0

خرس و اژدها

 
alizare1
alizare1
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : خرداد 1389 
تعداد پست ها : 6234
محل سکونت : یزد

خرس و اژدها

خرس و اژدها



اژدهايي خرسي را به چنگ آورده بود و مي‌خواست او را بكشد و بخورد. خرس فرياد مي‌كرد و كمك مي‌خواست, پهلواني رفت و خرس را از چنگِ اژدها نجات داد. خرس وقتي مهرباني آن پهلوان را ديد به پاي پهلوان افتاد و

گفت من

خدمتگزار تو مي‌شوم و هر جا بروي با تو مي‌آيم. آن

دو

با هم رفتند تا اينكه به جايي رسيدند, پهلوان خسته بود و مي‌خواست بخوابد. خرس

گفت

تو آسوده بخواب

من

نگهبان تو هستم مردي از آنجا مي‌گذشت و از پهلوان پرسيد اين خرس با تو چه مي‌كند؟


پهلوان

گفت

:

من

او را نجات دادم و او دوست

من

شد.


مرد

گفت

: به دوستي خرس دل مده, كه از هزار دشمن بدتر است.


پهلوان

گفت

: اين مرد حسود است. خرس دوست

من

است

من

به او كمك كردم او به

من

خيانت نمي‌كند.


مرد

گفت

: دوستي و محبت ابلهان, آدم را مي‌فريبد. او را رها كن زيرا خطرناك است.


پهلوان

گفت

:

اي

مرد, مرا رها كن تو حسود هستي.


مرد

گفت

: دل

من

مي‌گويد كه اين خرس به تو زيان بزرگي مي‌زند.


پهلوان مرد را دور كرد و سخن او را گوش نكرد و مرد رفت. پهلوان خوابيد مگسي بر صورت او مي‌نشست و خرس مگس را مي‌زد. باز مگس مي‌نشست چند بار خرس مگس را زد اما مگس نمي‌رفت. خرس خشمناك شد و سنگ بزرگي از كوه برداشت و همينكه مگس روي صورت پهلوان نشست, خرس آن سنگ بزرگ را بر صورتِ پهلوان زد و سر مرد را خشخاش كرد. مهر آدم نادان مانند دوستي خرس است دشمني و دوستي او يكي است.


دشمن دانا بلندت مي‌كند بر زمينت مي‌زند نادانِ دوست

وقتی احساس غربت می کنید یادتان باشد که خدا همین نزدیکی است .

******

یک شنبه 12 تیر 1390  6:36 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها