0

جريان مرجئه و نو مسلمانان

 
amuzesh2005
amuzesh2005
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1387 
تعداد پست ها : 6524
محل سکونت : آذربایجانشرقی

جريان مرجئه و نو مسلمانان
چهارشنبه 4 خرداد 1390  11:47 AM

مرجئه يكى از نخستين جريان‏هاى فكرى - سياسى جهان اسلام به شمار مى‏رود. تا كنون اغلب مطالعات انجام شده درباره اين فرقه، معطوف به همسويى آنان با امويان بوده است. مقاله حاضر از منظرى متفاوت به مرجئه و نقش آنان به عنوان يكى از عوامل مؤثر در انتشار اسلام در ميان گروهى از اهل ذمه مى‏پردازد و نشان مى‏دهد كه بعضى از اينان در دفاع از نومسلمانان، حتى رودرروى عمال اموى ايستاده و دست‏به شورش‏هايى نيز زده‏اند.
واژه‏هاى كليدى: ايمان، اسلام، اهل ذمه، جزيه، نشر اسلام.
 

مقدمه:

مرجئه به عنوان يكى از اولين جريان‏هاى مذهبى، سياسى جهان اسلام نقش محسوسى در گسترش دين اسلام و توسعه دامنه آن در مناطق مفتوحه از جمله ايران ايفا كرده و در اين مسير تا آن‏جا پيش رفتند كه بخشى از آن‏ها ناخواسته رودرروى امويان قرار گرفتند. اما تاكنون تحقيقات انجام شده درباره اين گرايش بيشتر به جوانب منفى تفكر «مرجئه‏» در توجيه حكومت اموى از طريق دعوت به سكوت و سازش، تسليم در برابر وضع موجود، ترويج روحيه مدارا، اباحه‏گرى و... معطوف بوده و بسيارى از محققان بر همبستگى و همسازى و همسويى ميان ايشان و امويان تاكيد كرده‏اند. (1) به نظر مى‏رسد كه عملكرد دوگانه «مرجئه‏» در تاريخ و به تبع آن، داورى دو سويه راجع به ايشان، به ماهيت دو پهلوى كلمه «ارجاء» و تعريف خاص آنان از ايمان، يعنى دو ركن اصلى تفكر «مرجئه‏» باز مى‏گردد. از همين روى، اصطلاح «مرجئه‏» براى طيفى از جريان‏هاى گوناگون فكرى و سياسى و گاه متضاد و حتى در و «شيعه‏» (3) نيز به كار رفته و اين امر محققان را دچار مشكل ساخته است. شايد نقطه اشتراك همه اين تفكرات منسوب به مرجئه در تعريف مشترك و البته ظاهرى آن‏ها از ايمان و نيز كاربرد مفهوم «ارجاء» نهفته باشد، اگرچه هر يك از اين جريان‏ها مراد خويش را از اين دو اصطلاح طلب مى‏كرده‏اند.
 

اعتقاد به ارجاء و پى‏آمدهاى اجتماعى آن

از يك سوى، معانى مختلف «ارجاء»، از جمله اميدوار ساختن گنهكاران يا به تاخير انداختن داورى، مى‏توانست‏به نوعى اميدوار نمودن گناهكاران و تطهير ظالمان و سكوت جامعه در مقابل ايشان (4) و در نهايت، ترويج اباحه و لاابالى‏گرى را به همراه آورد، كه البته مهم‏ترين پيامد اجتماعى چنين انديشه‏اى، خارج ساختن مردم از صحنه و ايجاد انفعال سياسى و آماده كردن جامعه براى پذيرش هر حكومتى ولو ظالم و ستمگر بود. اين ديدگاه كه سرنوشت آينده آن جهانى مردمى كه ايمان آورده‏اند را نمى‏توان پيشاپيش معين كرد، منتج‏به اين نظريه شد كه «امويان مسلمان حقيقى و اهل قبله هستند» (5) و لذا «قيام عليه ايشان مشروع نيست‏». (6) اما از سوى ديگر، استناد به «ارجاء» نتايجى متفاوت با نتايج فوق نيز به دنبال داشت كه گاه به رويارويى ايشان و امويان مى‏انجاميد. در برداشت اول، انديشه و رفتار سياسى مرجئه درست در نقطه مقابل خوارج قرار داشت كه اتفاقا زمينه‏هاى سياسى، اجتماعى ظهور هر دو نيز تا حد زيادى يكسان و مشترك بود. بحران سياسى پس از قتل «عثمان‏» و درگيرى‏هاى داخلى جامعه مسلمانان، به بن‏بست رسيدن و ياس آرمان‏خواهان و ايجاد شبهه پيرامون حق يا باطل بودن يكى از دو جناح «على‏»(ع) و «عثمان‏» و... منجر به ظهور اين دو تفكر متضاد شد. درحالى‏كه انديشه افراطى خوارج در نهايت، حكم تكفير هر دو جناح را صادر كرد، مرجئه اوليه در يك اقدام انفعالى و به اين دليل كه آگاهى از عقيده باطنى اشخاص ممكن نيست، مؤمن و مصيب بودن هر دو را مهر تاييد نهاد يا حداقل، قضاوت نهايى در اين مورد را به خداوند واگذار كرد. ظاهرا اولين بانيان مرجئه و از جمله «حسن‏بن محمدبن حنفيه‏» كه اول كسى بود كه به «ارجاء» قائل شد، (7) منظورشان از «ارجاء»، همان مفهوم فوق‏الذكر بود، نه آن‏كه عمل را از ايمان مؤخر بدانند (8) و با اين‏كه احتمالا اين اقدام مسالمت‏جويانه مرجئه در جهت احياى اتحاد از دست رفته امت اسلامى و جلوگيرى از جنگ‏هاى داخلى و خون‏ريزى بيشتر ميان مسلمين (9) و نيز جهت وحدت عناصر مؤمن در مقابل بنى‏اميه آغاز شده بود، نتايجى منفى نيز به بار آورد، تا آن‏جا كه در ادوار بعد با تمسك به همين انديشه و به دنبال آن، اصالت قائل شدن براى ايمان منهاى عمل، در برخى مواضع نه تنها به نزديكى و حمايت‏برخى از طرفداران مرجئه به بنى‏اميه منجر مى‏شد، بلكه مى‏توانست ايشان را به بازوهاى ايدئولوژيك امويان مبدل ساخته و روياروى جريان‏هاى ضد اموى قرار دهد. شايد علت اين‏كه در كوفه، كانون ضد اموى، مرجئه بيش از جاهاى ديگر از وفاداران حكومت اموى به حساب مى‏آمدند، (10) واكنش آنان در مقابل انديشه‏هاى شيعيان كوفه كه نظر مساعدى نسبت‏به «عثمان‏» نداشتند، بود. مرجئه اوليه كه با پرهيز از قضاوت در مورد دو جبهه علوى و عثمانى و به تاخير انداختن حكم درباره «على‏»(ع) و «عثمان‏» اعلام موجوديت كرده بودند، به مرور توجيه كلامى مناسبى نيز در تاييد سكوت و خاموشى خود به كار بستند كه همانا به تعريف خاص ايشان از ايمان، يعنى نقطه ثقل تفكر مرجئى، منتهى شد. درحالى‏كه خوارج عمل را ركن اصلى ايمان مى‏دانستند، مرجئه تعريفى بسيار آسان‏تر ارائه مى‏دادند كه ايمان را از عمل تفكيك نموده و فقط تا حد اقرار زبانى محدود مى‏ساخت. اين تعريف خاص از ايمان اختلافات ديگرى از جمله در مورد دارالكفر و دارالايمان، وعد و وعيد، امر به معروف و نهى از منكر، امامت، قيام بالسيف و... را نيز به دنبال داشت كه در مجموع، «خوارج‏» و «مرجئه‏» را به عنوان مظهر و نماينده دو برداشت افراطى و تفريطى از اسلام معرفى مى‏كرد. به همان اندازه كه خوارج روح خشنى از اسلام را تبليغ مى‏كردند، مرجئه سخن‏گوى تفكر مسالمت‏جو و نرمخوى جريان اسلامى بودند. با اين‏كه انديشه مرجئه در جدايى ايمان از عمل مى‏توانست پى‏آمدهاى سياسى، اجتماعى همچون تطهير فاسقين، رشد اباحه‏گرى و در مجموع، تثبيت‏حكومت امويان را به همراه داشته باشد، چنان‏كه گذشت، نتيجه متفاوت ديگرى نيز كه موضوع بحث‏حاضر است در برداشت، كه گاه ايشان را به تقابل با امويان وامى‏داشت; چنان‏كه در يك رساله مربوط به قرن اول هجرى از «سليم‏بن ذكوان اباضى‏»، مرجئه مخالفان سرسخت امويان و دشمن عوامل بيداد وصف شده‏اند. (11)
قتل بسيارى از مرجئه اعم از «مرجئه قدريه‏» و يا حتى «جبريه‏» توسط حكام اموى (12) و حضور مؤثر برخى از ايشان در قيام‏هاى ضد اموى همچون قيام «ابن‏اشعث‏»، (13) «يزيدبن مهلب‏» (14) «زيدبن على(ع)» (15) و نيز ترتيب دادن شورشى گسترده از نومسلمانان در خراسان به رهبرى «حارث‏بن سريج‏» (16) نه تنها اشكالات جدى بر نظريه همدستى همه مرجئه با امويان وارد مى‏سازد، بلكه سيماى ديگرى از آن‏ها ترسيم مى‏كند كه دقيقا ريشه در همان تعريف ايشان از ايمان دارد. از نظر مرجئه دارالايمان يا دايره شمول اسلام بسيار فراخ‏تر از محدوده تنگ ديدگاه‏هاى عرب گرايانه امويان بود كه اسلام را عملا منحصر در اعراب مى‏ديدند و نيز در تقابل با «خارجيان‏» قرار داشت كه دارالايمان را به اردوگاه‏هاى منزوى و دور افتاده خود محدود كرده و «در تصور امتى مركب از قديسين بودند». (17)
يكى از مهم‏ترين دلايلى كه پاره‏اى از مرجئه را به رويارويى با امويان وامى‏داشت، علاوه بر افراط امويان در سب على(ع)، تلقى ايشان از تعريف مسلمان بود. در شرايطى كه امويان به خاطر كاهش درآمدهاى مالياتى ناشى از فرار روستاييان به شهرها و معاف گشتن نومسلمانان از پرداخت جزيه، به بهانه‏هاى گوناگون مسلمانى آنان را زير سئوال برده به اخذ جزيه از ايشان مبادرت مى‏كردند (18) مرجئه به حمايت و تاييد هر كس كه به هر دليل حتى به ظاهر اسلام مى‏آورد، مبادرت نموده و خواهان استفاده ايشان از حقوق يك فرد مسلمان و از جمله معافيت از جزيه بودند. شيوخ و مؤمنين مرجئه كه ايمان را اقرار به خدا و رسول او و كفر را منحصر در خدانشناسى و عبادت را به ايمان و معرفت‏خدا محدود ساخته و حتى برخى از ايشان نماز را عبادت تلقى نمى‏كردند و اعتقاد داشتند كه هرگاه آدمى به معرفت‏خدا رسد و بعدا با زبان به انكار او پردازد كافر نشود، (19) چگونه مى‏توانستند شاهد برخورد خشن و سركوب‏گرانه امويان با نومسلمانانى باشند كه ظاهرا به دليل مختون نبودن اما در واقع به واسطه بيم از كاهش درآمد بيت‏المال، در جرگه مسلمانى پذيرفته نمى‏شدند. (20)
حضور برخى مرجئه در كنار «ابن اشعث‏» و در برابر «حجاج‏»، علاوه بر مخالفت‏با وى در سب على(ع)، در راستاى مقابله با سياست‏هاى غيرانسانى «حجاج‏» با موالى و نومسلمانان قابل توجيه است. به روايت طبرى شمار كثيرى از ذميان تازه مسلمان در بصره كه از رنج و محنت «حجاج‏» به تنگ آمده و به دستور وى مجبور به ترك خانه و كاشانه خود در شهرها و بازگشت‏به روستاهاى خود و پرداخت مجدد جزيه و خراج شده بودند و نمى‏دانستند به كجا پناه برند، در شهر تجمع كرده به گريه و زارى پرداخته و نداى «وامحمدا» سرداده بودند، كه «ابن اشعث‏» از راه رسيد و نومسلمانان به اتفاق «قاريان‏» و ساير مردم با وى بيعت كردند با اين شرط كه با حجاج نبرد كند. (21) اطلاع داريم كه برخى از اين قاريان كه به نفع نومسلمانان قيام كردند از مرجئه بوده‏اند. (22) موضوع ديگرى كه مرجئه را در مخالفت‏با حجاج سرسخت‏تر كرد، دشمنى ويژه او با على(ع) و خصوصا سب و لعن وى بود كه اين با ديدگاه رسمى مرجئه پيرامون «على(ع)» و «عثمان‏» در تضاد بود.
هر چند حضور مرجئه در اين قيام به تصادم عمل و انديشه بعضى از آنان انجاميد كه «قيام بالسيف را نفى مى‏كردند» (23) تا آن‏جا كه حتى به كناره‏گيرى برخى از ايشان از اين گروه منجر شد، (24) اما از طرفى نيز به ظهور جناحى از مرجئه انجاميد كه در طول حكومت اموى در كنار نومسلمانان و در جهت احقاق حقوق ايشان و تشويق اهل ذمه به مسلمانى، حتى به رويارويى با بنى‏اميه پرداختند.
 

تساهل مذهبى مرجئه و استقبال ذميان از آن

تعريفى كه مرجئه از ايمان ارائه مى‏دادند و ايمان و اسلام را يكسان قلمداد مى‏كردند، مى‏توانست‏سبب روى آوردن اهل ذمه به آئين مسلمانى باشد. اصولا اسلام مرجئى بسيار سهل و آسان و فارغ از مشقت و به قولى، مذهب سواد اعظم بود; (25) مثلا درحالى‏كه خوارج با تكيه بر اصل «وعيد»، بيشتر بر جنبه‏هاى غضب و خشم خداوندى در كيفر گناهكاران تاكيد مى‏كردند، مرجئه با استناد به «وعد» (26) بر لطف و كرم و رحمت الهى تاكيد ورزيده، تخم اميد به بخشايش را در دل خطاكاران بارور مى‏ساختند و جهنم را خاص مشركان دانسته و براى همه اميد آمرزش داشتند و مى‏گفتند هيچ كس از اهل قبله درون آتش نرود و خداوند موحد را عذاب نكند. (27) هم‏چنين درحالى‏كه جميع فرق با استناد به حديث پيامبر(ص) تنها يك فرقه از هفتاد و سه فرقه امت اسلامى را مستحق بهشت و رستگارى مى‏دانستند، مرجئه اين سخن را چنين تفسير مى‏كردند كه پيغمبر گفته است: امت من بر هفتاد و سه گروه تقسيم شوند، هفتاد و دو گروه بهشتى باشند و يك گروه دوزخى. (28)
به تدريج آموزه‏هاى اعتقادى مرجئه در نفى خرد (29) و تنزل مقام عمل و طاعت و توجه افزون‏تر به معرفت، محبت و اخلاص، (30) به برداشت‏هاى گنوسيستى از اسلام انجاميد كه اذهان ايرانيان با آن آشنايى داشت. اين ديدگاه كه هر گاه آدمى به معرفت‏خدا رسد و بعدا با زبان به انكار او پردازد كافر نشود، (31) مرجئه را «به سوى يك تصوف پيشرفته و شديد هدايت مى‏كرد كه از جنبه روش و سياست تصوف مآبانه خويش در انجام عبادات وسعت عمل داشت‏». (32) اصالت نيت و عقيده و ناچيز شمرده شدن گفتار و كردار نزد مرجئه (33) با زمينه‏هاى فكرى انديشمندان گنوسيست ايرانى كه انديشه «الاعمال بالنيات‏» (پاكى كار دل است نه كار اندام) را شعار خود ساخته، تكفير انسان مسلمان را به دليل گناه كردن زشت مى‏شمردند، (34) هماهنگى داشت; از اين‏رو، بسيارى از شيوخ و علماى مرجئه از موالى و عمدة ايرانى بودند. (35)
طبيعى است كه اين‏گونه تلقى مسامحه‏آميز از دين براى برخى ذميان كه صرفا نه به دلايل اعتقادى بلكه بيشتر به دلايل اجتماعى تغيير كيش مى‏دادند مطبوع و قابل قبول‏تر باشد; زيرا اصولا بسيارى از ذميان از آن رو به آسانى به اسلام مى‏گرويدند كه از دينى پايبند آداب و تشريفات پيچيده (مثلا زردشتى) به دينى آسان‏گير و دربند ظاهر وارد مى‏شوند; دينى كه براى پذيرش آن فقط اعتراف و اقرار به شهادتين كافى بود. با قبول اسلام مرجئى، ذميان مى‏توانستند به آسانى و بدون تحمل مصائب گوناگون در جرگه مسلمانى وارد شده و از مزايايى كه پيام اسلامى به آن‏ها بشارت و وعده داده بود برخوردار شوند. بنابر پاره‏اى شواهد، انديشه‏هاى مرجئى، مورد استقبال بقاياى مزدكيان و خرمدينان دوره اسلامى نيز قرار گرفت; زيرا مى‏توانستند در پوشش اسلام ظاهرى موجوديت‏خود را حفظ كنند. (36)
به تدريج و در گذر زمان، مرجئه پذيرش خداى يگانه را اساس مسلمانى دانسته همه فرايض را رها كردند. صفت مشخص ايشان، تحقير عمل (كار اندام) بود. (37) با توضيحات فوق، جاى تعجب نيست كه «مقدسى‏» شاهد گره خوردن آمال خرمدينان دماوند با اسلام تسامح و تساهل‏آميز مرجئى باشد. روشن است كه تفسيرى اين‏گونه از اسلام كه در نهايت‏به نفى تشرع مى‏انجاميد نه فقط براى عامه بلكه براى بزرگان و اشراف ايرانى كه به هر طريق ممكن خواهان حفظ و ارتقاء موقعيت اجتماعى خود در چهارچوب نظم حاكم بودند نيز به كار مى‏آمد. مسالمت‏جويى و روحيه مداراى اغلب مرجئه در مورد نزاع‏هاى فرقه‏اى موجود در جامعه اسلامى كه «حتى خواندن نماز پشت‏سر امام مرتكب گناه كبيره را نيز صحيح و درست مى‏دانست‏» (38) و نيز تفكر سياسى برخى از ايشان مبنى بر لزوم اطاعت از حاكم، (39) مى‏توانست‏با استقبال نومسلمانانى مواجه شود كه به هر دليل نمى‏خواستند خود را وارد درگيرى‏هاى داخلى اعراب نمايند و طالب نوعى يكپارچگى در جهان اسلام بودند تا در پناه آن زندگى آرام و بدون دغدغه‏اى داشته باشند.
 

مرجئه و دعوت اسلامى در خراسان

به نوشته «ابن عساكر» تفكر مرجئى اول‏بار پس از قتل «عثمان‏» در ميان مجاهدان بازگشته از فتوحات به مدينه هم زمان با حيرت و سردرگمى ايشان در حق و باطل بودن يكى از دو جبهه «على‏»(ع) و «عثمان‏» نمودار شد. (40) اين گروه خواستار پرهيز از درگيرى‏هاى داخلى امت اسلامى بودند و جنگ با كفار و حضور در كارزارهاى فتوحات اسلامى را بيشتر مرضى خاطر خداوند مى‏دانستند تا نبرد با مسلمانان را; چرا كه از نظر ايشان نبرد در مرزها بدون شك جهاد در راه خدا بود و دغدغه حق و باطل، آن‏ها را رنج نمى‏داد. بدين‏سان، به اتفاق برخى از قبايل عرب مهاجر به مناطق سرحدى از جمله خراسان و ماوراءالنهر، تفكر مرجئى را با خود به اين نواحى ارمغان بردند و چون از نظر مرجئه، «همه مسلمانان برادر دينى هستند اعم از عرب يا نومسلمان‏» (41) اين انديشه در آن‏جا با آمال و خواسته‏هاى نومسلمانان و اهل ذمه كه همانا «تاويل احكام شريعت و تفسير دين به آسان‏ترين راه بود» (42) همساز گشت. از اين‏رو، تفكر مرجئه در آن سامان نقش مهمى در سازش بين مصالح متعارض ميان اعراب و ساير مسلمين ايفا نمود و خراسان را به بزرگ‏ترين مركز فرقه «مرجئه جبريه‏» در عصر اموى تبديل كرد. (43) در منابع تاريخى از افراد زيادى از مرجئه كه خراسانى يا منسوب به خراسان بودند و يا در آن‏جا اقامت داشتند نام برده شده است; (44) از جمله به واسطه كثرت وجود مرجيان در بلخ، آن‏جا را «مرجياباد» مى‏گفتند. (45) ابوالفرج اصفهانى گزارشى از وجود مناظرات ميان خوارج و مرجئه در خراسان ارائه مى‏دهد (46) ، و بدون ترديد يكى از دلايل عدم انتشار تفكر خارجى در خراسان بر خلاف سيستان، علاوه بر محبوبيت علويان مى‏تواند ناشى از نفوذ گسترده مرجئه در آن‏جا باشد. اما همان‏گونه كه گذشت، حضور مرجئه در خراسان بيشتر ناشى از شركت ايشان در فتوحات سرحدى و انتشار اسلام در آن نواحى است، تا آن‏جا كه دو تن از معروف‏ترين ايشان در خراسان «ثابت قطنه‏» و «حارث‏بن سريج‏» از فرماندهان معروف اموى در فتوحات بودند. «ثابت‏» در نهايت روابطش با امويان تيره شد و به همين دليل به قيام «يزيدبن مهلب‏» (102ه) پيوست و سپس در دفاع از نومسلمانان رودرروى «اشرس‏»، حاكم اموى خراسان، قرار گرفت و مدتى توسط وى زندانى شد و سرانجام ترجيح داد در ميدان كارزار كشته شود تا آن‏كه اسير شده و با فديه بنى‏اميه آزاد گردد. (47)
در واقع، مرجيان فتوحات را جداى از حكومت مى‏نگريستند; يعنى در نزد ايشان مصالح امت و دولت دو مقوله جداگانه بود. علاوه بر فتوحات، گسترش افكار مرجئه در خراسان با رواج مكتب ابوحنيفه در آن سامان توام بوده تا آن‏جا كه گفته‏اند: ابوحنيفه «پيشواى بلامنازع روحانى و شايد هم سياسى مرجئه در سرزمين‏هاى شرق قلمرو خلافت‏بوده است‏». (48) از اين‏رو، از ابتداى قرن دوم هجرى و هم زمان با آغاز حركت اصلاحى نومسلمانان، شاهد همراهى مرجئه با ايشان و راهبرى قيام توسط سرشناسان مرجئى هستيم. جنبش نومسلمانان خراسان در اعتراض به وضع نامساعد سياسى، اجتماعى و رفتار تبعيض‏آميز اموى كه از ابتداى قرن دوم هجرى و با استفاده از فضاى باز سياسى ايجاد شده در اصلاحات «عمربن عبدالعزيز» آغاز شده بود روز به روز گسترش بيشترى مى‏يافت. (49) گزارش‏هايى از مذاكره بعضى شيوخ مرجئه با «عمر دوم‏» در مساله ايمان ثبت‏شده كه نشان‏گر اين است كه ظاهرا عمر با ايشان همساز شده بوده. (50) شايد منع سب «على‏»(ع) نيز نتيجه عملى اين مذاكرات بوده باشد. از طرفى «ابوالصيداء» سخن‏گوى نومسلمانان به دربار «عمر دوم‏» جهت‏بازگويى وضعيت نامساعدشان بود كه بعدها در سال 110ه قيام مرجئه را به نفع نومسلمانان هدايت كرد (51) و پس از مرگ وى، يارانش به قيام «حارث‏بن سريج‏» كه او نيز مرجئى بود پيوستند. اما دقيقا روشن نيست كه اهتمام خليفه «عمر دوم‏» در دعوت اهل ذمه خراسان در گرويدن به اسلام به شرط معافيت از جزيه، ارتباطى با مذاكرات وى با مرجئه داشته است‏يا نه. ولى به هر حال از اين زمان حضور مرجئه در دعوت اسلامى به طور محسوسى مشهود است. هر چند با سقوط عمر اصلاحات وى از جمله جايگزينى دعوت اسلامى به جاى فتوحات نيز متوقف شد، اما در حوالى سال 110ه دعوت اسلامى شروعى دوباره يافت. در راس اين حركت تبليغى دو نفر از مرجئه به نام‏هاى «ابوالصيداء» و «ثابت قطنه‏» قرار داشتند كه هر دو نيز از موالى بودند. اين دو به اتفاق جمعى ديگر از طرف حاكم اموى خراسان «اشرس‏» مامور تبليغ اسلام در ماوراءالنهر شدند، با اين شرط كه هر كس مسلمان شد از پرداخت جزيه معاف شود; اما استقبال گسترده «سغديان‏» از اين پيشنهاد كه منجر به كاهش در آمد امويان شد تغيير رويه حاكم اموى را درپى داشت. وى در مرحله اول دستور داد «هر كس ختنه كرده و فرايض را بپا داشته و اسلامش نكو شده و سوره‏اى از قرآن آموخته از خراج (جزيه) معاف شود»، (52) اما در نهايت‏به اخذ مجدد جزيه از كليه نومسلمانان پرداخت كه اين امر بازتاب بسيار نامطلوبى در ميان نومسلمانان داشت، تا آن‏جا كه شورشى ترتيب دادند كه «ابوالصيداء» و «ثابت قطنه‏» مرجئى رهبرى آن را برعهده داشتند. شورش نومسلمانان تا سقوط امويان به صورت پراكنده ادامه داشت و در يك دوره نسبة طولانى (از 115 تا 128ه) رهبرى ايشان به عهده يكى از موالى به نام «حارث‏بن سريج‏» مرجئى مذهب بود و فردى ديگر از موالى به نام «جهم بن صفوان‏» از شيوخ مرجئه نيز در راس جناح عقيدتى جنبش قرار داشت. جهم كه اعتقاد دبير و قاضى «حارث‏» بود و سپاهيان او را موعظه مى‏كرد. (54) نظرات «جهم‏» واكنش آن صورت از اسلام بود كه اميران خراسان در قبال موالى و اهل ذمه از نظر سياسى و اقتصادى به كار مى‏بستند و هيچ قرينه‏اى از علاقه‏مندى هواداران حارث به مباحثه پيرامون مساله على(ع) و عثمان گزارش نشده است، بلكه انگيزه اين حركت كوشش در مطالبه حقوق مساوى براى جماعت تازه مسلمان و وفاى به عهد با اهل ذمه بود. حارث «چنان نمود كه اهل ذمت را به ذمت وفا كند و از مسلمانان خراج (جزيه) نستاند، و بر كس بيداد نكند.» (55) او ميدان را از شر استثمارگران به سود طبقات ضعيف و كشاورزان پاك مى‏كرد و راه را جهت مسلمان شدن آنان فراهم مى‏ساخت; از همين روى، اكثر پيروان حارث را كشاورزان فقير و ضعفا كه از دست اشراف ايرانى قديم و اشراف عرب رنج فراوان كشيده بودند، تشكيل مى‏دادند. (56) «حارث‏» به شدت اين نظر امويان را كه «مصلحت اسلام از مصلحت دولت جدا نيست و به دست آوردن قدرت در حقيقت‏يك موفقيت مذهبى است‏» مورد انتقاد قرار داد و بين منافع حكومت و منافع اسلام فرق قائل شد. (57)
هر چند پيروان «حارث‏» پس از قتل وى و «جهم‏بن صفوان‏» دچار پراكندگى شدند و اغلب به جنبش «ابومسلم‏» پيوستند، اما ظاهرا مرجئه روابط خوبى با ابومسلم نداشتند، زيرا در منابع از پيكارى كه به سال 131ه در مرو درگرفت و موجب اعدام دو تن از برجستگان مرجئه توسط ابومسلم گرديد، ياد شده است. يكى از اعدام شدگان از طرفداران برجسته جنبش برابرى مسلمانان غير عرب بود. (58)
پس از سقوط امويان و از ميان رفتن تدريجى مساله‏اى به نام «نومسلمانان‏»، زمينه‏هاى لازم براى فعاليت مرجئه نيز رو به كاهش نهاد و حضور ايشان در صحنه فعاليت‏هاى اجتماعى كم‏رنگ‏تر شد، اما به هر حال نبايد سهم قابل توجه ايشان در
انتشار و توسعه دين اسلام در ميان پاره‏اى از اهل ذمه را ناديده گرفت.
 

پى‏نوشت‏ها:

1. براى نمونه ر.ك: اگناس گلدزيهر، درس‏هايى درباره اسلام، ترجمه علينقى منزوى (تهران، انتشارات كمانگير، 1357ش) ص 166; هميلتون گيب: اسلام بررسى تاريخى، ترجمه منوچهر اميرى (تهران، انتشارات علمى و فرهنگى، 1367ش) ص 130; مونتگمرى وات، فلسفه و كلام اسلامى، ترجمه ابوالفضل عزتى (تهران، انتشارات علمى و فرهنگى، 1370ش) ص 49; ريچارد فراى (گردآورنده)، تاريخ ايران كمبريج (از اسلام تا سلاجقه)، ترجمه حسن انوشه (تهران، اميركبير، 1363ش) ج 4، ص 41; ايلياپاولويچ پطروشفسكى، اسلام در ايران، ترجمه كريم كشاورز (تهران، انتشارات پيام، 1350ش) ص 214; عبدالحسين زرين‏كوب، تاريخ مردم ايران (از پايان ساسانيان تا پايان آل‏بويه)، (تهران، اميركبير، 1367ش) ص 163 و سيدحسين‏محمد جعفرى، تشيع در مسير تاريخ، ترجمه سيدمحمدتقى آيت‏اللهى (تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، 1364ش) ص 304.
2. ابوالحسن اشعرى، مقالات الاسلاميين و اختلاف المصليين، ترجمه محسن مؤيدى (تهران، اميركبير، 1362ش) ص 64.
3. رسول جعفريان، مرجئه (تاريخ و انديشه)، (قم، نشر خرم، 1371ش) ص 142.
4. نوبختى مرجئه را توده مردم و قومى فرومايه كه از پيروان پادشاهان و حكام غالب وقت‏به شمار مى‏رفتند، معرفى مى‏كند; ابى‏محمدالحسن النوبختى، فرق الشيعه، تحقيق سيدمحمدصادق آل‏بحرالعلوم (نجف، المطبقه الحيدريه، 1355ه) ص 6; هم‏چنين ر.ك: سعدبن‏عبدالله اشعرى‏قمى، المقالات و الفرق، تحقيق جواد مشكور (تهران، انتشارات علمى و فرهنگى، 1360ش) ص 5.
5. اگناس گلدزيهر، همان، ص 165.
6. مونتگمرى وات، همان.
7. ابن رسته، الاعلاق النفيسه (بيروت، داراحياء التراث العربى، 1408ه) ص 179.
8. ابوالفتح محمدالشهرستانى، الملل و النحل، تحقيق شيخ احمد فهمى محمد (بيروت، دارالسرور، 1367ه) ج 1، ص 228.
9. مارتين مكدرموت، انديشه‏هاى كلامى شيخ مفيد، ترجمه احمدآرام (تهران، مؤسسه مطالعات اسلامى دانشگاه مك‏گيل، 1363ش) ج 2، ص 310.
10. رضا رضازاده‏لنگرودى، برخورد انديشه‏هاى سياسى در اسلام (پژوهشى در مرجئه)، كتاب طوس، مجموعه مقالات، دفتر اول، 1363ش، ص 156.
11. همان، ص 139.
12. براى نمونه ر.ك: عبدالقاهر بغدادى، الفرق بين الفرق، تحقيق محمدمحى‏الدين عبدالحميد (بيروت، دارالمعرفه، بى‏تا) ص 212; حسين عطوان، فرقه‏هاى اسلامى در سرزمين شام در عصر اموى، ترجمه حيمدرضا شيخى (مشهد، انتشارات آستان قدس، 1371ش) صفحات مختلف و رسول جعفريان، همان، ص 149.
13. ابوسعيدبن نشوان الحميرى، الحور العين، تحقيق كمال مصطفى، (اعادات طبعه فى طهران، بى‏نا، 1972م) ص 204.
14. محمدبن جرير طبرى، تاريخ الامم و الملوك (تاريخ طبرى)، (بيروت، انتشارات عزالدين، 1407ه) ج 3، ص 607.
15. ابوسعيدبن نشوان الحميرى، همان، ص 186.
16. نگ: ادامه مقاله.
17. مونتگمرى وات، همان، ص 50.
18. محمدبن جرير طبرى، همان، ص 592 و ج 4، ص 29.
19. ابوالحسن اشعرى، همان، ص 69-78.
20. محمدبن جرير طبرى، همان، ج 3، ص 592.
21. همان، ص 503.
22. ابن‏سعد، الطبقات الكبرى (بيروت، داربيروت للطباعة و النشر، 1405ه) ج 6، ص 293.
23. مارتين مكدرموت، همان، ص 310 و م.م شريف، تاريخ فلسفه در اسلام، ترجمه و گردآورى زير نظر نصرالله پورجوادى (تهران، مركز نشر دانشگاهى، 1365ش) ج 2، ص 115.
24. ابى‏الفرج اصفهانى، كتاب الاغانى (بيروت، داراحياء التراث العربى، بى‏تا) ج 9، ص 139.
25. سعدبن‏عبدالله اشعرى قمى، همان.
26. ابوالحسن اشعرى، همان، ص 76.
27. همان، ص 78-74; ابوالفتح محمدالشهرستانى، همان و ابى‏محمدالحسن النوبختى، همان.
28. ابى عبدالله المقدسى، احسن التقاسيم فى معرفة الاقاليم (ليدن، بريل، 1967م) ص 39.
29. ابوالحسن اشعربى، همان، ص 66.
30. ابوالفتح محمد الشهرستانى، همان، ص 223 و عبدالقاهر بغدادى، همان، ص 211.
31. ابوالحسن اشعرى، همان، ص 69.
32. دائرة المعارف مختصر اسلام، ذيل مرجئه ، (Shorter Encyclopaedia of islam LEIDEN E.J.BRILL 1953)
33. ابى‏عبدالله المقدسى، همان، ص 38.
34. رضا رضازاده‏لنگرودى، همان، ص 147 و علينقى منزوى، مرجيان كه بودند و چه مى‏گفتند (مونيخ، مجله كاوه، آذر، 1354ش) ص 8-13.
35. ر.ك: رسول جعفريان، همان، ص 55.
36. از جمله «مقدسى‏» ضمن توصيف كوه‏هاى خرمدينان در دماوند مى‏گويد: ايشان گروهى بى‏گمان از مرجيانند. غسل از جنابت نمى‏كنند، در ديه‏هاشان مسجد نديدم، با ايشان مناظره كرده، گفتم: با اين مذهب كه شما داريد چگونه مسلمانان به جنگ شما نمى‏آيند؟ ايشان گفتند: مگر ما موحد نيستيم؟ گفتم: چگونه در حالى‏كه فرايض را ترك كرده و شريعت را تعطيل نموده‏ايد. گفتند: ما همه ساله اموال بسيار به سلطان مى‏دهيم; (ابى‏عبدالله المقدسى، همان، ص 398-399).
37. اگناس گلدزيهر، همان، ص 247 حواشى مترجم.
38. دائرة المعارف مختصر اسلام، ذيل مرجئه.
39. مشكور، ص 72 و م.م شريف، همان.
40. تاريخ دمشق، به نقل از حسين عطوان، همان، ص 23.
41. فان فلوتن، تاريخ شيعه و علل سقوط بنى اميه، ترجمه سيدمرتضى هاشمى‏حائرى (تهران، انتشارات اقبال، 1325ش) ص 73.
42. همان، ص 63.
43. حسين عطوان، همان، ص 111.
44. رسول جعفريان، همان، ص 190.
45. ابوبكر بلخى، فضائل‏بلخ، به اهتمام عبدالحى حبيبى (تهران، بنياد فرهنگ ايران، 1350ش) ص 28.
46. ابى‏الفرج اصفهانى، همان، ج 14، ص 269.
47. ر.ك: محمدبن جرير طبرى، همان ج 4، ص 28 و ابى‏الفرج اصفهانى، همان، ج 12، ص 263.
48. رضا رضازاده‏لنگرودى، همان، ص 158.
49. محمدبن جرير طبرى، همان، ج 3، ص 592.
50. ابن سعد، همان، ص 313.
51. محمدبن جرير طبرى، همان، ج 4، ص 28.
52. همان، ج 4، ص 29.
53. عبدالقاهر بغدادى، همان، ص 212.
54. و كان جهم يقص فى بيته فى عسكر الحارث; محمدبن جرير طبرى، همان، ج 4، ص 167.
55. ابوسعيد عبدالحى گرديزى، زين الاخبار (تاريخ گرديزى)، به اهتمام عبدالحى حبيبى (تهران، انتشارات دنياى كتاب، 1363ش) ص 258.
56. عبدالله‏مهدى الخطيب، حكومت‏بنى‏اميه در خراسان، ترجمه باقر موسوى (تهران، انتشارات توكا، 1357ش) ص 119.
57. همان، ص 120
58. رضا رضازاده‏لنگرودى، همان، ص 156.

منابع:
- ابن رسته: الاعلاق النفيسه (بيروت، داراحياء التراث العربى، 1408ه/1988م).
- ابن سعد: الطبقات الكبرى (بيروت، داربيروت للطباعة و النشر، 1405ه/1985م).
- اشعرى، ابوالحسن: مقالات الاسلاميين و اختلاف المصليين، ترجمه محسن مؤيدى (تهران، اميركبير، 1362ش).
- اشعرى‏قمى، سعدبن عبدالله: المقالات و الفرق، تحقيق جواد مشكور (تهران، انتشارات علمى و فرهنگى، 1360ش).
- اصفهانى، ابى‏الفرج: كتاب الاغانى (بيروت، داراحياء التراث العربى، بى‏تا).
- بغدادى، عبدالقاهر: الفرق بين الفرق، تحقيق محمدمحى‏الدين عبدالحميد (بيروت، دارالمعرفة، بى‏تا).
- بلخى، ابوبكر: فضائل بلخ، به اهتمام عبدالحى حبيبى (تهران، بنياد فرهنگ ايران، 1350ش).
- پطروشفسكى، ايلياپاولويچ: اسلام در ايران، ترجمه كريم كشاورز (تهران، انتشارات پيام، 1350ش).
- جعفرى، سيدحسين محمد: تشيع در مسير تاريخ، ترجمه سيدمحمدتقى آيت‏اللهى (تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، 1364ش) .
- جعفريان، رسول: مرجئه (تاريخ و انديشه)، (قم، نشر خرم، 1371ش).
- الحميرى، ابوسعيد بن نشوان: الحورالعين،تحقيق كمال مصطفى (اعادات طبعه فى طهران، 1972م).
- الخطيب، عبدالله مهدى، حكومت‏بنى‏اميه در خراسان، ترجمه باقر موسوى (تهران، انتشارات توكا، 1357ش).
- رضازاده‏لنگرودى، رضا: برخورد انديشه‏هاى سياسى در اسلام (پژوهشى در مرجئه)، كتاب طوس، مجموعه مقالات، دفتر اول، 1363ش.
- زرين كوب، عبدالحسين: تاريخ مردم ايران (از پايان ساسانيان تا پايان آل‏بويه)، (تهران، اميركبير، 1367ش).
- شريف، م.م: تاريخ فلسفه در اسلام، ترجمه و گردآورى زير نظر نصرالله پورجوادى (تهران، مركز نشر دانشگاهى، 1365ش).
- الشهرستانى، ابوالفتح محمد: الملل و النحل، تحقيق شيخ احمد فهمى‏محمد (بيروت، دارالسرور، 1367ه/1948م).
- طبرى، محمدبن جرير: تاريخ الامم و الملوك (تاريخ طبرى)، (بيروت، انتشارات عزالدين، 1407ه/1987م).
- عطوان، حسين: فرقه‏هاى اسلامى در سرزمين شام در عصر اموى، ترجمه حميدرضا شيخى (مشهد، انتشارات آستان قدس، 1371ش).
- فراى، ريچارد (گردآورنده): تاريخ ايران كمبريج (از اسلام تا سلاجقه)، ج چهارم، ترجمه حسن انوشه (تهران، اميركبير، 1363ش) .
- فلوتن، فان: تاريخ شيعه و علل سقوط بنى‏اميه، ترجمه سيدمرتضى هاشمى حائرى (تهران، انتشارات اقبال، 1325ش).
- گرديزى، ابوسعيد عبدالحى: زين الاخبار (تاريخ گرديزى)، به اهتمام عبدالحى حبيبى (تهران، انتشارات دنياى كتاب، 1363ش) .
- گلدزيهر، اگناس: درس‏هايى درباره اسلام، ترجمه علينقى منزوى (تهران، انتشارات كمانگير، 1357ش).
- گيب، هميلتون: اسلام بررسى تاريخى، ترجمه منوچهر اميرى (تهران، انتشارات علمى و فرهنگى، 1367ش).
- المقدسى، ابى‏عبدالله: احسن التقاسيم فى معرفة الاقاليم (ليدن، بريل، 1967م).
- مكدر موت، مارتين: انديشه‏هاى كلامى شيخ مفيد، ترجمه احمد آرام (تهران، مؤسسه مطالعات اسلامى دانشگاه مك‏گيل، 1363ش).
- منزوى، علينقى: مرجيان كه بودند و چه مى‏گفتند (مونيخ، مجله كاوه، آذر، 1354ش).
- النوبختى، ابى محمدالحسن: فرق الشيعه، تحقيق السيد محمدصادق آل‏بحرالعلوم (نجف، المطبعه الحيدريه، 1355ه/1936م).
- وات، مونتگمرى: فلسفه و كلام اسلامى، ترجمه ابوالفضل عزتى (تهران، انتشارات علمى و فرهنگى، 1370ش).
يادداشت:
1) عضو هيات علمى دانشگاه تربيت معلم تهران.
مجله تاريخ اسلام، شماره 5، مفتخرى، حسين؛

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها