0

شهید بروجردی

 
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:شهید بروجردی

حفاظت از امام

با اوج گیری روند انقلاب اسلامی، محمد به صورت شبانه روزی، درگیر هدایت و اجرای مسایل سیاسی – نظامی نهضت گردید. در دوازدهم بهمن سال 1357،همزمان با ورود پیروزمندانه حضرت امام به ایران، به امر شهید مظلوم «دکتر بهشتی» و با نظارت «حاج عراقی» مسئولیت تشکیل و سرپرستی گروه حفاظت از رهبر کبیر انقلاب، به محمد محول شد. او به همراه دیگر همرزمانش ، مسئولیت حراست از امام بزرگوار را در فرودگاه مهرآباد ، مسیر بهشت زهراء (س) و «مدرسه علوی» عهده دار شد. سپس بلافاصله دست به کار تشکیل و سازماندهی یگان حفاظت محل سکونت حضرت امام در تهران گردید. در پی آغاز درگیری های مسلحانه مردم و نیروهای شاه در روزهای 21و 22بهمن 1357، محمد نیز همدوش دیگر رزمندگان انقلاب به صفوف متزلزل قوای آریامهری حمله ور شد . او نقش چشمگیری در تصرف «پادگان جمشیدیه » و نیز آزاد سازی مراکز رادیو و تلوزیون از لوث چکمه پوشان گارد جاویدان ایفا کرد. در همین عملیات اخیر ، با اصابت گلوله ای از ناحیه پا مجروح شد.

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

جمعه 9 اردیبهشت 1390  6:59 PM
تشکرات از این پست
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:شهید بروجردی

مدیریت زندان اوین

پس از سرنگونی رژیم منحوس پهلوی و پیروزی مرحله نخست انقلاب اسلامی، فعالیت های انقلابی محمد دامنه گسترده تری پیدا کرد. پس از چندی، مسئولیت سرپرستی «زندان اوین»، که عمده زندانیان آن از عناصر غارت، شکنجه و سرکوب دولت، ساواک و ارتش شاهنشاهی بودند، به محمد محول شد. سلوک اسلامی – انسانی محمد در برخورد با زندانیانی چنین منفور، باعث شد تا تنی چند از همرزمانش به او خرده بگیرند. یکی از دوستان محمد در این رابطه می گوید:

«وقتی زمزمه های نارضایتی به گوش بروجردی رسید، سخت متغیر شد و گفت: ما اگر مسلمان هم نبودیم، باز مسئولیت انسانی و وجدانی به ما حکم می کرد با زندانی برخورد صحیح داشته باشیم. به علاوه، ما در دستگاه عدالت انقلاب، ضابطیم، نه قاضی. اگر بخواهیم به عنوان ضابطین محکمه انقلاب همان برخوردی را با این زندانیان داشته باشیم که قبل از پیروزی، آنها با ما داشتند، پس دیگر چه فرقی میان یک انقلابی مسلمان با یک ساواکی وجود دارد؟اگر در بین برادران ما، کسی هست که به برخورد بنده با اینها (زندانیان) اعتراض دارد، برود احکام مربوط به اسیر و زندانی را در متون شرعی پیدا کند و بخواند».

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

جمعه 9 اردیبهشت 1390  6:59 PM
تشکرات از این پست
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:شهید بروجردی

تشکیل نیروی مسلح

انجام وظیفه ی «محمّد» در این سمت، چندان به درازا نینجامید. تو گویی سرنوشت فرزند شهید خطه ی بروجرد، در عرصه ای دیگر می باید رقم می خورد. به گفته ی سردار سرلشگر « محسن رضایی»:

   «محمّد از بنیانگذاران اصلی سپاه بود. او یکی از دوازده نفری بود که سپاه را پایه گذاری کردند. البته برخی از این افراد، مثل شهید محمّد منتظری و ... بعد ها به شهادت رسیدند».

تحت نظارت شورای انقلاب، با کوشش فراوان و خستگی ناپذیر «محمّد» و یارانش، بازوی مسلح انقلاب اسلامی در بهار 1358 تأسیس شد. در آن مقطع، خود «محمّد» در شورای مرکزی سپاه آغاز به کار کرد و به فاصله کوتاهی پس از آن، مسئولیت معاونت عملیات «پادگان ولی عصر» (عج) را عهده دار گردید. او شدیداً به ضرورت تداوم تربیت عقیدتی-سیاسی در کنار آموزش نظامی عناصر سپاه و نظارت روحانیت انقلابی پیرو خط امام بر عملکرد کلی این نهاد انقلابی تأکید داشت. فلسفه  تأکیدی این همه شدید را خودش این گونه بیان می کرد:

«امام می فرمایند همه هدف ما، مکتب ماست. آنها که مکتب را قبول ندارند، می گویند نتیجه چنین اعتقادی، می شود انحصار طلبی!... ما اگر که شمشیر به دست گرفته ایم، باید «لتکون کلمة الله هِی العُلیا» شمشیر بزنیم، برای اینکه حکم خدا، دین خدا، روی کار بیاید. اگر هدف ما اجرای حکم خدا و حاکمیت دین او نباشد، دیگر مبارزه چه فایده ای دارد؟ حالا چه شاه باشد، چه کس دیگری، آن وقت چه فرقی خواهد داشت که ما برای چه کسی می جنگیم؟ بحث ما و هدف ما این است که حکم خدا پیاده بشود. اگر عمل به این وظیفه باعث می شود ما را «انحصار طلب» معرفی کنند، البته به این معنا، ما انحصار طلبیم!»

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

جمعه 9 اردیبهشت 1390  7:00 PM
تشکرات از این پست
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:شهید بروجردی

جهاد مسیحایی

با گسترش غائله آفرینی تجزیه طلبان تحت الحمایه آمریکا و بعث عراق در کردستان، «محمّد» در رأس گروهی از سپاهیان کم ساز و برگ انقلاب، ابتدا به «کرمانشاه» و از آنجا به «سنندج» رفت. از همان بدو ورود به منطقه، فرماندهی عملیات قلع و قمع قوای تا بن دندان مسلح ضدّ انقلاب در کردستان را بر عهده گرفت. در شرایطی که سنندج و پادگان لشگر 28ارتش در این شهر، به محاصره کامل قوای ائتلافی ضدّ انقلاب، از «دموکرات» و «کوموله» گرفته تا «چریک های فدایی» و «پیکار» درآمده بود، محمّد و تنی چند از همرزمانش، توسط یک هلیکوپتر S.T.214  هوانیروز در پادگان سنندج پیاده در چنین شرایط وخیمی، «محمّد» مصمم و قاطع با تنگناها و معضلات موجود، برخوردی حساب شده داشت و با مکرر تلاوت کردن آیات قرآنی و جملات حماسی حضرت امیر (ع) از نهج البلاغه، جمع کوچک رزم آوران مدافع پادگان را، تهییج و به ادامه ی پایداری و ایثار، تحریص می کرد. همرزم «محمّد»، تیمسار شهید «علی صیاد شیرازی»، از آن روزها می گوید:

«موقعی که ضدّ انقلابیون محل باشگاه افسران لشگر 28را در سنندج محاصره کردند، بچه های ما در آنجا، مدت 40 شبانه روز در محاصره مطلق بودند. حتی چیزی برای خوردن هم نداشتند. با این حال استقامت می کردند. شهید بروجردی، برای رهایی اینها، دست به هر کاری می زد... او آنقدر در این راه استقامت کرد که با همکاری و یکدلی رزمندگان سپاه و ارتش، پس از مدتی کوتاه، محاصره در هم شکست. نمونه چنین صحنه هایی را در آن زمان، زیاد داشتیم که ایشان همیشه با همین پایمردی و استقامت، به مصاف ضد انقلابیون می رفتند».

در کنار نبرد قاطع و قهر آمیز با تجزیه طلبان، «محمد» به راستی عامل به رافت و برخورد برادرانه با مردم مستضعف کردستان بود. سردار سرتیپ «حاج سعید قاسمی» از خصایص مردمی محمد، خاطرات شیرینی به یاد دارد:

«در همان شبهای اول آزادسازی سنندج، که ضد انقلابیون شکست خورده با سلاح های سبک و نیمه سنگین از هر طرف به سوی مردم و نیروهای انقلاب شلیک می کردند و رفت و آمد در سطح معابر شهر تقریبا غیر ممکن بنظر می رسید، به حاج آقا خبر دادن که در یکی از خانه های نزدیک پادگان، خانم بارداری هست که زمان وضع حمل او فرا رسیده. منتهی با توجه به عدم امنیت در سطح شهر، بردن او به بیمارستان غیر ممکن است. شهید بروجردی، بلافاصله نشانی آن خانه را گرفت، تنها و بدون محافظ، سوار بر ماشین فرسوده به آنجا رفت و با کمک شوهر آن خانم، او را به بیمارستان سنندج منتقل کرد. تنها بعد از اطمینان خاطر از وضعیت این خانواده کرد بود که از بیمارستان به پادگان برگشت.»

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

جمعه 9 اردیبهشت 1390  7:00 PM
تشکرات از این پست
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:شهید بروجردی

همرزمان فرمانده کبیر 

اصولا دلسوزی محمد نسبت به مردم کردستان حد و مرز نداشت. به آنها از صمیم قلب احترام می گذاشت. جالب اینکه مردم کردستان نیز، به او علاقمند شده و بردارانه دوستش داشتند. جاذبه محبت آمیز بروجردی آن همه نیرومند بود که اطفال معصوم کرد، به محض دیدن او، به سویش می دویدند، با او بازی میکردند و «محمد» شاد و خندان، دست نوازش بر سرشان می کشید. همزمان، به کار گسترش سازمان رزم قوای سپاه که جوهره فرماندهی را به همراه صلابت و اخلاص، در ایشان سراغ می کرد، مسئولیت می داد. بسیاری از همین عناصر، بعدها جزو نخبه ترین فرماندهان یگانهای رزمی سپاه، چه در کردستان، و چه در سایر جبهه های دفاع مقدس 8 سال ملت ایران شدند. از جمله شاگردان و برگزیدگان نامی این معلم کبیر در بین سرداران سپاه اسلام می توان به:

- سردار شهید «حاج احمد متوسلیان»، فرمانده سپاه مریوان، بنیانگذار لشکر 27 مکانیزه محمد رسول الله(ص) و فرمانده عملیات قرارگاه نصر.

- سردار شهید «ناصر کاظمی»، فرمانده سپاه کردستان، نخستین فرمانده تیپ ویژه شهدا و فرمانده شهر پاوه.

- سردار شهید «علی گنجی زاده»، دومین فرمانده تیپ شهدا.

- سردار شهید «حاج محمد ابراهیم همت»، فرمانده سپاه پاوه، دومین فرمانده لشکر 27 مکانیزه محمد رسول الله(ص) و فرمانده سپاه 11 قدر.

- سردار شهید «سعید گلاب»، مسئول آموزش عقیدتی سپاه منطقه 7.

- سردار شهید «صادق نوبخت»، فرمانده سپاه غرب کرخه.

- سردار شهید «حاج علی اصغر اکبری»، فرمانده سپاه سردشت.

- سردار شهید «ناصر صالحی»، فرمانده سپاه پاوه

- سردار شهید«غلامعلی پیچک»، و «محسن حاج بابا».

- سردار شهید «مختار تولی خانلو»، فرمانده سپاه باینگان.

- سردار شهید «علی فضل خانی»، مسئول یگان پدافند قرارگاه حمزه سیدالشهدا (ع) اشاره کرد.

به دنبال جنایات فجیعی که نسبت به عناصر انقلاب و جهادگران بی دفاع در سطح کردستان به وقوع پیوست، به ویژه پس از سر بریدن پاسداران مجروح در بیمارستان شهر «پاوه» توسط عوامل بعث، با صدور فرمان حضرت امام در مرداد 1358، محمد و رزم آوران تحت امر او جهت سرکوبی ضد انقلاب، عازم پاوه شدند.

 طولی نکشید که باند خائن دولت موقت، اقدام به اعزام هیات به اصطلاح «حسن نیت» به مناطق کردنشین غرب کشور نمود.

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

جمعه 9 اردیبهشت 1390  7:00 PM
تشکرات از این پست
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:شهید بروجردی

مقابله با بعثیون

با شروع تهاجم ارتش عراق به خاک میهن اسلامی در مهر ماه 1359، «محمد» به همراه تنی چند از همرزمانش، راهی «سر پل ذهاب» شد. در جریان محاصره این شهر، که می رفت تا منجر به اشغال آن توسط ارتش بعث شود، «محمد» و یارانش طی یک رشته نبردهای سخت و سهمگین، پوزه لشگرهای تانک و کماندویی دشمن را به خاک مالیده و شهر را از خطر سقوط حتمی نجات دادند. در این نبرد نابرابر ، «محمد» چندین بار تا پای شهادت پیش رفت و بالاخره هم، از ناحیه دست، جراحت سختی برداشت. آنچه در این دوران بر صعوبت کار «محمد» و همرزمانش در جبهه های غرب، صد چندان می افزود، تسلط بلا منازع لیبرالیزم منحط و در راس آن، «بنی صدر» خائن، بر مقدارات جبهه و جنگ بود. سردار شهید حاج همت از تلخ کامی های فرزندان انقلاب بر اثر سیاست های مخرب لیبرال ها در ماههای آغازین جنگ، فراوان گفته ها داشت. از جمله اینکه :

«در یک جلسه نظامی، به اتفاق شهید بروجردی و سایر برادران سپاه غرب کشور، به بنی صدر گفتیم عراق چندان هم که وانمود می کنید، آسیب ناپذیر نیست. شما کافیست به استعداد یک تیپ نیرو به ما بدهید تا ضربات خوبی به دشمن در جبهه غرب، در عمق شهر هایش وارد کنیم. پاسخ بنی صدر را هیچ وقت از یاد نمی برم که گفته بود مانیرو هایمان را برای دفاع از جنوب لازم داریم. من حتی یک نفر هم در اختیار شما قرار نمی دهم!».

این توجیه ریا کارانه سمبل لیبرالیزم در حالی بود که خط سازش، در جنوب نیز کارنامه سیاهی از خود بر جای گذاشت.

آری، در عرف لیبرالیزم منحط رزم آوران مظلوم سپاه، مردانی همچون «محمد بروجردی»، «عناصری فاقد مسئولیت» و «مخل مدیریت جنگ معرفی» می شدند! پس از حذف لیبرالها و باند خائن «بنی صدر» از مقدرات دستگاه اجرایی کشور، به دنبال اتخاذ یک رشته تدابیر دفاعی نوین، سردار رشید کردستان، در راس گروهی از فرماندهان جنگ آزموده و زبده نبردهای غرب کشور، جهت تشکیل، سازمان و کادربندی یگانهای رزمی نیروی زمینی سپاه در جبهه های جنوب، راهی خوزستان شد. از زمره این فرماندهان می توان به سرداران رشید «حاج احمد متوسلیان»، «حاج محمد ابراهیم همت»، «حاج عباس کریمی»، «رضا چراغی»، «محسن وزوایی»، «علیرضا ناهیدی»، «اکبر حاجی پور» و ... اشاره کرد. علی رغم مسئولیت سنگین رهبری نبردهای غرب کشور، «محمد» لحظه ای از جبهه های جنوب غافل نبود. به ویژه در رابطه با تثبیت «فتح بستان» - نبرد طریق القدس – با اجرای دو رشته عملیات انحرافی حماسه شگرف «فتح المبین» - دوم فروردین 1361 – نقشی ارزنده و اساسی ایفا کرد.

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

جمعه 9 اردیبهشت 1390  7:01 PM
تشکرات از این پست
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:شهید بروجردی

مرد خستگی ناپذیر

یکی از همرزمانش در باب استقامت و پایمردی «محمد» در بحبوحه نبرد، از عملیات «مطلع الفجر» روایت می کند:

«در این عملیات، ما و سایر فرماندهان ارتش و سپاه، به اتفاق ایشان روی یکی از ارتفاعات «تنگ کورک» مستقر شده بودیم. در شرایطی که حتی آب برای وضو گرفتن هم در دسترس نبود... ایشان در آن شرایط دشوار گرمای نفس بر، یازده شبانه روز پلک بر هم نزد، کنار ما ماند و نبرد را رهبری کرد.

روزهای آخر ما و فرماندهان ارتش، حتی با التماس، مصرانه از او خواستیم برود کمی استراحت کند، اما قبول نکرد».

«سردار سرتیپ «قاسمی»،  نیز این گونه گواهی می دهد:

 معمولا استراحت های حاج اقا در جاده ها و بین راه بود. اصلا وقت استراحت خاصی از سپیده صبح تا دیر وقت شب،در حال تردد و سرکشی  به خطوط و مناطق عملیاتی بود و در جلسات طولانی و خسته کننده طرح و برنامه ریزی عملیات شرکت مستقیم و فعال داشت. از نیمه شب تا یک ساعت مانده به اذان صبح، سرگرم نماز شب و تلاوت قران و ادعیه می شد و ذکر می گفت. اگر قیلوله کوتاه یک ساعته او را تا پیش از اذان صبح، در نظر نگیریم، باید بگویم، این مرد عمده خواب و استراحتش حین تردد در جاده ها، داخل ماشین بود».

پس از تقسیم سپاه به مناطق مجزا در سطح کشور، فرماندهی منطقه 7سپاه کشور، شامل استان های «همدان»، «کرمانشاه»، «کردستان» و «ایلام» به کف با کفایت «محمد» سپرده شد .چندی بعد، طی جلسه ای که در آذربایجان غربی تشکیل شده بود، «محمد» پیشنهاد تشکیل قرارگاهی مستقل، برای طراحی، هدایت و رهبری مشترک و منسجم نیروهای ارتش و سپاه در جنگ های غرب کشور را مطرح ساخت. پیشنهادی بدیع، که با استقبال گرم فرماندهان ارشد سپاه و ارتش مواجهه شد. «محمد» بلا فاصله دست به کار تشکیل این قرارگاه گردید. قرار گاهی که نام پرچمدار رشید اسلام  حضرت خاتم الانبیاء (ع) را به خود گرفت. پس از تشکیل این قرارگاه، فرماندهان ارتش و سپاه مصرانه فرماندهی آن را به «محمد» پیشنهاد کردند. همسر محمد، از عکس العمل او نسبت به این پیشنهاد می گوید:

    «فرماندهی قرارگاه حمزه (ع) به ایشان پیشنهاد شد. اما آن را قبول نکرند... تازه پس از درخواستهای زیادی که شد مسئولیت قائم مقامی فرماندهی این قرارگاه را پذیرفتند.

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

جمعه 9 اردیبهشت 1390  7:01 PM
تشکرات از این پست
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:شهید بروجردی

منش محمد

 در وصف خصایل اخلاقی «محمد»، همین بس که عموم مردم کردستان لقب «مسیح کردستان» را به او پیشکش کرده اند. محمد، علی رغم موقعیت درخشان و برجسته ای که در بین فرماندهان عالی رتبه نیروهای مسلح انقلاب اعم از ارتش و سپاه داشت، چنان کف نفس و تواضعی از خود بروز میداد که در بین تمامی رزم آوران جبهه های غرب و جنوب، اخلاص او زبانزد خاص و عام شده بود. با توجه به اینکه فرماندهی عالی جنگ در جبهه های شمال غرب و غرب کشور را بر عهده داشت، بارها مخبرین جراید و اکیپهای گزارشی رادیو و برای مصاحبه به سراغش می رفتند اما هر بار دست خالی بر گشتند. چرا که «مسیح کردستان»، همواره از دوربینهای تلویزیونی و میکروفونها گریزان بود. یکی از دوستانش در این باره میگوید:

   «سعی داشت گمنام باشد. سعی میکرد وجودش در جامعه مطرح نشود. معتقد بود که تمام اجر یک کار، در گمنامی عامل آن است. سخت اصرار داشت بر این گمنامی. یک بار که اکیپ فیلمبرداری تلویزیون غافلگیرانه از او فیلمبرداری کرد، مصرانه مانع از ادامه کارشان شد. می گفت: از من فیلمبرداری می کنید؟. بروید استغفار کنید... شما باید بروید از این بچه رزمنده ها که دارند می جنگند فیلم بگیرید...»

سردار سرتیپ «قاسمی نیز از عشق و ارادت عمیق محمد به فرزندان معنوی حضرت امام ، اینگونه یاد می کند:

   «حاج آقا همیشه رسم داشتند که با بچه بسیجی ها حشرو نشر داشته باشند. با تمامی تنگی وقت و مسئولیت های سنگین که به عنوان فرمانده منطقه 7 سپاه کشور داشتند، از کمترین فرصت ها، برای رسیدگی به معضلات بسیجی ها استفاده می کردند. در برخورد با نیروها، مصداق عینی «رحماء بینهم» بودند.درهر عملیات هم، مثل یک نیروی ساده، دوش به دو ش بسیجی ها می جنگید و پیشروی میکرد. برای همین هم، بچه ها عاشق او بودند، اما خدا شاهد است که این مرد، از این همه عشق و ارادت، سر سوزنی دچار عجب و غرور نشد».

از دیگر مسایلی که «محمد» به شدت نسبت به آن پای بندی نشان می داد، رسیدگی و ملاقات با خانواده های شهدا و جانبازان بود. محبت و علاقه اش به یتیمان شهدا و حد حصری نداشت. بارها با لحنی مو کد گفته بود:

    «خدا ما را به واسطه همین شهید داده ها امتحان می کند. مبادا با غفلت از آنها، سختی و عذاب خدا را برای خودمان بخریم!».

با گسترش دامنه فعالیت قرارگاه حمزه سیدالشهدا (ع) در غرب، «محمد» ضرورت تشکیل یک یگان رزمی ویژه، جهت جنگ های غرب کشور را احساس نمود. بر حسب همین ضرورت نیز، او سازمان دهی، آموزش و کادر بندی «تیپ ویژه شهدا» را در دستور کار خود قرار داد. مسئولیت فرماندهی این تیپ را نیز به سردار شهید «ناصر کاظمی» محول کرد.

حضور مستقیم او در تمامی مراحل نبرد تا به آن حد ملموس بود که به گفته سردار شهید «حاج همت»:

   «در جریان پاکسازی محور «بانه – سردشت»؛ بعضی از برادران ما، به شهید کاظمی گفته بودند شما به بروجردی بگویید اینقدر جلو نیاید. احتیاجی به آمدن ایشان نیست. ما خودمان می رویم. شهید کاظمی، چندین بار درخواست بچه ها را با بروجردی مطرح کرد. اما هر بار، ایشان چیزی نمی گفت. نهایتا در برابر اصرار موکد شهید کاظمی گفته بود: اگر بنابر ولایت است، من بر شما ولایت دارم، اینقدر از حد خودتان خارج نشوید!.»

سرتیپ شهید آبشناسان که خود در چندین نبرد دوشادوش «محمد» جنگیده بود، درباره روحیه معنوی او در میادین رزم گفته بود:

   «در عملیات دائم زیر لب با خودش زمزمه می کرد و نام خدا را بر زبان می آورد. چه در موقع سختی ها، و چه در حین پیروزی، زبانش جز به شکر به درگاه خداوند نچرخید. واقعا ایشان مظهر توکل بودند.

همسر شهید، از یکی از آخرین دیدارهایش با «محمد» میگوید:

   « به ایشان گفتم چهار سال است که در این منطقه هستیم. انشاءالله بعد از ختم جنگ به تهران برمی گردیم یا نه؟!. در جوابم گفتند: بخاطر نیاز شدید این منطقه ، تصمیم گرفته ام در کردستان بمانم کاری هم به ختم جنگ ندارم. گفتم : پس لابد باخبر شهادت شما به تهران بر می گردیم؟ خندید و چیزی نگفت».

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

جمعه 9 اردیبهشت 1390  7:01 PM
تشکرات از این پست
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:شهید بروجردی

نقطه پرواز شهید بروجردی

روز اول خرداد سال 1362،محمد به همراه پنج تن دیگر از فرماندهان، به قصد انتخاب محلی مناسب برای استقرار «تیپ ویژه شهدا» شهرستان «مهاباد» را ترک کرد، و به روایت یکی از همسفران:

   «بین راه، برادری که کنار ایشان نشسته بود، از مشکلات خودش صحبت می کرد. حاج آقا در جواب او گفتند: این دنیا ارزشی ندارد. ما باید همه چیزمان را در راه خدمت به مکتب مان بدهیم. همانطور که امام حسین (ع) و اصحاب ایشان با تمام سختی ها مبارزه کردند، ما هم مکلف به صبرو مبارزه ایم».

با عبور از سه راهی «مهاباد – نقده» خودرو حامل محمد و دوستانش به مین برخورد کرد.

«صدای انفجار مهیبی بلند شد. ماشین از زمین کنده شد و تمام سرنشینان، از آن به بیرون پرتاب شدند، حاج آقا حدود 70قدم دورتر از ماشین به زمین افتادند. وقتی بالای سرش رسیدیم، همان تبسم گرم همیشگی را بر لب داشت اما شهید شده بود»

سردار شهید «حاج همت» ، درباره مهجور ماندن قدر و ارزش نقش بروجردی در تاریخ پر فراز و فرود انقلاب اسلامی و دفاع مقدس، 6 ماه پیش از شهادتش در کربلای خیبر گفته بود:

   «...بروجردی شناخته نشد. بروجردی هنوز، نه بر ملت ایران و نه بر تاریخ ما شناخته نشده. تصور من این است که زمان بسیاری باید سپری شود تا بروجردی شناخته بشود. شاید خون رنگین بروجردی، این بیداری را در ما بوجود بیاورد!.»

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

جمعه 9 اردیبهشت 1390  7:02 PM
تشکرات از این پست
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:شهید بروجردی

فرازی از وصیتنامه شهید بروجردی

اصل مقاومت و پایداری – همان طور که امام فرمودند – نباید فراموش شود که بیم آن میرود زحمات شهدا به هدر رود؛ اگر چه آنها به سعادت رسیدند اما این ما هستیم که آزمایش میشویم.

من با تمام وجود این اعتقاد را دارم که شناخت و مبارزه با جریانهایی که بین مسلمین شایع شده و سعی در به انحراف کشیدن انقلاب از خط اصیل و مکتبی آن دارد، به مراتب حساس تر و سخت تر از مبارزه با رژیم صدام و آمریکاست؛ وصیتم به برادران این است که سعی کنند توده مردم را که عاشق انقلاب هستند از نظر اعتقادی و سیاسی آماده کنند تا بتوانند کادرهای صادق انقلاب را شناسایی کنند و عناصری را که جریانهای انحرافی دارند بشناسند که شناخت مردم در تداوم انقلاب، حیاتی است.

چند قدم تا بهشت

كار مهمی پیش آمده بود و باید به ارومیه می رفتند . سرنوشت عملیات به این رفتن بستگی داشت . محمد گفت : من آماده ام . با چی برویم ؟

هاشمی گفت : چند ماشین با تجهیزات كامل راه می اندازیم و می رویم .

محمد گفت : نه ، قضیه لو می رود . نمی خواهیم دشمن از چیزی سردآورد . به علاوه ، با ماشین دیر می شود . باید فوری برویم و برگردیم .

هاشمی گفت : ولی با هلیكوپتر خطرناك است . مخصوصاً این منطقه كه روی همه بلندیهایش ضد انقلاب سنگر گرفته .

محمد گفت : توكل بر خدا . ما به تكلیفمان عمل می كنیم . بگویید یكی بیاید ما را ببرد . امید به خدا .

با این كه همه مخالف بودند ، محمد اصرار داشت كه اگر نرویم جان بچه ها در خطر است ، باید برویم . این بود كه هاشمی بیسیم زد و هلیكوپتر آمد . باران گلوله بود كه در دور و اطراف می بارید . هلیكوپتر كه بلند شد ، صدای برخورد گلوله به بدنه آن شنیده شد . اما محمد از شدت خستگی سرش را به ستون در گذاشت و خوابش برد . چند لحظه بعد یكی از تیرها كار خودش را كرد وهلیكوپتر دچار نقص فنی شد . خلبان سعی كرد هرطور شده آن را هدایت كند و از منطقه دور سازد .

هاشمی زیر لب ذكر می گفت و گاهی هم قربان صدقه خلبان می رفت كه هر طور شده هلیكوپتر را به ارومیه برساند . او می دید كه خلبان چه تلاشی می كند . صورتش را كه غرق عرق بود ، می دید و لرزش دستهایش را و فشاری كه به اعصابش وارد می شد . با همه اینها چند كیلومتر مانده به ارومیه هلیكوپتر كنترلش را از دست داد و به درختی خورد و سقوط كرد .

هاشمی چشم كه باز كرد ، هلیكوپتر را دید كه با سر به زمین افتاده و در هم فرو رفته . خودش از پنجره به بیرون پرت شده بود . هوش و حواس درست و حسابی نداشت .و نمی توانست بفهمد چه شده و كجا هستند . از دیدن خودش روی زمین و هلی كوپتر كه در هم فرو رفته بود ، تعجب كرد . چند دقیقه ای كه گذشت ، توانست بفهمد كه چه شده . تازه یادش آمد كه به طرف ارومیه می رفتند ، به یاد شلیكهای پی در پی ضد انقلاب افتاد و حادثه ای كه برایشان پیش آمد . ناگهان به یاد محمد افتاد . خواست برخیزد و دنبالش بگردد اما سرش گیج رفت و روی زمین افتاد . كمی صبر كرد ، بعد روی دو دست نیم خیز شد و درون هلیكوپتر را نگاه كرد . محمد و خلبان گیر افتاده بودند . حال دیگر می توانست بفهمد كه باید كاری كند و آنها را نجات دهد .

دوباره خواست بلند شود . روی دو زانو نشست و چهار دست وپا جلو رفت ، ولی كوفتگی پاها و كمرش آنقدر زیاد بود كه نتوانست جلوتر برود . در همین لحظه سر و صدایی به گوشش رسید . در حالت نیم خیز به جلو نگاه كرد . چند نفر روستایی به طرف آنها می دویدند . آنها كه سقوط هلیكوپتر را دیده بودند ، برای كمك می آمدند . هاشمی داد كشید : كمك كنید ! زودتر ! تو رو خدا ، زودتر !

وقتی روستاییان به نزدیكی هلیكوپتر رسیدند ، با تعجب و حیرت به هلیكوپتری كه سرش روی زمین ودمش در هوا معلق و به تنه درخت گیر كرده بود ، خیره شدند . هاشمی كه دل تو دلش نبود ، با التماس گفت : چرا ایستاده اید ، كمكشان كنید . دونفر داخل هلیكوپتر هستند .

مردها تا یك قدمی هلیكوپتر جلو رفتند . شیشه طرف راست هلیكوپتر شكسته ، ستون وسط كج شده و قسمت زیرین كف بالا آمده بود . مرد جوانی در را گرفت و كشید . خواست آن را باز كند . محمد كه بین صندلی و آهنهای كف گیر افتاده بود ، به مرد جوان لبخندی زد و گفت : خدا خیرتان بدهد . شما هم به زحمت افتادید .

جوان در را كشید اما در باز نمی شد . محمد گفت : اول بروید خلبان را نجات بدهید .

چند نفری كه پشت سر جوان ایستاده بودند ، به آن طرف هلیكوپتر رفتند تا خلبان را نجات دهند . تنها راه ، شكستن شیشه بزرگ كنار راننده بود . یكی سنگ برداشت و آهسته شیشه شكسته  و خرد شده را از بدنه هلیكوپتر جدا كرد . این كار چند دقیقه ای طول كشید ولی آنها توانستند خلبان را سالم بیرون بكشند . خلبان گیج و منگ بود . حتی نتوانست خودش را روی زمین نگه دارد و به پشت خوابید .

حالا نوبت محمد بود . همه دور هلیكوپتر جمع بودند . هر كس هرجا كه دستش گیر می كرد ، می گرفت و می كشید . اما محمد وسط صندلیها و بدنه گیر افتاده و پای راستش شكسته بود . هاشمی با هر زحمتی كه بود ، خودش را كشاند كنار هلیكوپتر . بدنه هلیكوپتر را گرفت و كنار آن ایستاد و به آن تكیه داد . با این كه پاهایش طاقت ایستادن نداشت . سعی كرد بایستد و روستاییان را راهنمایی كند تا زودتر محمد را نجات دهند . اما روستاییان كاری از دستشان برنمی آمد . وقتی از باز كردن در ناامید شدند ، هاشمی رو به دو نفر كه جوانتر بودند كرد و گفت : برادرها ، شما دو نفر از این طرف بروید داخل هلیكوپتر . سعی كنید پای دوست ما را از لای آهن ها آزاد كنید . فقط مواظب باشید .

یكی از جوانها گفت : خطری ندارد ؟ آتش نگیرد ؟ هاشمی گفت : نترس . برای چی آتش بگیرد ؟ زود از اینجا بروید داخل .

دو جوان یكی پس از دیگری خود را به داخل كشاندند . اول دور و بر محمد را با دقت نگاه كردند . كف هلیكوپتر بد جوری بالا آمده  و پای محمد را گیر انداخته بود . جوانها سعی كردند با كندن صندلی محمد را آزاد كنند . اما صندلی محكم بود و كنده نمی شد . جوانها ، زیر بازوی محمد را گرفتند و خواستند از صندلی بلندش كنند . ولی پای محمد گیر كرده و درد چهره او را درهم  فرو برده بود . هاشمی كه یك چشمش به محمد و چشم دیگرش به جوانها بود ، داد كشید : چكار می كنید ؟ پای این بنده خدا شكسته است ! مگر نمی بینید چطور درد می كشد !

بروجردی با همه دردی كه داشت ، رو به هاشمی گفت : برادر من ! چرا با مردم تندی می كنی ؟

هاشمی با عصبانیت گفت : آخر ندیدید چطور شما را می كشیدند .

محمد گفت : اینها آمده اند كمك . همه تلاششان را هم می كنند . نباید سرشان داد بكشی .

هاشمی دست بر سر گرفت و آهسته بر پیشانیش زد و گفت : ببخشید . ما كه مثل شما نیستیم كه در هر لحظه و موقعیتی بر خود مسلط باشیم و حواسمان به مردم باشد . من فقط فكر شما بودم .

در همان لحظه یكی از جوانها چوبی را آورد ، اهرم كرد و توانست پای محمد را آزاد كند . محمد را كف وانت یكی از روستاییان گذاشتند . خلبان و هاشمی هم جلو نشستند تا او را به بیمارستان برسانند . هاشمی فكر می كرد خوش به حال این بروجردی ، آنقدر به فكر مردم است كه همیشه فكر می كنم ، در چند قدمی بهشت است .

منبع:سایت شهید آوینی

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

جمعه 9 اردیبهشت 1390  7:02 PM
تشکرات از این پست
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:شهید بروجردی

روزی ما را محاکمه خواهند کرد

• گفت: فلانی نظرت چیه من خودم برم تیپ؟ داره از هم می پاشه. دلم نمی یاد !

گفتم: تیپ؟ زشته برای شما تیپ چیه؟ بگو گردان!

گفت: اگه من برم اوضاع رو به راه می شه. بریم پیش ایزدی موافقتش رو بگیریم. رفتیم پیش ایزدی. گفت: اگه من نَرم نمی شه.

شهید محمد بروجردی

گفت: حاجی جون می ری شهید می شی ما می مونیم توش.

گفت: مواظبم، کاریت نباشه.

گفت: مگه ما چند تا بروجردی داریم؟

گفت: من باید برم.

گفت: به یه شرط قبول می کنم این که بی اسکورت هیچ جا نری.

سه بار تکرار کرد، پرسید قول می دی؟

گفت: ایزدی جون! بعد من مواظب این بچه ها باش.  

• دیدیم گرفته یک گوشه نشسته. گفتم: تو همی؟ چته؟

پاپیش شدم. حرف زد. گفت: خواب دیدم توی کانالی، جایی گیر کرده ام. خیلی بلند بود. ناصر کاظمی عین باد گذشت. بعد برگشت دست من رو هم گرفت عین پر کاه کشید بالا. ‌پایین را که نگاه کردم، دیدم چقدر تاریکه!

این جا که رسید گل از گلش شکفت. گفت: من هم شهید می شم.

• با استیشن آمده بود بوکان سرکشی. هنوز نیامده، شهر، حالت جنگی گرفته بود. گفت: میخوام شهر رو بگردم.  نشستم پشت فرمان. گفتم بیا بریم. گفت: الان این ها دارن با خودشون میگن چه لقمه چرب و نرمی! حرفش تمام نشده، ماشین را بستند به رگبار. درگیری از همان جا شروع شد.

گفتم: حاجی جون قربون دستت، پاشو از شهر برو بیرون، ما خیالمون راحت بشه.

• گذاشته بودشان روی یال بازی دراز. گفته بود جم نمی خورید. گفته بودند چشم. جیم شده بودند. خودش رفته بود آن جا ایستاده بود دستش تیر خورده بود پانسمانش هم نکرده بود توی جلسه داشت حرف می زد که می دیدی دارد از زخمش خون می آید. می گفتیم پانسمانش کن خب. می گفت: فعلاً عراق داره می آید جلو. باشه بعد.

• موقع عملیات رفتم، دنبالش پرید عقب تویوتا. گفتم بیا جلو. ناسلامتی فرمانده ای تو. گفت برو ببینم. باران می آمد تا برسیم مثل موش آب کشیده شده بود.

از صبح نیروها را فرستاد بوکان. تا نزدیک غروب کارش همین بود. همه فکر می کردند عملیات طرف های بوکان است هوا که تاریک شد همه را برگرداند مهاباد غافل گیرشان کرد.

یک کاغذ نوشت امضا کرد داد دستم. گفتم: حاجی من اینارو پرونده میکنم یه روزی میکشونمت دادگاه.

خندید و گفت آره! یک روزی ما رو محاکمه میکنن به خاطر این همه پرونده.

• سنندج که آزاد شده بود. رفته بود بازدید از زندان. وقتی وارد شده بود، رفته بود سر وقت یکی از کومله ها. طرف رنگش پریده بود، فکر کرده بود می خواهد ببرد اعدامش کند. رفته بود زده بود روی شانه اش گفته بود بفرمایید بنشینید.

خودش هم نشسته بود بین زندانی ها. داد زده بود چایی. چایی بیارین.

• بعد از عملیات آمده بود توی مسجد برای نماز مغرب خسته بود، خوابش برده بود. یکی آمده بود با پا زده بود به پهلویش. گفته بود عمو! بلند شد. مسجد که جای خواب نیست بلند شو. بگویی یک اخم کرده بود ؛ نکرده بود.  

• بی محافظ می آمد بیرون. می گفت: خیالتون راحت باشه اگه اجلم رسیده باشه، صد تا محافظ هم که باشه کاری ازدستشون برنمی آد. محافظ هاش دل خونی داشتند ازش، یک وقت می دیدند غیبش زده. کجا رفته؟ معلوم نبود.  

• آب شناسان و بروجردی از هلی کوپتر پیاده شدند. فاصله بین هلی کوپتر و پایگاه مین گذاری شده بود. نمی دانستند تا برسم از وسط میدان مین رد شدند، آمدند توی پایگاه. گفتم: این جا میدان مین بودها!

گفت: دیر گفتی اومدیم دیگه. موقع رفتن با ماشین رساندمشان جلوی در پایگاه حواسم به میدان مین نبود این ها که راه افتادند سمت هلی کوپتر تازه یادم افتاد شروع کردم به داد و بی داد. وقتی رد شدند برایم دست تکان داد. گفت چیزی نشد برو.

شهید محمد بروجردی

• یک نفر که توی سپاه خیلی هم مشهور بود آمده بود اسلحه میخواست. گفتم: درخواست اسلحه‌! بنویس برای چی میخوای. گفت: نمی نویسم. گفتم: خلاف مقرراته، نمی دم. بروجردی آمد پیشم. گفت: هرچی میخواد به حساب من بهش بده. دست خط میدم.

یک کاغذ نوشت امضا کرد داد دستم. گفتم: حاجی من اینارو پرونده میکنم یه روزی میکشونمت دادگاه.

خندید و گفت آره! یک روزی ما رو محاکمه میکنن به خاطر این همه پرونده.

• میگویم اومدن مصاحبه. از صدا و سیما.

اخم هایش می رود تو هم میگوید: بگو برن با اون بسیجیه که خودش جنگیده اون فرمانده گروهانه، اون فرمانده تیپه که عمل کرده با اونها حرف بزنن.

می آیم بیرون اتاق میگویند چی شد؟ میگویم مصاحبه نمیکنه!

• این آخری ها، انگار منتظر شهادت باشد عجیب مصمم بود که نمازش را اول وقت بخواند. از ارومیه می آمدیم سمت مهاباد، یک هو گفت بزن بغل.

گفتم: چی شده؟

گفت: وقت نمازه.

گفتم: اینجا وسط جاده امنیت نداره. اگه صبر کنی یک ربع دیگه می رسیم با هم می خونیم.

گفت: همین جا وایستا نماز اول وقت بخونیم. اگه هم قراره توی نماز کشته بشیم دیگه چی از این بالاتر؟

• رئیس چریک های فدایی ده سال توی شوروی آموزش دیده بود. وقتی بروجردی آمده بود کردستان، طرف گفته بود اینا یه مشت بچه ان امکان نداره کاری از پیش ببرن. ما با کلی تشکیلات و تجربه نتونستیم. اینا چی میگن؟

• دره را گرفته اند دارند میروند پایین. محمد پشت بی سیم داد میزند. جریان چیه؟

میگویم: گوش به حرف من نمی دن.

فریاد می زند این جا احده. نکنین این کار رو.

فریاد، فریاد، فریاد. میگوید برای رضای خدا، برای رضای پیغمبر … به خاطر بروجردی.

بچه ها هنوز دارند می آیند پایین. بعد هم بی سیم قطع می شود.

خاطرات شفاهی از شهید بروجردی

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

جمعه 9 اردیبهشت 1390  7:04 PM
تشکرات از این پست
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:شهید بروجردی

خدمتگزار

هر جا که بود، مثل بقیه بود؛ خورد و خوراکش، لباس پوشیدنش، خوابش، کارش، جنگیدنش، اصلاً احساس نمی‌کردی که او فرمانده است و تو زیر دستش هستی. می‌گفت: «من به خدمتگزار کوچیکم، بین خدمت‌گذاری‌های بزرگ‌تر.»

خودش را از همه کم‌تر می‌دانست. فیلم در نمی‌آورد، واقعاً این جوری بود.

«شرح احوال شهید بروجردی»

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

جمعه 9 اردیبهشت 1390  7:05 PM
تشکرات از این پست
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:شهید بروجردی

قصه بی نشانی سرداران خطه‌ نور

 تهران مثل بقیه شهرها از شكست قیام 28 مرداد خاموش و بی‌هیاهو است. مردم آرام از كنار یكدیگر عبور می‌كنند و دیگر به هم لبخند نمی‌زنند، گویا سلطه رژیم شاهنشاهی را بر وطن خویش باور كرده‌اند. اما جنوب تهران امروز حال و هوای دیگری دارد.

حاج احمد متوسلیان

محله امامزاده سید اسماعیل به روی دیگر نقاط كشور می‌خندد؛ چرا كه در خانه كوچك و ساده مردی شیرینی‌فروش، كودك گندمگون و لاغری به دنیا آمده كه با گریه‌های بلندش، خنده شادی را برای مردم ایران به ارمغان آورد.

 مادر احمد می‌گوید: ... سه، چهارساله بود كه فهمیدیم این بچه نارسایی قلبی دارد، مشكل از رگ قلبش بود. به همین خاطر خیلی لاغر و نحیف بود و ما همیشه نگران سلامتی او بودیم. بعدها ناچار شدیم قلبش را عمل كنیم.

همزمان با آغاز تحصیل در دوره ابتدایی به كار در قنادی پدر واقع در بازار تهران می‌پردازد و در سن ده سالگی با قیام خونین 15 خرداد و سرآغاز نهضت انقلاب اسلامی به رهبری امام خمینی (ره) آشنا می‌گردد. علاوه بر شركت در مبارزات مردمی علیه رژیم طاغوت موفق، به اخذ مدرك دیپلم (برق صنعتی) در سال 1351 می‌گردد.

مدتی از كار كردن او در یك شركت خصوصی می‌گذرد كه سال 1353 به سربازی اجباری فراخوانده می‌شود و تا پایان این دوره نیز به مبارزات پنهان خویش علیه رژیم شاهنشاهی ادامه می‌دهد.

با پیام تاریخی حضرت امام خمینی (ره) درباره پاك‌سازی مناطق غرب كشور از وجود منافقان به همراه 66 نفر از دوستان و همرزمانش به طور داوطلبانه عازم غرب كشور شدند .

پس از بازگشت از سربازی اجباری به بهانه كار به خرم‌آباد می‌رود و در پوشش یك كارگر برق به مبارزه علیه رژیم ادامه می‌دهد.

احمد متوسلیان از مدت‌ها پیش به وسیله مأموران ساواك شناسایی می‌گردد و سرانجام نیز در 15 شهریور 57 هنگامی كه در عكاسی كیومرث مشغول تكثیر اعلامیه‌های امام بوده، دستگیر می‌شود و به زندان وحشتناك فلك الافلاك منتقل می‌گردد.او پس از تحمل دو ماه حبس و شكنجه در سلول انفرادی اعتصاب غذا می‌كند و مأموران ناچار می‌شوند او را به بند عمومی زندان انتقال دهند.

حاج احمد متوسلیان

با اوج‌گیری نهضت انقلاب اسلامی و آزادی زندانیان سیاسی، احمد بیست و پنج ساله نیز از حكم اعدام دادگاه رهایی می‌یابد و در حالی كه آثار چند ماه شكنجه جسمانی و آزار روحی ساواك را بر اندام ستم‌كشیده خویش تحمل می‌كند، بار دیگر به آغوش خانواده باز می‌گردد و این بار استوارتر از پیش به لشكر فدائیان امام خمینی(ره) می‌پیوندد.

با پیروزی انقلاب اسلامی احمد نیز به صف پرچم‌داران این نهضت، به سپاه پاسدارن پیوست و هم‌چنان به وظیفه انسانی خویش در جهت سازمان‌دهی گردان‌های سپاه رسیدگی می‌نمود كه با شروع غائله كردستان و پیام تاریخی حضرت امام خمینی (ره) درباره پاك‌سازی مناطق غرب كشور از وجود منافقان به همراه 66 نفر از دوستان و همرزمانش به طور داوطلبانه عازم غرب كشور شدند و او به همراه سرداران بزرگ دیگری چون شهید محمد بروجردی، شهید مصطفی چمران، شهید همت و... برنامه‌ریزی اطلاعاتی و نظامی دقیقی انجام داد و به یاری خدا مناطق مختلف كردستان از جمله شهرهای بوكان، مهاباد، سقز، بانه و ... را از لوث وجود اشرار و خودفروختگان داخلی و خارجی پاك نمودند.

عملیات آزادسازی پاوه با تلاش نیروهای تحت امر متوسلیان انجام می‌شود و حكم فرماندهی سپاه این شهر از طرف شهید بروجردی برای ایشان صادر می‌شود و بعد حكم مأموریت او برای آزادسازی مریوان كه سرآغاز قصه بی‌نشانی حاج احمد است...

 فتح سنندج اوج هنرنمایی تاكتیكی و نظامی احمد است. عملیات آزادسازی پاوه با تلاش نیروهای تحت امر متوسلیان انجام می‌شود و حكم فرماندهی سپاه این شهر از طرف شهید بروجردی برای ایشان صادر می‌شود و بعد حكم مأموریت او برای آزادسازی مریوان كه سرآغاز قصه بی‌نشانی حاج احمد است...

عملیات پاك‌سازی مریوان از وجود ضدانقلاب نیز با موفقیت به پایان می‌رسد و احمد مسئولیت سپاه این شهر را به عهده می‌گیرد تا دیگر چهره كفر و نفاق در خاك مرزی غرب ایران نمودار نگردد، اما...

آغاز و گسترش جنگ تحمیلی عراق علیه نظام جمهوری اسلامی، فرمانده ناشناخته غرب را به ماندن در زمین سرمازده كردستان ترغیب می‌كند تا بماند و از پایمال شدن خاك وطن زیر چكمه‌های دشمن جلوگیری كند.

حاج احمد متوسلیان

سال 1360 پس از آزادسازی ارتفاعات نوار مرزی غرب مریوان و عملیات پاك‌سازی ارتفاعات قوچ سلطان، او و چند تن از فرماندهان سپاه از جمله شهید محمد ابراهیم همت به زیارت كعبه می‌روند و پس از به جا آوردن مناسك حج و بازگشت به وطن حاج احمد متوسلیان از فرماندهی وقت سپاه مأموریت می‌یابد كه تیپی از بچه‌های بسیجی را سازماندهی كند و جهت مقابله با حركت عراق در جنوب كشور عازم این منطقه نماید.

در مرحله اول 120 نفر از رزمندگان واجد شرایط را انتخاب می‌كند و همراه آنها راهی جنوب می‌گردد. خبر تشكیل تیپ 27 محمد رسول الله (ص)‌ نیز در شب هفدهم بهمن 1360 از قرارگاه كربلا به طور رسمی اعلام می‌شود.

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

جمعه 9 اردیبهشت 1390  7:05 PM
تشکرات از این پست
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:شهید بروجردی

گفتگو با رزمنده ی دلاور جبهه های غرب ، حاج محمد طالبی

اشاره : رهبر معظم انقلاب به او نشان شجاعت داد و سید شهیدان اهل قلم او را « ببر کوهستان » نامید . هر چه از خودش پرسیدیم ، او از دیگران گفت . صحبت هایش را پیراستیم تا توانستیم او را به شما بنمایانیم . او خود شهیدی است زنده .


اولین باری که نام امام را شنیدم

از همان جوانی ، آثار امام و رساله امام را افراد بی ادعایی که اصلا مسئولیتی هم نداشتند ، به ما می رساندند . یادم هست یکی از اینها که بعدا هم شهید شد ، کارش چوپانی بود ؛ می آمد قم و اطلاعیه های امام را می آورد . سواد چندانی نداشت . فقط اکابر خوانده بود و بعد ، در درگیری با ژاندارم های رژیم شاه در خیابان شهید شد . اینها کسانی بودند که سالها قبل از انقلاب ، ما را با امام آشنا کردند .


توکل ، بهترین سلاح ما

در جنگ ، کمتر با اسلحه کار می کردم ؛ ولی قبل از جنگ ، خیلی با اسلحه سر و کار داشتم . در کردستان اسلحه زیاد بود . من هم با آنجا ارتباط داشتم و هر کسی اسلحه ای داشت ، با اسلحه اش تمرین می کردم . حتی قبل از انقلاب ، برای درگیری با رژیم شاه هم با اسلحه سر و کار داشتم . بعد از انقلاب ، اسلحه بیشتر به دستم رسید . البته دیدم که همه ی کارها را با اسلحه نمی توانم انجام دهم . در خیلی از عملیات ها رزمندگان ما از سلاح استفاده نمی کردند و بیشتر ترجیح می دادند از اسلحه ی دشمن استفاده کنند . شاهد بودم که با « الله اکبر » ها سلاح را از دشمن می گرفتند ؛ حتی در شلمچه ، حلبچه و کانی مانگا ، هم سلاح ها را از دشمن می گرفتیم . البته هر زمان که با توکل می رفتیم ، می توانستیم و هر وقت که درد تکبر گریبان گیرمان می شد ، دست خالی برمی گشتیم . هر زمان که بهترین سلاح دستم بود ، توکلم کمتر بود . این را خودم به تجربه دریافتم . یکبار که رفته بودیم شناسایی ، چند نفری بودیم از جمله شهید قنبری . دو گروه بودیم . شهید یونسی هم با یکی از بچه ها رفته بود شناسایی . او هماهنگ می کرد ، بعد با ما تماس می گرفتند که عراقی ها فلان جا هستند . من و شهید قنبری هم با یک موتور رفتیم . آنجا یک کلاش همراهمان بود که به یکدیگر تعارف می کردیم و کسی برنمی داشت .


گاهی هم با چوب می رفتیم به جنگ با دشمن . یکی از دلایلش این بود که می خواستیم روحیه ی بچه ها را تقویت کنیم . می خواستیم بگوییم دشمن آنقدر ضعیف است که با چوب به جنگ او می رویم . سلاحمان الله اکبر بود . فرمانده گردان که بودم ، وقتی مانور داشتیم ، می دیدم که بچه ها با شعار الله اکبر می آیند و سلاح هایشان خالی است . مو بر بدن هایمان سیخ می شد . خودم معجزه الله اکبر را دیده بودم . چون این حالت را دیده بودم ، می گفتم حتما در عملیات ها بچه ها باید فریاد الله اکبر را داشته باشند . در ضمن کسی که فرمانده بود ، اگر سلاح دستش بود ، باعث می شد وقتش گرفته شود .


میمک ، سخت ترین شرایط در کوهستان

کوهستان ، دشت و ارتفاع و ... برای بچه ها چیزی به نام شرایط یا لحظات سخت ، معنا نداشت . در والفجر 9 ، شهدای ما خونشان نرسیده به زمین ، یخ می زد . خدا رحمت کند شهید اسحاقی را . بچه شیراز بود . فرمانده گردان بود و من در خدمتش بودم . ایشان تعریف می کرد چون امکانات ما خیلی ناچیز بود ، وقتی هلی برن می شدیم بالای ارتفاعات ، یک گونی ساندیس می گرفتم دستم که دست خالی بالا نیایم . بچه ها مثل اینکه یک خودکار دستشان گرفته باشند ، تیربار به دست می دویدند . دستها طوری یخ زده بود که روی ماشه نمی چرخید . ما اینگونه با متجاوز می جنگیدیم . ولی اصلا هیچ کس نمی گفت سخت ترین شرایط . وقتی به هم می رسیدند ، می گفتند فلانی مژده مژده ؛ حالا نزدیک ترین دوستش شهید شده بود ، ولی حرفی از شرایط سخت نمی زد و خوشحال بود و ناراحت بودند که خودشان هنوز مانده اند . فکر می کردند شاید راهی باز شده که بعد از او نوبت خودشان باشد .


شاید بدترین خاطره و لحظه ام در همان « میمک » باشد که بچه ها در محاصره بودند . شهید یزدان شریف به من بی سیم می زد که فلانی چکار می توانی بکنی و من وقتی می خواستم بروم ، شهید کلهر می گفت فلانی اگه الآن بروید و احساسی عمل کنید ، شما هم از بین می روید و هیچ کاری از دستمان برنمی آید . سخت ترین لحظات من لحظه ای بود که دوستم پشت بی سیم از ما کمک می خواست و ما نمی توانستیم کاری کنیم و اگر هم می خواستیم کاری کنیم ، به غیر از اینکه خودمان را فدا کنیم ، هیچی نمی شد .


محاصره بودیم ، اما بچه ها اصلا احساس نمی کردند که محاصره هستند . می گفتند ما آمدیم بجنگیم و بمیریم . فقط اسیر نمی شویم . ما در میمک درخواست کردیم با توپ برامان غذا و سلاح بفرستند . خرج توپ را خالی می کردند و به جای آن غذا می گذاشتند . آن موقع این نبود که بگوییم شرایط سخت است و غذا نمی رسد . نزدیک یک هفته بود که بچه ها ریشه علف می خوردند و راضی بودند .


مادرم گفت باید بروید جبهه

مسئله ای که ما همیشه مدنظر داشتیم این بود که ببینیم حضرت امام (ره) چه می فرمایند. یادم هست که پای تلویزیون بودیم . تلویزیون سیاه و سفید کوچکی داشتیم . امام پیام دادند . مادرم گفت که فردا هر دوتایتان ( من و برادرم ) باید بروید جبهه . امام اینگونه بود ؛ پدر و مادر رزمنده ها و خود رزمنده ها همه منتظر بودیم که امام چه می گویند . اینگونه عمل کردیم که جواب داد . اگر واقعا پیرو ولایت باشیم ، مطمئن باشید که کار پیش می رود و قطعا موفقیم . ولی اگر هر کسی برای خودش نظر بدهد و تکروی کند ، کار از پیش نمی رود . در کردستان ، خواسته و ناخواسته با کوموله ها درگیر بودیم .


در حلقه محاصره و کمین مزدوران

عملیات والفجر 8 قرار بود در فاو انجام شود و ما نیز یگانمان مأموریت داشت . آن موقع ارتباطات خیلی ضعیف بود . مثل امروز نبود که انسان می تواند هر لحظه با هر جا تماس بگیرد . چون از قبل اطلاع داشتم و دوستان صحبت کرده بودند ، وقتی از حج برگشتم ، یک روز در منزل ماندم و حرکت کردم طرف منطقه عملیاتی پاوه . شب عملیات شده بود و من فرداش رسیدم آنجا . چند تا پاتک در خدمت بچه ها بودم . یک تویوتا وانت داشتیم با راننده . هر کار می کردیم که راننده پشت فرمان بنشیند ، قبول نمی کرد . دم غروب بود . عجله داشتیم و باید برمی گشتیم کرمانشاه. برادر خانم ما در میمک مجروح و اسیر شده بود که به دلیل آن معلولیت آزادش کرده بودند. یازده ماه اسیر بود . جزء 24 نفری بود که سال 64 آزاد شد . با عصا راه می رفت . وضع ناجوری داشت . کمتر از ده روز بود که آمده بود . توی این گیر و دار دیدم چند نفر هم می خواهند برگردند . برگه مرخصی داشتند . هر کاری هم کردیم ، راننده پشت فرمان ننشست . بنده خدا سرباز بود . برادر خانم من هم حالش خیلی بد بود . باید تنها می نشست جلو . او را با آن وضعش از عراق آزادش کرده بودند و واقعا توان اسارت را نداشت . نشست پشت وانت و آن دو نفر مجروحی که همراه ما بودند ، جلو نشستند و هفت ـ هشت نفر هم پشت سوار شده بودند . آمدیم به طرف سه راه پاوه تا برویم کرمانشاه .


آن زمان گروه های کوموله و دمکرات ها خیلی کمین می زدند . خطرات تهدید می کرد . غروب بود و ما سعی می کردیم خیلی سریع از آن منطقه رد شویم . اگر سه ـ چهار نفر بودیم با ماشین خیلی سریع می رفتیم و از منطقه عبور می کردیم . ولی چون ماشین سنگین بود ، یواش راه می رفت . این دمکرات ها هم بعد از عملیات آمده بودند ، کمین گذاشته بودند و منطقه را آلوده کرده بودند . چند دقیقه بعد که حرکت کردیم برای دوستان صحبت کردم که اگر قرار باشد کمین بزنند ، بهترین حمله و دفاع این است که سریع ماشین را از معرکه نجات دهیم . توی این صحبت ها بودیم که بارنگام را رد کردیم . رسیدیم ارتفاعاتش . جاده پرپیچی دارد . ارتفاع دارد و لب جاده هم پرتگاه است . توی همین صحبت ها دیدم یک نور از بالای کاپوت رد شد و پشت سرش تیر بار کلاش را زدند . ماشین فقط تیر می خورد . برادر خانم ما فقط یا حسین علیه السلام و یا زهرا علیهاالسلام می گفت . گاز ماشین را گرفتیم . هر لحظه منتظر بودم که آر پی جی بزند به ماشین . یک لحظه اگر کج می رفتیم ماشین پرت می شد پایین دره . دنده سه ماشین هم ریپ می زد و نزدیک بود خاموش شود . با همین وضعیت از مهلکه خارج شدیم . معمولا وقتی کمین می زدند ، کمین دوم هم داشتند ؛ آن طرف هم جلو می گرفتند و اصلا نمی گذاشتند فرار کنی . با این وضعیت سه راهی پاوه به طرف کرمانشاه ماشین را نگه داشتیم . در عقب را که باز کردم مثل اینکه پر آب باشد ، پر از خون بود . بچه ها همه آش و لاش شده بودند . یکی شهید شده بود . یکی تیر خورده بود . برادر خانم ما هم سه تا تیر خورده بود . فقط استخوان و پوست مانده بود ازش . می خواستیم آنها را ببریم . هر کاری می کردم یکی با ما بیاید ، کسی نبود برویم پاوه . قبل از پاوه هم کمین زده بودند . اکثر جاهای ماشین تیر خورده بود . ماشین خاموش شد و دیگر روشن نشد . یک آمبولانس بچه های جهاد آمده بود . به راننده اش گفتم : آقا مسئولیت ماشین با من . بردارید برویم . مجروح ها رو گذاشتم توی آمبولانس . آمدیم توی روستا که گفتند اینجا کمین زدند . بچه ها هم داشتند شهید می شدند . حالشان خیلی وخیم بود . بعضی از کردهای منطقه دور ما را گرفته بودند . یکی می خندید . یکی شوخی می کرد . گفتم مشکلی نیست . یک روز جنگ تمام می شود ، اما بعد از جنگ ، شما هم تمام می شوید . آنها می دیدند که ما سرگرم جنگ و همه جا درگیر با دشمن هستیم ، مثل دزدها یک آر پی جی یا تیرباری می زدند و فرار می کردند . اینجور مزاحمت داشتند . بیرحمانه بچه های ما را می کشتند . خدا رحمت کند شهید شیرودی را ، توی سخنرانی سال 60 فرمودند که منطقه پاوه منطقه ای است که منافقین آموزش هایی که توی آمریکا دیده بودند ، آنجا روی بچه های ما تمرین می کردند . زمین را می کندند و بچه ها را تا زانو می گذاشتند توی خاک ، کنار لانه های مورچه ها و موریانه ها . مورچه ها و موریانه ها به جانشان می افتادند و ریز ریز از بدنشان می خوردند تا اینکه شهید می شدند . اینجور بچه ها را آزار می دادند . آدم های بی رحمی بودند .


مقابله به مثل با دشمن

ما معمولا جنگ روانی انجام می دادیم . آن زمان در محور قصر شیرین ، خسروی و سرپل ذهاب ، مسئول محور بودم . آنجا خودرو داشتیم ، سه یا چهار تا آمبولانس و دو ـ سه تا وانت و چند تا موتور داشتیم . صبح زود قبل از اینکه هوا روشن بشود باید می رفتند و نیرو می بردند برای استحمام و غذا آوردن . هنگامی که در مهران عملیات انجام شد باید کاری می کردیم که از فشار مهران کم شود . برنامه ای آنی ریختیم که یک عملیات ایذایی انجام شود ؛ با همین امکاناتی که داشتیم . هر جا امکاناتی گیرمان می آمد ، مثل آثار باستانی ازش محافظت می کردیم . این مهمات را نگه می داشتیم برای جنگ روانی و عملیات ایذایی . اولا دو ـ سه شبانه روز با همین خودروهایی که در اختیار داشتیم ، با چراغ روشن بوق می زدیم ، می آمدیم و می رفتیم . شب تا صبح این راننده ها در تردد بودند ؛ از قصر شیرین ، از سرپل ذهاب و خسروی. می گفتم هر کسی می تواند با موتور یا ماشین بیاید و برود . این کار خطرات زیادی هم داشت . چون زیر تیر مستقیم بود . روز ، تردد زیاد می کردیم و شبها ، بیش از حد بوق می زدیم و داد می کشیدیم . به یک حالتی که بگویند مثلا یک ستون دارد می آید . این کارها را که کردیم ، آن طرف ، تدارک یک عملیات ایذایی را هم می دیدیم . شناسایی خوبی هم داشتیم . آنجا یک حالتی بود که مجال داشتیم تا بررسی کنیم کجا باید کار کنیم . رفتیم و به نزدیک ترین منطقه به دشمن رسیدیم . خمپاره صد ، آر پی جی هفت ، تیربار گرینف و کلاش برده بودیم با یک رادیو ضبط و نوار و مارش حمله و یک بلندگوی دستی که باطری هایش را هم نو کرده بودیم . ده الی پانزده نفر بودیم . دو نفر تیربار با مهماتش و دو نفر آر پی جی با مهماتش و بعضی هم با کلاش تقسیم شدیم . در یک کیلومتری که نزدیک ترین جا به دشمن بود ، جا را طوری تعیین کرده بودیم که اگر دشمن سریع عکس العمل نشان داد ، نتوانند ما را بگیرند . توی یک ساعت معین ، مثل ساعت یک بعد از نصف شب ، مارش حمله را روشن کردیم . پشت بلند گو و همراه با سلاح های رسامی که داشتیم ، زدیم به خط دشمن . قصدی هم نداشتیم که بگیریمشان یا برویم داخل آنها . همین کار را که کردیم آنها احساس کردند که ما عملیات گسترده ای انجام دادیم . تمام منطقه را بسیج کردند برای آنجا و آن شب تا صبح آتش ریختند و همان شب تماس گرفته بودند مهران چند تیپشان را کشانده بودند آنجا .


لحظه تحویل سال

بهترین روزگار ما توی سال تحویل آن زمان بود . گفتیم هر چه سلاح داریم همه را سر دشمن می ریزیم و تا آنجا که در توان داریم همه را به هدف می زنیم . لحظه تحویل سال ، همزمان که رادیو اعلام می کرد ، به طرف دشمن شلیک کردیم . آن روز دشمن اسیر ما شده بود و تا غروب مهمات می ریخت تا اینکه مثلا متوجه شد ما جشن گرفته ایم .


از این قبیل کارها و شناسایی ها و کمین ها بسیار داشتیم ، اما بهترین و شیرین ترین را اگر بگویم همین جنگ روانی و ایذایی و جا به جایی وضعیت بود . کار جنگ را اینگونه بچه ها پیش می بردند . با حداقل امکانات ، حداکثر کار را انجام می دادند و مأیوس نبودند. دنبال این نبودند که به مسئولان بگویند امکانات . می گفتند ، ولی آنگونه نبودند که بگویند امکانات نیست ، پس کار تعطیل . با همان امکانات ، کار می کردند تا بقیه اش برسد . یادم هست در عملیات نصر هفت در محاصره بسیار شدیدی بودیم ، تماس می گرفتند می گفتند وضعیت چطوره ؟ می گفتم : وضعیت خوب ، عادی ، پس اون کد یک و دو را برای ما مثبتش کن . گفت : می گن همان هایی که خانه ما هستند . می گفتم که آره خانه ما را دزدیدند ، ما تو خانه دوم هستیم . این طوری بود که یک ارتفاع را از دست داده بودیم . ولی توی بی سیم می گفتیم وضعیت عادی است . این کارها برای این بود که دشمن نگوید اینها روحیه ندارند . اینگونه بچه ها می جنگیدند . الآن متأسفانه توی این دوران هر کسی می خواهد هر کاری بکند ، اول می گوید امکانات . می گوید بودجه و فلان و فلان و ... حالا با همین بودجه و امکاناتی که در اختیار داری چهار تا خانه شهید را سر بزن ، دعوتشان کن ، چهار تا جوان را دور خودت جمع کن و ...


جنگ فرهنگی ، مهم تر از جنگ نظامی

جنگ با صدام و دشمنی که از مرز حمله کرده بود خیلی ساده تر بود . چون به هر حال ما پشتمان ایران بود و شهرهایمان و مردممان و در مقابل ، عراقی ها و دشمن . ولی کوموله ها اینگونه نبودند . در عین حال آنها هم عددی نبودند .


اما این جنگ سیاسی و فرهنگی از آن جنگ نظامی خیلی بدتر است . در آنجا تکلیف ما معلوم بود که هر کجا دشمن را دیدیم بزنیم و بکشیم . ولی الآن طوری در خانه شما جنگ راه انداخته اند که خود شما نمی دانید چه کار باید بکنید .


کسی هم جرأت ندارد به فرزند فلان مسئول چیزی بگوید . استکبار اکنون دارد مستقیما در خانه هامان ، در شهرها و کوچه و خیابان هایمان با ما می جنگد . آمریکا به این نتیجه رسیده که جنگ نظامی نمی تواند با ما کاری بکند . اگر احساس می کرد موفق می شود ، قبل از افغانستان و عراق می آمد .


پیام شهدا برای نسل سومی ها

هر وقت به من می گویند پیامی ، نصیحتی ، من از قول شهدا می گویم . اگر همه برنامه بگذاریم و به وصیت های شهدا عمل کنیم کارمان تنظیم می شود ، مانند سفارش بسیاری از شهدا به « نماز اول وقت » . واقعا اگر روی نماز اول وقت برنامه بگذاریم ، تمام کارهایمان تنظیم و اصلاح می شود .


سرما و گرما مهم نیست ؛ وقتی فرمانده بروجردی و همت باشند

هر منطقه ای مشکل خاص خودش را داشت ؛ آن طرف سرمای سخت و این طرف گرمای سخت . باور کنید برای استفاده از آب تانکرها از شدت گرما ، به اجبار چند قالب یخ داخل تانکر می انداختیم تا بتوانیم با آن وضو بگیریم . یخ مثل حبه قند آب می شد . در آن شرایط بدون هیچ وسیله خنک کننده و در شرایطی که از بالا بمباران دشمن بود ، از رو به رو هم گلوله می آمد ، هیچ کس شکایت نمی کرد . چرا که مسئولین هم پا به پای آنها بودند و در هر شرایطی چادر فرماندهی به روی همه باز بود . توفیق داشتم در والفجر چهار در منطقه کانی مانگا خدمت شهید همت و شهید کریمی و دیگر بزرگواران باشم . می خواهم بگویم این نیست که فلان آقا چقدر دوره نظامی دیده بود و چقدر وزن داشت ، یک انسان متوسط64 ، 65 کیلویی بود و قدش هم متوسط و تازه وارد دانشگاه شده بود . ولی می خواهم این را بگویم که شهید همت بر قلب ها حکومت می کرد . خودش آخر همه این کارها بود . متواضع بود . متدین بود . چند روز پیش با کوثری بودم . می گفت شهید همت اگر نوار روضه سر سفره روشن می شد بلند می شد و می رفت . نوار روضه را سر سفره گوش نمی کرد . شهید همت وقتی می خواست در یک گردان سخنرانی کند ، بقیه گردان ها می آمدند و گوش می کردند و توقع داشتند او در گردان آنها هم سخنرانی کند .


یادم هست برای هر گردانی که می رفت صحبت کند ، این گردان دوباره پشت سر ماشینش می رفت به اون یکی گردان که باز گوش کنند . آنقدر علاقه داشتند . همه را محو خودش می کرد . همراه ایشان بلندگویی بود از این بلندگوهای دستی قدیمی . آمد صحبت بکند ، آنقدر بچه ها هجوم آوردند که می گفتم الآن زیر دست و پا از بین می رود . حلقه زده بودند ، زنجیر درست کرده بودند که جمعیت را مهار بکنند و بچه ها اذیتش نکنند . و می گفتند آقا بروید تو ماشین صحبت بکنید . بسیجی ها دست می کشیدند روی ماشین . این همه محبوبیت بر اثر چی بود ؟ بر اثر این بود که ایشان مثل بسیجی ها راه می رفت و می نشست ، غذا می خورد . اگر می خواست سوار ماشین بشود پشت وانت سوار می شد . این کارها خیلی مؤثر بود . شهید عباس کریمی ، جانشین شهید همت ، آخر تواضع بود و در تمامی شناسایی های غرب و جنوب ، خودش حضور داشت و شرکت می کرد . نماز جمعه در جمع بچه ها می نشست . پایین ترین جا می نشست . کمترین چیز را می خورد . لباس هایی که می پوشیدند ساده ترین لباس ها بود . شهید دستواره ، شهید کلهر با آن همه عظمت . چقدر متواضع بودند ! شوخی می کردند و با بچه ها صحبت می کردند . شهید بروجردی کسی بود که شهید همت می گفت هر وقت کم می آوردیم ، می گفتیم برویم سراغ شهید بروجردی و مشکلاتمان را بگوییم . هر وقت هم مشکلات را می گفتند ، شهید بروجردی می گفت اینها که مشکل نیست .


تمام عشق شهید بروجردی این بود که کردستان خدمت کند چرا اینقدر بین مردم کردستان محبوبیت دارد ؟ چون به کردستان خدمت کرده . می آمد توی مردم کرد و خیلی متواضعانه با آنها مشورت می کرد ، معاشرت داشت ، می آمد و می رفت . از آنها نظر می گرفت . با یک ماشین پیکان می آمد و می رفت و در پیکان هم شهید شد اینها آخر تواضع بودند .


شهید باکری با آن همه سابقه ، چقدر تواضع داشت ! شما از هر کسی درباره ی شهید باکری سؤال کنید از تواضعش می گوید ، از ادبش . مسئولیت های بالایی داشتند . فرمانده لشکر بودند . مسئولیت هایی که با یک اشتباه در پشت بی سیم ، ممکن بود صدها نفر کشته شوند . آنقدر مسئولیت های آنها سنگین و زیاد بود ، ولی هیچ گاه آنها را غرور نگرفت و سر سوزنی تکبر نداشتند . در هر حال و زمانی روحیه خوبی داشتند . سر حال بودند . شاید با مسئولین ذی ربط تند می شدند ، ولی در برخورد با بسیجی ها می گفتند اینها ولی نعمت های ما هستند . اگر اینها نباشند ما چکار می خواهیم بکنیم . اگر نیروهای گردان نباشند ، ما با چی می خواهیم خط بشکنیم . با اینها نباید با اخم صحبت کرد . با اینها باید با روی خوش و تواضع برخورد کرد . هر جای لشکر ، تیپ و گردان می رفتند ، توی سنگر بین بچه ها چایی و غذا می خوردند. این روحیات را همه آنها داشتند.


مناطق جنگی هنوز مظلوم اند

می خواهم بگویم هیچ جایی ، مظلومیت بچه های کرمانشاه ، ایلام و کردستان و خوزستان را ندارند . چرا که الآن هنر نیست بیاییم آمار بگیریم و بگوییم اصفهان ، شیراز ، تبریز و مشهد چقدر شهید داده و ایلام و کرمانشاه و خوزستان چقدر . در آنجا همه خانواده ها با جنگ درگیر بودند . آنجا خانواده های بچه ها درگیر جنگ بودند . توی کوه و کمر بودند . تصور کنید خودشان بلند می شوند و می روند . جبهه ، یعنی چه ؟ خودم شاهد بودم از بچه هایی که توی تیپ نبی اکرم صلی الله علیه و آله و سلم بودند ، خانواده شان توی کرمانشاه شهید شده بودند . خودشان در جبهه مهران یا شلمچه بودند و خبر شهادت خانواده های آنها را به جبهه می آوردند . خیلی مظلوم بودند .


البته به خوزستان باز هم به علت بازدیدهای مردمی از مناطق جنگی رسیدگی شده است ، هر چند هنوز کم است ، ولی مردم ایلام و کرمانشاه در اوج غربت هستند ما بیش از دویست سردار شهید داریم در کرمانشاه که هنوز کنگره اش برپا نشده . مثلا در مساجد یا حسینه ها یا هیئت ها بزرگداشت های آنها را می گیرند . ما پرونده دو هزار تا شهید را داریم که هنوز در کرمانشاه هم آنها را نمی شناسند . مثلا شهید رضا گودینی و شهید خانجانی از فرماندهان جنگ را توی کرمانشاه نمی شناسند . کار نشده .


می گویند مثلا با آمدن عراقی ها مردم قصر شیرین فرار کردند . من با چشم خودم دیدم که سر ستون تانک ها وارد شهر شدند و ته آن معلوم نبود . اینها هم با گلوله تانک می زدند و هم کالیبرشان کار می کرد . خود ما هیچ کاری از دستمان برنمی آمد . رزمنده ها حتی با امکانات ، ناتوان شده بودند و قصر شیرین با خاک یکسان شد و تلی از خاک شد . بعضی توقع دارند مردم با زن و بچه آنجا بایستند . مردم حلبچه خواستند مثلا یک روز بایستند که پنج هزار نفر کشته شدند . دشمن در نهایت بی رحمی با کالیبر ، نوزاد یا پیرمرد را هدف قرار می داد . این سه استان در اوج غربت جنگیدند . گیلان غرب را دومین شهر مقاوم جنگ لقب دادند . دزفول که اولین شهر مقاوم کشور است و موشک خورده و تانک عراقی داخل آن شده و در گیلان غرب با وجود وارد شدن تانک ها مردم در کوه ها چادر زدند و مقاومت کردند . من خودم بچه هایی را می شناسم که در همان کوه و کمر دیپلم گرفتند و وارد دانشگاه شدند .


در شهر احساس غربت می کنم

هر وقت دلم می گیرد ، به مزار شهدا می روم . هر کدام از قبرها را که می بینم یک عملیات و یک منطقه و خاطرات سراغم می آید . ولی واقعا سخت است برای ما مزار رفتن . سخت است . خیلی از شهدا از ما قول شفاعت می گرفتند . حالا روزگار خواست که ما بمانیم . در شهر احساس غربت می کنم .


شیرین ترین خاطره از جنگ

شیرین ترین خاطره من مجروحیت آخرم در کربلای 5 است . اکثر دوستانم شهید شده بودند . بعدها مانده بودیم که اگر برگردیم به شهر واقعا باید چکار کنیم و کجا باید برویم . خیلی برایمان سخت بود . هر وقت با دوستان به هم می رسیدیم در این مورد صحبت می کردیم .


در فاو چون جنگ طولانی بود ، اصلا کسی به فکر شهید شدن و مجروح شدن نبود . در همین گیر و دار بودم که دیدم خدایا هر چه رفیق دارم یا شهید شده یا مجروح ؛ توی این گیر و دار چون جنگ هم طول کشیده بود داشتم نیروها را جا به جا می کردم و نیرو می چیدم . تانک های عراقی داشتند تا چند کیلومتر آن طرف ما را می زدند . توی همین اوضاع که داشتم سنگرهای عراقی را با دوربین می دیدم ، از پشت سر هم هر چه نیرو می آمد ، می چیدم . تا اینکه گلوله ی تانکی چند متری ام را زد و من مجروح شدم و توی جزیره ماهی افتادم که چون لباس عراقی تنم بود ، فکر می کردند عراقی هستم . فکر کنم آقای بیات بود که من را شناخت . مرا برداشتند و روی برانکارد گذاشتند که بیارند عقب . یک پل آنجا بود که منفجر شده بود و بچه ها مواظب بودند که توی آب نیفتیم ؛ چون من اوضاع ناجوری داشتم و فکم جدا شده بود . احساس می کردم توی خوابم و هیچی نفهمیدم تا اصفهان . وقتی که رسیدیم اصفهان ، هر کاری کردم که بگویم اینجا کجاست ، زبان نداشتم و صدای آنها هم مفهوم نبود . اوضاع بدی بود . همه ناراضی بودند از اوضاع و بمباران ها و همه چیز . عراق همه شهرها و روستاها را می زد . مرا با برانکارد آوردند که ببرند به بخش . از درد هی می گفتم یواش . دو نفر که مرا می بردند ، همین طور صحبت می کردند و هر چه می گفتم اعتنایی نمی کردند و مرا حواله کردند روی تخت و من از درد داد زدم . دکترها گفتند که اگه شوک به تو وارد نمی شد ، دیگر این تکلم را نداشتی . همان شوک که بنده های خدا ناخواسته وارد کردند باعث شد که زبان من باز شود . بعد از چند روز توانستم از تخت پایین بیایم و هیچ کس هم نمی دانست که من کجایی هستم . حدود بیست روز بعد مرا پیدا کردند .


خیلی دوست داشتم ببینم که چطوری شدم . تلاش کردم بروم پای آیینه . هر چه نگاه می کردم ، دیدم کس دیگری است . 180 درجه تغییر کرده بودم . گفتم که اقلا این توجیهی باشد برای خانواده های شهدا و از این موضوع خیلی خوشحال بودم .


وقتی مرخص شدم دیدم که همه بچه ها از غرب و جنوب سرازیر شده اند برای دیدن من . به خانواده گفتم می خواهم بروم جنوب ( دزفول ) و آنها خیلی تعجب کرده بودند . فکر می کردند من هذیان می گویم . برایشان توضیح دادم که اگر برای یکی از این بچه ها توی راه اتفاقی بیفتد من تا آخر عمر عذاب وجدان می گیرم ، ولی من یک نفر هستم و با هر سختی و با آمبولانس می روم آنجا و یکی ـ دو روز بچه ها را می بینم و برمی گردم .


بعد از پنجاه روز با امضای خودم از بیمارستان مرخص شده بودم . روزی هم دو بار باندهای من را عوض می کردند و آنقدر درد می آمد که یک بار یکی از پرستارها را نفرین کردم که ان شاء الله یک بار توی یکی از این بمباران ها ترکش بخوری و بدانی من چه می کشم . بنده خدا مرا ول کرد و رفت . وقتی رفتم جنوب ( دزفول ) خواستم باندهایم را عوض کنم ، گفتند یک دکتری هست طرح پانزده روزه دارد که اینجاست . بنده خدا گفت خیلی شانس داری ، یک پماد دارم که اصلا پیدا نمی شود و گوشت آور است و هر دفعه که بزنی کلی گوشت روی زخم تو را می گیرد . پمادها را مصرف کردم . خیلی زخم هایم خوب شد که آخرهای استفاده از پماد بود که آن را گم کردم و هر جا رفتم پیدا نشد و همه دور ما جمع شده بودند می گفتند این پماد عتیقه است . باور نمی کردند که زخم های من آنقدر خوب شده باشد .


وقتی از مقام معظم رهبری نشان گرفتم

البته من لایق آن نبودم . پارتی بازی شد ( با خنده ) . بیمارستان بودم . چند باری هم بعد از جنگ رفتم برای عمل . توی بیمارستان بقیت الله ، فکم را جراحی کرده بودند . دوستان گفتند ملاقات داری و ما هم تازه یکی ـ دو روز بود که جراحی شده بودیم . ( و دوست ندارد که بگوید آقا آمده بود به عیادتش و نشان شجاعت ... ! )


امام را زیارت نکردم

خصوصی نه . امام را شهدا مثل شهید همت و بقیه شهدا رعایت می کردند که اوقات شریفشان را نگیرند . ما هم خجالت می کشیدیم .


تلخ ترین خاطره از جنگ

ما حتی نتوانسته ایم پانزده یا بیست درصد شلمچه را هم به مردممان معرفی کنیم . عملیات والفجر 10 ، حلبچه ، شاخ شمیران ، و ... جنگ آنجا سخت بود و مردم آن ، چه ها کشیدند ! آنجا در یک روز پنج هزار نفر مثل برگ خزان ریختند روی زمین . حلبچه که وارد شدم ، هیچ جنبنده ای تکان نمی خورد . بچه ای که شیر مادرش را می خورد و در آغوش مادرش از دنیا رفته بود خیلی تکان دهنده بود . مرغ و خروس ها ، گله های حیوانات که بسیار وحشتناک بود . هر چه در توانشان بود برای از بین بردن مردم کردند .


عقب نشینی حلبچه به علت سنگینی کارها و شهیدهایی که داده بودیم ، خیلی تلخ بود . اصلا جرأت نمی کردیم به بچه ها بگوییم عقب نشینی باید بکنیم . خودمان را با « تکلیف بودن » و « فرمان امام این است » راضی می کردیم و تمام سنگرها را نابود کردیم . بچه ها موقع عقب نشینی همه ناراحت بودند . حالت ، حالتی بود شبیه رحلت امام خمینی ، مانند اعلام پذیرش قطعنامه که خیلی دردناک بود ، ولی چون فرمان امام بود ، بچه ها قبول کردند .


شلمچه را از همه جا بیشتر دوست دارم


چون به گفته ی آقا ، شلمچه قطعه ای از بهشت است .


یک دعا


فقط عاقبت بخیری .

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

جمعه 9 اردیبهشت 1390  7:06 PM
تشکرات از این پست
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:شهید بروجردی

نجات سرباز متوسلیان

فیلم «نجات سرباز رایان» را می دیدم، استیون اسپیلبرگ سال 1998 آن را ساخته بود، همان موقع هم نامزد دریافت 11 جایزه اسکار شده بود، خلاصه داستانش این بود که 4 برادر با نام خانوادگی «رایان» از طرف ارتش آمریکا به جنگ جهانی دوم در منطقه «نورماندی» ارسال شده بودند و سه تن از این 4 برادر کشته شده بودند و فقط یکی از آنها زنده مانده بود، خلاصه اینکه ارتش آمریکا تصمیم می گیرد برای تسلی بخشیدن به مادرِ این آخرین رایان، او را به هر قیمتی که هست برگرداند پیش مادرش، این می شود که گروهی حدوداً 10 نفره به فرماندهی سرهنگی که بازیگرش «تام هنکس» است عملیات «نجات سرباز رایان» را بر عهده می گیرند.

نجات سرباز متوسلیان

در طول چند روز یکی یکی افراد این دسته کشته می شوند و آسیب می بینند، تا آنجا که دیگر همه سربازها بعد از چند روز کم می آورند و فشارها بر فرمانده زیاد می شود، تا اینکه نهایتاً در لحظه ای از فیلم (حوالی دقیقه 100) «تام هنکس» فریادش را بر سر این سربازان بلند می کند و آنها را به خاطر این کم آوردنشان مورد عتاب قرار می دهد و دیالوگی جاری می کند که روی این سربازها تأثیر می گذارد و آنها را به ادامه حرکت تشویق می کند. هر فیلمی یک صحنه اوج و یک شاه دیالوگ دارد که در آن کارگردان تمام عوامل خود را برای کامل در آمدن آن دیالوگ به کار می برد، شاه دیالوگ این فیلم هم همین صحنه ایست که تام هنکس می خواهد علت جنگیدن خود را برای سربازانش توضیح دهد، فکر می کنید توجیهی که او در این صحنه‌ برای تداوم جنگ توسط خود می آورد چیست؟ عین دیالوگ او را بخوانید: «رایان برای من هیچ چیز نیست جز یک اسم و او اصلاً برای من مهم نیست، اما اگر پیدا کردن او و فرستادنش به خانه به من اجازه برگشتن پیش همسرم را می دهد خب در این صورت این مأموریت برای من ارزش دارد...» آری! این جمله تمام هدف فرمانده آمریکایی بود از آن همه تلاش و رشادت برای تداوم جنگیدن و مبارزه کردن. حال بروید و ببینید هالیوود برای تجلیل از قهرمانان خود یعنی همین سربازانی که والاترین هدفشان از جنگ چنین اهدافی بود، چه فیلم پر مایه و پرخرج و تأثیرگذار و تحسین برانگیزی ساخته است.

چند روز قبل فیلم «دموکراسی تو روز روشن» را می دیدم، داستان فیلم راجع به یک فرمانده سپاه در دوران دفاع مقدس به نام «امیر ستوده» بود، که پس از جنگ در بنیاد شهید سِمَتی داشت. در یک حادثه بمب گذاری او به کما می رود و از اینجا به بعدِ فیلم، سفر روح او را نشان می دهد در عالم برزخ، که چگونه ستوده باید پاسخگوی گناهانش در دنیا باشد. خلاصه‌ی تصویری که بعد از فیلم در ذهنِ منِ مخاطب عام ایجاد می شود این است که «شهید خوب داریم، شهید بد داریم و الزاماً هر کسی که شهید می شود به بهشت نمی رود و...»، در واقع کارگردان و نویسنده این فیلم تمام رسالت خود را گذاشته بودند برای تقدس زدایی از مفهومی به نام «شهید».

نجات سرباز متوسلیان

آن «تقدس زاییِ» هالیوود را گذاشتم کنار این «تقدس زداییِ» سینمای خودمان، حال آنکه زمان ساخت فیلم اسپیلبرگ، 53 سال از جنگ جهانی دوم گذشته بود و زمان ساخت دموکراسی فقط 20 سال از جنگ تحمیلی، برایم جالب بود که هنرمندان آمریکایی هنوز هم که هنوز است پاسداشت کشتگان جنگ های متعدد خود را رسالتی بزرگ برای خود می شمارند و ما که زخم های جنگمان هنوز هم تازه اند دیگر سینمای دفاع مقدس را تمام شده می دانیم و لجن مال کردن قهرمانانمان بزرگترین رسالت هنری هنرمندانمان می باشد. نمی دانم آیا بیست سال زمان کافی است برای شرمساری از به زبان آوردن نام شهید همت، شهید باقری، شهید باکری، شهید کریمی، شهید زین الدین، شهید وزوایی، شهید بروجردی، شهید چمران، احمد متوسلیان...

گرچه زمانیکه او اسیر شد من حتی به دنیا هم نیامده بودم ولی دلم برای متوسلیان تنگ شده است، کاش در ایران هم یک اسپیلبرگ داشتیم که در هفته دفاع مقدس فیلم «نجات سرباز متوسلیان» را به تصویر می کشید تا شاید مادرش را از نگرانی در بیاورد...

 

این نوشته صرفاً یک درد دل سینمایی بود که هر سال در هفته دفاع مقدس دردش بیشتر می شود، و گرنه هم راجع به فیلم «نجات سرباز رایان» و هم راجع به «دموکراسی تو روز روشن» بیشتر از اینها قلم خواهد زد.

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

جمعه 9 اردیبهشت 1390  7:07 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها