پاسخ به:مشاعره آنلاین
یک نفر آمد صدایم کرد و رفت در قفس بودم، رهایم کرد و رفت
عصر یک جمعه ی دلگیر دلم باز گرفت
که بگویم ، بنویسم که چرا عشق به انسان نرسیده است ...
تا غنچه خندانت دولت به که خواهد داد
ای شاخ گل رعنا از بهر که میرویی
تویی که خوبتری ز آفتاب و شکر خدا
که نیستم ز تو در روی آفتاب خجل
دل در جهان مبند و به مستی سؤال کن
از فیض جام و قصه جمشید کامگار
abdollah_esrafili@yahoo.com
شاد، پیروز و موفق باشید.
شـاهـد آن نـیـسـت کـه مـویـی و مـیانی دارد
بـــنـــده طــلــعــت آن بــاش کــه آنــی دارد
غصه هایت را با «ق» بنویس
تا همچون قصه فراموش شوند...
هـر شـبـنـمـی در ایـن ره صـد بـحر آتشین است
دردا کــه ایــن مــعــمــا شـرح و بـیـان نـدارد
در دل تــاریــک شــب ، بــازو گـشـود###وان خـــیــال زنــده را در بــر گــرفــت
تـرسـم ایـن قـوم که بر دردکشان میخندند
در ســـر کـــار خـــرابـــات کــنــنــد ایــمــان را
هـر کـه در جـمـع کـسـان دعـوی درویـشـی کرد
بـه حـقـیـقـت، نـه که با ورد زبان، درویش است