشان کنده و زنجیر کرد و در زندان نگهداشت، سپس به بقیه اجازه مراجعت داد تابرادر کوچکتر را بیاورند.

یوسف دستور داد تا خرجینهایشان را پر از گندم نموده پول هر کدامشان را هم درخرجینش گذاشتند، فرزندان یعقوب به کنعان بازگشته جریان را به پدر گفتند پدر از دادن بنیامین خودداری کرد و گفت: شما می خواهید فرزندان مرا نابود کنید، یوسف را نابود کردید،شمعون را نابود کردید، حالا نوبت بنیامین است؟چنین چیزی ابدا نخواهد شد.

چرا شما به آن مرد گفتید که ما برادری کوچکتر از خود نزد پدر داریم؟گفتند: آخر اواز ما و از کسان ما پرسش نمود و گفت: آیا پدرتان زنده است؟آیا برادر دیگری هم دارید؟

ما هم ناگزیر جواب دادیم، ما چه می دانستیم که اگر بفهمد برادر کوچکتری داریم او را از مامطالبه می کند؟

این کشمکش میان یعقوب و فرزندان همچنان ادامه داشت تا آنکه یهودا به پدر میثاقی سپرد که بنیامین را سالم برایش برگرداند، در این موقع یعقوب اجازه داد بنیامین را ببرند، ودستور داد تا از بهترین هدایای سرزمین کنعان نیز برای عزیز مصر برده و همیانهای پول را هم که او برگردانیده دوباره ببرند، فرزندان نیز چنین کردند.

وقتی وارد مصر شدند وکیل یوسف را دیدند و حاجت خود را با او در میان نهادند وگفتند: پولهایشان را که دربار نخستین برگردانیده بودند باز پس آورده و هدیه ای هم که برای او آورده بودند تقدیم داشتند، وکیل یوسف به ایشان خوش آمد گفت و احترام کرد و پول ایشان را دوباره به ایشان برگردانید، شمعون را هم آزاد نمود، آنگاه همگی ایشان را نزد یوسف برد، ایشان در برابر یوسف به سجده افتادند و هدایا را تقدیم داشتند، یوسف خوش آمدشان گفت و از حالشان استفسار کرد، و از سلامتی پدرشان پرسید، فرزندان یعقوب بنیامین، برادر کوچک خود را پیش بردند او بنیامین را احترام و دعا کرد، سپس دستور غذا داد، سفره ای برای خودش وسفره ای دیگر برای برادران و سفره ای هم برای کسانی که از مصریان حاضر بودند انداختند.

آنگاه به وکیل خود دستور داد تا خرجینهای ایشان را پر از گندم کنند و هدیه ایشان را هم در خرجینهایشان بگذارند، و طاس عزیز مصر را در خرجین برادر کوچکترشان جای دهند،وکیل یوسف نیز چنین کرد، وقتی صبح شد و هوا روشن گردید، بارها را بر الاغ ها بار کرده برگشتند.

همینکه از شهر بیرون شدند، هنوز دور نشده بودند که وکیل یوسف از عقب رسید وگفت: عجب مردم بدی هستید، این همه به شما احسان کردیم، شما در عوض طاس مولایم را که باآن آب می آشامد و فال می زند دزدیدید.فرزندان یعقوب از شنیدن این سخن دچار بهت شدند وگفتند: حاشا بر ما از اینگونه اعمال، ما همانها هستیم که وقتی بهای گندم بار نخستین را درکنعان داخل خرجینهای خود دیدیم دوباره برایتان آوردیم، آن وقت چطور ممکن است از خانه مولای تو طلا و یا نقره بدزدیم؟این ما و این بارهای ما، از بار هر که درآوردید او را بکشید، وخود ما همگی غلام و برده سید و مولای تو خواهیم بود.

وکیل یوسف بهمین معنا رضایت داد، به بازجوئی خرجینها پرداخت، و بار یک یک ایشان را از الاغ پائین آورده باز نمود و مشغول تفتیش و بازجوئی شد، البته او خرجین برادر بزرگ و سپس سایر برادران را بازجوئی کرد و در آخر خرجین بنیامین را تفتیش کرد و طاس را از آن بیرون آورد.

برادران وقتی دیدند که طاس سلطنتی از خرجین بنیامین بیرون آمد، لباسهای خود را درتن دریده به شهر بازگشتند، و مجددا گفته های خود را تکرار و با قیافه هایی رقت آور عذرخواهی و اعتراف به گناه نمودند، در حالی که خواری و شرمساری از سر و رویشان می بارید، یوسف گفت: حاشا که ما غیر آن کسی را که متاع خود را در بارش یافته ایم بازداشت کنیم، شمامی توانید به سلامت به نزد پدر بازگردید.

یهودا نزدیک آمد گریه و تضرع را سرداد و گفت: به ما و پدر ما رحم کن، آنگاه داستان پدر را در جریان آوردن بنیامین بازگو کرد که پدر از دادن او خودداری می کرد و بهیچ وجه حاضرنمی شد، تا آنکه من میثاقی محکم سپردم که بنیامین را به سلامت برگردانم، و اضافه کرد که ما بدون بنیامین اصلا نمی توانیم پدر را دیدار کنیم، پدر ما هم پیری سالخورده است، اگر بشنودکه بنیامین را نیاورده ایم در جا سکته می کند، آنگاه پیشنهاد کرد که یکی از ما را بجای اونگهدار و او را آزاد کن، تا بدین وسیله چشم پیر مردی را که با فرزندش انس گرفته، پیرمردی که چندی قبل فرزند دیگرش را که از مادر همین فرزند بود از دست داده روشن کنی.

تورات (7) می گوید: یوسف در اینجا دیگر نتوانست خود را در برابر حاضرین نگهدارد، فریاد زد که تمامی افراد را بیرون کنید و کسی نزد من نماند، وقتی جز برادران کسی نماند، گریه خود را که در سینه حبس کرده بود سرداده گفت: من یوسفم آیا پدرم هنوز زنده است؟برادران نتوانستند جوابش را بدهند چون از او به وحشت افتاده بودند.

یوسف به برادران گفت: نزدیک من بیایید، مجددا گفت: من برادر شما یوسفم و همانم که به مصریان فروختید، و حالا شما برای آنچه کردید تاسف مخورید و رنجیده خاطر نگردید، چون این شما بودید که وسیله شدید تا من بدینجا بیایم، آری خدا می خواست مرا و شما را زنده بدارد، لذامرا جلوتر بدینجا فرستاد، آری دو سال تمام است که گرسنگی شروع شده و تا پنج سال دیگر اصلازراعتی نخواهد شد و خرمنی برنخواهد داشت، خداوند مرا زودتر از شما به مصر آورد تا شما را درزمین نگهدارد و از مردنتان جلوگیری کند و شما را از نجاتی بزرگ برخوردار و از مرگ حتمی برهاند، پس شما مرا بدینجا نفرستاده اید بلکه خداوند فرستاده، او مرا پدر فرعون کرد و اختیاردارتمامی زندگی او و سرپرست تمام کشور مصر نمود.

اینک به سرعت بشتابید و به طرف پدرم بروید و به او بگویید پسرت یوسف چنین می گوید که: به نزد من سرازیر شو و درنگ مکن و در سرزمین"جاسان" (8) منزل گزین تا به من نزدیک باشی، فرزندانت و فرزندان فرزندانت و گوسفندان و گاوهایت و همه اموالت را همراه بیاور، ومن مخارج زندگیت را در آنجا می پردازم، چون پنج سال دیگر قحطی و گرسنگی در پیش داریم، پس حرکت کن تا خودت و خاندان و اموالت محتاج نشوید، و شما و برادرم اینک باچشمهای خود می بینید که این دهان من است که با شما صحبت می کند، پس باین همه عظمت که در مصر دارم و همه آنچه را که دیدید به پدرم خبر می دهید، و باید که عجله کنید، و پدرم رابدین سامان منتقل سازید، آنگاه خیره به چشمان بنیامین نگریست و گریه را سرداد، بنیامین هم در حالی که دست به گردن یوسف انداخته بود به گریه درآمد، یوسف همه برادران را بوسید و به حال همه گریه کرد.

تورات مطلبی دیگر می گوید که خلاصه اش این است که: یوسف برای برادران به بهترین وجهی تدارک سفر دید و ایشان را روانه کنعان نموده، فرزندان یعقوب نزد پدر آمده او را به زنده بودن یوسف بشارت دادند و داستان را برایش تعریف کردند، یعقوب خوشحال شد و با اهل و عیال به مصر آمد،که مجموعا هفتاد تن بودند، وقتی به سرزمین جاسان - از آبادی های مصر - رسیدند یوسف از مقر حکومت خود سوار شده به استقبالشان آمد، وقتی رسید که ایشان هم داشتند می آمدند، با یکدیگر معانقه نموده گریه ای طولانی کردند، آنگاه یوسف پدر و فرزندان او را به مصر آورد و در آنجا منزل داد، فرعون هم بی نهایت ایشان را احترام نموده و امنیت داد، و از بهترین و حاصل خیزترین نقاط، ملکی در اختیارایشان گذاشت، و مادامی که قحطی بود یوسف مخارجشان را می پرداخت، و یعقوب بعد از دیدار یوسف هفده سال در مصر زندگی کرد.

این بود آن مقدار از داستانی که تورات از یوسف نقل کرده، و در مقابلش قرآن کریم نیز آورده، وما بیشتر فقرات تورات را خلاصه کردیم، مگر پاره ای از آنرا که مورد حاجت بود به عین عبارت تورات آوردیم.

پی نوشت ها:

1) تورات در اصحاح 35 از سفر تکوین می گوید: "لیئه"و"راحیل"دو زن یعقوب بودند که هر دو دختران"لابان ارا"، بودند و راحیل که مادر یوسف بود در موقع وضع حمل بنیامین درگذشت.

2) تورات، اصحاح 37 از سفر تکوین.

3) تورات، اصحاح 39 از سفر تکوین.

4) تورات، اصحاح 41 از سفر تکوین.

5) تورات، اصحاح 41 از سفر تکوین.

6) تورات، اصحاح 42 و 43 و 45 از سفر تکوین.

7) تورات، اصحاح 45 از سفر تکوین.

8) جاسان، معرب گوشین عبری، و یکی از آبادیهای مصر بوده است.


پل ارتباطی :  daniz_0443@yahoo.com

چهارشنبه 16 فروردین 1391  1:18 AM
تشکرات از این پست
hamed_yurdum
hamed_yurdum
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : دی 1390 
تعداد پست ها : 35378
محل سکونت : آذربایجان غربی-سولدوز

پاسخ به:پیامبران در قرآن

 

یوسف و مریم دو مظهر عفت

 

زن در آینه جلال و جمال، جوادی آملی، عبد الله؛

قرآن کریم در مقام بیان قوه جاذبه ومعرفی ملکه عفاف هم تمثیل از مرد می آورد وهم از زن، حال باید دید که آیا مرد در این صحنه عفیفانه تر تجلی نموده، یا زن در این مقام بیان عفیفانه تر آورده است؟

یوسف صدیق سلام الله علیه وحضرت مریم سلام الله علیها مزایای ارزشی فراوانی داشتند که قرآن نقل می کند. اما آنچه در این مبحث مورد توجه است، وجود ملکه عفاف در آنها است. هم یوسف مبتلا شد ودر اثر عفاف، نجات پیدا کرد، وهم مریم امتحان شد ودر پرتو عفاف نجات یافت، مهم این است که عکس العمل هریک از این دو معصوم چگونه بوده است.

هنگامی که وجود مبارک یوسف سلام الله علیه آزمون می شود، قرآن تا این جا تعبیر دارد که می فرماید:

«همت به و هم بها لولا ان رای برهان ربه » (1)

آن زن قصد او کرد واو نیز اگر برهان پروردگار را ندیده بود آهنگ او می کرد.

یعنی سخن در مقام فعل نیست، در مرحله مقدمات هم نیست بلکه در نشئه اهتمام است واین مرحله سوم است. مردا از مرحله اهتمام در این جا، همان است که آن زن مصری، همت گماشت وهمتش در حد تعقیب یوسف... به فعلیت رسید. ولی یوسف صدیق علیه السلام نه تنها مرتکب حرام نشد ونه تنها مقدمات حرام را آماده نکرد، بلکه قصد وهمت وخیال هم در میان نبود. به دلیل این که آیه شریفه، همت وقصد حضرت را تعلیق به چیزی کرد که حاصل نشد وفرمود:

«و هم بها لولا ان رای برهان ربه »

چون برهان رب را دید، قصد نکرد.

شواهد فراوان دیگری هم هست که ذات اقدس آله از یوسف... به عنوان بنده طاهر ومعصوم یاد کرده است. مثل آن جا که فرمود:

«انه من عبادنا المخلصین » (2)

این صغرای قیاس است، وکبرای قیاس همان است که شیطان گفت: من نسبت به بندگان مخلص تو راه نفوذ ندارم.

الا عبادک منهم المخلصین (3)

بنابراین، به اعتراف شیطان، یوسف صدیق منزه از این گزند بود، چه این که وقتی مفتریان دامن پاک یوسف را متهم کردند، سرانجام اعتراف نمودند وگفتند:

«الان حصص الحق انا راودته عن نفسه » (4)

اکنون حق پدیدار گشت، من، از او کام خواستم.

وذات اقدس اله نیز به نزاهت وقداست یوسف علیه السلام شهادت داد وفرمود:

نه تنها یوسف به طرف بدی نرفت، بلکه بدی به طرف یوسف نرفت، در آن جا که فرمود:

کذلک لنصرف عنه السوء و الفحشاء (5)

این گونه بدی وپلیدی را از او برگردانیم.

قرآن نمی گوید: «لنصرفه عن السوء» ، ما او را از گناه باز داشتیم بلکه می گوید: به گناه اجازه ندادیم که به سراغ او برود.

مریم، آموزگار عفت حضرت مریم از لحاظ ملکه عفاف بودن، یاهم سطح یوسف صدیق علیه السلام است که خدا از او به عنوان عبد مخلص یاد کرد وفرمود: انه من عبادنا المخلصین ویا از او بالاتر است.

توضیح مطلب این است که وقتی از عفاف مریم سخن به میان می آید، سخن از همت به وهم بها لولا ان رای برهان ربه نیست. سخن این نیست که اگر مریم، دلیل الهی را مشاهده نمی کرد، مایل بود. بلکه سخن آن است که:

قالت انی اعوذ بالرحمن منک ان کنت تقیا (6)

مریم گفت: اگر پرهیزکاری، از توبه خدای رحمان پناه می برم.

نه تنها خودش میل ندارد، آن فرشته را هم که به صورت بشر متمثل شده، نهی از منکر می کند ومی گوید: اگر تو با تقوایی، دست به این کار نزن. وقتی ذات اقدس اله می فرماید:

فارسلنا الیها روحنا فتمثل لها بشرا سویا (7)

پس روح خود را به سوی او فرستادیم. پس چون بشری خوش اندام بر او نمایان شد.

این گونه ادامه نمی دهد که اگر او دلیل الهی را نمی دید، میل پیدا می کرد وقصد می نمود، بلکه می فرماید:

قالت انی اعوذ بالرحمن منک ان کنت تقیا

این کلمه ان کنت تقیا به عنوان امر به معروف ونهی از منکر است، یعنی تو بپرهیز. مثل این که ذات اقدس اله به ما می فرماید: این کار را انجام ندهید

ان کنتم مؤمنین (8)

ما این تعبیر را در قرآن زیاد داریم، که به نوبه خود تعبیر ارشادی وراهنمایی است. یعنی اگر مؤمنید، برابر ایمانتان عمل کنید. در این جا نیز مریم به فرشته متمثل می فرماید: اگر باتقوایی دست به این کار نزن، من که دستم بسته است، تو هم دستت را ببند. آیا این تعبیر لطیف تر از تعبیر یوسف نیست؟ درباره یوسف، ذات اقدس اله فرمود: اگر برهان رب را نمی دید، قصد گناه می کرد، ولی چون برهان رب را دید، قصد نکرد، اما درباره مریم نه تنها نسبت به خودش، سخن از قصد نیست، بلکه فرشته متمثل را نیز از این قصد نهی می کند.

استعاذه مادر مریم

حال باید مربی مریم چه کسی بوده که او را این گونه تربیت کرده است؟ مریم دست پرورده مرد وتربیت شده پدر نیست، بلکه تربیت شده مادر است. والبته بسیاری از پدر ومادرها مربیان دلسوز وچون او باشند. شرایط بسیاری لازم است تا انسان به جایی برسد که فرزندش را به خدا اهدا نماید وخدا هم او را قبول کند. مادر مریم، مریم را به خدا پناه داد وخدا نیز به او پناهندگی داد ودر پناه خود پذیرفت آنگاه استعاذه مادر مریم، به صورت استعاذه مریم سلام الله علیها ظهور کرد. وقتی مریم به دنیا آمد، مادرش گفت:

و انی اعیذها بک و ذریتها من الشیطان (9)

خدایا من این دختر را وذریه او را به تو پناه دادم. خدا هم فرمود:

فتقبلها ربها بقبول حسن (10)

وبعد فرمود:

و انبتها نباتا حسنا (11)

افراد بسیاری هستند که تنها، تلاش وکوشش آنها مقبول خدا است نه خود آنها، ولذا خدا درباره همه افراد نمی فرماید که: ما آنها را قبول کردیم وپناه دادیم بلکه می فرماید:

انما یتقبل الله من المتقین (12)

قبول عمل غیر از قبول گوهر ذات عامل است. امکان دارد اعمال بسیاری از مردم مقبول درگاه خدا باشد اما باید دید که آیا گوهر ذاتشان هم، مقبول است یا نه؟ خداوند درباره مریم فرمود: فتقبلها ونفرمود:

«تقبل عملها»

بنابراین مادر مریم، او را به پناه خدا سپرد، خدا نیز پناهندگی داد. آنگاه در نتیجه پناه خواستن مادر از خداوند در کنار محراب فرزندش می گوید: انی اعوذ بالرحمن منک ان کنت تقیا

تشبیه در بیان مادر مریم

در ضمن این بحث لازم است به نکته ای نیز اشاره شود. آنان که نسبت به معارف قرآنی شناخت داشته اند، در کتاب های ادبی خود سخن مادر مریم را تاحدی فهمیده ودرست تفسیر می کنند، ولی آنها که به این بلندای معارف سری نزده اند، سخن مادر مریم را به همان رسوم جاهلی تفسیر کرده اند.

قرآن کریم، تولد مریم سلام الله علیها را این گونه تبیین می کند که:

فلما وضعتها قالت رب انی وضعتها انثی و الله اعلم بما وضعت و لیس الذکر کالانثی و انی سمیتها مریم و انی اعیذها بک و ذریتها من الشیطان الرجیم (13)

پس چون فرزندش را بزاد، گفت: پروردگارا! دختر زاده ام وخدا به آنچه او زایید داناتر بود وپسر چون دختر نیست; ومن نامش را مریم نهادم واو وفرزندانش را از شیطان رانده شده. به تو پناه می دهم.

محل بحث آن جا است که مادر می گوید: ولیس الذکر کالانثی بادقت در کتب ادبی روشن می شود که ادیبان در تفسیر این جمله دو سخن دارند: عده ای این تشبیه را، تشبیه معکوس دانسته ومی گویند: چون مذکر بهتر از مؤنث ومرد بالاتر از زن است، بنابراین اگر کسی بگوید:

«لیس الذکر کالانثی »

عکس آن را قصد نموده ودر واقع نظرش این است که:

«لیست الانثی کالذکر».

اما عده ای دیگر اعتقادشان بر این است که، تشبیه در آیه، تشبیه اصل است، به این بیان که هرگز پسر، نمی تواند نقش این دختر را ایفا کند واز هیچ مردی ساخته نیست که پدر عیسی علیه السلام شود. وشایستگی این دختر را پسرها ندارند. بنابراین، تشبیه، تشبیه مستقیم است نه معکوس.

پی نوشت ها:

1. یوسف، 24.

2. یوسف، 24.

3. حجر، 40.

4. یوسف، 51.

5. یوسف، 42.

6. مریم، 18.

7. مریم، 17.

8. آل عمران، 571.

9. آل عمران، 36.

10. آل عمران، 37.

11. مائده، 27.

12. آل عمران، 37.


پل ارتباطی :  daniz_0443@yahoo.com

چهارشنبه 16 فروردین 1391  1:18 AM
تشکرات از این پست
hamed_yurdum
hamed_yurdum
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : دی 1390 
تعداد پست ها : 35378
محل سکونت : آذربایجان غربی-سولدوز

پاسخ به:پیامبران در قرآن

 

داستان حضرت موسی (ع) و قوم یهود در قرآن

 

ترجمه المیزان، ج 14، علامه طباطبایی؛

تفسیر سوره طه (1)

و هل أتاک حدیث موسی (9) إذ رءا نارا فقال لأهله امکثوا إنی ءانست نارا لعلی ءاتیکم منها بقبس أو أجد علی النار هدی (10) فلما أتاها نودی یموسی (11) إنی أنا ربک فاخلع نعلیک إنک بالواد المقدس طوی (12) و أنا اخترتک فاستمع لما یوحی (13) إننی أنا الله لا إله إلا أنا فاعبدنی و أقم الصلوة لذکری (14) إن الساعة ءاتیة أکاد أخفیها لتجزی کل نفس بما تسعی (15) فلا یصدنک عنها من لا یؤمن بها و اتبع هواه فتردی (16) و ما تلک بیمینک یموسی (17) قال هی عصای أتوکؤا علیها و أهش بها علی غنمی و لی فیها مئارب أخری (18) قال ألقها یموسی (19) فألقاها فإذا هی حیة تسعی (20) قال خذها و لا تخف سنعیدها سیرتها الأولی (21) و اضمم یدک إلی جناحک تخرج بیضاء من غیر سوء ءایة أخری (22) لنریک من ءایتنا الکبری (23) اذهب إلی فرعون إنه طغی (24) قال رب اشرح لی صدری (25) و یسر لی أمری (26) و احلل عقدة من لسانی (27) یفقهوا قولی (28) و اجعل لی وزیرا من أهلی (29) هرون أخی (30) اشدد به أزری (31) و أشرکه فی أمری (32) کی نسبحک کثیرا (33) و نذکرک کثیرا (34) إنک کنت بنا بصیرا (35) قال قد أوتیت سؤلک یموسی (36) و لقد مننا علیک مرة أخری (37) إذ أوحینا إلی أمک ما یوحی (38) أن اقذفیه فی التابوت فاقذفیه فی الیم فلیلقه الیم بالساحل یأخذه عدو لی و عدو له و ألقیت علیک محبة منی و لتصنع علی عینی (39) إذ تمشی أختک فتقول هل أدلکم علی من یکفله فرجعنک إلی أمک کی تقر عینها و لا تحزن و قتلت نفسا فنجینک من الغم و فتنک فتونا فلبثت سنین فی أهل مدین ثم جئت علی قدر یموسی (40) و اصطنعتک لنفسی (41) اذهب أنت و أخوک بئایتی و لا تنیا فی ذکری (42) اذهبا إلی فرعون إنه طغی (43) فقولا له قولا لینا لعله یتذکر أو یخشی (44) قالا ربنا إننا نخاف أن یفرط علینا أو أن یطغی (45) قال لا تخافا إننی معکما أسمع و أری (46) فأتیاه فقولا إنا رسولا ربک فأرسل معنا بنی إسرءیل و لا تعذبهم قد جئنک بئایة من ربک و السلم علی من اتبع الهدی (47) إنا قد أوحی إلینا أن العذاب علی من کذب و تولی (48)

ترجمه آیات

آیا خبر موسی به تو رسیده است؟ (9) .

آن دم که آتشی دید، و به اهل خود گفت: بمانید که من آتش می بینم شاید شعله ای از آن برایتان بیاورم یا به وسیله آتش راه را پیدا کنم پیرامون آن کسی را ببینم که راه را وارد است (10) .

و چون به آتش رسید ندا داده شد که ای موسی! (11) .

من خود پروردگار توام کفشهای خود را بیرون آر که تو در سرزمین مقدس طوی هستی (12) .

من تو را برگزیده ام به آنچه بر تو وحی می شود گوش فرا دار (13) .

من خدای یکتایم، معبودی جز من نیست، عبادت من کن و برای یاد کردن من نماز به پا کن (14) .

قیامت آمدنی است، می خواهم آن را پنهان کنم تا هر کس در مقابل کوششی که می کند سزا ببیند (15) .

آنکه رستاخیز را باور ندارد و پیروی هوس خود کند ترا از باور کردن آن باز ندارد که هلاک می شوی (16) .

ای موسی! این چیست که به دست راست تو است؟ (17) .

گفت: این عصای من است که بر آن تکیه می کنم و با آن برای گوسفندان خویش برگ می تکانم و مرا در آن حاجت هایی دیگر است (18) .

گفت: ای موسی! آن را بیفکن (19) .

پس آن را افکند که ناگهان ماری شد که سریع راه می رفت (20) .

فرمود آن را بگیر و نترس که آن را به حالت اولش باز می گردانیم (21) .

و دستت را به گریبان خود ببر تا نورانی بدون عیب بیرون آید، و این معجزه دیگری است (22) .

تا آیه های بزرگ خویش را به تو بنمایانیم (23) .

به سوی فرعون برو که او طغیان کرده است (24) .

گفت: پروردگارا سینه مرا بگشای (25) .

و کارم را به من آسان کن (26) .

و گره از زبان من باز کن (27) .

تا گفتارم را بفهمند (28) .

و برای من وزیری از کسانم مقرر فرما (29) .

هارون برادرم را (30) .

و پشت من بدو محکم کن (31) .

و او را شریک کارم گردان (32) .

تا تو را تسبیح بسیار گوئیم (33) .

و بسیار یادت کنیم (34) .

که تو بینای به حال ما بوده ای (35) .

فرمود ای موسی مطلوب خویش را یافتی (36) .

و بار دیگر به تو نیز منت نهادیم (37) .

آندم که به مادرت آنچه باید وحی کردیم (38) .

که او را در صندوق بگذار و صندوق را به دریا بیفکن، تا دریا به ساحلش اندازد، و دشمن من و دشمن او بگیرد او را و از جانب خویش محبوبیتی بر تو افکندم تا زیر نظر من تربیت شوی (39) .

و چون خواهرت رفت و گفت آیا شما را به کسی دلالت کنم که تکفل او کند؟ و به مادرت بازت آوردیم که دیده اش روشن شود و غم نخورد و یکی را کشتی و از گرفتاری نجاتت دادیم و امتحانت کردیم امتحانی دقیق و سالی چند در میان اهل مدین ماندی آنگاه ای موسی! به موقع بیامدی (40) .

و تو را خاص خویش کردم (41) .

تو و برادرت معجزه های مرا ببرید و در کار یاد کردن من سستی مکنید (42) .

به سوی فرعون روید که طغیان کرده است (43) .

و با او به نرمی سخن بگویید، شاید اندرز گیرد یا بترسد (44) .

گفتند پروردگارا ما بیم داریم در آزارمان شتاب کند یا طغیانش بیشتر شود (45) .

فرمود: مترسید که من با شما هستم، می شنوم و می بینم (46) .

پیش وی رفتند و گفتند ما دو پیغمبر پروردگار توایم، پسران اسرائیل را با ما بفرست و عذابشان مکن از پروردگارت معجزه ای سوی تو آورده ام درود بر آن کس که هدایت را پیروی کند (47) .

به ما وحی شده که عذاب بر آن کس باد که (آیات الهی را) تکذیب کند و روی بگرداند (48) .

در این آیات داستان موسی (ع) را شروع کرده، در این سوره چهار فصل از این داستان ذکر شده:

اول: چگونگی برگزیدن موسی به رسالت در کوه طور، که در وادی طوی واقع است، و مامور کردنش به دعوت فرعون.

دوم: با شرکت برادرش او را به دین توحید دعوت کردن، و بنی اسرائیل را نجات دادن، و اقامه حجت، و آوردن معجزه علیه او.

سوم: بیرون شدنش با بنی اسرائیل از مصر، و تعقیب فرعون و غرق شدنش، و نجات یافتن بنی اسرائیل.

چهارم: گوساله پرستی بنی اسرائیل، و سرانجام کار ایشان و کار سامری و گوساله اش.

آیاتی که نقل کردیم تا به تفسیرش بپردازیم متعرض فصل اول از چهار فصل مذکور است.

و اما اینکه آیات مورد بحث به چه وجهی متصل به ما قبل می شود؟ وجه اتصالش این است که آیات ما قبل مساله توحید را خاطر نشان می ساخت، این آیات نیز با وحی توحید آغاز شده، و با همان وحی یعنی کلام موسی که گفت: "انما الهکم الله الذی لا اله الا هو..."، و نیز کلام دیگرش در باره هلاک فرعون و طرد سامری ختم می شود، آیات قبلی نیز با این تذکر آغاز می شد که قرآن مشتمل است بر دعوت حق و تذکر کسانی که بترسند، و با مثل این آیه ختم می شد که"الله لا اله الا هو له الاسماء الحسنی".

"و هل اتیک حدیث موسی".

استفهام در این جمله برای تقریر است، و مقصود از"حدیث"داستان است.

"اذ رآ نارا فقال لاهله امکثوا انی آنست نارا...".

"مکث"به معنای"لبث"است، و"آنست"از ایناس، به معنای دیدن و یا یافتن چیزی است که در اصل از انس گرفته شده که ضد نفرت است، و به همین جهت در معنای ایناس گفته اند دیدن چیزی است که با آن انس بگیرند، که قهرا دیدن چنین چیزی دیدنی است قوی.

و کلمه"قبس" با دو فتحه به معنای شعله است که به وسیله نوک چوب یا مانند آن از آتشی دیگر گرفته شود، و کلمه"هدی"مصدر به معنای اسم فاعل است، و یا مضاف الیه است برای مضاف حذف شده، و تقدیرش"ذا هدایة"بوده، و علی ای حال مراد کسی است که هدایت به وجود او قائم باشد.

سیاق آیه و آیات بعدیش شهادت می دهد بر اینکه این جریان در مراجعت موسی از مدین به سوی مصر اتفاق افتاده و اهلش نیز با او بوده، و این واقعه نزدیکیهای وادی طوی، در طور سینا، در شبی سرد و تاریک اتفاق افتاده، در حالی که راه را گم کرده بودند، چون آتش از دور دیده به نظرش رسیده که کنار آن کسی هست که از او راه را بپرسد، و اگر نبود حداقل از آن آتش قدری بیاورد، گرم شوند.

و در اینکه فرمود"قال لاهله امکثوا"اشعار، و بلکه دلالت بر این است که غیر از همسرش کسان دیگر هم با او بوده اند، چون اگر نبود می فرمود"قال لاهله امکثی به همسرش گفت اینجا باش".

و از اینکه گفت: "انی آنست نارا من آتشی به نظرم می آید"با در نظر گرفتن اینکه کلام خود را با"ان"تاکید کرده، و نیز به ایناس تعبیر کرده، فهمیده می شود که آتش را تنها او دیده، و دیگران ندیدند، این جمله نیز که اول فرمود"اذ رآی نارا چون آتشی دید"

این معنا را تایید می کند و نیز جمله"لعلی آتیکم شاید برایتان بیاورم..."دلالت دارد بر اینکه در کلام چیزی حذف شده، و تقدیر آن"اینجا باشید تا به طرف آتش بروم، شاید برایتان از آن پاره ای بیاورم، و یا پیرامون آن کسی که راه را بلد باشد ببینم، باشد که با هدایتش راه را پیدا کنیم"بوده.

"فلما اتیها نودی یا موسی انی انا ربک...طوی".

کلمه"طوی"اسم جلگه ای است که در دامنه طور قرار دارد، و همانجا است که خدای سبحان آن را وادی مقدس نامیده، و این نام و این توصیف دلیل بر این است که چرا به موسی دستور داد کفشش را بکند، منظور احترام آن سرزمین بوده تا با کفش لگد نشود، و اگر کندن کفش را متفرع بر جمله"انی انا ربک"کرده دلیل بر این است که تقدیس و احترام وادی به خاطر این بوده که حظیره قرب به خدا، و محل حضور و مناجات به درگاه او است پس برگشت معنا به مثل این می شود که بگوییم: به موسی ندا شد این منم پروردگارت و اینک تو در محضر منی، و وادی طوی به همین جهت تقدیس یافته پس شرط ادب به جای آور و کفشت را بکن.

و به همین ملاک هر مکان و زمان مقدسی تقدس می یابد، مانند کعبه مشرفه و مسجد الحرام، و سایر مساجد و مشاهد محترمه در اسلام، و نیز مانند اعیاد و ایام متبرکه ای که قداست را از راه انتساب واقعه ای شریف که در آن واقع شده، یا عبادتی که در آن انجام شده کسب نموده، و گر نه بین اجزای مکان و زمان تفاوتی نیست.

موسی وقتی ندای"یا موسی انی انا ربک"را شنید از آن به طور یقین فهمید که صاحب ندا پروردگار او، و کلام، کلام او است، چون کلام مذکور وحیی از خدا بود به او، که خود خدای تعالی تصریح کرده بر اینکه خدا با احدی جز به وحی، و یا از ورای حجاب، و یا به ارسال رسول تکلم نمی کند، هر چه بخواهد به اذن خود وحی می کند، و فرموده"و ما کان لبشر ان یکلمه الله الا وحیا او من وراء حجاب او یرسل رسولا فیوحی باذنه ما یشاء" (1) که از آن فهمیده می شود که میان خدا و کسی که خدا با او تکلم می کند در صورتی که به وسیله رسول و یا حجاب نباشد، و تنها به وسیله وحی صورت گیرد، هیچ واسطه ای نیست، و وقتی هیچ واسطه ای نبود شخص مورد وحی کسی را جز خدا همکلام خود نمی یابد، و در وهمش خطور نمی کند، و غیر کلام او کلامی نمی شنود، زیرا اگر احتمال دهد متکلم غیر خدا باشد، و یا کلام کلام غیر او باشد، دیگر"کلم الله موسی تکلیما"به طوری که واسطه ای نباشد، صادق نمی شود.

و این حال، حال هر نبی و پیغمبر است، در اولین وحیی که به او می شود، و نبوت و رسالت او را به او اعلام می دارد، هیچ شرک و ریبی نمی کند، در اینکه صاحب این وحی خدای سبحان است، و در درک این معنا هیچ احتیاجی به اعمال نظر، یا درخواست دلیل، یا اقامه حجتی نیست، زیرا اگر محتاج به یکی از آنها شود باز هم یقین پیدا نمی کند که راستی پیغمبر شده است، چون ممکن است اطمینانی که به دست آورده اثر و خاصیت دلیل، و استفاده قوه تعقل از آن دلیل باشد، نه تلقی از غیب بدون واسطه (پس حاصل کلام این است که هم از آیه و هم از حکم عقل استفاده می شود که پیغمبران بار اولی که وحی خدای را می گیرند طوری هستند و وحی طوری است که در همان اول در سویدای قلب به صدق آن ایمان پیدا می کنند) .

حال اگر بپرسی خدای تعالی در جای دیگر داستان فرموده: "و نادیناه من جانب الطور الایمن و قربناه نجیا" (2) و در جای دیگر آن فرموده: "من شاطی ء الواد الأیمن فی البقعة المبارکة من الشجرة" (3) ، که از این آیه استفاده می شود در تکلم خدا حجابی بوده؟ .

می گوییم: بله و لیکن ثبوت حجاب، و یا آورنده پیام در مقام تکلیم، یا تحقق تکلیم به وسیله وحی منافات ندارد، برای اینکه وحی هم مانند سایر افعال خدا بدون واسطه نیست، چیزی که هست امر دائر مدار توجه مخاطبی است که کلام را تلقی می کند، اگر متوجه آن واسطه ای که حامل کلام خدا است بشود و آن واسطه میان او و خدا حاجب باشد، در این صورت آن کلام همان رسالتی است که مثلا فرشته ای می آورد، و وحی آن فرشته است (دیگر به چنین چیزی گفته نمی شود فلانی با خدا یا خدا با فلانی تکلم کرد) و اگر متوجه خود خدای تعالی باشد، وحی او خواهد بود (در این صورت صحیح است گفته شود خدا با فلانی سخن گفت) هر چند که در واقع حامل کلام خدا فرشته ای باشد، ولی چون وی متوجه واسطه نشده، وحی، وحی خود خدا می شود، شاهد این معنا آیه بعدی مورد بحث است که خطاب به موسی می فرماید: "فاستمع لما یوحی گوش کن به آنچه وحی می شود"که عین ندای از جانب طور را وحی هم خوانده، و در موارد دیگر کلامش اثبات حجاب هم نموده است.

و کوتاه سخن اینکه: جمله"انی انا ربک فاخلع نعلیک..."موسی را متوجه می کند به اینکه موقفی که دارد موقف حضور و مقام مشافهه (رو در رو سخن گفتن) است و خدا با او خلوت و او را از خود به مزید عنایت اختصاص داده، و لذا فرمود: "انی انا ربک من پروردگار توام "و نفرمود"انا الله من خدایم"، یا"انا رب العالمین من رب العالمینم"و نیز به همین جهت اگر بعد از آن فرمود"انی انا الله"تکرار جمله قبلی نیست، چون جمله قبلی در عین معرفی صاحب کلام، مقام را هم از اغیار خالی می سازد، تا وحی را انجام دهد، ولی در جمله دوم تنها وحی است.

و در اینکه فرمود"نودی"و نام صاحب ندا را نیاورد و نفرمود"نادیناه او را ندا کردیم "و یا"ناداه الله خدا ندایش کرد"لطفی به کار رفته که با هیچ مقیاسی نمی توان گفت چقدر است، و در آن اشاره است به اینکه ظهور این آیت برای موسی به طور ناگهانی و بی سابقه بوده است.

"و انا اخترتک فاستمع لما یوحی".

کلمه"اخترتک"از مصدر اختیار است و اختیار از کلمه"خیر"گرفته شده، و حقیقت اختیار این است که فاعلی مثلا در میان چند فعلی که باید حتما یکی از آنها را بر دیگر کارها ترجیح داده و انجامش دهد مردد شود، آنگاه فاعل تمیز می دهد به اینکه فلان کار خیر است، پس بنا می گذارد بر اینکه این کار از دیگر کارها بهتر است، پس همان را انجام می دهد و این بناگذاری، همان اختیار است، پس کلمه اختیار همواره باید توأم با غرضی باشد که فاعل از فعلش آن غرض را در نظر گرفته.

و اختیار خدا موسی را به تکلم، منظور و غرض الهی بوده، و آن عبارت است از دادن نبوت و رسالت، شاهد این معنا جمله"فاستمع لما یوحی"است که"فاء"تفریع نتیجه آن اختیار قلمداد شده، و فهمانده که مشیت الهی بدین تعلق گرفته که فردی از انسان را وا بدارد، تا مشقت حمل نبوت و رسالت را تحمل کند، و چون در علم خدا موسی بهتر از دیگران بوده بدین جهت او را اختیار کرده است.

جمله"و انا اخترتک"به طوری که از سیاق استفاده می شود از قبیل صدور امر به نبوت و رسالت است، و بنا بر این انشاء است نه اخبار، چون اگر اخبار بود می فرمود: "و قد اخترتک"بلکه با عین این جمله اختیار نبوت و رسالت را انشاء کرده و آنگاه چون اختیار با انشاء آن تحقق یافت، امر به گوش دادن به فرمان وحی را که متضمن رسالت و نبوت او است بر آن متفرع نموده فرمود"پس به آنچه وحی می شود گوش فرا ده".

"اننی انا الله لا اله الا انا فاعبدنی و اقم الصلوة لذکری".

این همان وحیی است که در آیه قبل موسی را مامور به شنیدن آن کرده بود، که تا یازده آیه دیگر ادامه دارد، و در آن نبوت و رسالتش با هم اعلام می شود، نبوتش در این آیه و دو آیه بعد، و رسالتش از آیه"و ما تلک بیمینک یا موسی"، تا آیه"اذهب الی فرعون انه طغی "

استفاده می شود، علاوه بر این در آیه"و اذکر فی الکتاب موسی انه کان مخلصا و کان رسولا "نبیا" (4) صریحا فرموده که آن جناب، هم رسول بود و هم نبی.

و در سه آیه مذکور که نبوت آن جناب را اعلام می کند دو رکن ایمان را که رکن اعتقاد و رکن عمل است با هم ذکر کرده، ولی از اصول اعتقاد که توحید و نبوت و معاد است تنها دو اصل را یعنی توحید و معاد را ذکر کرده، و از نبوت اسمی نبرده، و جهتش این بوده که روی سخن با شخص رسول خدا (ص) بوده، و اما رکن عمل را با اینکه تفصیل زیادی دارد در یک کلمه خلاصه کرده، و آن کلمه"فاعبدنی"است، و با آن اصول و فروع دین را در سه آیه تکمیل کرده است.

پس اینکه فرمود"اننی انا الله لا اله الا انا"مسمی را با خود اسم معرفی کرد و فرمود "بدرستی که من الله ام"و نفرمود"الله منم"برای اینکه مقتضای حضور این است که با مشاهده ذات به وصف ذات آشنا گشت، نه به وسیله وصف به ذات آشنا گردید، همچنانکه برادران یوسف وقتی او را شناختند گفتند"به درستی که هر آینه تو یوسفی، یوسف هم گفت من یوسفم و این برادر من است" (که اگر مقام مقام حضور نبود جا داشت بگویند یوسف توئی) .

و اسم جلاله هر چند علم و نام مخصوص ذات خدای متعال است، لیکن معنای مسمای به"الله"را می فهماند، چون ذات او مقدس تر از آن است که کسی بدان راه یابد، پس گویا فرموده است : من که آن کسی هستم که مسمای به الله است، خود گوینده حاضر و مشهود است، ولی مسمای به الله مبهم است که کیست؟ لذا گفته شده من همانم، خواهی گفت: الله اسم است نه وصف، تا بگویی مقتضای حضور این است که از ذات به وصف پی ببرم؟ در جواب می گوییم: اسم جلاله هر چند که به خاطر غلبه علم شده است و لیکن خالی از اصلی وصفی نیست.

و جمله"لا اله الا انا فاعبدنی"کلمه توحید است که از نظر عبارت و لفظ مترتب بر جمله "اننی انا الله"شده، چون حقیقتا هم مترتب بر آن است، چون وقتی خدای تعالی کسی باشد که هر چیزی از او آغاز شده، و به وجود او قائم و به او منتهی است پس دیگر جا ندارد که کسی جز برای او خضوع عبادتی بکند، پس او است الله معبود به حق، و اله دیگری غیر او نیست، و لذا امر به عبادت را متفرع بر این حقیقت نموده، فرمود"فاعبدنی".

و اگر در جمله"و اقم الصلوة لذکری"، از انواع و اقسام عبادت خصوص نماز را ذکر کرد، با اینکه قبلا در جمله"فاعبدنی"عبادت را به طور عموم ذکر کرده بود، و خلاصه اگر بعد از آن عام، خصوص این خاص را ذکر کرد، بدین جهت بود که هم اهمیت نماز را برساند، و هم بفهماند که نماز از هر عملی که خضوع عبودیت را ممثل کند، و ذکر خدای را به قالب در آورد، آن چنان که روح در کالبد قرار می گیرد، بهتر است.

و بنا بر این معنا، کلمه"لذکری"از باب اضافه مصدر به مفعول خودش است، و لام آن برای تعلیل است، و این جار و مجرور متعلق به کلمه"اقم"می باشد و حاصل معنایش این است که: عبادت و یادآوریت از من را با عمل نماز تحقق بده، همچنان که می گویند: "بخور برای اینکه سیر شوی، و بنوش برای اینکه سیراب گردی"این آن معنایی است که از مثل سیاق مورد بحث به ذهن تبادر می کند.

در معنای جمله"لذکری"اقوال بسیاری است، بعضی (5) گفته اند: جار و مجروری است متعلق به کلمه"اقم"، که ما نیز همین را گفتیم.بعضی (6) دیگر گفته اند: متعلق است به کلمه"صلوة"بعضی (7) دیگر گفته اند: متعلق است به جمله"فاعبدنی".

و نیز در باره"لام"آن، بعضی (8) گفته اند: لام تعلیل است.بعضی (9) آن را لام توقیت دانسته اند، که معنایش"نماز بخوان هنگام ذکر من"و یا"نماز بخوان هنگامی که آن را فراموش کردی، یا از تو فوت شد، و سپس به یادت آمد"، بنا بر این نظیر"لام"در جمله"اقم الصلوة لدلوک الشمس" (10) می باشد.

و نیز در معنای"ذکر"، بعضی (11) گفته اند: مراد از آن، ذکر لفظی است که نماز هم مشتمل بر آن است.بعضی (12) دیگر گفته اند: مراد از آن ذکر قلبی است که مقارن نماز است، و با نماز تحقق یافته، یا مترتب بر آن می شود، همانطور که مسبب از سبب پدید می آید.بعضی (13)

دیگر احتمال داده اند که مراد از آن، ذکر قبل از نماز باشد.بعضی دیگر گفته اند: مراد از آن اعم از ذکر قلبی و قالبی است.

اختلاف دیگری در اضافه ذکر به یای متکلم دارند که چه نحوه اضافه ای است؟

بعضی (14) گفته اند: اضافه مصدر به مفعول خودش است.بعضی (15) دیگر گفته اند: اضافه مصدر به فاعل خودش است، و مراد این است که نماز بخوان تا با ثنا و ثواب خود، تو را یاد کنیم، و یا این است که"نماز بخوان برای اینکه من نماز را در کتب آسمانیم ذکر کرده و بدان دستور داده ام".

بعضی (16) دیگر گفته اند: این اضافه انحصار اقامه را در ذکر، افاده می کند، و معنایش این است که نماز را تنها و تنها به خاطر یاد من بخوان، نه به غرض دیگر، از قبیل امید ثواب و یا ترس عقاب.ولی بعضی (17) دیگر این افاده را قبول نکرده اند.

بعضی (18) دیگر انحصار را قبول کرده و گفته اند: مضاف را منحصر در مضاف الیه می کند، و مراد این است که نماز را تنها به خاطر یاد من به جای آر، بدون اینکه به آن ریاء کنی، یا با یاد غیر من آمیخته اش سازی.بعضی (19) دیگر گفته اند: هر چند این معنا در جای خود صحیح است و لیکن لفظ آیه هیچ دلالتی بر آن ندارد.

بعضی (20) دیگر گفته اند: مراد از ذکر، ذکر خود نماز است، یعنی نماز را هر وقت بیادت آمد و یا به خاطر اینکه یادت آمد بخوان، که بنا بر این مضاف در تقدیر است، و اصل آن "لذکر صلوتی "بوده، و یا از آنجایی که ذکر نماز سبب ذکر خدا است مسبب را آورده و سبب را اراده کرده است.و همچنین وجوه زشت و زیبائی دیگر و آنچه بفهم آدمی تبادر می کند همان است که گفتیم .

"ان الساعة آتیة اکاد اخفیها لتجزی کل نفس بما تسعی".

این آیه تعلیل جمله"فاعبدنی"است که در آیه قبلی بود، و این منافات ندارد با اینکه جمله مذکور متفرع بر"لا اله الا انا"باشد، برای اینکه هر چند وجوب عبادت خدا ذاتا متفرع بر یکتایی او است، و لیکن یکتایی او به تنهایی و بدون وجود روز جزا که آدمیان پاداش داده شوند، و نیک و بد از هم متمایز گردند، مطیع و یاغی از هم جدا شوند، اثری ندارد، و تشریع احکام و اوامر و نواهی بی نتیجه می ماند، و به همین جهت در قرآن کریم مکرر در مقام اثبات چنین روزی فرموده: هیچ ریبی در آن نیست.

و در جمله"اکاد اخفیها"ظاهر اینکه اخفاء را مطلق آورد این است که مراد اخفاء به تمام معنا باشد، یعنی آن را پنهان بدارم و مکتوم نگه دارم، و به هیچ وجه احدی را از آن آگاه نکنم، تا وقتی واقع می شود ناگهانی و دفعة واقع شود، همچنانکه قرآن کریم صریحا فرموده : "لا تاتیکم الا بغتة" (21).

ممکن هم هست معنای جمله"نزدیک است پنهانش بدارم"این باشد که نزدیک است از آن خبر ندهم، تا مخلصین از غیر مخلصین جدا شده و شناخته شوند، چون بیشتر مردم خدای را به امید ثواب و ترس از عقاب عبادت می کنند، و یا از نافرمانیش خودداری می نمایند، در حالی که درست ترین عمل آن عملی است که صرفا برای رضای خدا انجام شود، نه به طمع بهشت و ترس از جهنم، و با پنهان داشتن روز قیامت این تمیز به خوبی صورت می گیرد، و معلوم می شود چه کسی خدای را به حقیقت بندگی می کند، و چه کسی در پی بازرگانی خویش است.

بعضی (22) گفته اند: معنای"نزدیک است پنهانش بدارم"این است که نزدیک است حتی از خودم هم کتمانش کنم، و این تعبیر کنایه از شدت کتمان و مبالغه در آن است، چون خود آدمیان نیز وقتی می خواهند سری را کتمان کنند و در کتمان آن مبالغه نمایند می گویند:

نزدیک است که از خودم هم پنهانش بدارم، تا چه رسد به اینکه برای دیگران آن را فاش سازم، صاحب این قول گفتار خود را به روایت نسبت داده.

"لتجزی کل نفس بما تسعی" این جمله متعلق است به کلمه"آتیة"و معنایش واضح است.

"فلا یصدنک عنها من لا یؤمن بها و اتبع هویه فتردی".

کلمه"صد"به معنای منصرف کردن است و کلمه"فتردی"از مصدر"ردی"به معنای هلاکت است، و دو ضمیر"عنها"و"بها"به ساعت بر می گردد، و معنای"صد از ساعت"این است که دلهای مردم بی ایمان، تو را از اینکه به یاد آن بیفتی منصرف سازد، تا در باره آن و خصوصیاتش فکر نکنی، و متوجه نشوی که روزی است که هر نفسی به هر چه کرده پاداش می شود، و نیز مراد از بی ایمان، همان کسانی است که نسبت به آن روز و شؤوناتش کافرند.

جمله"و اتبع هویه"نسبت به جمله"من لا یؤمن"به منزله عطف تفسیری است و چنین معنا می دهد که: عدم ایمان به قیامت خود مصداق پیروی هوی است، و چون صالح برای تعلیل است، علیت هوی را برای ایمان نیاوردن افاده می کند، و به دلالت التزام از آن استفاده می شود که ایمان به قیامت حق و مخالف با هوی است، و منجی و مخالف با هلاکت است، بنا بر این حاصل کلام این می شود: وقتی قیامت آمدنی و جزاء واقع شدنی باشد، پس مبادا پیروان هوای نفس که به خاطر همین پیرویشان کافر به قیامت گشته، از عبادت پروردگارشان اعراض نمودند، تو را از ایمان به آن منصرف کنند و از یاد آن و یاد شؤونات آن غافل سازند تا هلاک گردی.

و شاید جهت اینکه فرمود"هوایش را پیروی کرد"، و نفرمود"پیروی می کند"، با اینکه کلمه مضارع"فتردی"را به آن عطف کرد، این بوده که بفهماند پیروی هوی علت عدم ایمان است.

"و ما تلک بیمینک یا موسی".

از اینجا وحی رسالت موسی آغاز می شود، چون وحی نبوتش در سه آیه گذشته تمام شد، استفهام در این جمله استفهام تقریر است، از آن جناب سؤال شده که در دست راست چه داری؟ و منظور این است که خودش نام آن را ببرد، و متوجه اوصاف آن که چوب خشکی است بی جان، بشود، تا وقتی مبدل به اژدهایی می شود آنطور که باید در دلش عظیم بنماید.

و ظاهرا مشار الیه به کلمه"تلک"که آلت اشاره به مؤنث است، یا"عودة"

(چوبدستی) بوده، و یا"خشبه" (چوب) که چون تاء تانیث در آخر دارند، با"تلک"بدان اشاره شده است، و گر نه ممکن بود به اعتبار"شی ء"، کلمه"ذلک"به کار برده و پرسیده باشد "این چیست به دستت"، و اگر اینطور نپرسید، و آنطور پرسید، خواست نسبت به آن تجاهل بفرماید، و گویا بفهماند من نمی دانم آن که به دست تو است عصا است، و الا اگر تجاهل در کار نبود استفهام معنا نداشت، و این تجاهل نظیر تجاهلی است که ابراهیم (ع) نسبت به آفتاب و ماه و ستاره کرد، و هر یک را دید گفت این پروردگار من است، تا وقتی به آفتاب رسید گفت: "هذا ربی هذا اکبر" (23).

ممکن هم هست اشاره با"تلک"به همان عصا باشد، اما نه به این منظور که از اسم و حقیقت آن اطلاع دارد، تا در نتیجه استفهام لغو باشد، بلکه به این منظور بوده که اوصاف و خواص آن را ذکر کند، مؤید این احتمال کلام مفصل موسی (ع) است که در پاسخ به اوصاف و خواص عصایش پرداخت، گویا وقتی شنید می پرسند: آن چیست به دستت؟ فکر می کند لابد اوصاف و خواص آن را می خواهند، و گر نه در عصا بودن آن که تردیدی نیست، و این خود طریقه معمولی است که وقتی از امر واضحی سؤال می شود که انتظار ندانستنش از احدی نمی رود، در پاسخ به ذکر اوصاف آن می پردازند.

به وجهی می توان یکی از این موارد را محمل آیات زیر دانست که می فرماید:

"القارعة ما القارعة و ما ادریک ما القارعة، یوم یکون الناس کالفراش المبثوث" (24) و نیز می فرماید: "الحاقة ما الحاقة و ما ادریک ما الحاقة" (25).

"قال هی عصای أتوکؤ علیها و اهش بها علی غنمی ولی فیها مارب اخری".

"عصا"معنایش معروف است، و از نظر لغت در حکم مؤنث است و کلمه"اتوکؤ"از مصدر توکی است که به معنای اعتماد و تکیه دادن است، و کلمه"هش"به معنای چوب زدن به درخت برای ریختن برگ آن است تا گوسفندان آن را بخورند، و کلمه"مارب"جمع ماربه است، که راء آن با هر سه صدا خوانده می شود، و به معنای احتیاج است، و مراد از اینکه گفت: "مرا در آن ماربی (حوائجی) دیگر است"این است که این عصا حوائجی دیگر از من بر می دارد، و معنای آیه روشن است.

و اگر موسی در پاسخ خدای تعالی پر گویی کرد، و به ذکر اوصاف و خواص عصایش پرداخت، می گویند بدین جهت بود که مقام اقتضای آن را داشت، چون مقام خلوت و راز دل گفتن با محبوب است، و با محبوب سخن گفتن لذیذ است، لذا نخست جواب داد که این عصای من است، سپس منافع عمومی آن را بر آن مترتب کرد، نکته اینکه گفت"این عصای من است"هم همین بوده.

و ما در ذیل آیه قبلی وجه دیگری برای این استفهام و جوابش ذکر کردیم، که بنا به آن وجه کلام موسی از باب پر گویی با محبوب نبوده، مخصوصا با در نظر داشتن اینکه سایر منافعش را هم خاطر نشان ساخت و گفت: "و مرا در آن حوائجی دیگر است"نظریه ما تایید می شود.

"قال القها یا موسی...سیرتها الاولی".

"سیره"به معنای حالت و طریقه است، این کلمه در اصل، معنای نوعی از سیر می داده، همچنانکه جلسه به معنای نوعی نشستن است.

خدای سبحان در این آیه به موسی دستور می دهد عصای خود را از دست خود بیندازد، و او چون عصا را می اندازد می بیند ماری بزرگ شد، که با چابکی و چالاکی هر چه بیشتر به راه افتاد، و چون امر غیر مترقب دید که جماد ناگهان دارای حیات شد سخت تعجب کرد، خدای تعالی حرکت آن را در آیات مورد بحث سعی نامید، و فرمود"فالقیها فاذا هی حیة تسعی"ولی در جای دیگر آن را اهتزاز خوانده و فرموده"رآها تهتز کانها جان" (26) و نیز در آیات مورد بحث آن حیوان را مار خوانده، و در جای دیگر اژدها، و فرموده"فالقا عصاه فاذا هی ثعبان مبین" (27)

چون ثعبان به معنای مار بسیار بزرگ است.

"قال خذها و لا تخف سنعیدها سیرتها الاولی" یعنی آن را بگیر و نترس که به زودی به حالت اولش (عصا) بر می گردانیم، این جمله دلالت دارد بر اینکه موسی (ع) از آنچه دیده ترسیده، و در جای دیگر آمده که فرمود"فلما رآها تهتز کانها جان ولی مدبرا و لم یعقب یا موسی اقبل و لا تخف" (28).

البته باید دانست که میان خوف و خشیت فرق است، آنچه با فضیلت شجاعت منافات دارد خشیت است نه خوف که به معنای دست زدن به مقدمات احتراز است، و انبیاء (ع) از خشیت منزهند نه از خوف، همچنانکه خدای تعالی فرمود"الذین یبلغون رسالات الله و یخشونه و لا یخشون احدا الا الله" (29).

"و اضمم یدک الی جناحک تخرج بیضاء من غیر سوء آیة اخری".

"ضم"به معنای جمع کردن میان دو چیز است، و"جناح"به معنای بال مرغ، و دست و بازوی آدمی و زیر بغل او است، و بعید نیست مراد از آن در اینجا همان معنای اخیر باشد، زیرا در جای دیگر در همین باره فرموده"ادخل یدک فی جیبک" (30).

کلمه"سوء"به معنای هر بدی و زشتی است، بعضی (31) گفته اند: این تعبیر در آیه شریفه کنایه از برص است و معنایش این است که دست خود را جمع کن، و آن را داخل گریبان و زیر بغلت ببر، و آن را نورانی بیرون آر، بدون اینکه دچار برص و یا هر حالت بد دیگری شده باشد.

جمله"آیة اخری"حال از ضمیر در"تخرج"است، و اشاره است به اینکه اژدها شدن عصا یک آیت بود، و ید بیضاء آیت دومی، همچنانکه در همین باره فرموده"فذانک برهانان من ربک الی فرعون و ملائه" (32).

"لنریک من آیاتنا الکبری".

"لام"بر سر این جمله لام تعلیل است، و جمله متعلق به مصدر است، گویا گفته شده: آنچه ما به دست تو اجراء کردیم برای این بود که بعضی از آیات کبرای خود را به تو نشان دهیم .

"اذهب الی فرعون انه طغی".

آیات سابق بر این، که می فرمود: "و ما تلک بیمینک..."عنوان مقدمه داشت، و جمله مورد بحث فرمان رسالت است.

"قال رب اشرح لی صدری...انک کنت بنا بصیرا..."

یازده آیه است که متن درخواست موسی از پروردگارش را نقل می کند، که بعد از مسجل شدن رسالتش چه چیزهایی از پروردگارش درخواست نمود، و از ظاهر آن پیدا است که آنچه درخواست کرده وسائلی بوده که در امر رسالتش بدان محتاج بوده نه در امر نبوت، آری رساندن رسالت خدا به فرعون و درباریانش و نجات دادن بنی اسرائیل، و اداره امور ایشان، آن وسائل را لازم داشته، نه مساله نبوتش.

مؤید این احتمال این است که این درخواست ها را بعد از تمامیت نبوتش، یعنی دنبال آیات سه گانه سابق نیاورد، بلکه بعد از فرمان رسالتش، یعنی آیه"اذهب الی فرعون انه طغی"آورد .

بله آیات چهارگانه اول که از آیه"رب اشرح لی صدری"شروع می شود بی ارتباط به امر نبوت نیست، چون امر نبوت عبارت است از تلقی و گرفتن عقاید دین و احکام عملی آن از ساحت مقدس ربوبی، که آن نیز به داشتن شرح صدر و آن سه تای دیگر نیازمند است.

پس جمله"رب اشرح لی صدری"از باب استعاره تخییلیه و استعاره به کنایه است، چون"شرح"به معنای گشاد کردن و باز کردن است، گویا سینه انسان را که قلب در آن جای دارد ظرفی فرض کرده که آنچه از طریق مشاهده و ادراک در آن وارد می شود جای می گیرد، و در آن انباشته می شود، و اگر آنچه وارد می شود امری عظیم یا ما فوق طاقت بشری باشد سینه نمی تواند در خود جایش دهد، ناگزیر محتاج می شود به اینکه آن را شرح دهند و باز کنند، تا گنجایشش بیشتر گردد.

و موسی (ع) رسالتی را که خدا بر او مسجل کرد بزرگ شمرد، چون از شوکت و قوت قبطیان آگاه بود، مخصوصا از این جهت که فرعون طاغی در رأس آنان قرار داشت، فرعونی که با خدا بر سر ربوبیت منازعه نموده به بانک بلند می گفت"انا ربکم الاعلی"، و نیز از ضعف و اسارت بنی اسرائیل در میان آل فرعون با خبر بود، و می دانست چقدر جاهل و کوتاه فکرند، و گویا خبر داشت که دعوتش چه شدائد و مصائبی به بار می آورد، و چه فجایعی را باید ناظر باشد، از سوی دیگر حال خود را هم می دانست که تا چه حد در راه خدا بی طاقت و کم تحمل است، آری او به هیچ وجه طاقت نداشت ظلم قبطیان را ببیند، داستان کشتن آن قبطی، و نیز داستان آب کشیدنش بر سر چاه مدین برای دخترانی که حریف مردان نبودند، شاهد ابا داشتن او از ظلم و ذلت است، و از سوی دیگر زبانش که خود یگانه اسلحه است برای کسی که می خواهد دعوت و رسالت خدای را تبلیغ کند لکنتی داشت که نمی توانست آنطور که باید مقاصد خود را برساند .

به همین جهات عدیده از پروردگارش درخواست کرد که برای حل این مشکلات اولا سعه صدر به او بدهد تا تحملش زیاد شود، و محنت هایی که رسالت برایش به بار می آورد و شدائدی که در پیش رویش و در مسیر دعوتش دارد آسان گردد، لذا عرضه داشت"رب اشرح لی صدری".

آنگاه گفت"و یسر لی امری امرم را آسان ساز"که مقصود همان امر رسالت است، و نگفت: رسالتم را تخفیف بده، و خلاصه به دست کم آن قناعت کن، تا اصل رسالت آسانتر شود، بلکه گفت همان امر خطیر و عظیم را با همه دشواری و خطرش بر من آسان گردان.

دلیل بر این معنا جمله"و یسر لی"است، وجه دلالتش بر مدعای ما این است که کلمه"لی"در چنین مقامی اختصاص را می رساند، و جمله چنین معنا می دهد"این امری که بعهده من واگذار کردی، و این رسالت را با همه دشواریش بر من که مسؤول آن قرارم داده ای آسان گردان"و پر واضح است که مقتضای این سؤال این است که امر را نسبت به او آسان کند، نه اینکه در حد ذاتش و خلاصه خود آن امر را آسان سازد.

نظیر این کلام در جمله"اشرح لی"نیز می آید، پس معنای آن این است: مرا که مامور رسالتم کردی و شدائد و مکارهی در انتظارم قرار دادی، حوصله زیادی بده، تا وقتی ناملایمات به من هجوم می آورند سینه ام تنگی نکند، و اگر به جای آنچه در قرآن آمده گفته بود"رب اشرح لی صدری و یسر لی امری"این نکته فوت می شد.

"و احلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی" این سؤال دیگرش است، که گشودن عقده زبان را می خواهد، و اگر عقده را نکره آورد و گفت"عقده ای"برای اشاره به یک نوع عقده بود، و در حقیقت عقده ای است که دارای مشخصات معینی است و آن مشخصات از جمله "یفقهوا قولی"فهمیده می شود، یعنی آن عقده ای را بگشای که نمی گذارد سخنانم را بفهمند.

"و اجعل لی وزیرا من اهلی هرون اخی" این سؤالی دیگر است که در واقع سؤال چهارم آن جناب و آخرین درخواستهای او است، و کلمه"وزیر"بر وزن فعیل، از وزر به کسره واو، و سکون زاء به معنای حمل سنگینی است، و اگر وزیر را وزیر گفتند، بدین جهت بوده که حامل ثقل و سنگینی های پادشاه است، بعضی (33) گفته اند: از وزر به فتحه واو و زاء اشتقاق یافته، که به معنای کوه پناهگاه است و اگر وزیر را وزیر خوانده اند چون به منزله کوهی است که پادشاه در آراء و احکامش به او پناه می برد.

و کوتاه سخن اینکه، موسی (ع) از پروردگارش درخواست می کند که از خاندانش وزیری برایش قرار دهد، آنگاه آن را بیان نموده می گوید: منظورم از او هارون برادرم می باشد، و اگر درخواست وزیر کرد، بدین جهت بود که امر رسالت امری است کثیر الاطراف، و اطراف و جوانبش از هم دور، و او به تنهائی نمی تواند به همه جوانب دور از هم آن برسد، ناگزیر وزیری لازم دارد که در امر رسالت با او شرکت جسته، بعضی از جوانب آن را اداره کند، و بار او سبک شود، و در آنچه او می کند وزیرش مؤیدش باشد، این است معنای آیه بعدی که به منزله تفسیر وزیر قرار دادن است، و می فرماید"اشدد به ازری و اشرکه فی امری".

"و اشرکه فی امری" این شرکت دادن، غیر شرکت دادن مبلغین دین در اشاعه دین بعد از تمامیت دعوت به وسیله پیغمبر است، زیرا آن اشراک اختصاصی به هارون ندارد، پس مقصود از اشراک در آیه اشراکی است که مخصوص به هارون باشد، و آن این است که هارون در اصل دعوت دین، و از همان روز اول دعوت شریک موسی باشد، و چنین شرکتی تنها مخصوص به هارون است، به طوری که نه موسی می تواند غیر هارون کسی را نائب خود کند، و نه هارون، به خلاف شرکت به معنای اول، که وظیفه هر کسی است که به آن دعوت ایمان آورده و چیزی از معارف آن را دانا شده باشد، آری وظیفه عالم، تبلیغ جاهل، و وظیفه شاهد، تبلیغ غائب است، و چنین وظیفه ای را از خدا درخواست نمی کنند، چون این وظیفه نه اختصاص به موسی دارد، و نه به برادرش، وظیفه هر با ایمانی است که دیگران را ارشاد و تعلیم کند و احکام دین را برای دیگران بیان نماید، پس معلوم می شود معنای اشتراک هارون در امر او، این است که او مقداری از آنچه را که به وی وحی می شود، و چیزی از خصائصی که از ناحیه خدا به او می رسد (مانند وجوب اطاعت و حجیت گفتار) به عهده بگیرد و انجام دهد.

و اما اشراک در نبوت خاصه، به معنای گرفتن وحی خدا، چیزی نبوده که موسی از تنهایی در آن بترسد، و از خدا بخواهد هارون را شریکش کند، بلکه ترس او از تنهایی در تبلیغ دین و اداره امور در نجات دادن بنی اسرائیل و سایر لوازم رسالت است، همچنانکه از خود موسی نقل فرموده که گفت"و اخی هرون هو افصح منی لسانا فارسله معی ردءا یصدقنی" (34).

علاوه بر روایات صحیحی که از طرق شیعه و سنی وارد شده که رسول خدا (ص) عین همین دعا را در باره علی (ع) کرد، با اینکه علی (ع) پیغمبر نبود.

"کی نسبحک کثیرا و نذکرک کثیرا" از ظاهر سیاق که در بیان نتیجه شرکت هارون می گوید : "تا تو را بسیار تسبیح کنیم و ذکر گوییم"بر می آید که جمله مذکور بیان نتیجه شرکت دادن هارون و وزارت او برای وی است، چون می دانیم که تسبیح آن دو با هم و ذکرشان هیچ ارتباطی با مضامین دعاهای قبلی که شرح صدر و تیسیر امر و حل عقده زبان بود ندارد.

پس ذکر و تسبیحی که با وزارت هارون ارتباط داشته باشد ذکر و تسبیح علنی و در بین مردم است نه در خلوت و نه در دل، زیرا ذکر و تسبیح در خلوت و در قلب، هیچ ارتباطی با وزارت هارون ندارد، پس مراد این است که آن دو در بین مردم و مجامع عمومی و مجالس آنان، هر وقت که شرکت کنند، ذکر خدای را بگویند، یعنی مردم را به سوی ایمان به وی دعوت نموده، و نیز او را تسبیح گویند، یعنی خدای را از شرکاء منزه بدارند.

با این بیان، ذیل آیات با صدرش مرتبط می شود، گویا می گوید"امر رسالت بس خطیر است، و این طاغیه و درباریانش، و نیز امتش مغرور عزت و سلطنت خود شده اند، و شرک و وثنیت در دلهاشان ریشه دوانیده و یاد خدای را به کلی از دلهاشان برده، به علاوه، عزت فرعون و شوکت درباریانش چشم بنی اسرائیل را پر کرده، و دلهاشان را مدهوش ساخته، به کلی مرعوب سلطنت او شده اند، در نتیجه آنها نیز از این راه، خدای را فراموش کرده و تنها به یاد فرعونند، خلاصه یاد فرعون دیگر جایی خالی در دلهاشان برای یاد خدا باقی نگذاشته.

در نتیجه این امر یعنی امر رسالت و دعوت، در پیروزیش سخت محتاج به تنزیه تو از شرک و ذکرت به ربوبیت و الوهیت دارد، تا در اثر کثرت این دو، یاد تو در دلهاشان رخنه کرده، رفته رفته به خود آیند و ایمان آورند، و این ذکر و تسبیح بسیار، کاری نیست که از من به تنهایی بر آید، پس هارون را وزیرم کن، و مرا با او تایید نموده شریکش در کارهایم قرار ده، تا به اتفاق او بسیار تسبیحت گفته، بسیار ذکرت گوییم، بلکه به این وسیله امر دعوت موفقیتی به دست آورد، و سودی ببخشد.

با این بیان اولا وجه تعلق و ارتباط"کی نسبحک..."به ما قبلش روشن می گردد.

و ثانیا وجه اینکه چرا کلمه"کثیرا"مکرر ذکر شد روشن می شود و آن، این است که از باب تکرار نیست، چون هر یک از ذکر و تسبیح جداگانه و برای خود باید بسیار باشد، و اگر می گفت "تو را بسیار ذکر و تسبیح گوییم"کثرت آن دو را مجموعا می رسانید، و حال آنکه مقصود کثرت مجموع نبود.

و ثالثا وجه مقدم داشتن تسبیح بر ذکر روشن می شود، چون مراد از تسبیح، تنزیه خدای تعالی از شریک و مبارزه با الوهیت آلهه، و ابطال ربوبیت آنها است، تا دعوت به ایمان به خدای یگانه که همان ذکر است در دلها جای خود را باز کند، پس تسبیح از قبیل دفع مانع است، که طبعا بر تاثیر مقتضی مقدم است، البته برای این خصوصیات وجوه بسیار طولانی دیگری ذکر کرده اند که نه فائده ای در آنها هست و نه در نقل آنها.

"انک کنت بنا بصیرا" این جمله به ظاهرش تعلیل است، نظیر حجت و دلیل بر جمله"کی نسبحک کثیرا..."یعنی تو نسبت به ما، به من و برادرم بینا بوده ای، یعنی از روزی که ما را آفریدی، و خودت را به ما شناساندی می دانستی که ما به طور مداوم با تسبیح و ذکر خود بندگیت می کنیم، و در این بندگی ساعی و جدی هستیم، پس اگر او را وزیر من قرار دهی و مرا با او کمک کنی و شریک در امرم سازی امر دعوت من تکمیل شده بسیار تسبیح و ذکرت می گوییم، و بنا بر این مراد از اینکه فرمود"بنا"خود موسی و برادرش خواهد بود، ممکن هم هست مراد از ضمیر مذکور خاندانش باشد، یعنی تو ای خدا به وضع ما اهل بیت بصیر بوده ای، و می دانی که ما اهل تسبیح و ذکریم، پس اگر هارون برادرم را که او نیز از اهل بیت من است وزیرم کنی تو را بسیار تسبیح گفته، بسیار ذکر می گوییم، و این وجه از وجه قبلیش بهتر است، زیرا علاوه بر معنایی که خود دارد، به معنای اهل هم که در جمله"و اجعل لی وزیرا من اهلی هرون اخی "است اشاره می کند (دقت فرمائید) .

"قال قد اوتیت سؤلک یا موسی"

در این جمله همه دعاهای موسی (ع) اجابت شده، و جمله، جمله ای است انشایی، به همان بیانی که در جمله"و انا اخترتک فاستمع لما یوحی"گذشت.

"و لقد مننا علیک مرة اخری...کی تقر عینها و لا تحزن".

در این آیات او را به منت دیگری که قبل از برگزیدنش به نبوت و رسالت و اجابت خواسته هایش بر او نهاده تذکر می دهد، و آن عبارت است از منت دوران ولادتش، که بعضی از کاهنان، به فرعون خبر داده بودند که فرزندی در بنی اسرائیل متولد می شود، که زوال ملک او به دست وی صورت می گیرد، ناگزیر فرعون فرمان داد تا هر فرزندی که در بنی اسرائیل متولد می شود به قتل برسانند، از آن به بعد، تمامی فرزندان ذکور بنی اسرائیل کشته می شدند، تا آنکه موسی (ع) به دنیا آمد، خدای عز و جل به مادرش وحی کرد که: مترس، او را شیر بده، هر وقت از عمال فرعون و جلادانش احساس خطر کردی فرزندت را در جعبه ای بگذار، و او را در رود نیل بینداز، که آب او را به ساحل نزدیک قصر فرعون می برد، و او به عنوان فرزند خود نگهداریش می کند، چون او اجاق کور است، به همین جهت او را نمی کشد، و خدا دوباره او را به تو باز می گرداند.

مادر موسی نیز چنین کرد، همین که آب نیل صندوق را به نزدیکی قصر فرعون برد، مادر موسی دختر خود را که همان خواهر موسی بود فرستاد تا از سرنوشت برادرش خبردار شود، دختر، پیرامون قصر گردش می کرد، دید چند نفر از قصر بیرون شدند از زن شیر دهی سراغ می گیرند، که موسی را شیر دهد، دختر، ایشان را به مادر خود راهنمایی کرد و ایشان را نزد مادر خود برد، مامورین او را برای شیر دادن موسی اجیر کردند، مادر موسی وقتی فرزند خود را در بر گرفت چشمش روشن گردید، و وعده خدا را صادق، و منت او را بر موسی عظیم یافت.

پس اینکه فرمود: "و لقد مننا علیک مرة اخری"امتنان به همان منتی است که در کودکی وی بر وی نهاد، و اگر در این جمله سیاق از تکلم وحده به تکلم با غیر تغییر یافت، برای این بود که در اینجا مقام، مقام اظهار عظمت است و از ظهور قدرت تامه الهی خبر می دهد، که چگونه سعی و کوشش فرعون طاغی را در خاموش کردن نور خدا بی اثر نمود، و چگونه مکر او را به خود او برگردانید، و دشمنش را در دامن خود او پرورش داد، به خلاف سیاق قبلی که موسی را ندا می کرد"یا موسی انی انا ربک..."که در آن سیاق تکلم وحده مناسب تر بود.

و در جمله"اذ اوحینا الی امک ما یوحی"مراد از وحی، الهام است که نوعی احساس ناخودآگاه است، که یا در بیداری و یا در خواب دست می دهد، و کلمه وحی در کلام خدای تعالی منحصر در وحی نبوت نیست، چنانچه می بینیم آنچه را خدا به زنبور عسل الهام کرده وحی خوانده و فرموده"و اوحی ربک الی النحل" (35).

و از سوی دیگر می دانیم که زنان از وحی نبوت بهره ای ندارند، یعنی هیچ وقت خدای تعالی یک زن را پیغمبر نکرده، چون فرموده"و ما ارسلنا من قبلک الا رجالا نوحی الیهم من اهل القری" (36).

جمله"ان اقذ فیه فی التابوت..."همان مضمونی است که به مادر موسی وحی شد، و کلمه"أن"برای تفسیر آن است، بعضی (37) گفته اند: این کلمه مصدریه، و متعلق به"اوحی"

است، که تقدیر کلام چنین شود"وحی کرد به انداختن او"بعضی (38) دیگر کلمه را مصدریه گرفته و گفته اند جمله مدخول آن بدل از جمله"ما یوحی"است.

کلمه"تابوت"به معنای صندوق و شبه آن است، و کلمه"قذف"به معنای نهادن و سپس انداختن است، گویا قذف اول در آیه به معنای نهادن، و قذف دوم به معنای انداختن است، و معنا این است که او را در صندوق بگذار و به دریا بینداز، ممکن هم هست هر دو با هم به معنای دوم باشد، به این عنایت که بچه را در صندوق نهادن، و به دریا افکندن، او را طرح کردن، و نسبت به او بی اعتنایی نمودن است، کلمه"یم"به معنای دریا است، و بعضی (39) گفته اند به معنای دریای گوارا است، و کلمه"ساحل"به معنای لب دریا، و کناره خشکی آن است، و صنع و صنیعه به معنای احسان است.

جمله"فلیلقه الیم دریا باید او را بیرون افکند"به صورت امر است، تا به تحقق وقوع آن اشاره کند، و مفادش این است که ما به دریا امر کرده ایم امری تکوینی، پس این قضیه حتما واقع خواهد شد، و همچنین جمله"یاخذه عدو لی..."که جزائی است مترتب بر این امر.

معنای دو آیه این است که"زمانی که ما به مادرت وحی و الهام کردیم، به وحی و الهامی که ممکن است به یک زن بشود، و آن این است که طفل را بگذار (و یا بینداز) در یک صندوق، و پس از آن صندوق را به دریا (که همان نیل است) بینداز، که قضای رانده شده از درگاه ما این است که دریا او را به ساحل و کناره بیندازد، و آنگاه شخصی که دشمن من و دشمن او است او را بگیرد (آری فرعون با ادعای الوهیت، با خدا، و با کشتن اطفال با موسی دشمنی می کرد که او نیز طفلی بود) این آن الهامی بود که به مادرت کردیم".

"و القیت علیک محبة منی و لتصنع علی عینی" ظاهر سیاق این است که این قسمت از داستان تا جمله"و لا تحزن"فصل دوم و متمم فصل سابق است و مجموع این دو فصل بیان همان منتی است که جمله"و لقد مننا علیک مرة اخری"به آن اشاره می کرد.

پس فصل اول، وحی به مادر موسی، و داستان در صندوق نهادن و به دریا انداختن آن و رسیدنش به دست فرعون که دشمن خدا و دشمن خود او بود را حکایت کرد، و فصل دوم محبوب شدن موسی در دل فرعون را نقل می کند، که ما این محبت را در دل او انداختیم تا از کشتن موسی صرفنظر نموده، دوباره موسی به مادرش برگردد و در دامن او قرار گیرد، و دیدگان او روشن شود و غمگین نگردد، و این سرنوشت را خدای تعالی به او وعده داده بود، همچنانکه در سوره قصص به آن وعده تصریح نموده، فرموده است"فرددناه الی امه کی تقر عینها و لا تحزن و لتعلم ان وعد الله حق" (40).

و لازمه این معنا این است که جمله"و القیت علیک..."، عطف باشد بر جمله "اوحینا الی امک "و معنای القای محبت بر او، این است که خداوند او را طوری قرار داده بود که هر کس او را می دید دوستش می داشت، و قلبش را به سوی موسی جذب می کرد، پس در کلام استعاره ای تخییلیه به کار رفته است، و اگر محبت را نکره آورد، و فرمود"محبتی بر تو افکندم"برای این بود که به عظمت و فخامت و عجیب بودن آن اشاره کند.

"و لام"در"و لتصنع علی عینی"لام غرض است، و جمله مذکور عطف بر اغراضی است که تقدیر گرفته شده، و تقدیر آن این است که"ما محبت را بر تو افکندیم برای اموری چنین و چنان، و برای اینکه فرعون زیر نظر من به تو احسان کند، زیرا من با تو و مراقب حال توام، و به خاطر آن مزید عنایت و شفقتی که به تو دارم از تو غافل نمی شوم"، و چه بسا گفته باشند مراد از جمله"و لتصنع علی عینی"احسان به او باشد، که به مادرش برگردانیده و تربیتش را در دامن مادر قرار داد.

هر چه باشد لسان آیه، لسان کمال عنایت و شفقت است، و مناسب با آن این است که سیاق را سیاق تکلم وحده کنند، و به همین جهت از سیاق سابق که تکلم با غیر"ما"بود به تکلم وحده (من) عدول فرمود.

"اذ تمشی اختک فتقول هل ادلکم علی من یکفله فرجعناک الی امک کی تقر عینها و لا تحزن " ظرف"اذ" به طوری که سیاق می رساند متعلق است به جمله"و لتصنع"و معنایش این است که من محبتی از ناحیه خودم بر تو افکندم تا هر کس تو را می بیند برای این منظور دوست بدارد و نیز برای اینکه در مرئی و منظر من و در تحت مراقبتم به تو احسان شود، آن وقتی که خواهرت آمد و شد می کرد تا خبری از تو به دست آورد و بداند با تو چه معامله ای می کنند، دید کارکنان فرعون در جستجوی دایه ای هستند تا تو را شیر دهد، خواهرت خود را در معرض پاسخ قرار داده به ایشان می گوید و اگر فرمود"می گوید"و نفرمود"گفت"برای این بود که حال گذشته را حکایت کند آیا می خواهید شما را راهنمایی کنم به زنی که او را کفیل شود، هم شیر دهد و هم حضانت کند؟ بدین وسیله تو را به مادرت برگرداندیم تا خوشحال شود و اندوهناک نگردد.

در جمله"فرجعناک"به سیاق سابق که سیاق متکلم با غیر بود برگشت شده، نه اینکه التفاتی به کار رفته باشد.

"و قتلت نفسا فنجیناک من الغم..."

این آیه اشاره به منت و یا منتهایی دیگر غیر آن دو منت سابق است، و این منت عبارت است از داستان قتل نفس موسی و رأی دادن درباریان قبط به کشتن او، و فرار او از مصر، و ازدواجش با دختر شعیب پیغمبر، و اقامتش در مدین به مدت ده سال به عنوان اجیر و چوپان گوسفندان شعیب.

و این داستان در سوره قصص مفصل آمده، پس جمله"و قتلت نفسا"اشاره به کشتن آن مرد قبطی است در مصر، و جمله"فنجیناک من الغم"اشاره به ترسی بود که به وی دست داد، ترسید درباریان فرعون او را بکشند، و خدای تعالی او را بیرون و به سرزمین مدین برد، همین که شعیب او را احضار کرد، و موسی داستان خود را برای او گفت، شعیب گفت: "لا تخف نجوت من القوم الظالمین " (41).

"و فتناک فتونا" یعنی تو را آزمودیم، آزمودنی، راغب در مفردات می گوید کلمه "فتن"در اصل به معنای این است که طلا را در آتش کنند و خوبی و بدی جنس آن را معلوم سازند، و در داخل آتش شدن انسان نیز استعمال شده، از آن جمله قرآن کریم فرموده"یوم هم علی النار یفتنون روزی که در آتش در می آیند"و نیز فرموده"ذوقوا فتنتکم بچشید عذابتان را"و آنگاه گفته است: گاهی وسیله عذاب را هم فتنه می گویند، و کلمه فتنه را نیز در آن استعمال می کنند، مانند آیه"الا فی الفتنة سقطوا آگاه باش که در فتنه افتاده اند"و گاهی در آزمایش به کار می رود، مانند"و فتناک فتونا"آنگاه با کلمه فتنه معامله کلمه بلاء را کردند، که هر دو را هم در شدت و هم در رخائی که آدمی به آن می رسد استعمال نمودند ولی ظهور آن دو و استعمالشان در شدت بیشتر است، که در آیه"و نبلوکم بالشر و الخیر فتنة شما را به خیر و شر می آزماییم، آزمودنی"هر دو در هر دو معنا به کار رفته، این بود آن مقدار از کلام راغب که مورد حاجت ما بود (42).

"فلبثت سنین فی اهل مدین" این ماندنش در اهل مدین متفرع بر فتنه و نتیجه آن است و در جمله"ثم جئت علی قدر یا موسی"احتمال دارد، و خیلی هم بعید نیست که از سیاق استفاده شود که مراد از قدر، مقدار باشد، و منظور از آن مقدار علم و عمل و تجربه ای باشد که از ابتلاءات وارده در نجاتش از غم، و خروجش از مصر و ماندنش در اهل مدین به دست آورده، (و معنا این باشد که آنگاه با مقداری علم و تجربه آمدی) .

و بنا بر این مجموع جمله"و قتلت نفسا فنجیناک من الغم...یا موسی"یک منت باشد، و آن این باشد که به چند بلاء پشت سر هم مبتلا شد، تا با مقداری از کمال که کسب کرده و به فعلیت رسانده بود به مصر بازگشت.

بعضی ها (43) از این اشکال که چرا فتنه و بلاء را منت شمرده؟ چه بسا پاسخ گویند که: فتنه در اینجا به معنای خلوص و خلاصی است، همانطور که طلا به وسیله آتش خالص می شود، و چه بسا بگویند منت بودن آن به اعتبار ثوابی است که در برابر آن می دهند.

ولی این دو جواب وقتی درست است که جمله"فلبثت"جدای از ما قبلش باشد، و به همین جهت بعضی (44) از مفسرین گفته اند: مراد از فتنه، آن رنج ها و محنت هایی است که موسی بعد از بیرون شدنش از مصر تا رسیدن به مدین تحمل نمود، چون از حرف"فا"ئی که بر سر جمله"فلبثت سنین فی اهل مدین"آمده بر می آید که"لبث"در اهل مدین بعد از فتنه بوده، و تاخر زمانی داشته .

لیکن این حرف صحیح نیست، برای اینکه حرف"فاء"بیشتر از تفریع را نمی رساند، و واجب نیست که همه جا مدخول فاء تفرع زمانی هم بر ما قبل داشته باشد.

بعضی (45) دیگر گفته اند: "قدر"به معنای تقدیر است و مراد این است که تو سپس به تقدیر ما به مصر آمدی، آنگاه به کسانی که قدر را به معنای مقدار گرفته اند اعتراض کرده که معروف از قدر به این معنا قدر به سکون دال است، نه قدر به فتحه آن.

و لیکن به طوری که اهل لغت تصریح کرده اند قدر به سکون، و قدر به فتحه به یک معنا است، همچنانکه نعل به سکون و نعل به فتحه یک معنا می دهد، علاوه بر این قدر به معنای مقدار همانطور که قبلا گفتیم با سیاق سازگارتر، و یا تنها آن سازگار است، مفسرین دیگر برای اینکه قدر را به معنای مقدار بگیرند وجوهی بی پایه ذکر کرده اند که در نقل آنها هیچ فائده ای نیست.

آیه شریفه که منت خدا بر موسی را می شمرد با ندای موسی ختم شد، تا احترام بیشتری از او شده باشد.

"و اصطنعتک لنفسی"

کلمه"اصطناع"افتعال از"صنع"و به معنای احسان است به طوری که گفته اند وقتی گفته می شود"صنع فلانا فلانی را صنع کرد"معنایش این است که به او احسان نمود، و چون گفته شود"اصطنع فلانا"معنایش این می شود که احسان خود را در باره فلانی تحقق داد و تثبیت کرد و از قفال نقل شده که گفته: وقتی گفته می شود"فلانی فلان را اصطناع کرد"معنایش این است که آنقدر به وی احسان کرد که وی را به او نسبت می دهند، و می گویند: این صنیع فلانی است و این نمک پرورده او است، این بود کلام قفال (46).

بنا به گفته وی برگشت معنای اصطناع موسی به این است که خدای تعالی او را برای خود اختصاص داد، و آن وقت موقعیت کلمه"لنفسی"کاملا روشن می شود، و اما بنا بر معنای اول، از نظر سیاق مناسب تر آن است که بگوییم"اصطناع"متضمن معنای اخلاص است، و به هر حال معنای آن این است که من تو را خالص برای خودم قرار دادم، و همه نعمتهایی که در اختیار تو است همه اینها از من و احسان من است، و در آن غیر من کسی شرکت ندارد، پس تو خالص برای منی، آن وقت مضمون آیه مورد بحث با آیه"و اذکر فی الکتاب موسی انه کان مخلصا" (47).روشن می شود.

از اینجا معلوم می شود اینکه بعضی (48) گفته اند: مراد از اصطناع، اختیار است، و معنای اختیار خدا موسی را برای خود این است که او را حجت میان خود و خلق خود قرار دهد، به طوری که کلام او و دعوتش کلام و دعوت وی باشد، و نیز گفتار بعضی (49) دیگر که گفته اند:

مراد از کلمه"لنفسی"برای وحی و رسالت من است، و نیز گفتار دیگران که گفته اند:

یعنی"برای محبتم"هیچ یک درست نیست، چون به دون دلیل مقید کردن است.

و نیز روشن می شود که اصطناع و احسان نمودن خدا موسی را برای خود، یکی از منت های مذکور است، بلکه از بزرگترین نعمتهای او بوده است و ممکن هم هست جمله "و اصطنعتک لنفسی"، عطف تفسیری بر جمله"جئت علی قدر"باشد و اینکه فخر رازی بر این معنا اعتراض کرده که وسط واقع شدن نداء میان آن و منت های مذکور با اینکه اصطناع هم در سلک آن منت ها باشد سازگاری ندارد و به همین جهت بهتر است آن را تمهید و زمینه چینی برای فرستادن او و برادرش نزد فرعون دانست.

اعتراضش وارد نیست، برای اینکه حکمت وسط واقع شدن نداء منحصر در آنچه او گفته نیست، شاید وجه دیگر آن، احترام بیشتر موسی (ع) و لطف به وی و نزدیک کردنش به موقف انس باشد، تا زمینه فراهم شود برای التفات بار دوم، از تکلم مع الغیر به تکلم وحده، یعنی جمله "و اصطنعتک لنفسی".

"اذهب انت و اخوک بایاتی و لا تنیا فی ذکری"

در این جمله امر سابق تجدید می شود و در آن خطاب تنها متوجه موسی (ع) شده بود و می فرمود "اذهب الی فرعون انه طغی"ولی در این جمله برادرش را هم به وی ملحق کرده، چون خود موسی قبلا درخواست کرده بود که برادرش را در کار او شرکت دهد، به همین جهت در خطاب دوم او را هم مخاطب نمود.

دستورشان داد تا با آیات او نزد فرعون روند و در آن موقع دارای بیش از دو آیت نبود، و از همین که فرمود"با آیات من"خود وعده جمیلی است که به زودی در موقع لزوم با آیت های دیگری تاییدش خواهد کرد، و اما اینکه بگوییم مراد از آیات همان دو آیت است زیرا گاهی جمع بر تثنیه اطلاق می شود، و یا بگوییم هر یک از آن دو آیت منحل به چند آیت است، سخن قابل اعتمادی نیست.

"و لا تنیا فی ذکری" کلمه"تنیا"از"ونی"به معنای فتور و سستی است و مناسب تر به سیاق سابق این است که مراد از ذکر"دعوت به ایمان به خدای تعالی"، به تنهایی باشد، نه ذکر به معنای توجه به قلب یا زبان که بعضی (50) گفته اند.

"اذهبا الی فرعون انه طغی فقولا له قولا لینا لعله یتذکر او یخشی".

در اینجا نیز برای بار دوم هر دو را مخاطب قرار داد و همچنین در نهی قبلی نیز آن دو را با هم خطاب کرد، در حالی که قبل از آن نهی و این امر، در جمله"اذهب انت و اخوک"که جنبه زمینه چینی برای آن دو خطاب داشت هر دو را مخاطب نکرد، بلکه یکی را مخاطب کرد و دیگری را ملحق به او نمود، و از اینجا می توان احتمال داد که آیه مورد بحث مشافهه و مخاطبه دیگری بوده که بعد از آن موقف میان خدا و آن دو یا با هم و یا جدای از هم واقع شده است و مؤید این احتمال این است که بعد از آن فرموده"قالا ربنا اننا نخاف ان یفرط علینا..."چون هر دو با هم می گویند خدایا می ترسیم به ما ستم و تعدی کند و همچنین در چند جای بعد همه خطاب به هر دو است، معلوم می شود این خطابها در محلی دیگر بوده.

و مراد از اینکه فرمود"و قولا له قولا لینا"این است که در گفتگوی با فرعون از تندی و خشونت خودداری کنند، که همین خویشتن داری از تندی، واجب ترین آداب دعوت است.

در جمله"لعله یتذکر او یخشی"تذکر و یا خشیت فرعون آرزو شده، و این امید، قائم به مقام محاوره است نه به خدای تعالی که عالم به همه حوادث است که پیش خواهد آمد.

کلمه"تذکر"به معنای قبول یادآوری و التزام به مقتضیات حجت یاد آورنده و ایمان به آن است و کلمه خشیت به معنای مقدمه آن قبول و ایمان است، پس برگشت معنا به این می شود که "شاید او ایمان بیاورد و یا نزدیک به ایمان آوردن شود و حداقل بعضی از خواسته های شما را اجابت کند".

بعضی (51) از کسانی که معتقدند ایمان فرعون در حین غرق شدن قبول است، به کلمه "لعل"در آیه مذکور بر مدعای خود استدلال کرده اند، به این بیان که امید و آرزو از ناحیه خدای تعالی واجب الوقوع است، همچنانکه به ابن عباس و قدمای مفسرین هم نسبت داده اند که هر چه را خدا در باره اش امیدوار شود آن خواهد شد، پس از آیه بر می آید که یکی از دو امر تذکر و خشیت واقع شد که هر یک واقع شود نجات را به دنبال دارد، (پس فرعون که به حکایت قرآن، در حین غرق شدن ایمان آورد اهل نجات است) .

لیکن این حرف مردود و ممنوع است، و کلمه"عسی"و"لعل"در کلام خدای تعالی بر همان معنایی دلالت می کند که در کلام غیر خدا دلالت می کند، و آن معنا عبارت است از امیدواری، چیزی که هست امید در غیر خدا قائم به شخص جاهل است، ولی در خدای تعالی قائم به او نیست، چون او منزه از جهل است بلکه قائم به مقام است، یعنی کسی که در چنین مقامی قرار گیرد و جوانب کلام را زیر نظر داشته باشد، می فهمد که جا دارد چنین و چنان شود، به خلاف امیدواری در غیر خدا که هم ممکن است قائم به نفس امیدوار باشد و هم قائم به مقام تخاطب و گفت و شنود.

امام فخر رازی در تفسیر خود گفته است: سر اینکه چرا خدای تعالی موسی را نزد فرعون فرستاد، با اینکه می دانست او ایمان نمی آورد، به دست نیامده و در اینگونه اسرار غیر از تسلیم و ترک اعتراض چاره ای نیست (52).

و این سخن از وی خیلی عجیب است برای اینکه اگر مقصود از سر فرستادن موسی وجه صحت امر به چیزی است با علم به اینکه در خارج تحقق نمی یابد و محال است تحقق یابد؟ ! جواب می گوییم : محال بودن وقوع چیزی در خارج یا وجوب وقوع آن، خود حالت آن چیز است به قیاس بر علت تامه آن، که عبارت است از علت فاعلی به ضمیمه سایر عوامل خارجی، (که اگر مجموع اینها که همان علت تامه است، موجود باشد آن چیز و آن فعل، واجب و ضروری الوجود می شود و اگر علت تامه اش نبود و یا تامه نبود، وجود آن ممتنع می گردد) و اما به قیاس، به علت فاعلیش به تنهائی نه واجب می شود و نه ممتنع، و امر خدای تعالی هم هیچ وقت متعلق به فعلی به قیاس به تمامی اجزاء علت تامه اش نمی شود، بلکه تنها متعلق به فعل به قیاس به علت فاعلیش می گردد، که یکی از اجزاء علت تامه فعل است و نسبت فعل و عدم آن به قیاس به آن تنها ممکن است، (نه واجب و نه ممتنع) و به عبارت دیگر نسبت فعل و عدم فعل به فاعل نسبت امکان دائمی است، چون فاعل علت ناقصه است، که نه وجود فعل را واجب می کند و نه عدم آن را، پس بنا بر این، ارسال رسول و دعوت فرعون به وسیله رسول، و امر فرعون به اطاعت وی همه صحیح است، زیرا اجابت فرعون و اطاعتش از رسول، نسبت به خود او اختیاری و ممکن است، (نه واجب و نه ممتنع) هر چند که نسبت به او که علت فاعلی است، به ضمیمه سایر عوامل مانعه از اجابت محال و ممتنع است، این جواب کسانی است که قائل به اختیارند و اما جبری مذهبان، که خود فخر رازی یکی از آنها است، این شبهه نزد آنها منحصر در تنها مساله مورد بحث نیست، بلکه در تمامی موارد تکالیف جریان دارد، چون ایشان قائل به عموم جبر هستند و در مورد بحث گفته اند: امر به موسی تکلیفی است صوری که نتیجه آن اتمام حجت و قطع معذرت است.

و اما اگر مراد از"سر ارسال رسول"با علم به ایمان نیاوردن فرعون پرسش از فائده این کار باشد چون خدای تعالی کار لغو نمی کند؟ در جواب می گوییم دعوت به دین حق هرگز و در هیچ موردی لغو نیست، برای اینکه در مردمی که آن را می پذیرند اثر گذاشته و ایشان را در سعادت تکمیل می کند و در مردمی که آن را نمی پذیرند نیز اثر گذاشته ایشان را در شقاوتشان تکمیل می کند، همچنانکه خدای تعالی فرمود: "و ننزل من القرآن ما هو شفاء و رحمة للمؤمنین و لا یزید الظالمین الا خسارا" (53).

آری اگر تکمیل در طرف شقاوت لغو گردد، دیگر آزمایش در آن ناحیه معنایی نخواهد داشت، و حجت در آن تمام نمی شود، و عذر منقطع نمی گردد و اگر در یک طرف حجت تمام نشود، در طرف دیگر نیز تمام نمی گردد، و این خود روشن است (زیرا سعادت در جایی تحقق می یابد که شقاوت هم امکان داشته باشد) .

"قالا ربنا اننا نخاف ان یفرط علینا او ان یطغی"

کلمه"فرط"به معنای تقدم است و در اینجا مراد از آن به قرینه مقابله اش با طغیان، تعجیل در عقوبت است، به طوری که نگذارد دعوت تمام گردد و مهلت ندهد معجزات اظهار شود، و مراد از"طغیان"این است که در ظلم خود از حد تجاوز نموده و با تشدید عذاب بنی اسرائیل و جرأت بر ساحت مقدس ربوبی مقابله نموده و این بار کارهایی بکند که تاکنون نمی کرد، و اگر نسبت خوف به موسی (ع) و هارون داد اشکالی ندارد، چون در سابق در تفسیر جمله"خذها و لا تخف "گفتیم که این خوف با مقام نبوت منافات ندارد.

بعضی (54) بر این آیه اشکال کرده اند به اینکه خدای تعالی در جای دیگر به موسی وقتی درخواست شرکت دادن برادر را کرد فرمود: "قال سنشد عضدک باخیک و نجعل لکما سلطانا فلا یصلون الیکما " (55) و با اینکه در این آیه قبلا به او تامین داده بود، دیگر جا نداشت موسی و هارون اظهار ترس کنند؟ .

بعضی (56) از این اشکال جواب داده اند به اینکه ترس قبلی موسی (ع) از جان خودش بود، به دلیل اینکه می گفت: "آنها از من خونی طلب دارند و می ترسم مرا بکشند" (57)

ولی در آیه مورد بحث همانطور که گذشت ترسشان از باز ماندن امر دعوت است.

علاوه بر این ممکن است خوفی که در این آیه حکایت شده همان ترس قبلی موسی باشد که در موقف مناجات اظهار کرده بود و ترس هارون باشد در هنگامی که از ماموریت خود آگاه گشت، و با هم در این مورد جمع شده باشند، در سابق هم گذشت که احتمال دارد جمله"اذهبا الی فرعون..."، حکایت کلامی باشد که هر دوی آن بزرگواران در مواقف متعددی گفته اند.

"قال لا تخافا اننی معکما اسمع و اری"

یعنی از فرط و طغیان فرعون نترسید که من با شما حاضرم، و آنچه بگوید می شنوم و آنچه عمل کند می بینم و شما را یاری می کنم و تنهاتان نمی گذارم، و در حقیقت این آیه تامینی است که با وعده نصرت به آن دو می دهد، پس اینکه فرمود: "لا تخافا"تامین است و اینکه فرمود: "اننی معکما اسمع و اری"تعلیل آن تامین است به اینکه با حضور و دیدن و شنیدن من دیگر جایی برای ترس شما نیست، و این خود دلیل بر این است که جمله مذکور کنایه است از مراقبت و نصرت، و گر نه صرف حاضر بودن و دیدن و شنیدن، و صرف آگاهی داشتن به آنچه که رخ می دهد باعث نترسیدن موسی و هارون نمی شود، چون خدای تعالی همه چیز را می بیند و می شنود و از هر چیزی آگاهی دارد.

بعضی (58) از علما با این آیه استدلال کرده اند بر اینکه سمع و بصر در خدای تعالی دو صفتند زائد بر صفت علم، چون اگر آن دو نیز همان علم بوده باشند، باید آوردن جمله"اسمع و اری"بعد از جمله"اننی معکما"تکرار باشد و تکرار خلاف اصل است.

و این استدلال موهون ترین استدلالی است که در این باره شده است، برای اینکه:

اولا: در سابق هم تذکر دادیم که مفاد جمله"اننی معکما"حضور و شهادت است و حضور و شهادت غیر از علم است.

و ثانیا: ما برهانهای یقینی داریم بر اینکه صفات ذاتی خدای تعالی که عبارتند از "حیات "، "علم"، "قدرت"، "سمع"و"بصر"عین ذاتند و بعضی عین بعض دیگرند، و دیگر با بودن یقین ممکن نیست ظهور لفظی ظنی مخالف منعقد گردد.

و ثالثا: برای اینکه مساله از مسائل اصول معارف دینی است و در اصول، جز به علم نمی توان اعتماد و رکون نمود و دلیلی که با امثال"اصل عدم تکرار است"تمام و تکمیل شود، از چنین مباحثی اجنبی است.

"فاتیاه فقولا انا رسولا ربک..."

در این جمله امر و دستور به رفتن نزد فرعون تجدید شده، البته بعد از آنکه آن دو جناب را با وعده حفظ و نصرت تامین داده، چیزی که هست در این امر مجدد رسالت آن دو را کاملا بیان فرموده است، و آن این است که نزد وی روند، و او را به ایمان و رفع ید از عذاب بنی اسرائیل دعوت نموده، پیشنهاد کنند که بنی اسرائیل را رخصت دهد تا با آن دو جناب به هر جا خواستند بروند.

در این بیان و گفتگوی با فرعون هر جا که وجهه سخن دگرگون شده همان دستور قبلی به مقتضای تناسب مقام تکرار شده، مثلا بار اول فرمود: "نزد فرعون برو که او طغیان کرده است"بار دوم که بعد از درخواستهای موسی (ع) بود چنین تکرار کرد که: "تو و برادرت نزد فرعون شوید که او طغیان کرده است"، بار سوم که موسی اظهار خوف کرد و خدای تعالی تامینش داد، چنین تکرار فرمود: "نزد او شوید و بگویید..."که در این نوبت تفصیل جزئیات وظائفی را که دارند بیان نمود.

پس در جمله"فاتیاه فقولا انا رسولا ربک"مامور شده اند خود را به عنوان فرستاده پروردگار وی به وی معرفی کنند، و در جمله"و السلام علی من اتبع الهدی..."مامور شده اند وی را به بقیه اجزای ایمان بخوانند.

و اما جمله"فارسل معنا بنی اسرائیل"تکلیفی است فرعی و متوجه شخص فرعون.

و در جمله"قد جئناک بایة من ربک"برای اثبات رسالتشان استناد به حجت نموده اند و اگر کلمه"آیت"را نکره آورد، خواست تا از عدد آیت سکوت کرده باشد و نیز به عظمت امر آن آیت، و وضوح دلالتش بر رسالت اشاره کرده باشد.

و جمله"و السلام علی من اتبع الهدی"به منزله تحیت خداحافظی است که در عین حال اشاره به این است که دیگر حرفی نداریم، رسالت ما همین است که گفتیم، و نیز خلاصه محتوای دعوت دینی را بیان می کند که دامنه سلامت تمامی افرادی را که هدایت و سعادت را پیروی می کنند شامل می شود و چنین افرادی در مسیر زندگی به هیچ مکروهی بر نمی خورند نه در دنیا و نه در عقبی.

جمله"انا قد اوحی الینا ان العذاب علی من کذب و تولی"در مقام تعلیل جمله قبل خودش است که حاصل هر دو چنین می شود: اینکه تنها بر پیروان هدایت سلام کردیم، برای این بود که خدای سبحان به ما وحی کرده بود که"عذاب"که ضد"سلام"است سرنوشت بدون استثناء کسانی است که آیات خدا و یا دعوت حق را که همان هدایت است تکذیب کنند و از آن روی گردان شوند.

و در سیاق دو آیه این معنا به خوبی به چشم می خورد که در عین اینکه رسالت آن دو را بیان نموده سلطنت فرعون و آنچه از زخارف که وی بدان می بالید و تظاهر به کبریاء می نمود به هیچ گرفته و خوار شمرده است، مثلا خدای سبحان به آن دو بزرگوار می فرماید:

"فاتیاه"و نمی فرماید: "اذهبا الیه"چون اگر این دو تعبیر را بخواهیم به فارسی ترجمه کنیم تقریبا ترجمه اولی"بروید پهلویش"و ترجمه دومی"بروید نزد وی"می شود و معلوم است که دومی در جایی به کار می رود که طرف دارای مقامی منیع باشد و شخص رسول خدمتش یا حضورش برود، به خلاف اولی که رسول می تواند چسبیده به او بنشیند و تماس نزدیکتری پیدا کند و اگر سلطنت پادشاه مصر و معبود قبطیان که دسترسی به دربارش کار بسیار دشواری بوده رعایت می شد، جا داشت بفرماید"اذهبا الیه"ولی نفرمود.

دیگر اینکه فرمود: "فقولا"و نفرمود: "فقولا له به او بگویید"چون خواست او را داخل انسان حساب نکند و اعتنایی به شان وی ننماید و نیز فرمود: "انا رسولا ربک"و"بایة من ربک"، و دو بار به گوشش نواختند که تو آنطور که ادعا می کردی"انا ربکم الاعلی" نیستی، بلکه بنده و مربوب ربی هستی.

و نیز فرمود: "و السلام علی من اتبع الهدی"و نفرمود: "سلام بر تو اگر هدایت را دنبال کنی"همچنانکه در جمله مقابلش نیز اعتنایی به وی نکرد و به طور کلی فرمود: "ان العذاب علی من کذب و تولی عذاب سرنوشت هر کسی است که تکذیب کند و اعراض نماید".

همه اینها را اگر به دقت در نظر بگیریم مناسب تر است با لحن جمله"لا تخافا اننی معکما اسمع و اری"و نکته ای که از آن استفاده می شود، زیرا از آن کمال احاطه و عزت و قدرتی بر می آید که هیچ نیرویی تاب مقاومت در برابرش را ندارد، (آری در دعوت به عبودیت و ربوبیت چنین خدایی مناسب تر همان است که فرعونها بی مقدار و به هیچ گرفته شوند) .

اما این تعبیرات در عین حال که بی مقداری و بی ارزشی فرعون را می رساند، اولا هیچگونه خشونتی نداشته و از نرمی و ملایمت که قبل از این موسی را بدان امر می کرد بیرون نشده است، و ثانیا سخن حق را به گوش فرعون رسانیده، بدون اینکه تملق کرده و از سلطنت باطل فرعون و عزت دروغیش مرعوب شده باشد.

بحث روایتی

در تفسیر قمی در روایت ابی الجارود از امام باقر (ع) آمده که در ذیل جمله "آتیکم منها بقبس"می فرمود: "یعنی پاره ای آتش برایتان بیاورم تا گرم شوید"، "او اجد علی النار هدی یا بر سر آن آتش کسی را بیابم که راه را بما نشان دهد"چون موسی (ع) راه را گم کرده بود (59).

و در کتاب فقیه آمده که شخصی از امام صادق (ع) پرسید: چرا موسی (ع) مامور کندن کفش خود شد که قرآن در باره اش می فرماید: "فاخلع نعلیک انک بالواد المقدس طوی"؟ فرمود: چون کفشهایش از پوست خر مرده بود (60).

مؤلف: این روایت را تفسیر قمی نیز بدون ذکر سند و آن هم با ضمیر (یعنی از آن حضرت) آورده (61) و در الدر المنثور هم از عبد الرزاق و فارابی و عبد بن حمید و ابن ابی حاتم از علی (ع) همین معنا آمده ولی در روایتی دیگر رد شده است، سیاق آیه هم می رساند که کندن کفش صرفا به منظور احترام مکان بوده (62).

و در مجمع البیان در ذیل جمله"اقم الصلوة لذکری"گفته است: بعضی گفته اند معنایش این است که هر وقت به یادت آمد که نمازی به گردنت هست چه در وقت و چه در خارج وقت، آن را به جای آر، و این قول از بیشتر مفسرین نقل شده و از امام ابی جعفر (ع) هم نقل شده و روایت انس از رسول خدا (ص) که فرمود: "هر که نماز را فراموش کرد هر وقت یادش آمد بخواند، دیگر کفاره ای به گردنش نیست"آن را تایید می کند، و این روایت را مسلم در صحیح خود آورده است (63).

مؤلف: این حدیث به طرق دیگری از اهل سنت با سند و بی سند از رسول خدا (ص) نقل شده (64) ، و از طرق شیعه از امام باقر و صادق (ع) آمده است (65).

و در مجمع البیان در ذیل جمله"اکاد اخفیها"از ابن عباس نقل کرده که جمله را به صورت : "اکاد اخفیها عن نفسی"قرائت کرده و در قرائت ابی نیز به همین صورت آمده و از امام صادق (ع) نیز روایت شده (که بنا بر آن معنا چنین می شود: نزدیک است که وقت قیامت را از خودم هم پنهان بدارم) (66).

و در الدر المنثور است که ابن مردویه و خطیب و ابن عساکر، از اسماء بنت عمیس روایت آورده اند که گفت: رسول خدا (ص) را دیدم که در مقابل کوه ثبیر ایستاده بود و می فرمود: "ای کوه ثبیر روشن باش، ای کوه ثبیر روشن باش، بار الها از تو آن می خواهم که برادرم موسی خواست و آن این است که: سینه ام را گشاده کنی، و کارم را آسان سازی و گره از زبانم باز کنی، تا سخنانم را بفهمند، و از اهل بیتم برادرم علی را وزیرم سازی، و پشتم را به وسیله او محکم کنی و او را در کار من شریک سازی، تا تو را بسیار تسبیح کنیم، و بسیار ذکر گوییم، که تو به ما بصیر هستی" (67).

مؤلف: قریب به این معنا از سلفی از امام باقر (ع) و همچنین در مجمع البیان از ابن عباس از ابوذر از رسول خدا (ص) روایت شده (68).

و در روح المعانی بعد از نقل این حدیث چنین گفته: "این معنا پوشیده نماند که ما ناچاریم کلمه"امر"را که در این حدیث است حمل بر ارشاد و دعوت به حق کنیم، و نمی توانیم آن را عبارت از نبوت بدانیم، و نیز نمی شود با آن بر خلافت بلا فصل علی کرم الله وجهه استدلال کنیم" (69).

و نظیر این حدیث در آنچه گفتیم کلام دیگر رسول خدا (ص) است، که هنگام جانشین کردن علی در مدینه و بر اهل بیتش در داستان غزوه تبوک به علی فرمود "آیا راضی نیستی که تو نسبت به من به منزله هارون نسبت به موسی باشی؟ تنها فرق میان من و تو و موسی و هارون این است که بعد از من پیغمبری نخواهد بود"که با آن نیز نمی شود استدلال بر آن مدعا کرد (70).

مؤلف: اما استدلال به حدیث بالا و یا حدیث منزلت بر خلافت بلا فصل علی (ع) بحثی است که از غرض این کتاب خارج است، تنها در اینجا از مراد آن جناب به جمله"و او را در کارم شریک فرما"که مطابق دعای موسی (ع) است گفتگو می کنیم و می گوییم جمله مذکور در دعای رسول خدا (ص) درست مطابق دعایی است که کتاب عزیز خدا آن را از موسی (ع) در حق هارون حکایت کرده است، پس باید دید رسول خدا (ص) از آیه شریفه چه فهمیده که آن را از خداوند در باره علی (ع) درخواست کرده است؟ .

و با در نظر گرفتن اینکه حدیث مذکور حدیثی است صحیح، و مؤید به حدیث متواتر منزلت، که مرحوم بحرانی در"غایة المرام"آن را به صد طریق از طرق اهل سنت و هفتاد طریق از طرق شیعه نقل کرده (71) ، چنین می فهمیم که مراد از آن جناب از شرکت دادن خدا علی را در امر وی به طور قطع نبوت نبوده، چون حدیث منزلت صریحا نبوت را استثناء کرده بود، و از همین جا این معنا را هم می فهمیم که مراد موسی (ع) از امر نیز امر نبوت نبوده، زیرا اگر شامل نبوت هم می بود دیگر دعای: "اشرکه فی امری"از رسول خدا (ص) بدون معنا خواهد بود.

و نیز مراد از آن امر آنطور که روح المعانی (72) پنداشته، مطلق ارشاد و دعوت به سوی حق نیست، برای اینکه مساله ارشاد و دعوت به سوی حق اختصاص به علی (ع) ندارد، تکلیفی است که تمامی امت در آن شرکت دارند، آیات قرآن و روایات همه قائم به آنند مانند آیه"قل هذه سبیلی ادعوا الی الله علی بصیرة انا و من اتبعنی " (73) و نیز مانند روایتی که عامه و خاصه نقل کرده اند که رسول خدا (ص) فرمود: "حاضرین به غائبین برسانند"

و وقتی دعوت به حق امری است مشترک میان همه افراد امت، دیگر معنا ندارد که رسول خدا (ص) درخواست کند خصوص علی را در اینکار شریک وی سازد.

علاوه بر آیه و روایت بالا در خود کلام رسول خدا (ص) که کلمه امر به یای تکلم اضافه شده و فرموده: "امری امر من"یک نحوه اختصاص را می رساند و می فهماند که درخواست کرده که علی (ع) را در امری که مخصوص به خود آن جناب بوده شریک سازد و چنین امری با مطلق ارشاد و دعوت به حق که همه مردم در آن مشترکند منطبق نیست، همچنانکه نظیر این بیان در تفسیر آیه ای که کلام موسی بود و قرآن از او حکایت می کرد گذشت.

آری تبلیغ ابتدایی که همان تبلیغ وحی برای اولین بار باشد امری است که نه نبوت است تا آیه و روایت دلیل بر نبوت هارون و علی (ع) باشد، و نه ارشاد و دعوت است تا همه مردم در آن مشترک باشند، بلکه امری است که در عین اینکه نبوت مختص به نبی نیست نبی نمی تواند از پیش خود هر کسی را در آن نائب خود کند بلکه باید از خدا دستور بگیرد که چه کسی را در آن نائب قرار دهد و شریک خویش کند.

در کلام موسی هم شاهدی بر این معنا هست، و آن این است که می گوید: "و اخی هرون هو افصح منی لسانا فارسله معی ردءا یصدقنی"، چون می دانیم مقصودش از اینکه گفت: "مرا تصدیق کند "این نیست که هارون نزد فرعون رود و بگوید برادرم موسی راست می گوید، بلکه مراد این است که در آنجا آنچه از کلام موسی مبهم است توضیح دهد، و آنچه مجمل است تفصیل گوید، و از طرف او پاره ای از آنچه به برادر وحی شده و باید ابلاغ شود برساند.

پس این نوع از تبلیغ و آثاری که از نبوت در پی دارد، مانند وجوب اطاعت و امثال آن، امری است که در عین اینکه از مختصات نبوت است، نیابت بردار هم هست، و اگر کسی در آن شریک نبی شود، شریک در امر نبی شده است، پس همین معنا مراد از کلمه"امری"در دعای رسول خدا (ص) است همچنانکه همین معنا مقصود در دعای موسی است.

در جلد نهم این کتاب در تفسیر اول سوره برائت، در داستان فرستادن رسول خدا (ص) علی را برای خواندن آیات اول سوره بر اهل مکه و عزل ابو بکر از این ماموریت، مطالبی مربوط به بحث ما گذشت، که در آنجا گفتیم اگر رسول خدا (ص) ابو بکر را عزل کرد، به استناد وحیی بود که به آن حضرت شد مبنی بر اینکه: این ماموریت را انجام ندهد مگر خودت و یا مردی از خودت.

و در تفسیر قمی آمده که گفت: پدرم از حسن بن محبوب، از علاء بن رزین، از محمد بن مسلم، از امام ابی جعفر (ع) روایت کرد که فرمود: وقتی مادر موسی حامله شد، هیچ کس از حاملگی او خبردار نگردید، تا روزی که فرزندش را زایید، فرعون به هر یک از زنان بنی اسرائیل زنی از قبطیان را موکل کرده بود که مراقبشان باشند و این سانسور را وقتی پدید آورد که از بنی اسرائیل شنید می گویند به زودی مردی در ما متولد می شود به نام موسی بن عمران که هلاکت فرعون و اصحابش به دست او خواهد بود، فرعون وقتی این را شنید گفت:

من هم تمام اطفال ذکور ایشان را می کشم تا آن منجی که در انتظارش هستند پدید نیاید، آنگاه میان مردان و زنان جدایی انداخت و مردان را زندانی کرد.

همینکه مادر موسی، موسی را آورد و دید که فرزندش پسر است، ناراحت شد و گریه کرد و گفت : "همین الساعه او را می کشند"، ولی خدای تعالی مهر و عطوفتی در آن زن قبطی که موکل بر وی بود ایجاد نمود و از روی دلسوزی پرسید چرا رنگت پرید؟ گفت:

می ترسم بچه ام را بکشند، گفت: نه، نترس و موسی (ع) چنان بود که هیچ کس او را نمی دید مگر آنکه دوستدارش می شد، همچنانکه خدای تعالی فرمود: "و القیت علیک محبة منی"به همین جهت آن زن قبطی دوستدار وی شد (74).

و در کتاب علل به سند خود از ابن ابی عمیر روایت کرده که گفت: به موسی بن جعفر (ع) عرض کردم: از معنای آیه"اذهبا الی فرعون انه طغی و قولا له قولا لینا لعله یتذکر او یخشی "برایم بفرما، فرمود: اما جمله"فقولا له قولا لینا"معنایش این است که او را به اسم صریح نخوانید، بلکه به کنیه بخوانید و بگویید"یا ابا مصعب"چون کنیه فرعون ابو مصعب و نامش ولید بن مصعب بود، و اما جمله"لعله یتذکر او یخشی"را برای این فرمود تا موسی به رفتن حریص تر شود، و گر نه خدای تعالی می دانست که فرعون نه متذکر می شود و نه می ترسد، مگر وقتی که عذاب را ببیند، همچنانکه خود خدای تعالی فرمود: "حتی اذا ادرکه الغرق قال آمنت انه لا اله الا الذی آمنت به بنو اسرائیل و انا من المسلمین آنگاه که دچار غرق شد، گفت: ایمان آوردم که معبودی نیست جز همان خدایی که بنی اسرائیل به وی ایمان آوردند، حالا دیگر تسلیمم"و خدای تعالی هم ایمانش را قبول نکرد، و فرمود:

"الان و قد عصیت قبل و کنت من المفسدین حالا؟ بعد از آن عصیانها که قبل از این کردی و از مفسدین بودی؟ " (75).

مؤلف: صدر این حدیث را الدر المنثور از ابن ابی حاتم از علی (ع) روایت کرده (76) ، و اگر"قول لین"را به"کنیه"تفسیر کرده، از باب این است که کنیه یکی از مصادیق قول لین است نه اینکه منحصر در آن باشد.

ذیل حدیث را کافی هم به سند خود از عدی بن حاتم از علی (ع) نقل کرده، و در آن آنچه ما قبلا در باره"لعل"گفتیم تایید شده که این کلمه در باره خدای تعالی نیز به همان معنای خودش یعنی امیدواری استعمال شده است (77).

پی نوشت ها:

1) هیچ بشری را خداوند طرف صحبت و کلام خود قرار نمی دهد، مگر یا از وحی، یا از پشت پرده، یا با فرستادن رسولی پس وحی می شود به او به اذن خداوند آنچه بخواهد.سوره شوری، آیه .51

2) او را از ناحیه طور ایمن ندا کردیم، و آهسته نزدیکش کردیم.سوره مریم، آیه .52

3) از ساحل راست وادی در آن سرزمین بلند و پر برکت از میان یک درخت.سوره قصص، آیه .30

4) در کتاب، موسی را یاد آور که او مخلص و رسولی نبی بود.سوره مریم، آیه .51

5) مجمع البیان، ج 7، ص .5

6 و 7 و 8 و 9) روح المعانی، ج 16، ص 172 و .173

10) نماز بخوان هنگام ظهر.سوره اسری، آیه .78

11 و 12 و 13 و 14 و 15) تفسیر فخر رازی، ج 22، ص 19 الی .21

16 و 17 و 18 و 19 و 20) تفسیر فخر رازی، ج 22، ص 19 الی .21

21) و جز به طور ناگهانی به سراغ شما نمی آید.سوره اعراف، آیه .187

22) تفسیر فخر رازی، ج 22، ص .20

23) این پروردگار من است، چون این (از آن دو) بزرگتر است.سوره انعام، آیه .78

24) کوبنده چه کوبنده عظیمی است.و تو نمی دانی که کوبنده چیست؟ روزی است که مردم چون ملخ فراری، روی هم می ریزند، سوره قارعه، آیات 1 .4

25) قیامت آن روز حق و حقیقت است که حقوق خلق و خلایق امور در آن به ظهور می رسد.دانی چه روز هولناک سختی است؟ چگونه سختی و عظمت آن روز را درک توانی کرد؟ سوره حاقه، آیات 1 .3

26) سوره قصص، آیه .31

27) ناگهان عصای خود را افکند و اژده های آشکاری شد.سوره اعراف، آیه 107 و سوره شعراء، آیه .32

28) و چون آن را دید که حرکت می کند گویی مار است آنچنان فرار کرد که دیگر پشت سر خود را ننگریست، گفتیم ای موسی بیا و نترس.سوره قصص، آیه .31

29) آنانکه رسالتهای خدای را می رسانند و از او خشیت دارند، و از احدی خشیت ندارند مگر خدا.سوره احزاب، آیه .39

30) دستت را داخل گریبانت کن.سوره نمل، آیه .12

31) تفسیر فخر رازی، ج 22، ص .30

32) این دو برهان است از پروردگارت به سوی فرعون و رجال دربارش.سوره قصص، آیه .32

33) تفسیر روح المعانی، ج 16، ص .184

34) برادرم هارون زبانش از من فصیح تر است، او را با من بفرست، تا مرا تصدیق کند.سوره قصص، آیه .34

35) سوره نحل، آیه .68

36) قبل از تو هیچ رسولی نفرستادیم، مگر مردانی از اهل هر دیاری که به سویشان وحی می کردیم .سوره یوسف، آیه .109

37) تفسیر فخر رازی، ج 22، ص .52

38 و 39) روح المعانی، ج 16، ص .188

40) ما او را به مادرش برگرداندیم تا چشمش روشن شود و غمگین نگردد و تا بداند که وعده خدا حق است.سوره قصص، آیه .13

41) مترس که از مردم ستمکار رهایی یافتی.سوره قصص، آیه .25

42) مفردات راغب ماده"فتن".

43) روح المعانی، ج 16، ص .192

44) مجمع البیان، ج 7، ص .11

45 و 46) روح المعانی، ج 16، ص .193

47) بیاد آر در کتاب، موسی را که مخلصی بود.سوره مریم آیه .51

48 و 49) مجمع البیان، ج 7 ص .11

50) منهج الصادقین، ج 5، ص .488

51) مجموعة من التفاسیر، ج 4، ص .198

52) تفسیر فخر رازی، ج 22، ص .59

53) ما از قرآن چیزهایی نازل می کنیم که برای مؤمنین شفاء و رحمت است، و ظالمان را جز بر خسارتشان نمی افزاید.سوره اسری، آیه .82

54) تفسیر فخر رازی، ج 22 ص .61

55) بزودی بازویت را به وسیله برادرت قوی می کنیم و برای شما نیرویی قرار می دهیم که آنان نتوانند به شما کاری کنند.سوره قصص، آیه .35

56) مجمع البیان، ج 7، ص .13

57) سوره قصص، آیه .34

58) تفسیر فخر رازی، ج 22، ص .61

59) تفسیر قمی، ج 2، ص .60

60) الفقیه، ج 1، ص 160، ح .2

61) تفسیر قمی، ج 2، ص .60

62) الدر المنثور، ج 4، ص .292

63) مجمع البیان، ج 7، ص .6

64) روح المعانی، ج 16، ص .171

65) فروع کافی، ج 3، ص 293، ح 4 و .5

66) مجمع البیان، ج 7، ص .6

67) الدر المنثور، ج 4، ص .295

68) مجمع البیان، ج 6، ص .185

69) روح المعانی، ج 16، ص .18

70) بحار الانوار، ج 21، ص .208

71) غایة المرام.

72) روح المعانی، ج 16، ص .158

73) بگو این راه من است که من و پیروانم با بصیرت کامل همه مردم را به سوی خدا دعوت می کنیم.سوره یوسف، آیه .108

74) تفسیر قمی، ج 2، ص .135

75) علل الشرایع، ج 1، ص .67

76) الدر المنثور، ج 4، ص .301

77) کافی، ج 7، ص 460 ح .1


پل ارتباطی :  daniz_0443@yahoo.com

چهارشنبه 16 فروردین 1391  1:18 AM
تشکرات از این پست
hamed_yurdum
hamed_yurdum
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : دی 1390 
تعداد پست ها : 35378
محل سکونت : آذربایجان غربی-سولدوز

پاسخ به:پیامبران در قرآن

 

تکلم خداوند با حضرت موسی

 

ترجمه تفسیر المیزان جلد 16، طباطبائی، سید محمد حسین؛

"فلما اتیها نودی من شاطی ء الواد الایمن فی البقعة المبارکة من الشجرة..."

در مفردات در معنای کلمه"شاطی ء"گفته: "شاطی ء الوادی"معنایش کنار وادی است، و نیز همو گفته: کلمه"وادی"در اصل به معنای محلی است که سیلاب از آنجامی گذرد، و به همین اعتبار شکاف میان دو کوه را نیز وادی می گویند، و جمع این کلمه"اودیه"می آید (1) ، و کلمه"بقعة"به معنای قطعه ای از زمین است که به شکل زمینهای اطرافش نبوده باشد.

و مراد از کلمه"ایمن"جانب راست است، در مقابل"ایسر"که به معنای سمت چپ است، مقصود در اینجا ایمن و سمت راست وادی است، و به آنچه بعضی (2) گفته اند:

"ایمن از یمن در مقابل شومی است"نباید اعتناء کرد.

و"بقعة مبارکه"قطعه و نقطه مخصوصی است از(کناره سمت راست وادی)که درآن درختی قرار داشته که ندای یا موسی از آن درخت برخاسته، و مبارک بودنش به همین خاطراست، که ندای الهی و تکلم او با موسی در آن جا واقع شد، و از این راه شرافتی یافت، وموسی به خاطر همین شرافت و قداست مامور شد کفش خود را بکند، همچنانکه فرمود:"فاخلع نعلیک انک بالوادی المقدس طوی" (3).

این آیه شریفه بدون تردید دلالت دارد بر اینکه درخت مزبور به وجهی مبدا آن نداء وآن گفتگو بوده، چیزی که هست این نیز مسلم است که درخت سخن نگفته، بلکه سخن سخن خدا و قائم به او بوده، نه قائم به درخت، همان طور که کلام ما آدمیان قائم است به خود متکلم، پس در حقیقت درخت حجابی بود که خدای تعالی از ورای آن با موسی سخن گفت، البته این احتجاب به معنایی بوده که لایق ساحت قدس او باشد، احتجابی که بااحاطه او بر هر چیز منافات نداشته باشد، همچنان که آیه"و ما کان لبشر ان یکلمه الله الاوحیا او من وراء حجاب او یرسل رسولا فیوحی باذنه ما یشاء" (4) ، نیز سخن گفتن خدا با یک فرد بشر را منحصر کرده به طریق وحی، یا از پشت حجاب.

و از همین جا ضعف این تفسیر که بعضی (5) گفته اند: "درخت محل کلام بوده، چون کلام از مقوله عرض است، و محتاج است به محلی که قائم بدان باشد"روشن می گردد.

و همچنین اینکه بعضی (6) دیگر گفته اند: این نحوه تکلمی که خدا با موسی کردعالی ترین مرتبه تماس خدا با انبیاء(ع) است، چون بدون واسطه با وی سخن گفته، و موسی بدون واسطه سخن او را شنیده وجه فساد این تفسیر این است که: در این جریان نیز سخن گفتن خدای تعالی بدون واسطه نبوده، چون - گفتیم - کلام خدا از ماورای حجاب بود، و حجاب در این تکلم درخت بود، که واسطه شد میان موسی(ع)و خدای تعالی، و ظاهر آیه شوری این بود که تکلم کردن خدا با خلق خود به یکی از سه نحو است، یکی به وسیله رسول و مبلغ، دوم از ورای حجاب، سوم که عالیترین مراحل تکلم است تکلم بدون واسطه و بدون حجاب است.

"ان یا موسی انی انا الله رب العالمین" - کلمه"ان"در این جمله تفسیریه است، ودر آن از ذات متعالی که نامش الله ست خبر می دهد، و او را به وصف وحدانیت و یکتایی درربوبیت توصیف می کند، و شرک را به همه انواعش به طور مطلق از او نفی می کند، به این بیان که وقتی او را به ربوبیت برای همه عالمیان ستود، و با در نظر گرفتن اینکه"رب"به معنای مالک و مدبر می باشد، و مستحق است که مملوک هایش او را پرستش کنند، دیگرچیزی از عالمیان را باقی نگذاشته که مربوب غیر او باشد، در نتیجه دیگر ربی غیر از او باقی نمانده، و معبودی سوای او نیست.

پس در آیه شریفه اجمال آن مطالبی است که در سوره طه تفصیلش آمده، و این ندایی که در آیه مورد بحث به طور اجمال به معارف سه گانه توحید و نبوت و معاد اشاره می کند، درآنجا آنها را از یکدیگر جدا کرده، در باره توحید فرموده: "اننی انا الله لا اله الا انا فاعبدنی"،

پی نوشتها:

(1)مفردات راغب، ماده"شطا".

(2)روح المعانی، ج 20، ص 73.

(3)نعلین خود بکن که تو در وادی مقدس طوایی.سوره طه، آیه 12.

(4)هیچ بشری را نمی رسد که خدا با او تکلم کند، مگر از طریق وحی، یا از ورای حجاب، یااینکه رسولی بفرستد پس او به اذن خود هر چه بخواهد وحی می کند.سوره شوری، آیه 51.

(5 و 6)مجمع البیان، ج 7، ص 251.


پل ارتباطی :  daniz_0443@yahoo.com

چهارشنبه 16 فروردین 1391  1:19 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها