0

صد حکایت تربیتی

 
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:صد حکایت تربیتی

12 - مادر و فرزندى پاك

خـلـيـفـه دوم , گـاهـى شـب ها از منزل بيرون مى رفت .
شبى صداى زنى را شنيد كه از دخترش مـى خـواست شير گوسفندان را براى فروش بيشتر, با آب مخلوط كند, اما دختر از اين كار امتناع مى كرد.
وقتى كه مادر از روى تمسخر گفت : خليفه ما را نمى بيند.
دختر گفت : خداى خليفه كه ما را مى بيند.
خليفه به پسرش عاصم گفت : تحقيق كن تا او را برايت خواستگارى كنيم .
بعد از تحقيق , متوجه پاك بودن دختر شدند.
ازدواج كه صورت گرفت , خداوند دخترى به آنها داد كـه ام عـاصـم نـام نـهـاده شد, اين دختربا عبدالعزيزبن مروان ازدواج كرد.
خداوند پسرى به نام عمربن عبدالعزيز به آنها عطا كرد.
عـمـربـن عبدالعزيز وقتى به خلافت رسيد, سب اميرالمؤمنين راممنوع كرد, فدك را به فرزندان حـضـرت زهـرا بـرگـرداند و وقتى كه به اين كار او اعتراض مى كردند مى گفت : حق با حضرت فاطمه (س )است .
((12))

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

شنبه 27 فروردین 1390  1:55 PM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:صد حکایت تربیتی

13 - كودكان را قرآن بياموزيد

زمـانـى كـه فرزدق ((13))

در دوران كودكى , همراه پدرش به حضورامام على (ع ) رسيد, امام از پدرش سؤال كرد: اين پسركيست ؟ جواب داد: او فرزند من است و همام نام دارد.
پـدر فـرزدق در ادامه سخنش گفت : شعر و كلام عرب را آن چنان به او آموختم كه مهارت كامل در اين فن دارد.
آن مـرد انتظار داشت كه فرزندش مورد تشويق امام (ع ) قرار بگيرد,ولى امام (ع ) كه افتخار كودك مسلمان را در فراگيرى قرآن مى دانست فرمود: اگر قرآن را به او ياد مى دادى برايش بهتر بود.
فـرزدق وقتى اين سخن امام را شنيد به فكر فرو رفت .
كلام امام (ع )در قلبش نشست و اين سخن هميشه در خاطرش ماند.
از آن لحظه خودش را مقيد كرد تا وقتى قرآن را حفظ نكند آرام ننشيند.
چنين نيزكرد و قرآن را كاملا حفظ نمود.
((14))

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

شنبه 27 فروردین 1390  1:55 PM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:صد حکایت تربیتی

14 - از حرف تا عمل

در زمـان پـيـغمبر اكرم (ص ), طفلى بسيار خرما مى خورد.
هر چه اورا نصيحت مى كردند كه زياد خوردن خرما ضرر دارد, فايده نداشت .
مادرش تصميم گرفت او را به نزد پيغمبر(ص ) بياورد تا او را نـصـيـحت كند.
وقتى او را به حضور پيغمبر آورد, از پيغمبر خواست تا به طفل بفرمايد كه خرما نخورد, اما آن حضرت فرمود: امروز برويد و او رافردا دوباره بياوريد.
روز ديـگر زن به همراه فرزندش خدمت پيغمبر(ص ) حاضر شد.
حضرت به كودك فرمود كه خرما نـخورد.
در اين هنگام زن , كه نتوانست كنجكاوى و تعجب خود را مخفى كند, از ايشان سؤال كرد: يارسول اللّه , چرا ديروز به او نفرموديد خرما نخورد؟ حـضـرت فـرمـود: ديـروز وقتى اين كودك را حاضر كرديد, خودم خرما خورده بودم و اگر او را نصيحت مى كردم , تاثيرى نداشت .
امـام صـادق (ع ) فـرمود: به راستى هنگامى كه عالم به علم خودعمل نكرد, موعظه او در دل هاى مردم اثر نمى كند, همان طور كه باران از روى سنگ صاف مى لغزد و در آن نفوذ نمى كند.
((15))

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

شنبه 27 فروردین 1390  1:55 PM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:صد حکایت تربیتی

15 - اثرات پرورش آرزو در كودك

مـى گـويـند: زنى ديوانه شد و او را به دارالمجانين بردند.
براى معالجه اش هر كار كردند فايده اى نـبـخشيد.
اين زن هر روز صبح ,ديوانه ها را دور خودش جمع مى كرد و مى گفت : من يك شوهر زيبادارم .
يك پسر و يك دختر خوشگل دارم .
ماشين سوارى قشنگى داريم .
عصر به عصر كه شوهرم از سـر كـار مـى آيـد, پـشت فرمان ماشين مى نشيند و من و بچه ها هم عقب ماشين مى نشينيم .
از قصرمان كه درشميران است مى رويم به ويلايى كه داريم و در آنجا تفريح مى كنيم .... بـعد از تحقيقات درباره كودكى اين زن , معلوم شد كه وى در زمان درس خواندن آمال و آرزوهاى عـجـيبى داشته است , مثلا آرزوداشته است كه شوهر آينده اش يك ادارى عالى رتبه و خوش قيافه بـاشد,بچه هاى آنها, قصر و ويلايشان , ماشين و ...
چنين و چنان باشد.
سال هابا اين آرزوها زندگى مـى كـنـد تـا ايـن كـه از قـضـا به همسرى مردى عادى ,فاقد زيبايى و ثروت در مى آيد.
زندگى مـشـتـركـشـان را در خـانـه اى كـوچـك و اجـاره اى آغـاز مـى كـنـنـد و صـاحـب فـرزنـد نـيز نـمـى شـونـد.
عـمـلـى نـشدن آرزوها, چنان روان زن بيچاره را آزار مى دهد تا سرانجام ديوانه اش مى كند.
((16))

بـيـان : رؤيـايـى بارآمدن كودك , بيشتر بر اثر تلقينى است كه از طرف اطرافيان به ذهن او تزريق مـى شـود.
خـصـوصا پدر و مادر, به فرزند خودوعده هايى ندهند كه توان انجام دادن آن را نداشته بـاشند تا نتيجه اش اين بشود كه او يك عمر در رؤياهاى خيالى خود پرواز كند و هيچ وقت دسترسى به آن نداشته باشد.

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

شنبه 27 فروردین 1390  1:56 PM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:صد حکایت تربیتی

16 - تاثير تقواى مادر برفرزند

شـيـخ مـفيد(ره ) در خواب ديد: فاطمه زهرا(س ) در حالى كه دست حسن (ع ) و حسين (ع ) را در دست داشت پيش آمد و رو به او فرمود:ياشيخ , به اين دو كودك , فقه را تعليم بده .
شيخ مفيد از خواب بيدار شد.
تعجب كرد از اين كه فاطمه زهرا(س ) به همراه حسنين بيايد و بگويد به آنها تعليم بده .
روزى شيخ در جلسه درس نشسته بود.
ناگهان زنى را ديد كه دست دو پسرش را در دست داشت و در بـرابـرش ايـستاده بود.
زن به شيخ مفيد گفت : يا شيخ به اين دو كودك (سيد رضى و سيد مرتضى ),فقه را تعليم بده .
شـيخ مفيد كه تعبير خوابش را دريافته بود, آن دو كودك را به بهترين وجه پرورش داد تا جايى كه سيد رضى و سيد مرتضى ازمفاخر جهان تشيع گرديدند.
روزى شـيـخ مفيد مقدارى سهم امام به اين دو كودك داد كه به مادرشان بدهند.
مادر آنها پول را قـبـول نـكرد و گفت : سلام مرا به شيخ ‌مفيد برسانيد و بگوييد پدرمان مغازه اى به ارث گذاشته اسـت .
مـادرمـان , مال الاجاره اين مغازه را مى گيرد و خرج مى كند, لذا احتياج زيادى نداريم و با قناعت زندگى مى كنيم .
((17))

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

شنبه 27 فروردین 1390  1:56 PM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:صد حکایت تربیتی

37 - برخورد با فرزندان شهدا

 

عـلـى (ع ) در رهـگذر, زنى را ديد كه مشك آبى بر دوش گرفته بودوبه خانه مى برد.
براى كمك پـيـش رفـت و مـشـك آب را از او گـرفت وبه خانه اش رساند.
در ضمن از وضع او سؤال كرد.
زن گـفـت :عـلى بن ابى طالب , شوهرم را به ماموريتى فرستاد كه در طى آن اوكشته شد.
اينك چند كـودك يـتـيـم بـراى من مانده است و قدرت اداره زندگى آنها را ندارم .
فقر باعث شده است كه خدمتكارى كنم .... عـلـى (ع ) بـازگشت و آن شب را با ناراحتى گذراند.
صبح روز بعد,ظرف غذايى را برداشت و به سوى خانه آن زن رفت .
در بين راه عده اى خواستند كه ظرف غذا را حمل كنند, اما هر بار حضرت مى فرمود: روزقيامت چه كسى اعمال مرا به دوش مى كشد؟ به خانه آن زن كه رسيد, در زد.
زن پشت در آمد و پرسيد: چه كسى هستيد؟ حـضـرت جـواب داد: كـسـى كه تو را كمك كرد و مشك آب را برايت آورد.
اينك براى كودكانت خوراكى آورده ام .
زن در را گشود و گفت : خداوند از تو راضى باشد و روز قيامت بين من و على بن ابى طالب حكم كند.
حضرت وارد شد و به زن فرمود: نان مى پزى يا كودكانت رانگاه مى دارى ؟ زن گفت : من در پختن نان تواناترم .
شما كودكان مرا نگاه داريد.
زن آرد را خـمـيـر كـرد و عـلى (ع ) گوشتى را كه همراه آورده بود كباب كرد و با خرما به اطفال خـورانـد.
به هر كودكى در كمال مهربانى و باعطوفت پدرى لقمه اى مى داد و مى فرمود: فرزندم , على را حلال كن .
خمير حاضر شد.
على (ع ) تنور را روشن كرد.
اتفاقا زنى كه على (ع ) را مى شناخت به آن منزل وارد شـد.
بـه مـحض آن كه حضرت راديد با عجله خود را به زن صاحبخانه رساند و گفت : واى بر تو! اين پيشواى مسلمانان على بن ابى طالب است .
زن كـه از كـلمات گله آميز خود سخت شرمنده و پشيمان شده بود,باشرمندگى به آن حضرت گفت : يا اميرالمؤمنين , از شماخجالت مى كشم , مرا عفو كنيد.
حضرت فرمود: از اين كه در كار تو و كودكانت كوتاهى شده است ,من خجالت مى كشم .
((38))

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

شنبه 27 فروردین 1390  2:06 PM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:صد حکایت تربیتی

39 - مهربانى به كودك در حال نماز

 

روزى پـيامبر اكرم (ص ) با جمعى از مسلمانان , در نقطه اى نمازمى گزارد.
موقعى كه آن حضرت بـه سجده رفت , حسين (ع ) كه آن موقع كودك خردسالى بود, در پشت پيغمبر(ص ) سوار شد و به پاهاى خودحركت داد و هى هى كرد.
وقتى پيغمبر خواست سر از سجده بردارد اورا گرفت و كنار خـود بـه زمين گذارد.
باز در سجده هاى ديگر اين كارتكرار شد تا اين كه نماز به پايان رسيد.
يك يـهـودى كـه نـاظـر ايـن صـحـنـه بـود, پس از نماز به حضرت عرض كرد: شما با كودكان خود طورى رفتار مى كنيد كه ما هرگز چنين نمى كنيم .
پـيـغـمبر اكرم (ص ) در جواب فرمودند: اگر شما به خدا و رسول اوايمان مى داشتيد, با كودكان خود به عطوفت و مهربانى رفتارمى كرديد.
آرى مهر و محبت پيغمبر عظيم الشان اسلام با يك كودك , چنان آن مرد يهودى را تحت تاثير قرار داد كه از صميم قلب , آيين مقدس اسلام را پذيرفت .
((40))

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

شنبه 27 فروردین 1390  2:07 PM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:صد حکایت تربیتی

40 - تشويق كودك

 

روزى عـلى (ع ) در منزل بود و فرزندانش عباس و زينب , كه آن زمان خردسال بودند, در دو طرف آن حضرت نشسته بودند.
على (ع ) به عباس فرمود: بگو يك .
- يك .
- بگو دو.
عباس عرض كرد: حيا مى كنم با زبانى كه يك گفته ام , دوبگويم .
على (ع ) براى تشويق و تحسين وى , چشم هايش را بوسيد.
سپس حضرت به زينب كه در طرف چپ نشسته بود, توجه فرمود.
زينب عرض كرد: پدر جان , آيا ما را دوست دارى ؟ حضرت فرمود: بلى , فرزندان ما پاره هاى جگر ما هستند.
زيـنـب گـفـت : دو مـحـبت در دل مردان با ايمان نمى گنجد: حب خداو حب اولاد.
ناچار بايد گفت : حب به ما شفقت و مهربانى است ومحبت خالص مخصوص ذات لايزال الهى است .
حضرت با شنيدن اين حرف به آن دو, مهر و عطوفت بيشترى مى فرمود و آنان را تحسين و تمجيد مى كرد.
رسول اكرم (ص ) فرمود: پدرى كه بانگاه محبت آميز خود فرزندخويش را مسرور مى كند, خداوند به او اجر آزاد كردن بنده اى را عنايت مى فرمايد.
((41))

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

شنبه 27 فروردین 1390  2:07 PM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:صد حکایت تربیتی

38 - دخترك دروغگو

 

ريـموند بيچ مى گويد: دختر جوانى را مى شناسم كه اكنون يك دروغگوى درمان ناپذير است .
او هنگامى كه هفت سال داشت , هر روزبه كلاس درسى مى رفت كه در آن بيست و پنج نفر از بچه ها تـحـصـيـل مى كردند.
پرستارى هر روز او را به مدرسه مى برد و در پايان درس نيزاو را به خانه باز مى گرداند.
ايـن پـرسـتـار در ضـمـن , وظـيـفه داشت كه از دخترك مراقبت كند تاتكاليفش را انجام دهد و درس هـايش را بياموزد.
خلاصه اين زن مسؤول تربيت اين كودك بود.
در آن زمان , بر حسب روش مـرسـومى كه آموزش و پرورش امروز آن را به كلى بى مصرف مى داند, شاگردان كلاس هر روز بر حسب نمره هاى امتحانات كتبى , طبقه بندى مى شدند.
دخترك هر روز همين كه كيف به دست از كلاس خارج مى شد,باپرسش يكنواخت و حريصانه پرستارش كه مى گفت : چندم شدى ؟روبه رو مـى شـد.
هـر گاه او مى توانست بگويد: اول يا دوم , كار درست بود.
اما سه نوبت پى در پى , اين دخـتـر بى گناه شاگرد سوم شد كه البته اين رتبه ميان 25 نوآموز, شايان تحسين است , با وجود اين , پرستارش ازكسانى نبود كه اين حقيقت را درك كند.
او دو نوبت اول بردبارى كرد,اما بار سوم ديگر نتوانست خوددارى كند و فرياد زد: فردا بايد شاگرداول شوى ! دخـترك روز بعد با تمام تلاشى كه كرد, باز رتبه سوم را به دست آورد.
زنگ آخر كه خورد, پرستار جلو در كلاس در كمين ايستاده بود.
همين كه چشمش به او افتاد فرياد زد: چه خبر؟ دخـتـرك كـه جـرات گـفـتن حقيقت را در خودش نمى ديد, پاسخ داد:اول شدم .
و اين چنين دروغگويى او آغاز شد ((39))

.
بيان : بسيارى از پدر و مادرها به همين گونه رفتار مى كنند وبه اين ترتيب , بار سنگين گناهكارى و مسؤوليت دروغگويى فرزندان خويش را به دوش مى گيرند.

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

شنبه 27 فروردین 1390  2:07 PM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:صد حکایت تربیتی

42 - نتيجه نام بد

 

مردى به نام شريك بن اعور كه بزرگ قوم خود بود و در زمان معاويه زندگى مى كرد, شكل بدى داشـت .
در يـكى از روزهايى كه معاويه در اوج قدرت پوشالى اش بود, شريك بن اعور به مجلس او آمـد.
مـعـاويـه از اسم نامطبوع وى و پدرش و نيز از شكل بدش استفاده كرد واو را به باد تحقير و اهانت گرفت .
معاويه گفت : نام تو شريك است وبراى خدا شريكى نيست .
تو پسر اعورى و سالم از اعـور ((43))

بـهـتـراست .
صورت بدگلى دارى و خوشگل بهتر از بدگل است .
چراقبيله ات تو را باوجود اين همه نقص و زشتى به سيادت و آقايى خودبرگزيده اند؟ شـريـك در جـواب گفت : به خدا قسم تو معاويه هستى و معاويه ,سگى است كه عوعو مى كند تو عـوعـو كردى , پس نامت را معاويه گذاردند.
تو فرزند حربى و صلح از حرب ((44))

بهتر است .
تو فـرزندصخرى و زمين هموار از سنگلاخ بهتر است .
با اين همه چگونه به مقام زمامدارى مسلمانان نائل آمدى ؟ سخنان شريك بن اعور, معاويه را خشمگين ساخت .
((45))

در روايـات هـست كه يكى از حقوق فرزند بر پدر, انتخاب نام نيك است .
اگر نام خوب باشد كودك سعى مى كند با معناى آن اسم ,خود را تطبيق دهد.

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

شنبه 27 فروردین 1390  2:21 PM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:صد حکایت تربیتی

43 - سعادت در رحم مادر

 

مادر استاد شهيد مطهرى كه از زنان فهميده و با سواد و سخنورروزگار ماست , در مورد شهيد مطهرى كه فرزند چهارم ايشان بود,فرمود: در زمانى كه استاد مطهرى را هفت ماهه حامله بودم , در خواب ديدم كه در مسجد فريمان , تمام زنان روستا نشسته اند و من نيز آن جاهستم .
يك دفعه ديـدم كـه خـانـمى محترم و بزرگوار كه مقنعه داشت واردشد, در حالى كه دو خانم ديگر همراه ايشان بودند.
هر يك گلاب پاشى را در دست داشتند.
آن خانم به دو زن همراه خود گفت :گلاب بـريـزيـد و آنـهـا روى سر تمام خانم ها گلاب پاشيدند.
وقتى به من رسيدند, سه دفعه روى سرم گلاب ريختند.
ترس مرا گرفت كه نكند درامور دينى و مذهبى ام كوتاهى كرده باشم .
ناگزير از آن خانم پرسيدم :چرا روى من سه دفعه گلاب پاشيدند؟ ايـشـان در جـواب گـفـت : بـراى آن جـنينى كه در رحم شماست .
اين بچه به اسلام خدمت هاى بزرگى خواهد كرد.
لـذا وقـتى مرتضى به دنيا آمد, با بچه هاى ديگر فرق داشت , به طورى كه در سه سالگى , كت مرا بر دوش مـى انـداخـت و به اتاقى دربسته مى رفت و در حالى كه آستين هاى كت به زمين مى رسيد, به نمازخواندن مى پرداخت .
((46))

رسول اكرم (ص ) مى فرمايد: خوش بخت كسى است كه در شكم مادر سعادتمند باشد.

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

شنبه 27 فروردین 1390  2:22 PM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:صد حکایت تربیتی

44 - اثر تربيت در كودك

 

سـهـل شـوشترى از بزرگان عرفاست كه در سن هشتاد سالگى ,به سال 283ه.
ق از دنيا رفت .
او مـى گـويـد: مـن سـه سـاله بودم كه نيمه هاى شبى ديدم دايى ام محمدبن سوار از بستر خواب برخاسته و مشغول نماز شب است .
يك بار به من گفت : پسرم , آيا آن خداوندى كه تو راآفريده ياد نمى كنى ؟ گفتم : چگونه او را ياد كنم ؟ گفت : شب , هنگامى كه براى خواب در بسترت مى آرمى , سه بارازصميم دل بگو: خدا با من است و مـرا مى نگرد و من در محضر اوهستم .
چند شب همين گفتار را از ته دل گفتم .
سپس به من گـفـت :ايـن جـمـلـه ها را هر شب هفت بار بگو.
من چنين كردم .
شيرينى اين ذكردر دلم جاى گرفت .
پس از يك سال به من گفت : آنچه گفتم در تمام عمر تا آن گاه كه تو را در گور نهند از جان و دل بگو, كه همين ذكر ومعنويتش دست تو را در دو جهان بگيرد و نجات بخشد.
بـه ايـن تـرتـيـب نـور ايـمان به توحيد, در دوران كودكى در دلم راه يافت و بر سراسر قلبم چيره شد.
((47))

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

شنبه 27 فروردین 1390  2:22 PM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:صد حکایت تربیتی

46 - نهى از سرزنش

 

در صـدر اسـلام , ابـوجهل همواره مزاحم رسول اكرم (ص ) و مانع پيشرفت اسلام بود.
او به علت سـوءنـيت و جاه طلبى , مرتكب جنايات عظيمى شد و در بين مسلمانان به ناپاكى و خيانت معروف گـرديـد.
فرزندش عكرمه , چندى پس از مرگ وى , شرفياب محضررسول اكرم (ص ) شد و اسلام اختيار كرد.
پيغمبر اكرم (ص ) او راپذيرفت , در آغوشش گرفت و به او آفرين گفت .
مردم درباره اومى گفتند: اين فرزند دشمن خداوند است .
عكرمه از ملامت و سرزنش مردم , به رسول اكرم (ص ) شكايت برد.
ايشان مردم را از ملامت وى نهى فرمود و در زمينه جمع آورى زكات , شغلى به او داد.
((49))

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

شنبه 27 فروردین 1390  2:23 PM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:صد حکایت تربیتی

47 - تامين معاش زندگى كودك , عبادت است

 

مـردى از انـصـار فـوت كـرد, در حالى كه داراى چند طفل صغير بود.
وى اندك سرمايه اى را كه داشـت , قبل از مرگ , به قصد عبادت و جلب رضاى خداوند خرج كرده بود.
براى همين فرزندانش پـس از مرگ اوبه گدايى افتادند.
اين خبر به اطلاع پيغمبر اكرم رسيد.
ايشان پرسيد:باجنازه اين مرد چه كرديد؟ گفتند: دفنش نموديم .
فـرمودند: اگر قبلا مى دانستم , نمى گذاشتم او را در قبرستان مسلمانان دفن كنيد.
او مال خود را بدون توجه به فرزندانش از دست داده و آنها را چون گدايان , بين مردم رها نموده است .
((50))

بـيـان : الـبـته مسؤوليت پدران , تنها اداره زندگى مادى فرزندان نيست ,بلكه بايد به فكر پرورش روحى آنان نيز باشند.
على (ع ) مى فرمايد:بخشش و تفضل هيچ پدرى بهتر از عطيه ادب و تربيت پسنديده نيست .
((51))

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

شنبه 27 فروردین 1390  2:23 PM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:صد حکایت تربیتی

48 - تاثير نژادهاى شايسته در تربيت كودك

 

روزى مامون الرشيد به يكى از خواص و محارم خود گفت : توازروش من آگاهى .
من به بعضى نزديك مى شوم و آنها را به عنوان يكى ازبستگان خود معرفى مى كنم و به شغل هاى مهم و حساس مـى گـمـارم , امـابرخلاف انتظارم , به جاى مهر و صفاى متقابل , از آنها بى وفايى مى بينم .
علتش چيست ؟ وى در جـواب گـفت : مربيان كبوترهاى نامه رسان , ابتدا از ريشه خانوادگى و نژاد كبوتر تحقيق مى كنند.
وقتى مطمئن شدند كه كبوترمورد نظر, از نژادى شايسته است , به تربيتش مى پردازند و نـتـيـجه مطلوب مى گيرند.
اما تو مردمى را انتخاب مى كنى كه ريشه خانوادگى ندارند و مدارج كـمـال را نـپيموده اند.
آنها را به مقام هاى مهم مى رسانى در حالى كه صلاحيت آن را ندارند.
پس نبايد از چنين مردمى انتظارى داشته باشى .
((52))

قـرآن كـريـم از زبـان نـوح (ع ) مى فرمايد: پروردگارا, اين مردم كافروگمراه را از صفحه زمين بـرانـداز, چرا كه اگر آنها را به حال خودواگذارى , از طرفى مايه گمراهى ديگران مى شوند و از طرف ديگر,فرزندانى كه مى آورند آلوده و پليد خواهند بود.

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

شنبه 27 فروردین 1390  2:24 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها