سرزمینی که وجود ندارد
سه شنبه 3 اسفند 1389 5:19 PM
Edith Sodergran
![]()
دلتنگ سرزمینی هستم که وجود ندارد
زیرا از خواستن هر آنچه که وجود دارد خستهام دیگر
ماه با کلام نقرهایاش
قصهی سرزمینی را میگوید که وجود ندارد
سرزمینی که در آنجا
همهی آرزوهایمان برآورده میشود
سرزمینی که در آنجا همه زنجیرهایمان پاره میشود
سرزمینی که در آنجا
پیشانی افروختهمان در شبنم ماه خنک میشود
زندگی من سرابی بیش نبود
اما اکنون راهم را یافتهام
راه رسیدن به سرزمینی که وجود ندارد
در سرزمینی که وجود ندارد
دلدادهام تاجی درخشان بر سر دارد
دلدادهام چه کسی است؟
ستارهها سوسوزنان پاسخ میگویند: شب تار
دلدادهام کیست؟
نامش چیست؟
سقف آسمان بالا و بالاتر میرود
کودکی در مه بی انتها غرق میشود
و جوابم را نمیداند
فرزند آدمی اما تشنهی دانایی است
بازوانش را فراتر از آسمانها دراز میکند
جوابی میآید:
من آنم که تو دوستش داری
و همیشه دوستش خواهی داشت
« سعادتمند کسی است که از هر اشتباه و خطایی که از او سر می زند، تجربه ای جدید به دست آورد »
سقراط