مرجئه يكى از نخستين جريانهاى فكرى - سياسى جهان اسلام به شمار مىرود. تا كنون اغلب مطالعات انجام شده درباره اين فرقه، معطوف به همسويى آنان با امويان بوده است. مقاله حاضر از منظرى متفاوت به مرجئه و نقش آنان به عنوان يكى از عوامل مؤثر در انتشار اسلام در ميان گروهى از اهل ذمه مىپردازد و نشان مىدهد كه بعضى از اينان در دفاع از نومسلمانان، حتى رودرروى عمال اموى ايستاده و دستبه شورشهايى نيز زدهاند.
واژههاى كليدى: ايمان، اسلام، اهل ذمه، جزيه، نشر اسلام.
مقدمه:
مرجئه به عنوان يكى از اولين جريانهاى مذهبى، سياسى جهان اسلام نقش محسوسى در گسترش دين اسلام و توسعه دامنه آن در مناطق مفتوحه از جمله ايران ايفا كرده و در اين مسير تا آنجا پيش رفتند كه بخشى از آنها ناخواسته رودرروى امويان قرار گرفتند. اما تاكنون تحقيقات انجام شده درباره اين گرايش بيشتر به جوانب منفى تفكر «مرجئه» در توجيه حكومت اموى از طريق دعوت به سكوت و سازش، تسليم در برابر وضع موجود، ترويج روحيه مدارا، اباحهگرى و... معطوف بوده و بسيارى از محققان بر همبستگى و همسازى و همسويى ميان ايشان و امويان تاكيد كردهاند. (1) به نظر مىرسد كه عملكرد دوگانه «مرجئه» در تاريخ و به تبع آن، داورى دو سويه راجع به ايشان، به ماهيت دو پهلوى كلمه «ارجاء» و تعريف خاص آنان از ايمان، يعنى دو ركن اصلى تفكر «مرجئه» باز مىگردد. از همين روى، اصطلاح «مرجئه» براى طيفى از جريانهاى گوناگون فكرى و سياسى و گاه متضاد و حتى در و «شيعه» (3) نيز به كار رفته و اين امر محققان را دچار مشكل ساخته است. شايد نقطه اشتراك همه اين تفكرات منسوب به مرجئه در تعريف مشترك و البته ظاهرى آنها از ايمان و نيز كاربرد مفهوم «ارجاء» نهفته باشد، اگرچه هر يك از اين جريانها مراد خويش را از اين دو اصطلاح طلب مىكردهاند.
اعتقاد به ارجاء و پىآمدهاى اجتماعى آن
از يك سوى، معانى مختلف «ارجاء»، از جمله اميدوار ساختن گنهكاران يا به تاخير انداختن داورى، مىتوانستبه نوعى اميدوار نمودن گناهكاران و تطهير ظالمان و سكوت جامعه در مقابل ايشان (4) و در نهايت، ترويج اباحه و لاابالىگرى را به همراه آورد، كه البته مهمترين پيامد اجتماعى چنين انديشهاى، خارج ساختن مردم از صحنه و ايجاد انفعال سياسى و آماده كردن جامعه براى پذيرش هر حكومتى ولو ظالم و ستمگر بود. اين ديدگاه كه سرنوشت آينده آن جهانى مردمى كه ايمان آوردهاند را نمىتوان پيشاپيش معين كرد، منتجبه اين نظريه شد كه «امويان مسلمان حقيقى و اهل قبله هستند» (5) و لذا «قيام عليه ايشان مشروع نيست». (6) اما از سوى ديگر، استناد به «ارجاء» نتايجى متفاوت با نتايج فوق نيز به دنبال داشت كه گاه به رويارويى ايشان و امويان مىانجاميد. در برداشت اول، انديشه و رفتار سياسى مرجئه درست در نقطه مقابل خوارج قرار داشت كه اتفاقا زمينههاى سياسى، اجتماعى ظهور هر دو نيز تا حد زيادى يكسان و مشترك بود. بحران سياسى پس از قتل «عثمان» و درگيرىهاى داخلى جامعه مسلمانان، به بنبست رسيدن و ياس آرمانخواهان و ايجاد شبهه پيرامون حق يا باطل بودن يكى از دو جناح «على»(ع) و «عثمان» و... منجر به ظهور اين دو تفكر متضاد شد. درحالىكه انديشه افراطى خوارج در نهايت، حكم تكفير هر دو جناح را صادر كرد، مرجئه اوليه در يك اقدام انفعالى و به اين دليل كه آگاهى از عقيده باطنى اشخاص ممكن نيست، مؤمن و مصيب بودن هر دو را مهر تاييد نهاد يا حداقل، قضاوت نهايى در اين مورد را به خداوند واگذار كرد. ظاهرا اولين بانيان مرجئه و از جمله «حسنبن محمدبن حنفيه» كه اول كسى بود كه به «ارجاء» قائل شد، (7) منظورشان از «ارجاء»، همان مفهوم فوقالذكر بود، نه آنكه عمل را از ايمان مؤخر بدانند (8) و با اينكه احتمالا اين اقدام مسالمتجويانه مرجئه در جهت احياى اتحاد از دست رفته امت اسلامى و جلوگيرى از جنگهاى داخلى و خونريزى بيشتر ميان مسلمين (9) و نيز جهت وحدت عناصر مؤمن در مقابل بنىاميه آغاز شده بود، نتايجى منفى نيز به بار آورد، تا آنجا كه در ادوار بعد با تمسك به همين انديشه و به دنبال آن، اصالت قائل شدن براى ايمان منهاى عمل، در برخى مواضع نه تنها به نزديكى و حمايتبرخى از طرفداران مرجئه به بنىاميه منجر مىشد، بلكه مىتوانست ايشان را به بازوهاى ايدئولوژيك امويان مبدل ساخته و روياروى جريانهاى ضد اموى قرار دهد. شايد علت اينكه در كوفه، كانون ضد اموى، مرجئه بيش از جاهاى ديگر از وفاداران حكومت اموى به حساب مىآمدند، (10) واكنش آنان در مقابل انديشههاى شيعيان كوفه كه نظر مساعدى نسبتبه «عثمان» نداشتند، بود. مرجئه اوليه كه با پرهيز از قضاوت در مورد دو جبهه علوى و عثمانى و به تاخير انداختن حكم درباره «على»(ع) و «عثمان» اعلام موجوديت كرده بودند، به مرور توجيه كلامى مناسبى نيز در تاييد سكوت و خاموشى خود به كار بستند كه همانا به تعريف خاص ايشان از ايمان، يعنى نقطه ثقل تفكر مرجئى، منتهى شد. درحالىكه خوارج عمل را ركن اصلى ايمان مىدانستند، مرجئه تعريفى بسيار آسانتر ارائه مىدادند كه ايمان را از عمل تفكيك نموده و فقط تا حد اقرار زبانى محدود مىساخت. اين تعريف خاص از ايمان اختلافات ديگرى از جمله در مورد دارالكفر و دارالايمان، وعد و وعيد، امر به معروف و نهى از منكر، امامت، قيام بالسيف و... را نيز به دنبال داشت كه در مجموع، «خوارج» و «مرجئه» را به عنوان مظهر و نماينده دو برداشت افراطى و تفريطى از اسلام معرفى مىكرد. به همان اندازه كه خوارج روح خشنى از اسلام را تبليغ مىكردند، مرجئه سخنگوى تفكر مسالمتجو و نرمخوى جريان اسلامى بودند. با اينكه انديشه مرجئه در جدايى ايمان از عمل مىتوانست پىآمدهاى سياسى، اجتماعى همچون تطهير فاسقين، رشد اباحهگرى و در مجموع، تثبيتحكومت امويان را به همراه داشته باشد، چنانكه گذشت، نتيجه متفاوت ديگرى نيز كه موضوع بحثحاضر است در برداشت، كه گاه ايشان را به تقابل با امويان وامىداشت; چنانكه در يك رساله مربوط به قرن اول هجرى از «سليمبن ذكوان اباضى»، مرجئه مخالفان سرسخت امويان و دشمن عوامل بيداد وصف شدهاند. (11)
قتل بسيارى از مرجئه اعم از «مرجئه قدريه» و يا حتى «جبريه» توسط حكام اموى (12) و حضور مؤثر برخى از ايشان در قيامهاى ضد اموى همچون قيام «ابناشعث»، (13) «يزيدبن مهلب» (14) «زيدبن على(ع)» (15) و نيز ترتيب دادن شورشى گسترده از نومسلمانان در خراسان به رهبرى «حارثبن سريج» (16) نه تنها اشكالات جدى بر نظريه همدستى همه مرجئه با امويان وارد مىسازد، بلكه سيماى ديگرى از آنها ترسيم مىكند كه دقيقا ريشه در همان تعريف ايشان از ايمان دارد. از نظر مرجئه دارالايمان يا دايره شمول اسلام بسيار فراختر از محدوده تنگ ديدگاههاى عرب گرايانه امويان بود كه اسلام را عملا منحصر در اعراب مىديدند و نيز در تقابل با «خارجيان» قرار داشت كه دارالايمان را به اردوگاههاى منزوى و دور افتاده خود محدود كرده و «در تصور امتى مركب از قديسين بودند». (17)
يكى از مهمترين دلايلى كه پارهاى از مرجئه را به رويارويى با امويان وامىداشت، علاوه بر افراط امويان در سب على(ع)، تلقى ايشان از تعريف مسلمان بود. در شرايطى كه امويان به خاطر كاهش درآمدهاى مالياتى ناشى از فرار روستاييان به شهرها و معاف گشتن نومسلمانان از پرداخت جزيه، به بهانههاى گوناگون مسلمانى آنان را زير سئوال برده به اخذ جزيه از ايشان مبادرت مىكردند (18) مرجئه به حمايت و تاييد هر كس كه به هر دليل حتى به ظاهر اسلام مىآورد، مبادرت نموده و خواهان استفاده ايشان از حقوق يك فرد مسلمان و از جمله معافيت از جزيه بودند. شيوخ و مؤمنين مرجئه كه ايمان را اقرار به خدا و رسول او و كفر را منحصر در خدانشناسى و عبادت را به ايمان و معرفتخدا محدود ساخته و حتى برخى از ايشان نماز را عبادت تلقى نمىكردند و اعتقاد داشتند كه هرگاه آدمى به معرفتخدا رسد و بعدا با زبان به انكار او پردازد كافر نشود، (19) چگونه مىتوانستند شاهد برخورد خشن و سركوبگرانه امويان با نومسلمانانى باشند كه ظاهرا به دليل مختون نبودن اما در واقع به واسطه بيم از كاهش درآمد بيتالمال، در جرگه مسلمانى پذيرفته نمىشدند. (20)
حضور برخى مرجئه در كنار «ابن اشعث» و در برابر «حجاج»، علاوه بر مخالفتبا وى در سب على(ع)، در راستاى مقابله با سياستهاى غيرانسانى «حجاج» با موالى و نومسلمانان قابل توجيه است. به روايت طبرى شمار كثيرى از ذميان تازه مسلمان در بصره كه از رنج و محنت «حجاج» به تنگ آمده و به دستور وى مجبور به ترك خانه و كاشانه خود در شهرها و بازگشتبه روستاهاى خود و پرداخت مجدد جزيه و خراج شده بودند و نمىدانستند به كجا پناه برند، در شهر تجمع كرده به گريه و زارى پرداخته و نداى «وامحمدا» سرداده بودند، كه «ابن اشعث» از راه رسيد و نومسلمانان به اتفاق «قاريان» و ساير مردم با وى بيعت كردند با اين شرط كه با حجاج نبرد كند. (21) اطلاع داريم كه برخى از اين قاريان كه به نفع نومسلمانان قيام كردند از مرجئه بودهاند. (22) موضوع ديگرى كه مرجئه را در مخالفتبا حجاج سرسختتر كرد، دشمنى ويژه او با على(ع) و خصوصا سب و لعن وى بود كه اين با ديدگاه رسمى مرجئه پيرامون «على(ع)» و «عثمان» در تضاد بود.
هر چند حضور مرجئه در اين قيام به تصادم عمل و انديشه بعضى از آنان انجاميد كه «قيام بالسيف را نفى مىكردند» (23) تا آنجا كه حتى به كنارهگيرى برخى از ايشان از اين گروه منجر شد، (24) اما از طرفى نيز به ظهور جناحى از مرجئه انجاميد كه در طول حكومت اموى در كنار نومسلمانان و در جهت احقاق حقوق ايشان و تشويق اهل ذمه به مسلمانى، حتى به رويارويى با بنىاميه پرداختند.
تساهل مذهبى مرجئه و استقبال ذميان از آن
تعريفى كه مرجئه از ايمان ارائه مىدادند و ايمان و اسلام را يكسان قلمداد مىكردند، مىتوانستسبب روى آوردن اهل ذمه به آئين مسلمانى باشد. اصولا اسلام مرجئى بسيار سهل و آسان و فارغ از مشقت و به قولى، مذهب سواد اعظم بود; (25) مثلا درحالىكه خوارج با تكيه بر اصل «وعيد»، بيشتر بر جنبههاى غضب و خشم خداوندى در كيفر گناهكاران تاكيد مىكردند، مرجئه با استناد به «وعد» (26) بر لطف و كرم و رحمت الهى تاكيد ورزيده، تخم اميد به بخشايش را در دل خطاكاران بارور مىساختند و جهنم را خاص مشركان دانسته و براى همه اميد آمرزش داشتند و مىگفتند هيچ كس از اهل قبله درون آتش نرود و خداوند موحد را عذاب نكند. (27) همچنين درحالىكه جميع فرق با استناد به حديث پيامبر(ص) تنها يك فرقه از هفتاد و سه فرقه امت اسلامى را مستحق بهشت و رستگارى مىدانستند، مرجئه اين سخن را چنين تفسير مىكردند كه پيغمبر گفته است: امت من بر هفتاد و سه گروه تقسيم شوند، هفتاد و دو گروه بهشتى باشند و يك گروه دوزخى. (28)
به تدريج آموزههاى اعتقادى مرجئه در نفى خرد (29) و تنزل مقام عمل و طاعت و توجه افزونتر به معرفت، محبت و اخلاص، (30) به برداشتهاى گنوسيستى از اسلام انجاميد كه اذهان ايرانيان با آن آشنايى داشت. اين ديدگاه كه هر گاه آدمى به معرفتخدا رسد و بعدا با زبان به انكار او پردازد كافر نشود، (31) مرجئه را «به سوى يك تصوف پيشرفته و شديد هدايت مىكرد كه از جنبه روش و سياست تصوف مآبانه خويش در انجام عبادات وسعت عمل داشت». (32) اصالت نيت و عقيده و ناچيز شمرده شدن گفتار و كردار نزد مرجئه (33) با زمينههاى فكرى انديشمندان گنوسيست ايرانى كه انديشه «الاعمال بالنيات» (پاكى كار دل است نه كار اندام) را شعار خود ساخته، تكفير انسان مسلمان را به دليل گناه كردن زشت مىشمردند، (34) هماهنگى داشت; از اينرو، بسيارى از شيوخ و علماى مرجئه از موالى و عمدة ايرانى بودند. (35)
طبيعى است كه اينگونه تلقى مسامحهآميز از دين براى برخى ذميان كه صرفا نه به دلايل اعتقادى بلكه بيشتر به دلايل اجتماعى تغيير كيش مىدادند مطبوع و قابل قبولتر باشد; زيرا اصولا بسيارى از ذميان از آن رو به آسانى به اسلام مىگرويدند كه از دينى پايبند آداب و تشريفات پيچيده (مثلا زردشتى) به دينى آسانگير و دربند ظاهر وارد مىشوند; دينى كه براى پذيرش آن فقط اعتراف و اقرار به شهادتين كافى بود. با قبول اسلام مرجئى، ذميان مىتوانستند به آسانى و بدون تحمل مصائب گوناگون در جرگه مسلمانى وارد شده و از مزايايى كه پيام اسلامى به آنها بشارت و وعده داده بود برخوردار شوند. بنابر پارهاى شواهد، انديشههاى مرجئى، مورد استقبال بقاياى مزدكيان و خرمدينان دوره اسلامى نيز قرار گرفت; زيرا مىتوانستند در پوشش اسلام ظاهرى موجوديتخود را حفظ كنند. (36)
به تدريج و در گذر زمان، مرجئه پذيرش خداى يگانه را اساس مسلمانى دانسته همه فرايض را رها كردند. صفت مشخص ايشان، تحقير عمل (كار اندام) بود. (37) با توضيحات فوق، جاى تعجب نيست كه «مقدسى» شاهد گره خوردن آمال خرمدينان دماوند با اسلام تسامح و تساهلآميز مرجئى باشد. روشن است كه تفسيرى اينگونه از اسلام كه در نهايتبه نفى تشرع مىانجاميد نه فقط براى عامه بلكه براى بزرگان و اشراف ايرانى كه به هر طريق ممكن خواهان حفظ و ارتقاء موقعيت اجتماعى خود در چهارچوب نظم حاكم بودند نيز به كار مىآمد. مسالمتجويى و روحيه مداراى اغلب مرجئه در مورد نزاعهاى فرقهاى موجود در جامعه اسلامى كه «حتى خواندن نماز پشتسر امام مرتكب گناه كبيره را نيز صحيح و درست مىدانست» (38) و نيز تفكر سياسى برخى از ايشان مبنى بر لزوم اطاعت از حاكم، (39) مىتوانستبا استقبال نومسلمانانى مواجه شود كه به هر دليل نمىخواستند خود را وارد درگيرىهاى داخلى اعراب نمايند و طالب نوعى يكپارچگى در جهان اسلام بودند تا در پناه آن زندگى آرام و بدون دغدغهاى داشته باشند.
مرجئه و دعوت اسلامى در خراسان
به نوشته «ابن عساكر» تفكر مرجئى اولبار پس از قتل «عثمان» در ميان مجاهدان بازگشته از فتوحات به مدينه هم زمان با حيرت و سردرگمى ايشان در حق و باطل بودن يكى از دو جبهه «على»(ع) و «عثمان» نمودار شد. (40) اين گروه خواستار پرهيز از درگيرىهاى داخلى امت اسلامى بودند و جنگ با كفار و حضور در كارزارهاى فتوحات اسلامى را بيشتر مرضى خاطر خداوند مىدانستند تا نبرد با مسلمانان را; چرا كه از نظر ايشان نبرد در مرزها بدون شك جهاد در راه خدا بود و دغدغه حق و باطل، آنها را رنج نمىداد. بدينسان، به اتفاق برخى از قبايل عرب مهاجر به مناطق سرحدى از جمله خراسان و ماوراءالنهر، تفكر مرجئى را با خود به اين نواحى ارمغان بردند و چون از نظر مرجئه، «همه مسلمانان برادر دينى هستند اعم از عرب يا نومسلمان» (41) اين انديشه در آنجا با آمال و خواستههاى نومسلمانان و اهل ذمه كه همانا «تاويل احكام شريعت و تفسير دين به آسانترين راه بود» (42) همساز گشت. از اينرو، تفكر مرجئه در آن سامان نقش مهمى در سازش بين مصالح متعارض ميان اعراب و ساير مسلمين ايفا نمود و خراسان را به بزرگترين مركز فرقه «مرجئه جبريه» در عصر اموى تبديل كرد. (43) در منابع تاريخى از افراد زيادى از مرجئه كه خراسانى يا منسوب به خراسان بودند و يا در آنجا اقامت داشتند نام برده شده است; (44) از جمله به واسطه كثرت وجود مرجيان در بلخ، آنجا را «مرجياباد» مىگفتند. (45) ابوالفرج اصفهانى گزارشى از وجود مناظرات ميان خوارج و مرجئه در خراسان ارائه مىدهد (46) ، و بدون ترديد يكى از دلايل عدم انتشار تفكر خارجى در خراسان بر خلاف سيستان، علاوه بر محبوبيت علويان مىتواند ناشى از نفوذ گسترده مرجئه در آنجا باشد. اما همانگونه كه گذشت، حضور مرجئه در خراسان بيشتر ناشى از شركت ايشان در فتوحات سرحدى و انتشار اسلام در آن نواحى است، تا آنجا كه دو تن از معروفترين ايشان در خراسان «ثابت قطنه» و «حارثبن سريج» از فرماندهان معروف اموى در فتوحات بودند. «ثابت» در نهايت روابطش با امويان تيره شد و به همين دليل به قيام «يزيدبن مهلب» (102ه) پيوست و سپس در دفاع از نومسلمانان رودرروى «اشرس»، حاكم اموى خراسان، قرار گرفت و مدتى توسط وى زندانى شد و سرانجام ترجيح داد در ميدان كارزار كشته شود تا آنكه اسير شده و با فديه بنىاميه آزاد گردد. (47)
در واقع، مرجيان فتوحات را جداى از حكومت مىنگريستند; يعنى در نزد ايشان مصالح امت و دولت دو مقوله جداگانه بود. علاوه بر فتوحات، گسترش افكار مرجئه در خراسان با رواج مكتب ابوحنيفه در آن سامان توام بوده تا آنجا كه گفتهاند: ابوحنيفه «پيشواى بلامنازع روحانى و شايد هم سياسى مرجئه در سرزمينهاى شرق قلمرو خلافتبوده است». (48) از اينرو، از ابتداى قرن دوم هجرى و هم زمان با آغاز حركت اصلاحى نومسلمانان، شاهد همراهى مرجئه با ايشان و راهبرى قيام توسط سرشناسان مرجئى هستيم. جنبش نومسلمانان خراسان در اعتراض به وضع نامساعد سياسى، اجتماعى و رفتار تبعيضآميز اموى كه از ابتداى قرن دوم هجرى و با استفاده از فضاى باز سياسى ايجاد شده در اصلاحات «عمربن عبدالعزيز» آغاز شده بود روز به روز گسترش بيشترى مىيافت. (49) گزارشهايى از مذاكره بعضى شيوخ مرجئه با «عمر دوم» در مساله ايمان ثبتشده كه نشانگر اين است كه ظاهرا عمر با ايشان همساز شده بوده. (50) شايد منع سب «على»(ع) نيز نتيجه عملى اين مذاكرات بوده باشد. از طرفى «ابوالصيداء» سخنگوى نومسلمانان به دربار «عمر دوم» جهتبازگويى وضعيت نامساعدشان بود كه بعدها در سال 110ه قيام مرجئه را به نفع نومسلمانان هدايت كرد (51) و پس از مرگ وى، يارانش به قيام «حارثبن سريج» كه او نيز مرجئى بود پيوستند. اما دقيقا روشن نيست كه اهتمام خليفه «عمر دوم» در دعوت اهل ذمه خراسان در گرويدن به اسلام به شرط معافيت از جزيه، ارتباطى با مذاكرات وى با مرجئه داشته استيا نه. ولى به هر حال از اين زمان حضور مرجئه در دعوت اسلامى به طور محسوسى مشهود است. هر چند با سقوط عمر اصلاحات وى از جمله جايگزينى دعوت اسلامى به جاى فتوحات نيز متوقف شد، اما در حوالى سال 110ه دعوت اسلامى شروعى دوباره يافت. در راس اين حركت تبليغى دو نفر از مرجئه به نامهاى «ابوالصيداء» و «ثابت قطنه» قرار داشتند كه هر دو نيز از موالى بودند. اين دو به اتفاق جمعى ديگر از طرف حاكم اموى خراسان «اشرس» مامور تبليغ اسلام در ماوراءالنهر شدند، با اين شرط كه هر كس مسلمان شد از پرداخت جزيه معاف شود; اما استقبال گسترده «سغديان» از اين پيشنهاد كه منجر به كاهش در آمد امويان شد تغيير رويه حاكم اموى را درپى داشت. وى در مرحله اول دستور داد «هر كس ختنه كرده و فرايض را بپا داشته و اسلامش نكو شده و سورهاى از قرآن آموخته از خراج (جزيه) معاف شود»، (52) اما در نهايتبه اخذ مجدد جزيه از كليه نومسلمانان پرداخت كه اين امر بازتاب بسيار نامطلوبى در ميان نومسلمانان داشت، تا آنجا كه شورشى ترتيب دادند كه «ابوالصيداء» و «ثابت قطنه» مرجئى رهبرى آن را برعهده داشتند. شورش نومسلمانان تا سقوط امويان به صورت پراكنده ادامه داشت و در يك دوره نسبة طولانى (از 115 تا 128ه) رهبرى ايشان به عهده يكى از موالى به نام «حارثبن سريج» مرجئى مذهب بود و فردى ديگر از موالى به نام «جهم بن صفوان» از شيوخ مرجئه نيز در راس جناح عقيدتى جنبش قرار داشت. جهم كه اعتقاد دبير و قاضى «حارث» بود و سپاهيان او را موعظه مىكرد. (54) نظرات «جهم» واكنش آن صورت از اسلام بود كه اميران خراسان در قبال موالى و اهل ذمه از نظر سياسى و اقتصادى به كار مىبستند و هيچ قرينهاى از علاقهمندى هواداران حارث به مباحثه پيرامون مساله على(ع) و عثمان گزارش نشده است، بلكه انگيزه اين حركت كوشش در مطالبه حقوق مساوى براى جماعت تازه مسلمان و وفاى به عهد با اهل ذمه بود. حارث «چنان نمود كه اهل ذمت را به ذمت وفا كند و از مسلمانان خراج (جزيه) نستاند، و بر كس بيداد نكند.» (55) او ميدان را از شر استثمارگران به سود طبقات ضعيف و كشاورزان پاك مىكرد و راه را جهت مسلمان شدن آنان فراهم مىساخت; از همين روى، اكثر پيروان حارث را كشاورزان فقير و ضعفا كه از دست اشراف ايرانى قديم و اشراف عرب رنج فراوان كشيده بودند، تشكيل مىدادند. (56) «حارث» به شدت اين نظر امويان را كه «مصلحت اسلام از مصلحت دولت جدا نيست و به دست آوردن قدرت در حقيقتيك موفقيت مذهبى است» مورد انتقاد قرار داد و بين منافع حكومت و منافع اسلام فرق قائل شد. (57)
هر چند پيروان «حارث» پس از قتل وى و «جهمبن صفوان» دچار پراكندگى شدند و اغلب به جنبش «ابومسلم» پيوستند، اما ظاهرا مرجئه روابط خوبى با ابومسلم نداشتند، زيرا در منابع از پيكارى كه به سال 131ه در مرو درگرفت و موجب اعدام دو تن از برجستگان مرجئه توسط ابومسلم گرديد، ياد شده است. يكى از اعدام شدگان از طرفداران برجسته جنبش برابرى مسلمانان غير عرب بود. (58)
پس از سقوط امويان و از ميان رفتن تدريجى مسالهاى به نام «نومسلمانان»، زمينههاى لازم براى فعاليت مرجئه نيز رو به كاهش نهاد و حضور ايشان در صحنه فعاليتهاى اجتماعى كمرنگتر شد، اما به هر حال نبايد سهم قابل توجه ايشان در
انتشار و توسعه دين اسلام در ميان پارهاى از اهل ذمه را ناديده گرفت.
پىنوشتها:
1. براى نمونه ر.ك: اگناس گلدزيهر، درسهايى درباره اسلام، ترجمه علينقى منزوى (تهران، انتشارات كمانگير، 1357ش) ص 166; هميلتون گيب: اسلام بررسى تاريخى، ترجمه منوچهر اميرى (تهران، انتشارات علمى و فرهنگى، 1367ش) ص 130; مونتگمرى وات، فلسفه و كلام اسلامى، ترجمه ابوالفضل عزتى (تهران، انتشارات علمى و فرهنگى، 1370ش) ص 49; ريچارد فراى (گردآورنده)، تاريخ ايران كمبريج (از اسلام تا سلاجقه)، ترجمه حسن انوشه (تهران، اميركبير، 1363ش) ج 4، ص 41; ايلياپاولويچ پطروشفسكى، اسلام در ايران، ترجمه كريم كشاورز (تهران، انتشارات پيام، 1350ش) ص 214; عبدالحسين زرينكوب، تاريخ مردم ايران (از پايان ساسانيان تا پايان آلبويه)، (تهران، اميركبير، 1367ش) ص 163 و سيدحسينمحمد جعفرى، تشيع در مسير تاريخ، ترجمه سيدمحمدتقى آيتاللهى (تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، 1364ش) ص 304.
2. ابوالحسن اشعرى، مقالات الاسلاميين و اختلاف المصليين، ترجمه محسن مؤيدى (تهران، اميركبير، 1362ش) ص 64.
3. رسول جعفريان، مرجئه (تاريخ و انديشه)، (قم، نشر خرم، 1371ش) ص 142.
4. نوبختى مرجئه را توده مردم و قومى فرومايه كه از پيروان پادشاهان و حكام غالب وقتبه شمار مىرفتند، معرفى مىكند; ابىمحمدالحسن النوبختى، فرق الشيعه، تحقيق سيدمحمدصادق آلبحرالعلوم (نجف، المطبقه الحيدريه، 1355ه) ص 6; همچنين ر.ك: سعدبنعبدالله اشعرىقمى، المقالات و الفرق، تحقيق جواد مشكور (تهران، انتشارات علمى و فرهنگى، 1360ش) ص 5.
5. اگناس گلدزيهر، همان، ص 165.
6. مونتگمرى وات، همان.
7. ابن رسته، الاعلاق النفيسه (بيروت، داراحياء التراث العربى، 1408ه) ص 179.
8. ابوالفتح محمدالشهرستانى، الملل و النحل، تحقيق شيخ احمد فهمى محمد (بيروت، دارالسرور، 1367ه) ج 1، ص 228.
9. مارتين مكدرموت، انديشههاى كلامى شيخ مفيد، ترجمه احمدآرام (تهران، مؤسسه مطالعات اسلامى دانشگاه مكگيل، 1363ش) ج 2، ص 310.
10. رضا رضازادهلنگرودى، برخورد انديشههاى سياسى در اسلام (پژوهشى در مرجئه)، كتاب طوس، مجموعه مقالات، دفتر اول، 1363ش، ص 156.
11. همان، ص 139.
12. براى نمونه ر.ك: عبدالقاهر بغدادى، الفرق بين الفرق، تحقيق محمدمحىالدين عبدالحميد (بيروت، دارالمعرفه، بىتا) ص 212; حسين عطوان، فرقههاى اسلامى در سرزمين شام در عصر اموى، ترجمه حيمدرضا شيخى (مشهد، انتشارات آستان قدس، 1371ش) صفحات مختلف و رسول جعفريان، همان، ص 149.
13. ابوسعيدبن نشوان الحميرى، الحور العين، تحقيق كمال مصطفى، (اعادات طبعه فى طهران، بىنا، 1972م) ص 204.
14. محمدبن جرير طبرى، تاريخ الامم و الملوك (تاريخ طبرى)، (بيروت، انتشارات عزالدين، 1407ه) ج 3، ص 607.
15. ابوسعيدبن نشوان الحميرى، همان، ص 186.
16. نگ: ادامه مقاله.
17. مونتگمرى وات، همان، ص 50.
18. محمدبن جرير طبرى، همان، ص 592 و ج 4، ص 29.
19. ابوالحسن اشعرى، همان، ص 69-78.
20. محمدبن جرير طبرى، همان، ج 3، ص 592.
21. همان، ص 503.
22. ابنسعد، الطبقات الكبرى (بيروت، داربيروت للطباعة و النشر، 1405ه) ج 6، ص 293.
23. مارتين مكدرموت، همان، ص 310 و م.م شريف، تاريخ فلسفه در اسلام، ترجمه و گردآورى زير نظر نصرالله پورجوادى (تهران، مركز نشر دانشگاهى، 1365ش) ج 2، ص 115.
24. ابىالفرج اصفهانى، كتاب الاغانى (بيروت، داراحياء التراث العربى، بىتا) ج 9، ص 139.
25. سعدبنعبدالله اشعرى قمى، همان.
26. ابوالحسن اشعرى، همان، ص 76.
27. همان، ص 78-74; ابوالفتح محمدالشهرستانى، همان و ابىمحمدالحسن النوبختى، همان.
28. ابى عبدالله المقدسى، احسن التقاسيم فى معرفة الاقاليم (ليدن، بريل، 1967م) ص 39.
29. ابوالحسن اشعربى، همان، ص 66.
30. ابوالفتح محمد الشهرستانى، همان، ص 223 و عبدالقاهر بغدادى، همان، ص 211.
31. ابوالحسن اشعرى، همان، ص 69.
32. دائرة المعارف مختصر اسلام، ذيل مرجئه ، (Shorter Encyclopaedia of islam LEIDEN E.J.BRILL 1953)
33. ابىعبدالله المقدسى، همان، ص 38.
34. رضا رضازادهلنگرودى، همان، ص 147 و علينقى منزوى، مرجيان كه بودند و چه مىگفتند (مونيخ، مجله كاوه، آذر، 1354ش) ص 8-13.
35. ر.ك: رسول جعفريان، همان، ص 55.
36. از جمله «مقدسى» ضمن توصيف كوههاى خرمدينان در دماوند مىگويد: ايشان گروهى بىگمان از مرجيانند. غسل از جنابت نمىكنند، در ديههاشان مسجد نديدم، با ايشان مناظره كرده، گفتم: با اين مذهب كه شما داريد چگونه مسلمانان به جنگ شما نمىآيند؟ ايشان گفتند: مگر ما موحد نيستيم؟ گفتم: چگونه در حالىكه فرايض را ترك كرده و شريعت را تعطيل نمودهايد. گفتند: ما همه ساله اموال بسيار به سلطان مىدهيم; (ابىعبدالله المقدسى، همان، ص 398-399).
37. اگناس گلدزيهر، همان، ص 247 حواشى مترجم.
38. دائرة المعارف مختصر اسلام، ذيل مرجئه.
39. مشكور، ص 72 و م.م شريف، همان.
40. تاريخ دمشق، به نقل از حسين عطوان، همان، ص 23.
41. فان فلوتن، تاريخ شيعه و علل سقوط بنى اميه، ترجمه سيدمرتضى هاشمىحائرى (تهران، انتشارات اقبال، 1325ش) ص 73.
42. همان، ص 63.
43. حسين عطوان، همان، ص 111.
44. رسول جعفريان، همان، ص 190.
45. ابوبكر بلخى، فضائلبلخ، به اهتمام عبدالحى حبيبى (تهران، بنياد فرهنگ ايران، 1350ش) ص 28.
46. ابىالفرج اصفهانى، همان، ج 14، ص 269.
47. ر.ك: محمدبن جرير طبرى، همان ج 4، ص 28 و ابىالفرج اصفهانى، همان، ج 12، ص 263.
48. رضا رضازادهلنگرودى، همان، ص 158.
49. محمدبن جرير طبرى، همان، ج 3، ص 592.
50. ابن سعد، همان، ص 313.
51. محمدبن جرير طبرى، همان، ج 4، ص 28.
52. همان، ج 4، ص 29.
53. عبدالقاهر بغدادى، همان، ص 212.
54. و كان جهم يقص فى بيته فى عسكر الحارث; محمدبن جرير طبرى، همان، ج 4، ص 167.
55. ابوسعيد عبدالحى گرديزى، زين الاخبار (تاريخ گرديزى)، به اهتمام عبدالحى حبيبى (تهران، انتشارات دنياى كتاب، 1363ش) ص 258.
56. عبداللهمهدى الخطيب، حكومتبنىاميه در خراسان، ترجمه باقر موسوى (تهران، انتشارات توكا، 1357ش) ص 119.
57. همان، ص 120
58. رضا رضازادهلنگرودى، همان، ص 156.
منابع:
- ابن رسته: الاعلاق النفيسه (بيروت، داراحياء التراث العربى، 1408ه/1988م).
- ابن سعد: الطبقات الكبرى (بيروت، داربيروت للطباعة و النشر، 1405ه/1985م).
- اشعرى، ابوالحسن: مقالات الاسلاميين و اختلاف المصليين، ترجمه محسن مؤيدى (تهران، اميركبير، 1362ش).
- اشعرىقمى، سعدبن عبدالله: المقالات و الفرق، تحقيق جواد مشكور (تهران، انتشارات علمى و فرهنگى، 1360ش).
- اصفهانى، ابىالفرج: كتاب الاغانى (بيروت، داراحياء التراث العربى، بىتا).
- بغدادى، عبدالقاهر: الفرق بين الفرق، تحقيق محمدمحىالدين عبدالحميد (بيروت، دارالمعرفة، بىتا).
- بلخى، ابوبكر: فضائل بلخ، به اهتمام عبدالحى حبيبى (تهران، بنياد فرهنگ ايران، 1350ش).
- پطروشفسكى، ايلياپاولويچ: اسلام در ايران، ترجمه كريم كشاورز (تهران، انتشارات پيام، 1350ش).
- جعفرى، سيدحسين محمد: تشيع در مسير تاريخ، ترجمه سيدمحمدتقى آيتاللهى (تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، 1364ش) .
- جعفريان، رسول: مرجئه (تاريخ و انديشه)، (قم، نشر خرم، 1371ش).
- الحميرى، ابوسعيد بن نشوان: الحورالعين،تحقيق كمال مصطفى (اعادات طبعه فى طهران، 1972م).
- الخطيب، عبدالله مهدى، حكومتبنىاميه در خراسان، ترجمه باقر موسوى (تهران، انتشارات توكا، 1357ش).
- رضازادهلنگرودى، رضا: برخورد انديشههاى سياسى در اسلام (پژوهشى در مرجئه)، كتاب طوس، مجموعه مقالات، دفتر اول، 1363ش.
- زرين كوب، عبدالحسين: تاريخ مردم ايران (از پايان ساسانيان تا پايان آلبويه)، (تهران، اميركبير، 1367ش).
- شريف، م.م: تاريخ فلسفه در اسلام، ترجمه و گردآورى زير نظر نصرالله پورجوادى (تهران، مركز نشر دانشگاهى، 1365ش).
- الشهرستانى، ابوالفتح محمد: الملل و النحل، تحقيق شيخ احمد فهمىمحمد (بيروت، دارالسرور، 1367ه/1948م).
- طبرى، محمدبن جرير: تاريخ الامم و الملوك (تاريخ طبرى)، (بيروت، انتشارات عزالدين، 1407ه/1987م).
- عطوان، حسين: فرقههاى اسلامى در سرزمين شام در عصر اموى، ترجمه حميدرضا شيخى (مشهد، انتشارات آستان قدس، 1371ش).
- فراى، ريچارد (گردآورنده): تاريخ ايران كمبريج (از اسلام تا سلاجقه)، ج چهارم، ترجمه حسن انوشه (تهران، اميركبير، 1363ش) .
- فلوتن، فان: تاريخ شيعه و علل سقوط بنىاميه، ترجمه سيدمرتضى هاشمى حائرى (تهران، انتشارات اقبال، 1325ش).
- گرديزى، ابوسعيد عبدالحى: زين الاخبار (تاريخ گرديزى)، به اهتمام عبدالحى حبيبى (تهران، انتشارات دنياى كتاب، 1363ش) .
- گلدزيهر، اگناس: درسهايى درباره اسلام، ترجمه علينقى منزوى (تهران، انتشارات كمانگير، 1357ش).
- گيب، هميلتون: اسلام بررسى تاريخى، ترجمه منوچهر اميرى (تهران، انتشارات علمى و فرهنگى، 1367ش).
- المقدسى، ابىعبدالله: احسن التقاسيم فى معرفة الاقاليم (ليدن، بريل، 1967م).
- مكدر موت، مارتين: انديشههاى كلامى شيخ مفيد، ترجمه احمد آرام (تهران، مؤسسه مطالعات اسلامى دانشگاه مكگيل، 1363ش).
- منزوى، علينقى: مرجيان كه بودند و چه مىگفتند (مونيخ، مجله كاوه، آذر، 1354ش).
- النوبختى، ابى محمدالحسن: فرق الشيعه، تحقيق السيد محمدصادق آلبحرالعلوم (نجف، المطبعه الحيدريه، 1355ه/1936م).
- وات، مونتگمرى: فلسفه و كلام اسلامى، ترجمه ابوالفضل عزتى (تهران، انتشارات علمى و فرهنگى، 1370ش).
يادداشت:
1) عضو هيات علمى دانشگاه تربيت معلم تهران.
مجله تاريخ اسلام، شماره 5، مفتخرى، حسين؛