گفتگو با رزمنده ی دلاور جبهه های غرب ، حاج محمد طالبی
اشاره : رهبر معظم انقلاب به او نشان شجاعت داد و سید شهیدان اهل قلم او را « ببر کوهستان » نامید . هر چه از خودش پرسیدیم ، او از دیگران گفت . صحبت هایش را پیراستیم تا توانستیم او را به شما بنمایانیم . او خود شهیدی است زنده .
اولین باری که نام امام را شنیدم
از همان جوانی ، آثار امام و رساله امام را افراد بی ادعایی که اصلا مسئولیتی هم نداشتند ، به ما می رساندند . یادم هست یکی از اینها که بعدا هم شهید شد ، کارش چوپانی بود ؛ می آمد قم و اطلاعیه های امام را می آورد . سواد چندانی نداشت . فقط اکابر خوانده بود و بعد ، در درگیری با ژاندارم های رژیم شاه در خیابان شهید شد . اینها کسانی بودند که سالها قبل از انقلاب ، ما را با امام آشنا کردند .
توکل ، بهترین سلاح ما
در جنگ ، کمتر با اسلحه کار می کردم ؛ ولی قبل از جنگ ، خیلی با اسلحه سر و کار داشتم . در کردستان اسلحه زیاد بود . من هم با آنجا ارتباط داشتم و هر کسی اسلحه ای داشت ، با اسلحه اش تمرین می کردم . حتی قبل از انقلاب ، برای درگیری با رژیم شاه هم با اسلحه سر و کار داشتم . بعد از انقلاب ، اسلحه بیشتر به دستم رسید . البته دیدم که همه ی کارها را با اسلحه نمی توانم انجام دهم . در خیلی از عملیات ها رزمندگان ما از سلاح استفاده نمی کردند و بیشتر ترجیح می دادند از اسلحه ی دشمن استفاده کنند . شاهد بودم که با « الله اکبر » ها سلاح را از دشمن می گرفتند ؛ حتی در شلمچه ، حلبچه و کانی مانگا ، هم سلاح ها را از دشمن می گرفتیم . البته هر زمان که با توکل می رفتیم ، می توانستیم و هر وقت که درد تکبر گریبان گیرمان می شد ، دست خالی برمی گشتیم . هر زمان که بهترین سلاح دستم بود ، توکلم کمتر بود . این را خودم به تجربه دریافتم . یکبار که رفته بودیم شناسایی ، چند نفری بودیم از جمله شهید قنبری . دو گروه بودیم . شهید یونسی هم با یکی از بچه ها رفته بود شناسایی . او هماهنگ می کرد ، بعد با ما تماس می گرفتند که عراقی ها فلان جا هستند . من و شهید قنبری هم با یک موتور رفتیم . آنجا یک کلاش همراهمان بود که به یکدیگر تعارف می کردیم و کسی برنمی داشت .
گاهی هم با چوب می رفتیم به جنگ با دشمن . یکی از دلایلش این بود که می خواستیم روحیه ی بچه ها را تقویت کنیم . می خواستیم بگوییم دشمن آنقدر ضعیف است که با چوب به جنگ او می رویم . سلاحمان الله اکبر بود . فرمانده گردان که بودم ، وقتی مانور داشتیم ، می دیدم که بچه ها با شعار الله اکبر می آیند و سلاح هایشان خالی است . مو بر بدن هایمان سیخ می شد . خودم معجزه الله اکبر را دیده بودم . چون این حالت را دیده بودم ، می گفتم حتما در عملیات ها بچه ها باید فریاد الله اکبر را داشته باشند . در ضمن کسی که فرمانده بود ، اگر سلاح دستش بود ، باعث می شد وقتش گرفته شود .
میمک ، سخت ترین شرایط در کوهستان
کوهستان ، دشت و ارتفاع و ... برای بچه ها چیزی به نام شرایط یا لحظات سخت ، معنا نداشت . در والفجر 9 ، شهدای ما خونشان نرسیده به زمین ، یخ می زد . خدا رحمت کند شهید اسحاقی را . بچه شیراز بود . فرمانده گردان بود و من در خدمتش بودم . ایشان تعریف می کرد چون امکانات ما خیلی ناچیز بود ، وقتی هلی برن می شدیم بالای ارتفاعات ، یک گونی ساندیس می گرفتم دستم که دست خالی بالا نیایم . بچه ها مثل اینکه یک خودکار دستشان گرفته باشند ، تیربار به دست می دویدند . دستها طوری یخ زده بود که روی ماشه نمی چرخید . ما اینگونه با متجاوز می جنگیدیم . ولی اصلا هیچ کس نمی گفت سخت ترین شرایط . وقتی به هم می رسیدند ، می گفتند فلانی مژده مژده ؛ حالا نزدیک ترین دوستش شهید شده بود ، ولی حرفی از شرایط سخت نمی زد و خوشحال بود و ناراحت بودند که خودشان هنوز مانده اند . فکر می کردند شاید راهی باز شده که بعد از او نوبت خودشان باشد .
شاید بدترین خاطره و لحظه ام در همان « میمک » باشد که بچه ها در محاصره بودند . شهید یزدان شریف به من بی سیم می زد که فلانی چکار می توانی بکنی و من وقتی می خواستم بروم ، شهید کلهر می گفت فلانی اگه الآن بروید و احساسی عمل کنید ، شما هم از بین می روید و هیچ کاری از دستمان برنمی آید . سخت ترین لحظات من لحظه ای بود که دوستم پشت بی سیم از ما کمک می خواست و ما نمی توانستیم کاری کنیم و اگر هم می خواستیم کاری کنیم ، به غیر از اینکه خودمان را فدا کنیم ، هیچی نمی شد .
محاصره بودیم ، اما بچه ها اصلا احساس نمی کردند که محاصره هستند . می گفتند ما آمدیم بجنگیم و بمیریم . فقط اسیر نمی شویم . ما در میمک درخواست کردیم با توپ برامان غذا و سلاح بفرستند . خرج توپ را خالی می کردند و به جای آن غذا می گذاشتند . آن موقع این نبود که بگوییم شرایط سخت است و غذا نمی رسد . نزدیک یک هفته بود که بچه ها ریشه علف می خوردند و راضی بودند .
مادرم گفت باید بروید جبهه
مسئله ای که ما همیشه مدنظر داشتیم این بود که ببینیم حضرت امام (ره) چه می فرمایند. یادم هست که پای تلویزیون بودیم . تلویزیون سیاه و سفید کوچکی داشتیم . امام پیام دادند . مادرم گفت که فردا هر دوتایتان ( من و برادرم ) باید بروید جبهه . امام اینگونه بود ؛ پدر و مادر رزمنده ها و خود رزمنده ها همه منتظر بودیم که امام چه می گویند . اینگونه عمل کردیم که جواب داد . اگر واقعا پیرو ولایت باشیم ، مطمئن باشید که کار پیش می رود و قطعا موفقیم . ولی اگر هر کسی برای خودش نظر بدهد و تکروی کند ، کار از پیش نمی رود . در کردستان ، خواسته و ناخواسته با کوموله ها درگیر بودیم .
در حلقه محاصره و کمین مزدوران
عملیات والفجر 8 قرار بود در فاو انجام شود و ما نیز یگانمان مأموریت داشت . آن موقع ارتباطات خیلی ضعیف بود . مثل امروز نبود که انسان می تواند هر لحظه با هر جا تماس بگیرد . چون از قبل اطلاع داشتم و دوستان صحبت کرده بودند ، وقتی از حج برگشتم ، یک روز در منزل ماندم و حرکت کردم طرف منطقه عملیاتی پاوه . شب عملیات شده بود و من فرداش رسیدم آنجا . چند تا پاتک در خدمت بچه ها بودم . یک تویوتا وانت داشتیم با راننده . هر کار می کردیم که راننده پشت فرمان بنشیند ، قبول نمی کرد . دم غروب بود . عجله داشتیم و باید برمی گشتیم کرمانشاه. برادر خانم ما در میمک مجروح و اسیر شده بود که به دلیل آن معلولیت آزادش کرده بودند. یازده ماه اسیر بود . جزء 24 نفری بود که سال 64 آزاد شد . با عصا راه می رفت . وضع ناجوری داشت . کمتر از ده روز بود که آمده بود . توی این گیر و دار دیدم چند نفر هم می خواهند برگردند . برگه مرخصی داشتند . هر کاری هم کردیم ، راننده پشت فرمان ننشست . بنده خدا سرباز بود . برادر خانم من هم حالش خیلی بد بود . باید تنها می نشست جلو . او را با آن وضعش از عراق آزادش کرده بودند و واقعا توان اسارت را نداشت . نشست پشت وانت و آن دو نفر مجروحی که همراه ما بودند ، جلو نشستند و هفت ـ هشت نفر هم پشت سوار شده بودند . آمدیم به طرف سه راه پاوه تا برویم کرمانشاه .
آن زمان گروه های کوموله و دمکرات ها خیلی کمین می زدند . خطرات تهدید می کرد . غروب بود و ما سعی می کردیم خیلی سریع از آن منطقه رد شویم . اگر سه ـ چهار نفر بودیم با ماشین خیلی سریع می رفتیم و از منطقه عبور می کردیم . ولی چون ماشین سنگین بود ، یواش راه می رفت . این دمکرات ها هم بعد از عملیات آمده بودند ، کمین گذاشته بودند و منطقه را آلوده کرده بودند . چند دقیقه بعد که حرکت کردیم برای دوستان صحبت کردم که اگر قرار باشد کمین بزنند ، بهترین حمله و دفاع این است که سریع ماشین را از معرکه نجات دهیم . توی این صحبت ها بودیم که بارنگام را رد کردیم . رسیدیم ارتفاعاتش . جاده پرپیچی دارد . ارتفاع دارد و لب جاده هم پرتگاه است . توی همین صحبت ها دیدم یک نور از بالای کاپوت رد شد و پشت سرش تیر بار کلاش را زدند . ماشین فقط تیر می خورد . برادر خانم ما فقط یا حسین علیه السلام و یا زهرا علیهاالسلام می گفت . گاز ماشین را گرفتیم . هر لحظه منتظر بودم که آر پی جی بزند به ماشین . یک لحظه اگر کج می رفتیم ماشین پرت می شد پایین دره . دنده سه ماشین هم ریپ می زد و نزدیک بود خاموش شود . با همین وضعیت از مهلکه خارج شدیم . معمولا وقتی کمین می زدند ، کمین دوم هم داشتند ؛ آن طرف هم جلو می گرفتند و اصلا نمی گذاشتند فرار کنی . با این وضعیت سه راهی پاوه به طرف کرمانشاه ماشین را نگه داشتیم . در عقب را که باز کردم مثل اینکه پر آب باشد ، پر از خون بود . بچه ها همه آش و لاش شده بودند . یکی شهید شده بود . یکی تیر خورده بود . برادر خانم ما هم سه تا تیر خورده بود . فقط استخوان و پوست مانده بود ازش . می خواستیم آنها را ببریم . هر کاری می کردم یکی با ما بیاید ، کسی نبود برویم پاوه . قبل از پاوه هم کمین زده بودند . اکثر جاهای ماشین تیر خورده بود . ماشین خاموش شد و دیگر روشن نشد . یک آمبولانس بچه های جهاد آمده بود . به راننده اش گفتم : آقا مسئولیت ماشین با من . بردارید برویم . مجروح ها رو گذاشتم توی آمبولانس . آمدیم توی روستا که گفتند اینجا کمین زدند . بچه ها هم داشتند شهید می شدند . حالشان خیلی وخیم بود . بعضی از کردهای منطقه دور ما را گرفته بودند . یکی می خندید . یکی شوخی می کرد . گفتم مشکلی نیست . یک روز جنگ تمام می شود ، اما بعد از جنگ ، شما هم تمام می شوید . آنها می دیدند که ما سرگرم جنگ و همه جا درگیر با دشمن هستیم ، مثل دزدها یک آر پی جی یا تیرباری می زدند و فرار می کردند . اینجور مزاحمت داشتند . بیرحمانه بچه های ما را می کشتند . خدا رحمت کند شهید شیرودی را ، توی سخنرانی سال 60 فرمودند که منطقه پاوه منطقه ای است که منافقین آموزش هایی که توی آمریکا دیده بودند ، آنجا روی بچه های ما تمرین می کردند . زمین را می کندند و بچه ها را تا زانو می گذاشتند توی خاک ، کنار لانه های مورچه ها و موریانه ها . مورچه ها و موریانه ها به جانشان می افتادند و ریز ریز از بدنشان می خوردند تا اینکه شهید می شدند . اینجور بچه ها را آزار می دادند . آدم های بی رحمی بودند .
مقابله به مثل با دشمن
ما معمولا جنگ روانی انجام می دادیم . آن زمان در محور قصر شیرین ، خسروی و سرپل ذهاب ، مسئول محور بودم . آنجا خودرو داشتیم ، سه یا چهار تا آمبولانس و دو ـ سه تا وانت و چند تا موتور داشتیم . صبح زود قبل از اینکه هوا روشن بشود باید می رفتند و نیرو می بردند برای استحمام و غذا آوردن . هنگامی که در مهران عملیات انجام شد باید کاری می کردیم که از فشار مهران کم شود . برنامه ای آنی ریختیم که یک عملیات ایذایی انجام شود ؛ با همین امکاناتی که داشتیم . هر جا امکاناتی گیرمان می آمد ، مثل آثار باستانی ازش محافظت می کردیم . این مهمات را نگه می داشتیم برای جنگ روانی و عملیات ایذایی . اولا دو ـ سه شبانه روز با همین خودروهایی که در اختیار داشتیم ، با چراغ روشن بوق می زدیم ، می آمدیم و می رفتیم . شب تا صبح این راننده ها در تردد بودند ؛ از قصر شیرین ، از سرپل ذهاب و خسروی. می گفتم هر کسی می تواند با موتور یا ماشین بیاید و برود . این کار خطرات زیادی هم داشت . چون زیر تیر مستقیم بود . روز ، تردد زیاد می کردیم و شبها ، بیش از حد بوق می زدیم و داد می کشیدیم . به یک حالتی که بگویند مثلا یک ستون دارد می آید . این کارها را که کردیم ، آن طرف ، تدارک یک عملیات ایذایی را هم می دیدیم . شناسایی خوبی هم داشتیم . آنجا یک حالتی بود که مجال داشتیم تا بررسی کنیم کجا باید کار کنیم . رفتیم و به نزدیک ترین منطقه به دشمن رسیدیم . خمپاره صد ، آر پی جی هفت ، تیربار گرینف و کلاش برده بودیم با یک رادیو ضبط و نوار و مارش حمله و یک بلندگوی دستی که باطری هایش را هم نو کرده بودیم . ده الی پانزده نفر بودیم . دو نفر تیربار با مهماتش و دو نفر آر پی جی با مهماتش و بعضی هم با کلاش تقسیم شدیم . در یک کیلومتری که نزدیک ترین جا به دشمن بود ، جا را طوری تعیین کرده بودیم که اگر دشمن سریع عکس العمل نشان داد ، نتوانند ما را بگیرند . توی یک ساعت معین ، مثل ساعت یک بعد از نصف شب ، مارش حمله را روشن کردیم . پشت بلند گو و همراه با سلاح های رسامی که داشتیم ، زدیم به خط دشمن . قصدی هم نداشتیم که بگیریمشان یا برویم داخل آنها . همین کار را که کردیم آنها احساس کردند که ما عملیات گسترده ای انجام دادیم . تمام منطقه را بسیج کردند برای آنجا و آن شب تا صبح آتش ریختند و همان شب تماس گرفته بودند مهران چند تیپشان را کشانده بودند آنجا .
لحظه تحویل سال
بهترین روزگار ما توی سال تحویل آن زمان بود . گفتیم هر چه سلاح داریم همه را سر دشمن می ریزیم و تا آنجا که در توان داریم همه را به هدف می زنیم . لحظه تحویل سال ، همزمان که رادیو اعلام می کرد ، به طرف دشمن شلیک کردیم . آن روز دشمن اسیر ما شده بود و تا غروب مهمات می ریخت تا اینکه مثلا متوجه شد ما جشن گرفته ایم .
از این قبیل کارها و شناسایی ها و کمین ها بسیار داشتیم ، اما بهترین و شیرین ترین را اگر بگویم همین جنگ روانی و ایذایی و جا به جایی وضعیت بود . کار جنگ را اینگونه بچه ها پیش می بردند . با حداقل امکانات ، حداکثر کار را انجام می دادند و مأیوس نبودند. دنبال این نبودند که به مسئولان بگویند امکانات . می گفتند ، ولی آنگونه نبودند که بگویند امکانات نیست ، پس کار تعطیل . با همان امکانات ، کار می کردند تا بقیه اش برسد . یادم هست در عملیات نصر هفت در محاصره بسیار شدیدی بودیم ، تماس می گرفتند می گفتند وضعیت چطوره ؟ می گفتم : وضعیت خوب ، عادی ، پس اون کد یک و دو را برای ما مثبتش کن . گفت : می گن همان هایی که خانه ما هستند . می گفتم که آره خانه ما را دزدیدند ، ما تو خانه دوم هستیم . این طوری بود که یک ارتفاع را از دست داده بودیم . ولی توی بی سیم می گفتیم وضعیت عادی است . این کارها برای این بود که دشمن نگوید اینها روحیه ندارند . اینگونه بچه ها می جنگیدند . الآن متأسفانه توی این دوران هر کسی می خواهد هر کاری بکند ، اول می گوید امکانات . می گوید بودجه و فلان و فلان و ... حالا با همین بودجه و امکاناتی که در اختیار داری چهار تا خانه شهید را سر بزن ، دعوتشان کن ، چهار تا جوان را دور خودت جمع کن و ...
جنگ فرهنگی ، مهم تر از جنگ نظامی
جنگ با صدام و دشمنی که از مرز حمله کرده بود خیلی ساده تر بود . چون به هر حال ما پشتمان ایران بود و شهرهایمان و مردممان و در مقابل ، عراقی ها و دشمن . ولی کوموله ها اینگونه نبودند . در عین حال آنها هم عددی نبودند .
اما این جنگ سیاسی و فرهنگی از آن جنگ نظامی خیلی بدتر است . در آنجا تکلیف ما معلوم بود که هر کجا دشمن را دیدیم بزنیم و بکشیم . ولی الآن طوری در خانه شما جنگ راه انداخته اند که خود شما نمی دانید چه کار باید بکنید .
کسی هم جرأت ندارد به فرزند فلان مسئول چیزی بگوید . استکبار اکنون دارد مستقیما در خانه هامان ، در شهرها و کوچه و خیابان هایمان با ما می جنگد . آمریکا به این نتیجه رسیده که جنگ نظامی نمی تواند با ما کاری بکند . اگر احساس می کرد موفق می شود ، قبل از افغانستان و عراق می آمد .
پیام شهدا برای نسل سومی ها
هر وقت به من می گویند پیامی ، نصیحتی ، من از قول شهدا می گویم . اگر همه برنامه بگذاریم و به وصیت های شهدا عمل کنیم کارمان تنظیم می شود ، مانند سفارش بسیاری از شهدا به « نماز اول وقت » . واقعا اگر روی نماز اول وقت برنامه بگذاریم ، تمام کارهایمان تنظیم و اصلاح می شود .
سرما و گرما مهم نیست ؛ وقتی فرمانده بروجردی و همت باشند
هر منطقه ای مشکل خاص خودش را داشت ؛ آن طرف سرمای سخت و این طرف گرمای سخت . باور کنید برای استفاده از آب تانکرها از شدت گرما ، به اجبار چند قالب یخ داخل تانکر می انداختیم تا بتوانیم با آن وضو بگیریم . یخ مثل حبه قند آب می شد . در آن شرایط بدون هیچ وسیله خنک کننده و در شرایطی که از بالا بمباران دشمن بود ، از رو به رو هم گلوله می آمد ، هیچ کس شکایت نمی کرد . چرا که مسئولین هم پا به پای آنها بودند و در هر شرایطی چادر فرماندهی به روی همه باز بود . توفیق داشتم در والفجر چهار در منطقه کانی مانگا خدمت شهید همت و شهید کریمی و دیگر بزرگواران باشم . می خواهم بگویم این نیست که فلان آقا چقدر دوره نظامی دیده بود و چقدر وزن داشت ، یک انسان متوسط64 ، 65 کیلویی بود و قدش هم متوسط و تازه وارد دانشگاه شده بود . ولی می خواهم این را بگویم که شهید همت بر قلب ها حکومت می کرد . خودش آخر همه این کارها بود . متواضع بود . متدین بود . چند روز پیش با کوثری بودم . می گفت شهید همت اگر نوار روضه سر سفره روشن می شد بلند می شد و می رفت . نوار روضه را سر سفره گوش نمی کرد . شهید همت وقتی می خواست در یک گردان سخنرانی کند ، بقیه گردان ها می آمدند و گوش می کردند و توقع داشتند او در گردان آنها هم سخنرانی کند .
یادم هست برای هر گردانی که می رفت صحبت کند ، این گردان دوباره پشت سر ماشینش می رفت به اون یکی گردان که باز گوش کنند . آنقدر علاقه داشتند . همه را محو خودش می کرد . همراه ایشان بلندگویی بود از این بلندگوهای دستی قدیمی . آمد صحبت بکند ، آنقدر بچه ها هجوم آوردند که می گفتم الآن زیر دست و پا از بین می رود . حلقه زده بودند ، زنجیر درست کرده بودند که جمعیت را مهار بکنند و بچه ها اذیتش نکنند . و می گفتند آقا بروید تو ماشین صحبت بکنید . بسیجی ها دست می کشیدند روی ماشین . این همه محبوبیت بر اثر چی بود ؟ بر اثر این بود که ایشان مثل بسیجی ها راه می رفت و می نشست ، غذا می خورد . اگر می خواست سوار ماشین بشود پشت وانت سوار می شد . این کارها خیلی مؤثر بود . شهید عباس کریمی ، جانشین شهید همت ، آخر تواضع بود و در تمامی شناسایی های غرب و جنوب ، خودش حضور داشت و شرکت می کرد . نماز جمعه در جمع بچه ها می نشست . پایین ترین جا می نشست . کمترین چیز را می خورد . لباس هایی که می پوشیدند ساده ترین لباس ها بود . شهید دستواره ، شهید کلهر با آن همه عظمت . چقدر متواضع بودند ! شوخی می کردند و با بچه ها صحبت می کردند . شهید بروجردی کسی بود که شهید همت می گفت هر وقت کم می آوردیم ، می گفتیم برویم سراغ شهید بروجردی و مشکلاتمان را بگوییم . هر وقت هم مشکلات را می گفتند ، شهید بروجردی می گفت اینها که مشکل نیست .
تمام عشق شهید بروجردی این بود که کردستان خدمت کند چرا اینقدر بین مردم کردستان محبوبیت دارد ؟ چون به کردستان خدمت کرده . می آمد توی مردم کرد و خیلی متواضعانه با آنها مشورت می کرد ، معاشرت داشت ، می آمد و می رفت . از آنها نظر می گرفت . با یک ماشین پیکان می آمد و می رفت و در پیکان هم شهید شد اینها آخر تواضع بودند .
شهید باکری با آن همه سابقه ، چقدر تواضع داشت ! شما از هر کسی درباره ی شهید باکری سؤال کنید از تواضعش می گوید ، از ادبش . مسئولیت های بالایی داشتند . فرمانده لشکر بودند . مسئولیت هایی که با یک اشتباه در پشت بی سیم ، ممکن بود صدها نفر کشته شوند . آنقدر مسئولیت های آنها سنگین و زیاد بود ، ولی هیچ گاه آنها را غرور نگرفت و سر سوزنی تکبر نداشتند . در هر حال و زمانی روحیه خوبی داشتند . سر حال بودند . شاید با مسئولین ذی ربط تند می شدند ، ولی در برخورد با بسیجی ها می گفتند اینها ولی نعمت های ما هستند . اگر اینها نباشند ما چکار می خواهیم بکنیم . اگر نیروهای گردان نباشند ، ما با چی می خواهیم خط بشکنیم . با اینها نباید با اخم صحبت کرد . با اینها باید با روی خوش و تواضع برخورد کرد . هر جای لشکر ، تیپ و گردان می رفتند ، توی سنگر بین بچه ها چایی و غذا می خوردند. این روحیات را همه آنها داشتند.
مناطق جنگی هنوز مظلوم اند
می خواهم بگویم هیچ جایی ، مظلومیت بچه های کرمانشاه ، ایلام و کردستان و خوزستان را ندارند . چرا که الآن هنر نیست بیاییم آمار بگیریم و بگوییم اصفهان ، شیراز ، تبریز و مشهد چقدر شهید داده و ایلام و کرمانشاه و خوزستان چقدر . در آنجا همه خانواده ها با جنگ درگیر بودند . آنجا خانواده های بچه ها درگیر جنگ بودند . توی کوه و کمر بودند . تصور کنید خودشان بلند می شوند و می روند . جبهه ، یعنی چه ؟ خودم شاهد بودم از بچه هایی که توی تیپ نبی اکرم صلی الله علیه و آله و سلم بودند ، خانواده شان توی کرمانشاه شهید شده بودند . خودشان در جبهه مهران یا شلمچه بودند و خبر شهادت خانواده های آنها را به جبهه می آوردند . خیلی مظلوم بودند .
البته به خوزستان باز هم به علت بازدیدهای مردمی از مناطق جنگی رسیدگی شده است ، هر چند هنوز کم است ، ولی مردم ایلام و کرمانشاه در اوج غربت هستند ما بیش از دویست سردار شهید داریم در کرمانشاه که هنوز کنگره اش برپا نشده . مثلا در مساجد یا حسینه ها یا هیئت ها بزرگداشت های آنها را می گیرند . ما پرونده دو هزار تا شهید را داریم که هنوز در کرمانشاه هم آنها را نمی شناسند . مثلا شهید رضا گودینی و شهید خانجانی از فرماندهان جنگ را توی کرمانشاه نمی شناسند . کار نشده .
می گویند مثلا با آمدن عراقی ها مردم قصر شیرین فرار کردند . من با چشم خودم دیدم که سر ستون تانک ها وارد شهر شدند و ته آن معلوم نبود . اینها هم با گلوله تانک می زدند و هم کالیبرشان کار می کرد . خود ما هیچ کاری از دستمان برنمی آمد . رزمنده ها حتی با امکانات ، ناتوان شده بودند و قصر شیرین با خاک یکسان شد و تلی از خاک شد . بعضی توقع دارند مردم با زن و بچه آنجا بایستند . مردم حلبچه خواستند مثلا یک روز بایستند که پنج هزار نفر کشته شدند . دشمن در نهایت بی رحمی با کالیبر ، نوزاد یا پیرمرد را هدف قرار می داد . این سه استان در اوج غربت جنگیدند . گیلان غرب را دومین شهر مقاوم جنگ لقب دادند . دزفول که اولین شهر مقاوم کشور است و موشک خورده و تانک عراقی داخل آن شده و در گیلان غرب با وجود وارد شدن تانک ها مردم در کوه ها چادر زدند و مقاومت کردند . من خودم بچه هایی را می شناسم که در همان کوه و کمر دیپلم گرفتند و وارد دانشگاه شدند .
در شهر احساس غربت می کنم
هر وقت دلم می گیرد ، به مزار شهدا می روم . هر کدام از قبرها را که می بینم یک عملیات و یک منطقه و خاطرات سراغم می آید . ولی واقعا سخت است برای ما مزار رفتن . سخت است . خیلی از شهدا از ما قول شفاعت می گرفتند . حالا روزگار خواست که ما بمانیم . در شهر احساس غربت می کنم .
شیرین ترین خاطره از جنگ
شیرین ترین خاطره من مجروحیت آخرم در کربلای 5 است . اکثر دوستانم شهید شده بودند . بعدها مانده بودیم که اگر برگردیم به شهر واقعا باید چکار کنیم و کجا باید برویم . خیلی برایمان سخت بود . هر وقت با دوستان به هم می رسیدیم در این مورد صحبت می کردیم .
در فاو چون جنگ طولانی بود ، اصلا کسی به فکر شهید شدن و مجروح شدن نبود . در همین گیر و دار بودم که دیدم خدایا هر چه رفیق دارم یا شهید شده یا مجروح ؛ توی این گیر و دار چون جنگ هم طول کشیده بود داشتم نیروها را جا به جا می کردم و نیرو می چیدم . تانک های عراقی داشتند تا چند کیلومتر آن طرف ما را می زدند . توی همین اوضاع که داشتم سنگرهای عراقی را با دوربین می دیدم ، از پشت سر هم هر چه نیرو می آمد ، می چیدم . تا اینکه گلوله ی تانکی چند متری ام را زد و من مجروح شدم و توی جزیره ماهی افتادم که چون لباس عراقی تنم بود ، فکر می کردند عراقی هستم . فکر کنم آقای بیات بود که من را شناخت . مرا برداشتند و روی برانکارد گذاشتند که بیارند عقب . یک پل آنجا بود که منفجر شده بود و بچه ها مواظب بودند که توی آب نیفتیم ؛ چون من اوضاع ناجوری داشتم و فکم جدا شده بود . احساس می کردم توی خوابم و هیچی نفهمیدم تا اصفهان . وقتی که رسیدیم اصفهان ، هر کاری کردم که بگویم اینجا کجاست ، زبان نداشتم و صدای آنها هم مفهوم نبود . اوضاع بدی بود . همه ناراضی بودند از اوضاع و بمباران ها و همه چیز . عراق همه شهرها و روستاها را می زد . مرا با برانکارد آوردند که ببرند به بخش . از درد هی می گفتم یواش . دو نفر که مرا می بردند ، همین طور صحبت می کردند و هر چه می گفتم اعتنایی نمی کردند و مرا حواله کردند روی تخت و من از درد داد زدم . دکترها گفتند که اگه شوک به تو وارد نمی شد ، دیگر این تکلم را نداشتی . همان شوک که بنده های خدا ناخواسته وارد کردند باعث شد که زبان من باز شود . بعد از چند روز توانستم از تخت پایین بیایم و هیچ کس هم نمی دانست که من کجایی هستم . حدود بیست روز بعد مرا پیدا کردند .
خیلی دوست داشتم ببینم که چطوری شدم . تلاش کردم بروم پای آیینه . هر چه نگاه می کردم ، دیدم کس دیگری است . 180 درجه تغییر کرده بودم . گفتم که اقلا این توجیهی باشد برای خانواده های شهدا و از این موضوع خیلی خوشحال بودم .
وقتی مرخص شدم دیدم که همه بچه ها از غرب و جنوب سرازیر شده اند برای دیدن من . به خانواده گفتم می خواهم بروم جنوب ( دزفول ) و آنها خیلی تعجب کرده بودند . فکر می کردند من هذیان می گویم . برایشان توضیح دادم که اگر برای یکی از این بچه ها توی راه اتفاقی بیفتد من تا آخر عمر عذاب وجدان می گیرم ، ولی من یک نفر هستم و با هر سختی و با آمبولانس می روم آنجا و یکی ـ دو روز بچه ها را می بینم و برمی گردم .
بعد از پنجاه روز با امضای خودم از بیمارستان مرخص شده بودم . روزی هم دو بار باندهای من را عوض می کردند و آنقدر درد می آمد که یک بار یکی از پرستارها را نفرین کردم که ان شاء الله یک بار توی یکی از این بمباران ها ترکش بخوری و بدانی من چه می کشم . بنده خدا مرا ول کرد و رفت . وقتی رفتم جنوب ( دزفول ) خواستم باندهایم را عوض کنم ، گفتند یک دکتری هست طرح پانزده روزه دارد که اینجاست . بنده خدا گفت خیلی شانس داری ، یک پماد دارم که اصلا پیدا نمی شود و گوشت آور است و هر دفعه که بزنی کلی گوشت روی زخم تو را می گیرد . پمادها را مصرف کردم . خیلی زخم هایم خوب شد که آخرهای استفاده از پماد بود که آن را گم کردم و هر جا رفتم پیدا نشد و همه دور ما جمع شده بودند می گفتند این پماد عتیقه است . باور نمی کردند که زخم های من آنقدر خوب شده باشد .
وقتی از مقام معظم رهبری نشان گرفتم
البته من لایق آن نبودم . پارتی بازی شد ( با خنده ) . بیمارستان بودم . چند باری هم بعد از جنگ رفتم برای عمل . توی بیمارستان بقیت الله ، فکم را جراحی کرده بودند . دوستان گفتند ملاقات داری و ما هم تازه یکی ـ دو روز بود که جراحی شده بودیم . ( و دوست ندارد که بگوید آقا آمده بود به عیادتش و نشان شجاعت ... ! )
امام را زیارت نکردم
خصوصی نه . امام را شهدا مثل شهید همت و بقیه شهدا رعایت می کردند که اوقات شریفشان را نگیرند . ما هم خجالت می کشیدیم .
تلخ ترین خاطره از جنگ
ما حتی نتوانسته ایم پانزده یا بیست درصد شلمچه را هم به مردممان معرفی کنیم . عملیات والفجر 10 ، حلبچه ، شاخ شمیران ، و ... جنگ آنجا سخت بود و مردم آن ، چه ها کشیدند ! آنجا در یک روز پنج هزار نفر مثل برگ خزان ریختند روی زمین . حلبچه که وارد شدم ، هیچ جنبنده ای تکان نمی خورد . بچه ای که شیر مادرش را می خورد و در آغوش مادرش از دنیا رفته بود خیلی تکان دهنده بود . مرغ و خروس ها ، گله های حیوانات که بسیار وحشتناک بود . هر چه در توانشان بود برای از بین بردن مردم کردند .
عقب نشینی حلبچه به علت سنگینی کارها و شهیدهایی که داده بودیم ، خیلی تلخ بود . اصلا جرأت نمی کردیم به بچه ها بگوییم عقب نشینی باید بکنیم . خودمان را با « تکلیف بودن » و « فرمان امام این است » راضی می کردیم و تمام سنگرها را نابود کردیم . بچه ها موقع عقب نشینی همه ناراحت بودند . حالت ، حالتی بود شبیه رحلت امام خمینی ، مانند اعلام پذیرش قطعنامه که خیلی دردناک بود ، ولی چون فرمان امام بود ، بچه ها قبول کردند .
شلمچه را از همه جا بیشتر دوست دارم
چون به گفته ی آقا ، شلمچه قطعه ای از بهشت است .
یک دعا
فقط عاقبت بخیری .