0

داستانهای قرآنی

 
amuzesh2005
amuzesh2005
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1387 
تعداد پست ها : 6524
محل سکونت : آذربایجانشرقی

داستانهای قرآنی

داستانهای قرآنی (1)

يوسف در زندان
همراه با يوسف دو نفراز خادمان فرعون هم به زندان افتادند. پس از زماني کوتاه، هر دوي آنها خوابي عجيب ديدند و خواب خود را براي يوسف، که او را مردي نيکوکار مي دانستند، تعريف کردند. يوسف معني خوابشان را به ايشان گفت. پس از مدتي کوتاه هر چه يوسف گفته بود، اتفاق افتاد و يکي از آن دو زنداني، که پيشخدمت فرعون بود، آزاد شد و به دربار بازگشت. سال ها گذشت. يک شب، پادشاه خوابي عجيب ديد و تمام خوابگزاران را به دربار نزد خود فرا خواند. پادشاه به آنها گفت:در خواب ديده ام هفت گاو لاغر، هفت گاو چاق را خوردند و هفت خوشه خشکيده، هفت خوشه گندم سبز را بلعيدند. به نظر شما معني خواب من چيست؟
خوابگزاران فرعون گفتند: ما معني خواب فرعون را نمي دانيم. در اين وقت پيشخدمت فرعون، ناگهان به ياد يوسف افتاد و به فرعون گفت: مرد راستگويي را مي شناسم که نامش يوسف است و او مي تواند خواب فرعون را به خوبي معني کند. اما او در زندان است.
به دستور فرعون يوسف را به دربار آوردند. او پس از شنيدن خواب فرعون گفت:
معني خواب تو اين است که هفت سال پي در پي، درمصر باران فراوان خواهد باريد و کشتزارها محصول فراوان خواهند داد اما پس از آن، هفت سال ديگر مي آيد که قحطي و خشکسالي سرزمين مصر را در بر مي گيرد. فرعون که يوسف را مردي دورانديش و قابل اطمينان ديد، او را از زندان آزاد کرد و گفت: اي يوسف من فرمانروايي مصر را به تو مي سپارم. تو خود هر کاري که صلاح مي داني انجام بده تا مردم مصر در هفت سال خشکسالي از گرسنگي نميرند. به اين ترتيب يوسف، وزير و مسئول غلات کشور و پس از فرعون دومين مرد مقتدر سرزمين مصر شد. به دستور يوسف در هفت سال فراواني، در سرتاسر مصر انبارهاي بزرگ ساختند وتا آنجا که مي توانستند در آنها گندم ذخيره کردند. هفت سال فراواني به خوبي و خوشي گذشت و هفت سال قحطي و خشکسالي فرا رسيد.
در آن هفت سال، قطره اي باران از آسمان نباريد و از زمين دانه اي گل و گياه نروييد. خشکسالي سرتاسر مصر و سرزمين هاي همسايه را فرا گرفت. يک روز «يعقوب» پسرانش را جمع کرد و به آنها گفت: ديگر چيزي براي خوردن نداريم. شنيده ام که در مصر گندم فراوان است. به مصر برويد و از آنجا گندم به کنعان بياوريد.
وقتي برادران يوسف به مصر آمدند، آنها را پيش يوسف بردند. يوسف آنها را شناخت اما آنها يوسف را نشناختند.
يوسف از ايشان پرسيد: آيا به ياد داريد که از روي جهالت و ناداني با يوسف چه کرديد؟ برادران با تعجب گفتند: آيا تو يوسفي؟ يوسف گفت آري؛ من يوسفم. و واقعاً خداوند چه منتي بر ما گذاشته است. آري هر کس پارسايي کند و شکيبا باشد خداوند پاداشي نيکو به او مي دهد. برادران يوسف گفتند: به راستي که خداوند تو را بر ما برتري نمود. ما در حق تو بدي کرديم و از کار خود پشيمانيم. ما را ببخش. يوسف گفت: من شما را سرزنش نمي کنم. خداوند شما را مي بخشد و او مهربان ترين مهربانان است.
و بعد پيراهنش را به برادرانش داد و گفت: با پيراهن من برويد و آن را به روي چشم هاي پدرم افکنيد تا بينا شود. سپس با تمام کسان خود نزد من بيايد. برادران يوسف به کنعان بازگشتند و پيراهن يوسف را به صورت پدرشان افکندند و او بينا شد.
آنگاه يعقوب به اطرافيانش گفت: آيا به شما نمي گفتم که من از خداوند چيزي مي دانم که شما نمي دانيد؟ سپس همراه خانواده اش به مصر سفر کرد. يوسف به پيشوازشان رفت و به آنها گفت: به سرزمين مصر خوش آمديد. در امان خدا باشد. يوسف پدر و مادر و برادرانش را با خود به کاخي مجلل و با شکوه برد و در آنجا آنان بي اختيار در مقابل يوسف به سجده افتادند و چون يوسف چنين ديد، ناگهان خوابي را که در کودکي ديده بود به ياد آورد و به پدرش گفت: اي پدر، ببين چگونه پروردگار من خوابي را که از پيش ديده بودم کاملاً راست درآورد؟
به راستي چه نيکويي ها درباره من کرد. مرا از تاريکي زندان نجات داد و شما را از آن بيابان دور به اينجا آورد. به يقين پروردگار من به هر که بخواهد لطف مي کند و کارهاي پروردگار من روي دانش و حکمتي عالي است.
منبع:نشريه روشنان،شماره 5

دوشنبه 25 بهمن 1389  12:44 PM
تشکرات از این پست
amuzesh2005
amuzesh2005
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1387 
تعداد پست ها : 6524
محل سکونت : آذربایجانشرقی

پاسخ به:داستانهای قرآنی

داستانهای قرآنی (2)

و اين گونه آدم آدم شد

هوالرحيم
يا قوم لا اسئلکم عليه ما لا ان اجري الا علي الله (سوره هود 290)
اي قوم! الله را بپرستيد من براي رسالت خود از شما چيزي نمي خواهم. خداوند بهترين بخشندگان است مزد مرا تنها او خواهد داد.
دل هاي مرم رو به تاريکي و سياهي رفته بود. گويي شيطان جايي براي تابش نور ايمان در دلشان باقي نگذاشته بود. فساد قوم نوح را هر روز بيشتر از روز پيشين به کام خود مي کشيد. نوح با زباني گويا و دلي بردبار و انديشه اي محکم و منطقي قوم خويش را هدايت مي کرد. او اميدوار بود که روزي چشم هاي کافران بينا شود و راه نور را از ظلمت باز شناسد.
مسکينان و مستضعفاني چند، دعوت نوح را اجابت کردند و به او پيوستند اما مال اندوزان و دنيا دوستان که پيوستن به حق و حقيقت را برابر با از دست دادن دارايي و منافع خويش مي پنداشتند، نوح را از خود مي راندند و کذب وجود خود را به حقيقت گفتار نوح نسبت مي دادند. و گاه بر پستي روحشان با جملات استهزا آميز مي افزودند و به نوح مي گفتند:
اي نوح تو مانند ما بشري بيش نيستي و همراهان تو پست ترين مردمانند. تو و پيروانت برتري بر ما نداريد و همگي دروغگوييد.
نوح را هم قوم در انکار شد
نيز بر عاد و ثمود اين کار شد
هر که بر پيغمبري منکر شود
بر همه پيغمبران منکر بود
نوح در پاسخ مي فرمود:
اي مردم من فرشته نيستم و ادعاي دانستن علم غيب هم نکرده ام. آنچه موظفم به شما ابلاغ کنم اين است که به خداوند يکتا ايمان بياوريد و نيکي و پاکي و اخلاق خوب را سرلوحه رفتار خود قرار دهيد.
و باز کافران کوردل پاسخ مي دادند:
اين نوح! اگر دنبال رستگاري و هدايت مايي بايد به ما بيانديشي نه اين گروه فقير و ناچيز که دور تو جمع شده اند. تحمل آنان براي ما غيرممکن است.
نوح با بردباري و شکيبايي به خداوند خود پناه مي برد و براي هدايت کافران دعا مي کرد و از تنها ياري دهنده کافران دعا مي کرد و از تنها ياري دهنده بشر مي خواست تا به پيروان راستين حق کمک کند.
آزارها و ريشخندها و اذيت هاي کافران تمامي نداشت. با اين حال نوح سال هاي سال به ارشاد قوم خود مي پرداخت و آنان را به سوي خداوند يگانه دعوت مي کرد اما بي شرمي و گستاخي قوم روز به روز، بيشتر مي شد، تا آن جا که در يکي از روزها، گروهي از کافران به سوي نوح آمدند و به او گفتند: اي نوح ما ديگر نمي خواهيم تو ارشادمان کني. ما از حرف ها و دلايل تو خسته شده ايم. ديگر درباره خدايت با ما حرف نزن...
نوح از سخنان آنان برآشفت و فرمود:
چه مي گوييد؟ آيا مي خواهيد عذاب الهي را بر سر خود فرا خوانيد؟
کافران با بي شرمي گفتند:
آري! کو! کجاست آن عذابي که تو ما را از آن مي ترساني؟ مگر نمي گويي اگر ايمان نياوريم عذاب الهي در مي رسد؟ خوب! ما منتظريم برو به خدايت بگو عذابش را بفرستد!
کافران پس از گفتن اين سخنان، باخنده و تمسخر از نوح دور شدند.
چيزي نگذشت که خداوند امر فرمود تا نوح از حرفه و شغل نجاري اش بهره ببرد و به کمک يارانش کشتي بزرگي بسازد.
نوح يارانش را به دور خود فراخواند و پيام الهي را به گوش آنان رساند. چيزي نگذشت که گروه مؤمنان، از تنه ي درختان کهنسال، تخته هايي فراهم آوردند و به ساخت کشتي مشغول شدند. کافران باز هم دست بردار نبودند و هر روز به نوعي براي مؤمنان مزاحمت ايجاد مي کردند و با زبان عمل آنان را آزار مي دادند.
يکي از آنان مي گفت:
ديگري مي گفت:
اين پيرمرد آيا عمرت کفاف مي دهد که کشتي اي به اين بزرگي را تمام کني؟
اين آزارها به خانه نوح نيز راه پيدا کرده بود و حتي فرزند او را فريب داده بودند و از اونيز به عنوان ابزار آزار پدر استفاده مي کردند.
نوح مي دانست هيچ کلامي محکم تر و محقق تر از کلام خداوند نيست لذا ترديدي در اجرا شدن سخن خداوند نداشت و بردبار و شکيبا بودو ياوه هاي مردم از خدا بي خبر را به هيچ مي انگاشت.
سرانجام پس از سال ها تلاش کار ساختن کشتي به پايان رسيد. نوح براي آخرين بار از کافران خواست که به خداي يگانه ايمان بياورند و از عذاب الهي خود را حفظ کنند و وارد کشتي شوند. از سوي خداوند فرمان رسيد که نوح، خانواده و يارانش را سوار بر کشتي کند و دستور رسيد که از هر نوع حيوان نيز، يک جفت، درون کشتي جاي داده شود.
عذاب الهي با فراجوشيدن آب از ميان تنور خانه اي نمايان شد. آنگاه ابرهاي تيره در رسيدند و آسمان تاريک و کدر شد.
همگي سوار بر کشتي نوح شدند. باران شروع به باريدن کرد. کافران هنوز باور نمي کردند که عذاب فرا رسيده است و مي پنداشتند، ابرها پس از بارش پراکنده خواهند شد.
گفت چنين رهرو فلک الست
نوح چو در فلک نبوت نشست
دعوتشان کرد به راه هدا
تا نپرستند کسي جز خدا
نوح تا آخرين لحظات از کافران مي خواست تا ايمان بياورند. اما آنان همچنان حرف هاي نوح را باور نمي کردند و او را از خود مي راندند. نوح دل نگران پسرش بود. او را صدا کرد:
يا بني ارکب معنا و لاتکن مع الکافرين
پسرکم! ايمان بياور و به کشتي درآ!
پسرس در حالي که به سمت قله کوهي مي شتافت مغرور و بي ايمان، رو از پدر برگرداند و گفت:
بالاي کوه از غرق شدن در امانم. به کشتي تو احتياج ندارم پدر!
امواج بالا و بالاتر مي آمد و کشتي روي آب شروع به حرکت کرد. نوح چشم بر پسر نافرمانش دوخته بود و چيزي نگذشت آب همه جا را فرا گرفت و هر چه روي زمين بود را در خود بلعيد و پدر به چشم خود ديد که فرزند ناخلفش در آب غوطه ور شد و به کام مرگ فرو رفت.
پسر نوح با بدان بنشست
خاندان نبوتش گم شد.
دلتنگ به خداوند پناه برد و فرمود:
خداوندا تو خود گفتي خانواده ام رانجات مي دهي! پس چرا فرزندم...؟
ندا آمد:
ليس من اهلک انه عمل غير طالح
اي نوح! او ديگر از خاندان تو نيست. او عملي ناخوب و غير صالح است. بر آنچه که از تو پوشيده است، درنگ مکن چرا که ما تنها به نجات مؤمنان وعده داديم.
نوح از خداوند پوزش طلبيد و به او پناه برد و فرمود: پروردگارا، به درگاه تو پناه مي برم و از اين که چيزي درخواست کردم که نمي دانم، پوزش مي طلبم؛ يقيناً اگر تو بر من رحمت نياوري، من زيانکار خواهم بود.
پس از چند روز، ابرها رفته رفته پراکنده شدن وآفتاب اشراق خود را بر کشتي نوح پراکنده کرد. سرنشينان شگفت زده از آنچه رخ داده بود، در انتظار فرمان الهي بودند تا آن که بر زمين و آسمان فرمان آمد که بارش به پايان رسد و زمين آب هاي مانده بر خويش را فرو بلعد تا کشتي به خشکي نشيند و اين گونه نوح و ياران مؤمنش زندگي دوباره اي را آغاز کردند.
واقعه طوفان چو سرآمد به نوح
يافت دل از کشف و عيانش فتوح
آري اگر فلک دلي بشکند
سيل سرشک آيد طوفان کند
راه نجات آمد و بر دل رسيد
کشتيش از بحر به ساحل رسيد
جمله به پيشاني شکر و نياز
سجده نمودند به سلطان راز
منبع:نشريه روشنان،شماره 5

دوشنبه 25 بهمن 1389  12:45 PM
تشکرات از این پست
amuzesh2005
amuzesh2005
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1387 
تعداد پست ها : 6524
محل سکونت : آذربایجانشرقی

پاسخ به:داستانهای قرآنی

داستانهای قرآنی (3)

چرا مسلمان شدي ؟

دکتر والريا پوروخوا ، متولد مسکو است و به گفته ي خودش ، يکي از اشراف زادگان روسي به شمار مي آيد . تحصيلات عاليه اش را در مسکو در دو رشته ي فلسفه و زبان
 
شناسي گذرانده است . او مترجم قرآن به زبان روسي است و يکي از معدود بانوان مسلماني است که قرآن را ترجمه کرده است .

دکتر خوا ، از دين مسيح به اسلام گرويد و وقتي از دليل مسلمان شدن او پرسيده شد ، گفت : من به خاطر قرآن مسلمان شدم . قرآن را مطالعه کردم ، در آن دقيق شدم
 
و عميقاً تفکر کردم و ديدم دين ما ، دين يهود و همه اديان الهي ، محدود به زماني خاص بوده اند . اين در حالي است که پيامبران اين اديان ، وعده و مژده ديني ماندگار و
 
جاودانه را داده اند . وقتي درباره دين اسلام و قرآن تحقيق و مطالعه کردم ، با اطمينان قلبي ، اسلام را به عنوان تنها دين ماندگار پذيرفتم و مسلمان شدم .

او تحصيلات دانشگاهي خود را نيز در اين امر مؤثر مي داند و معتقد است که تحصيلاتش در زمينه فلسفه و زبان شناسي ، او را براي فهم و درکي عميق تر از قرآن ياري داده
 
است .

از او سؤال شد :چه شد که تصميم گرفتيد قرآن را ترجمه کنيد ؟ گفت : قرآن ، قبل از انقلاب روسيه ، بارها و بارها توسط غير مسلمانان ، به زبان روسي ترجمه شده بود ؛
 
ولي هيچ کدام مورد تأييد نبودند ؛ چون همگي با ديدگاه مسيحيت به قرآن نگاه کرده بودند . من وقتي مسلمان شدم ، احساس کردم وظيفه و رسالتي دارم تا اين کار را به
 
طور دقيق و درست انجام دهم . دوازده سال از عمر خود را بي وقفه در اين زمينه کار کردم و خوشبختانه موفق شدم ترجمه اي ارائه دهم که هم با استقبال جامعه روسيه
 
و هم با تأييد علماي اسلام رو به رو شود و از اين جهت خدا را بسيار شاکر و ممنونم .

در مورد استقبال مردم روسيه از اين اثر مي گويد : مسيحيان به صورت بسيار جالبي با آن برخورد کردند و دوست داشتند آن را مطالعه کنند ؛ چون مردم روسيه خيلي
 
باهوش هستند . زبان روسي ، زباني شيواست که مي تواند مفاهيم بلند قرآني را به شکل زيبايي بيان کند و اين ، براي آنها جذابيت داشت . در ضمن چون خانواده ما يکي
 
از خانواده هاي معروف روسيه است ، بنابراين براي هموطنانم جالب بود که بدانند چطور يک اشراف زاده روسي از مسيحيت به اسلام گرايش پيدا کرده و قرآن را با عشق
 
ترجمه کرده است .

در بين گفتگو بدون اينکه از او سؤال شود، گفت :کشور زيبايي داريد و نمايشگاه قرآن در ايران ، يکي از باشکوه ترين و زيباترين برنامه هايي است که من در زمينه قرآن در تمام
 
دنيا ديده ام . من واقعاً خوشحالم که به اين نمايشگاه دعوت شده ام .

منبع:ماهنامه قرآني ،آموزشي نسيم وحي،شماره 8
دوشنبه 25 بهمن 1389  12:46 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها