پاسخ به:شهید بروجردی
جمعه 9 اردیبهشت 1390 7:02 PM
فرازی از وصیتنامه شهید بروجردی
اصل مقاومت و پایداری – همان طور که امام فرمودند – نباید فراموش شود که بیم آن میرود زحمات شهدا به هدر رود؛ اگر چه آنها به سعادت رسیدند اما این ما هستیم که آزمایش میشویم.
من با تمام وجود این اعتقاد را دارم که شناخت و مبارزه با جریانهایی که بین مسلمین شایع شده و سعی در به انحراف کشیدن انقلاب از خط اصیل و مکتبی آن دارد، به مراتب حساس تر و سخت تر از مبارزه با رژیم صدام و آمریکاست؛ وصیتم به برادران این است که سعی کنند توده مردم را که عاشق انقلاب هستند از نظر اعتقادی و سیاسی آماده کنند تا بتوانند کادرهای صادق انقلاب را شناسایی کنند و عناصری را که جریانهای انحرافی دارند بشناسند که شناخت مردم در تداوم انقلاب، حیاتی است.
كار مهمی پیش آمده بود و باید به ارومیه می رفتند . سرنوشت عملیات به این رفتن بستگی داشت . محمد گفت : من آماده ام . با چی برویم ؟
هاشمی گفت : چند ماشین با تجهیزات كامل راه می اندازیم و می رویم .
محمد گفت : نه ، قضیه لو می رود . نمی خواهیم دشمن از چیزی سردآورد . به علاوه ، با ماشین دیر می شود . باید فوری برویم و برگردیم .
هاشمی گفت : ولی با هلیكوپتر خطرناك است . مخصوصاً این منطقه كه روی همه بلندیهایش ضد انقلاب سنگر گرفته .
محمد گفت : توكل بر خدا . ما به تكلیفمان عمل می كنیم . بگویید یكی بیاید ما را ببرد . امید به خدا .
با این كه همه مخالف بودند ، محمد اصرار داشت كه اگر نرویم جان بچه ها در خطر است ، باید برویم . این بود كه هاشمی بیسیم زد و هلیكوپتر آمد . باران گلوله بود كه در دور و اطراف می بارید . هلیكوپتر كه بلند شد ، صدای برخورد گلوله به بدنه آن شنیده شد . اما محمد از شدت خستگی سرش را به ستون در گذاشت و خوابش برد . چند لحظه بعد یكی از تیرها كار خودش را كرد وهلیكوپتر دچار نقص فنی شد . خلبان سعی كرد هرطور شده آن را هدایت كند و از منطقه دور سازد .
هاشمی زیر لب ذكر می گفت و گاهی هم قربان صدقه خلبان می رفت كه هر طور شده هلیكوپتر را به ارومیه برساند . او می دید كه خلبان چه تلاشی می كند . صورتش را كه غرق عرق بود ، می دید و لرزش دستهایش را و فشاری كه به اعصابش وارد می شد . با همه اینها چند كیلومتر مانده به ارومیه هلیكوپتر كنترلش را از دست داد و به درختی خورد و سقوط كرد .
هاشمی چشم كه باز كرد ، هلیكوپتر را دید كه با سر به زمین افتاده و در هم فرو رفته . خودش از پنجره به بیرون پرت شده بود . هوش و حواس درست و حسابی نداشت .و نمی توانست بفهمد چه شده و كجا هستند . از دیدن خودش روی زمین و هلی كوپتر كه در هم فرو رفته بود ، تعجب كرد . چند دقیقه ای كه گذشت ، توانست بفهمد كه چه شده . تازه یادش آمد كه به طرف ارومیه می رفتند ، به یاد شلیكهای پی در پی ضد انقلاب افتاد و حادثه ای كه برایشان پیش آمد . ناگهان به یاد محمد افتاد . خواست برخیزد و دنبالش بگردد اما سرش گیج رفت و روی زمین افتاد . كمی صبر كرد ، بعد روی دو دست نیم خیز شد و درون هلیكوپتر را نگاه كرد . محمد و خلبان گیر افتاده بودند . حال دیگر می توانست بفهمد كه باید كاری كند و آنها را نجات دهد .
دوباره خواست بلند شود . روی دو زانو نشست و چهار دست وپا جلو رفت ، ولی كوفتگی پاها و كمرش آنقدر زیاد بود كه نتوانست جلوتر برود . در همین لحظه سر و صدایی به گوشش رسید . در حالت نیم خیز به جلو نگاه كرد . چند نفر روستایی به طرف آنها می دویدند . آنها كه سقوط هلیكوپتر را دیده بودند ، برای كمك می آمدند . هاشمی داد كشید : كمك كنید ! زودتر ! تو رو خدا ، زودتر !
وقتی روستاییان به نزدیكی هلیكوپتر رسیدند ، با تعجب و حیرت به هلیكوپتری كه سرش روی زمین ودمش در هوا معلق و به تنه درخت گیر كرده بود ، خیره شدند . هاشمی كه دل تو دلش نبود ، با التماس گفت : چرا ایستاده اید ، كمكشان كنید . دونفر داخل هلیكوپتر هستند .
مردها تا یك قدمی هلیكوپتر جلو رفتند . شیشه طرف راست هلیكوپتر شكسته ، ستون وسط كج شده و قسمت زیرین كف بالا آمده بود . مرد جوانی در را گرفت و كشید . خواست آن را باز كند . محمد كه بین صندلی و آهنهای كف گیر افتاده بود ، به مرد جوان لبخندی زد و گفت : خدا خیرتان بدهد . شما هم به زحمت افتادید .
جوان در را كشید اما در باز نمی شد . محمد گفت : اول بروید خلبان را نجات بدهید .
چند نفری كه پشت سر جوان ایستاده بودند ، به آن طرف هلیكوپتر رفتند تا خلبان را نجات دهند . تنها راه ، شكستن شیشه بزرگ كنار راننده بود . یكی سنگ برداشت و آهسته شیشه شكسته و خرد شده را از بدنه هلیكوپتر جدا كرد . این كار چند دقیقه ای طول كشید ولی آنها توانستند خلبان را سالم بیرون بكشند . خلبان گیج و منگ بود . حتی نتوانست خودش را روی زمین نگه دارد و به پشت خوابید .
حالا نوبت محمد بود . همه دور هلیكوپتر جمع بودند . هر كس هرجا كه دستش گیر می كرد ، می گرفت و می كشید . اما محمد وسط صندلیها و بدنه گیر افتاده و پای راستش شكسته بود . هاشمی با هر زحمتی كه بود ، خودش را كشاند كنار هلیكوپتر . بدنه هلیكوپتر را گرفت و كنار آن ایستاد و به آن تكیه داد . با این كه پاهایش طاقت ایستادن نداشت . سعی كرد بایستد و روستاییان را راهنمایی كند تا زودتر محمد را نجات دهند . اما روستاییان كاری از دستشان برنمی آمد . وقتی از باز كردن در ناامید شدند ، هاشمی رو به دو نفر كه جوانتر بودند كرد و گفت : برادرها ، شما دو نفر از این طرف بروید داخل هلیكوپتر . سعی كنید پای دوست ما را از لای آهن ها آزاد كنید . فقط مواظب باشید .
یكی از جوانها گفت : خطری ندارد ؟ آتش نگیرد ؟ هاشمی گفت : نترس . برای چی آتش بگیرد ؟ زود از اینجا بروید داخل .
دو جوان یكی پس از دیگری خود را به داخل كشاندند . اول دور و بر محمد را با دقت نگاه كردند . كف هلیكوپتر بد جوری بالا آمده و پای محمد را گیر انداخته بود . جوانها سعی كردند با كندن صندلی محمد را آزاد كنند . اما صندلی محكم بود و كنده نمی شد . جوانها ، زیر بازوی محمد را گرفتند و خواستند از صندلی بلندش كنند . ولی پای محمد گیر كرده و درد چهره او را درهم فرو برده بود . هاشمی كه یك چشمش به محمد و چشم دیگرش به جوانها بود ، داد كشید : چكار می كنید ؟ پای این بنده خدا شكسته است ! مگر نمی بینید چطور درد می كشد !
بروجردی با همه دردی كه داشت ، رو به هاشمی گفت : برادر من ! چرا با مردم تندی می كنی ؟
هاشمی با عصبانیت گفت : آخر ندیدید چطور شما را می كشیدند .
محمد گفت : اینها آمده اند كمك . همه تلاششان را هم می كنند . نباید سرشان داد بكشی .
هاشمی دست بر سر گرفت و آهسته بر پیشانیش زد و گفت : ببخشید . ما كه مثل شما نیستیم كه در هر لحظه و موقعیتی بر خود مسلط باشیم و حواسمان به مردم باشد . من فقط فكر شما بودم .
در همان لحظه یكی از جوانها چوبی را آورد ، اهرم كرد و توانست پای محمد را آزاد كند . محمد را كف وانت یكی از روستاییان گذاشتند . خلبان و هاشمی هم جلو نشستند تا او را به بیمارستان برسانند . هاشمی فكر می كرد خوش به حال این بروجردی ، آنقدر به فكر مردم است كه همیشه فكر می كنم ، در چند قدمی بهشت است .
منبع:سایت شهید آوینی
اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک
حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت