0

مشاهیر اصفهان

 
amuzesh2005
amuzesh2005
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1387 
تعداد پست ها : 6524
محل سکونت : آذربایجانشرقی

پاسخ به:مشاهیر اصفهان

راغب اصفهاني

حسين راغب اصفهاني اديب (صاحب محاضرات)ابوالقاسم حسين بن محمد بن مفضّل بن محمد معروف به راغب اصفهاني،صاحب تصنيفات و تأليفات بسيار و از بزرگان ادب به شمار است. در اوايل قرن پنجم هجري قمري بوده است.وفاتش به موجب آنچه از (اخبار الشبر) نقش شده است سنه ي پانصد و شصت و پنج،قبل از زمخشري بوده است. در علوم مختلفه ي كلام،حكمت،لغت و تفسير و اخلاق و نوادر حكايات به عربي و فارسي تأليفات زيادي دارد كه معروف تر آن ها (محاضرات) است،بدايت تشيع را پاره اي به او نسبت داده اند.
عمده ي شهرت او به سبب تأليفات ظريفانه ي اوست،مقبره ي او در سده ي ماربين اصفهان مشهور است.
 

رجال و مشاهير اصفهان،تأليف مير سيد علي جناب،1385،چاپ اول ص 253.

 

شنبه 27 فروردین 1390  12:17 PM
تشکرات از این پست
amuzesh2005
amuzesh2005
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1387 
تعداد پست ها : 6524
محل سکونت : آذربایجانشرقی

پاسخ به:مشاهیر اصفهان

صاحب بن عبّاد

صاحب بن عبّاد (1)ابوالقاسم اسماعيل بن عبّاد بن عباس بن عبّاد طالقاني،صاحب (معجم الادباء) از ثعالبي حكايت كرده كه اين طالقان از دهات اصفهان است. (2)
شهرت به اين كه اهل طالقان قزوين است شايد به اين مناسبت بوده كه اسلاف او منصوب به آن جا هستند. بعضي از مورخين مولد او را مردّد ميانه ي استخر و طالقان نوشته اند. اين ترديد هم مؤيدي است بر اين كه طالقان اصفهان باشد زيرا با استخر نزديك،و مناسب- تر است به ترديد،تا طالقان قزوين.
عبّاد پدر او،امين لقب داشته و از اهل طالقان قزوين بوده كه غير از طالقان خراسان است. وزارت ركن الدوله را هم مي كرده،در سيصد و سي و چهار وفات نموده.
عباس جدّ صاحب نيز وزارت داشته. از صاحب نقل شده كه شعر مرا به صد هزار قصيده ي فارسي و عربي مدح و ستايش كردند و از هيچ كدام به قدر دو بيتيِ ابوسعيد رستمي اصفهاني خشنود نشدم كه گفته است:
ورث الوزاره كابراً عن كابر
موصوله الاسناد بالاسناد
يروي عن العباس عبّاد وزرا
رته و اسماعيل عن عبّاد (3)
ولادت صاحب سنه 326 هجري. [بوده است] افتخار به آباء،صاحب را از هر چيزي خوش تر مي آمده،اسماعيل را به دو وجه نوشته- اند ملقّب به صاحب شد، (4)يكي آن كه دايماً مصاحبت ابن عميد را داشته و جهت افتخار در مصاحبت او خود را صاحب خواند و شهرت يافت. ديگر چنان كه پدرش عبّاد خدمت و وزارت ركن الدوله را داشته اسماعيل نيز در طفوليت با آقازاده ي خود مؤيدالدوله آميزش و مصاحبت مي نموده و در مصاحبت مؤيدالدوله نشو و نما يافته. هنگام سلطنت مؤيدالدوله هم به وزارت او نايل گشت. به سبب اين طول آميزش در حالات مختلف با مؤيدالدوله،مؤيدالدوله او را صاحب مي گفت. و پس از صاحب اسماعيل،وزراي ديگر را نيز صاحب خطاب كردند.
علم حديث را نزد پدر خوانده و علم ادب را نزد شاگردان احمد بن ابي عبدالله برقي (5) تحصيل نموده است،و نزد استاد استناد و وزير اعظم امام ابي الفضل محمد بن الحسن القمي معروف به ابن عميد ادب و حكمت و نجوم و ترسل و املاء را آموخت و بيشتر در خدمت او بود.
صاحب بن عبّاد مذهب تشيّع داشته و در ترويج اين مذهب به اندازه اي مجدّ بوده است كه اماميّه به او نسبت داده مي شده اند و در اين خصوص حكايتي نوشتند كه وقتي به مردي از اهل اصفهان برخورد كه شخصي با زن او زنا مي نمايد،تازيانه برداشته زن را سياست مي كرد برآن كار زشت. ضعيفه فرياد مي كشيد و عذر مي خواست از تقصير خود و آن را اسناد مي داد به قضا و قدر،شوهر او به او گفت: دشمن خدا! زنا مي دهي و عذري بزرگ تر از گناه مي آوري؟
همين كه زن اين را از شوهر شنيد،فرياد كشيد كه روزگارت سياه،مذهب تسنّن را ترك كردي و به مذهب ابن عبّاد گرويدي؟ مرد از گفته پشيمان شد و تازيانه را از دست گذاشته از زن خود عذرخواهي مي كرد و مي گفت بلي خطا كرده ام. حقيقتاً تو سني پاكي هستي. علما و بزرگان زمان صاحب از او ستايش ها مي نمودند مخصوصاً علماي شيعه و معاريف آن ها،تعظيم زيادي از صاحب كرده اند كه معلوم مي شود هم شيعه و هم تكيه گاه شيعيان بوده چنانچه سيّد رضي از او ستايش ها كرده و پس از وفاتش مرثيه ها سروده [است].
و نيز شيخ صدوق كه از بزرگان قميين است،جهت هديه به محضر او كتاب موسوم به (عيون اخبار الرضا) را تأليف كرده. در اوّل،او اشعار مي دارد كه چون دو قصيده از صاحب بن عبّاد- با ذكري بسيار جميل از او- در تسليم به حضرت رضا (عليه السلام) من ملاحظه كردم اين كتاب را جهت كتابخانه ي او تأليف نمودم،چه محترم تر از علوم اهل بيت (عليهم السلام) كه تعلّق خاطر به او دارد نيافتم،با دوستي كه او به آن خانواده دارد و معتقد به امامت آن ها و مشهور به اكرام و احسان نسبت به ذريّه و شيعيان آن ها است،خواستم كه در مقابل انعام هاي او به من،خدمت [ي] جهت او كرده باشي زيرا احسان او به من زياد است...
شيخ صدوق در اين جا و جاهاي ديگر مبالغه ي زيادي در مدح و دعا بر صاحب مي كند محض آن كه شيعه بوده و از شيعيان دستگيري داشته [است].
ديگران نيز در اين باب تفصيلاتي نوشته اند مانند سيد رضي و صدوق و برادر او و ابن طاووس و مجلسيين و صاحب مجالس المؤمنين كه معلوم مي سازد نه تنها صاحب،شيعه بوده بلكه پشتيباني علماي شيعه در آن زمان به صاحب و مقامات عاليه ي او بوده،كه با مخالفت دربار خلافت با اين مذهب باز مي توانسته اند علماي شيعه در آن تاريخ خودنمايي كنند و داراي رياست باشند. صاحب را در ستايش آل ابي طالب نظم و نثر بسياري مي باشد،گويا الزام داشته در اين باب غلو كند.
صاحب بن عبّاد با ابوالحسين علي بن حسين اطروش از سادات حسيني كه رييس همدان و اهل علم و فضل بوده و سادات گلستانه اصفهان كه احفاد او بوده اند مواصلت نموده و دختر خود را به او داده و به اين وصلت مباهات و مفاخرت ها مي كرده،چنان كه اشعار زيادي در اين خصوص گفته و خدا را حمد كرده بر اين كه اولاد رسول الله از خانواده ي او پيدا شده،ولي بر خلاف همه ي علما و مشايخ آن روزگار كه مفتخر به تقرّب صاحب بن عبّاد بوده اند حسين اطروش،مي گفته به پسر خود كه داماد صاحب بود،هيچ عيبي در خانواده ي خود نديدم غير از مواصلت تو با صاحب و اين سخن را از كمال جلالت قدر خود مي گفت و خويشاوندي صاحب را وقعي نمي نهاد.
علّت اين كه صاحب توانست ترويج تشيّع كند و علماي شيعه ظاهر شدند،قدرت سلطنت عضدالدوله بود كه در جنب او دستگاه خلافت قطره اي بود در جنب دريا،و عضدالدوله اهتمامي در ترويج مذهب شيعه داشت،چنانچه مدفن حضرت علي (عليه السلام) را ظاهر نمود و گنبد و سقف و بارگاهي براي آن قرار داد. وقتي مؤيدالدوله فرزند ركن الدوله به سلطنت رسيد،ابوالفتح بن عميد وزير ركن الدوله به وزارت او باقي ماند تا اين كه عضدالدوله سوي ظني به ابن عميد پيدا كرد،به سبب آن كه در بغداد با بختيار رابطه پيدا كرده بود و املاكي خريده بود،به خيال كناره گيري از خدمت عضدالدوله و مؤيدالدوله و سكونت بغداد با آن كه اسرار آن ها را كاملاً مي دانست.
عضدالدوله به مؤيدالدوله حكم داد تا آن را گرفته محبوس سازد،در زير شكنجه اندوخته هايي كه او و پدرش در زمان وزارت پيدا كرده اند دريافت كند.
ابن خلّكان و بعضي ديگر نوشته اند كه ميانه ي ابن عميد استادزاده با صاحب بن عبّاد خشونت و نفرتي پيدا شد وصاحب در خلوت،نزد مؤيدالدوله كلماتي گفت تا او را وادار ساخت ابن عميد را مأخوذ و تحت شكنجه درآرد.
باري ابن عميد در تحت شكنجه مي زيست تا آن كه از شدّت زجر و صدمه از حيات خود مأيوس شد،جيب جبه ي خود را پاره ساخته صورت ذخيره و اندوخته هاي خود و پدرش كه با علامت در آن ورقه ثبت بود بيرون آورده به آتش سوزانيد و به مباشر شكنجه ي خود گفت: حالا مأموريت خود را انجام بده كه پس از اين ديناري از اموال ما به آقاي تو نخواهد رسيد و زير شكنجه هلاك شد.
صاحب بن عبّاد پس از او به وزارت مؤيدالدوله برقرار شد و با سابقه ي آميزشي كه با مؤيدالدوله داشت مقام رفيعي حاصل نمود كه همه ي بزرگان و امرا مملكت طوعاً [او] قهراً مطيع و منقاد او گشتند،تا پس از وفات مؤيدالدوله در ري و معين نبودن شخصي جهت جانشيني او،همين كه امرا،مجلس مشاوره تشكيل دادند در منزل صاحب براي تعيين جانشين،و چندي قبل از وفات مؤيدالدوله،عضدالدوله برادر عظيم الشأنش فخرالدوله را با تدابير سياسي طوري مغلوب ساخته بود كه ناچار فخرالدوله به قابوس و شمگير پناهنده شده بود و عضدالدوله،كليه ي ري و ممالك فخرالدوله را به مؤيدالدوله واگذارده بود.
اين هنگام صاحب اظهار داشت كه چون فخرالدوله قبلاً اين ولايات را داشته و از خانواده ي سلطنت مي باشد و آثار جلالت در اوست،اورا معين مي كنم. در نتيجه ي اين اقدام معلوم بود كه فخرالدوله مفلوك متواري،اگر به سلطنت رسد قدر صاحب را خواهد نگاه داشت. لابد صاحب هم قبل از اين مجلس باطناً اصحاب رأي را با خود متفّق كرده بود. امرا هم پذيرفته فخرالدوله را طلبيدند و ملك را تسليم او كردند.
صاحب براي امتحان صحت حدس خود از اين كه فخرالدوله تابع اراده ي او خواهد شد،ابتداي امر نزد فخرالدوله از تصدّي وزارت اعتذار جست،ولي فخرالدوله ظاهر داشت كه سلطنت من با وزارت تو توأم خواهد بود. بلكه در حقيقت فخرالدوله علاوه بر صورت وزارت،باطن امر سلطنت را به دست صاحب گذاشت.
با اين مقدمه،امر وزارت صاحب بن عبّاد بالاتر از ديگران بود چه ابناي ملوك و امرا و سرداران و بزرگان مملكت،مانند اولاد مؤيدالدوله،فرزند عزالدوله،منوچهر بن قابوس و شمگير،فولاد بن مانادر،نصر بن حسن بن فيروزان خاله زاده فخرالدوله،ابوالعباس برادر او،كيات بن القسم بن فيروزان،حيدر بن وحسوذان،كيخسرو بن مرزبان بن سلار،حسبان بن نوح بن وحسوذان و شيردل بن سلار بن شيردل كه هر يك از اين ها رجال بزرگ تاريخ عصربودند و تيولاتي داشتند،از پنجاه هزار دينار الي بيست هزار دينار عايدي با صدها سوار مي آمدند درب خانه ي صاحب و با اتباع خود سواره مي ايستادند،چشم ها را به زير انداخته هيچ كس را جرأت حرف زدن با ديگري نبود تا وقتي كه يك نفر از نايب هاي حاجب هاي صاحب از آن خانه بيرون آيد و به يكي از آن ها اجازه ي ورود دهد و سايرين را مرخص سازد. كسي كه اجازه ي ورود حاصل نموده بود تصوّر مي كرد به همه ي آرزوهاي خود رسيده،از خشنودي كه از اين شرف و افتخار حاصل نموده بود،وقتي به خانه وارد مي شد و اجازه ي دخول مجلس مي يافت و صاحب را مي ديد،زمين را مي- بوسيد و بلند شده باز زمين را مي بوسيد تا سه چهار مرتبه كه نزديك صاحب مي رسيد و اجازه ي نشستن مي گرفت،اگر لايق جلوس بود مقصد خود را از خدمت او انجام داده باز زمين را چندين مرتبه بوسيده بيرون مي رفت.
صاحب بن عبّاد براي احدي برنخاست و نه اشاره به برخاستن نمود،هيچ كس هم چنين توقّع احترامي را از صاحب نداشت؛وقتي در حيمره بود كه شخص زاهدي از معتزله بر او وارد شد براي او قيام نمود و پس از رفتنش اظهار داشت كه مدت بيست سال بود براي كسي چنين قيامي نكرده بودم،اين احترامات فقط به سبب زهد او بوده است،و الا اهل علم بسياربر او وارد مي شدند.
بزرگان مملكت وقتي يكي از كوچك ترين خدّام او را مي ديدند به لرزه مي افتادند تا معلوم شود چه كاري با او دارد.
وقتي زني از فولاد بن مانادر نزد ابن عبّاد شكايت كرد كه با من نزاع مي نمايد. ابن عبّاد فقط روي خود را گردانيد و به پولاد نگاه كرد كه از عقب او به فاصله ي كمي سواره حركت مي كرد و در اين خصوص حرفي نزد،ليكن فولاد را لرزه به اندام اوفتاد و قدرت حركت نداشت تا ابن عبّاد از آن جا گذشت و فولاد كسي را فرستاده زن را راضي كرد.
اغلب حاجب هاي ابن عبّاد را در اصطبل خود بيش از سيصد اسب و چهارپا بسته بودند. مستمري كه ساليانه صاحب بن عبّاد براي اهل علم و زوّار و غربا معين كرده بود بيش از يكصد هزار دينار بود.
هيجده سال وزارت فخرالدوله را داشت و فتوحاتي جهت او كرد كه ده يك آن را برادر و پدر فخرالدوله نايل نشدند. صاحب بن عبّاد با داشتن دستگاه وزارت هيچ وقت فارغ از افاده و استفاده نمي شد و وقتي هم عازم شد كه املاي حديث كند،روزي را از منزل خود خارج شد با طيلسان و داشتن تحت الحنك در لباس اهل علم،و اظهار نمودكه چون شما همه،مقام مرا در علم مي دانيد و آنجه را انفاق نموده ام تاكنون از اموال مورثي پدرم و جدّم بودم،با اين وصف ممكن است مظلمه بر عهده ي من باشد. اينك خدا و شما را گواه مي گيرم كه از هر گناهي توبه نمودم. پس از آن،خانه را به اسم بيت التوبه [معين] نمود و تا يك هفته در آنجا معتكف شد،بعد از بيرون آمدن،از فقها نوشته بر صحت توبه ي خود گرفت و در مجلس املا حضور به هم رسانيد. جمعيّت زيادي جهت گرفتن املاء در محضر او حاضر مي شدند يك نفر املاء را از صاحب گرفته با صداي بلند به ديگري مي رسانيد،اشخاصي كه در بين اين دو نفر بودند ضبط مي نمودند. بعد شخص دوم به صداي بلند به شخص سيّم مي رسانيد تا جمعيّت ديگري او را ضبط مي نمودند،به همين ترتيب تا هفت نفر از بسياري جمعيّت عده ي املا رسانندگان به هفت نفر مي رسيد.
معروف از فنّ ادبي صاحب،التزام به مسجّع گفتن و احتراز از تلفّظ حرف راء است. هر وقت كلام مسجّعي مي گفته،عقب او نفس- هاي دراز با باد دماغ و حركت دادن سر و بازي با سبيل به طور عجب از او ظاهر مي شده. صاحب بن عبّاد بسيار فحّاش بوده،اگر كسي او را مدح و ستايش مي كرده،به او اظهار محبت مي نمود،و الا نهايت دشمني را ظاهر مي ساخت. چنانچه نسبت به فيلسوف مقدّس احمد بن مسكويه به همين سبب عداوت مي ورزيد.
خصايص چندي اسباب شهرت صاحب شد،يكي كفايت و لياقت او در اداره كردن امور لشكري و كشوري بود كه سلاطين آرزوي مانند او را داشتند.حتي وقتي بر حسب نقل از ابوالحسين فارسي نحوي- نوح بن منصور ساماني به طمع بردن او افتاد و محرمانه با او مكاتبه كرد،تقاضاي حضور او را جهت تصدّي وزارت خود كرد.صاحب بن عبّاد عذرهاي چندي اظهار داشت. از آن جمله اين بود كه انتقال من مستلزم مصارف فوق العاده است،مثل اين كه چهار صد شتر براي حمل كتابخانه ي متن هاي خود لازم دارم.
و در اسفار خود همين مقدار كتاب همراه خود حمل مي ساخته (6) و ديگر از خصايص او اجتماع علما و ماهرين فنون مختلفه در محضر او بوده است به عنوان منادمت. از براي ذكر اسامي و حالات ندمهاي صاحب،در كتب تواريخ و رجال عنوان مخصوصي مقرر بوده است. از جمله ندماي او:
1.ابوالحسين سلامي 2.ابوطالب ماموني 3.ابوالحسن بنديهي 4.ابوسعيد رستمي اصفهاني 5.ابوالحسن جرجاني 6.ابوالقاسم بن ابوالعلاء 7.ابوالعباس خبّي 8.ابو محمد عبدالله بن حسين خازن اصفهاني چون توليت كتابخانه ي صاحب به عهده ي او بوده معروف به خازن گشته 9.سيد ابوهاشم علوي 10.ابوالحسن جوهري 11.ابن منجّم 12.ابن بابك 13.ابن قاساني 14.بديع الزمان همداني معروف [به] صاحب مقامات 15.ابو علي حسن بن قاسم رازي 16.اسماعيل شاشي 17.ابوالعلاء اسدي 18.ابوالحسن الغويري 19.ابودولف خزرجي 20.ابوحفض شهرزوري 21.ابومعمر اسماعيلي 22.ابوفياض طبري 23.ابوبكر خوارزمي خواهر زاده ي محمد بن جرير طبري صاحب تاريخ معروف.
نوشته اند كه وقتي خوارزمي از شام عازم محضر صاحب شده،درب منزل او رسيد استجازه كرد،صاحب در جواب گفته بود،ملزم هستم هر اديبي را كه بيست هزار شعر عربي حفظ داشته باشد به منادمت بپذيرم. ابوبكر به دربان گفت بپرس آيا از اشعار مردان يا اشعار زنان خواسته اي؟ اين خبر را كه دربان به صاحب داد به فراست او را شناخته گفت بگو تو ابوبكر خوارزمي هستي،و اجازه ي ورود داد. مجلس صاحب بن عبّاد مركز دانشمندان عصر بوده است كه هر كس مايه ي علمي داشته با هر وسيله مي شده در آنجا حاضر مي گشته و افتخار خود مي دانسته. صاحب بن عبّاد،خانه و عمارت عالي در اصفهان بنا گذارده بود،همين كه در آنجا رفت و منزل كرد شعراء و دانشمندان در مدح آن عمارت قصايدي گفته اند و بعضي از علماي ادب،در كتب خود آن قصايد را ضبط كرده- اند، مانند ثعالبي و غيره.
در حقيقت مسابقه بوده است ميان بزرگان ادب،كه هر يك به قدر قوه ي خود جواهر دانش خود را به رشته ي نظم درآورده. كلمات كوتاه و مسجّع صاحب و محاضرات او كه هر كدام جامع فنوني است از بديع،زينت تمام كتب ادبيه شده.
كتاب (محيط اللغه) يكي از آثار بزرگ صاحب است. مانند مزيدي حلّي و ابواسحاق صابي و ابن سكّره و ابن نباته و جمعي ديگر صاحب را در تأليف كتاب ها و رساله هاي مخصوصه مداحي نموده اند.
ديگر از خصايص او سخاوت است كه متن ها براي خلعت و لباس دادن به اشخاص مختلف مخصوصاً به علويه،اداره و دستگاه مفصلي ترتيب داده بوده است.
يكي از اهل خبر نوشته است وقتي به آن اداره رسيدم كه مراجعه به محاسبات آن مي شد،ديدم از جنس عمامه ي خز هشتصد و بيست طاقه در آن چند روزه ي زمستان به سادات خلعت بخشيده است. صاحب نقل كرده كه عصر روزي از ماه رمضان،منزل ابن عميد بودم و از اهل علم در آنجا جماعتي حاضر بودند براي مناظره و مبالغه،همين كه موقع افطار رسيد،جماعت بدون افطار نمودن از منزل او خارج شدند،اين واقعه در نظر من بسيار قبيح آمد. به اين سبب نوشته اند كه هيچ وقت صاحب در ايام وزارت خود كساني را كه عصر رمضان به منزل او داخل مي شدند نمي گذارد قبل از افطار كردن بيرون روند. براي افطار روزهاي ماه رمضان اغلب هزار نفر در منزل او افطار مي كردند،بخشش هاي او در ماه رمضان معادل تمام سال بوده.
گويند يكي از بزرگان مقداري كتاب جهت او هديه فرستاد،صاحب،يك جلد آن را ضبط نمود و باقي را مسترد داشته به او شعري نوشت،مضمومنش اين كه: من هميشه گفته ام بگير و هيچ وقت نگفته ام بده.
از صاحب (7) ... روايت كرده اند كه در وقت طفوليّت،صاحب هر روز مي خاست به مسجد رود جهت قرائت،مادر او يك دينار و يك درهم به او مي داد كه در راه صدقه دهد،هنگامي كه بزرگ شد به فراش هاي خود قدغن نموده بود كه همه شب زير رختخواب او يك دينار و يك درهم بگذارند كه صبح برداشته صدقه دهد و اين عادت فراموش نشود،مدت ها به اين وضع مي گذشت،تا شبي فرّاش،فراموش كرده بود گذاشتن دينار و درهم را. هنگام بيدار شدن و اداي نماز،صاحب دينار و درهم را نيافت،از اين قضيّه تحيّر نموده براي كفاره حكم داد به فرّاش ها كه آنچه در آن جا از فرش موجود است برچينند و بيرون برده به اول فقيري كه ملاقات مي- كنند بدهند. اتفاقاً به سيّد نابينايي برخوردند كه بر دست زني تكيه داده بود،گفتند قبول كن اينها را و بگير،پرسيد چيست؟ جواب دادند تشك و مخدء ديباجي است. سيّد از شنيدن اين كلمه بيهوش افتاد،صاحب را از حال او خبردار ساختند،امر داد تا سيّد را آوردند و معالجه كرده و به هوش آمد،از او پرسيد سبب اين حالت تو چه بوده است؟ سيّد جواب داد كه اگر مرا تصديق نمي كنيد از اين زن سؤال كنيد و شرح قضيه را گفت كه من از خانواده ي بزرگي هستم،دختري از اين زن داشتم،مردي او را خواستار شده به او تزويج كردم و دو سال است از فاضل قوّت خود جهازيّه براي او تدارك مي نمايم،شب گذشته اين زن به من اظهار داشت كه تشك و چند مخدء ديباج از براي دختر تدارك كن،به او گفتم مرا قدرت اين كار نيست و ميانه ي ماها به خشونت گذشت،تا به او گفتم دست مرا گرفته از خانه بيرون ببر تا ببينم چه پيش مي آيد و همين كه اين جماعت مژده ي اين مقصود دادند مرا اين حالت دست داد.
صاحب به او گفت اكنون تشك و مخدء هاي ديباج و لوازم ديگري بايست،و جهاز شايسته ي آن تشك و مخدءها برايش خريداري كرده و هم شوهر دختر را حاضر نمود و انعام شاياني نيز به او داد.
از مسافرت هر وقت مراجعت مي كرد و نزديك به شهر اصفهان مي رسيد توقف مي نمود و به اطرافيان خود اظهار مي داشت مطالب خود را از من در اينجا بخواهيد،آن ها را انجام داده وارد شهر مي شد و تصوّر مي كرد كه دخول شهر اصفهان باعث بخل و امساك در او مي گردد. ديگر از خصايص صاحب مراتب علميه ي اوست كه تأليفات او و شهادت مورخين گواه او مي باشند.
در محرم سيصد و چهار در ري خبر وفات مادر صاحب را در اصفهان به او دادند،مجلس تعزيه گرفت و سه روز نشسته بود،فخرالدوله جهت تسليت به آن جا رفت و نشست و اظهار تألم نمود.
اشخاصي مانند منوچهر بن قابوس ملك جبل،و فولاد بن مانادر از ملوك ديلم،پاي برهنه بر او وارد شدند و زمين بوسيدند. در ربيع الاول سيصد و هشتاد و چهار،دختر ابوالفضل بن داعي را جهت سبط خود،عبّاد بن حسين خواستگاري كرد و زر و سيم بسيار انفاق نمود. فخرالدوله در اين وقت صد طبق زيادتر زر از جان نثار فرستاد.
در اطاقي كه درازتر از پنجاه زارع بود سفره مي گستراند. محل تدريس او در صفه بوده است،در مسجد جمعه ي اصفهان كه هنوز به اسم صفه ي صاحب معروف است. منزل صاحب بن عبّاد در اصفهان در محله ي دردشت (8) بوده و اكنون (= 1343 ه.ق) آن جا را دروازه ي طوقچي مي نامند.
روزها را هنگام بيرون رفتن و مراجعت كردن به منزل،قدري در كرياس (9) خانه مي نشسته است تا ارباب حاجت و كساني كه در منزل او راه نداشتند مطالب خود را در آن جا به او اظهار نمايند و انجام دهد،اين عمل را مايه ي فوز خود مي دانسته است،كه نزديك وفاتش در ري وصيت مي كند كه بعد از وفات جنازه ي او را به اصفهان حمل كرده در همان كرياس خانه دفن نمايند،به اميد رحمت الهي از خيرات او در آن جا. همين مقبره ي او،حاليّه معروف است،كه در همان محل كرياس (10) واقع شده در سنه ي سيصد و هشتاد و پنج در ري وفات كرد. در تشييع جنازه ي او ازدحام غريبي شد،مخدوم او فخرالدوله باساير سرداران در تشييع حاضر بودند و با لباس عزا از جلو جنازه حركت مي كردند.
وقتي جنازه ي او را از منزلش بيرون آوردند به يك مرتبه تمام مردم فرياد و صيحه كشيدند و به خاك افتاده زمين را بوسيدند،جنازه ي او را به مصلّي منتقل ساخته و محض احترام به سقف آويزان نمودند و بعد منتقل به اصفهان شد. (11)
از آثار صاحب در اصفهان بناي مسجد و مناره بوده است معروف به مسجد جوجير،و اهميّت ارتفاع مناره ي آن به قدري مورد توجه بوده كه ما فرّوخي آن را يكي از محاسن و امتيازات اصفهان شمرده در تاريخ خود. در حدود سنه ي هزار و شصت هجري خرابي به آن مسجد رسيده بود و حكيم داوود در آن خرابه ي،تأسيس مسجد وسيعي كرده است كه حاليّه (سنه ي 1343 قمري) معروف است به مسجد حكيم و قريب هفت هزار متر مربع مقطع آن مي شود. سر درب مسجد جوجير بالاي سر درب مسجد حكيم در طرف سادات با بعضي ديگر از آثار آن مسجد قديم در كناره ي مسجد حكيم هنوز باقي است و مشاهده مي شود.
 

**اسماعيل عبّاد

صاحب كافي ابوالقاسم اسماعيل بن عبّاد بن عبّاس بن عبّاد (عبدالله) بن احمد بن ادريس طالقاني اصفهاني.
در آثار الوزراء (: 197) عقيلي گويد: در جميع علوم،صاحب كمال بود،و در ايام وزارت خود،با وجود كثرت اشتغال،دايم الاوقات درس گفتي،و در تمامي علوم،تصانيف ساختني،و از امور دنيايي نيز با خبر بودي. (12)
 

ابوالحسن عبّاد

پدرش: ابي الحسن عبّاد،وزير و كاتب ركن الدوله بوده،از ابوحنيفه فضل بن حباب و معاصرينش از محدثين بغداد،روايت احاديث مي نمايد، و ابوبكر بن مردويه و جمعي از فضلاي اصفهان از او اخذ حديث (13) كرده اند.
در هديه العباد (: 14) در احوال او گويد: در علم و دانش و پرهيزكاري داراي مقامي بلند،و مرتبه اي ارجمند بود،و در السنه مشهور به شيخ امين مي باشد،و در ابتداي حال به معلمّي اشتغال داشته،و پس از آن كاتب امير ركن الدوله ي ديلمي شده،و بعداً او را منصب وزارت داده.
وي را تأليفاتي است:
1. رساله در آيات الاحكام؛
2. رساله ي احكام القرآن؛و غيره.
وفات عبّاد در سال 5 – 334 مي نويسند.
درباره ي شرح و زندگاني صاحب بن عبّاد كتب و رسايلي مستقلاً نوشته شده،و در بيشتر از كتب،نام او مذكور است،و اخيراً عالم محقق جليل آقاي حاج شيخ عباسعلي اديب حبيب آبادي از علماي معاصر اصفهان،كتابي مفصّل به نام (هديه العباد،در شرح حال صاحب بن عبّاد) تأليف فرموده است.
صاحب در،4 ذي قعده ي سال 324 متولّد،و در صفر 385 در ري وفات يافته،جنازه ي او بر حسب وصيّتش به اصفهان نقل شده،در دهليز خانه اش مدفون گرديد كه تا كنون در محلّه ي طوقچي،زيارتگاهي معروف است.
كتب زير از تأليفات اوست:
1. الابانه عن مذهب اهل العدل؛
2. التعليل؛
3. تفضيل علي بن ابي طالب (عليه السلام)؛
4. التذكره؛
5. جوهره الجمهره؛
6. الرسايل الصاحبيّه،كه در مصر به طبع رسيده؛
7. زندگاني حضرت عبدالعظيم حسني (عليه السلام)؛
8. الزيدين؛
9. الزيديّه؛
10. شرح اسماء الحسني؛
11. شواهد؛
12. العروض،در نحو؛
13. مختصر نهج السبيل؛
14. المحيط،در لغت،در 7 مجلّد؛
15. نهج السبيل؛ و غيره.
مولد صاحب را برخي طالقان قزوين،و عده اي طالقان اصفهان (طالخونچه) نوشته اند.
شيخ صدوق كتاب عيون اخبار الرضا (عليه السلام) را به نام او تأليف كرده،و در اوّل آن دو قصيده از اشعار صاحب كه در مدح حضرت رضا (عليه السلام) گفته است را عيناً نقل مي كند.
همچنين تاريخ قم نيز به نام او تأليف شده.
از قول صاحب نقل مي كنند (14) ك گفته است: در مدح من هزار قصيده ي عربي و فارسي گفته شده و هيچ كدام مرا شاد نكرد همچنان كه اشعار ابوسعيد رستمي شادم نمود به گفته اش:
ورث الوزاره كابراً عن كابر
موصوله الاسناد بالاسناد
يروي عن العبّاس عبّاداً وزرا
رته و اسماعيل عن عبّاد
صاحب عنوان،اول وزيري است كه به نام صاحب معروف شده،و علّت شهرت او بدين لقب،مصاحبت اوست با مؤيّد الدوله فرزند ركن الدوله ي ديلمي،و يا مصاحبت با ابن العميد است.
براي اطلاع بيشتر از حالات او به كتاب نامبرده ي بالا،و اعيان الشيعه،و الارشاد،و كتب ديگر مراجعه شود.
از اشعار اوست: (15)
أبا حسنٍ لو كان حبّك مدخلي
جهنّم إنّ الفوز عند جحيمها
فكيف يخاف النار من هو مؤمنٌ
بأنّ أميرالمؤمنين قسيمها
 

پي نوشت ها:

1. عبّاد به فتح عين و تشديد با. (مؤلف)
2. ر.ك: معجم الادباء،ج1،ص296.
3. در مورد شعر:ر.ك.فوايد الرضويه،ج1،ص45.
4. مؤلف مجالس المؤمنين در اين مورد مي گويد: ... ( آن مقدار از نقايس كتب كه او جمع كرده هر گز هيچ وزير بلكه صاحب تاج و سرير جمع نكرده بود،چنان چه در سفري از اسفار چهارصد شتر بار بردار كتب او را مي كشيدند ... ) (مجالس المؤمنين،ج2،ص448)
5. احمد از اصحاب حضرت هادي (عليه السلام) بود و از بزرگان شيعه و صاحب كتاب محاسن در مذهب تشيّع و مروّج آن مذهب بوده است. (مؤلف)
6. فراهم شدن اين مقدار كتاب نزد يك نفر در آن زمان كه وسايل استكتاب و استنساخ مشكل بوده است معادل مي شود با قيمت يك مملكت از روي دقت و تحقيق. (مؤلف)
7. در اصل ناخوانا
8. در اصل: محله ي دري.
9. كرياس به معني درگاه و آستان است. ر.ك.لغتنامه ي دهخدا
10. ابن خلّكان نوشته اولاد دختري صاحب (از سادات گلستانه ي اصفهان) هنوز متولي و مواظب مقبره ي او مي باشند و از آن نگاهداري مي كنند،در اين اواخر آثار انهادامي بر او تاري شده بود و نزديك بود مانند قبر ابن مسكويه و شيخ ابومسعود و شيخ يوسف بناء و حافظ ابونعيم و اسعد ابوالفتح محو گردد،حاج محمد ابراهيم كلباسي از علماي اصفهان كه نزد عوام الناس به زهد و عبادت معروف بود به آن جا توجه كرده تعمير نموده و اغلب به زيارت قبر او مي رفت كه اثر فعلي قبر صاحب،از اقدامات كلباسي مي باشد. (مؤلف)
11. در اين خصوص ر.ك.فوايد الرضويه،ج1،ص50.
12. محدث قمي مي نويسد: جناب صاحب اعجوبه ي زمان،و نادره ي دوران،و در تشيّع و حبّ اهل بيت (عليهم السلام) اوحدّي زمان بود،حتّي آن كه اهل اصفهان مذهب تشيّع را نسبت به او مي دانند و مي گفتند: فلاني بر دين ابن عبّاد است. ر.ك:فوايد الرضويّه: 45 تا 51.
13. الذريعه 11: 37.
14. الكني و الاقاب 2: 365.
15. مدحدّث قمي مي نويسد: اشعار بسيار كه موافق آنچه در كامل بهايي گفته ده هزار در مدح ائمه (عليهم السلام) و تبرّي از اعداي ايشان انشاء نموده و بسياري از اشعار او را ابن شهر آشوب ايراد كرده،و از اشعار اوست:
انا و جميع من فوق التراب
فلداء تراب نعل ابي تراب

منابع:

*رجال و مشاهير اصفهان،تأليف مير سيد علي جناب،1385،چاپ اول 353 – 340.
**دانشمندان و بزرگان اصفهان،تأليف مرحوم مصلح الدين مهدوي،جلد اول،1384،چاپ اول،صص 274 – 277.

شنبه 27 فروردین 1390  12:20 PM
تشکرات از این پست
amuzesh2005
amuzesh2005
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1387 
تعداد پست ها : 6524
محل سکونت : آذربایجانشرقی

پاسخ به:مشاهیر اصفهان

كمال الدين اسماعيل

از بزرگان شعرا بلكه عرفاي زمان خود بوده و مداح خاندان صاعديه بوده است. از اساتيد و صناديد مشهور شعر بوده،چنانچه حافظ شيرازي در اين شعر گفته:
ور باورت نمي شود از بنده اين حديث
از گفته ي كمال دليلي بياورم
اشاره به شعر كمال الدين:
جان را چو نيست وصل تو حاصل كجا برم؟
دل را كه شد زدرد تو غافل كجا برم؟
گفتند برگرفته فلان دل ز مهر تو
من داوري مردم جاهل كجا برم؟
گر بركنم دل از تو و بردارم از تو مهر
آن مهر بر كه افكنم،آن دل كجا برم؟
به شيخ كمال الدين كوفي و شهاب الدين سهروردي دست ارادت داده. در اوايل حال داراي مكنتي بوده و فروماندگان را از اموال خود به طريق معامله دستگيري مي كرده و با شاهدان سر و كاري داشته [است].
پس از آن كه از اهل اصفهان رنجيد طريق توكّل و تجريد اختيار كرد و با لباس تصوّف،با حالت فقر در زاويه اي منزوي شد. در اين وقت كه حالت فقر و تنگدستي،او را فرو گرفته بود اين رباعي را كه شيخ بهايي در مجلّد پنجم كشكول نقل مي كند گفته،در شكايت از سردي هوا:
شب ها زِ دَمِ هوا فسرده چو يخم
زانو به شكم كشيده همچون ملخم
چنبر شده ام چنان چه مي نشناسد
كس موي زهار را ز موي زنخم
ديوان شعر او امروز در نظر شعرا و اهل ادب فوق العاده محترم است. در نزد مردم آن عصر،حتي سلاطين حتي تاتار،فوق العاده محترم بوده به سبب همان حالت انزوا و طريقه ي فقري كه داشته. چنان چه نوشته اند وقتي كه تاتار،اصفهان را فتح نمودند و قتل عام كردند با فرار صاحب منسبان،دستور حفظ و احترام كمال الدين داده شده بود كه نوشته اند،موقعي كه گرفتار شد و علتش اين بود كه مردم به تصور اين كه تكيه و خانقاه او محترم و محفوظ مي ماند،ذخاير خود را در چاه آن ريخته بودند،و بر حسب اتفاق يك نفر تاتاري،آن ذخاير را كشف مي كند،و تصور مي كند كه آن ها متعلق به كمال الدين مي باشد،بنابر اين او را شكنجه مي كند كه بقيه- ي اموال خود را بروز دهد و آن فقير بي نوا در تحت شكنجه همين كه خود را معرفي مي كند كه من كمال الدين اسماعيل هستم كه شايد خلاص شود،شخص تاتار متغيّر گشته مي گويد امروز تنها دو هزار نفر را كه گفتند كمال الدين هستم رها نموديم و معلوم مي- شود تمام تدليس بود حتي شخص تو.
گويند- شاردن نقل مي كند- وقتي تاتار خشمناك شد سر او را بريد جسدش را در بغل گرفته و دويد خود را در چاهي افكند كه همان چاه مدفن او شد،حاليّه هم محلي كه قبر اوست ظاهراً در ورودي او به طور مدور گنبدوار ساخته شده،كه مي نمايد اصل قبر،چاه مانند است. فضاي وسيعي كه صحن و رواق او بوده است،زمان مير سيد محمد امام جمعه به اسراييلي ها فروخته شده و آن ها خانه و حمام و غيره ساخته اند. فقط چند زرعي اطراف خود قبر باقي مانده است.
اين مرد بزرگوار معلوم مي شود در اصلاح نفاق و دو دستگي اهالي اصفهان- بر حسب سياست بزرگان ايجاد شده بود،مثل اين كه سلاطين آق قوينلو (شيعه) و قراقوينلو (سني) ميانه ي آن ها نفاق حيدري طريقه شيعگي،و نعمتي طريقه ي سني گري،در ميان دو قسمت شهر انداختند،ملك شاه و نظام المك هم نفاق حنفي و شافعي را ميانه ي آنها گذارده بودند – كوشش نموده و بي اثر شده،كه مي گويد اهالي دو محله ي دري و دشت كه ظاهراً شافعي بوده اند،با اهالي محله ي جوباره كه حنفي بوده اند دايماً جنگ مي كردند و در آن موقع است كه مي گويد:
تا دري دشت هست و جوباره
نيست از كوشش و كشش چاره
اي خداوند هفت سياره
پادشاهي فرست خوان خواره
تا دري دشت را چو دشت كند
جوي خون آورد به جوباره
عدد مردمان بيفزايد
هر يكي را كند دوصد پاره
در سنه ي ششصد و سي و پنج قتل او واقع شد. در هنگام قتل اين رباعي را گفته:
دل خون شد و شرط جان گذاري اين است
در حضرت تو كمينه بازي اين است
با اين همه،هيچ مي نمي آرم گفت
شايد روش بنده نوازي اين است
مرديدان مي گويند قتل عام اصفهان در اثر نفرينِ همين كمال الدين شد. و نيز از اوست:
دست از طلب مدار،گرت برگ (1) اين ره است
كان را كه راه توشه نه فقر است،بينواست
نه فقر صورتي كه بود هم عنان كفر
بل فقر معنوي كه بدو فخر انبيا است
ترك بدي مقدمه فعل نيكويي است
كاوّل علاج واجب بيماري احتماست
خوبان معنوي به دلي آورند روي
كز روشني چو آيينه اش روي در صفاست
تا با وجود همرهي از نيست كمتري
چون در فنا سلوك كني منزل بقاست
و نيز:
كجا شدند سلاطين كه چرخ با عظمت
غبار درگهشان جز به ديده ني سوده
چنان به خواب عدم در شدند ناگاهان
كه شد ز هستي ايشان وجود پالوده
خانقاهي داشته كه بعضي در تخت پولاد نوشته اند،ليكن معروف است كه در همان محل مقبره كه جوباره است بوده. ديوان شعر او امروز در نظر شعرا و اهل ادب فوق العاده محترم است.
**ابن جمال الدين عبدالرزاق. ملقب و مشهور به خلاق المعاني،از شعرا و قصيده سرايان معروف عراق در قرن هفتم به شمار مي رود.
جمال الدين محمد بن عبدالرزاق اصفهاني
شاعر قصيده سرا،و از سخن گويان نامي عصر خود بوده،و اشعارش بيشتر در مدح خاندان آل خجند و آل صاعد مي باشد؛هم چنين سلاجقه ي عراق،و اتابكان فارس،و عده اي ديگر را مدح گفته است.
جمال الدين را در واقع مي توان (2) سر سلسله ي قصيده گويان عراق شمرد. سبك او در مدح و تعزّل و تشبيهات و مضامين،به طور كلي شبيه سبك استادان پيشين است،مگر اين كه نسبت به سبك خراساني،به زمان و شيوه ي معمول عصر ما نزديك است،و نسبت به برخي معاصرين خودش مانند انوري و خاقاني سخن او ساده تر،و از تعقيد لفظي،و پيچيدگي معنوي آزادتر است.
وفات جمال الدين را در 588 نوشته اند.
از اشعار اوست:
بشنو از من نصيحتي كه تو را
كار هر دو جهان شود به نظام
بد نخواهي كه باشدت هرگز
بد مكن خاصه با اولوالارحام
حق مادر نگاه دار و مترس
ز ايزد ذوالجلال و الاكرام
كان كه با مادرو پدر بد كرد
نبود جز هميشه دشمن كام
و اما صحب عنوان: از شعرا و قصيده سرايان معروف قرن هفتم،و از مداحان آل خجند و آل صاعد،و همچنين از مداحان خوارزمشاهيان و اتابكان فارس و سپهبدان طبرستان بوده،و در واقعه ي خونين قتل عام مردم اصفهان كه به دست مغول روي داد،او نيز مانند بسياري از بزرگان و دانشمندان متواري گشت،و سرانجام پس از تحمل و فشار و آزار فراوان (3)،در سال 635 به دست آنان به قتل رسيد.
قبرش در يكي از خانه هاي محله ي جويباره معروف است و سال ها است كه قرار است مقبره اي براي او ساخته شود،لكن تا كنون به حالت اوليه برقرار مي باشد.
چون سخنانش شامل مطالب و معاني دقيقه،و اشارات لطيفه است،وي را خلاق المعاني لقب داده اند.
آثارش:
1. ديوانش قريب پانزده هزار بيت است؛
2. سوگند نامه؛
3. رساله القدسيه؛ (4)
از اشعار اوست:
جهان بگشتم و آفاق سر به سر ديدم
نه مردمم اگر از مردمي اثر ديدم
در اين زمانه كه دلبستگي است حاصل آن
همه گشايش از چشمه ي جگر ديدم
چو مردمي و وفا نامم از جهان گم باد
وفا زمردم اين عهد هيچ اگر ديدم
ز روزگار همين حالتم پسند آمد
كه خوب و زشت و بد و نيك در گذر ديدم
برين صحيفه ي مينا به خامه ي خورشيد
نگاشته سخني خوش به خط زر ديدم
كه اي به دولت ده روزه گشته مستظهر
مباش غره كه از تو بزرگتر ديدم
كسي كه تاج ز برجد صباح بر سر داشت
نماز شام ورا خشت زير سر ديدم
 

پي نوشت ها:

1. برگ به معني اسباب و دستگاه و قصد و عزم. (مؤلف)
2. تاريخ ادبيات دكتر شفق: 198.
3. تاريخ ادبيات دكتر شفق: 309.
4. الذريعه 11: 259 و 12 و 221.

منابع:

*رجال و مشاهير اصفهان،تأليف مير سيد علي جناب،1385،چاپ اول 460 – 457.
**دانشمندان و بزرگان اصفهان،تأليف مرحوم مصلح الدين مهدوي،جلد اول،1384،چاپ اول،صص 278 – 280.

شنبه 27 فروردین 1390  12:21 PM
تشکرات از این پست
amuzesh2005
amuzesh2005
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1387 
تعداد پست ها : 6524
محل سکونت : آذربایجانشرقی

پاسخ به:مشاهیر اصفهان

شيخ بهايي

شيخ بهاء الدّين محمد بن حسين بن عبدالصمد حارثي منصوب به جدّش حارث همداني،از اصحاب اميرمؤمنان (عليه السلام) در بعلبك در سنه ي نهصد و پنجاه و سه متولّد مي شود. پس از هفت سال شيخ حسين والد او،او را به ايران مي آورد و نزد پدر تحصيل مي كند،حتي بعضي دعوي مي كنند كه آنچه تفحّص كرديم در كتب اجازات،اجازه ي روايت احاديث اماميه ي شيخ را از غير شيخ حسين نيافتيم،ليكن صحيح بخاري را به سلسله اي روايت مي كند كه همه آن ها با خود محمد بن مسلم بخاري صاحب كتاب،دوازده محمد هستند.
نظر به اين كه وسايل تحصيل از كتاب و غيره در قديم (1) سخت بوده است،غالباً مي بايست يك نفر معلّم بخواند و جماعت شاگرد گوش كنند يا بنويسند،ضمناً اگر اختلاف عبارتي جايي احتمال مي رفته است،طوري كه استاد نقل كند قبول كنند.بعد هم كه بالنسنبه وسايل تحصيل بيشتر شده بوده است،اين كار را محض تيمّن مي كرده اند،و اين نوع تحصيل اخذ و روايه بوده است. هرگاه شاگرد خوب مي فهميده است اذن و اجازه به او مي دادند كه او هم جهت ديگران بخواند،و اين كار نسبت به همه ي علوم نقليه و عقليه مجري بوده است،ليكن وسعت اسباب تحصيل امروز و بسياري دانايان و دانش اين ترتيب را از ميان برداشت.
خانواده ي شيخ در جبل عامل شام سكونت داشته اند و مردم متعبّد و فقير بوده اند،بر خلاف خانواده ي رفيق او (مير) كه از اعيان و اشراف بودند در استرآباد.
شيخ بهايي حكومت خانواده ي خود را از عبادت و فقر ذكر مي كرده است. صاحب (حدايق المقربين) با اظهار تأسف از اين كه چون والدش او را به بلاد عجم آورد تمام ملكات و صفاتي كه خانواده ي او دارا بوده اند از او سلب شد،و شعر حافظ را مي خوانده است: من ملك بودم و ... زمان طهماسب والدش با جميع اتباع او را به اصفهان مي آورد و قزوين دارالسلطنه و محلّ شاه بوده است.
شيخ زين الدّين علي عاملي معروف به منشاري كه از شاگردان علي كركي بود و از هندوستان كتابخانه بسيار مهمي به اصفهان آورده بود و داشت،شخصاً هم صاحب اهميت شده بود- در آن وقت شيخ الاسلام اصفهان بوده،و شيخ حسين،همشهري خود را اولاً از شام به اصفهان مي كشد بعد ترتيب وسايل مي كند،تا اين كه شاه طهماسب او را به قزوين مي طلبد و منصب شيخ الاسلامي آن جا را هم واگذار به او مي كند،بعد هم شيخ منشار دختر خود را به شيخ بهايي تزويج مي كند،و به اين مناسبت هم پس از فوت شيخ منشار،منصب شيخ الاسلامي او به شيخ بهايي مي رسد به طور ارث با واسطه و هفت سال در آن جا با داشتن والد او منصب شيخ الاسلامي را مي مانند،بعد از آن به شيخ الاسلامي مشهد خراسان منصوب مي شود آن جا هم چندي توقّف مي كنند.
و چون اهل شام بوده اند و معاشر و مأنوس با اهل سنّت و جماعت بوده اند،هرات هم آن وقت داراي اهميّت بوده است و اهل آن جا اهل سنّت بوده اند و سياست،وجود يك نفر شيخ الاسلام كه واقعاً با شيعه باشد و ظاهراً با اهالي سنّت مأنوس باشد در آن جا لازم داشته اند،والد شيخ را ارسال به هرات مي كنند و چند قريه از هرات به طور تيول به او واگذار مي كنند،تا پس از هشت سال مراجعت به قزوين مي كنند و اذن مي خواهند از شاه جهت رفتن حج،شاه شيخ بهايي را اجازه نمي دهد و در قزوين به شغل پدر مشغولش مي- دارد،و والدش مي رود به حج و در مراجعت به بحرين توقّف مي كند و همانجا فوت مي شود و مكتوبي جهت شيخ بهايي مي نويسد.
خلاصه آن كه: اگر طالب دنيا هستي در هندوستان توقف كن،و اگر آخرت را مي طلبي بيا نزد من،واگر نه دنيا و نه آخرت را مي- خواهي همان جا متوقف باش. اين وقت (2) شيخ بهايي را قريب بيست و چند سال مي بود،چه هفت سالگي به عجم آمد،سه سال اصفهان مانده،هفت سال قزوين و هشت سال هرات،كه مرتبه افاضت مي نشيند. (3)
اين حالت،طولي نداشته چه گويند بعد از رياست داشتن در قزوين مايل به حج و سياحت و گردش مي شود و سي سال مدّت مسافرت او بوده است،در حجاز و شام و عراق و هرات و غيره.
پس از آن در اصفهان متوطّن مي شود كه زمان سلطنت شاه عباس بوده است،و معروف است منزل او نزديك طوقچي و شهشهان بوده،و هنوز در مدرسه ي باباقاسم- واقعه در جنب مقبره ي باباقاسم- حجره اي است معروف به توحيد خانه ي شيخ بهايي،كه مواقع مخصوصه فكر و ذكر خود را آن جا بجا مي آورده است،و در تكيه ي بابا ركن الدّين هنوز گنبدي است معروف به چله خانه ي شيخ بهايي،كه گويند در آن جا اعمال رياضيات و اربعين به سر مي آورده است. (4) و هم در مجلس شاه عباس،كرسي مخصوصي داشته است كه روي كرسي مي نشسته و كارهاي مهم شرعيه را از قبيل موقوفات و فتاوي انجام مي داده است.
در سفر و حضر ملازم مجلس بوده است. درسفري كه شاه،پياده از اصفهان به مشهد رفته است،شيخ نيز همراه او بوده است و مشغول تدريس.و از مشهد بازبه هرات مي رود و مراجعت به اصفهان مي كند و همه جا تدريس را مشغول بوده است،خصوص كتب مؤلفه ي خود را به موجب نقل صاحب روضات از سيد حسين كركي.
 

تأليفات شيخ

خلاصه الحساب ، حبل المتين ، مشرق الشمسين ، فوايد صمديه ، تهذيب البيان ، زبده ، شروح ادعيه ، صباح ، رؤيت هلال ، رساله ي استجاب سوره ، اثناء عشريات در طهارت ، صلوه ، صوم ، زكوه ، حج ، جامع عباسي ، قصر صلوه در اماكن متبركه ، شرح اثناعشريه ، مفتاح الفلاح ، كشكول ، شرح اربعين حديث ، سوانح ، سفر حجاز – معروف به نان و حلوا- تشريح الافلاك ، اسطلاب ، دو رساله ي فارسي و عربي و غيره.
كليه ي رسايل شيخ به طور اختصار است و از اين جهت محصلين مبتدي آن ها را مي خوانند،تا نزديك به اين زمان هم اغلب آن ها معمول بوده و حاليه،متروك شده است.
در خصوص بعضي از كتب شيخ بهايي كلماتي است،مثلاً كتاب كشكول چون غير از سوانح سفر حجاز،و اشعار فارسيه و چند لغز،طوري حاوي مطالب شرح صفدي بر لاميه العجم است،كه گويا اوراق صفد برابر هم ريخته و كشكول ناميده است.
و ديگر كتاب خلاصه الحساب،علاوه بر مشابهت تامّه كه با حساب فاضل اعرج نيشابوري دارد،در مساحت كره و استخراج جذر،سهوي دارد كه گويا نويسنده ي عبارت،ملتفت معني نبوده است. ديگر بحرالحساب كه شيخ جواد شارح خلاصه و زبده نوشته خارج نشده است،ليكن چون شيخ مصمّم نوشتن او بوده است،مطلب را به او احاله داده. و ديگر مجلّدات را كه نيز مي گويند از قوّه به فعل خارج نگشته؛و كتاب شرح اربعين كه شمسه القلاده كتب اوست،سيّد عزّالدين كركي شاگردش نوشته،به امداد من تأليف شد. در غايت جوده و هايت حسن است،و در نظر سيّد كركي ممتازترين كتب شيخ است. و هم مي نويسد كه بسيار مايل به تصوّف بود و در مباحثه منصف بود،خود شيخ مي گويد وقتي در شام بودم اظهار مي كردم كه داراي طريقه ي شافعيه هستم.
شيخ بهاء الدين در عرفان و تصوّف كلمات نظم و نثر بسياري دارد كه معلوم مي شود اهل آن ها بوده (5) در سلسله ي نوربخشيه هم شجره ي او را صاحب (طرايق الحقايق) ذكر كرده كه نثر صريح است بر تصوّف او. سيّد جزايري و صاحب (حدايق) با آن كه مدعي برائت او هستند ولي تبرء آن ها به خوبي،تصوّف او را ثابت مي كند. ملا محمد باقر مجلسي به همين سبب به او نظر تحقير داشته [است].
مدت چندين سال شيخ به سياحت گذرانيد،كه صاحب سلامه مدت آن را سي سال نوشته،به اين مضمون كه پس از حصول رياست و شيخ الاسلامي براي او رغبت در فقر و سياحت پيدا كرده مناصب را ترك كرده به سياحت پرداخت.
طالوي ابوالمعالي در حالات او نوشته در بلاد گردش نمود تا به مصر رسيد،و در مدت اقامت در مصر با استاد ومحمد بكري ملاقات مي نمود و از آن جا به قدس شريف رفته،و نقل نموده اند از مقدسي كه شخص با مهابتي به بيت المقدس وارد شد،در فناي حرم منزل كرد و لباس سياحين را در برداشت. از معاشرت اجتناب مي كرد،و پس از مدتي كه از حال او اطلاع يافتيم معلوم شد بهاء الدين همداني حارثي است.و از آن جا به قصد شام حركت كرد در دمشق به محله سراب منزل گزيد،و در مجلسي،با حسن بوريني كه از بزرگان علماي آن جا بود،مجتمع شده. بوريني در ورود به مجلس صاحب ترجمه را با هيأت سياحي در صدر مجلس نشسته ديد،به او اعتنا نكرد و پس از صحبت هاي دقيق مشكلي در تفسير،بوريني جلو او بر سر پا ايستاده و گفت: شناختم بهاء الدين حارثي هستي زيرا كسي غير از او لايق اين بيانات نيست.
ديگري مي نويسد كه در حلب وارد شد و براي مخفي ساختن خود تغيير صورت داده در شكل مرد درويشي بود،و مذاكرات علميه- ي او را با شيخ عمر،بزرگ علما حلب نوشته،كه در آخر شيخ بهاء‌الدين گفته است من سنّي هستم و صحابه را دوست دارم ولكن چاره ندارم از اظهار تشيّع،زيرا سلطان ما شيعه است و عالم سنّي را هلاك مي سازد،غير از اين ها در طرايق نقل كرد.
صاحب روضات نيز از شيخ حكايت كرده كه در شام بودم خود را شافعي مي نماياندم. از خلاصه جمله هاي مفرده سابق مكشوف مي گردد اولاً شيخ متصوّف و وارسته سال ها گذرانده،و ديگر آن كه در همه جا اظهار محبت و غلو نسبت به اهل بيت (عليهم السلام) داشته،و با اين حال گاهي گفته است كه من شيعه هستم و به طور تقيّه اظهار تسنّن مي كنم،و گاهي گفته است سنّي هستم و از روي تقيّه و خوف پادشاه عجم اظهار تشيّع مي نمايم. و از طرفي اجازه ي روايت اخبار شيعه را بعضي نسبت مي دهند كه فقط از پدر خود داشته،در صورتي كه صاحب روضات استاد اجازه غير اماميّه او را به لفظ جماعه مي نويسد.
از روي انصاف اگر دقت در حالت وارستگي اين شخص بشود،معلوم مي گردد كه واقعاً مبرّا از آلايش به تعصّب رفض و غلو مي بوده است.
سيّد نعمت الله جزايري به مناسبت اين حكايت كه،سيّد مرتضي هر وقت از قبر ابي اسحق صابي عبور مي كرده است با اين كه ملحد بوده است،جهت تعظيم مراتب علم او پياده مي شده است و رد مي شده است،مي گويد شيخ بهايي هم بسيار صوفيه را در مؤلفاتش تعظيم مي كند،چنانچه نسبت به حلاج مي گويد:
روا باشد انا الحق از درختي
چرا نبود روا از نيك بختي؟
و به اين سبب هر يك از طوايف مسلمين او را منصوب به خود مي دانستند،مانند ساير طوايف از صوفيه و غيره. حتي شيخ عمر كه از علماي بصره است،مي گفت شيخ،اهل مذهب ما است و از شاه عجم تقيّه مي كند كه خود را رافضي مي خواند. از شيخ عبدالله بن حاجي صالح نقل مي كنند كه بر شيخ بهايي طعنه مي زده است كه داراي عقايد ضعيفه بوده است،مثل اين كه وقتي مكلّف در پيدا كردن دليل،كوشش نمود هر چند خطا كند رستگار مي شود.
اين ها همه از طرفي،و از طرف ديگر معاشرت با شاهي مقتدر كه اعدام اهل سنت را حيات سلطنت خود مي دانسته و همه ي مذاهب را محترم باقي گذارده است و تأليف و تدريس احكام مذهب اماميّه كدام را مي شود تقيه نام گذارد،بماند به نظر و قضاوت مطلّعين،و آيا مي شود مرتبه ي او را بالاتر از تعصب شيعه و سنّي دانست؟
ليكن شخصي كه در ممالك مختلف با بزرگان مذاهب و ملل و السنه ي مختلفه معاشر و مأنوس شود و رسومات و عادت آن ها را بفهمد و هريك را سزاوار خود احترام كند و نسبت به همه نيك بين باشد،اگر در قرن بيستم مي بود بسيار از مفاسد تمدن و اجتماع را اصلاح مي توانست بنمايد و بزرگ مصلحي مي شد.
در سنه ي هزار و سي در اصفهان فوت مي شود،(6) چنانچه ملا محمد تقي مجلسي نوشته است در مشيخه ي شرح اول من لا يحضر[ه الفقيه] ؛ و قبل از دفن،[نقل] به مشهد مي شود و آن جا در خانه ي خود شيخ كه اكنون مزار اوست مدفون مي شود،و هم مي نويسد شش ماه قبل از فوتش به اتّفاق در تكيه ي بابا ركن الدين بوديم،ناگهاني حالت شيخ متغيّر شد.
از ماها پرسيد آنچه من شنيدم شماها شنيديد؟ گفتيم نه و او مشغول گريه و زاري شد. بعد از اصرار در سؤال كه چه شنيديد،گفت خبر دادند كه مهياي مرگ باش. پس از شش ماه فوت شد. و من مشرف شدم به نماز او با جميع طلبه و بسيار از مردم كه قريب پنجاه هزار بودند.
معروف است درويشي كه منكر مبداء معاد بود،وقتي كنار زاينده رود منزل كرده بود.شيخ او را ملاقات و صحبت مي كند،درويش در اثناي صحبت خرقه خود را دور مي كند و بدني خيلي لاغر نشان مي دهد و مي گويد،من همه چيز را غير از مرگ منكر هستم و با اين حالت شما مي گوييد همه را معتقد هستيد و آن است حالتان،مستفاد مي شود كه همين بوده است. (7)
اولاد و احفاد او در گلپايگان و اصفهان جماعتي هستند كه خود را منسوب به او مي دارند از آن جمله گلشن شاعر گلپايگاني و حاجي ملا علي گلپايگاني از علما و شعرا.آن جا مي باشند،در اصفهان طايفه اي به اسم شيخ ها مي باشند كه منسوب به شيخ بهايي هستند و در محله ي يزد آباد سكونت دارند غير از طايفه ي شيخ هاي بيدآباد كه منسوب به شيخ زاهد گيلاني مي باشند [هستند].
**شيخ بهاء الدين محمد بن حسين عاملي،از مفاخر شيعه و اسلام. چون بيشتر مدت عمرش در اصفهان سپري شده،جهت تيمّن و تبرّك نام او ذكر شده.
در 4 شنبه 27 ذي حجّه ي 953 در بعلبك متولّد،و در 4 شوّال 1030 در اصفهان (8) وفات يافته،در مشهد مقدس مدفون شد.
 

پي نوشت ها:

1. در اوايل اسلام به سبب كيميايي كتاب. (مؤلف)
2. كه داراي رياست علميه دارالسلطنه مي گردد.(مؤلف)
3. شيخ بهايي فرزند شيخ عبدالصمد جبل عاملي است. شيخ عبدالصمد از شاگردان شيخ زين الدّين شهيد ثاني است،پس از شهادت شيخ زين الدّين به جهت تشيّع به دست روميان،شيخ عبدالصمد به ايران مهاجرت مي كند و در ايران بعد از راه يافتن به دربار سلطنت نماز جمعه را كه علماي شيعه بنابر اختلافي كه داشتند سال ها متروك شده بود،او با جمعي از اصحاب خود اقامه مي نمايد. و شيخ بهايي علم تفسير و حديث و فقه را نزد پدر تحصيل كرده،و علم كلام را نزد ملا عبدالله مدرسي يزدي،و فنون رياضي را نزد ملا علي مذهب و ملا افضل غاييني،علم طب را از حكيم عماد الدين محمود فرا گرفته [است].(مؤلف)
4. حمامي هم هنوز جنب مسجد جمعه مي باشد از او،كه عوام بر حسب عقايد سوفسطايي كه نسبت به شيخ داشته اند شهرت داده بودند در اوايل بناي آن حمّام،شيخ،شمعي از روي علم ... در زير خزينه ي آن روشن گذارده بوده است كه سال ها آب حمّام را گرم نگه داشته بود،و هنوز هم زن هاي اصفهان آب منجلاب آن را جهت رفع سحر و جادو،با شيشه مي برند و به خود مي زنند و نيز به خصوص مردهاي اصفهان در خزينه آن جا به ترتيب مخصوص با جام هاي منقّشي كه آن جا هست خود را شست و شو مي دهند،و عقايد ديگري نسبت به شيخ دارند. (مولف)
5. از جمله اشعار شيخ بهاء الدين محمد:
گوي دولت آن سعادتمند برد
كو به پاي دلبر خود جان سپرد
سهل باشد در ره فقر و فنا
گر رسد تن را طبيب،جان را عنا
رنج راحت دان چو شد مطلب بزرگ
گرد گله طوطياي چشم گرگ
كي بود در راه عشق آسودگي
سر به سر درد است و خون پالودگي
غير ناكامي در اين ره كام نيست
راه عشق است،اين ره حمّام نيست
و نيز:
مي كشد غيرت مرا غيري اگر آهي كشد
ز آن كه مي ترسم كه از عشق تو باشد آه او
******
و نيز:
دين و دل به يك ديدن باختيم و خرسنديم
در قمار عشق اي دل،كي بود پشيماني
زاهدي به ميخانه سرخ رو ز مي ديدم
گفتمش مبارك باد ارمني مسلماني
زلف و كاكل او را چون به ياد مي آرم
مي نهم پريشاني بر سر پريشاني
و نيز از اوست:
در ميكده دوش زاهدي ديدم مست
تسبيح به گردن،صراحي در دست
گفتم ز چه در ميكده جاداري؟ گفت
از ميكده هم به سوي حق راهي هست
و نيز از اوست:
تا نيست نگردي ره هستت ندهند
اين مرتبه با همّت پستت ندهند
چون شمع قرار سوختن تا ندهي
سر رشته روشني به دستت ندهند
******
تا از ره و رسم عقل بيرون نشوي
يك ذره از آنچه هستي افزون نشوي
يك لمعه ز روي ليليت بنمايم
عاقل باشم اگر تو مجنون نشوي
6. ملا محمد تقي مجلسي مي گويد: در روز قيامت در روز وفات او،هنگامه اي در شهر اصفهان برپا شد و در وقت نماز قريب پنجاه هزار نفر با من نماز بر او گذاردند،بعد از چندي جنازه ي او را حمل به مشهد خراسان و در خانه ي متعلقه به او مدفون ساختند كه در آن جا معروف است. (مؤلف)
7. در كتاب (دبستان المذاهب) ملا محسن كشميري در شرح حال او آذر كيوان متوفي سنه ي 1027 يكي از بزرگان مذهب مهاباديان و دوستدار مذاهب،مريدان او را وقتي تعداد مي نمايد مي نويسد،شيخ بهاء الدين عاملي از علماي اماميّه،به او رسيده با او صحبت داشته و مريد او گشته. (مؤلف)
8. براي اطلاع از حالات او علاوه بر قصص العلماء و روضات و ديگر كتب به كتاب زندگاني شيخ بهايي استاد سعيد نفيسي،و كتاب رشحات السمايي در شرح حال شيخ بهايي تأليف آقاي معلّم حبيب آبادي رجوع شود. (م)

منابع:

*رجال و مشاهير اصفهان،تأليف مير سيد علي جناب،1385،چاپ اول صص 336- 329.
**دانشمندان و بزرگان اصفهان،تأليف مرحوم مصلح الدين مهدوي،جلد اول،1384،چاپ اول،صص 359 و 360.

شنبه 27 فروردین 1390  12:23 PM
تشکرات از این پست
amuzesh2005
amuzesh2005
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1387 
تعداد پست ها : 6524
محل سکونت : آذربایجانشرقی

پاسخ به:مشاهیر اصفهان

سيد احمد هاتف اصفهاني (شاعر)

سيد احمد هاتف (شاعر)
اسمش سيد احمد حكيم.از مشاهير عرفاي اصفهان است. داراي حكمت و طبابت نيز بوده و به اكثر كمالات موصوف،عمري را در كاشان گذرانيده و در قم سنه ي هزار و صد و نود و هشت وفات نمود. در فنّ شعر كسي با او قرين نبود. (1)
با حاجي لطفعلي بيگ آذر و حاجي سليمان صباحي معاصر و رفيق بوده.
از اوست:
خار بدرودن به مژگان،خاره بشكستن به دست
سنگ خاييدن به دندان،كوه ببريدن به چنگ
لعب با دنبال عقرب،بوسه بر دندان مار
پنجه با چنگال ثعبان،غوص در كام نهنگ
از سر پستان شير شرزه دوشيدن حليب
در بن دندان مار گرزه نوشيدن شرنگ
تيره (2) غولي روز بر گردن كشيدن خير خير
پير زالي در بغل شب بر گرفتن تنگ تنگ
طعمه بر كردن به خشم از كام شير گرسنه
صيد بگرفتن به قهر از بر تن غضبان پلنگ
تشنه كام و پا برهنه در تموز و سنگلاخ
ره بريدن بي عصا فرسنگ ها با پاي لنگ
نقش ها بستن شگرف از كلك مو بر آب تند
نقب ها كردن پديد از خارتر در خاره سنگ
صدره آسان تر بود بر من كه در بزم لئام
باده نوشم سرخ سرخ و جامه پوشم رنگ رنگ
چرخ گرد از هستي من گر برآرد،گو برآر
دور بادا دور از دامان نامم گرد ننگ
**سيد احمد حسيني.
اديب ماهر،و حكيم شاعر،از اطبّاي معروف،و شعراي نامدار اصفهان است. (3)
پدرانش كه عموماً از اطبّاي معروف زمان خود بوده اند،از اردوباد آذربايجان به اصفهان منتقل شده،و شاعر در اين شهر متولد گرديده،و هم در اين شهر و ظاهراً نجف اشرف تحصيل نموده،و در فنون ادب و حكمت و رياضي و منطق،مسلّم زمان خود بود،و از زمره ي شعرايي است كه در انجمن ادبي مشتاق شركت داشته،و در برگشت سبك ادبي حقّي مسلّم دارد.
وي در زبان عربي و فارسي در نهايت استادي شعر مي گفته،و ترجيع بند عرفاني او از شاهكارهاي شعر فارسي است.
ديوانش مكرّر به طبع رسيده،مثنوي شيرين و فرهاد دارد،و در اواخر عمر در كاشان ساكن شده،و در بين شعرا با آذر بيگدلي و صباحي كاشاني مأنوس و محشور بوده،و اين سه شاعر عمري را به خوشي در كنار هم مي گذرانيده اند. يك سال هر سه در اصفهان خدمت آذر،و سالي در كاشان منزل صباحي،و سومين سال در قم در منزل هاتف بوده اند.
سرانجام آذر در 1195 در اصفهان،و صاحب عنوان در 1198 در قم،و صباحي در 1207 در كاشان وفات يافتند.
هاتف را دختري است بيگم نام كه رشحه تخلّص دارد،و پسري به نام سيّد محمد ملقّب به مجتهد الشعراء،و متخلّص به (سحاب) شاعر اديب صاحب:
1. ديوان اشعر؛
2. تذكره ي رشحات سحاب؛
3. سحاب البكاء،در مراثي.
در 1222 فوت شده،و جنازه به نجف اشرف منتقل گرديده است.
ميرزا عبدالغفار پا قلعه اي نيز متخلّص به (سحاب) بوده،و در اواخر قرن 13 و اوايل قرن 14 در اصفهان مي زيسته است،و در شوال 1336 وفات يافته است،و لقب مجتهد الشعراء را نيز پس از فوت سحاب به سيد حسين مجمر اردستاني از شعراي عهد فتح علي شاه قاجار،متوفّي در 1225 به سن سي و پنج سالگي،صاحب ديوان اشعار مطبوع دادند.
 

پي نوشت ها:

1. براي اطلاع بيشتر ر.ك.آتشكده،مجمره ي دويم،پرتو اول،تحفه العالم،ص 56 و مجمع الفصحاء ج2، 567.
2. در ديوان هاتف نره غولي،ضبط شده است. ر.ك: ديوان هاتف اصفهاني،تهران،نشر محمد،1370 ،ص128.
3. آتشكده ي آذر: 446 ، ريحانه الادب 6: 344 ، مكارم الآثار: 74 ، مطارح الانظار،مجمع الفصحاء 6: 1175 و غيره.

منابع:

*رجال و مشاهير اصفهان،تأليف مير سيد علي جناب،1385،چاپ اول صص 603- 602.
**دانشمندان و بزرگان اصفهان،تأليف مرحوم مصلح الدين مهدوي،جلد دوم،1384،چاپ اول،صص 993 – 995.

شنبه 27 فروردین 1390  2:19 PM
تشکرات از این پست
amuzesh2005
amuzesh2005
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1387 
تعداد پست ها : 6524
محل سکونت : آذربایجانشرقی

پاسخ به:مشاهیر اصفهان

عبد الرحمن جامي

عبدالرحمن جامي (شاعر عارف)
فرزند نظام الدين احمد،اهل [در] دشت از محلات اصفهان،بر حسب حوادث اصفهان به ديار جام مسافرت كرده به قضاوت و فتوي مشغول شده و رقم خود را در نوشته جات دشتي مي كرده،و مولي عبدالرحمان نورالدين را در سال هشتصد و هفده در ولايت جام پيدا كرده،ملا عبدالرحمان پس از تكميل ادبيت و عربيت به سمرقند رفته رياضيات را كامل نمود و در تصوف با مشايخ نقشبنديه مربوط شد.
در سنه ي هشتصد و نود و هشت وفات كرده. مؤلفات او مانند شرح جامي بر كافيه و نفحات معروف است،و خود او نيز از طراز اول شعرا و عرفا و نويسندگان معروف است. از اوست:
گر در دل تو گل گذرد،گل باشي
ور بلبل بي قرار،بلبل باشي
تو جزوي،حق كل است گر روزي چند
انديشه گل پيشه كني،گل باشي
و نيز:
خوش آن كه وارهانند،ما را زما زماني
روشن ضمير پيري يا خوب رو جواني
**نور الدين عبدالرحمن بن نظام الدين احمد بن شمس الدين محمد دشتي اصفهاني. (1)
شاعر ماهر،و اديب عارف صوفي،پدر و جدش در محله ي دشت اصفهان ساكن،و خود جامي در جام متولد گرديده،و در اويل (دشتي) تخلّص داشته،و بعداً (جامي) را انتخاب نموده است.
در عموم كتاب رجال و تذكره هاي شعرا نام و تأليفاتش مذكور است،و بهارستان او كه سبك گلستان تأليف شده معروف.
در 23 شعبان 817 متولد،و در محرم 898 در هرات وفات يافته. (2)
قريب 40 مجلد كتاب و رساله به نظم و نثر تأليف نموده.
ديگر از تأليفات معروف او نفحات الانس،در شرح حال 614 نفر از مشايخ صوفيّه است. براي اطلاع بيشتر از حالات او به تذكره هاي شعرا و تاريخ ادبيات مراجعه شود.
 

پي نوشت ها:

1. ريحانه الادب 1: 385.
2. تحفه ي سامي: 85.

منابع:

*رجال و مشاهير اصفهان،تأليف مير سيد علي جناب،1385،چاپ اول ص 174.
**دانشمندان و بزرگان اصفهان،تأليف مرحوم مصلح الدين مهدوي،جلد اول،1384،چاپ اول،ص 432.

شنبه 27 فروردین 1390  2:30 PM
تشکرات از این پست
amuzesh2005
amuzesh2005
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1387 
تعداد پست ها : 6524
محل سکونت : آذربایجانشرقی

پاسخ به:مشاهیر اصفهان

آیة الله شهید سید حسن مدرس

ابن سيد اسماعيل بن مير عبدالباقي بن مير عابدين طباطبايي.
عالم مجاهد جليل،و مجتهد سياسي،جامع معقول و منقول،فقيه متكلّم. اصل ايشان از سرايه از دهات كچويه بلوك (1) اردستان مي- باشد،به شهرضا منتقل شده و مير عبدالباقي در آنجا از دنيا رفته و مدفون شده است.
مدرس در حدود سال 1287 در سرايه متولّدگرديده و در نزد پدرش كه از افاضل خطبا (2) و فضلا بوده مقدمات علوم را بياموختنه،در شش سالگي به اتفاق خاندانش به شهرضا منتقل گرديد. در حدود 1308 پدرش وفات يافته است.
مشاراليه مدت سيزده سال در اصفهان نزد فضلاي اين شهر مانند: ميرزا عبدالعلي نحوي ، و جهان گير خان قشقايي ، و آخوند كاشي ، و آقا محمود مغني و ديگران تحصيل نموده،و مدت هفت سال در نجف به درس آقا سيد محمد كاظم يزدي،و آخوند خراساني،و ملا علي نهاوندي حاضر شده،سپس به اصفهان مهاجرت نموده،و در مدرسه ي جدّه سكونت كرده،و در فقه و اصول به تدريس اشتغال جسته.
سپس در دوره ي دوم انتخابات مجلس شوراي ملي،به عنوان مجتهد طراز اول از طرف علما انتخاب و شركت نموده،و در دوره ي بعد،از طرف مردم طهران انتخاب گرديده،و جمعاً 5 دوره در مجلس شركت داشته،ضمناً در مدرسه ي سپهسالار نيز تدريس مي- نموده است.
در اين ادوار به عنوان ليدر اقليّت شناخته شده،و دو مرتبه او را مي خواسته اند ترور كنند كه در هر دو دفعه جان بدر برده. سال ها در شهرهاي مختلف زندان بوده،سرانجام در شب 28 رمضان المبارك سال 1357 به دستور شاه رضا پهلوي در كاشمر شهيد شده،در امام زاده ي آنجا مدفون گرديد.
آقاي ابراهيم خواجه نوري در كتاب: (بازيگران عصر طلايي)، و آقاي حسين مكّي در كتاب: (مدرس قهرمان آزادي) و آقاي عبدالحسين هوشمند راد شيرازي در كتاب: (سرگذشت مرحوم سيد حسن مدرس) ، و مرحوم عبدالله مستوفي در (شرح زندگاني من) و ديگران شرح حال او را نوشته اند،طالبين مراجعه نمايند. (3)
 

پي نوشت ها:

1. آتشكده ي اردستان 2: 300.
2. نقباء البشر 1: 382.
3. كتاب (مدرس مجاهدي شكست ناپذير) نوشته ي جناب آقاي عبدالعلي باقي يكي از آثار پر ارزش و خواندني درباره ي شهيد آيت الله سيد حسن مدرس است. كتاب (مدرس شهيد نابغه ي ملّي) نوشته ي جناب آقاي علي مدرسي نوه ي دختري مدرس كه در چاپ اخير به نام (مدرس مرد روزگاران) ناميده شده،و كتاب دو جلدي (مدرّس) از انتشارات بنياد تاريخ انقلاب اسلامي نيز از منابع غني جهت بررسي احوال و افكار اين مرد بزرگ مي باشند.

منبع:
*دانشمندان و بزرگان اصفهان،تأليف مرحوم مصلح الدين مهدوي،جلد اول،1384،چاپ اول،صص 483 و 484.

شنبه 27 فروردین 1390  2:32 PM
تشکرات از این پست
amuzesh2005
amuzesh2005
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1387 
تعداد پست ها : 6524
محل سکونت : آذربایجانشرقی

پاسخ به:مشاهیر اصفهان

حاج آقا رحيم ارباب

عالم عابد زاهد و حكيم فقيه رياضي،از مدرسين معروف اصفهان و امام جماعت مسجد گرگ يراق در محله ي مسجد حكيم.
در 23 جمادي الثانيه سال 1297 متولّد و در شب جمعه 18 ذي الحجّه سال 1396 در اصفهان وفات يافت.
وي از قايلين به وجوب عيني نماز جمعه در زمان غيبت امام (عليه السلام) بود و سال ها آن را در منزل و سپس در مسجد گرگ يراق و بعداً در مسجد جامع و چندين سال مسجد درب كوشكه اقامه مي فرموده و چون در ماه صفر سال 1368 ه.ق مرحوم آقا مير محمد مهدي سلطان العلماء به امامت جمعه ي اصفهان منصوب گرديد مرحوم آقاي ارباب تا اواخر عمر نماز جمعه را در مسجد قريه ي گورتان در سمت مغرب اصفهان اقامه مي نمود.
مرحوم آقاي ارباب در بسياري از صفات و ملكات نفساني از قبيل حسن خلق،تواضع،حسن معاشرت،خوش باوري و نيك اعتقادي نسبت به مردم بر بسياري از معاصرين خود برتري داشت.
حوزه ي تدريس او از حوزه هاي تحقيقي و ممتاز به شمار مي رفت،عدّه ي زيادي از فضلا و علماي معاصر اصفهان از تربيت يافتگان آن مرحوم مي باشند. اساتيد آن مرحوم در فقه و ادب و فلسفه عبارتند از:
1. آيت الله سيد محمد باقر درچه اي؛
2. حاج ميرزا بديع موسوي درب امامي؛
3. حكيم بزرگوار جهانگير خان قشقايي؛
4. آخوند كاشي؛
5. سيد محمود كليشادي (1).
 

پي نوشت:

1. سيري در تخت فولاد: 186.

منبع:دانشمندان و بزرگان اصفهان،تأليف مرحوم مصلح الدين مهدوي،جلد دوم،1384،چاپ اول،صص 1061 و 1062.

شنبه 27 فروردین 1390  2:34 PM
تشکرات از این پست
amuzesh2005
amuzesh2005
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1387 
تعداد پست ها : 6524
محل سکونت : آذربایجانشرقی

پاسخ به:مشاهیر اصفهان

حاج شيخ نورالله اصفهاني مسجد شاهي

حاج شيخ مهدي معروف به حاج آقا نورالله فرزند حاج شيخ محمد باقر.
عالم سياسي،و مجتهد عاليقدر. در اصفهان متولّد شده،و در اصفهان و نجف نزد علما تحصيل نموده،پس از مراجعت به ايران در عداد علماي سياسي و متنفّذ قرار گرفته،در جنگ بين الملل اوّل در اثر سوي سياست و اغواي جمعي،به نفع آلمانها اقداماتي نمود و خود و ديگران را رسوا نموده [!] و در مجلس مؤسّسان اول،و خلع سلطنت از خاندان قاجار،از اعضاي مؤثّر بوده،و در 15 ربيع الاول سال 1346 به پاره اي جهات با جمعي از علماي اصفهان به قم مهاجرت نموده،و سرانجام پس از مدتي توقف در آنجا و نتيجه نگرفتن از مهاجرت و تفرقه ي علما،در شب غرّه رجب سال مزبور در قم وفات يافته،جنازه به نجف اشرف منتقل گرديد. (1)
انصاري درباره ي او گويد: (2) حاج شيخ نورالله داراي خلالي خوب و خصالي نا مطلوب بود. در حيا ، و تواضع ، و حلم ، و علم ، و شجاعت ، و شهامت ، و عدم خديعت ، و لطف مجاورت ، و حسن بيان در معاشرت عين القلاده ي آقايان مسجد شاه مي نمود،كه از پاره اي حركات ديگران و تكفير و تفسيق مردم برائت داشت،ولي در سخاوت و صرف اوقات را به تدريس يا به رسيدگي حال ارباب حاجات،كوتاهي مي آمد.
سياستش همه حبّ رياست بود [!] و پيشرفت انديشه ي خود،و مقيّد به نيك و بد در سرانجام امر نبود. بختي بلند،و ثروتي گرامند داشت. (3)
ماده ي تاريخ وفاتش را انصاري گويد:
بدا في وجهه نور و غابا
لذا ارّخت (غاب مهبط النور)
كتب زير از آثار اوست:
1. خصال الشيعه؛
2. ديوان اشعار عربي و فارسي؛
3. شرح حال شيخ محمد حسين برادر خود؛و غيره.
 

پي نوشت ها:

1. دكتر كتابي در رجال اصفهان مي نويسد: وي مردي نيك نفس و بلند همت،با هوش و استعداد فوق العاده،بلند نظر،دلير و صريح اللهجه بود. سرِ پر شور،و طبعي ماجرا جو داشت،و ابداً خستگي در او پيدا نمي شد،و هميشه پشت و پناه ملت و مردم ايران بود.
به هيچ وجه عوام فريب و رياكار نبود،و رفاه خويش و سعادت و شادكامي همه را طالب بود... خانه ي او ملجأ و مأواي ستمديدگان و ارباب حوايج بود. وي يكي از احرار و فداكاران بزرگ مشروطيّت ايران به حساب مي آيد كه ساليان دراز بدون هيچ سستي و خستگي عليه زور و استبداد مبارزه مي كرد، و مخصوصاً در اصفهان علمدار نهضت مشروطه خواهان بود،و سرانجام جان خود را نيز بر سر آن گذاشت،ولي متأسفانه نام بزرگ او كمتر زيب تاريخ مشروطيت ايران قرار گرفته است.
رجال اصفهان: 189.
براي شرح حال اين مرد بزرگ كه متأسفانه در اثر شرايط زماني تأليف اين كتاب،مجال حق گذاري نسبت به او فراهم نبوده است رجوع شود به:
1.تاريخ علمي و اجتماعي اصفهان ج2؛
2.رجال اصفهان دكتر كتابي؛
3.كتاب انديشه ي سياسي و تاريخ نهضت حاج آريالا نورالله اصفهاني نوشته ي آقاي موسي نجفي،و مخصوصاً فصل 22: گزارش تاريخي يك روزنامه نگار مبارز از قيام قم تحت عنوان (حاج آقا نورالله روحاني بزرگ اسلام و ايران را چگونه كشتند؟).
2. تاريخ اصفهان و ري: 198.
3. مرحوم جابري كه خود از مخالفين مشروطيّت بوده در نوشته هاي خود نظر مساعدي نسبت به اعمال و اقدامات مرحوم حاج آقا نورالله نداشته،و قضاوتهاي خاص خود را ارايه مي دهد،ولي نام آن بزرگمرد،و خاطره ي مجاهدت او،خصوصاً قيام تاريخي او بر عليه استبداد رضاخاني كه منجر به شهادت مظلومانه ي او گرديد براي هميشه در تاريخ ثبت خواهد بود.

منبع: دانشمندان و بزرگان اصفهان،تأليف مرحوم مصلح الدين مهدوي،جلد اول،1384،چاپ اول،صص 429 – 431.

شنبه 27 فروردین 1390  2:36 PM
تشکرات از این پست
amuzesh2005
amuzesh2005
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1387 
تعداد پست ها : 6524
محل سکونت : آذربایجانشرقی

پاسخ به:مشاهیر اصفهان

مير ابوالقاسم فندرسكي

مير ابوالقاسم فندرسكي حسين موسوي
اهل فندرسك استرآباد. در وطن و عصر و زمان با مير محمد باقر داماد موافق و در حالات و اخلاق با اومخالف،چه مير محمد باقر از خانواده ي اعيان و مفتخر به انتساب شيخ عبدالعالي كركي بود و هم اغلب روزگار خود را در خدمتگذاري شاه عباس مي گذرانيد حتي حاضر بود كه زيارت براي او بخواند و شاه تبعيت او را بنمايد. (1) ليكن اين بزرگ مرد از معاشرت اعيان احتراز داشت و همواره با لباس پشمينه ي فرومايگان،مصاحبت با فقرا مي نمود.
ميرزا ابوالقاسم از حكما و دانشمندان عصر شاه صفي بوده،تأليفات نفيسه از او باقي. در زمان شاه صفي به سن هشتاد سالگي وفات كرد سنه ي يك هزار و پنجاه.
(رياض العارفين) مصاحبت مير را با اجامر و اوباش جهت شاه عباس نقل نموده [است كه] وقتي شاه عباس به طور كنايه و ملامت خواسته بود از اين فعل مير جلوگيري نمايد به او اظهار مي كند كه: شنيده ام،بعضي از طلبه ي علم،در سلك اوباش حاضر و به مزخرفات ايشان ناظر مي شوند،مير در جواب مي گويد: من هر روزه در كنار معركه ها حاضرم كسي را از طلاب در آنجا نمي بينم شاه خجل و دم در كشيد. (2)
مدت ها سفر هندوستان كرده در آن جا به اندك چيزي ملازمت مي كرد چون سرّش فاش مي گرديد راه بلاد ديگري مي پيمود و غرض او پيدا كردن حكيم بزرگي بود. صاحب (دبستان [المذاهب] ) براي تأييد مذهب خود كه باطناً زردشتي است،جمعي فقهاي اسلام را آفتاب پرست نوشته. چنان كه آذر كيوان ملقّب به ذوالعلوم را نسبت مي دهد كه روزي به شيخ بهاءالدين عاملي رسيده و صحبت داشت،شيخ بهاءالدين فريفته ي او شد و خود را مريد او و شاگردان او نمود.
و نيز مير ابوالقاسم فندرسكي طريقه ي آفتاب پرستي و ترك كشتن حيوانات را از متابعت شاگردان كيوان آموخت. چنان كه مشهور است وقتي از او پرسيدند چرا به حج نمي روي؟ جواب گفت: (براي آن نمي روم كه مي بايست آن جا گوسفندي را به دست خود قرباني كنم) و از كتاب اصول الفصول تأليف هدايت حكايت نموده كه مير گفته: (وقتي در هندوستان در كنار دريا،بزرگي را ملاقات كردم،گفت: (مسلماني؟) گفتم: (آري) گفت: (قدري قرآن بخوان) قدري خواندم. مرا منع كرد و خود اين آيه را تلاوت كرد: (يا ارض ابلعي مائك (الخ) ) ديدم فوراً آب دريا خشك شد پس خواند: (و يا سماء اقلعي و غيض الماء) باز دريا مثل اول گرديد،درزاويه ي او هفت سال معتكف شدم).
روزي با خود انديشيدم كه اگر در اين هفت سال جايي نشسته بودم بدن من اكسير شده بود،في الحال آن بزرگ از اندرون خانقاه آواز داد كه: (تمناي تو همين بود،بدن تو كيميا باشد) پس از آن كار من به جايي رسيد كه هر چه مي خواستم بنوشم يا بپوشم يا بخورم همه طلا مي نمود. به خود درماندم و استغاثه كردم فرمود: (چنين باشد كه مي خواهي.). به حالت اوليه برگشتم و از اين خيالات بي حاصل گذشتم.
وقتي مير با اهالي هند احتجاج مي نموده به او گفتند كه حجت دين و محكمي آن از دوام عمارت عبادتخانه هاي ما ظاهر مي- شود،مير جواب داده بود كه اگر عبادات ما در عبادتخانه هاي شما به جا آورده شود آن ها نيز طاقت نياورده و به زودي منهدم مي- شود. مير براي جواب آن ها كه گفتند تو مسلمان و عبادتخانه هاي ما حاضر در آنجا عبادات خود را به جاي آر تا معلوم شود مهلتي خواست و چندي را با خداي خود تضرع نمود و پس از آن موقعي را كه با هندوها ميعاد گذارده بود،در عبادتخانه مشغول نماز شد،همين كه الله اكبر را گفت،صداي شكستن طاق بلند شد كه مير از معبد بيرون رفت و طاق فرو ريخت. (3)
مير،معاصر ملا محمد تقي مجلسي بوده و در مذاق عرفان با او موافقت داشته – آقا خوند آقا ملا محمد باقر مجلسي،مير را خوب نمي- دانسته – وقتي مجلسي اول توصيف مير را براي فرزند خود كرده،روز ماه مباركي او را نزد مير برد،مير كاسه ي آلويي طلبيد و آلو برداشته در دهن گذارد ملا محمد باقر از اين حركت متغير شده،برخاسته با پدر اعتراض كرد. بعد مير به ملا محمد تقي گفت: من ديدم اين از اهل شريعت است و ترويجاتي ازو به ظهور مي رسد،نخواستم ميل به طريقت ما كند و آلوها را كه در دهن نگاه داشته بود بيرون آورد. (4)
از اين قبيل حكايات و كرامات كه منشاي آن ها همين حكايات مدوّن در كتب مورخين ايراني مآب است هنوز در افواه بيشتر عوام بيچاره متداول است اين كه معتقدند جسد او كيمياست و جمعي چون در مقام ربودن او بوده اند اطراف قبر او با فلزلات و غيره محكم و استوار ساخته اند تا نتوانند جسد او را بدزدند.
مقبره ي او در تخت فولاد،معروف به تكيه ي مير اغلب محل نذول ارباب ذوق و عرفان است و كتيبه اي به خط مير عماد در اطراف يكي از حجرات‌آن ترسيم شده [است].
مير را قصيده اي معروف كه به حكم: (المرء مخبوءٌ تحت لسانه) بهتر از افسانه هاي سابقه،فضايل او را ظاهر مي سازد:
چرخ با اين اختران،نغر و خوش زيباستي
صورتي در زير دارد هر چه در بالاستي
صورت زيرين اگر با نردبان معرفت
بر رود بالا،همان با اصل خود يكتاستي
اين سخن را در نيابد هيچ فهم ظاهري
اگر ابو نصرستي و اگر بوعلي سيناستي
جان اگر نه عارض استي زير اين چرخ كهن
اين به دنيا نيز دايم،زنده و برپاستي
هر چه عارض باشد،آن را جوهري بايد نخست
عقل بر اين دعوي ما شاهدي گوياستي
مي تواني گر ز خورشيد اين صفت ها كسب كرد
روشن است و بر همه تابان و خود تنهاستي
صورت عقلي كه بي پايان و جاويدان بود
با همه،هم بي همه،مجموع و هم يكتاستي
و بيان مطلب اين قصيده را به عنوان شرح بعضي كتاب مستقل ساخته اند،و نظير اين قصيده از ناصر خسرو علوي،مطلعش اين است:
چيست اين خيمه كه گويي پر گوهر درياستي
و هم شاه نعمت الله [ولي] دارد:
در دو عالم چون يكي دارنده ي اشياستي ... الخ
و نيز قاآني گويد:
حمد بي حد را سزد ذاتي كه بي همتاستي ... الخ
بعضي از بزرگان نزد او تحصيل نموده اند،مانند آقا حسين خوانساري و غيره،وفاتش در سنه ي يك هزار و پنجاه
و [نيز اين اشعار منتسب به اوست]:
كافر شده ام به دست پيغمبر عشق
جنت چه كنم؟ جان من و آذر عشق
شرمنده ي عشق و روزگارم كه شدم
درد دل روزگار،درد سر عشق
**فرزند ميرزا بيك بن مير صدرالدين موسوي استرآبادي،از سادات سماكي استرآباد در گرگان. حكيم و فيلسوف عالي قدر،از مفاخر دانشمندان ايران و اسلام،در حكمت طبيعي و الهي و رياضي و جميع علوم عقليّه ماهر و استاد بوده.
در اعيان الشيعه (7 : 68) به نقل از رياض العلماء گويد: حكيم فاضل فيلسوف صوفي مشهور كثير المهاره في العلوم العقليّه و الرياضيّه،لكنّه قليل البضاعه في العلوم الشرعيّه؛بل و العربيّه!
در طرايق الحقايق (3: 7) شرحي راجع به ملاقات او با يكي از اقطاب در هندوستان،و اعتكافش در خانقاه او به مدت هفت سال،و كيميا شدن بدنش نوشته كه نقل آن خارج از موضوع كتاب ما مي باشد. در تمام كتب او را به جلالت و عظمت نام مي برند،و از فضايل علمي و ملكات نفساني و رياضاتش ستايش مي كنند.
در سال 1050 در اصفهان وفات يافته، (5) و در اول تخت فولاد مدفون شد،سپس تكيه اي بزرگ جهت او احداث نمودند كه به تكيه ي مير معروف است. قبر در قسمت غربي تكيه،روي ايواني بلند بسته شده (6) است.
كتب زير از تأليفات اوست:
1. تاريخ صفويه (7)؛
2. تحقيق المزله؛
3. حقايق الصنايع؛
4. ديوان اشعار؛
5. شرح مهابارات،معروف به جوك،از كتب هندي كتابي در تفسير؛
6. مقوله الحركه و التحقيق فيها؛و غيره. (8)
مير فندرسكي گاهي به مناسبت حال،اشعاري مي سروده كه از آن جمله است:
شرب مدام شد چو ميسر مدام به
چون مي حرام گشت،به ماه حرام به
يك بوسه از رخت ده و يك بوسه از لبت
تا هر دو را چشيده بگويم كدام به
قصيده ي او كه به استقبال ناصر خسرو علوي قبادياني گفته از قصايد حكمي است كه مورد توجه و عنايت حكما قرار گرفته و برخي بر آن شرح نوشته اند:
اول قصيده ي ناصر خسرو اين است:
چيست اين خيمه كه گويي پر گهر درياستي
يا هزاران شمع در پيكاني از ميناستي
قصيده ي مير 32 بيت است و اول آن اين است:
چرخ با اين اختران،نغر و خوش زيباستي
صورتي در زير دارد هر چه در بالاستي
صورت زريرين اگر با نردبان معرفت
بر رود بالا،همان با اصل خود يكتاستي
اين سخن را در نيابد هيچ فهم ظاهري
گر ابو نصرستي و گر بوعلي سيناستي
سه شرح بر اين قصيده به وسيله ي:
1. محمد صالح بن محمد سعيد خلخالي،از شاگردان ملا محمد صادق اردستاني؛
2. حكيم عباس شريف دارابي،موسوم به تحفه المراد،متوفي به سال 1300 قمري؛
3. شرح محسن بن محمد گيلاني؛
نوشته شده و هر سه شرح به طبع رسيده است.
و هم چنين اين قصيده را سيد امير محمد علي هندي تخميس نموده،اول آن اين است:
اي كه ذاتت در دو گيتي مظهر اسماستي
جوهريّ دهر را چون لؤلؤ لالاستي
بشنو از انجام خود حرفي كه از مبداستي
چرخ با اين اختران نغز و خوش و زيباستي
صورتي در زير دارد هر چه در بالاستي
 

پي نوشت ها:

1. شرح زيارت عاشوراي ميرزا ابوالمعالي كرباسي. (مؤلف)
2. ر.ك: رياض العارفين،ص276.
3. ر.ك: احمد بن حاج ملا مهدي نراقي (خزاين)،ص 22.
4. ر.ك: تذكره القبور،ص60.
5. رجال اصفهان: 108.
6. در وقايع السنين و الاعوام در ضمن وقايع سال 1050 ه.ق آمده: فوت سيد سند فطن كيّس استاد الفضلاء،و ورييس الحكما،مير ابوالقاسم فندرسكي،استاد جمعي از فحول چون سيد سند ميرزا رفيعاي ناييني؛و چون علامه فهامه آخوند ملا محمد باقر خراساني؛و چون استاد الفضلاء آقا حسين خوانساري (رحمت الله عليه). مؤلف ارقام،از جناب مولانا محمد علي استرآبادي (كه مسلّم عهد خود در صلاح و سدا و عبادت و اخلاق خوب،با قدر وافري از علم فقه و تفسير و حديث بود) شنيد كه مي فرمود: مير ابوالقاسم مردي بود در كمال ديانت و خوش مذهبي،و معتني به شأن تصلّب در ظواهر شرع و صاحب دين بود.
7. كتاب تحفه العالم در سرگذشت شاه سلطان حسين صفوي از تأليفات ميرزا ابوطالب فندرسكي است كه نسخه ي خطي آن كه در سال 1104 نگاشته شده در كتابخانه ي مركزي دانشگاه تهران موجود است.
8. ريحانه الادب 4: 358.

منابع:

*رجال و مشاهير اصفهان،تأليف مير سيد علي جناب،1385،چاپ اول صص 557 – 561.
**دانشمندان و بزرگان اصفهان،تأليف مرحوم مصلح الدين مهدوي،جلد اول،1384،چاپ اول،صص 197 – 200.

شنبه 27 فروردین 1390  2:39 PM
تشکرات از این پست
amuzesh2005
amuzesh2005
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1387 
تعداد پست ها : 6524
محل سکونت : آذربایجانشرقی

پاسخ به:مشاهیر اصفهان

مولي محمد فاضل سراب

فرزند عبدالفتّاح تنكابني از شاگردان فاضل ملا محمد باقر سبزواري است. در علم اصول و كلام و فقه با مهارت و در علم مناظره دستي داشته.در هر يك رسايل متعدّده تأليف كرده. جمعي از علما از او روايت دارند از جمله ي آن ها فرزندان او مولي محمّد صادق و مولي محمّد رضا مي باشند.
احفاد او در اصفهان از زمان قبل داراي امامت مسجد شيره پزها هستند كه اسامي بعضي ذكر شده. از غرايب عقايد كه در خانواده آنها به توارث از جدّ خود باقي دارند و به او افتخار مي كنند،براي مزيد بصيرت از اخلاق اين سلسله ذكر مي شود:
فاضل سراب نقل كرده- به موجب آن چه صاحب (روضات) از قول احفاد او نوشته – وقتي به سفر عراق مي رفتم شخصي در جلو من پياده حركت مي كرد و در منازل ديده نمي شد،تا از اهالي قافله جوياي حال او شد،گفتند موقع ورد به منزل مقداري طعام از ما گرفته مي رود و ديگر كسي از حال او اطلاعي نداشت،تا باز موقع سواري كه او را ديدم،از خود او تحقيق حالش را كردم. اظهار داشت كه من يكي از جنيّان هستم و نذر كرده ام جهت مهمي پياده در جلو يكي از علماي شيعه به زيارت كربلا بروم،به اين سبب در جلو شما حركت مي كنم،و ضمناً ملتفت شدم كه در موقع حركت پاهايش را به زمين نمي گذارد و حركت مي كند. (1)
از او سؤال كردم طعامي كه از اهل قافله مي گيري براي كيست و خوراك شما چيست؟ جواب گفت: طعام را به بعضي فقراي آدمي مي رسانم و ماها فقط به بوي بعضي جوانان خوش صورت وقتي آن ها را در بغل مي گيريم اكتفا مي كنيم و تقويت مي شويم و در اين حالت آن جوان به حالت مصروع به زمين مي افتد،پرسيدم معالجه ي چنين آدمي در چنين وقت چيست؟ جواب گفت: قدري آب سداب به دماغ او اگر بچكانند جنّي هلاك مي شود و آدمي شفا مي يابد.
اتفاقاً وقتي در عرض راه براي جواني چنين حالتي افتاد و من به دستور جنّي معالجه او را نمودم كه فرياد جنّي بلند شد با حالت ناله مي گفت براي يك كلمه راست گفتن خود را به كشتن دادم.
نظير اين طور ارادت هايي كه از اجنّه به علماي شيعه ظاهر شده [باز به بعضي ديگر] علماي شيعه در كتب رجال خود نسبت داده اند.
**مولي محمد بن عبدالفتّاح تنكابني،معروف به فاضل سراب.
از علماي كاملين،و فقها و مجتهدين،عالم فاضل محقق زاهد عابد،از شاگردان محقق سبزواري و علامه ي مجلسي بوده. (2)
در شرح حال او حكايات [= حكايت] غريبي نقل شده است كه جهت اطلاع بايد به رجال اصفهان و روضات و ديگر مواضع مراجعه نمود.
كتب زير از اوست:
1. اثبات الصانع القديم؛
2. حاشيه بر آيات الاحكام اردبيلي؛
3. حاشيه بر ذخيره ي سبزواري؛
4. حاشيه بر شرح لمعه؛
5. حاشيه بر مدارك؛
6. حاشيه بر معالم؛
7. حجّيّه الاجماع و خبر الواحد حجّيّه الاخبار؛
8. رساله در حكم رؤيت هلال قبل از ظهر؛
9. رساله در وجوب عيني نماز جمعه به فارسي؛
10. رساله در نماز جمعه،به عربي؛
11. رساله در ردّ آخوند ملا عبدالله توني كه نماز جمعه را حرام دانسته؛
12. سفينه النجاه،در اصول دين [مطبوع]؛
13. ضياء القلوب در امامت؛ و غيره. (3)
مشار اليه در روز عيد غدير سال 1124 وفات يافته،در اول تخت فولاد مدفون گرديد.
مقبره ي او به تكيه ي فاضل سراب و جويباره اي ها معروف است. (4)
 

پي نوشت ها:

1. در اين خصوص بنگريد به: تذكره القبور،ص27.
2. رجال اصفهان: 25 ، روضات الجنات: 646، ريحانه الادب 3: 5،فوايد الرضويه: 550.
3. برخي ديگر از آثار موجود وي عبارتند از: 1.تحرير التوحيد ، 2.حل شبهه ي جذر اصم (كلّ كلامي كاذب) ، 3.شبهه الميزان 4.فصول الاذان و الاقامه ، 5.مناسك حج ، 6.رساله در نذر و تصدّق ، 7.ردب شبهه قائلين به وحدت وجود ، 8.حاشيه بر شرح مطالع.
4. بر سنگ لوح مزار او آمده: قدر ارتحل من دار الغرور عابراً و انتقل الي دار السرور غابراً المولي العالم العامل،والفاضل الكامل،الجامع للمعقول و المنقول،الراسخ في الفروغ و الاصول،الذي بلغ رتبه الاجتهاد اعليها،و صعد مدارج تقويه الاعتقاد اقصيها،الموفّق المؤيّد ابن عبدالفّتاح مولانا محمّد ... و صار تاريخه قول الرضوان: واجعل جنّتي مثواه 1124.

منابع:

*رجال و مشاهير اصفهان،تأليف مير سيد علي جناب،1385،چاپ اول صص 402 و 403.
**دانشمندان و بزرگان اصفهان،تأليف مرحوم مصلح الدين مهدوي،جلد دوم،1384،چاپ اول،صص 851 و 852.

شنبه 27 فروردین 1390  2:43 PM
تشکرات از این پست
amuzesh2005
amuzesh2005
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1387 
تعداد پست ها : 6524
محل سکونت : آذربایجانشرقی

پاسخ به:مشاهیر اصفهان

حاج محمد ابراهيم كرباسي (كلباسي)

در ايام توقف عتبات با سيد رشتي مرافقت پيدا مي كند و متفقاً نزد [سيد] بحرالعلوم و غيره تحصيل مي كنند،مثل شيخ جعفر عرب كبير،سيد علي صاحب رياض،سيد محسن كاظميني (1) و آقا باقر بهباني. بعد از مدتي توقف در عتبات به قم مي آيد و از ميرزاي قمي تحصيل اجازه كرده،بعد از مختصر تحصيلي،و در كاشان هم از ملا مهدي نراقي قدري در معقول استفاده كرده و بعد از هزار و دويست و ده به اصفهان آمده متوطّن مي شود.
امر معاش او از سرمايه ي متروكه ي پدر او حاجي محمد حسن مي گذشته. كليّه ي دارايي و تركه ي حاجي محمد حسن را گفته اند سه هزار تومان بوده است كه به توسط تجّّار نيل فروش ساكن احمدآباد معامله هندوستان مي شده است.
پس از چندي هم در نتيجه ي سه مرتبه مسافرت طهران،از طرف دولت،ساليانه هزار تومان نقد و صد خروار جنس در حق او مستمري برقرار مي شود و دريافت مي داشته همه ساله كه بعد از فوت او هم اين مستمري به طور ارث مابين ورثه تقسيم شد. مختصر ملكي هم در اواخر حيات نسبت مي دهند تصرف داشته [است].
در امور زندگاني نهايت صرفه جويي را داشته (2)،حتي در صرف وجوهات خيريه كه علاوه بر اقتصاد دقت بسيار هم در شخص مستحق مي نموده،چنان چه گويند شخص غسالي وقتي طلب احساني از او نمود،در جواب غسال،حاجي تحقيق عمليات آن را از كيفيت غسل و كفن و تلقين تفصيلاً مي نمود،پس از آن كه كاملاً از عهده ي جواب حاجي برآمد،حاجي يك ده شاهي به او عطا كرد. شخص غسال كه متأثر شد از آن سؤالات بسيار و عطيه مختصر،به حاجي گفت: يك كلمه ي ديگر هم در آخر تلقين در گوش ميّت مي گويم كه خوشا به حال تو كه از ابتلاي به حاجي كرباسي خلاص شدي!
وقت اداي وجوهات،شخص مستحق را مدتي معطل نگه مي داشته در حالتي كه دستش در دست او بوده براي حصول توجه و خلوص و قصد قربت.
فتحعلي شاه به سبب داشتن وزير اعظم اصفهاني مانند حاجي محمد حسين خان اصفهاني كه شيوه ي او مداحي علما بوده است نسبت به حاجي و سيد بيد آبادي خوش رفتار بوده است.
مثل اين كه نوشته اند وقتي شاه به ديدن حاجي آمد از برايش ظرف نقلي براي پذيرايي او مي گذارند،اتفاقاً پرنده اي از هوا فضله اي مي اندازد در آن ظرف،شاه به طور مطايبه مي گويد – فضله ي مرغ نقل مجلس شد. حاجي از روي مزاح جواب مي دهد: چون هوايي است مال ديوان است.
حاجي بسيار فربه بوده است كه در اواخر با قرقره و عرابّه هاي دستي او را به مسجد و حمام مي برده اند. در امر فتوي و مرافعه،احتراز
و احتياط مي نمود و رجوع مي كرد به سيد بيدآبادي و غيره. (3)تا وقتي كه از طرف بعضي از اساتيد او به او الزام مي شود و رساله ي
فقيهه عملي نخبه و غيره را مي نويسد.
خود او و مريدانش،معاندين او را به نفرين او تهديد مي كرده اند،و جمعي را هم از معاندين كه در آن اوقات وفات كرده اند،از حكومت يا امام جمعه يا طلبه هاي برجسته از شاگردان او،نسبت وفاتش را به نفرين اومي دادند و به مختصر خبري رنجيده خاطر مي- شد. مثل اين كه مير سيد حسن مدرس معروف كه از شاگردان او،بوده و در مدت كمي داراي ملكه ي اجتهاد و اجازه شده بود،حاجي روي منبر از اين سرعت ترقّي تمجيد مي كرده است.
و پس از آن كه مدرّس بر كرسي تدريس قرار گرفت،و به سبب تحقيقات و مطالبي كه از اصول جديد نجف به اصفهان سوغات آورده بود،پاي كرسي تدريسش چندين صدنفر مجتمع شدند. حاجي اين وضع تدريس كرسي و جمعيت را سوي ادب و جسارت نسبت به خود پنداشت،و اتفاقاً يكي از پسرانش كه محلّ اعتمادش بود شهادت داد كه سيّد مدرس در وقت تكبيره الاحرام دست هاي خود را تا محاذي شانه مي آورد،حاجي برافروخته و رنجيده روي منبر گفت: كساني كه كيفيت اداي تكبيره الاحرام را صحيحاً نمي دانند چگونه دعوي اجتهاد مي كنند و به سيد نفرين كرد.
جهت استسقا در يك سال خشكسالي كه مردم شهر جمع شدند كه حاجي را به مصلاي تخت فولاد برند و حركت پياده بلكه سواره هم جهت او صعب بوده به اين سبب او را در يك طبق مانندي گذارده بر سر دست مي بردند.
و اتفاقاً قبل از وصول به تخت فولاد يك رگ باران تندي مي گيرد كه بيشتر مردم در مراجعت مجبور مي شوند پاها را برهنه سازند و از آب هايي كه در بين كوچه ها ايستاده بود عبور كنند. ملا صادق صباغ در شرح (تشريح الافلاك) مي نويسد: بعضي مشايخ حقير (ايما به حاجي كرباسي است) هم،منفوخ و مغلق گوي بودند. از آن جمله روز عيد قربان بعضي عوام مردمان،حلقوم گوسفندي نزد ايشان آوردند كه ملاحظه فرمايند درست كشته اند يا حرام نموده اند. ايشان بعد از نفخ بسيار و تفسير بي شمار فرمودند: شريعت تمام شد تشخيص موضوعات مفوض به ارباب حرف و صنايع است،وظيفه ي فقها،ابداع عوارض ذاتيه ي طاريه بر موضوعات است پس اگر فري اوداج اربعه شده باشد بسكين بعد القسمه و توليته الي القبله و ساير شروط مقرره،ذبح حاصل و حلال است و الا جيفه و حرام است. بعضي حضار گفتند: دعا مي خوانند،بعضي ديگر گفتند تعقيب نماز مشغول هستند. اعاده ي سؤال نمودند ايشان فرمودند: آن چه قرء السماع نموديم جواب سؤال شما بود برويد و آن ها را به تغيّر دور نمودند. عوام بيچاره متحير آمده كه چه فرمودند چه زباني حرف زدند؟ عربي بود؟ تركي بود؟
حقير چون حاضر بودم گفتم:سر كار آقا فرمودند اين حلقوم بريده را نزد قصّاب برده از او معلوم نمايند. گفتند چيزهاي ديگر فرمودند دخل به اين ندارد؟ گفتم معني آن چه فرمودند همين است كه به قصّاب و سلاخ نمايند.
از آثار او مدرسه ي حاجي است كه از وجوه بريّه ي شخصي زغال فروش ساخته شد. اوايل هم او را در مدرسه ي فحميه مي گفتند و بعد،اسم اصلي او متروك شده به اسم حاجي معروف شد. حاجي كرباسي تأليفاتي دارد كه مشهورتر آن ها (اشارات) (4) است.
مجملاً چيز مهمي كه سبب شهرت حاجي مي توان گفت،فروتني هاي سيد بيدآبادي است نسبت به او كه آن زمان كارهاي برجسته ي سيد شهرت بسياري داشته است. وفات او در هزار و دويست و شصت و يك در جنب مسجد حكيم. مقبره ي او معروف است. سقف مقبره در فن مقرنس آويز داراي هنر و صنعتي است كه در اصفهان كم نظير مي باشد.
حاجي محمد ابراهيم،شش پسر داشت: آ محمد مهدي (5) ، حاجي آ محمد ، آشيخ محمد جعفر ، حاجي محمدرضا ، آنورالله ، آميرزا ابوالمعالي و دو دختر ، زوجه ي حاجي ميرزا جواد نوري و زوجه ي حاجي ميرزا خليل سده اي. بعد از فوت حاجي،امامت مسجد حكيم به آمحمد مهدي رسيد، بعد از او به فرزند او حاجي ميرزا عبدالجواد،بعد از او آميرزا محمد علي فرزند حاجي ميرزا عبدالجواد،بعد از حاجي ميرزا محمد علي برادر او حاجي ميرزا هاشم تدريس بعد از حاجي،به آميرزا ابوالمعالي [مفوّض] مي گردد (6) و بعد از آميرزا ابوالمعالي فرزندان او كمال الدين و جمال الدين مشغول مي باشند به آن. اولاد حاجي كرباسي اگر چه از حيث ادب بسيار مي باشند، ليكن آن چه امروز با نسبت كرباسي يا اشتري از اين خانواده حيات دارند – سنه ي 1343 – پانصد و سي و چهار نفر مي باشند از ذكور و اناث و صغير و كبير. و حاج آقا محمد فرزند ديگر او نيز از سيد [رشتي] و حاجي داراي اجازه بوده و تأليفات بسياري داشته. وفات او در سنه ي هزار و دويست و نود و دو [ بوده است]. به كتابت و مطالعه بسيار مولع بود،به اندازه اي كه حكايت كرده اند در مبال خانه ي خود طاقچه اي داشته كه در آن وقت هم كتاب دستش بود و مطالعه مي كرده.
براي اين كه آب دماغ او روي كاغذ نچكد هميشه يك قطعه كاغذي لوله كرده در سوراخ هاي دماغ خود مي گذارده. يكي از اولاد حاجي معروف بوده است كه پول هايي را كه حاجي از بابت سهم امام زير خاك دفن مي كرده [و] تصرّف در او را جايز نمي دانسته،آقازاده شب ها بيرون مي آورده به مصرف شخصي خود مي رسانده [است].
 

پي نوشت ها:

1. در اصل: كاظماوي.براي اطلاع بيشتر ر.ك.تذكره القبور.ص 91.
2. حاجي و خانواده ي او در امر معاش مقتصد بوده اند هر نفري ناشتايي صبح نصف نان داشته نان خورش ناهار يك روز،دوغ و روز بعد،پنير بوده و در هفته يك شب پلو مي پخته،بر حسب نقل از يكي از خانواده ي او. (مؤلف)
3. حتي اين كه نوشته اند هر يك از نمازهاي يوميه ي خود را به چندين وجه مكرر مي كرده و با اين حال وصيت نموده است كه تمام نمازهاي او را قضا كنند. (مؤلف)
4. وقتي اشارات را نوشته بود روزي در ميان جمعيت كتاب را سر دست گرفته بود و اظهار داشته بود كه ابن سينا اشارات نوشته ي ما هم اشارت نوشتيم،اما آن كجا و اين كجا،در اثر اين تناقس،كار كتاب اشارات حاجي به حاجي رسيد كه قيمت بازاري او از قيمت وزن كاغذ عطاري كمتر رسيده بود و ديگر كتاب (نخبه) او معروف است. (مولف)
5. آمحمد مهدي درساده لوحي معروف بوده است؛حتي وقتي بعضي از علماي اصفهان مجله درست كردند كه به همين علت جلوگيري از مداخلات او در امور شرعيه بشود. در يكي از قحطي هاي شهر،مردم پيش او شكايت كرده بودند. جمعيت را دعوت كرده بود كه فردا بعد از نماز،تكليف براي اين كار معين مي كنم. فردا،جمعيت زيادي پاي منبر حاضر شدند. آمحمدمهدي اظهار مي دارد از روي منبر كه در اين اوقات تنگي و سختي،به اهل خانه ي خود دستور دادم كه شب را جهت طبخ،برنج از تاپوي هوادج خانه بردارند و براي نان هر روزه هم آرد از خانه به دكان نانوايي بدهند تا گرفتار جمعيت دكان و نانوا نباشند. شما هم اگر همين قسم رفتار كنيد جمعيت دكان نانوايي هم كم شده تا خداوند فرج برساند! اين حكايت را بعضي نسب به حاجي هم داده اند. آمحمد مهدي با اشخاصي كه تصادف مي نموده مسايل شرعيه سؤال مي نموده و مردم را تشويق به عمامه سرگذاشتن مي نمود. حتي بعضي از كسبه مانند قناد و آهنگر و غيره كه عمامه ي سفيد نمي توانستند سر بگذارند،عمامه ي رنگ به خود جهت آن ها اختراع نمود. و در سنه ي هزار ودويست و هفتاد و هشت وفات نمود. در مقبره- ي پدر خود مدفون شده. از سيد رشتي كه صهر او بود،اجازه داشته و هم چنين از پدر خود حاجي كلباسي نيز اجازه داشته و نوشته اند اول اجازه اي [است] كه حاجي داده. تأليفات زيادي هم در فقه و اصول از او نوشته اند. (مؤلف)
6. آميرزا ابوالمعالي تأليفات چندي دارد كه از جمله ي آن ها كتاب بشارات در اصول است. ولي غير از مطبعه اي كه در آن جا چاپ شد و صحافي كه كاغذهاي آن را فروخت،يك كس فايده نبردو شوق زيادي به تحرير داشت كه يك دستگاه تحرير مخصوص براي حمام حاضر ساخته بود و هر وقت حمام مي رفت زمان توقف در حمام هم بيكار نمي نشست و تحرير مي- كرد. وفات او در سنه ي هزار و سيصد و پانزده،بعد از شصت و هشت سال عمر،و مقبره ي او در تخت فولاد،داراي گنبد و تكيه ي معروفي است. (مؤلف)

منبع:رجال و مشاهير اصفهان،تأليف مير سيد علي جناب،1385،چاپ اول،صص 450- 446.

شنبه 27 فروردین 1390  2:47 PM
تشکرات از این پست
amuzesh2005
amuzesh2005
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1387 
تعداد پست ها : 6524
محل سکونت : آذربایجانشرقی

پاسخ به:مشاهیر اصفهان

حاجيه خانم نصرت امين (بانو امين)

فرزند حاج سيد محمد علي بن حسن [بن مير معصوم] بن محمد بن مير معصوم حسيني،عالمه ي فاضله،از مفاخر علمي عصر حاضر،بلكه در اعصار قبل نيز مانند ايشان در بين زنها كمتر وجود داشته است.
در سال 1308 قمري متولّد گرديده،و نزد حاج مير سيد علي نجف آبادي و آقا سيد ابوالقاسم دهكردي و جمعي ديگر تحصيل نموده،تا به مقام اجتهاد رسيده،و از مرحوم آقا شيخ محمد رضا نجفي،و ميرزا آقا اصطهباناتي،و علامه ي جليل آيت الله آقا سيد شهاب الدين نجفي به اخذ اجازه ي اجتهاد و روايت مفتخر گرديد.
كتب زيادي تأليف نموده،و برخي ازآن ها را به طبع رسانيد،از آن جمله است:
1. اربعين هاشميّه؛
2. اخلاق؛
3. تفسير قرآن مجيد،تا كنون پنج مجلّد آن به طبع رسيده (1)؛
4. سير و سلوك،به نام روش اولياء؛
5. مخزن اللئالي،در مدح حضرت مولي الموالي (عليه السلام)؛
6. معاد يا آخرين سير بشر؛
7. النفحات الرّحمانيه في الواردات القلبيّه؛
8. روش خوشبختي؛و غيره.
 

پي نوشت:

1. نام آن مخزن العرفان است و در 15 جلد به چاپ رسيده است.

منبع:دانشمندان و بزرگان اصفهان،تأليف مرحوم مصلح الدين مهدوي،جلد دوم،1384،چاپ اول،صص 834 و 835.

شنبه 27 فروردین 1390  2:53 PM
تشکرات از این پست
amuzesh2005
amuzesh2005
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1387 
تعداد پست ها : 6524
محل سکونت : آذربایجانشرقی

پاسخ به:مشاهیر اصفهان

حسن خواجه نظام الملك

علي بن اسحق پدر او- گرچه ميان مورخين اختلاف شده به موجب آنچه در حبيب السير نوشته در اين كه پدر خواجه نظام الملك حسن را،علي اسم بوده يا محمد ناميده مي شده،ليكن مسلماً علي بوده به سبب آن كه در كتيبه ي گنبد مسجد جمعه كه روي مدرس و صفه ي صاحب اسماعيل بن عبّاد زمان ملك شاه به امر خواجه بنا شده است نوشه است: امر ... العبد الفقير الي رحمت الله الحسن بن علي الاسحق).
از ضبّاط و عمّال ديوان سلجوقيان بوده،و حسن در بلخ پس از آن كه پدر،او را به انواع علوم و فنون تربيت داد و خصوصاً نزد امام موفق نيشابوري تكميل تحصيلات خود را نمود در معيّت خيّام و صبّاح در ضمن گردش و از جايي به جايي رفتن فنّ سياق را كامل ساخت،و نزد علي بن شاذان كه متولي امور ديوان آن جا بوده براي ضبط محاسبات و نوشته جات او مستخدم گرديد.
علي بن شاذان هر چند گاهي كه احساس مي كرد حسن داراي سرمايه اي شده مي گفت حسن فربه شده است و بهانه اي مي آورد و او را لخت مي ساخت،حسن را اين وضع ناگوار آمده نزد داود سلجوقي معروف به چغر بيك سر سلسله ي سلجوقيان گريخته از روزگار خود شكايت كرد،داود وضع او را پسنديده به آلب ارسلان محمد،فرزند خود سپردش.
علي بن شاذان شخصي را نزد داود فرستاد كه از نبودن حسن در امورات ديواني بلخ اختلال پيدا شده و درخواست او را نمود،داود كه مرتبه ي لياقت او را فهميدو نصيحت حسن را براي خدمت به فرزند خود لازم ديد،از قبول درخواست ابن شاذان استنكاف كرد،و به آلب ارسلان محمد توصيه نمود كه با رأي حسن مخالفت ننمايد و به او نظر پدري داشته باشد.
خواجه حكايت كرده كه وقتي محصّلان مرا از جايي به جايي مي بردند بر اسب لاغر بدرفتاري سوار بودم و نهايت پريشاني را داشتم،ناگاه سواري بر اسب فربه راهوار رسيد گفت حسن مي خواهي اسب خود را با اسبت بدل كنم،گفتم چه جاي تمسخر و استهزا است،جوان پياده شد و مرا بر اسب خود سوار كرده بر اسبم نشست و رفت،چون كسي او را نمي شناخت من و موكلانم متعجّب شديم.و هم گويد قبل از وزارت آلب ارسلان،روزي آلب ارسلان را سفري پيش آمد مرا هم به ملازمت خود امر كرد،در حالتي كه لوازم سفر نداشتم و متحيّر ماندم وضو ساخته در مسجدي كه درب سرايم بود رفتم و به درگاه كريم بنده نواز نياز بردم،ناگاه نا بينايي به مسجد در آمد و پرسيد كيست در مسجد؟ من جواب ندادم،نابينا براي اطمينان اطراف مسجد را با عصا گرديد و جستجو كرد،كسي را نيافته،به محراب رفت،زمين را شكافت،موزه اي مملو از مسكوك بيرون آورد قدري با آن ها بازي كرد و چند درم ديگر بر آن ها افزوده باز در زمين پنهان ساخت و از مسجد بيرون شد.
من زرها را برداشته تدارك خود را نمودم و به سفر رفتيم،در ايام وزارت،روزي نابينا را در بازار ديدم از او پرسيدم زرهاي گم كرده را پيدا كردي؟ نابينا دست انداخت به دامن من و گفت از روزي كه زرها مفقود شده بود تا به حال به كسي ابراز نكرده بودم اكنون دانستم كيفيت حال چيست،من چندين برابر زرها را به او باز داده با يكي از متملكات خود.
وقتي آلب ارسلان به سلطنت رسيد حسن در وزارت او مدت ده سال برقرار بود،پس از وفات آلب ارسلان و ظهور اختلاف ميان
فرزندان او به تدبيرات حسن كه امرا و اعيان مملكت را به طرف ملك شاه مايل ساخت و ملك شاه در سلطنت استقلال يافت،حسن
يعني خواجه نظام الملك متولي مطلق در امور مملكت گرديد،و در اثر قلم او كه تيزتر از شمشير ملك شاه بود از آخر گرجستان و ماوراءالنهر تا آخر شام و حدود آفريقا،سلطنت ملكشاه سلجوقي امتداد گرفت،و غير از كرسي سلطنت و امر شكار براي ملك شاه باقي نمانده بود. حتي المقتدي خليفه،طوري با نظام الملك به ادب سلوك كرد كه براي ديگري ميسر نشد،بيست سال تمام اين وضع تعينات خواجه دوام داشت.
خواجه نظام الملك به مذهب شافعيه بوده است با اهالي محله ي دريه – دشت و توابع،و ملك شاه تابع ابوحنيفه بوده با اهالي محله ي جوده باره و كوشك و كاران و توابع. از اين راه،اصحاب امامين،گاهي در فشار تعقيب مذهب آقا و نوكر مي افتادند.
خواجه نظام الملك براي نيكو ساختن اخلاق خود هميشه مواظبت داشته،و مستند مي ساخته است به خوابي كه ديده بوده است كه اخلاق زشت مجسّم شده بودند به صورت هاي مهيب متعفن و او را آزار مي كردند،تا مجسّمات اخلاق نيكو با صورت هاي زيبا و بوهاي معطر به فرياد او رسيده مي بخشد.
اغلب در مجلس خود از فقهاي شافعيه و بزرگان صوفيه پذيرايي مي كرد،و ارادت خود را به صوفيه مي گفته است. كرامتي بوده كه از شخص صوفي به ظهور رسيده،از اين كه وقتي من در خدمت يكي از امرا بودم شخصي صوفي با من تصادف نمود و به من گفت حسن خدمت كسي را اختيار كن كه تو را فايده اي بخشد نه آن كه سگ ها پاره اش سازند.
اتفاقاً شب را امير بر حسب عادت شراب بسياري استعمال كرده و بي خردانه رفتار مي نمايد،در صورتي كه او را چند سگ شرير دريده بودند سگ ها او را نشناخته مورد حمله مي سازند و پاره پاره اش مي كنند. فردا من معني كلام صوفي را كه نفهميده بودم و از آن روز مصمّم به خدمتگزاري اين طايفه شدم،به اين مناسبت مدرسه و خانقاه چندي بنا گذارد كه نظاميه ي بغداد با موقوفات فراوان و نظاميه ي اصفهان بالاخره خوابگاه و مخدوم او و فرزندانش شد،معروف است.
خواجه نظام الملك اول كسي است كه بناي مدرسه جهت فقها گذارد و در اسلام و پس از آن رواج يافت،خواجه نظام الملك هر وقت صداي اذان را مي شنيد كارها را گذاشته به عبادت مي پرداخت،وقتي امام الحرمين و ابوالقاسم قشيري بر او وارد مي شدند به آن ها نهايت احترام را مي گذارد وبر مسند وزارت مي نشانيد.
خواجه را با مقام وزارت وارستگي بود كه هم استماع حديث مي كرد و آن را املا مي نمود و مي خواست در زمره ي محدثين شمرده شود،چنانچه در مراتب او نوشته اند كه [در] يازده سالگي از حفظ قرآن فارغ شد؛كه بيشتر حافظ قرآن،كساني را مي گفتند كه تمام قرآن را با ده قرائت حفظ داشته باشند.
خواجه را در مقام حساب و استيفاي امور ديوان بهره ي وافي نبوده،چنان چه از دو قضيه اي كه ميانه ي او و حسن صباح در حضور ملك شاه به وقوع انجاميد كشف حقيقت مي گردد،يكي موقعي كه ملك شاه در حلب بود پانصد من سنگ رخام كه از ظرف مي- سازند دستور داد تا به اصفهان بياورند. دو نفر مكاري كه يكي شش شتر داشت و ديگري چهار شتر و هر كدام نيز پانصد من رخام خاصه خود داشتند آن سنگ هاي سلطاني را به اصفهان آوردند،ملك شاه در مقابل اين خدمت هزار دينار انعام داد. خواجه،صاحب شش شتر را به ششصد دينار قسمت داد و چهارصد دينار به صاحب چهار شتر داد. حسن صباح كه در اين وقت حاضر بود به ملك شاه رسانيد كه خواجه حق يكي از مكاريان را به ديگري داده و ظلم نموده است،ملك شاه،مجلسي ساخت كه در آنجا حسن صبّاح بيان مسأله را كند. در آن مجلس حسن صبّاح بياناتي كرد ولي توضيحات ابتداييه حسن صباح را خواجه و سايرين ملتفت نشدند تا ملك شاه به او گفت بياني واضح تر نما كه همه كس بفهمد،حسن در جواب گفت مجموع رخام هزار و پانصد من بر ده شتر حمل شده هر يك صد و پنجاه من مي شود پس صاحب شش شتر كه نهصد من آورده است پانصد من خاصه ي خود اوست و چهارصد من محمولات سلطان؛و مكاري چهار شتري كه ششصد من حمل داشته پانصد من خاصه ي خود فقط يكصد من از سلطان را حمل نموده و بنا بر اين هشتصد دينار به مكاري اول بايد برسد نه ششصد،و مكاري دوم مستحق دويست دينار است نه چهارصد. مسلّم است اثر اين پيشامد تنزل دادن مقام علمي خواجه نظام الملك مي شود در نظر ملك شاه.
و ديگر حكايتي است كه ملك شاه وقتي صورت محاسبات كليه ي مملكت را از خواجه خواست و خواجه دو سال مهلت طلبيد،حسن صباح كه در مجلس حاضر بود اظهار داشت كه چهل روزه حاضر مي سازم،خواجه كه مي دانست كه حسن از عهده ي قول خود بر مي آيد در مقام برآمد كه شكستي به او وارد آورد. يكي از غلامان خود را دستور داد كه تا با غلام حسن آميزشي حاصل نمايد،غلام خواجه به دستور مقرر،غلام حسن را به تلطّف و مهرباني فريفته ي خود ساخت و روز موعود باز بر حسب دستور خواجه درب عمارت ملك شاه ايستاده همين كه غلام حسن دفترهاي جمع و خرج را آورده منتظر بود كه در موقع به حضور رساند،غلام خواجه خود را به دفترها رسانيد و آن ها را بر مي داشت و مي گذارد و به اطميناني كه غلام حسن داشت به دوستي او،او را ممانعت نكرد تابه ناگاه دفتر را از دست خود رها ساخت و اوراق متفرق شد و از ترتيب بيفتاد و خواجه به مقصود رسيد،زيرا وقتي حسن دفتر را در جلو ملكشاه حاضر كرد هر سؤالي ملك شاه از او مي نمود به سبب بر هم خوردن اوراق دفتر مدتي حسن به دست و پا مي افتاد كه پيدا كند،از اين رو خلق ملك شاه تنگ گرديد،و خواجه نظام الملك موقعي يافته تمسخر نمود كه كار دو ساله را در ظرف چهل روز انجام دادن بهتر از اين نمي شود. اين انفعال كه در اينجا براي صبّاح پيدا شد (1) با ساير وقايعي كه ميانه ي نظام الملك و صبّاح در اثر اختلاف مذهب به روز نمود،حسن صبّاح را وادار به انتقام ساخت تا كرد آنچه كرد.
خواجه نظام الملك براي خودنمايي و وانمود ساختن وسعت مملكت ملك شاه مضايقت نداشت كه اجرت ملاحان و عمله در رود جيحون را كه اردو و اثقال و احمال ملك شاه را از يك طرف رود به طرف ديگر رود نقل داده بودند،به عامل حلب حواله دهد.
يا اين كه فرستاده ي قيصر روم را نزد ملك شاه در اصفهان در وقت عظيمت تركستان اجازه ي حضور ندهد تا روز ورود ملك شاه به سمرقند كه همه جا از اصفهان تا سمرقند به وعده ي ملاقات نزديك،آن بيچاره را كشيد و برد.
وقتي كه ملك شاه به سلطنت رسيد طفلي بود هيجده ساله،به سعي و كوشش خواجه نظام الملك كه دستوري بود سالخورده و معلوم است كه در اين صورت نظر خواجه به او در حقيقت نظر فرزندي مي شود،ملك شاه هم در امورات از او تمكين مي كند و همه ي كارها تفويض به رأي خواجه شده بود. تا اين كه ملك شاه به جواني رسيد.
محارم و اطرافيان آن هم نيز هر يك به خيال سروري افتادند و ملك شاه را در خلوت از خواجه مي رنجانيدند،مخصوصاً تركان خاتون زوجه ي ملك شاه كه مي خواست محمود پسر خود را وليعهد سازد،و خواجه نظام الملك بر كيارق را شايسته ي ولايت عهد مي دانست و نزد ملك شاه از او تمجيد مي كرد؛بنابر اين تركان خاتون در خلوت اغلب نزد ملك شاه غيبت خواجه را مي كرد و مي گفت نظام الملك دوازده پسر دارد – يكي فخر الملك ديگري مؤيد الملك عبدالله بن نظام الملك و ديگري عز الملك ابوعبدالله حسين و ديگري عماد الملك ابوالقاسم بن نظام الملك و ديگر مرزبان فيروزبن نظام الملك و ديگر جمال الملك منصور بن نظام الملك- و منافع مملكت را ميانه ي ايشان تقسيم كرده ديگر براي بستگان تو چيزي باقي نگذارد.
وقتي هم سلطان ملك شاه يكي از بزرگان امراي خود را به شحنگي مرو فرستاد،حاكم مرو،حفيد خواجه با او اختلافي حاصل نموده او را سياست كرد و مدتي محبوس ساخت،پس از آن كه از حبس خلاص شد نزد سلطان آمده شكايت كرد.
و از اتفّاقات ناگوار كه ميانه ي ملكشاه و نظام الملك واقع شد واقعه ي جمال الملك است:
ملك شاه را مسخره اي بود معروف به جعفرك كه نزد ملك شاه در خلوت ها تقليد نظام الملك را بيرون مي آورد،اين قضيه را جمال الملك وقتي كه والي بلخ و توابع او بود شنيده نتوانست تحمل كند،با عجله به سمت پايتخت- اصفهان- كه اين هنگام ملك- شاه و نظام الملك در آن جا بودند،منزل ها را به هم پيچيده ورود نمود.فخر الملك و مؤيد الملك برادرهايش جهت استقبال بيرون آمدند،در وقت ملاقات با آن ها خشونت آغازيد جهت اغماض از حركات جعفرك ازكارهايي كه شنيده بود.
موقعي كه به حضور ملك شاه رفت،جعفرك را ديد بالاي سر سلطان ايستاده او را راند و گفت مانند تو مسخره شايسته ي ايستادن اين مقام و خنديدن در حضور پادشاه نيستي در ميان اين جماعت،و از منزل سلطان خارج شد و حكم داد جعفرك را دستگير نمودند و زبانش را از پشت سر بيرون كشيدند او را هلاك ساختـ[ند].
پس از اين واقعه،با ملك شاه و پدر به سمت خراسان عظيمت نمودند و در نيشابور مدتي اقامت داشتند. هنگام مراجعت به اصفهان نظام الملك پيش تر روانه ي پايتخت شد،ملك شاه،عميد خراساني را حاضر ساخته به او گفت كدام يك نزد تو محبوب تر است،آيا سر خودت يا سر جمال الملك.جواب داد خود را بيش از او دوست دارم،ملك شاه به او دستور داد و گفت اگر تدبيري در كشتن او نكني قطعاً تو را خواهم كشت.
عميد با خادم جمال الملك كه مخصوص خدمتش بود،دوستي انداخت و در سرّ به او حالي نمود كه حفظ مقام و مرسوم شماها موكول است به تدبيري كه در نتيجه جمال الملك كشته شود،چه سلطان اراده كرده است كه او را دستگير كرده هلاك سازد،و هرگاه شما او را پنهاني به قتل رسانيد صلاح شما خواهد بود،چه،اگر سلطان او را ظاهراً هلاك سازد ناچار شماها را هم پراكنده خواهد ساخت.
خادم را گمان رسيد كه اين دستور صحت دارد و كوزه ي فقاع جمال الملك را مسموم ساخت،تا وقتي كه جمال الملك فقاع ساخت،خادم همان كوزه را پيش او آورد تناول كرده بدرود زندگاني گفت.
ملك شاه بعد از اطلاع از واقعه با شتاب حركت نمود تا به نظام الملك رسيد و او را از وفات منصور مطلّع ساخته تعزيت گفت كه من فرزند تو هستم و تو از هر كسي شايسته تري از صبر و شكيبايي كردن در چنين موقع. تدريجاً اين طور وقايع باعث خشم ملك شاه گرديد،.و هرگاه مخلصين خواجه،اين قضايا را جهت خواجه حكايت مي كردند تا چاره جويي نمايد،خواجه با اطمينان اين كه مؤسس سلطنت ملك شاه بوده است،نه جلوگيري از دسايس و نه عذر خواهي و علاج كار مي نمود؛تا اين كه كم كم رشته ي الفت ميانه ي ملك شاه و خواجه بريده شد و ملك شاه براي خواجه پيغام فرستاد اگر تو را در مملكت شركتي است بازگو و الا بي حكم و فرمان ما،چرا اولاد خود را در ولايات حكومت و استقلال داده اي؟ و اگر ترك اين مسلك ننمايي دستار از سر،و دوات از پيش تو حكم مي كنم بردارند. خواجه در جواب گفت دستار و دوات من را با تاج و تخت تو كارپرداز قضا به يكديگر مربوط ساخته،هرگاه دوات و دستار مرا آسيبي رسد بي درنگ تاج و تخت تو را هم آسيبي خواهد رسيد.
اين حكايت را رسولان شرم كردند به طوري كه خواجه گفت به ملك شاه برسانند،ليكن ملك شاه كه تفرس به اين قضيه را قبلاً داشت يك نفر را مخصوصاً و محرمانه همراه رسولان گماشته بود كه اگر آن ها چيزي را پنهان دارند از دو طرف،او را واضح سازد؛پس از مراجعت،رسولان پرده پوشي از كلمات خواجه نمودند،جاسوس ملك شاه حضوراً پرده از روي كار برداشت و خواجه و ملك شاه از اين تاريخ از هم جدا افتادند،و ملك شاه،خواجه را در اصفهان تنها گذارده به بغداد مسافرت نمود،خواجه پس از حركت ملك شاه روانه ي بغداد گرديد.
روزي در نزديكي نهاوند براي افطار به خرگاه خود مي رفت،جواني ناشناس به سوي او شتافت و فرياد تظلّم برداشت،خواجه به تصوّر اين كه عريضه دارد ايستاد و غلامان را قدغن كرد از او جلوگيري نكنند،تا جوان رسيد و كاردي در قلب خواجه فرو كرد كه در همان جا در گذشت،و اردوي ملك شاه در آن وقت نزديك خرگاه خواجه بود به طوري به هم خورد كه ملك شاه شخصاً به ميان اردو آمد و آشوب را ساكت ساخت،رمضان چهارصد و هشتاد و پنج.
بستگان خواجه،قاتل را همانجا به قصاص رسانيدند،جسد او را به اصفهان حمل نمودند.
محرّك قتل خواجه،بعضي ملاحده را گفتند،جمعي خود ملكشاه را گويند زيرا از طول مدت وزارت خارجه خسته شده [بود]. جماعتي هم ابوالغنايم را گفتند كه منفعت اين قتل كه جانشيني خواجه بود نصييب او گرديد و هم غلامان خواجه،وقتي به دست او يافتند به قصاص خواجه او را قطعه قطعه ساختند.جنازه ي خواجه را در مدرسه ي او در اصفهان دفن نمودند كه حاليّه هم محلّ قبر او
در محله ي دال بتي – دارالبطيخ- در پاچنار آن جا معروف است.
امير ابوعلي قوام الدين حسن بن علي بن اسحق بن عباس نوقاني رادكاني طوسي،وزير ملكشاه سلجوقي.
از با كفايت ترين و لايق ترين و دانشمندان وزراي سلاجقه. خدمات زيادي به ملك و مملكت نموده،و علما و دانشمندان را احترام زياد مي نموده. در شهر هاي مختلف،مدارس جهت طلاب علوم ساخته كه عموماً به نظاميه معروف است: مانند: نظاميه ي اصفهان،بغداد،ري،نيشابور.
در 21 ذي قعده ي 408 متولد،و در 12 رمضان سال 485 در سفر بغداد در كرمانشاه (بروجرد) به دست فداييان اسماعيليّه كشته شد،جنازه به اصفهان منتقل گرديده،در مدرسه ي او مدفون شد،و آنجا را به همين جهت (تربت نظام) گويند.
خواجه عقل فطري را با عقل مكتسبي توأم ساخته،و در فقه و حديث و ادبيّات و ديگر علوم متداوله دستي قوي داشته،به فارسي و عربي شعر مي گفته.
گويند: خواجه اولين كسي است كه بناي مدرسه گذاشته،و هم اول وزيري است كه از طرف خلفا لقب يافته،او را رضي اميرالمؤمنين (عليه السلام)،و تاج الحضرتين مي ناميده اند.
مدت سي سال با كمال قدرت و احترام،وزارت آلب ارسلان و ملكشاه را داشته. از آثارش علاوه بر مدارس و مساجد و رباطات كتاب:
1. سياست نامه،يا سيرالملوك؛
2. قانون الملك (غير از كتاب سياست نامه است).
خواجه با وجود اشتغال به كارهاي وزارت،و رسيدگي به حال ارباب حاجت و رعيّت،خطّ نستعليق (2) و رقاع را در كمال خوبي مي- نوشته است.
انوري در مرثيه ي او گويد:
حاميّ‌جهان ز جور افلاك برفت
بنياد نظام عالم خاك برفت
او رفت و سعادت از جهان پاك برفت
تو ز هر زمانه خور كه ترياك برفت
چون در شوّال اين سال،ملك شاه وفات يافت،امير معزّي در مرثيه ي آن دو گفت:
رفت در يك مه به فردوس برين دستور پير
شاه برنا از پي او رفت يك ماه دگر
كرد ناگه قهر يزدان عجز سلطان آشكار
قهر يزداني ببين و عجز سلطاني نگر
*******
دستور و شهنشه ازجهان رايت خويش
بردند و مصيبتي نيامد زان بيش
بس دل كه شدي ز مرگ شاهنشه ريش
گر كشتن دستور نبودي در پيش
فايده 1: در مقبره ي خواجه چندين نفر از سلاطين و بزرگان مدفون مي باشند:
1. بركيارق
2. جمال الدين حسين صفي الدين محمد صفوي،از شاهزادگان صفوي،در سال 923 وفات يافته،در اين محل مدفون گرديد. (3)
3. سلطان سنجر سلجوقي،در اين مقبره ي قبري بدو منسوب است،لكن صحت آن مورد ترديد مي باشد،بلكه بطلان آن واضح است.
4. مير سيّد علي شهيد،از بزرگان علماي [وزراي] زمان خود بوده،و در 3 شوال 859 شهيد شده،در اين محل مدفون گرديد. (4)
5. سلطان غياث الدين محمد بن ملكشاه،متوفّي در 24 ذيحجّه ي سال 511 به سنّ سي و پنج سالگي.در اين سال،يحيي بن مهدي اصفهاني مورّخ نيز وفات يافته،در اين شهر مدفون گرديد.
6. ميرزا محمد معينا،از كتّاب و نويسندگان و شعراي عهدي صفوي،وفاتش به سال 1120 روي داده است. (5)
7. سلطان محمود بن محمد بن ملكشاه،بدون موفقيت در جنگ ها به سال 525 كشته شد و سلطنت نكرد.
8. سلطان مسعود بن محمد بن ملكشاه. در 547 در همدان مرده،و ظاهراً در اصفهان مدفون شد.
9. ملك شاه،جلال الدين ابوالفتح حسن بن محمد آلب الرسلان بن چغري بيك بن سلجوق. در 447 متولد،و در 465 به سلطنت نشسته،و در شوال 485 وفات يافته.
در اثر لياقت و كارداني خواجه نظام الملك،از معروف ترين و مقتدترين سلاطين سلجوقي است،و در زمان او حسن صبّاح شروع به دعوت نمود،و به دست يارانش عده اي كثير از بزرگان كشته شدند.
از آثار او اصلاح تقويم است كه به دستياري جمعي از علماي بزرگ رياضي انجام يافته،و به (تقويم جلالي) معروف است.
خاقاني در مرثيه ي او گويد:
ملك شه آب و آتش بود،رفت آن آب و مرد آتش
كنون خاكستر و خاك است مانده در سپاهانش
10. حكيم مؤمن تنكابني؛ميرزا محمد مؤمن بن محمد زمان حسيني تنكابني.سيّد حكيم فاضل اديب. معاصر شاه سليمان صفوي بوده،و كتاب خود را در طب به نام (تحفه المؤمنين) و بر حسب آنچه مشهور است (تحفه ي حكيم مؤمن) را در زمان اين پادشاه تأليف نموده كه مكرّر به طبع رسيده. اولاد او در اصفهان و نجف آباد ساكن مي باشند.
در صحن مقبره ي خواجه،قبر كوچكي است كه بر روي او: ميرزا محمد مؤمن (حكيم و اديب شاعر) (6) متوفي به سال 923 مرقوم است،و اتّحاد نام،برخي را به اشتباه انداخته،وي را حكيم مؤمن تنكابني سابق الذكر دانسته اند،و حال آن كه تاريخ قبر،حكايت از اختلاف آن دو مي نمايد،و او دانشمند ديگري است غير از حكيم تنكابني.
11. مؤيّد الملك ابوبكربن نظام الملك،در 494 گرفتار شده،و بر كيارق او را كشته،جنازه اش به اصفهان منتقل شده،و در مقبره ي خواجه جنب پدر مدفون گرديده است.
خواجه را در اولاد و اعقاب زياد است كه عموماً به وزارت رسيده،و احتمالاً پس از فوت،در مقبره ي پدر مدفون شده اند،و آنها عبارتند از:
1.ضياء الدين الملك احمد؛
2.فخرالملك حسن؛
3.شمس الملك عثمان؛
4.عزّالملك؛
5.صدرالدين محمد بن حسن.
جهت اطلاع از حالات آنان به كتاب آثار الوزراء‌و تجارب السلف،و سلجوقنامه،و ديگر مواضع رجوع شود.
فايده 2: چنانكه قبلاً يادآور شديم عدّه اي از دانشمندان و بزرگان به دست فداييان اسماعيليّه كشته شدند. ذيلاً به نام چند نفر از آنان كه مربوط به اصفهان است اشاره مي شود: (منقول از جوامع التواريخ رشيدي)
1. خواجه نظام الملك،به دست ابوطاهر ارزاني ديلمي در 485.
2. ابوالمظفّر خجندي،مفتي و واعظ اصفهان،به دست ابوالفتح سنجري،در شعبان 491 (ابوالمجيد مظفّر) و در ري ارغش نظامي كه دختر عمّ بر كيارق زن او بود كشته شد.
3. امير بيكلا سر مز سردار بزرگ سلطان محمّد،در عمارت سلطنتي اصفهان،به سال 493.
4. قاضي عبدالله اصفهاني،به دست ابوالعباس نقيب،در ماه صفر 493.
5. عبدالجليل دهستاني،وزير بر كيارق،به دست جواني موي سرخ،در 495.
6. ابوالعلا صاعدي مفتي اصفهان،در مسجد جامع،به دست باطنيان،در 495.
7. خواجه عبداللطيف خجندي،رييس شافعيان،به دست فداييان،در 496.
8. سيّد دولتشاه علوي رييس اصفهان،به دست با عبدالله موغاني،در جمادي الاولي 528.
9. راشد،فرزند مسترشد خليفه ي عبّاسي،به دست چهار رفيق،در رمضان 532. در اين سال،كيا بزرگ اميد،پادشاه اسماعيلي مرده،و پسرش محمد جاي گير او شد.
10. اغملش،نايب خليفه در اصفهان،به سال 613.
 

پي نوشت ها:

1. در رياض الانساب نوشته: حسن صباح بن علي بن محمد بن جعفر بن حسين بن حسين بن محمد الصباح بن بوحميري،پادشاه يمن. در اول حسن اثني عشري بوده و حاجب آلب ارسلان سلجوقي ميان او و نظام الملك وزير بر سر حساب ممالك خصومت افتاد و از خدمت آلب ارسلان دور شد... و در سال 471 به شام رفت و در خدمت مستنصر بالله از مذهب شيعه ي اسماعيليه انتقال نمود... در زمان او بسياري از اهل سنت و جماعت را كه به اسماعيليه ي و ساير فرق در مقام منازعه ديدند،فداييان كشتند. صدور اين امور باعث شد كه اهل سنت و جماعت،نسبت الحاد و كفر به اين فرقه دادند. حسن صباح در ربيع الاخر پانصد و هيجده وفات نمود. حسن صباح يك پسر خود را به تهمت قتل شخصي به قصاص رسانيد و ديگري را به تهمت شرب خم كشت،تدبير امور ملك و تلفيق احكام دينيه حسن را مجال نداد كه بيش از دو مرتبه از بام قلعه ي الموت برآيد.(مؤلف)
2. تذكره ي خوشنويسان: 37.
3. رجال اصفهان: 193.
4. رجال اصفهان: 193.
5. رجال اصفهان: 194.
6. به نوشته ي رفيعي مهرآبادي بر سنگ مزار نامبرده اسامي 14 معصوم و سه بيت شعر با اين مطلع:
فرياد ز رفتن محمد مؤمن
كز نخل حيات خويشتن طرف نسبت
و تاريخ وفات او در 27 رمضان المبارك 923 نقش شده و هيچ عنوان و لقبي براي او ذكر نشده كه مي رساند كه از مردان عادي بوده كه ناكام از دنيا رفته است. ر.ك: آثار ملّي اصفهان: 791.

منابع:

رجال و مشاهير اصفهان،تأليف مير سيد علي جناب،1385،چاپ اول صص 232 – 224.
دانشمندان و بزرگان اصفهان،تأليف مرحوم مصلح الدين مهدوي،جلد دوم،1384،چاپ اول،صص 596 – 590.

شنبه 27 فروردین 1390  2:57 PM
تشکرات از این پست
amuzesh2005
amuzesh2005
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1387 
تعداد پست ها : 6524
محل سکونت : آذربایجانشرقی

پاسخ به:مشاهیر اصفهان

خانواده مجلسي

خانواده مجلسي از قراري كه معلوم مي گردد از قديم ساكن اصفهان بوده اند،زيرا يكي از اجداد آن ها حافظ (1) ابونعيم بوده است و ديگري شيخ يوسف بناء،هر دو از اعيان اصفهان و مدفون در آن [شهر] مي باشند. ليكن ملا محمد تقي مجلسي در امضاي خود،جبل عاملي مي نويسد،و تصور مي گردد اين نسبت از طرف مادر او كه دختر ملا درويش محمد نطنزي بوده و آن هم امضاي عاملي داشته،از آن راه باشد.
اگر چه جماعتي را هم اين است عقيده كه از،ملا مقصود علي از جبل عامل به نطنز مهاجرت نمود. ابتداي اين خانواده ازملا مقصود علي شروع مي شود كه از اهل دانش و ادب بوده،در ترويج شريعت و تشيّع عنواني داشته،و تخلص خود را در شعر مجلسي مي كرده و به همين مناسبت،اين اسم به خانواده ي او سرايت نموده. مادر ملا محمد تقي،دختر درويش محمد بوده از اهل نطنز،و مقصود علي كه منشاء او هرجابوده باشد به سبب اين ازدواج كه در نطنز واقع شده ودر آنجا سكونت داشته معروف به نطنزي گشته [است].
مادر ملا محمد تقي و برادرش ملا محمد صادق در امر قناعت معاش،قابل توجه نويسندگان بوده [اند] كه نوشته اند: وقتي ملا مقصود علي سفري كرد و دو فرزند خود را نزد ملا عبدالله شوشتري گذارده جهت مواظبت تحصيل آن ها،اتفاقاً ايام عيدي مي رسد و ملا عبدالله سه تومان به ملا محمد تقي مي دهد (2) براي مصارف ضروريّه. ملا محمد تقي جهت اجازه ي خرج آن از مادر،نزد او مي- آورد،مادر او اظهار مي دارد كه چون محل معاش ماها از دكاني است كه اجاره ي آن،چهار غازي يك است و مدتي است كه شالوده ي مخارج شما بر اين مبلغ منفت ريخته شده،در صورتي كه اين سه تومان را قبول نموده مصرف نماييم و وضع مخارج ما تغيير كند ناچار عادت خود را فراموش كرده و مجبوريم براي جبران آن اغلب اوقات خدمت جناب آخوند شكايت احتياج كنيم،و اين كاري است كه شايسته ي وضعيت ما نيست،و وجه را مسترد داشت.
ملا عبدالله نيز از اين عذر شايسته مسرت يافته در حق او دعا كرد. درويش محمد جد مادري آن ها روايت از كركي كرده و در سلطنت صفويه معروف گشته و اول كسي است كه نشر احاديث شيعه را در اصفهان نمود.
 

ملا محمد تقي مجلسي

در سنه ي هزار و سه متولد شد. تحصيلات او نزد شيخ بهايي و ملا عبدالله شوشتري شده. زماني هم در نجف اشرف به رياضات (3) و تهذيب اخلاق مي پرداخته،و به اين سبب،و هم اين كه رساله اي در طريقت و سلوك نوشته و اشعاري كه در اين باب به خط او ديده شده،او را نسبت به تصوف داده اند. خود او هم بعضي مطالب نسبت به خود مي دهد شبيه به كلمات آن ها. در سند روايه خود صحيفه ي سجاديه را در شرح شيخيه مي نويسد،بيشتر صحبت من با شيخ بهايي در تصوّف بود و نيز مي نويسد،حضرت صاحب را ميانه ي خواب و بيداري در جامع قديم اصفهان نزديك درب گلي ديدم ايستاده و آن جا حاليه مدرسه مير است و به من گفت كتابي جهت تو به محمد تاج دادم از او بگير. بعد از بيدار شدن و گرفتن كتاب از آقا حسن تاج ساكن محله ي دارالبطيخ،كتاب در اصفهان و ساير جاها شهرت يافت،و نيز وقتي آمدم نزد شيخ بهايي در مدرسش پهلوي مسجد جامع،ديدم مشغول مقابله صحيفه مي باشد.
مجملاً با آن كه اغلب با شيخ بهايي مقرب السلطان معاشرت داشته،و در مسجد جمعه و مسجد شاه [نماز] جمعه و جماعت مي گذارده – بعد از دو امام شيخ بهايي و ميرداماد- باز شهرت او به عرفان و از دنيا گذشتن بيشتر از شهرت او به فقاهت و اخبار بوده،و حتي ميرلوحي همين شهرت را،وسيله ي طعن او دانسته و فرزندش ملا محمد باقر از او دفاع كرده [است].
سلسله اي از عرفا هم اتصال طريقت خود را به ملا محمد تقي مي رسانند. كتاب هاي او در اخبار و فقه و غيره مانند شرح (من لا يحضره الفقيه) فارسي و عربي و (مقادير و اوزان) و غيره معروف است.
وفات او در سنه ي هزار و هفتاد واقع شده مقبره ي او در مسجد جمعه معروف است كه قبل از او به مقبره ي چهل دختران معروف بوده. اولاد او يكي ميرزا عزيزالله پدر ميرزا محمد كاظم پدر ميرزا محمد تقي الماسي كه امام جمعه شد. وفات ميرزا عزيزالله سنه ي 1074.
دويم ملا عبدالله كه تحصيلات او نزد والدش شده و بعد از وفات پدر مهاجرت به هند كرده و به پريشاني در آن جا وفات مي كند،در سنه ي هزار و هشتاد و كسري. سوم محمد باقر مجلسي معروف كه شرح حالش در عنوان جدا ذيلاً نوشته [شده است].
و دختر اول ملا محمد تقي مجلسي آمنه بيگم است،زوجه ملا محمد صالح مازندراني،دوم زوجه ملا محمد علي استرآبادي. سوم زوجه ي ملا ميرزا شيرواني،چهارم زوجه ي ميرزا كمال فسايي.
 

ملا محمد باقر مجلسي

تولد او در سنه ي هزار و سي و هفت بوده،تحصيلات او نزد والدش و ملا محمد صالح مازندراني،ملا حسن علي شوشتري،ميرزا رفيعاي ناييني،مير محمد قاسم قهپايه اي،محمد شريف رودشتي،شيخ علي شهيدي،و غير هم،كه عده ي آن ها بالغ بر بيست نفر مي- شود.
و شاگردان او مانند سيد جزايري،مير محمد صالح خاتون آبادي،ميرزا عبدالله افندي،فاضل سراب و غير هم،كه عده ي معاريف آن- ها،زايد بر پنجاه نفر مي شود. و اما تصانيف او اول كتاب بحارالانوار است مشتمل بر بيست و پنج جلد يا بيست و شش جلد كه عده ي ابيات كتابت او تقريباً هفتصد و پنجاه هزار مي شود و مشتمل است بر توحيد و عدل و و امامت و فتن و محن و حالات [حضرت امام] علي (عليه السلام)،حالات فاطمه و حسنين و ساير ائمه (عليهم السلام)،و غيبت و السماء و العالم و طهارت و صلوه و زيارت،الخ.
كه بعضي از آن ها راخود جمع و تأليف نموده و پاره ي ديگر را بعد از او،بستگان او جمع و تأليف نموده اند. – ميرزا عبدالله افندي- و كتب ديگر عربي او كه دوازده فقره است،عده ي ادبيات آن ها قريب دويست و هشتاد هزار بيت مي شود،و كتاب هاي فارسي او كه پنجاه و سه فقره است.(4)
از رساله هاي پنجاه بيتي و صد بيتي و سيصد و هفتصد و هزار،تا قريب چهل هزار بيت مي شود. كه اين ها هم بالغ بر دويست هزار بيت مي شود. بنابراين مجموع كليه ي تأليفات او حدود يك ميليون و دويست هزار بيت مي گردد. عمده ي آن ها متن حديث يا عبارات دعا يا لغت يا ترجمه اند و مقدار كمي بيانات و اقوال مختلفه دارد.
با وجود اين بعضي كه مجموع اين تأليفات در نظرشان بزرگ آمده،نسبت داده اند كه متصدي نوشتن عناوين مطالب اين كتاب ها خود مجلسي بوده و بيانات ديگر آن ها منصوب به كساني است كه نزد او بوده اند،مانند سيد نعمت الله جزايري و ملا عبدالله بحريني و غير هما.
ملا محمد باقر مجلسي در ضديّت با ملل متنوعه كه در اصفهان بودند مبالغه داشته،مثل اين كه: در تاريخ 1098 [ه.ق] سليمان صفوي،شيخ الاسلامي و امور شرعيه را به عهده ي او گذاشت و امام جمعه و جماعت بود. در آن تاريخ تجار هندي كه در اصفهان بودند و عمل صرّافي و استقراض و تجارت امتعه ايران با هندوستان را متكفّل بودند و بالاجمال امر تجارت اصفهان كاملاً به وجود آنها بود،معبدي داشتند كه آن را دولتخانه مي ناميدند و شكلي را براي توسلات خود در آن جا گذارده بودند – به فارسي اجسامي را كه بشر در موقع توسّل مورد توجه خود قرار مي دهد بت مي نامند و شايد اين كلمه همان بوده است كه در طرف مشرق آسيا معروف است – در سال اول كه متصدّي امور شد در صدد شكستن آن بت برآمد و هُنود همه قسم اقدامي براي جلوگيري از آن نمودند حتي دادن پول زياد به شخص پادشاه كه بت شكسته نشود و او را از ايران خارج ساخته به هند برند و مفيد نشد و بالاخره بت شكسته شد. يكي از اشخاص ذي علاقه به آن بت،در آن وقت خود را به طور اختناق كشت – معلوم است پس از اين قضيه هنود طوري خواهد شد كه نتواند در اصفهان زيستن نمايد و از آن جا قطع علاقه كنند.
تجارت ايران و هندوستان در آن تاريخ هنوز اغلب از راه افغانستان مي شده و مير و يس سرمايه دار افغاني كه تجارت هندوستان و ايران مي كرده،احتمال قوي مي رود كه با ااين تجّار هنود مربوط باشد و اين وقايع براي او هم توليد اشكال و دشمني كرده است.
در موضوع اهل تصوف كلمات متناقض از ملا محمد باقر مجلسي ديده مي شود،مثل اين كه مير لوحي به ملا محمد تقي مجلسي مسلك تصوف را نسبت داده و مايه ي توهين و طعن او شمرده. ملا محمد باقر مجلسي انكار بليغ در اين نسبت كرده و صوفيّه را داراي عقايد فاسد شمرده با تفصيل. و سيد جزايري را از تمام ساختن تأليفات كتاب مقامات النجاه منع نمود،به سبب آن كه در ضمن كتاب،اشعار عرفانيه و كلمات ذوقيّه درج كرده بود و اين را منافي مصاحبت سيد جزايري با خودش تصور كرده بود بالعكس،به موجب آن چه در كتاب طرايق در فصل دوم از جلد اول از جواب سؤالي كه از مجلسي نقل مي كند از صوفيه ستايش و مدح شده و تصوف را از خصال بزرگان دانسته [است].
در اول ذادالمعاد،كلمه ي : (خروش صوفيان صفوت نشان) نوشته،كه دليل بر مدح آن ها است. (روضات) از سيد جزايري نقل مي- كند كه وقتي با مجلسي مباحثه كردم در خصوص اسباب دنيويه ي زيادي كه براي خود فراهم ساخته بود و حتي كنيزان مطبخ او لباس ترمه مي پوشيدند و نتيجه از مباحثه گرفته نشد،در خاتمه مجلسي قرارداد نمود كه پس از مرگ،اثر اين رياست ها ظاهر خواهد شد و اتفاقاً بعد از وفات در خواب ديدمش كه گفت: عملي كه دستگير من شد در آخرت اين كه،روزي سواره در بازار بزرگ اصفهان مي گذشتم يك نفري را ديدم [كه] مردم اطراف او جمع شده اند و هر كدام به بهانه ي فساد عقيده ي او را آزار و زجر مي نمودند و من مي دانستم كه اين شخص مؤمن و پرهيزگار است و محض اجتناب از بد گويي مردم ابراز نكرده بودم تا در اين وقت متنبه شدم تا كي محض ملاحظه مردم و خلق از رضايت خالق،چشم پوشيده و محض رضايت خدا از زجر و اذيت او جلوگيري كردم... .
مؤلف (لؤلؤه البحرين) نوشته رياست او در امر دين و دنيا را احدي از علما سابقين و لاحقين دارا نشدند. و هم اين كه امور مملكت ايران در ايام حيات او منظم بود و پس از فوت او اختلال يافت. از اين عبارت و ساير كلمات ارباب رجال مستفاد مي شود كه سلطنت ايران اسماء با سلطان حسين بود و فوايد سلطنت و رتق و فتق امور با ملا محمد باقر. چنان چه مشهور است اشخاصي كه شغل و منصبي را از دولت مي خواسته اند قبلاً بايست ترضيه خاطر مجلسي و اطرافيان او را بنمايند تا نايل گردند.
نتيجه ي اين رياست را بعد از وفات او،مقبره ي او دارا شد. زيرا كه اغلب جمعيت زياد اطراف او مجتمع مي گردند و نذورات و چراغ زيادي در آن جا مصرف مي نمايند. و در مواقعي كه دو نفر اختلاف داشته باشند،قسم مقبره ي او را قاطع مي دهند،بلكه گاهي مدعابه را نزديك قبر او مي گذارند و به مدعي تهديد مي كنند كه اگر راست مي گويي مدعي به خود را از اين جا بردار. و يقين دارند كه اگر بناحق بود در اثر قبر مجلسي هلاك خواهد شد. نظاير ديگري هم از او در دست هست (5) ...
كلامي كه مشهور است [آن است] كه مجلسي را جماعتي ديگر از اهل علم در تأليفاتش مساعدت مي نمودند،به نحوي كه خود مجلسي عنواني را ذكر مي كرده و سايرين بيانات و توضيحات او را تمام مي ساخته اند. بعضي توجيه كرده اند كه نوشتن متن اخبار و ادعيه را فقط مجلسي به سايرين محوّل مي ساخته و خود او باز اين را هم مراجعه مي نمود.
سيد نعمت الله جزايري در (انوار نعماني) در توجيه حديث (لو علم الناس ثواب زيارت الحسين في نصف الشعبان الخ) نوشته كه در مجلس مجلسي بوديم با جماعتي،مرا خواب برد،وقتي بيدار شدم كه در وجوه معني حديث گفتگو بود.. الخ. از اينجا مستفاد مي گردد كه قطعاً تأليفات به طور اداري و مجلس اجتماعي شده،مثل اين كه مطالب رجاليه محوّل به ميرزا عبدالله افندي بوده و توضيحات علمي محوّل به سيّد جزايري و جميع احاديث موكول به شيخ عبدالله بن نورالله بحريني و غيره به غير هم و شخصي به طور انفرادي نبوده است.
سلاطين صفويه نيز مساعدت هاي كافي به او داشته [اند]،مانند اين كه وقتي مجلسي،مهياي تأليف بحار شد و از كتب قديميه تفحص مي نمود،شنيد كه كتاب مدينه العلم [شيخ] صدوق در بعضي از شهرهاي يمن موجود است،مجلسي مطلب را به سلطان اظهار نمود،سلطان يكي از اركان دولت را به سفارت نزد پادشاه يمن فرستاد با هداياي بسيار جهت تحصيل آن كتاب.
و نيز پادشاه،بعضي از املاك خود را مخصوصاً وقف نمود بر مدد نوشتن كتاب بحار. راوي اين خبر سيد عبدالله جزايري شوشتري كه از اولاد سيد نعمت الله جزايري است و احفاد او در اصفهان سادات شوشتري از علما[ي] شهشهان معروف هستند.
پس از نقل اين خبر نوشته كه روزگار در زمان مجلسي براي اهل علم،جوان بود و با اهل علم مساعدت مي نمود ولي ما،در زمان پيري [به دنيا] آمديم كه با ما اهل علم مساعدت ندارند،و اين شعر را نوشته:
اتي الزمان بنوه في مشيبته
قبرهم و اتيناه علي الهرم
حاج ميرزا حسين نوري پس از ذكر حكايت و اين شعر نوشته: و اما،ما بعد از وفات روزگار آمده ايم كه تركه او هم تقسيم شده است.
يك مقداري از مجلدات بحار را نوشته اند كه پس از فوت مجلسي مبيضّه و پاك نويس نشده بوده است. و ميرزا عبدالله افندي اجزاي مسوّدات آن را از ورثه ي او خريده است و مبيّضه نموده،كه در اوّل آن ها مي نويسد كه اين جلد فلان است از بحار تأليف استاد استناد ملا محمد باقر،و اين اصطلاح ميرزا عبدالله مي باشد از تعبير به مجلسي در ساير كلماتش.
ملا محمد باقر داراي وضع مجلل و عمارات عاليه بوده است كه هنوز آثار عمارات او در طرف مسجد جمعه و خصوص باغ و طالار آيينه كه در شمس آباد داشته،باقي است. و خانواده ي الماسي ها در آن ساكن بودند و در آن محل معروف است و نوكرهاي زيادي با لباس هاي عالي در خدمت او ايستاده بوده اند.
سيد جزايري مي نويسد وقتي نظر من در آشپزخانه ي او افتاد،كنيزان او را ديدم كه داراي لباس از شال هاي ترمه ي كشميري بودند. خود او هم داراي لباس ترمه بوده است از عمامه و قبا و شال كمر و عبا. و مراوده و معاشرت و ضيافت را بسيار معمول مي داشته. چنان چه شخص مخصوص جهت ثبت و ضبط اوقات آن ها معين داشته كه بعد از نماز جماعت مغرب و عشاء به او يادآوري مي نموده امشب كجا مهمان هستيد،در هر منزلي هم كه به مهماني مي رفته،اطاق مخصوصي جدا از سايرين جهت او مهيّا مي كرده اند تا در آن جا به امر تأليف خود مي پرداخته و براي صرف شام در اطاق عمومي كه تدارك شده بوده است مي گذراند.
اولاد محمد باقر،چهار پسر بودند كه از آن ها خلفي باقي نمانده،و پنج دختر كه خانواده ي امام جمعه ها و الماسي ها و غيره از آن ها مي باشند. وفات او در هزار و صد و ده واقع گرديد و مقبره ي او در جنب قبر پدرش ملا محمدتقي معروف است كه در آن جا قبلاً
قبر يكي از مشايخ عرفا بوده است. و بعد هم جماعتي از اعيان علما دفن شده اند،مانند ملا محمد صالح مازندراني و ملا مهدي هرندي.
شنيده شده است كه جنازه ي او تا روز هفته،در مسجد جمعه زمين بوده و مردم از اطراف و نواحي شهر دسته دسته مي آمده اند به آن جا و به او نماز مي گذارده اند.
بعد از وفات مجلسي منصب شيخ الاسلامي به شيخ جعفر قاضي رسيد و در هزار و صد و پانزده كه شيخ وفات كرد مجدداً در خانواده ي مجلسي آمد،كه مير محمد صالح [خاتون آبادي] داماد مجلسي [كه] امام جمعه بود،شيخ الاسلام وقت هم گرديد و تا سنه- ي هزار و صد و پنجاه و يك،باز اين دو منصب در خانواده ي او برقرار بود. در اين تاريخ ميرزا رحيم كه از فضلاي اولاد سبزواري بود از نادرشاه اين منصب را دارا گرديد. و تا كنون – 1343 ه.ق- شيخ الاسلامي در سلسله ي سبزواري،و امام جمعه در خانواده ي خاتون آبادي ها برقرار است.
**فرزند مولي محمد تقي بن مولي مقصود علي.
از اعاظم علما،و اكابر فقها و محدثين شيعه و اسلام،و از مفاخر علمي فرقه ي اماميه است. خدمات و ترويجاتي كه از او در شيعه شد از احدي از علماي ديگر به ظهور نپيوسته است.
عالم فاضل،و محقق كامل،و متكلم جامع،مجدد مذهب شيعه در رأس قرن يازدهم.
در اصفهان امام جمعه و شيخ الاسلام بوده،و تمام عمر شريفش به درس و بحث و ترويج دين،و تأليف كتب احاديث و اخبار آل محمد (صلّي الله عليه وآله وسلم) و اجراي حدود و احكام،و امر به معروف و نهي از منكر و احقاق حقوق مردم،و دفع شرّ ظلمه،و فلع و قمع بدعت هاي صوفيه و غيره گذشته است،و از آنجايي كه نادان با علم و عالم مخالف است،و از ديگري از علما به اندازه ي او ترويج علم و دانش اسلامي نشده،و بدعت ها و انحرافات اهل بدعت و ضلالت ظاهر نگرديده،جمعي با او در زمان زندگي مخالفت مي نموده،و عده اي نيز تا كنون همين روش ناپسند را ادامه مي دهند.
كمتر خانه اي از خانه هاي شيعه ي فارسي زبان يافت مي شود كه كتابي از او در آنجا نباشد كه موجب هدايت و ارشاد عامّه ي مردم نشود. (6)
كتب و رسايل عديده تأليف فرموده كه تعداد آن از عربي و فارسي بيشتر از يكصد و پنجاه مجلّد مي شود. (7) از آن جمله است:
1. اختيارات؛
2. اربعين؛
3. اعتقادات؛
4. اوزان؛
5. بحارالانوار كه دايره المعارف اخبار شيعه ي اماميّه،و در 25 مجلّد تأليف شده و مشهورترين كتب اوست.
6. تحفه الزائر؛
7. جبائر؛
8. جلاء العيون؛
9. جنّت و نار؛
10. حقّ اليقين؛
11. حليه المتقّين؛
12. حيات القلوب،3 مجلّد؛
13. ربيع الاسابيع؛
14. زادالمعاد؛
15. شرح اصول كافي [به نام مرآه العقول]؛
16. شرح جوشن كبير؛
17. شرح عهد نامه ي مالك اشتر؛
18. شرح [ثلاث] احاديث مشكله؛
19. صراط النجاه؛
20. صلاه الليل؛
21. صواعق اليهود؛
22. صيغ العقود؛
23. صيغ النكاح؛
24. طريق النجاه؛
25. علائم الظهور؛
26. عين الحيات؛
27. عين اليقين؛
28. الفرق بين صفات الذات و صفات الفعل؛
29. الفوائد الطريفه [در شرح صحيفه ي سجاديه] ؛
30. كفّارات؛
31. مقباس المصابيح؛
32. مفاتيح الغيب [در استخاره]؛
33. ملاذ الاخيار [در شرح تهذيب الاحكام]؛
34. مشكوه الانوار؛
35. مال النواصب؛
36. الوجيزه،در رجال؛ و غيره. (8)
در رجال اصفهان (: 134) نقل از مجلّه ي ارمغان گويد: ملا محمد باقر مجلسي شعر مي گفته،و در آن (مشتاق) تخلّص مي كرده،و اين شعر از اوست:
به خواب عدم راحتي داشتيم
كه ما را از اين خواب بيدار كرد؟
در تذكره ي حسيني (: 324) گويد: شاعر معني مكاسب، آخوند ملا محمد باقر مناسب،مرد كونكاري بوده،و در آخر (مشتاق) تخلّص مي نموده،اين شعر از اوست: به خواب...
بنابراين اشتباه صاحب ارمغان در انتساب شعر به مجلسي ظاهر شد.
علامه ي مجلسي در سال 1037 متولّد،و در 27 رمضان المبارك سال 1110 وفات يافته،در مقبره ي مخصوص جنب مسجد جامع اصفهان پشت سر پدر بزرگوار خود مدفون گرديد و قبرش مزار مؤمنين،و محلّ توجه مقدّسين و متدينين است كه به وسيله ي آن از خداوند متعال حاجت مي طلبند،و اكثر به مراد مي رسند. از قبر او متواتراً نقل كرامات شده است.
ماده ي تاريخ هاي زيادي درباره ي فوت او گفته شده كه برخي از آن ها 1111 مي شود.
ماده تاريخ هاي: (حزن و غم) ، (خازن جنّت) = 1111 ؛ و تاريخ هاي: (رونق از دين برفت) و (مقتداي جهان زپا افتاد) و (عالم علم رفت از عالم) و (باقر علم شد روان بجنان) هر كدام 1110 مي شود،و بهترين تاريخ اين است:
ماه رمضان چو بيست و هفتش كم شد
تاريخ وفات باقر اعلم شد
(1137)
جلالت قدر،و عظمت مقام علامه ي مجلسي را احدي انكار نتواند كرد،و موافق و مخالف بدان اقرار دارند،و اين مختصر گنجايش بيان يك هزارم از فضايل و مناقب او را ندارد،به همين قدر اكتفا نموده و از پيشگاه مقدس او معذرت مي طلبد. (9)
ملامحد تقي مجلسي
ابن ملا عبدالله بن ملا محمد تقي مجلسي اول،از علما و صاحب تأليف است.
قبرش در خارج بقعه ي (10) مجلسي،جنب مسجد جامع اصفهان.
 

پي نوشت ها:

1. ر.ك: شرح حال (حافظ ابونعيم) از همين تأليف.
2. قريب به بيست و پنج تومان امروزي. (مؤلف)
3. در اصل رياضيات.
4. اول رساله اي كه او تصنيف كرده رساله ايست در اوزان و مقادير شرعيه و آخرين تصنيفات او كتاب حق اليقين در اصول دين است. مورخ به شعبان المعظم 1109.
5. مرحوم مير سيد علي جناب در اين جا به ذكر مطالبي در خصوص علامه محمد باقر مجلسي پرداخته است كه مصحح به علت عدم توانايي در انطباق آن ها با منافع و مآخذ از ذكر آن ها خودداري نموده است. (مؤلف)
6. ريحانه الادب 5: 193.
7. رجوع شود به: كتابشناسي علامه ي مجلسي تأليف: حسين درگاهي و علي اكبر تلافي دارياني. ضميمه ي اين كتاب رساله ي تذكره الانساب مرحوم حيدر علي مجلسي كه به معرّفي خاندان علامه ي مجلسي پرداخته،و نيز فهرست تأليفات علامه مجلسي به قلم نواده ي دختري او مير محمد حسين خاتون آبادي به چاپ رسيده است.
8. ريحانه الادب 5: 191 ، روضات الجنات: 118 ، الكني والالقاب 3: 121 ، قصص العلماء: 204 رجال اصفهان: 121 ، الفيض القدسي،و مستدرك الوسايل: 408.
9. در شرح احوال و آثار و خدمات اين بزرگمرد كتب فراواني نوشته شده از جمله:
1.الفيض القدسي تأليف علامه ميرزا حسين نوري.
2.ترجمه ي فيض قدسي از سيد مجيد نبوي.
3.زندگاني علامه مجلسي از مرحوم مؤلف،در 2 جلد.
4.علامه ي مجلسي بزرگمرد علم و دين از آقاي علي دواني.
5.علامه ي مجلسي از حسن طارمي.
6.ملا محمد باقر مجلسي،زندگي،نامه،نگاهها،نقدها از سيد علي محمد رفيعي.
7.انديشه ي سياسي علامه ي مجلسي از ابراهيم سلطان محمدي.
10. رجال اصفهان: 128.

منابع:

رجال و مشاهير اصفهان،تأليف مير سيد علي جناب،1385،چاپ اول 476 – 485.
دانشمندان و بزرگان اصفهان،تأليف مرحوم مصلح الدين مهدوي،جلد اول،1384،چاپ اول،صص 315 – 318.
دانشمندان و بزرگان اصفهان،تأليف مرحوم مصلح الدين مهدوي،جلد اول،1384،چاپ اول،صص 419 – 420.

شنبه 27 فروردین 1390  3:00 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها