پاسخ به:مشاعره آنلاین
یک روز ز بند عالم آزاد نیم
یکدم زدن از وجود خود شاد نیم
شاگردی روزگار کردم بسیار
در کار جهان هنوز استاد نیم
از عشق من به هر سو در شهر، گفتگويي ست
من عاشق تو هستم، اين گفتگو ندارد
شهريار
رهم دور است بی تدبیر مشکل
به جنگ شیر بی شمشیر مشکل
بیا بنشین بگویم یک حدیثی
زن جاهل به مرد پیر مشکل
نمي توان به تو شرح بلاي هجران کرد فتاده ام به بلايي که شرح نتوان کرد
درخت باغ تو سبزه همیشه
خراشیدی دلم را مثل شیشه
رفیقون قدر یکدیگر بدونید
اجل سنگ است وآدم شیشه
هيچ کس ما را نمي آرد به خاطر، اي عجب ياد عالم مي کنيم اما فراموشيم ما
پرتو بیضایی
دل تنگی بخشی از وجودم شده است...
آب زنید راه را هین که نگار میرسد مژده دهید باغ را بوی بهار میرسد
مولوی جان.
دل اگر خدا شناسي، همه در رخ علي بين به علي شناختم من، به خدا قسم خدا را شهریار
از آن روزی که ما را آفریدی
به غیراز معصیت چیزی ندیدی
خداوندا به حق هشت و چارت
زمو بگذر شتر دیدی ندیدی
یار من خوشبو شدی بوی زلیخا میدهی ..
یک اشاره سوی من باچشم شهلا میدهی..
یاران موافق همه از دست شدند
درپای اجل یکان یکان پست شدند
خوردیم زیک شراب در مجلس عمر
دوری دو سه پیشتر زما مست شدند
دکترم تجویز کرده صبح وظهر وعصر شام چهار بوسه از لبت گیرم سریعا والسلام