پاسخ به:مشاعره آنلاین
ماهم که هاله ای به رخ از دود آهش است دائم گرفته چون دل من روی ماهش است دیگر نگاه وصف بهاری نمی کند شرح خزان دل به زبان نگاهش است
عصر یک جمعه ی دلگیر دلم باز گرفت
که بگویم ، بنویسم که چرا عشق به انسان نرسیده است ...
دست به دست من بده پا به پاي من بيا بگو امروز واسه دل بگو فردا مال ماست
تو را صبا و مرا آب ديده شد غماز و گر نه عاشق و معشوق رازدارانند ز زير زلف دوتا چون گذر کنی بنگر که از يمين و يسارت چه سوگوارانند
من بوی بی پناهی را از دور می شناسم : بوی پلنگ زخمی را در متن مه گرفته ی جنگل بوی طنین شیهه ی اسبان را در صخره های ساکت کوهستان بوی کتان سوخته را در مشام ماه بوی پر کبود کبوتر را در چاه این باد بی قراری وقتی که می وزد دلهای سر نهاده ی ما بوی بهانه های قدیمی می گیرد
در آرزوی لب سقا شریعه در خروشه هزار هزار چشمه خواهش پیش پاهاش می جوشه
هر شبی گویم که فردا ترک این سودا کنم
باز چون فردا شود امروز را فردا کنم
مرحبا ای پیک مشتاقان بده پیغام دوست تا کنم جان از سر رغبت فدای نام دوست
تنور لاله چنان برفروخت باد بهار که غنچه غرق عرق گشت و گل به جوش آمد
تاب بنفشه میدهد طره مشک سای تو پرده غنچه میدرد خنده دلگشای تو
تا چشم بشر نبیندت روی
بنهفته به ابر چهر دلبند
abdollah_esrafili@yahoo.com
شاد، پیروز و موفق باشید.
دانی که را سزد صفت پاکی
آن کو وجود پاک نیالاید