Edith Sodergran

دلتنگ سرزمینی هستم که وجود ندارد
زیرا از خواستن هر آنچه که وجود دارد خستهام دیگر
ماه با کلام نقرهایاش
قصهی سرزمینی را میگوید که وجود ندارد
سرزمینی که در آنجا
همهی آرزوهایمان برآورده میشود
سرزمینی که در آنجا همه زنجیرهایمان پاره میشود
سرزمینی که در آنجا
پیشانی افروختهمان در شبنم ماه خنک میشود
زندگی من سرابی بیش نبود
اما اکنون راهم را یافتهام
راه رسیدن به سرزمینی که وجود ندارد
در سرزمینی که وجود ندارد
دلدادهام تاجی درخشان بر سر دارد
دلدادهام چه کسی است؟
ستارهها سوسوزنان پاسخ میگویند: شب تار
دلدادهام کیست؟
نامش چیست؟
سقف آسمان بالا و بالاتر میرود
کودکی در مه بی انتها غرق میشود
و جوابم را نمیداند
فرزند آدمی اما تشنهی دانایی است
بازوانش را فراتر از آسمانها دراز میکند
جوابی میآید:
من آنم که تو دوستش داری
و همیشه دوستش خواهی داشت