0

خون گرم حيدر

 
ghezel
ghezel
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : بهمن 1388 
تعداد پست ها : 2068
محل سکونت : گلستان

شهادت نامه عشاق

امش «خوش اخلاق» بود. آن شب نوحه «امشب شهادت نامه عشاق امضا مى شود» را چنان با شور مى خواند كه اشك همه را درآورد.
از كاركنان شركت نفت بود و در آن جا وضع خوبى داشت. «خوش اخلاق» پيش از اين كه به جبهه بيايد مسوول بهدارى سپاه بود، ولى توى عمليات راننده سيمرغ شد.

وقتى عمليات آغاز شد گفتند فعلاً به شما نيازى نيست، چون امروز نمى خواهيم نيروها را با سيمرغ انتقال دهيم. اين حرف براى او خيلى سخت تمام شد. پيش فرمانده رفت، اما هرچه اصرار كرد نپذيرفتند. آن روز شايد سه ساعت التماس كرد تا فرمانده راضى شد.
وقتى كه برگشت آنقدر شاد بود كه هركس در مورد او حدسى زد. يكى مى گفت ممكن است براى او خبر تولد فرزندش را آورده باشند. ديگرى گفت: حقوقش اضافه شده، سومى... اما خوش اخلاق در حالى كه اشك شوق مى ريخت و شادى در چشمانش برق مى زد از همان جا داد زد: موفق شدم موفق شدم.
- كجا موفق شدى؟
و او در حالى كه برگه اى را جلو چشمان همه گرفته بود گفت: بالاخره توانستم فرمانده را راضى كنم كه به عمليات بيايم.عمليات آغاز شد و ما به پشت خاكريز دشمن رسيديم. رمز حمله را دادند و به دنبال آن يورش بچه ها آغاز شد. روبه رو سيم خاردار بود و ميدان مين. يك گروه با شهامت از سيم خاردار و از ميدان مين گذشتند. اما با عبور گروه دوم، مين منور روشن شد و به دنبال آن دشمن همه منطقه را زيرآتش گرفت.
بجه هازير آتش شديد دشمن تا خاكريز دوم عراق هم پيش رفتند.آن روز خوش اخلاق هم پا به پاى نيروها پيش مى تاخت و در گرماگرم خون و آتش به محض اين كه مجروحى را مى ديد، با وسايلى كه در اختيار داشت به بالاى سرش مى رفت و زخمهايش را مى بست.
خوش اخلاق فرشته نجات بچه ها شده بود. مثل يك بره آهوى چابك از جايى به جايى ديگر مى رفت و با ايثار خود آرامش روح و جسم بچه ها را فراهم مى كرد.
حجم آتش دشمن سنگين بود و امان همه را بريده بود و روحيه ايثار رزمندگان امان دشمن را.
چشمم به خوش اخلاق بود. داشت مجروحى را پانسمان مى كرد كه ديدم پاهايش سست شده است و دستهايش از رمق افتاده، لحظه بعد به خود آمد و دوباره پانسمان مجروح را از سر گرفت در حالى كه از شدت درد به خود مى پيچيد داشت كار را تمام مى كرد كه باز گلوله اى ديگر و تركشى ديگر. اين بار ديگر همان نيمه رمق هم از او گرفته شد. آهسته سرش را بر روى خاك گذاشت. مجروح به تكاپو افتاد تا شايد بتواند براى خوش اخلاق كارى بكند، اما ديگر كار از كار گذشته بود. خون همه صورت خوش اخلاق را پوشانده بود و او براى هميشه چشمانش را بست، در حالى كه هنوز چسب و باند و قيچى در ميان دست هاى خون آلود او بود. يادش گرامى باد.

* م.سلطانى
ویژه نامه سروقامتان روزنامه جوان
 
جمعه 5 فروردین 1390  8:18 PM
تشکرات از این پست
ghezel
ghezel
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : بهمن 1388 
تعداد پست ها : 2068
محل سکونت : گلستان

امش «خوش اخلاق» بود. آن شب نوحه «امشب شهادت نامه عشاق امضا مى شود» را چنان با شور مى خواند كه اشك هم

امش «خوش اخلاق» بود. آن شب نوحه «امشب شهادت نامه عشاق امضا مى شود» را چنان با شور مى خواند كه اشك همه را درآورد.
از كاركنان شركت نفت بود و در آن جا وضع خوبى داشت. «خوش اخلاق» پيش از اين كه به جبهه بيايد مسوول بهدارى سپاه بود، ولى توى عمليات راننده سيمرغ شد.

وقتى عمليات آغاز شد گفتند فعلاً به شما نيازى نيست، چون امروز نمى خواهيم نيروها را با سيمرغ انتقال دهيم. اين حرف براى او خيلى سخت تمام شد. پيش فرمانده رفت، اما هرچه اصرار كرد نپذيرفتند. آن روز شايد سه ساعت التماس كرد تا فرمانده راضى شد.
وقتى كه برگشت آنقدر شاد بود كه هركس در مورد او حدسى زد. يكى مى گفت ممكن است براى او خبر تولد فرزندش را آورده باشند. ديگرى گفت: حقوقش اضافه شده، سومى... اما خوش اخلاق در حالى كه اشك شوق مى ريخت و شادى در چشمانش برق مى زد از همان جا داد زد: موفق شدم موفق شدم.
- كجا موفق شدى؟
و او در حالى كه برگه اى را جلو چشمان همه گرفته بود گفت: بالاخره توانستم فرمانده را راضى كنم كه به عمليات بيايم.عمليات آغاز شد و ما به پشت خاكريز دشمن رسيديم. رمز حمله را دادند و به دنبال آن يورش بچه ها آغاز شد. روبه رو سيم خاردار بود و ميدان مين. يك گروه با شهامت از سيم خاردار و از ميدان مين گذشتند. اما با عبور گروه دوم، مين منور روشن شد و به دنبال آن دشمن همه منطقه را زيرآتش گرفت.
بجه هازير آتش شديد دشمن تا خاكريز دوم عراق هم پيش رفتند.آن روز خوش اخلاق هم پا به پاى نيروها پيش مى تاخت و در گرماگرم خون و آتش به محض اين كه مجروحى را مى ديد، با وسايلى كه در اختيار داشت به بالاى سرش مى رفت و زخمهايش را مى بست.
خوش اخلاق فرشته نجات بچه ها شده بود. مثل يك بره آهوى چابك از جايى به جايى ديگر مى رفت و با ايثار خود آرامش روح و جسم بچه ها را فراهم مى كرد.
حجم آتش دشمن سنگين بود و امان همه را بريده بود و روحيه ايثار رزمندگان امان دشمن را.
چشمم به خوش اخلاق بود. داشت مجروحى را پانسمان مى كرد كه ديدم پاهايش سست شده است و دستهايش از رمق افتاده، لحظه بعد به خود آمد و دوباره پانسمان مجروح را از سر گرفت در حالى كه از شدت درد به خود مى پيچيد داشت كار را تمام مى كرد كه باز گلوله اى ديگر و تركشى ديگر. اين بار ديگر همان نيمه رمق هم از او گرفته شد. آهسته سرش را بر روى خاك گذاشت. مجروح به تكاپو افتاد تا شايد بتواند براى خوش اخلاق كارى بكند، اما ديگر كار از كار گذشته بود. خون همه صورت خوش اخلاق را پوشانده بود و او براى هميشه چشمانش را بست، در حالى كه هنوز چسب و باند و قيچى در ميان دست هاى خون آلود او بود. يادش گرامى باد.

* م.سلطانى
ویژه نامه سروقامتان روزنامه جوان
 
جمعه 5 فروردین 1390  8:18 PM
تشکرات از این پست
ghezel
ghezel
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : بهمن 1388 
تعداد پست ها : 2068
محل سکونت : گلستان

كارت

صادقى پوتين هايش را پوشيد، بندهايش را سفت گره زد و تفنگش را برداشت.
مى رفت جاى من كه دندان درد داشتم نگهبانى بدهد. موقع رفتن چشمش افتاد به كارتى كه كنار شهيد سرپرست بود صادقى خم شد كارت را برداشت و گذاشت توى جيبش. شهيد سرپرست متوجه شد. دفتر خاطراتش كه دستش بود را ورق زد و متوجه شد كه كارتش نيست.
نگاهى به صادقى انداخت و گفت:
-از كجا آورديش؟
صادقى خنديد، دم سنگر ايستاد.
-پيدايش كردم.
- پسش بده! مال منه.
دستش را دراز كرد طرف طرقى.
صادقى دستش را گذاشت رو جيبش: گفتم كه پيدايش كردم، نمى دم
-از لاى دفترم افتاده.
- علايى شاهده كه من كار تو پيدا كردم. مگه نه علايى؟
هر دو نگاه كردند. بلند خنديدن.
صادقى هم خنده اش گرفت. آمد طرف شهيد سرپرست نشست كنارش و گفت: حالا نميشه كارت تو يه بار پيش من باشه؟
شهيد سرپرست دفترش را باز كرد و خودكار را گرفت دستش و گفت: صحيح و سالم برش مى گردونى!
- يه ذره كثيف شده باشه. خودت مى دونى.
- قربون تو.
صادقى پيشانى شهيد سرپرست را بوسيد و از سنگر زد بيرون.
شهيد سرپرست مشغول نوشتن شد. من دراز كشيدم مى خواستم اگر شده بخوابم دندان درد نمى گذاشت مدتى گذشت تازه چشمهايم گرم شده بود كه صداى انفجار آمد. پريدم بيرون سنگر.
گلوله توپ درست خورده بود به سنگر نگهبانى صادقى و سنگر شده بود يك مشت خاك.
دنبال اثرى از صادقى مى گشتيم. خبرى نبود.
نشستم يك گوشه و سرم را گرفتم ميان دستهايم . صداى شهيد سرپرست آمد.
-چى شده ؟
- ايستاده بود جلوم.
-تقصير من بود. اگه جا مونو عوض نمى كرديم...
-بغضم تركيد. شهيد سرپرست سعى مى كرد آرامم كند كه صداى صادقى آمد.
-بچه ها بچه ها، ببينيد!
كارت را گرفته بود جلوى چشمهايمان
- جونمو نجات داد. همين كارت
- ايستاده بودم همين جا
اشاره كرد به محل اصابت گلوله توپ
- خواستم دوباره كارتو ببينم كه باد آن را برد، رفتم دنبالش كه صداى انفجار آمد.
كارت را از صادقى گرفتم و نگاهش كردم روى آن نوشته شده بود «ياصاحب الزمان ادركنى»

از خاطرات برادر مهدوى
تهيه و تنظيم: و.ص
ویژه نامه سروقامتان روزنامه جوان
 
جمعه 5 فروردین 1390  8:18 PM
تشکرات از این پست
ghezel
ghezel
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : بهمن 1388 
تعداد پست ها : 2068
محل سکونت : گلستان

آچار فرانسه !!

جديدترين دانلودها

  • file icon سخنرانی امام خمینی(ره)-دلدادگان
    (کلیپ)
  • file icon سخنرانی مقام معظم رهبری-شهادت، برگ تاریخ ساز
    (مقام معظم رهبری)
  • file icon سخنرانی مقام معظم رهبری-فیلمسازان تصویرگران پشت جبهه ها
    (مقام معظم رهبری)
  • file icon آیه های حیات، متن وصیت نامه های شهدای مسجد بلال اهواز
    (زندگینامه شهدا)
  • file icon راهنمای مناطق عملیاتی جبهه های جنوب
    (راهیان نور)

فرم ورود کاربران

  • بازیابی گذرواژه
  • بازیابی شناسه
  • ایجاد یک حساب

آمار بازدیدکنندگان

4596 امروز mod_vvisit_counter
6838 دیروز mod_vvisit_counter
29057 این هفته mod_vvisit_counter
36469 هفته گذشته mod_vvisit_counter
130966 این ماه mod_vvisit_counter
295549 ماه گذشته mod_vvisit_counter
8697243 کل بازدیدها mod_vvisit_counter

بازدیدکنندگان: 21 مهمان, 8 ربوت حاضر
امروز: 05 فروردين 1390
 
 
خاطرات > رزمندگان > آچار فرانسه !!

آچار فرانسه !! PDF چاپ نامه الکترونیک
پنجشنبه ۱۸ مهر ۱۳۸۷ ساعت ۱۲:۳۳
اگر بگويم آچار فرانسه گردان بود اغراق نكرده ام. اگريك نفراو را نمي شناخت وبراي اولين بار او را مي ديد، خيال مي كرد، نيروي خدماتي گردان است. چون از آرايشگري گرفته تا مكانيكي خودروها و ... همه را او انجام مي داد. يك روز كه داشت پلاتين انگشت هاي دستش را با انبر دست در مي آورد، گفتم: «خليل! چرا دستات اين طوري شدند.» خنديد و گفت:
«عمليات والفجر 8 با يك عراقي گلاويز شدم و او 16 تير به شكم و دستانم زد.»گفتم: خودش چي شد؟ گفت:« با اين كه منو سخت مجروح كرده بود با هزاربدبختي با سرنيزه او را از پاي در آوردم.» گفتم: «چرا خودت پلاتين ها را در مي آوري؟!» گفت: «خوشم نمي آد وقتم را در بيمارستان هدر بدهم.»
شب عمليات كربلاي 4 مثل يك شير غران به دشمن هجوم برد. با اين كه دشمن از شروع عمليات با خبر بود، ولي او تا خاكريز سوم جزيره پيش رفت. وقتي او را ديدم دستانش باند پيچي شده بود. گفتم: «خليل چي شد؟» گفت: «دوباره تركش خوردند.»

شهيد خليل زالپولي راوي: سيد حشمت الله شهرزاد
 
جمعه 5 فروردین 1390  8:18 PM
تشکرات از این پست
ghezel
ghezel
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : بهمن 1388 
تعداد پست ها : 2068
محل سکونت : گلستان

تصميم بزرگ

v

به آرامي رفتم و كنارش نشستم. در حال و هواي خودش بود. گفتم ، «هادي سلام» جوابم را نداد . با خودم گفتم : «نكند ...» دستي به شانه اش كشيدم و گفتم : «آقا هادي ! با شما هستم .» سرش را بلند كرد . دريافتم كه متوجه حضورم نشده بود . آن گاه با دلي محزون گفت :«بازم شما؟!»

گفتم : «تا به من نگوييد محمد چه طور شهيد شد ، امروز شما را رها نمي كنم .» با اندوه گفت : «جان مادرت بي خيال ما شو.» مثل سايه دنبالش راه افتادم و گفتم :«هادي ! چقدر محمد را شناختيد ؟ مي گويند شما با محمد، عالمي داشتيد. راستي در آن شب با شكوه رمضان كه محمد شهيد شد شما كجا بودي؟»كلافه اش كردم. هرچه مي خواست رازش را از من پنهان كند نتوانست. آن گاه با چشم هاي باراني صورت گل انداخته تپي زد و گفت :«حالا كه اصرار داري ،‌باشد.» با خودم گفتم: «خدايا شكرت كه بخت ما را باز كردي.» آن گاه دلش را مثل يك پنجره روبرويم گشود و گفت ،‌«محمد حال و هواي خاصي داشت ،‌ديگر او عارفي عاشق بود، طلبه مداح اهل بيت (س) چه مي خواهي برايت بگويم ، آن چه خدا از نظر مي سن در ديگران به وديعه نهاده بود مي توانستيد همه را يك جا در وجود او ببنيد.»‌گفتم : «چطور شهيد شد؟» گفت : «محمد علاقه ي خاصي به اهل بيت (س) داشت ، با صداي گرمش همه بچه ها را ديوانه خودش كرده بود ، همه نماز شب خوان ، همه با معرفت ، تا صداي محمد بلند مي شد. صداي شكستن دلها را مي توانستيد حس كنيد. از اون صدايي كه هر كس مي شنود دلش ترك برمي دارد. بارها در عمليات رمضان به من مي گفت : «هادي ! چه مي شد در عمليات رمضان فيض شهادت نصيب من مي شد ؟‌» آن سال گذشت ؛ اما هميشه قاطع به من و مهرداد مي گفت : «من عاقبت در ماه رمضان شهيد مي شوم .» تا اين كه شب نوزدهم سال بعد ، فرا رسيد . رمضان 61 ، فاو 64 يك سال بعد نمي شود سر سال اختلاف است . رمضان 62 در بهار بود و در سال 64 رمضان در تابستان روزه ! شبي كه در «مسجد فاو» بچه ها جمع شده بودند و براي مظلوميت امام علي (ع) قرآن به سر ، سينه مي زدند ، او عمامه به سر كرده بود و مداحي مي كرد . بچه ها شور و حال عجيبي پيدا كرده بودند. در همين حال بودند كه محمد گفت : «بلند گو ها را طرف عراقي ها بگيريد ، اين ها هم مسلمانند ، شايد دلي شستشو دادند .» هنوز ساعتي نگذشته بود كه باران توپ و خمپاره تمام منطقه را فراگرفت و مسجد در دود و غبار فرو رفت ، همين كه چشم باز كردم ، بچه ها در خون غلطيده بودند . سراغ سيد رفتم ، سينه اش شكافته بود. سرش را در بغل گرفتم و هاي هاي گريستم . آري همان طور كه خودش آرزو كرده بود. در ماه رمضان به شهادت رسيد.»حرف هايش تمام شد ، مثل دو شقايق باران ديده در آغوش هم فرو رفتيم و هاي هاي گريستيم . و به ياد روزهايي افتاديم كه به هم قول داده بوديم هم ديگر را تنها نگذاريم .



راوي : محمد مهدي محمودي

جمعه 5 فروردین 1390  8:18 PM
تشکرات از این پست
ghezel
ghezel
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : بهمن 1388 
تعداد پست ها : 2068
محل سکونت : گلستان

غواص

از اين كه توسط حاج بصير به عنوان غواص انتخاب شدم، از خوشحالي در پوست نمي‌گنجيدم. هميشه براي خط شكني لحظه شماري مي‌كردم. بعضي‌ها هم به شوخي مي‌گفتند پارتي داشتن خوبيش همين است. بعد از آموزش‌هاي سخت غواصي كه در بهمن شير ديديم. به اين نتيجه رسيديم كه يك عمليات آبي خاكي را در پيش داريم.
 اين كه كجاست، نمي‌دانستيم. خدا بيامرزد سردار شهيد مهرزادي را يك روز آمده بود نزديك محل اقامت ما، نشاني كسي يا جايي را خواسته بود. از هر كس سوال مي‌كرد. بچه‌ها به او جواب نمي‌دادند. يك كاغذي را تن سنگر وصل كرده بوديم مبني بر اين كه ما «قرص نمي‌دانيم» خورديم. شهيد مهرزادي از اين عمل ما تقدير و تشكر كرد. منظور اين بود كه نكات حفاظتي چه از طرف مسوولين و چه از طرف نيروها رعايت مي‌شد. به ما گفتند كه مي‌بايست از هشت معبر به دشمن حمله ببريم. مرا به عنوان فرمانده‌ي گروهي كه مي‌بايست از معبر هشتم به دل دشمن بزند، انتخاب كردند. وقتي شنيدم فرمانده معبر هشتم شدم. به بچه‌ها گفتم اسم اين معبر را مي‌گذاريم معبر امام رضا (ع)، توسلا‌تمان را بيشتر به سوي امام رضا (ع) سوق داديم. آخر رسم بود قبل از هر عملياتي متوسل به چهارده معصوم شويم. به ما گفته بود به نيت چهارده معصوم 14 هزار صلوات نذر كنيد. اگر بگويم توان رزمي ما با نام گذاري معبر به نام امام رضا (ع) دو برابر شد، شايد باورتان نشود. با اين اسم همه‌ي بچه‌ها حال مي‌كردند. دوستي داشتم به نام «رضا حق‌پرست» كه شهيد شد. به شوخي به او گفتم به خاطر اين كه لباس غواصي نداريم، اسم تو را از فهرست خط شكنان خط زدم. رضا بغض كرد و شروع كرد در رابطه با توانايي‌هاي خودش صحبت كردن. در پايان گفت اين حق من نيست كه اسمم خط بخورد. دلم برايش سوخت. گفتم شوخي كردم. وقتي فهميد شوخي كردم از خوشحالي داشت پرواز مي‌كرد و جالب اين كه در تقسيم فين‌هاي غواصي يك لنگه به ما كم دادند. شهيد رضا حق‌پرست گفت من با همان يك لنگه فين در عمليات شركت مي‌كنم. آخرين باري كه براي توجيه ما را مي‌بردند، بارش ناگهاني باران، ما را متعجب كرد. حاج بصير گفت: نماز شكر بخوانيد امداد غيبي است كه شامل ما شد. شب عمليات هم هوا نامساعد بود به طوري كه دشمن را در درون سنگرشان فرو برد. وقتي براي عمليات وارد آب شديم، كمي ترسم برداشت ولي زود با توسل به امام رضا (ع) روحيه‌ام را بازيافتم. پيش خودم گفتم اگر تو جا بزني، رزمندگان معبر امام رضا (ع) خط را نخواهند شكست و اين شكست به غير از تو مسببي نخواهد داشت. توكل به خدا و توسل به امام رضا كارش را كرد به طوري كه با قدرت تمام آب اروند را پشت سرگذاشتيم و به خط دشمن رسيديم. قرار بود با يك سيم و يا طنابي با هم مرتبط باشيم ولي بچه‌ها گفتند دست‌هاي‌مان را محكم به هم مي‌‌گيريم. آن‌قدر بچه‌ها به هم نزديك بودند كه دوست نداشتند يك لحظه از هم جدا شوند. حاجي به فرماندهان دسته گفته بود. قاشق عسل را فرماندهان با دست خودشان به دهان غواص‌ها بگذارند وقتي به حاجي گفتم چرا؟ گفت مي‌خواهم نيروها و فرماندهان قدر هم‌ديگر را بدانند. و اين دستور حاجي در عمليات خودش را نشان داد. بچه‌ها عسل مي‌خوردند تا سرماي زير صفر درجه‌ي آب آن‌ها را اذيت نكند ولي تنها چيزي كه بچه‌ها را براي اين عمليات گرم مي‌كرد توسل به ائمه اطهار بود كه اميدواريم خداوند تا پايان عمرمان اين توسلات را از ما نگيرد.

 


جمعه 5 فروردین 1390  8:19 PM
تشکرات از این پست
ghezel
ghezel
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : بهمن 1388 
تعداد پست ها : 2068
محل سکونت : گلستان

بار سنگين بعد از شهادت!

شهيد محمد مسروررا از قبل مي‌شناختم . چند مرتبه با هم به جبهه رفته بوديم . قبل از عمليات والفجر هشت ، مدتي را با هم در گردان امام محمد باقر (ع) بوديم . انگار نه انگار كه شوهر خواهرش شهيد خنكدار ـ فرمانده ي گردان بود .
هر وقت مي‌گفتيم: «تو كه مشكل نداري، دامادتان همه كاره‌ي گردان است» ناراحت مي‌شد. حتي راضي نبود به شوخي هم شده، چيزي را به شهيد خنكدار نسبت دهيم. با اين كه از نظر سني بزرگ‌تر از شهيد خنكدار بود ولي آن‌قدر در مقابل او تواضع به خرج مي‌داد، كه آدم شك مي‌كرد او بزرگ‌تر است .
محمد مي گفت : « اصغر زميني نيست ، آسماني است . »
وقتي قبل از عمليات كربلاي پنج محمد را ديدم، خيلي خوشحال به نظر مي‌رسيد . مرا سخت به آغوش كشيد . با اين كه جعفر از قبل به من گفته بود براي ساختن منزل شهيد اصغر ، محمد مسرور سنگ تمام گذاشته است ولي دلم نيامد موضوع را از دهان خودش نشنوم . گفتم : « كم به جبهه مي آيي ، حاجي حاجي مكه » آهي كشيد و گفت : « در اين مدت داشتم منزل اصغر را تمام مي كردم . دلم نيامد زن و فرزندان اصغر را بي سر پناه ببينم . باور كن الان احساس سبكي مي‌كنم. بار سنگيني بود كه از دوشم برداشته شد.»
جمعه 5 فروردین 1390  8:19 PM
تشکرات از این پست
ghezel
ghezel
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : بهمن 1388 
تعداد پست ها : 2068
محل سکونت : گلستان

شهيد محمد مسروررا از قبل مي‌شناختم . چند مرتبه با هم به جبهه رفته بوديم . قبل از عمليات والفجر هشت ،

شهيد محمد مسروررا از قبل مي‌شناختم . چند مرتبه با هم به جبهه رفته بوديم . قبل از عمليات والفجر هشت ، مدتي را با هم در گردان امام محمد باقر (ع) بوديم . انگار نه انگار كه شوهر خواهرش شهيد خنكدار ـ فرمانده ي گردان بود .
هر وقت مي‌گفتيم: «تو كه مشكل نداري، دامادتان همه كاره‌ي گردان است» ناراحت مي‌شد. حتي راضي نبود به شوخي هم شده، چيزي را به شهيد خنكدار نسبت دهيم. با اين كه از نظر سني بزرگ‌تر از شهيد خنكدار بود ولي آن‌قدر در مقابل او تواضع به خرج مي‌داد، كه آدم شك مي‌كرد او بزرگ‌تر است .
محمد مي گفت : « اصغر زميني نيست ، آسماني است . »
وقتي قبل از عمليات كربلاي پنج محمد را ديدم، خيلي خوشحال به نظر مي‌رسيد . مرا سخت به آغوش كشيد . با اين كه جعفر از قبل به من گفته بود براي ساختن منزل شهيد اصغر ، محمد مسرور سنگ تمام گذاشته است ولي دلم نيامد موضوع را از دهان خودش نشنوم . گفتم : « كم به جبهه مي آيي ، حاجي حاجي مكه » آهي كشيد و گفت : « در اين مدت داشتم منزل اصغر را تمام مي كردم . دلم نيامد زن و فرزندان اصغر را بي سر پناه ببينم . باور كن الان احساس سبكي مي‌كنم. بار سنگيني بود كه از دوشم برداشته شد.»
جمعه 5 فروردین 1390  8:19 PM
تشکرات از این پست
ghezel
ghezel
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : بهمن 1388 
تعداد پست ها : 2068
محل سکونت : گلستان

همه‌ي غواص‌ها توي «چولان» نشسته بودند. سياهي لباس غواصي زير گل محو شده بود. با همان وضعيت نماز مغرب

همه‌ي غواص‌ها توي «چولان» نشسته بودند. سياهي لباس غواصي زير گل محو شده بود. با همان وضعيت نماز مغرب و عشا را خوانديم. هوا خيلي سرد بود صداي برخورد دندان‌ها و زمزمه‌ي ذكرها تنها صدايي بود كه شنيده مي‌شد. سرانجام رمز عمليات اعلام شد. حدوداً ساعت 10 شب بود كه وارد آب شديم.
تنها تير بارچي گروه، من بودم. باري كه حمل مي‌كردم، خيلي سنگين بود. تيربار، نوار چندصدتايي فشنگ، نارنجك و وسايل‌هاي ضروري يك تك‌ور باعث شده بود از بقيه بچه‌ها عقب بيفتيم. حدوداً 40 يا 50 متري كه عرض اروند را شنا كرديم، از سنگيني وسايل به زير آب رفتم. هر كار مي‌كردم بالا بيايم، نمي‌توانستم. يك رزمنده‌ي جوان كه خيلي فرز بود با شنا به سمتم آمد و دستانم را گرفت. حيفم آمد، تير بار و فشنگ‌ها را از خودم جدا كنم. با همان وضعيت با كمك آن جوان رزمنده، خودم را به آن طرف اروند رساندم. وقتي به ساحل رسيدم، تيربارم را گرفتم و كنار منبع آبي كارگذاشتم. تنها اسلحه‌ي قوي تا آن لحظه، تيربار من بود. اسلحه‌ي بعضي از بچه‌ها در حين شنا از آن‌ها جدا شد و در آب فرو رفت. به همين خاطر در سنگرهاي عراقي به دنبال اسلحه مي‌گشتند. از اين كه توانسته بودم اسلحه‌ام را به اين طرف آب بياورم، خيلي خوشحال بودم. شب كه شد، يك تير بارچي ديگر آمد و ما دو نفر شديم. يادم مي‌آيد در حين تيراندازي بوديم كه او به من گفت: غلام‌نژاد! سر تير بارم را كسي مي‌كشد. گفتم: بلند شو و تيراندازي كن. پيش خودم گفتم خيالاتي شده، مگر مي‌شود در حال شليك لوله‌ي داغ تيربار را كسي دست بزند حالا چه برسد به اين كه آن را بكشد! صبح كه شد فرمانده‌ي لشكر ـ مرتضي قرباني ـ و اباذري، پيش ما آمدند. وقتي ما را ديدند گفتند خودتان را براي پاتك عراقي‌ها آماده كنيد. شروع كرديم به تميز كردن اسلحه. در حال تميز كردن اسلحه بودم كه صداي الاَخي، الاَخي شنيدم. سرم را بالا نياوردم به خيال اين كه يكي از بچه‌ها دارد مرا اذيت مي‌كند. گفتم الان موقع شوخي نيست. برو كنار، بگذار به كارم برسم. اين بار گفت: انا عراقي. وقتي سرم را بالا آوردم ديدم يك سرباز عراقي با تمام تجهيزات رو به رويم ايستاده است. آب تو دهانم خشك شد. وقتي مرا بهت زده ديد، سريع اسلحه و نارنجك‌هايش را پايين گذاشت و دستانش را بالا برد. به همين راحتي اسير گرفته بوديم! بلند شدم و او را به آغوش كشيدم. با ايما و اشاره به ما فهماند كه شب گذشته او سر تير بار را مي‌كشيد. طي يك هفته‌ حضورمان، خودم شاهد سقوط هواپيماهاي زيادي بودم. به نظرم عمليات والفجر هشت همان طور كه امام گفت: «فاو را خدا آزاد كرد» بلاشك با امداد خداوندي و پشتيباني ائمه اطهار به پيروزي رسيد.

راوي: علي‌رضا غلام‌نژاد
جمعه 5 فروردین 1390  8:19 PM
تشکرات از این پست
ghezel
ghezel
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : بهمن 1388 
تعداد پست ها : 2068
محل سکونت : گلستان

به همين راحتي، اسير گرفته بوديم

همه‌ي غواص‌ها توي «چولان» نشسته بودند. سياهي لباس غواصي زير گل محو شده بود. با همان وضعيت نماز مغرب و عشا را خوانديم. هوا خيلي سرد بود صداي برخورد دندان‌ها و زمزمه‌ي ذكرها تنها صدايي بود كه شنيده مي‌شد. سرانجام رمز عمليات اعلام شد. حدوداً ساعت 10 شب بود كه وارد آب شديم.
تنها تير بارچي گروه، من بودم. باري كه حمل مي‌كردم، خيلي سنگين بود. تيربار، نوار چندصدتايي فشنگ، نارنجك و وسايل‌هاي ضروري يك تك‌ور باعث شده بود از بقيه بچه‌ها عقب بيفتيم. حدوداً 40 يا 50 متري كه عرض اروند را شنا كرديم، از سنگيني وسايل به زير آب رفتم. هر كار مي‌كردم بالا بيايم، نمي‌توانستم. يك رزمنده‌ي جوان كه خيلي فرز بود با شنا به سمتم آمد و دستانم را گرفت. حيفم آمد، تير بار و فشنگ‌ها را از خودم جدا كنم. با همان وضعيت با كمك آن جوان رزمنده، خودم را به آن طرف اروند رساندم. وقتي به ساحل رسيدم، تيربارم را گرفتم و كنار منبع آبي كارگذاشتم. تنها اسلحه‌ي قوي تا آن لحظه، تيربار من بود. اسلحه‌ي بعضي از بچه‌ها در حين شنا از آن‌ها جدا شد و در آب فرو رفت. به همين خاطر در سنگرهاي عراقي به دنبال اسلحه مي‌گشتند. از اين كه توانسته بودم اسلحه‌ام را به اين طرف آب بياورم، خيلي خوشحال بودم. شب كه شد، يك تير بارچي ديگر آمد و ما دو نفر شديم. يادم مي‌آيد در حين تيراندازي بوديم كه او به من گفت: غلام‌نژاد! سر تير بارم را كسي مي‌كشد. گفتم: بلند شو و تيراندازي كن. پيش خودم گفتم خيالاتي شده، مگر مي‌شود در حال شليك لوله‌ي داغ تيربار را كسي دست بزند حالا چه برسد به اين كه آن را بكشد! صبح كه شد فرمانده‌ي لشكر ـ مرتضي قرباني ـ و اباذري، پيش ما آمدند. وقتي ما را ديدند گفتند خودتان را براي پاتك عراقي‌ها آماده كنيد. شروع كرديم به تميز كردن اسلحه. در حال تميز كردن اسلحه بودم كه صداي الاَخي، الاَخي شنيدم. سرم را بالا نياوردم به خيال اين كه يكي از بچه‌ها دارد مرا اذيت مي‌كند. گفتم الان موقع شوخي نيست. برو كنار، بگذار به كارم برسم. اين بار گفت: انا عراقي. وقتي سرم را بالا آوردم ديدم يك سرباز عراقي با تمام تجهيزات رو به رويم ايستاده است. آب تو دهانم خشك شد. وقتي مرا بهت زده ديد، سريع اسلحه و نارنجك‌هايش را پايين گذاشت و دستانش را بالا برد. به همين راحتي اسير گرفته بوديم! بلند شدم و او را به آغوش كشيدم. با ايما و اشاره به ما فهماند كه شب گذشته او سر تير بار را مي‌كشيد. طي يك هفته‌ حضورمان، خودم شاهد سقوط هواپيماهاي زيادي بودم. به نظرم عمليات والفجر هشت همان طور كه امام گفت: «فاو را خدا آزاد كرد» بلاشك با امداد خداوندي و پشتيباني ائمه اطهار به پيروزي رسيد.

راوي: علي‌رضا غلام‌نژاد
جمعه 5 فروردین 1390  8:20 PM
تشکرات از این پست
ghezel
ghezel
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : بهمن 1388 
تعداد پست ها : 2068
محل سکونت : گلستان

مي‌گفت: كربلا را مي‌بينم، امام حسين (ع) را مي‌بينم

در اطلاعات لشكر خدمت مي‌كردم. 48 ساعت قبل از عمليات از طرف اطلاعات بنا به درخواست شهيد اصغر خنكدار مامور به گردان امام محمد باقر (ع) شدم. شب عمليات با قايق فرماندهي گردان به سوي خط مقدم عراق حركت كرديم. قبل از ما برو بچه‌هاي غواصي گردان امام محمد باقر و يارسول از هشت معبر تحت عنوان موج يك وارد عمل شدند.
با اولين درگيري كه به وجود آمد، قايق‌هاي «موج دو» كه شامل نيروهاي پياده‌ي گردان‌هاي امام محمد باقر (ع) و يا رسول الله بود، به خط دشمن زدند. قبل از حركت شهيد اصغر رفت كنار رود و به آب نگاه كرد و برگشت. احتمالاً خواست ببيند شرايط مناسب است يا نه. به ياد صحنه‌ي وداع شهيد خنكدار و بلباسي افتادم در آن وداع سخت هم ديگر را به آغوش كشيدند؛ آن قدر زجه ‌زدند كه من تا به آن روز چنين صحنه‌اي را نديده بودم. از آن جمع شايد ده نفري شهيد شده باشند. وداع آن‌ها تاثير ژرفي بر نيروها گذاشت. دو ساعتي مراسم وداع به طول انجاميده بود. حالا كه او را آن‌قدر متفكرانه مي‌ديدم به دلم برات كرد كه او به جمع شهدا خواهد پيوست. با دستور حمله توسط فرماندهي لشكر اولين قايقي كه استارت زد، قايق ما بود. هوا سرد بود و بادي كه مي‌وزيد آب را به سرو صورتمان مي‌پاشيد. چنين شرايط سختي تا آن روز براي‌مان اتفاق نيفتاده بود. عمليات‌هاي آبي گذشته داراي چنين امواج خروشاني نبود. اگر داخل آب مي‌افتاديم طعمه‌ي كوسه‌ها مي‌شديم و يا سر از دهنه‌ي خليج فارس و كشور كويت درمي‌آورديم. همه‌ي بچه‌ها سخت به قايق چسبيده بودند و ذكر مي‌گفتند. تنها كسي كه ايستاده بود اصغر بود. شروع كرد به صحبت كردن كه بچه‌ها دارم كربلا را مي‌بينم، امام حسين را مي‌بينم. مو تو بدن‌مان سيخ شده بود. با شور خاصي اين جملات از زبانش خارج مي‌شد. هنوز چند متر مانده بود به ساحلي كه عراقي‌ها در آن سنگر گرفته بودند كه تيري به پيشاني خنكدار اصابت كرد. زانو زد و افتاد توي بغلم. خون تمام صورتش را پوشاند. حاج آقا مسرور كه برادر خانم خنكدار بود، چند مرتبه او را صدا زد: «اصغر جان! اصغر جان!» صدايي از اصغر به گوش نمي‌رسيد. قايق‌ ما به ساحل رسيد هنوز تعدادي از بعثي‌ها مقاومت مي‌كردند. دو تير به پشتم اصابت كرد و نارنجكي كه در كنارمان منفجر شد منجر به مجروحيت مجددم گشت. شايد نزديك به 15 تركش ريز به من اصابت كرد. دست حاج آقا مسرور هم تير خورده بود. يك گلوله به باك قايق خورد و آن را شعله‌ور كرد. چند قايقي كه در آن قسمت بودند آتش گرفتند. قايق ما هم طعمه حريق شد، من ترسم برداشت نكند پيكر مطهر شهيد خنكدار بسوزد. در همين حين عسگري اباذري پيكر او را به قايق ديگري انتقال داد. من رمقي نداشتم. يكي از بچه‌هاي بسيجي دستم را گرفت و به اتفاق هم از قايق نيمه سوخته خارج شديم. جالب اين كه قبل از خارج شدن من، برو بچه‌هاي موج سوم كه گردان مالك اشتر بودند، به خاطر تاريكي شب پا روي من گذاشته و از قايق خارج مي‌شدند.
وقتي هوا روشن شد دستور دادند مجروحان را در اسرع وقت به آن طرف اروند انتقال دهند. انگار همين الان بود وقتي به اسكله خودمان رسيديم سردار شهيد محمدرضا عسگري دستم را گرفت تا من پياده شوم. فيلم آن لحظه‌ي تخليه مجروحين در لشكر 25 كربلا موجود است. رحمت الله بهرامي آن وقت يك دوربين داشت و فيلم‌برداري مي‌كرد. به او گفتم بيا ما را پياده كن، الان موقع فيلم‌برداري نيست. ولي الان وقتي آن صحنه را از پشت منيتور تلويزيون مي‌بينم تو دلم از او تشكر مي‌كنم كه چنان لحظه‌اي را ثبت كرد.

 


جمعه 5 فروردین 1390  8:20 PM
تشکرات از این پست
ghezel
ghezel
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : بهمن 1388 
تعداد پست ها : 2068
محل سکونت : گلستان

همت حميد

يك هفته از شروع عمليات با شكوه والفجر هشت مي گذشت، روزي نبود كه منطقه توسط هجوم هواپيماهاي دشمن بعثي بمباران نشود. رزمنده‌هاي ما هم به خوبي از خجالت آن‌ها در مي‌آمدند و هرروز چند هواپيماي مهاجم را ساقط مي‌كردند.

28/10/64 بود كه به فرماندهي سردار شهيد حميدرضا نوبخت با بچه‌هاي گردان مالك اشتر به محدوده‌ي كارخانه‌ي نمك راهي شديم. مجموع نيروهاي ما با آن فرمانده‌ي دلير، 32 نفر بيش‌تر نمي‌شديم. 30/7 صبح نيروهاي بعثي با آتش تهيه‌ي سنگين و استقرار 21 تانك و نفربر تا پشت خاكريز نفوذ كرده و اقدام به پياده كردن نيروهاي پياده كردند. جنگ تن به تن آغاز شد و در حين درگيري يكي از فرماندهان عراقي به خيال خودش زرنگي كرد و يك نارنجك به طرف سردار نوبخت پرتاب كرد، دقيقاً همان طور كه انتظار مي رفت، اين اسطوره‌ي رزم و جهاد، بدون درنگ، نارنجك را به سوي صاحب بعثي‌اش برگرداند و افسر عراقي ر ا به هلاكت رساند. تلاش آن‌ها براي تصرف خط و شكست نيروهاي اسلام به اوج خود رسيده بود. انبوهي از تجهيزات و نيروهاي متجاوز در مقابل 21 تن از رزمندگان اسلام كه غم هجران 11 نفر مجروح و شهيد را متحمل شده بودند، بي‌وقفه ادامه داشت. تذكرات و رهنمودهاي سازنده و روحيه بخش حميدرضا، عجيب به نيروها قوت قلب و توان مضاعف مي‌بخشيد. موشك‌هاي آرپي‌جي هم‌چون شهاب ثاقب بر پيكر غول‌هاي آهنين نزديك خاكريز، فرود مي‌آمد. بالاخره با انهدام 19 تانك و نفربر و به غنيمت گرفته شدن يك نفربَر سالم و به اسارت در آمدن 21 نفر عراقي‌ها عقب نشيني كردند. خدا مي داند اگر نبود رشادت و فرماندهي چريك مخلص و باصفاي گردان، حميدرضا نوبخت، چه بسا مشيت الهي به گونه‌اي ديگر رقم مي‌خورد و اصلاً كي باور مي‌كرد كه يك خاكريز مهم در تهاجم 21 دستگاه زرهي تنها توسط 32 نفر آن هم نهايتا با 11 شهيد و مجروح حفظ شود و از صدمات و تلفات گسترده‌ جلوگيري به عمل آيد. آن‌چه كه فراموش ناشدني است چهره‌ي خسته و سراسر غمگين فرماندمان بود كه در عين صلابت و افتخار، فراق شهدا و رنج مجروحين، او را شكسته تر از پيش نشان مي داد.

راوي: سيد حسين غفاري از لشكر 25 كربلا
جمعه 5 فروردین 1390  8:20 PM
تشکرات از این پست
ghezel
ghezel
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : بهمن 1388 
تعداد پست ها : 2068
محل سکونت : گلستان

پاسخ به:خون گرم يك هفته از شروع عمليات با شكوه والفجر هشت مي گذشت، روزي نبود كه منطقه توسط هجوم هواپ

يك هفته از شروع عمليات با شكوه والفجر هشت مي گذشت، روزي نبود كه منطقه توسط هجوم هواپيماهاي دشمن بعثي بمباران نشود. رزمنده‌هاي ما هم به خوبي از خجالت آن‌ها در مي‌آمدند و هرروز چند هواپيماي مهاجم را ساقط مي‌كردند.

28/10/64 بود كه به فرماندهي سردار شهيد حميدرضا نوبخت با بچه‌هاي گردان مالك اشتر به محدوده‌ي كارخانه‌ي نمك راهي شديم. مجموع نيروهاي ما با آن فرمانده‌ي دلير، 32 نفر بيش‌تر نمي‌شديم. 30/7 صبح نيروهاي بعثي با آتش تهيه‌ي سنگين و استقرار 21 تانك و نفربر تا پشت خاكريز نفوذ كرده و اقدام به پياده كردن نيروهاي پياده كردند. جنگ تن به تن آغاز شد و در حين درگيري يكي از فرماندهان عراقي به خيال خودش زرنگي كرد و يك نارنجك به طرف سردار نوبخت پرتاب كرد، دقيقاً همان طور كه انتظار مي رفت، اين اسطوره‌ي رزم و جهاد، بدون درنگ، نارنجك را به سوي صاحب بعثي‌اش برگرداند و افسر عراقي ر ا به هلاكت رساند. تلاش آن‌ها براي تصرف خط و شكست نيروهاي اسلام به اوج خود رسيده بود. انبوهي از تجهيزات و نيروهاي متجاوز در مقابل 21 تن از رزمندگان اسلام كه غم هجران 11 نفر مجروح و شهيد را متحمل شده بودند، بي‌وقفه ادامه داشت. تذكرات و رهنمودهاي سازنده و روحيه بخش حميدرضا، عجيب به نيروها قوت قلب و توان مضاعف مي‌بخشيد. موشك‌هاي آرپي‌جي هم‌چون شهاب ثاقب بر پيكر غول‌هاي آهنين نزديك خاكريز، فرود مي‌آمد. بالاخره با انهدام 19 تانك و نفربر و به غنيمت گرفته شدن يك نفربَر سالم و به اسارت در آمدن 21 نفر عراقي‌ها عقب نشيني كردند. خدا مي داند اگر نبود رشادت و فرماندهي چريك مخلص و باصفاي گردان، حميدرضا نوبخت، چه بسا مشيت الهي به گونه‌اي ديگر رقم مي‌خورد و اصلاً كي باور مي‌كرد كه يك خاكريز مهم در تهاجم 21 دستگاه زرهي تنها توسط 32 نفر آن هم نهايتا با 11 شهيد و مجروح حفظ شود و از صدمات و تلفات گسترده‌ جلوگيري به عمل آيد. آن‌چه كه فراموش ناشدني است چهره‌ي خسته و سراسر غمگين فرماندمان بود كه در عين صلابت و افتخار، فراق شهدا و رنج مجروحين، او را شكسته تر از پيش نشان مي داد.

راوي: سيد حسين غفاري از لشكر 25 كربلا
جمعه 5 فروردین 1390  8:20 PM
تشکرات از این پست
ghezel
ghezel
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : بهمن 1388 
تعداد پست ها : 2068
محل سکونت : گلستان

يك هفته از شروع عمليات با شكوه والفجر هشت مي گذشت، روزي نبود كه منطقه توسط هجوم هواپيماهاي دشمن بعثي

يك هفته از شروع عمليات با شكوه والفجر هشت مي گذشت، روزي نبود كه منطقه توسط هجوم هواپيماهاي دشمن بعثي بمباران نشود. رزمنده‌هاي ما هم به خوبي از خجالت آن‌ها در مي‌آمدند و هرروز چند هواپيماي مهاجم را ساقط مي‌كردند.

28/10/64 بود كه به فرماندهي سردار شهيد حميدرضا نوبخت با بچه‌هاي گردان مالك اشتر به محدوده‌ي كارخانه‌ي نمك راهي شديم. مجموع نيروهاي ما با آن فرمانده‌ي دلير، 32 نفر بيش‌تر نمي‌شديم. 30/7 صبح نيروهاي بعثي با آتش تهيه‌ي سنگين و استقرار 21 تانك و نفربر تا پشت خاكريز نفوذ كرده و اقدام به پياده كردن نيروهاي پياده كردند. جنگ تن به تن آغاز شد و در حين درگيري يكي از فرماندهان عراقي به خيال خودش زرنگي كرد و يك نارنجك به طرف سردار نوبخت پرتاب كرد، دقيقاً همان طور كه انتظار مي رفت، اين اسطوره‌ي رزم و جهاد، بدون درنگ، نارنجك را به سوي صاحب بعثي‌اش برگرداند و افسر عراقي ر ا به هلاكت رساند. تلاش آن‌ها براي تصرف خط و شكست نيروهاي اسلام به اوج خود رسيده بود. انبوهي از تجهيزات و نيروهاي متجاوز در مقابل 21 تن از رزمندگان اسلام كه غم هجران 11 نفر مجروح و شهيد را متحمل شده بودند، بي‌وقفه ادامه داشت. تذكرات و رهنمودهاي سازنده و روحيه بخش حميدرضا، عجيب به نيروها قوت قلب و توان مضاعف مي‌بخشيد. موشك‌هاي آرپي‌جي هم‌چون شهاب ثاقب بر پيكر غول‌هاي آهنين نزديك خاكريز، فرود مي‌آمد. بالاخره با انهدام 19 تانك و نفربر و به غنيمت گرفته شدن يك نفربَر سالم و به اسارت در آمدن 21 نفر عراقي‌ها عقب نشيني كردند. خدا مي داند اگر نبود رشادت و فرماندهي چريك مخلص و باصفاي گردان، حميدرضا نوبخت، چه بسا مشيت الهي به گونه‌اي ديگر رقم مي‌خورد و اصلاً كي باور مي‌كرد كه يك خاكريز مهم در تهاجم 21 دستگاه زرهي تنها توسط 32 نفر آن هم نهايتا با 11 شهيد و مجروح حفظ شود و از صدمات و تلفات گسترده‌ جلوگيري به عمل آيد. آن‌چه كه فراموش ناشدني است چهره‌ي خسته و سراسر غمگين فرماندمان بود كه در عين صلابت و افتخار، فراق شهدا و رنج مجروحين، او را شكسته تر از پيش نشان مي داد.

راوي: سيد حسين غفاري از لشكر 25 كربلا
جمعه 5 فروردین 1390  8:20 PM
تشکرات از این پست
ghezel
ghezel
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : بهمن 1388 
تعداد پست ها : 2068
محل سکونت : گلستان

پاسخ به:خون گ

يك هفته از شروع عمليات با شكوه والفجر هشت مي گذشت، روزي نبود كه منطقه توسط هجوم هواپيماهاي دشمن بعثي بمباران نشود. رزمنده‌هاي ما هم به خوبي از خجالت آن‌ها در مي‌آمدند و هرروز چند هواپيماي مهاجم را ساقط مي‌كردند.

28/10/64 بود كه به فرماندهي سردار شهيد حميدرضا نوبخت با بچه‌هاي گردان مالك اشتر به محدوده‌ي كارخانه‌ي نمك راهي شديم. مجموع نيروهاي ما با آن فرمانده‌ي دلير، 32 نفر بيش‌تر نمي‌شديم. 30/7 صبح نيروهاي بعثي با آتش تهيه‌ي سنگين و استقرار 21 تانك و نفربر تا پشت خاكريز نفوذ كرده و اقدام به پياده كردن نيروهاي پياده كردند. جنگ تن به تن آغاز شد و در حين درگيري يكي از فرماندهان عراقي به خيال خودش زرنگي كرد و يك نارنجك به طرف سردار نوبخت پرتاب كرد، دقيقاً همان طور كه انتظار مي رفت، اين اسطوره‌ي رزم و جهاد، بدون درنگ، نارنجك را به سوي صاحب بعثي‌اش برگرداند و افسر عراقي ر ا به هلاكت رساند. تلاش آن‌ها براي تصرف خط و شكست نيروهاي اسلام به اوج خود رسيده بود. انبوهي از تجهيزات و نيروهاي متجاوز در مقابل 21 تن از رزمندگان اسلام كه غم هجران 11 نفر مجروح و شهيد را متحمل شده بودند، بي‌وقفه ادامه داشت. تذكرات و رهنمودهاي سازنده و روحيه بخش حميدرضا، عجيب به نيروها قوت قلب و توان مضاعف مي‌بخشيد. موشك‌هاي آرپي‌جي هم‌چون شهاب ثاقب بر پيكر غول‌هاي آهنين نزديك خاكريز، فرود مي‌آمد. بالاخره با انهدام 19 تانك و نفربر و به غنيمت گرفته شدن يك نفربَر سالم و به اسارت در آمدن 21 نفر عراقي‌ها عقب نشيني كردند. خدا مي داند اگر نبود رشادت و فرماندهي چريك مخلص و باصفاي گردان، حميدرضا نوبخت، چه بسا مشيت الهي به گونه‌اي ديگر رقم مي‌خورد و اصلاً كي باور مي‌كرد كه يك خاكريز مهم در تهاجم 21 دستگاه زرهي تنها توسط 32 نفر آن هم نهايتا با 11 شهيد و مجروح حفظ شود و از صدمات و تلفات گسترده‌ جلوگيري به عمل آيد. آن‌چه كه فراموش ناشدني است چهره‌ي خسته و سراسر غمگين فرماندمان بود كه در عين صلابت و افتخار، فراق شهدا و رنج مجروحين، او را شكسته تر از پيش نشان مي داد.

راوي: سيد حسين غفاري از لشكر 25 كربلا
جمعه 5 فروردین 1390  8:20 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها